انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمانِ کوتاه بی‌طلوع | Melica کاربر انجمن آوای رمان

~Vine~

ارشد آوا
کادر مدیریت
ارشد آوا
فیلم باز آوا
خبرنگار آوا
تاریخ ثبت‌نام
8/29/24
نوشته‌ها
1,434
  • موضوع نویسنده
  • #1
این اثر متعلق به مسابقه رمان‌نویسی انجمن می‌باشد!

نام رمان: بی‌طلوع

نویسنده: @MeliCa
ناظر: @SEYRAN

ژانر: معمایی، اجتماعي

خلاصه:
بی‌طلوع روایت داستان جواني تحصیل کرده و جوياي کار است که در مسیر یافتن کار با جایگاه مناسب درگیر طمع شده و مسیر زندگی خود را تغییر می‌‌دهد. باتلاقی که او را هرچه سریع‌تر در خود می‌بلعد و راه فراری برای او به جای نمی‌گذارد.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #2
1000320191_7iu.webp

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ رمان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان کوتاه خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
حالی درون پرده بسی فتنه میرود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند
گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار
صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از ُو بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسّر نمی شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند

حضرت حافظ
 
بی‌انگیزه، فایل رزومه را ارسال کرد و لپتاپ را بست. دیگر اراده‌ای برای پیدا کردن شغل مدنظرش نداشت و با مدرک فوق‌لیسانس، پس از اتمام سربازی در خانه بیکار مانده بود.
تلفن همراهش را برداشت و وارد تلگرام شد. دخترک باز هم برایش کلی پیام گذاشته بود.
گوشه‌ی لبش به آرامی کش آمد و دانه‌دانه‌ی پیام‌ها را با دقت خواند.
بودن با او، حالش را بهتر کرده بود. همین‌که می‌دانست دختر سرزنده‌ای در زندگی‌اش است و او را به حال خود رها نمی‌کند برایش بس بود.
-‌ فردا پنجشنبه است، بریم بیرون؟
با خواندن آن پیام، ناخودآگاه اخم کرد. بیرون رفتن، آن هم در تهران کم هزینه نبود و مجبور بود از پول‌های کناری‌اش برای خرج‌های این‌ چنینی استفاده کند.
می‌دانست که فرد مقابل، بیرون رفتن را فقط برای کنار هم بودن می‌خواهد ولی غرورش نمی‌گذاشت که هرسری یک‌جوری داستان را سر هم کند.
تندتند نوشت:
-‌ یکم حال ندارم، باشه یه روز دیگه تینا.
مجبور بود تا دروغ بگوید.
وگرنه از خدایش بود که حتی یک‌لحظه بیشتر در کنار هم وقت بگذرانند.
تینا پر از رازهای کشف نشده‌ای بود که در این دوسال موفق نشده بود موشکافی‌شان بکند. هرکاری که می‌کرد، بداخلاقی‌هایش، نبودن‌هایش، جا زدن‌هایش را به جان می‌خرید و از عمق وجود مرد مقابل را می‌پرستید.
انگار هیچ مردی را جز او نمی‌دید و این برایش عجیب بود. دختری که توقع خرج‌های آن‌چنانی نداشت، آرام و صبور بود و فقط دوست داشتن را می‌دید و در مقابل بی‌مهری‌های رابطه‌اش سکوت می‌کرد.
تینا را می‌پرستید ولی باز هم آن غرور لعنتی مانع میشد تا نشان دهد که چقدر دوستش دارد.
کمرنگی‌ها، نبودن‌ها و هرچه که بود از سر ناتوانی و ترس خوشبخت نکردن دختر بود، نه تنوع طلبی‌ و بی‌عاطفه بودن‌اش.
 
عقب
بالا