Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
-خوشحالم که تو اینقدری فهمیده و عاقلی که خیالم از بابتت راحت باشه، همینکه شما سه نفر باعث افتخار ما هستید کفایت می کنه، انشاالله به زودی زود رامبدم یکی مثل شما میشه!
سرم رو به معنای مثبت تکون دادم، کمی بعد همه دور میز نشسته بودیم و مشغول خوردن ناهار.
رامبد تکه ای از ماهی رو توی دهنش گذاشت و رو به مامان پرسید:
-ناهار امروز لابد انتخاب تمنا بوده، نه؟
بابا به جای مامان پرسید:
-بله، اشکالش چیه پسرم؟!
رامبد با لجاجت گفت:
-اشکالش اینه که نظر ما هم توی این خانواده مهمه، شاید من دلم این غذا رو نخواد چرا باید همیشه تحت فرمان تمنا زندگی پیش بره؟!
با دلخوری به بابا زل زدم، دیدم که دست بابا رو میز مشت شد و چقدر در مقابل رامبد خودش رو کنترل می کرد تا خطایی ازش سر نزنه، رامبد پسری به شدت لجباز بود و این به تمامی فامیل ثابت شده بود!
مامان در کمال خونسردی دستش رو روی مشت بابا گذاشت و اون رو دعوت به آرامش کرد و در جواب رامبد گفت:
-شماها پسرید، مسلما ما خانم ها بهتر سلیقه مردها رو می دونیم و همیشه انتخاب غذا و پختش با خانم خونه اس، اما اگر تو دلت غذایی رو هوس کرده بگو تا من فردا برات درستش کنم.
رامبد لبش رو گزید و جوابی نداد، می دونستم که با رفتار ملایم مامان همیشه پشیمون میشه از کردار بدش اما خب بازم تکرار می کرد.
بدون هیچ حرفی به خوردن ادامه دادم، نباید با بحث های بیهوده باعث رنجش بیشتر خانواده ام می شدم وگرنه منم به وقتش خوب بلد بودم حال رامبد رو بگیرم!
مامان برای عوض کردن جو رو به بارسین گفت:
-بارسین تو آخرشم جوابی به من ندادی، بابات که پاس میده به تو، توام که به روی خودت نمیاری پس من چیکار کنم؟ قرار بذارم واسه شب جمعه یا نه؟!
بارسین در آرامش جرعه ای از نوشابه زرد جلوش رو خورد و لبخند زد:
-باشه مامان قرار بذار، هرکاری رو که خودت صلاح می دونی انجام بده.
مامان با گشاده رویی خندید:
-آفرین عزیزم، انشاالله که میای دخترشون رو می بینی و می پسندی خیالم از بابتت راحت می شه.
بابا خندید:
-بله، انشاالله.
بعد از صرف ناهار مامان رو به بابا گفت:
-امشب کجا دعوتیم؟!
-ویلای مهران.
مامان سری تکون داد و رو بهم گفت:
-دخترم بهتره به درس هات برسی، شب مهمونی دعوتیم و باید کارهات رو کرده باشی.
-نمی خواید کمکتون کنم؟!
اشاره به میز کردم و مامان لبخند زد:
-نه دخترم، خودم از پسش برمیام.
بارسین رفت تا استراحت کنه، رامبد و ریکان هم رفتن تا به مغازه هاشون برسن چون عصرها باید مغازه رو باز می کردن تا شب و کار می کردن.
البته ریکان صبح ها هم به مغازه می رفت اما رامبد چون در حال تحصیل بود فقط عصرها تا شب حق کار کردن داشت.
بابا هم وارد اتاق مشترکش با مامان شد و رفت تا کمی استراحت کنه.
به اتاقم اومدم، درس هام رو مرور کرده بودم و چون هنوز روز اول بود دروسی نداشتم که مهم باشه و بخوام بخونم واسه همینم گوشیم رو از کشو بیرون آوردم و خودم رو روی تخت انداختم.
وارد فضای مجازی شدم، دوستان زیادی تو واتساپ و اینستا پیدا کرده بودم و با هم تشکیل گروه داده بودیم، البته تو بعضی از این گروه ها پسرها هم بودن و با هم چت می کردیم که باعث سرگرمیم می شد.
دریا و دلارامم توی همه گروه ها باهام بودن و از تموم مسائل شخصی همدیگه با خبر بودیم.
دو ساعتی رو توی فضای مجازی چرخ خوردم و بعد از اون از جا بلند شدم.
به هال رفتم و نگاهم رو به مامان که روی کاناپه خوابش برده بود دوختم.
هوا هنوز سرد نشده بود ولی مهرماه بود و کم کم هوا خنک تر می شد!
البته شب ها هوا رو به سردی می رفت اما توی روز نه.
به آشپزخونه رفتم و قوطی کاپوچینو رو برداشتم و مشغول درست کردنش شدم.
واقعا یکی از نوشیدنی های مورد علاقه من همین کاپوچینو بود با طعم لذیذش!
پشت میز نشستم و اجازه دادم کمی خنک بشه تا بتونم بخورم.
عمو مهران، عموی اولم بود، مردی مهربون و به شدت خوش برخورد.
ماهناز خانم همسرش هم زن خیلی خوبی بود.
ماهوش و مهیار دو فرزندش بودن که هر دو مجرد بودن و به ترتیب بیست و چهار و هفده سال سن داشتن.
مهیار هم سن من بود و بیشتر مواقع هم صحبت های خوبی برای هم بودیم و البته با رامبد هم خیلی رفیق بودن و بیشتر مواقع اوقاتشون رو با هم می گذروندن چون مهیار پسر آرومی بود و با اخلاق خاص رامبد راحت تر کنار میومد.
ما عادت داشتیم به این مهمونی ها.
تمام اقوام به صله رحم بسیار معتقد بودن و همیشه مهمونی می دادن و نمی گذاشتن فاصله ای بین دیدارهای جمعی بیفته چون مادربزرگ و بابا بزرگ اینجوری تربیتشون کرده بودن تا نذارن آداب و رسوم از میان برداشته بشه.
فنجون رو توی دستم گرفتم و طعم کاپوچینو رو مزه کردم.
همیشه دوست داشتم کار بکنم و وارد اجتماع بشم اما بابا ازم می خواست که فقط به درسم فکر کنم و اجازه ندم افکار مختلف، جلوی پیشرفتم رو بگیره.
مامان با چهره ی خواب آلود وارد شد و رو بهم لبخند زد، به گرمی بهش لبخند زدم، برای خودش کاپوچینو ریخت و در کنارم نشست:
-تو دختر پروانه خانوم رو دیدی؟
-نه مامان اصلا!
-بیست و پنج سالشه، قدبلند و خوش برو رو، من چند باری توی مجالس های مختلف دیدمش که همراه مامانش شرکت می کنه، زن عموهات هم با من بودن و دیدنش، امیدوارم بارسین بپسنده چون خانواده خیلی سرشناس و نجیبی هستن.
-اگر شما می گید دختر قشنگیه خب لابد همینطوره، پس مطمئن باشید بارسین هم می پسنده.
-آخه او هیچ وقت برای ازدواج عجله نمی کنه، حرفش رو پیش نمی کشه یا نظری نمیده، نمی دونم آیا دخالتم توی این موضوع و پیش کشیدنش یا اقدام به خواستگاری براش کار درستیه یا نه!
-به قول خودتون هر پسر و دختری بالاخره یک روز این راه رو باید برن، اگر بارسین حرفی نمیزنه لابد خجالت می کشه باید گذاشت به حساب حجب و حیای مردونه، شما بهتره کار خودتون رو بکنید، بالاخره که باید ازدواج بکنه.
-درسته حق با توئه.
با اومدن بابا عصربخیری گفتم و از جا بلند شدم:
-من برم کم کم حاضر بشم.
تنهاشون گذاشتم تا اگر حرفی دارن راحت با هم بزنن.
به اتاقم برگشتم و مشغول حاضر شدن، شدم.
تیپ اسپرت قشنگی زدم، اندامم واقعا مانکن بود و این حاصل چندین سال رعایت و ورزش و باشگاه بود چون اصلا دلم نمی خواست دختر بد هیکلی باشم، البته گاهی با دریا و دلارام پیاده روی هم می رفتیم اما دائمی نبود چون دریا و دلارام تنبلی شون میومد و منم دلم نمی خواست تنها برم.
اسپری خوش بویی رو به خودم زدم، ادکلن و اسپری های مختلفی توی کمدم چیده بود که هر کدوم سوغات مسافرت های بارسین یا بابا بود که یا به داخل ایران سفر کرده بودن یا خارج از کشور و هر دفعه واسم به انتخاب خودم ادکلن آورده بودن که همه مارک دار و خیلی خوشبو بودن.
شال زرشکیم رو روی موهام مرتب کردم.
از اتاق خارج شدم و به دریا و دلارام اس ام اس دادم:
-ما امشب ویلای عموم دعوتیم، شماها در چه حالید؟!
شکلک خنده هم گذاشتم که دریا سریع آنلاین شد و نوشت:
-ما محکومیم به حبس ابد درون خونه، ماشاالله شما که همیشه در حال رفت و آمدید گلم تعجبی نداره!
خندیدم، خانواده دریا و دلارام زیاد اهل رفت و آمد فامیلی نبودن و این موضوع همیشه دریا رو که عاشق مهمونی و پارتی و دورهمی بود کلافه می کرد اما دلارام برعکس دریا تنهایی و سکوت رو به شلوغی ترجیح می داد.
نوشتم:
-تا کور شود هر آنکه نتواند دید!
دلارام آنلاین شد و نوشت:
-ای جان، خوش بگذره خوشگلم.
دریا نوشت:
-سریع یه عکس یهویی بده تیپت رو ببینم تمنا، بجنب!
عکس گرفتم و واسشون فرستادم، بعد چون دیدم خیلی ناز شده استوریش کردم.
دلارام نوشت:
-به به، کاش من یدونه داداش داشتم نمی ذاشتم تو حروم بشی عروس خودمون می شدی!
دریا نوشت:
-چه کردی دختر، تو دلبری توی ذاتته، کلا مادرزاد ناز به دنیا اومدی!
دلارام:
-بالاخره تک دختره، بایدم ناز نازی باشه.
شکلک خنده گذاشتم و نوشتم:
-مرسی از لطفتون دوستان گلم، چشم هاتون قشنگ می بینه.
دریا نوشت:
-فردا بریم استخر؟!
دلارام جواب داد:
-نه، فردا روز باشگاهه، حواست کجاست؟!
دریا:
-خب اول بریم باشگاه بعدش میریم استخر چطوره؟!
نوشتم:
-وای نه تو رو خدا، بعد از باشگاه من عضلاتم گرمه نمی تونم وارد آب بشم، قفل می کنن بعد بیا و درستش کن!
دلارام شکلک های خنده گذاشت و نوشت:
-حق با تمنا هست، استخر باشه واسه بعدا، فردا روز باشگاهه.
دریا دیگه اعتراضی نکرد و من نوشتم:
-خب فعلا من برم، بعدا باز پیام میدم دخترا!
هر دو جوابم رو با محبت دادن و من نت رو خاموش کردم.
بارسین در کنارم روی مبل نشست و نگاهش رو بهم دوخت:
-چقدر خوشگل کردی شیطون، خبریه؟ از کسی می خوای دل ببری؟!
خندیدم:
-آره، از داداش بارسینم!
خندید:
-ای که الهی من قربون تو بشم انقدر مهربونی.
-خدانکنه داداش.
مامان و بابا از اتاق خارج شدن، مامان جعبه شیرینی رو برداشت و همه به اتفاق از خونه بیرون زدیم.
بارسین ماشین آورد و سوار شدیم.
عادت بزرگ ترها این بود که هروقت هرکس مهمونی میده هیچ کس دست خالی نره، دلشون می خواست هرچیزی دوست دارن با بقیه هم تقسیم کنن حالا هر کس هرچیزی که دلش می خواست و مامان هم که به شدت عاشق شیرینی بود ترجیح داده بود امشب یک جعبه نسبتا بزرگ شیرینی رو خریداری کنه و بیاره.
ویلای عمو با ما فاصله اش زیاد بود، حدودا چهل دقیقه توی راه بودیم همیشه.
عموی دومم، مردی با جذبه و محکم بود که در مواقع لزوم فقط می خندید و به خوشرویی عمو مهران نبود.
نیکان صارمی، دارای دو فرزند به نام های نواب و نوید که به ترتیب بیست و هشت ساله و بیست و سه ساله بودن و از داشتن دختر محروم بود.
همیشه با حسرت به من خیره می شد و می دونستم که چقدر دختر دوست داره اما صلاح خدا بر این بود که دو تا پسر داشته باشه.
نارینه خانمم همسر عمو بود که خیلی زن خوش مشرب و خنده رو بود برعکس عمو نیکان.
هر دو پسر عمو هنوز مجرد بودن و ازدواج نکرده بودن.
بابا از هردو عمو کوچیکتر بود، یعنی پسر سوم خانواده اش بود.
مهران و نیکان و رامیار( پدرم).
بارسین رو به مامان با کنجکاوی پرسید:
-مامان این دختری که واسه من مد نظرته چندسالشه؟ تحصیلاتش چیه؟ چیکاره اس؟ من اصلا هیچی راجع بهش نمی دونم و شما می خواید من رو ببرید خواستگاریش!
مامان که انگار خیلی وقت بود منتظر این سوال از سمت بارسین بود خودش رو کمی جلو کشید و با هیجان گفت:
-عزیزم بیست و پنج سالشه، فارغ التحصیل رشته نقاشی، طراحی چهره و اینجور چیزها، اینجوری که پروانه خانوم میگفت یه گالری داره که آثارش رو اونجا برای فروش می ذاره، عصرها باز می کنه تا شب اما صبح خونه اس، البته گفت دائما سرکار نمی ره هر وقت دلش بخواد میره و گالری رو باز می کنه، مادرش می گفت خیلی ها سفارشات براش میارن و از سبک طراحیش خوششون میاد، البته نقاشی هاش هم مشتری کم نداره و هروقت گالریش رو باز می کنه کرور کرور مشتری جذب میکنه، خیالت راحت دختر خیلی خوبیه!
بابا گفت:
-باباش آقای فرهمند پزشک عمومیه، پروانه خانم ولی خانه داره و تحصیلات عالیه نداره، به جز این دخترشون که مادرت واسه تو در نظر گرفته یه دختر دیگه هم دارن که نوزده سالشه، خونه شونم یکی خیابون بالاتر از ما هست و در کل زندگی مرفه و خوبی دارن، دستشون به دهنشون می رسه و آقای فرهمند دکتر بسیار خوش آوازه ایه!
بارسین که انگار بیشتر مشتاق شده بود این دختر رو ببینه با این تفاصیلی که شنیده بود کمی در جاش جا به جا شد و زمزمه کرد:
-خب از لحاظ خانواده که به همدیگه می خوریم امیدوارم به دلم بشینه و بپسندمش!
مامان با خیال راحت دستش رو روی شونه بارسین گذاشت:
-مطمئنم که می پسندی، اگرم پسندت نشد دختر خوب کم نیست یکی دیگه رو واست معرفی می کنم!
بابا لبش رو با زبون خیس کرد:
-منکه دلم می خواست تو داماد مهران می شدی، ماهوش واقعا دختر زیباییه اما انگار تقدیر چیز دیگه ای رو رقم زده!
بارسین با اخم گفت:
-نه بابا مرسی، من اصلا از داماد اقوام شدن خوشم نمیاد!
مامان به عقب تکیه زد:
-منم ناراضی نبودم، ماهوش دختر خانومیه اما بارسین همیشه می گه که راضی به وصلت با قوم و خویش نیست!
دقایقی بعد رسیدیم، در برقی ویلای مجلل عمو بالا رفت، مش صفر باغبان و سرایدار ویلای عمو با دیدن بابا ادای احترام کرد و بابا هم با لبخند دستی براش تکون داد.
بارسین ماشین رو درکنار ماشین های دیگه پارک کرد و همگی پیاده شدیم.
با ورودمون به سالن، زن عمو ماهناز با گشاده رویی به استقبالمون اومد و مامان ضمن در آغوش گرفتنش جعبه شیرینی رو به دستش سپرد.
با همه تنها به یک دست دادن و احوالپرسی اکتفا کردم، زیاد دلم نمی خواست در آغوش کسی فرو برم!
در کنار بابا و عمه رامک نشستم.
عمه رامک عمه ی اولم بود، شوهرش بختیار خان مردی شوخ طبع بود که همیشه جمع رو سرگرم می کرد و دو فرزند عمه، برزو و رزا به ترتیب بیست و هفت و بیست ساله بودن.
برزو در یک شرکت مشغول به کار بود و مجرد.
رزا هم هنوز در حال تحصیل بود و او هم مجرد بود.
عمه دستم رو گرفت و فشرد:
-ماشاالله، چشمم کف پات روز به روز قشنگ تر میشی دخترم.
لبخند گرمی به روش زدم:
-ممنونم عمه، چشماتون قشنگ می بینه!
عمو مهران جلو اومد و مجدد بهمون خوش آمد گفت.
نگاهم رو به عمه رزانا دوختم، عمه ی دومم.
همسرش اَدیان خان، دو فرزندش اَرحام و آرشاویر که هر دو مجرد بودن و به ترتیب بیست و سه، بیست و یک ساله و در رشته کامپیوتر مثل ریکان تخصص گرفته بودن.
در کل من دو تا عمو، دوتا عمه داشتم که خدا رو شکر همشون هم خوش رو و مهربون بودن و اهل خودنمایی و فیس و افاده های الکی نبودن نه خودشون و نه بچه هاشون!
کلا جمعی صمیمی داشتیم.
مادربزرگ و آقاجون هم در بالای مجلس نشسته بودن، آقاجون خاطرات دوران خدمت سربازیش رو تعریف می کرد و آقایون با لبخند به او گوش می دادن، خدمه پذیرایی می کردن.
برعکس مامان، هر دو زن عموی من ویلا رو به خونه حیاط دار ترجیح می دادن و خودشون دست به سیاه و سفید نمی زدن و خدمه ها امورات ویلا رو به عهده داشتن، عمه هامم که بدتر از اونا توی عمارت های خیلی بزرگ زندگی می کردن و اونا هم چندین خدمه و باغبان داشتن، اما مادربزرگ و آقاجون مثل ما توی یک خونه ی باصفا که در نزدیکی خونه ما بود زندگی می کردن و چون مادربزرگ از عهده کارها بر نمیومد یدونه خدمه و یکی سرایدار داشتن که کارهاشون رو انجام می دادن.
رزا به کنارم اومد و پرسید:
-تمنا میای فوتبال دستی بازی کنیم؟!
با تکون سر از جا بلند شدم، با هم به سالن بازی رفتیم.
خدمه برامون شربت و شیرینی آوردن، من و رزا در مقابل هم قرار گرفتیم.
مهیار و نوید و آرشاویر هم به عنوان تماشاگر در کنارمون قرار داشتن.
بازی شروع شد، با اینکه یک بازی پسرونه بود اما من علاقه داشتم و بیشتر مواقع هم می بردم، آرشاویر با هیجان تشویقم می کرد و نوید هم رزا رو، اما مهیار به آرومی شربتش رو می خورد و کاملا بی تفاوت به ما چشم دوخته بود.
بازی دو بر صفر به نفع من تموم شد و من و آرشاویر دست هامون رو محکم به نشونه پیروزی بهم کوبیدیم که نوید با حرص رو به رزا گفت:
-بابا یکم بیشتر تلاش کن، تمرین کن آخه این چه جور بازی کردنه؟!
با ورود رامبد به داخل سالن بازی، صاف ایستادم و گفتم:
-سلام داداش، کی اومدی؟!
-سلام، الان رسیدم.
با بقیه دست داد و احوالپرسی کرد و با اشاره به رزا خندید:
-تو باز از آبجی من شکست خوردی که اینجوری لب هات آویزون شده؟!
نوید جلوی فوتبال دستی ایستاد و رو به رامبد گفت:
-تو خودت بلدی که واسه رزا کُری می خونی؟ بیا ببینم چند مرده حلاجی!
رامبد کت اسپرت شیکش رو بیرون آورد و به دست من داد، روبروی هم ایستادن و بازی آغاز شد!
نتیجه یک-یک مساوی شد و نوید و رامبد نفس هاشون رو محکم فوت کردن بیرون.
زن عمو ماهناز صدامون کرد تا به سالن برگردیم.
به سالن پذیرایی برگشتیم، در کنار مامان نشستم و خدمه با میوه ازمون پذیرایی کردن که عمه رامک با خوشرویی ذاتیش رو به جمع گفت:
-تا اینجا همگی دور هم جمع هستیم می خوام اعلام کنم که شنبه که مصادف با میلاد یکی از امامان هست یه محضر دیدیم واسه عقدکنون، برزو رو داماد کردیم و انشاالله قسمت باشه شنبه عقدکنون هست، از همگی می خوام که تشریف بیارید، عروسیش هم دو روز بعد تو یک تالار شیک و مجلل گرفتیم که کارت دعوت می فرستیم براتون!
همه با تعجب پچ پچ هاشون شروع شد که مادربزرگ ته عصاش رو کوبید زمین:
-برزو داماد عموش شده، دخترعموش بهاره خانوم که دختر خوشگل و نجیبیه رو خیلی وقته می خواد و شیرینی خورده ی هم بودن، امیدوارم در کنار هم خوشبخت بشن.
همه به خودشون اومدن و به عمه و برزو تبریک گفتن.
مامان کنار گوشم گفت:
-بیا، حالا ببین اگر اینجوری من دزدکی و بدون تشریفات و دعوت و مراسمات مختلف بارسین رو داماد کرده بودم هزار تا حرف و حدیث پشتم در میاوردن، اصلا هیچ کس نفهمیده کی خواستگاری رفتن کی بله برون کی مهربرون، مادربزرگتم که سریع از دخترش حمایت می کنه تا کسی جرات خودنمایی پیدا نکنه!
حق با مامان بود، لبم رو گزیدم:
-واسه این چیزها خودت رو ناراحت نکن مامان، توام می تونی جبران کنی.
مامان غرید:
-منم بخوام جبران بکنم که بابات نمیذاره، لابد میخواد اینهمه آدم رو برداره بیاره خونه پروانه خانوم اینا!
اخم کردم:
-نه، دوره زمونه دیگه عوض شده، الان حضور فامیل دو طرف فقط تو روز عقد و عروسی لازمه، من خودم با بابا صحبت می کنم.
مامان خوشحال نگاهم کرد:
-مرسی، می دونم رگ خواب بابات دستته.
رامبد کنارم نشست و زمزمه کرد:
-فردا شب پارتی دعوتم، میای؟!
دختر چشم و گوش بسته ای نبودم، منم مثل دختران امروزی آزادی داشتم اونم در حد زیاد اما هیچ وقت پام رو فراتر از محدودیت هام نمی گذاشتم، خانواده راحتی هم بودیم و اصولا در قید و بند شرعیات افراطی هم نبودیم و بیشتر مواقع من به همراه دریا و دلارام به پارتی هایی که رامبد دعوت می شد می رفتیم که مامان و بابا کاملا در جریان بودن.
نگاهش کردم:
-کجاست؟!
-ویلای آرش اینا، یه خواننده معروف رو دعوت کرده میگه سوپرایزه، کلی هزینه کرده تا دعوتش رو قبول کرده، چون فرداشب تولد نامزدشه و می خواد خوشحالش کنه.
-خدا بده شانس!
رامبد اخم کرد:
-یعنی چی؟ توام منتظر نامزدی لابد!
خندیدم و او اخم هاش رو باز کرد و آروم گونه ام رو بوسید:
-واسه ظهر معذرت می خوام، می دونم گاهی حرف ها و حرکاتم به شدت بچگانه می شه اما دست خودم نیست، اگر دلخور شدی...!
حرفش رو قطع کردم:
-من ازت دلخور نیستم، پس ادامه نده.
-تو برای من خیلی خوبی، اگر تو نبودی هرگز به چیزی که عاشقش بودم نمی رسیدم!
بلند خندیدم:
-یعنی تو عاشق موتورت هستی؟!
رامبد ابروهاش رو بالا داد:
-لایق عاشقی نیست مگه؟
-تو دیوونه ای پسر!
زن عمو ماهناز همه رو برای صرف شام صدا زد.
به میز فاخر مقابلم زل زدم، چهار مدل غذا که متشکل از دلمه بادمجان و دلمه سویا، زرشک پلو با مرغ و رولت ژامبون سوخاری بود، به همراه پارچ های سلطنتی دوغ و نوشابه مشکی و زرد.
همه با اشتها نشستن و بعد از خوندن دعای سفره توسط آقاجون، بلافاصله شروع به خوردن کردن.
بارسین با لذت دلمه سویا رو می خورد که با لحن چندشی پرسیدم:
-مگه خوشمزه اس که با این ولع می خوری؟!
بارسین دستمالی برداشت و اطراف دهنش رو تمیز کرد:
-بله عالیه، امتحانش کن!
سرم رو به علامت منفی تکون دادم:
-نه مرسی، زرشک پلو رو ترجیح می دم.
حین خوردن غذا هرکس از هر دری صحبت می کرد، عمو مهران مدام به همه تعارف می کرد که رامبد کنار گوشم گفت:
-عمو واسه چی خودش رو جر و واجر می کنه آخه؟ این قوم گشنه که تعارف نمی خوان خودشون تو یک چشم به هم زدن همه چیز رو قورت میدن.
خنده ی ریزی کردم، رامبد واقعا پسر راحتی بود و اصلا خجالت حالیش نمی شد!
بابا رو بهم گفت:
-عزیزدلم بخور، چرا با غذات بازی می کنی؟
لبخند گرمی به روش زدم:
-دارم میخورم بابا، نگران نباش.
آقاجون و مادربزرگ بیشتر دلمه می خوردن، مامان اما لب به هیچ کدوم از غذاها نزد و فقط ژامبون رو می خورد، می دونستم مثل من زیاد از دلمه خوشش نمیاد.
حالا خداروشکر چندین رقم غذا میاوردن وگرنه گرسنه می موندیم!
پس از صرف شام، مجدد داخل سالن جمع شدن.
رزا به سمت پخش گوشه سالن رفت و آهنگ شادی گذاشت، بلافاصله خودش شروع کرد به رقصیدن و در کسری از ثانیه تموم جوونای فامیل بهش ملحق شدن.
خوبی فامیل ما این بود که کسی خودش رو نمی گرفت، همه راحت بودن با هم.
رامبد به همراه رزا می رقصید و من با لبخند بهشون زل زده بودم که مامان نگاهم کرد:
-خب پاشو دیگه توام!
-نه مرسی، انقدر غذا خوردم که اگر پاشم برقصم می ترکم.
مامان با نگرانی گفت:
-آره راست می گی شکمت الان پُره، خطرناکه.
مادربزرگ از جا بلند شد و رو به مامان گفت:
-تینا؟ عزیزم میشه لطفا یه چند لحظه بیای تو تراس!
مامان زود از جا بلند شد و به دنبال مادربزرگ رفت.
بابا جای مامان رو پر کرد و بهم گفت:
-مطمئنم مامانم فهمیده تینا از دست رامک دلخور شده حالا میخواد از دلش در بیاره.
خدمه با سینی های حاوی فنجون های قهوه وارد شدن و ازمون پذیرایی کردن که زن عمو ماهناز گفت:
-لطفا دو تا ببرید تو تراس، مهمونام اونجان!
در جواب بابا گفتم:
-در این مورد مامان حق داره ناراحت بشه بابا، عمه نباید تا این حد بی سروصدا مراسمات رو انجام می داد!
-اما اونا خیلی وقته شیرینی خوردهی همدیگه هستن.
-چه فرقی میکنه؟ مگه مراسم خواستگاری و بله برون نداشتن؟ مگه مقدمات ازدواج رو انجام ندادن؟ رسم و رسومات که فرقی نکرده، فقط عمه رامک اجازه نداده کسی باخبر بشه!
بابا لبش رو گزید:
-حق با توئه، باید در این مورد با تینا صحبت کنم، نمیخوام دلخور باشه.
بابا که ساکت شد گوشیم رو بیرون آوردم و واسه رامبد نوشتم:
-چه ساعتی بگم دریا و دلارام حاضر باشن؟!
کمی بعد جواب اومد:
-هفت.
صفحه چت گروهیمون با دریا و دلارام رو باز کردم، هر دو آنلاین بودن.
-ای خاک بر سرا، آنلاینید؟!
دریا:
-ما که مثل تو سرمون گرم نیست، از شدت بیکاری اومدیم واتساپ!
نوشتم:
-یه خبر خوش!
دلارام:
-خوبی تمنا؟ چیه خبرت گلم؟!
نوشتم:
-خوبم مرسی گلم، فرداشب راس ساعت هفت جلو خونهمون باشید میریم پارتی با رامبد!
دریا:
-ای جونم، انقدر خوشحالم که میخوام ببوسمت الان.
خندیدم و نوشتم:
-اما من اصلا دلم نمی تواد توسط تو بوسیده بشم!
دریا شکلک عصبانی گذاشت و دلارام نوشت:
-چی میپوشی؟
نوشتم:
-یه کت و شلوار مشکی دارم با مخلوطی از رنگ سفید، همون رو میپوشم.
دریا:
-منکه دکلته تنم میکنم!
دلارام:
-منم کت و شلوار رو ترجیح میدم.
دریا:
-پس باشگاه چی تمنا؟!
نوشتم:
-واه، باشگاه که ساعت چهاره، یک ساعت بیشتر زمان میبره؟ پنج تمومیم، اشکالش چیه؟!
دریا:
-خب منظورم اینه که بعدش خسته نیستیم؟ منکه مشکلی ندارم منظورم به تو و دلارامه!
دلارام:
-تو چرا انقدر گیر دادی به باشگاه؟ انگار دوست نداری بیای، خب نیا کسی که مجبورت نکرده دریا، از صبح هی میخوای باشگاه رو کنسل کنی، اگر بخوای زیرآبی بری تناسب اندامت رو از دست میدیها، حالا از من گفتن بود!
نوشتم:
-آره دریا تنبلی رو بذار کنار، باشگاه وی آی پی و تحت نظر یک مربی معروف بودن چیزیه که نصیب هرکسی نمیشه ها، مواظب باش تنبلی جلو پیشرفتت رو نگیره!
دریا:
-باشه بابا من تسلیم، میام!
نوشتم:
-باریکلا دختر خوب، خب من دیگه برم فعلا.
نت رو خاموش کردم و گوشی رو توی جیبم گذاشتم.
مامان و مادربزرگ وارد شدن، حالا رو لب های مامان لبخند بود و نشون از دلخوری لحظات قبل وجود نداشت.
بابا با نگاه به صورت خندان مامان نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و رو به من گفت:
-انگار آتش بس اعلام شده!
خندیدم، بابا هم بدجنس خندید و به سرجای قبلی خودش برگشت و مشغول صحبت با عمو نیکان شد.
مامان در کنارم جا گرفت، رو بهم آروم گفت:
-مادربزرگت در مورد ازدواج برزو صحبت کرد، ازم خواست دلخور نباشم و برای جبران منم مراسمات بارسین رو بدون حضور اقوام برگزار کنم.
-خوبه.
-بابات چی می گفت؟!
-بهت حق میداد دلخور بشی، گفت میتونی برای ازدواج و مراسمات بارسین هر جور خودت صلاح میدونی تصمیم بگیری.
مامان با این حرف خیالش بیشتر راحت شد و آسوده خاطر به تکیه گاه مبل لم داد.
نیم ساعت دیگه به همین منوال گذشت که مهمانان قصد رفتن کردن.
بابا هم بلند شد و کم کم همه از خداحافظی کردیم و زدیم بیرون.
رامبد رو به مامان گفت:
-تمنا با من میاد!
مامان سری تکون داد و رفتن.
با هیجان پشت سرش روی موتور نشستم، با حرکت موتور جیغ کوتاهی کشیدم و دست هام رو کمر رامبد حلقه کردم.
سرعت بالای رامبد واقعا آدرنالین خون رو به بالای هزار میرسوند.
داد زد:
-خوش میگذره؟!
-عالیه.
رامبد ویراژ داد و من با ذوق خندیدم.
واقعا موتور باحالی بود، احساس پرواز بهت دست میداد.
چند تا پسر پیچیدن جلوی رامبد، او هم با رگ ورقلمبیده غیرتش از لا به لاشون رد شد و بر سرعتش افزود!
خندیدم، داداشِ مهربونِ من غیرت داشت!
کمی بعد وارد پارکینگ شدیم و من پیاده شدم.
شالم تقریبا از سرم افتاده بود.
رامبد سوییچ رو بیرون آورد و با غرور بهم زل زد، دستم رو بالا بردم و واسش کف زدم:
-خوش گذشت، دست فرمونت لایک داره!
خندید و چشمکی بهم زد، با هم وارد خونه شدیم.
مامان با دیدنمون نفسش رو محکم فوت کرد بیرون:
-اومدید؟ نگرانتون بودم.
هر دو شب بخیر کوتاهی گفتیم و به سمت اتاقهامون رفتیم.
•••
صبح باز هم مامان صدام کرد، سریع از جا بلند و مشغول انجام کارهام شدم.
نیمساعت بعد صبحونه خورده، حاضر و آماده منتظر دریا و دلارام جلو خونه ایستاده بودم.
بارسین که داشت میرفت سرکار با دیدنم ایستاد:
-دوستات هنوز نیومدن؟!
نگاهم رو به انتهای خیابون دوختم:
-نه هنوز.
بارسین با تردید و من من کنان گفت:
-تمنا؟ تو نظرت در مورد خواستگاری شب جمعه چیه؟!
لبخندی به روش زدم:
-انقدر فکرت رو درگیر نکن داداش، تو ماشاالله سنی ازت گذشته تجربه داری زندگی ها پشت سر گذاشتی، برای خودت مرد شدی کار میکنی در آمد داری، مسئله زن گرفتن چیزی نیست که توی ذهن خودت ازش یه غول ساختی، من دختره رو ندیدم تا به حال، اما اگر مامان تائیدش میکنه پس نمیتونه دختر بدی باشه، اما بازم مراسم خواستگاری رو گذاشتن واسه همین چیزها که ببینی بسنجی بشناسی، اگر به دلت نشست که قبول میکنی و میشی آقای داماد، اگرم به دلت ننشست که همون پسر ترشیدهی خانواده صارمی باقی میمونی!
بارسین خندید:
-چقدر خوبه که تو هستی، حق با توئه ممنونم.
بعد با تک بوقی که زد ازم دور شد.
با دیدن دلارام و دریا لبخندی به روشون زدم و کمی بعد در کنار هم به سمت دبیرستان میرفتیم و من از مهمونی دیشب واسشون تعریف میکردم.
دلارام وقتی فهمید واسه بارسین میخوایم بریم خواستگاری گفت: