Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
-این لیست رو یه نگاه بکن، آمار کارکرد اون شرکت توی "تهران" هست میتونم تعجبت رو از نگاهت ببینم چون میدونم که انتخابم عالیه و اگر بسته بشه این قرار داد، خیلی خوش به حالمون میشه!
حق با پدر بود، این شرکت و درآمدهای سالیانهشون، خرید و فروشهاشون مافوق تصور بود برای همینم ادامه دادن بحث رو اصلا جایز ندونستم و با لبخند ملایمی گفتم:
-کاملا میبینم که حق با شماست پدر!
پدر نگاهش رو روی چهرهام معطوف کرد و با کنجکاوی گفت:
-ببینم دخترم تو دلت نمیخواد این قرارداد بسته بشه؟!
ل*بهام رو خیس کردم و سعی کردم واقعیت رو بگم:
-نه پدر بین خودمون بمونه اهورا دیشب ازم خواست که ازتون درخواست کنم از بستن این قرارداد صرف نظر کنید وگرنه من رو که میشناسید برام هیچ اهمیتی نداره که شرکت واسه کدوم کشور
باشه من فقط کارهایی رو انجام میدم که شما ازم بخواید اما اهورا نگرانه که این قرارداد به احساسات هممون لطمه وارد کنه میدونم که متوجه منظورم هستید حتی اهورا بهم گوشزد کرد که به تازگی تونستید مامان رو از برگشتن به ایران منصرف و منحرف کنید نگرانیش برای این هست که با این قرارداد و سفر به ایران باز هم فیل همگی یاد هندستون بکنه به قول خودش!
پدر که با دقت زیادی به حرفهام گوش میداد پس از سکوتم گفت:
-درسته تا حدودی حق رو به داداشت میدم چون مامانت بدجور شیفته ایران هست، روزی که می
خواستیم به آمریکا برای همیشه مهاجرت کنیم رو هرگز یادم نمیره مثل ابر بهار گریه میکرد و تا
چند ماه بعد از اومدنمون به این کشور هم دچار افسردگی شده بود به نحوی که مجبور شدم تحت
نظر دکتر بذارمش که بعد از اون کم کم به زندگی عادی برگشت اما هنوزم تا اسم ایران میاد متوجه
میشم که ناراحت میشه و غم چهره اش رو در برمیگیره!
پدر که ساکت شد گفتم:
-پس با این تفاصیل بازم مصمم به بستن قرارداد هستید؟
-بله دخترم چون نمیتونم تا ابد ارتباطم رو با این کشور قطع کنم، تو و اهورا با ایران آشناییت
ندارید نمی دونید که این کشور واقعا مهمه و بزرگ، از نظر موفقیت هم ارزش بالایی داره چون از
سیستم والائی برخورداره و بستن قرارداد با یکی از شرکت های مهم پایتختش یعنی موفقیت روزافزون و بالا رفتن ارج کارخونه و شرکت!
اخم محوی روی صورتم نشست:
-اما پدر فکر میکنم شما دارید شکسته نفسی میکنید، چون شرکت ما هم به همراه کارخونه این جا خیلی مهمه و زیر نظر بهترین کارشناسان آمریکا اداره میشه قطعا نباید خودمون
رو دست کم بگیریم خیلیها آرزو شونه بستن قرارداد با شرکت شما!
پدر با خوشرویی گفت:
-درسته عزیزم من منکر این قضیه نمیشم اما من تا به حال به تو و اهورا نگفتم این شرکت اولین
شرکتی نیست که از سمت ایران اومده تا با ما قرار داد ببنده تا الان خیلی بودن اما چون مهم نبودن
یا به منظور دیگه درآمد سالیانهشون در این حد نبوده من به سادگی پیشنهادشون رو مبنی بر بستن قرارداد رد کردم و چون رد کردم نیاز ندونستم که راجع بهش با تو و اهورا مشورت کنم ولی از نظر
من این شرکت فرق میکنه چون در موردش تحقیق کردم، به اندازهای که ما توی آمریکا معروفیم این شرکت توی ایران معروفه.
با تفهیم سر تکون دادم:
-باید بگم که حق با شماست لطفا توی فرصتی مناسب با اهورا هم صحبت کنید و این نتایج رو بهش بگید تا این جوری دچار تردید نباشه، البته مواظب باشید که نفهمه من باهاتون صحبت کردم نمیخوام تنها داداشم رو ناراحت کنم!
-می فهمم، تو خیالت راحت باشه اهورا رو بسپار به من ممنونم که قابل دونستی و اعتماد کردی
حقیقت رو بهم گفتی چون نمیخوام اهورا ناراضی باشه، برای من جدای از سود کردنم با ارزش تر
رضایت شما دو نفره میخوام این رو هر دوتون بدونید!
سرم رو به معنای مثبت تکون دادم که ادامه داد:
-در مورد درسا هم نگران نباشید خودم یه کاریش میکنم!
از جا بلند شدم:
-بسیار خب، صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
پدر خندید و ازجا بلند شد، روبروم ایستاد و گونهام رو ب*و*سید:
-خوشحالم که دارمت دخترم!
-منم به داشتن شما مفتخرم.
سپس به سمت ورودی رفتم و درهمون حال گفتم:
-با اجازهتون باید برم و سری به هارپر بزنم، درخواست کرده که به دیدنش برم و انگار باهام کاری داره که خیلی واجبه!
پدر سر تکون داد:
-برو عزیزم مواظب خودت هم باش.
بیرون اومدم که ویلیام در رو باز کرد و ضمن سوار شدنم خم شد و دستم رو ب*و*سید که نگاهم رو
ازش گرفتم و گفتم:
-بهتره بیشتر از این وقتم رو نگیری ویلی، من به این محبت های تو نیاز ندارم پس پات رو از گلیمت درازتر نکن!
سوار شد و حرکت کرد:
-قلب یخیت رو آب کنم چی دل آسا؟ اون وقت حاضر میشی من رو به آرزوم برسونی؟!
نگاهم رو از آینه به چشم های آبیش دوختم:
-میدونی چند سالته ویلی؟ بیش از سی و پنج سالته یعنی نزدیک به دو برابر سن من، واقعا خجالت نمیکشی؟!
-هنوز عاشق نشدی دل نباختی که حال من رو درک کنی حقم داری مسخرهام کنی!
-خب حالا بگو ببینم آرزوت چیه؟
-داشتن تو!
-میدونی که غیرممکنه.
-حتی به دوستی باهات هم قانعم دل آسا، اذیتم نکن!
-تو انگار متوجه نیستی من چی میگم ها، دارم بهت میگم من تا به حال از این جور ر*اب*طه ها
نداشتم و خوشمم نمیاد!
-چی میشه یکبار به من فرصت بدی و خودت و احساساتت رو هم محک بزنی؟!
-نمیفهمم چرا اینقدر گیر دادی به این موضوع دیگه کم کم دارم از دستت عاصی میشم!
-اینجا آمریکاست و این جور دوستی ها چیز خاصی نیست خیلی هم پیش پا افتاده اس، این تویی
که سخت میگیری!
جوابش رو ندادم چون دیگه رسیده بودیم به آپارتمان هارپر، اومد در رو باز کرد و من پایین اومدم:
-دل آسا؟
نگاهش کردم که پر شور گفت:
-لااقل باهام به یک مهمونی بیا، این که دیگه چیز زیادی نیست که ازت میخوام!
کلافه گفتم:
-باشه، این مهمونی دردسر ساز واسه چه موقع هست؟!
خوشحال شد و باز دستم رو ب*و*سید:
-یعنی تو واقعا همراهی من رو قبول میکنی؟!
-برای این که دست از سرم برداری آره!
خندید و گفت:
-فردا شبه، یه پا*ر*تی مجلل!
به سمت آیفون رفتم:
-باشه حالا هم دیگه برو نمیخوام هارپر تو رو ببینه!
ویلیام شیطون نگاهم کرد:
-میترسی دل ببازه به من؟!
نگاهش کردم، از حق نگذریم مرد فوق العادهای بود.
هیکلش رو فرم بود و انگار سالها بود که بدن سازی رفته بود عضلهای و خوش هیکل، صورتش هم در کل جذاب بود برای همین گفتم:
-نه اتفاقا میخوام بیای ببینتت بلکه بپسندید همدیگه رو و تو من رو راحت بذاری!
سوار شد:
-گرچه هیچکس برای من به دل ربایی تو نیست ولی چه کنیم شاید سرنوشتمون در همین حده!
لبخندی زدم و زمزمه کردم:
-پررو!
خندید و با تک بوقی ازم دور شد و من وارد آپارتمان شدم که دقایقی بود توسط آیفون در باز شده
بود.
هارپر جلوی ورودی انتظارم رو میکشید و با دیدنم گرم در آغوشم کشید:
-عزیزم...!
پس از ابراز احساساتِ هارپر، باهم داخل اومدیم و من روی کاناپه لم دادم و او برای آوردن خوراکی
وارد آشپزخونه اش شد، در همون حال گفت:
-حالت چطوره؟
-خوبم مثل همیشه.
-هیچ آدمی خوب مطلق نیست عزیزم!
پوزخندی زدم:
-در مورد من این ابراز عقیده اشتباهه.
جلوم نشست:
-حالا تو هی با من شوخی کن!
لبخندی به روش زدم و گفتم:
-گفتی کارم داری!
-انگار عجله داری!
-ابدا، فقط کنجکاوم کردی.
-مگه تو کنجکاوی کردن هم بلدی؟
چشم غره ای بهش رفتم که بلند زد زیر خنده و گفت:
-موافقی حین بازی شطرنج صحبت کنیم؟
سرم رو تکون دادم:
-حرفی ندارم.
-پس زودتر خوراکی ها رو بخوریم و بریم!
پس از خوردن خوراکی هایی که هارپر زحمتش رو کشیده بود به سمت میز شطرنج گوشه سالن
رفتیم و مثل همیشه مهرههای سفید انتخاب من بود!
شروع کردیم، هارپر گفت:
-تو باید به یکی از دوستان نزدیک من کمک کنی دل آسا!
-تا چی ازم بخوای، یادت نره که من واسه تموم برنامههام با پدر مشورت میکنم پس جدا از نظر من تایید پدر رو هم در نظر بگیر!
-میدونم و اینم میدونم که حرف اول و آخر رو خودت میزنی چون پدرت برای راضی نگه داشتن تو و خوشحالیت هر کاری میکنه فراموش نکن!
خندهی کوتاهی کردم:
-باشه هارپرِ زرنگ من تسلیم!
هارپر خوشحال نگاهم کرد:
-کار خیلی شاقی نیست که از عهده انجام دادنش برنیای!
بی حوصله گفتم:
-زود باش خلاصم کن دیگه... !
کمی مکث کرد و گفت:
-باید برای دوستم مدل بشی!
تند سرم رو بالا آوردم و بهش زل زدم تا ببینم تا چه حد جدیه که انگار بدجور توی تصمیمش مصمم
بود، نفس عمیقی کشیدم و چند لحظه تو سکوت بازی ادامه پیدا کرد که زمزمه کردم:
-کیش!
پوفی کشید و عقب نشست:
-جوابم؟!
-باید با پدر مشورت کنم.
-جواب خودت رو خواستم بدونم دل آسا!
-من حرفی ندارم هارپر!
خوشحال شد و گفت:
-پس راضی کردن کیان خان رو هم میتونم به عهدهات بذارم مگه نه؟
-تموم سعی خودم رو میکنم!
-مایکل رو که میشناسی؟ اون سالهاست که طراح مد توی آمریکاست اونم از نوع بهترینش!
-چی شده که آدم به این معروفی احتیاج به من پیدا کرده؟!
-گفتم بهت که تو خودت رو زیادی دست کم گرفتی، میتونم با اطمینان بگم که تو توی هر رشته ای
تقریبا سررشته داری، مهمتر این که خوانندهای توی نیویورک، پس داشتن تو کم لطفی نیست اونم
برای آدم خود شیفته ای مثل مایکل که همیشه خواستار بهترین هاست!
سپس اضافه کرد:
-البته اینم بگم که کار کردن تو هم با مایکل برات موفقیت بزرگیه، چون خیلی معروف میشی!
با تکان دادن سرم با این گفته اش موافقت کردم که گفت:
-اگر نظر پدرت رو جلب کردی و تونستی موافق بودنش رو کسب کنی زود بهم خبر بده دلم میخواد
با مایکل صحبت کنم و بگم که تو به خواستهاش جواب مثبت دادی!
-باشه اما عجله نکن چون من به زمان احتیاج دارم!
-اما تو باید این رو در نظر بگیری که خیلی ها مشتاق کار کردن و روی صح*نه رفتن هستن، خواستار معروف بودن و پخش شدن عکسهاشون توی مجله های مد، کم رقیب نداری دل آسا!
-اگر مایکل من رو انتخاب کرده مطمئنم که به این راحتی ها دست از سرم بر نمیداره!
لبخند گرمی بهم زد:
-موافقم باهات تو خیلی پیشرفت کردی توی نیویورک، هیچ رقیبی به گردپای توام نمیرسه من
خواستم با این حرف تحریکت کنم زودتر بهم جواب بدی!
-منم زرنگتر از این حرفهام که بخوام گول تو رو بخورم هارپر!
پس از کمی دیگه نشستن پیش هارپر قصد رفتن کردم که تا ورودی همراهیم کرد:
-تو دختر خیلی خوششانسی هستی حتی از راننده شخصی هم شانس آوردی!
متوجه منظور هارپر شدم و با شیطنت گفتم:
-می خوای رانندهام رو بفرستم سمت تو؟ من بهش احتیاجی ندارم این نشد یکی دیگه عزیزم!
هارپر ل*بهاش رو جمع کرد:
-نه مگه خودم دست و پا ندارم رانندگی کنم چه نیازی دارم به راننده، توام به نظرم زیادی خودتو درگیر تجملات کردی!
شونه هام رو بالا انداختم:
-اینجوری عادت کردم و البته خواست پدره و نمیشه پشت گوش بندازی!
هارپر پوفی کشید:
-با این مورد موافقم.
بیرون اومدم که هارپر هم دنبالم اومد و با دیدن ویلیام ادای غش کردن رو بیرون آورد:
-واو...پسره یه پا هرکوله برای خودش، عجب هیکلی ساخته لامذهب!
خندهی کوتاهی کردم و آروم باهاش دست دادم:
-من دیگه میرم!
-یادت نره به محض صحبت با کیان خان من رو در جریان بذاری دل آسا!
-این قدر نگران نباش و عجله نکن، گفتم که باشه!
با حرکت ماشین نگاهم رو به بیرون دوختم، با خودم فکر کردم چقدر خوبه اگر پدر با پیشنهاد هارپر موافقت کنه خصوصا این که کار کردن با مایکل، بهترین مدلینگ این شهر باعث معروفیت بیشتر منه و من تابع مشهور بودنم!
صدای ویلیام باز هم به گوشم رسید:
-چی باعث شده مادمازل رویایی من اینجوری توی فکر فرو بره؟!
بی تفاوت نسبت به سوالش گفتم:
-راستش هارپر پیشنهاد وسوسه انگیزی بهم داده ویلی!
لبخند گرمی بهم زد:
-درست حدس زدم پس، خب حالا اگر دوست داری باهام صحبت کن!
شونههام رو بالا انداختم:
-فکر نمیکنم گفتنش بد باشه!
مکثی کردم و ادامه دادم:
-میخوام برم روی صح*نه، مدل مجلهها!
ویلیام با ترس عجیبی پرسید:
-چی؟!
با تعجب گفتم:
-فکر نمیکنم زبان فارسی صحبت کرده باشم که متوجه نشده باشی ویلیام!
-میشه از این پیشنهاد صرف نظر کنی دل آسا؟ خواهش میکنم!
-نه اصلا نمیشه مگر این که پدر مخالفت کنه، لزومی نمیبینم تو برای من نظر بدی، بهتره حد خودت رو بدونی این هزار دفعه!
با خشم گفت:
-من اگر یه حرفی میزنم به خاطر خودت میگم دل آسا، چرا متوجه نیستی که من فقط از روی دوست داشتن و حس قلبیم نگرانتم؟!
-متوجه هستم اما گفتم که لزومی نمیبینم برای این احساساتت، تو برای من هیچی نیستی ویلی هیچی!
-واقعا برای خودم متاسفم با این دل سپردنهام!
جوابش رو ندادم به نظرم خیلی کسل کننده میاومد!
با رسیدن به عمارت تند پیاده شدم که فریاد زد:
-بازم فکر کن، با این کارت معروف میشی توی نیویورک، آمریکا، ایران کلا همه جا که مد باشه اسم
و حتی عکس و فیلم توام هست دل آسا، زندگی آرومت رو چرا میخوای با این بهای گزاف معامله و خ*را*ب کنی؟!
ایستادم و گفتم:
-چون اسم من باید همه جا باشه، من نیازی به کسی ندارم و از کسی نمیترسم، من یه پدر دارم که
از شیرمرغ تا جون آدمیزاد برام فراهم کرده و میکنه دلیلی نداره ذهن خودم رو جز پیشرفتم درگیر چیزی یا کسی دیگه بکنم ویلی.
-تو اصلا دل نداری دل آسا!
پوزخندی زدم و وارد سالن عمارت شدم.
مامان با دیدنم به سمتم اومد:
-کجا بودی؟ نگرانت شدم.
روی مبل ولو شدم:
-هیچوقت نگرانِ من نشو!
-از غیرممکنها حرف میزنی دل آسا!
-خودت باید زجر بکشی من برای خودت میگم!
-اگر تو هرجا میری قبلش یه ندا به من بدی هرگز نگران نمیشم!
با حیرت به چشمهای قهوهایش خیره شدم:
-تو که جدی نمیگی مامان؟
لبش رو گزید:
-خیلی هم جدی گفتم!
-هرگز انتظار از من نداشته باش که بخوام آب خوردنمم به تو یا پدر اطلاع بدم که اصلا از عهدهام ساخته نیست!
مامان با دلخوری گفت:
-نه این که به پدرت نمیگی، اون که از همه کارهای تو باخبره!
تا حدودی حق با او بود برای همینم چیزی نگفتم، امیلی بهم نزدیک شد:
-مادمازل براتون شربت بیارم یا قهوه؟!
-قهوه.
-الساعه.
با رفتنش مامان دوباره پرسید:
-نگفتی کجا بودی عزیزم؟!
-گیر دادی ها!
ناراحت شد، منم که اصلا حوصلهی دلجویی نداشتم تند گفتم:
-باشه باشه لطفا بیخیال ناراحت شدن بشو که اصلا دوست ندارم، صبح پیش پدر بودم کارخونه بعدم پیش هارپر!
-میخوای به پدرت بگم دیگه تو رو راه نده توی تشکیلاتش؟ داری اذیت میشی نه؟!
لبهام رو جمع کردم و بهش چشم غره رفتم:
-مامان دست بردار من که میدونم میخوای از طریق من به آرزوی قلبی خودت برسی خیال میکنی من هنوزم بچه و خامم که گولم میزنی؟!
دستی روی صورتش کشید:
-خب تو که میدونی من دوست ندارم مثل پسرها کار کنی به خاطر من با پدرت حرف بزن!
امیلی قهوه رو گذاشت و رفت، گفتم:
-بیخودی داری تلاش میکنی عزیزم، بیخیال!
بعدم فنجونم رو برداشتم و مشغول خوردنش شدم تا مامان بفهمه تمایلی به ادامه بحث باهاش رو ندارم!
حالا اگر مامان میفهمید که من میخوام مدل بشم لابد قیامت به پا میکرد، فکرکن دخترش بره
جلوی هزار چشم خودنمایی کنه و مدل بشه!
توی دلم خندیدم، تصمیم گرفتم به محض اومدن پدر و جور شدن موقعیتی مناسب و به دور از چشم
مامان باهاش صحبت کنم و رای پدر رو طبق خواستهی خودم صادر کنم!
تا موقع ناهار همونجا نشسته بودم و حرفهایی که میخواستم بزنم رو توی ذهنم مرور میکردم
ولی مامان دیگه هیچی نگفت انگار فهمید طبق معمول حرف حرف خودمه.
بعد از ناهار به اتاق پدر رفتم و منتظر اومدنش نشستم اما خبری ازش نشد برای همین بیرون اومدم
که اهورا بهم برخورد:
-کجا میری عزیزم؟
-فکر کردم پدر تو اتاق کارشه، خواستم باهاش صحبت کنم اما الان میبینم که نیومده!
-نه رفت بیرون به همراه یکی از دوستانش!
-باشه پس میذارمش برای یک وقت دیگه!
-باشه.
از اهورا فاصله گرفتم و برای استراحت به اتاقم رفتم.
×××
لباس دکلتهای رو انتخاب کردم و پوشیدم، بازوها و قفسهی سینه لختم مثل الماس میدرخشید چون رنگ لباس انتخابیم مشکی بود و پوست سفید من تضاد زیبایی رو باهاش ایجاد کرده بود.
آرایشگر بالای سرم ایستاده بود، مخصوص به من بود و من برای هر مراسمی که شرکت میکردم از او
استفاده میکردم چون اصلا حوصلهی آرایش کردن و بستن موهای بلندم رو نداشتم!
به چهرهی سردم زل زده بود که گفتم: -میتونی کارت رو شروع کنی فقط موهام رو تماما جمع کن از شینیون باز زیاد خوشم نمیاد!
-چشم مادمازل.
مشغول کارش شد، هنوز فرصت نکرده بودم با پدر صحبت کنم و این موضوع بدجور روی ذهنم اثر
گذاشته بود و یه جورایی شدیدا وسوسهام میکرد هرچه زودتر خودنمایی کنم اونم توی نیویورک!
وقتی پس از گذشت ساعاتی کار بستن موهام تموم شد گفتم:
-خسته شدم فعلا تعطیلش کن!
تعظیمی کرد و به سمت کاناپه گوشه اتاق رفت و نشست که بلند شدم و کلید مخصوص به احضار امیلی رو فشردم که پس از گذشت ده دقیقه اومد:
-بله مادمازل؟ امری داشتید!
-دو تا شربت خیلی خنک میخوام، زودتر بیار اینجا!
-چشم.
پس از رفتنش جلوی آرایشگرم نشستم و پام رو روی اون یکی پام انداختم:
-رنگ جدید که چشمم رو بگیره برای موهام سراغ داری؟
لبخند عمیقی نشست رو لبهاش:
-شما جون بخواه دل آسا خانوم، همین فردا دستور میدم بهترین کاتالوگ انتخاب رنگهای جدید
رو براتون بیارن تا توی نیویورک تک باشید و بدرخشید!
-میخوام اگر بشه برم روی صحنه، برای مدل شدن رنگ روشن رو بیشتر توصیه میکنی یا تیره؟
-به نظر من چون رنگ پوستت سفیده رنگ تیره بذار بیشتر خیره کننده میشی، در ضمن واقعا
تبریک میگم مدل شدن یکی از آرزوهای شخصی منه تو زودتر بهش رسیدی!
-من خودم نمیخواستم بلکه بهم پیشنهاد شد که به قول تو بدجور وسوسهام کرده اما هنوز جواب
قطعی ندادم!
-مشخصه بهت پیشنهاد میشه، تو از هر لحاظ تکی و مجذوب کننده!
سپس ادامه داد:
-چهرهی سردی که باید یک مدلینگ داشته باشه و یکی از مهم ترین شرایط مدل بودنه رو که
خیلی خوب داری میتونم با اطمینان بگم تا الان که آرایشگرت شدم چند باری شاید لبخندت رو
دیدم دل آسا!
-واسه چی تو نمیری اقدام کنی؟
با حسرت آهی کشید و گفت:
-چون قد من اون اندازهای که باید باشه برای مدل شدن نیست قبولم نمیکنن!
-مگه اقدام کردی؟
-بله یکبار رفتم و خودم رو معرفی کردم اما بهم گفتن شرایطی که باید داشته باشم رو ندارم و در
آخر خیلی محترمانه بیرونم کردن!
شربت هامون که چند لحظهای بود امیلی آورده خوردیم و باز من پشت میز نشستم تا آرایش صورتم
رو انجام بده، گفتم:
-کاش میتونستم برات کاری انجام بدم!
با این حرفم تند اومد جلوم ایستاد و گفت:
-یه کاری هست که از دستت بر بیاد!
لبهام رو جمع کردم:
-چی؟!
-ببین تو میتونی از کسی که قراره بری براش مدلینگ بشی بخوای که من رو استخدام کنه برای طراحی چهره و آرایش صورت مدل ها.
بعد با حسرت آهی کشید:
-لااقل اینجوری در کنار کسانی هستم که تو حرفهای که دوست دارم فعالیت میکنن!
کمی فکر کردم و گفتم:
-فقط این رو میدونی که من قراره با مایکل همکاری کنم؟!
چند لحظه با حیرت بهم خیره شد و بعد آروم گفت:
-یعنی میخوای بگی قراره با معروف ترین و مشهورترین {design fashion} نیویورک کار کنی؟!
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم که با ناراحتی گفت:
-پس کار من سخت شد چون این آدم اینقدر اطرافش ریختن که نیازی به من نداشته باشه، ولش
کن دل آسا دیگه لازم نیست در موردم باهاش صحبت کنی!
-به این زودی ناامید شدی؟!
-نه ولی میگن برای چیزی بجنگ که امید داشته باشی یه روز به دستش میاری من حتی یک درصد
هم امیدوار نیستم!
-من شانسم رو برات امتحان میکنم نگران نباش.
-باورم نمیشه تا این حد خوش قلب باشی!
پوزخندی زدم و زمزمه کردم:
-هیچکس هیچوقت نخواسته دل آسای واقعی رو باور کنه و بشناسه!
×××
جامهای شراب پیش روم قرار داشت، انواع و اقسام مشروبات الکلی سرو شده و منتظر خورده شدن بودن، ویلیام با کت و شلوار اسپرت خوشدوختی که عضلهای بودن بدنش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود ظاهر شده بود توی مهمونی یا بهتر بگم پارتی!
دستم رو زیر چونهام زدم و به اطرافم چشم دوختم، درک نمیکردم اینکه خودشون رو این همه
اون وسط تکون میدن واقعا چه معنی میتونه داشته باشه اما تیپشون رو میپسندیدم، آزاد بودن و
رها!
تموم محدودیتها رو زیر پا گذاشته بودن و براشون چیزی یا حرف کسی مهم نبود، نیویورک یعنی
آزادی و استقلال شخصی!
اینجا کسی براش مهم نبود اون شخص چه جوری نگاهش میکنه یا این که در موردش چطوری فکر میکنه یا چه حرفی پشت سرش میزنه اینجا فقط مهم بود که با غمها بتونی بجنگی و خودت رو
شاد نشون بدی اونم نه فقط توی ظاهر بلکه واقعی و از ته دلت شاد باشی.
-مادمازل و پرنسس خوشگل امشب، به چی فکر میکنه؟!
از توی افکارم بیرون اومدم و نیم نگاهی به سمت ویلیام انداختم:
-به آزادی این مردم!
کنارم نشست و جام رو گرفت سمتم:
-درصد الکلش پایینه بگیر.
از دستش گرفتم که ادامه داد:
-خب حالا راضی هستی یا نه؟
-از پارتی؟!
خندید:
-نه مادمازل، از آزادی این شهر!
-صد البته، من فرهنگ و قوانین اینجا رو میپسندم و راحت باهاشون کنار اومدم!
-یعنی میخوای بگی دلت نمیخواد هیچوقت اینجا رو ترک کنی؟!
چشمهام رو ریز کردم و بهش زل زدم:
-تو چی میخوای بگی ویلی؟!
آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو ازم گرفت:
-هیچی، خودت رو نگران نکن هنوز چیزی برای نگران شدن وجود نداره مادمازل!
نفس عمیقی کشیدم و سکوت اختیار کردم، اون شب هم گذشت و من یکبار با ویلیام تانگو رقصیدم اینم به خاطر اصرار زیادش بود و خواهش کردنهاش وگرنه دل آسا دختر کیان شهیادی کجا و ویلیام کجا...!
×××
روبروی پدر نشستم و شروع کردم:
-دلم میخواد مدل شدن رو امتحان کنم پدر، با خودم فکر کردم قبلش بهتره با شما مشورتی داشته
باشم!
پدر در سکوت نظارهگرم بود، مکثش نسبتا طولانی شده بود که از جام بلند شدم:
-مشخصه که مخالفید، پس من بهتره برم!
-بشین!
لبهام رو جمع کردم و باز نشستم، پیپ خوشگلش رو بیرون کشید و روشن کرد:
-تو تا حالا چیزی از من خواستی و من مخالفت کرده باشم دل آسا؟!
-نه اما دیدم سکوتتون طولانی شد برای همین گفتم شاید...!
حرفم رو قطع کرد:
-برات آرزوی موفقیت دارم، هر موقع حس کردی به کمک احتیاج داری میتونی روی من یا اهورا حساب کنی البته اگر دوست داشتی!
باورم نمیشد پدر به همین راحتی رضایت داده باشه، درست بود که تا الان در برابر من همیشه و
همیشه کوتاه اومده بود اما این موضوع چیزی نبود که به این راحتی بشه جواب مثبت پدر رو جلب
کرد و برای خودم واقعا غیرقابل باور بود اما در کنارش خوشحال هم بودم.
-پس رضایت گرفتن از مامان با خودتون!
پدر خندهی کوتاهی کرد:
-واقعا مسئولیت خیلی خیلی سختی رو محول کردی بهم، رضایت گرفتن از مامانت حتی از شکستن اتم هم سختتره و به مراتب غیرممکنتر!
لبخند محوی زدم و از جام بلند شدم:
-میدونید که من جز شما حامی دیگهای ندارم!
-تمام سعی خودم رو میکنم دل آسا.
×××
چند روز بود که منتظر جواب پدر بودم اما هیچ عکس العملی ازش نمیدیدم، نه مخالفت مامان رو
بهم اعلام میکرد نه موافقتش رو!
نمیدونستم باید چی کار کنم، دلم نمیخواست از هدفم به خاطر افکار پوسیده مامان بگذرم اما در
کنارشم اصلا دلم نمیخواست پدر رو ناراحت کنم و با خودش فکر کنه نسبت به خواستهاش بی تفاوت بودم.
باز هم صبر کردم و همه چیز رو موکول کردم به زمان تا اینکه یک روز پدر صدام کرد و من بدون ذره ای معطلی خودم رو به اتاقش رسوندم.
-بشین دل آسا!
در کنارش نشستم، جام شرابی که توی دستش بود رو گرفت سمتم:
-بگیرش!
اطاعت کردم و بدون اینکه بخورم منتظر شدم تا صحبتهاش رو بشنوم.
-ببین دل آسا میدونی که راضی کردن مامانت اصلا به این آسونیها نبود برای همین هم طول کشید و یک مسئله دیگه هم اینکه داشتم در مورد این حرفه تحقیقات لازم رو انجام میدادم چون هم خیال خودم راحت میشد و هم مامانت، متوجه حرفهام که میشی؟
-بله کاملا.
-مامانت نمیخواست اجازه بده، حتی کارمون هم به مشاجره کشید اما خب هر آدمی برای خودش تو زندگیش نقطه ضعفی داره، می فهمی یعنی چی؟!
سپس بدجنس خندید و باز بدون اینکه منتظر جواب من بمونه ادامه داد:
-یه توصیه بهت میکنم، توی زندگیت هر آدمی وارد شد برای تسلط روش باید در وهلهی اول نقطه
ضعفش رو پیدا کنی اگر میخوای هر چی ازش خواستی نه نیاره این حربه رو بهت پیشنهاد میکنم!
با تعجب بهش زل زدم، عجب افکار شومی داشت و چقدرم بهشون افتخار میکرد!
-نگید که دست گذاشتید روی نقطهی حساس توی زندگی مامان برای این که رضایتش رو جلب
کنید!
پوزخند پدر بهم فهموند که کاملا منظورش رو درست متوجه شدم، گفت:
-دختر تو از من چه انتظاری داری؟ که جادو کنم و مامانت رو در برابر خواستههای تو موافق کنم و نظرش رو تغییر بدم؟ واقعا نمیفهمم اگر اینکار راحته چرا خودت انجامش ندادی و محول کردی به
من دل آسا؟!
متوجه شدم که کلافهاش کردم واسه همین نفسم رو محکم فوت کردم بیرون:
-من فقط نمیخوام مامان اذیت بشه پدر!
از جاش بلند شد، اونقدر این حرکت سریع بود که جا خوردم و کمی خودم رو عقب کشیدم.
-حالم رو بهم نزن دل آسا، خواهش میکنم کاری نکن یا حرفی نزن که اعتمادم رو نسبت بهت از دست بدم، تو حق دلسوزی برای هیچکس رو نداری، نمیذارم به خاطر ناراحت شدن بی دلیل هر
کسی از خواستههای قلبیت بگذری، من برای تو اینهمه زحمت نکشیدم و تلاش نکردم که حالا
نتیجه گرفتنم این باشه!
پشتش رو به سمتم کرد:
-ترحم ممنوع، دلسوزی، دوست داشتن افراطی ممنوع... متوجه میشی حرفهام رو؟!
خودم رو محکم نگه داشتم تا جا نزنم، حق با پدر بود من نباید اجازه بدم حسهای لطیف درونم بیدار
بشه من باید سرد بمونم اون هم برای همیشه.
-متاسفم پدر، میدونم که حق با شماست کاملا، تکرار نمیشه!
برگشت و کنارم نشست، لبخند عمیق روی لبهاش رضایتش رو به نمایش میگذاشت:
-ممنونم و خوشحالم که خودم تربیتت کردم نه مامانت!
جام شرابش رو برداشت:
-از فردا بهتره به مایکل مراجعه کنی نمیخوام توی اینکار وقفهای ایجاد بشه، در ضمن هر چی کمتر توی عمارت باشی بهتره، نمیخوام زیاد با مامانت در ارتباط باشی فهمیدی؟
-چشم!
جامش رو جلو آورد:
-پس بزنیم به سلامتیت که قراره از فردا ستاره هالیوود بشی دل آسا!
جامم رو آروم به جام پدر کوبیدم، هنوز هم کمی گیج بودم و الکل رو با یک نفس سر کشیدم!
***
چکمههام رو از پام بیرون آوردم و پرت کردم جلوی مایکل:
-میدونی که اهل مقدمه چینی نیستم، ازم خواهش کردی اومدم!
چشمهای خمارش سر تا پام رو از نظر گذروند:
-تو محشری، عجیب خوشگلی و خوش هیکل!
-یه چیز جدید بگو مایکل!
-چیز جدید منم، تویی و دنیای مد!
جامها رو پر کرد:
-می تونم قسم بخورم که تو دنیای من رو میترکونی، روی تو سرمایه گذاری میکنم و بیش از پیش معروف میشم، توام کم معروف نیستی وگرنه مایکل کسی نیست که برای کسی دعوتنامه بفرسته!
-یک شرط دارم!
تعجب رو از چشمهاش خوندم:
-شرط؟!
سرم رو تکون دادم که کمی خم شد به سمتم:
-میشنوم؟
-من هیچ پولی ازت نمیگیرم، این درخواست پدرمه و نمیتونم رد کنم اما در قبالش باید این شرطی که میذارم رو قبول کنی در غیر اینصورت باهات کار نمیکنم!
کمی عصبی شد ولی حرفی نزد و منتظر موند، کمی از شراب موجود توی جامش رو خوردم:
-یک نفر رو میخوام وارد دنیای مد کنم، قدش نسبت به قانون مد کوتاهتره اما میدونم که با پوشیدن کفشهای پاشنه بلند میتونی مخاطب رو راضی کنی!
با این حرفم خندهی کوتاهی کرد و عقب نشست: