Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
کمی فکر کردم، واقعا حق با ویلیام بود پس لبخند شیطانی زدم و رو به ویلیام گفتم:
-الحق که زیر دست خودمی!
×××
همه چیز بالاخره حاضر شد و ما برای رفتن به ایران، به فرودگاه رفتیم.
مامان به قدری از این رفتن ناراحت بود که یک کلمه با هیچکدوم از ما حرف نمیزد و به طور آشکاری ازمون فاصله میگرفت!
نمیخواستم مامان رو توی یک همچین راه پر اجباری بذارم اما چاره ای نبود، این تصمیم پدر بود و باید اجرا میشد.
با پرواز هواپیما، هارپر دستم رو فشرد و زمزمه کرد:
-حالا لازم بود که منم توی این سفر همراهیت کنم دل آسا؟!
-آره چون دوست دارم روحیهات یکمی عوض بشه و حالت رو بهتر کنم!
-مگه نمیگی سریتا ایرانه؟ من اگر اون رو ببینم بدتر میشم نه بهتر!
نفسم رو محکم فوت کردم بیرون:
-تا همیشه که نمیتونی فراری باشی از احساساتت، تو باید از این موانع رد بشی تا آروم بگیری.
-امیدوارم بتونم!
-قطعا میتونی.
-مرسی که هستی عزیزم.
-فدای تو، راستی از آتان چه خبر؟!
-به همین زودیها ازدواج میکنه!
با تعجب گفتم:
-چی؟ راست میگی؟!
خندید:
-آره مگه چیه؟
-خیلی برام تعجب آور بود!
-نه دیگه وقتشه، حتی از وقتشم گذشته دیگه باید بره سر زندگی خودش.
-حالا طرف کی هست؟!
-از اقواممون که نیست، ولی دختره نازه من یه چند دفعه دیدمش البته با منم رابطه خیلی خوبی داره و نسبتا صمیمی هستیم!
-چه عالی، براشون آرزوی سعادتمندی دارم.
-مرسی دل آسا.
هر دو ساکت شدیم و من به چشمهای ویلیام خیره شدم، سرش رو آروم تکون داد و لبهاش زمزمه کرد:
-نگران هیچی نباش، من اینجام!
×××
با رسیدن به ایران باز هم همون حس خوبی که توی سفر قبلی داشتم تموم وجودم رو در بر گرفت!
برام عجیب بود که چهجوری تونستم با این کشور کنار بیام و حالا برام مثل نیویورک دوستداشتنی شده بود.
هارپر در کنارم بی تفاوت و مامان با غم و ناراحتی که از چشمهاش بیداد میکرد قدم بر میداشتن!
پدر هم که نمیشد حس درونیش رو حدس زد چون از صورتش چیزی مشخص نبود.
ویلیام به همراه باربر فرودگاه که وظیفه حمل چمدونهامون رو بر عهده داشت جلوتر میرفت و پدر مشغول هماهنگیهای لازم با رئیس هتل بود و خبر رسیدنمون رو به اهورا میداد!
هارپر با لبخند نگاهم کرد:
-چی شده انقدر ساکتی؟!
-دارم تجزیه و تحلیل میکنم!
-چی رو؟
خندهی کوتاهی کردم:
-قیافهها رو!
با شیطنت چشمک زد:
-من چهجوری هستم حالا؟!
-از نظر من بی تفاوت!
لبخندش رو فرو خورد و غم عمیقی که از نگاهش رفته بود باز هم صورتش رو پوشوند:
-همش تظاهره، من بعد از سریتا نابودم!
-تو به من قول دادی هارپر.
-میدونم، بهم مهلت بده، خدا کنه بتونم با این فروپاشی درونی کنار بیام!
حرفی نزدم، حالا میفهمیدم که حق با ویلیام بود، من باید هارپر رو از سریتا متنفر میکردم وگرنه اینجوری از دست میرفت و من نمیخواستم شاهد جنون تنها دوستم باشم!
بیرون فرودگاه آژانس منتظرمون بود، البته دو تا ماشین چون ویلیام و هارپر نمیتونستن با ما بیان و
این خواست پدر بود.
از اینهمه غرور حالم بههم خورد و با اخم رو به پدر گفتم:
-من با هارپر میام!
بهش اجازه ندادم حرفی بزنه و سریعا عقب آژانس دومی نشستم که هارپر خوشحال شد و در کنارم جای گرفت.
ویلیام بعد از جابهجایی چمدونها جلو نشست و هر دو آژانس به حرکت در اومدن.
ویلیام فارسی بلد نبود و برای همین جواب سوالات راننده مبنی بر پرسیدن آدرس رو من جواب میدادم و هارپر هم دستم رو گرفته بود و چشمهاش بسته بود!
ویلیام نیم نگاهی به چهره معصوم هارپر انداخت و زمزمه کرد:
-تا دیر نشده نجاتش بده.
نفس عمیقی کشیدم، حس میکردم فضای ماشین خفقان آور شده که راننده شیشه جلو رو کشید پایین و هجوم باد به داخل فضا، کمی از التهاب درونیم رو کم کرد.
نگران هارپر بودم، شاید من هم این وسط مقصر بودم، شاید هم نبودم، ولی واقعا از دست سریتا عصبی بودم چون اون حق نداشت با احساسات هارپر بازی کنه!
اگر دلش نمیخواست با هارپر بمونه یا تنوع طلب بود باید از اول بهش گوشزد میکرد که دوستیشون یک دوستی معمولیه نه در حد ازدواج، اونجوری اگر حتی هارپر هم عاشق میشد مقصر سریتا نبود چون از اول بهش گفته بود که قصدش موندن ابدی نیست!
ماشینها روبهروی هتل ایستادن، پدر زودتر از همه پیاده شد و به داخل لابی رفت.
آروم هارپر رو صدا زدم و هر دو با هم پیاده شدیم، مامان به کنارم اومد و نگاه عمیقی به چشمهام انداخت که لبخند گرمی به روش پاشیدم.
انگار میخواست بدونه که من پشتش ایستادم و تکیه گاه داره، میخواست مطمئن بشه دل آسا همون دل آسا هست و دلش گرم بشه!
هر سه با هم وارد لابی هتل بزرگ و مجللی توی شمالیترین قسمت تهران شدیم، هوای خنک و مطبوع سالن باعث شد من و هارپر احساس رخوت و سستی کنیم و هر دو با هم خمیازه کشیدیم!
مامان خندید و من با شیفتگی به لبخند زیباش خیره شدم، هارپر دستش رو جلوی دهنش گرفت و
خندید:
-ببخشید درسا جان، نتونستم مهارش کنم!
مامان با خوشرویی ذاتیش روی مبل نشست و در جواب هارپر گفت:
-عیبی نداره عزیزم، توام مثل دل آسا میمونی برام.
در همین موقع ویلیام به سمتمون اومد:
-خانما بلندشید اتاقها حاضره!
×××
پدر روی کاناپه قرمز رنگ، تکونی خورد و با چشمهای خمارش به من زل زد، اخم کردم که گفت:
-بیا اینجا ببینمت!
آروم کنارش نشستم که بغلم کرد و گونههام رو بوسید!
حس بدی بهم دست داد، وقتی زجر کشیدنهای بچه ماسون به یادم میاومد بدجور از پدر متنفر میشدم چون من شدیدا وابسته بچهها بودم و هر کسی باعث رنجش اونا میشد رو دوست نداشتم!
انگشتهاش رو به حالت نوازش روی بازوهای لختم کشید و باز زمزمه کرد:
-چقدر تو لوندی عزیزم!
نزدیک بود حالم بهم بخوره و بالا بیارم که صدای در اتاق باعث نجاتم از اون وضعیت لعنتی شد و من هزار بار شخص پشت در رو دعا کردم!
پدر نگاهش رو به چشمهام دوخت و از کنارم بلند شد، در رو باز کرد و مشغول احوالپرسی با شخص
پشت در شد!
از جا بلند شدم و به سرویس رفتم، دستهام رو شستم و آب به صورتم زدم تا آثاری از بوسههاش نمونه چون بدجور چندش آور بود!
با بیرون رفتنم از توالت، نگاهم به سریتا افتاد که روبهروی سرویس نشسته بود و با بیرون رفتنم بهم
زل زد!
جلو رفتم و کنارش روی مبل نشستم.
-مادمازل مشتاق دیدار.
-برعکس تو، من اصلا اشتیاقی واسه دیدار با یک خیانتکار نداشتم!
-تو هنوز سر قضیه هارپر دلخوری؟ دختر بیخیال، تو نیویورک روزی هزار تا دختر و پسر با هم دوست میشن یا از هم جدا میشن خب ما دو تا هم یکی از اون هزار تا!
-تو حق نداشتی دلش رو بشکنی سریتا، اونم آدمه!
کلافه شد:
-کدوم دلشکستن؟ میشه منم بدونم از چی حرف میزنی؟ بابا به کی بگم به کی قسم بخورم که بفهمی دارم راستش رو میگم من اصلا به هارپر پیشنهاد ازدواج یا قول موندن ندادم اون خودش زیادی وارد این ماجرا شده!
-اگر پیشنهاد ازدواج ندادی پس چطور اینهمه دلبسته بهت؟!
-دل آسا دارم بهت راستش رو میگم یکم درکم کن، از تو بعیده من رو نفهمی؟!
پوزخندی زدم:
-چرا باید تو رو بفهمم؟ مگه چندوقته میشناسمت که انتظار داری درکت کنم؟ نکنه میخوای بهت بگم آفرین که خیانت کردی و دوستم رو قال گذاشتی آره؟!
-ببین یکبار برای همیشه بهت میگم دیگه هم قرار نیست اجازه بدم هر چی که از دهنت بیرون میاد رو به من بگی، دارم بهت میگم دوست عزیزت بیخودی برای خودش بریده و دوخته، من به اون
نگفتم تا ابد باهات میمونم من فقط برای فرار از تنهایی خواستم به او پناه ببرم و تمام، وقتی هم که
پدرت من رو توی باندش وارد کرد، از بیکاری خلاص شدم و سرم شلوغ شد برای همین هم به هارپر گفتم که ما دیگه با هم نسبتی نداریم و من نمیخوام که این رابطه رو ادامه بدم اونم شروع کرد به مسخره بازی و خودش رو به جنون کشید، این وسط خودش مقصره نه من!
با ورود پدر به سالن نتونستم جوابی به حرفهاش بدم، اگر اینا رو راست گفته باشه واقعا مقصر خود هارپره و او این وسط بی تقصیره، چون توی نیویورک دوستی دختر پسر یک امر ساده و طبیعیه و
زیاد اتفاق میافته اگر هارپر نمیخواست میتونست از سریتا کنارهگیری کنه و باهاش دوست نشه کسی مجبورش نکرده بود!
پدر نگاهی به من و سریتا انداخت، تاپ بندی مشکی که پوشیده بودم با جین قرمز رنگ تو پام تضاد قشنگی رو ایجاد کرده بود، موهام رو به حالت دم اسبی بالای سرم بسته بودم و منتظر به پدر نگاه
میکردم.
سریتا مدام بهم خیره میشد و لبهاش رو جمع میکرد که صدای پدر باعث شد سکوت بینمون شکسته بشه:
-سریتا آوردمت اینجا که یک سری حقایق رو برات روشن کنم که بدونی دلیل اینکه بهت گفتم ایران بمون و برنگرد نیویورک چیه؟!
سریتا دستهاش رو در هم گره کرد:
-اتفاقا خیلی مایلم بدونم!
پدر نگاهی به من کرد و بعد از اون فریاد زد:
-ویلیام!
ویلیام داخل سالن شد و سلام کوتاهی به سریتا کرد، بعد از اون روی مبل یک نفرهای نشست و تموم نقشهاش رو برای سریتا تعریف کرد و پدر در آخر اضافه کرد:
-اگر بخوای توی این راه کمکم نکنی متاسفانه با تموم اعتمادی که بهت کردم و کارت رو دوست دارم مجبورم که بذارمت کنار و بعد از اون...!
نگاهی به من کرد و خندید:
-بکشمت!
هین بلندی که ناخودآگاه از گلوم خارج شد، سریتا رو که جا خورده بود رو بیشتر هراسون کرد، نگاهش مدام بین من و پدر در تردد بود و ویلیام تنها کسی بود که سریع خودش رو جمع و جور کرد:
-سریتا نقشه خیلی راحته، تو فقط یک هفته باید نقش بازی کنی و البته هر چقدر زودتر بتونی آناهیتا رو به سمت خودت جذب کنی به آخر نقشه زودتر نزدیک میشی پس برای خودت از کاه کوه نساز و قبول کن!
سریتا آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
-یه لیوان آب برام بیار لطفا!
از جام بلند شدم، پدر نگاهش رو به من دوخت و بعد از اون رو به سریتا گفت:
-من منتظر جوابت میمونم، تا فردا فرصت داری تصمیم بگیری و بهم خبرش رو برسونی البته یک درصد هم خیال نکن میتونی از دست من فرار کنی یا بخوای زیرآبی بری چون کل دنیا رو هم فرار کنی آخرش تو چنگ منی!
خودم رو به آشپزخونه رسوندم و سریع لیوانی رو پر از آب کردم و به سالن برگشتم که پدر از جا بلند شد و سریتا هم مقابلش ایستاد:
-دارم میرم چند تا کار دارم که باید بهشون برسم، یادت نره که تا فردا بیشتر وقت نداری!
به همراه ویلیام به سمت در رفت و کمی بعد، در با صدای بلندی بههم کوبیده شد.
لیوان رو روی میز گذاشتم و سریتا برداشت، یک نفس سر کشید و زل زد بهم:
-این نقشه احمقانه رو کی کشیده؟!
بی تفاوت روی مبل نشستم:
-ویلی!
-چرا من؟ اینهمه پسر تو دنیا هست حتی توی ایران از اینجور کیسها ریخته راحت با وعده پول میشه خامشون کرد تازه از خداشونم هست اونوقت میخوان پای من رو به این ماجرا باز کنن؟!
-پدر به هیـچکس اعتماد نداره، در ضمن به خیالشون جذاب و دلربایی ذاتی تو رو نمیتونن تو
پسرهای دیگه پیدا کنن، بر این باورن که تو حتی از اهورا هم سرتری و میتونی خیلی راحت دل آناهیتا رو ببری.
جلوم ایستاد و خم شد، نگاهش به چشمهام افتاد:
-تو چطور قبول کردی همچین چیزی رو؟ حاضری باز هم با احساس یه دختر دیگه بازی بشه؟!
کلافه پسش زدم و از جا بلند شدم:
-به من ربطی نداره، هر کس خربزه میخوره پای لرزشم میشینه، دختری که چشمش به ثروت یه پسره لایق همینه که رکب بخوره و آزار ببینه!
-پس چرا در مورد دوستت این رو نگفتی؟!
بازوش رو گرفتم و فشردم:
-چون دوست من چشمش دنبال تو بود نه ثروتت، دوستت داشت و خواهانت بود ولی آناهیتا با وعده و وعید داداش احمق من رو خام خودش کرده اونقدر روی روح و روانش کار کرده که باعث شده اهورا پا روی قوانینی که پدر گذاشته بود بذاره و حالا باید تاوان پس بده!
-این قوانین که میگی چیها هستن؟!
پشتم رو کردم بهش:
-من و اهورا هیچوقت حق نداریم ازدواج کنیم، حق نداریم از احساساتمون استفاده کنیم و حق نداریم عاشق بشیم!
شونههام رو گرفت و به سمت خودش برگردوند، زل زد تو چشمهام و بعد از اون با اخم گفت:
-تو چطوری این مزخرفات رو قبول کردی؟ مگه بَرده باباتی که تا آخر عمرت بخوای تنها بمونی؟!
پوزخندی زدم:
-تو میتونی برو جلوش رو بگیر!
نگاهش رو بین تمام اجزای صورتم چرخوند و بعد از اون روی لبهام مکث کرد، خواستم خودم رو از بین دستهاش عقب بکشم که سریع جلو اومد و طعم شیرین لبهاش حسی عمیقی رو به وجودم تزریق کرد...!
×××
دستم رو بلند کردم و روی صورتش فرود آوردم، برق از چشمهاش پرید ولی محکمتر بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:
-آروم باش دل آسا!
فریاد زدم:
-چطوری به خودت اجازه میدی با اربابت عشق بازی کنی؟ خجالت نمیکشی از موقعیتت؟ تو حتی لایق یک نگاه منم نیستی واسه چی اینهمه بهم نزدیک میشی؟!
-هیس دل آسا خواهش میکنم بذار این لذتی رو که به وجودم سرازیر کردی زهر نشه برام، یکم آروم باش.
حرفی نزدم، بدنم رعشه داشت ولی نمیدونم برای کدوم از حسهایی بود که با هم از وجودم زبونه میکشید!
ترس؟
خجالت؟
لذت از اولین تجربه یک بوسه؟!
مطمئنا که اگر هر کسی جز سریتا این حرکت رو انجام داده بود تا این حد برام لذتبخش نبود اما چرا؟!
ترس حس دومی بود که توی چشمهام خودنمایی میکرد، ترس از وابستگی، گناه، تنهایی، و هزارتا چیزهای مختلف دیگه!
خجالت میکشیدم چون احساساتم رو تا به حال توی وجودم سرکوب میکردم ولی حالا باید شاهد
فورانش توی وجودم باشم و تو چشمهای سریتا هم نگاه کنم!
-دل آسا!
زمزمهاش باز هم حس لذتم رو تشدید کرد، دستهاش دور کمرم حلقه بود و لبهاش روی بازوهام در حرکت!
من هم داشتم پا روی قوانین میگذاشتم!
نباید اجازه میدادم این اتفاق، نقشههام رو خراب کنه.
هلش دادم عقب، کتش رو از روی مبل برداشتم و پرت کردم سمتش:
-برو بیرون!
بی حرف فقط بهم زل زد و بعد از اون خیلی آروم رفت انگار که تموم اون اتفاقات چند لحظه پیش رویایی بیش نبوده اما رویایی شیرین که من اون رو لمس کرده بودم!
تا یک ساعت بعد از رفتنش روی کاناپه مات زده نشسته بودم.
نمیدونستم این حرکتش رو چی معنا کنم.
البته واسه من که کل زندگیم رو توی کشور آزاد و بی قید و شرطی مثل آمریکا گذرونده بودم امری عادی و پیش پا افتاده بود، درسته که اولین بار بود که یه پسر به خودش اجازه داده بود من رو ببوسه اما مسلما برام غیرقابل تحمل و اتفاق عجیبی نبود!
با ورود مامان و هارپر که از دو ساعت پیش برای خرید بیرون رفته بودن و حالا برگشته بودن بیخیال فکر کردن شدم و به سمتشون رفتم.
هارپر با دیدنم لبخند شیطنت آمیزی زد:
-اگر یه پسر تو رو اینجوری ببینه قطعا از خود بیخود میشه و میبوستت از بس که تو ملوسی!
توی دلم پوزخندی زدم، اتفاقا همین یک ساعت پیش یکی من رو بوسید، اونم کسی که قبلا لابد تو رو هم بوسیده هارپر!
به یک لبخند کوتاه اکتفا کردم که مامان با ناراحتی نگاهم کرد:
-همهی بازارها بوی شیراز میدادن، نمیفهمم برای چی قبول کردم پام رو توی کشورم بذارم در حالیکه شهر مادرزادیام فقط چند کیلومتر باهام فاصله داره!
پشتش رو به سمتم کرد و ادامه داد:
-همهی اینها تقصیر اهورا و اون دختره مسخرهاس، آدم رو مجبور به چه کارها که نمیکنن!
اجازه دادم مامان عقدههاش رو خالی کنه، حقم داشت توی تموم این سالها به تنها کسی که بیش از همه آسیب روحی وارد شده بود مامان بود که مجبور بود دائم به خاطر من سکوت کنه و حرفاش رو توی دلش حبس!
هارپر که چیزی از صحبتهای مامان متوجه نشده بود چون با فارسی حرف زده بود وقتی از حالتهای مامان پی به ناراحتیش برد سریع به سمتش رفت و گونههاش رو بوسید، بعد از اون با مامان آروم حرف زد و هر دو برای جابهجایی خریدهاشون به داخل اتاق رفتن.
پوفی کشیدم و روی مبل نشستم که صدای زنگ در باعث شد اخمهام درهم بره!
هارپر از اتاق بیرون اومد و رو به من زمزمه کرد:
-منتظر کسی بودی؟!
شونههام رو بی تفاوت بالا انداختم که لبهاش رو جمع کرد و به سمت در رفت.
با باز شدن در، صدای اهورا که با فارسی صحبت میکرد کل خونه رو از سکوت سهمگینی که توش حاکم بود، خارج کرد:
-به به باد آمد و بوی عنبر آورد!
هارپر نگاهی به من که کلافه سرم رو بین دستهام گرفته بودم انداخت و برای درست کردن قهوه
داخل آشپزخونه رفت!
اهورا وارد سالن شد، انتظار داشتم تنها اومده باشه اما وقتی پشت سرش آناهیتا هم وارد شد به معنای واقعی کپ کردم!
شلوار سفید ساق کوتاه آناهیتا با اون خلخال طرح طلایی که به مچ پاش بسته بود و وقتی راه میرفت صدا ایجاد میشد باعث شد نگاهم رو به سمت اهورا برگردونم و از روی تاسف براش سری تکون بدم!
مانتوی قرمز جیغ کوتاهش که فقط تا بالای زانوش بود باعث میشد وقتی خم میشه تا بالای کمرش بره و تاپ سفیدی که زیر مانتو تنش بود پیدا بشه!
مامان که تازه وارد سالن شده بود با دیدن این صحنه از همون راهی که اومده بود برگشت و من به ناچار مجبور به هم صحبتی با این دو نفر شدم!
اهورا:
-پدر کجاست؟!
آناهیتا چشم غرهای به اهورا رفت:
-بذار برسیم حالا، هنوز من با دل آساجون احوالپرسی نکردم چقدر عجله داری احوال پدر مادرت رو بپرسی!
اهورا خفه خون گرفت و من بهش پوزخند زدم، آناهیتا روش رو به سمت من برگردوند و با لبخند
عمیقی دستش رو دراز کرد:
-خواهر شوهر عزیزم مشتاق دیدار!
هجوم اسید معدهام رو تا بالای گلوم حس کردم و به سختی خودم رو کنترل کردم، خواهر شوهر؟!
دلم میخواست برم توی توالت و تا اونجایی که راه داشت عق بزنم از بس چندش آور بود این کلمه!
دستش رو فشردم و زمزمه کردم:
-مشتاق دیدار!
توی دلم غریدم:
"تو خوابتم نمیبینی عروس خانواده شهیادی بشی اونم عروس کیان خان که تو نیویورک معروفه، دختره دزد بی همه چیز!
رو به اهورا که نگاهش مدام سر تا پای آناهیتا رو از نظر میگذروند، کردم و گفتم:
-پدر با ویلی رفتن بیرون، یه چند تا کار نیمه تموم داشت میخواست تمومش کنه.
با طعنه خندید:
-تا اونجایی که من یادمه ویلیام نوکر مخصوص تو بود نه پدر!
-میتونی به خودش بگی به من مربوط نیست اگر اعتراضی داری!
هارپر داخل سالن شد و قهوههای خوش رنگی که درست کرده بود رو به هر سه مون تعارف کرد که آناهیتا ناخنهای مانیکور شدهاش رو روی لبه فنجونها کشید و با لحن لوسی گفت:
-وای این خدمتکار جدیدتونه دل آسا جون؟!
هزار دفعه خدا رو شکر کردم که هارپر چیزی از زبان فارسی متوجه نمیشه وگرنه خیلی ناراحت میشد!
با اخم عمیقی که روی پیشونیم نشسته بود اول نگاهی به اهورا و بعد از اون به آناهیتا کردم و به تندی گفتم:
-آره خدمتکار جدیده به جای تو استخدامش کردیم!
اهورا به سختی جلوی قهقههاش رو گرفته بود و این از قرمز شدن پوست صورتش به خوبی معلوم بود، سریع رو کرد به آناهیتا و توضیح داد:
-عزیزم ایشون بهترین و نزدیکترین دوست دل آسا هارپره، نباید بهش توهین کنی وگرنه دل آسا رو بدجور از خودت میرنجونی!
حالم بهم خورد، انگار داشت واسه یه بچه دو ساله توضیح میداد که نباید جلوی بزرگترت پات رو دراز کنی!
آناهیتا که با اون حرف من گر گرفته بود وقتی دید چه اشتباه بزرگی مرتکب شده لبخند محوی زد:
-اوه، قصد اهانت نداشتم دل آسا جون شرمنده گلم!
دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم، قهوهاشون رو که خوردن اهورا از جا بلند شد:
-ما میریم، پدر برگشت بهش بگو که اومدم.
بدون اینکه تکونی به خودم بدم سری به علامت باشه تکون دادم و آناهیتا گونهام رو بوسید:
-توی جشنمون میبینمت خوشگلم!
دستم رو روی صورتم کشیدم و آثار باقی مانده از رژ لب صورتیش رو پاک کردم:
-مرسی!
با رفتنشون هارپر کنارم نشست:
-خستهای؟
خندیدم:
-تو که پیشم باشی نه!
-ممنون که من رو با خودت آوردی، توی نیویورک حس میکردم دارم خفه میشم!
-تو دوست منی، خوشحالی تو خوشحالی خودمه.
چند لحظه سکوت کرد و بعد مردد نگاهم کرد:
-دل آسا؟!
-جان؟!
-نمیفهمم چرا کاری نمیکنی که پدرت با سریتا کار نکنه؟ من نمیخوام اون تو کارهای خلاف درگیر بشه!
پوفی کشیدم که سریع ادامه داد:
-باشه اگر حوصله نداری اصلا حرف نمیزنم!
-ببین هارپر تو چه بخوای چه نخوای سریتا دیگه از تو جدا شده، حتی اگر خودت رو هم براش فدا کنی اون دیگه تو رو نمیبینه پس اگر من از پدرمم جداش کنم اون میره و با یه باند خلافکار دیگه کار میکنه پس چه فرقی به حال تو داره؟!
آهی کشید:
-فکر میکنم اگر کمتر ببینمش برام بهتره ولی خودم رو دارم فقط گول میزنم، تا نتونستم فراموشش کنم اون همهجا باهامه هم خودش هم چشمهاش هم نگاهش هم صداش!
نگاهی به رفتنش انداختم و توی دلم زمزمه کرد:
-درد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری کشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
میرود آب دیدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیدهام که مپرس...!
×××
تنها دو روز تا جشن تولد آناهیتا باقی مانده بود.
با پدر بیشتر وقتم رو میگذروندم و مشغول سرکشی به شرکتی بودیم که باهامون قرارداد بسته
بودن.
هارپر هم چون من کار داشتم تموم وقتش رو با مامان میگذروند و با هم به خرید میرفتن و گاهی
هم به اتفاق راننده، برای دیدن اماکن و جاذبههای گردشگری تهران از شهر خارج میشدن!
توی راه رفتن به شرکت آترون اینا بودیم، استرس داشتم از دیدار دوباره با آترون!
چند ماه پیش رو به یاد آوردم که چطوری عاشقانه بهم زل زد و ابراز علاقه کرد ولی من با سنگدلی اجباری ردش کردم و باز هم احساساتم رو توی نطفه خفه کردم!
پوزخندی زدم که پدر نگاهم کرد:
-به چی فکر میکنی؟!
به دروغ گفتم:
-به اینکه این نقشه قراره چطوری پیش بره، فکر نکنم بتونید اهورا رو گول بزنید اون باهوشتر از این حرفاست، بعدم الان همه وقت پیش آناهیتاس و اگر یهو یه کاری انجام داده باشن چی؟ دیگه اون موقع قانونی هم باید بره آناهیتا رو عقدش کنه!
پدر که انگار به این جای قضیه فکر نکرده بود با وحشت بهم خیره شد:
-چرا به فکر خودم نرسید؟ حالا چیکار کنیم؟!
شونههام رو بالا انداختم:
-وقتی بهتون میگم با طناب ویلیام بیخودی توی چاه فرو نرید که گوش نمیکنید باید اول همه جوانب رو سنجید بعد عمل کرد!
-خب تو پیشنهادی داری؟!
-تنها راهش اینه که ببریمش پیش دکتر متخصص زنان!
-راضی میشه بیاد؟
-فکر نکنم، مطمئنم که شدیدا مقاومت میکنه اما خب شما باید بگید که اگر میخواد با اهورا ازدواج کنه یه شرطتون اینه که این آزمایش از آناهیتا گرفته بشه که باکره بودنش رو ثابت کنه!
پدر توی فکر بود، سکوت کردم و گذاشتم حرفهام رو هضم کنه، کمی بعد گفت:
-بذار این جشن تموم بشه و نقشه ویلیام رو عملی کنیم بعد از اون اگر جواب نداد اینبار واسه این نقشه تو اقدام میکنیم!
-اما پدر اگر اهورا با دختره کاری کرده باشه نمیتونه رهاش کنه چون نامردیه!
اخمهاش رو درهم کشید و با صدایی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت:
-نامردی؟ چی میگی تو دختر؟ اصلا تو حرفه و دنیای ما این چیزها اهمیت داره؟ تو که باز داری با احساس جلو میری!
مکثی کرد و ادامه داد:
-اگر اون دختر عاقل بود هرگز برای به دست آوردن یه پسر پولدار، از عفت و دخترونگیهاش نمیگذشت پس وقتی خودش رو فدای پول میکنه حقش همینه که ضربه بخوره تا یاد بگیره همه چیز تو این دنیا پول نیست!
پوزخندی زدم، بیرحمی تا کجا آخه؟!
درسته که حق، در این مورد با پدر بود ولی این حرف رو باید کسی میزد که خودش کارنامهاش تمیز و پاک باشه نه پدر که برای پول حتی آدم کشته بود.
ادامه دادن این بحث رو جایز ندونستم که پدر باز هم به حرف اومد:
-این نقشه انجام میشه و توام نقشی که بهت سپرده شده رو به نحو احسن انجام میدی، باید خوب اداره کنی همه چیز رو فهمیدی دل آسا؟!
مثل همیشه در اوج ناراضی بودن اطاعت کردم:
-چشـم پدر!
با ایستادن ماشین نگاهم رو به شرکت دوختم و نفس عمیقی کشیدم تا کمی از عصبانیت درونم رو
کاهش بدم.
پدر به سمتم اومد و بازوم رو گرفت:
-رسیدیم پیاده شو!
با هم وارد شرکت شدیم، از اینکه پدر بازوم رو گرفته بود اصلا راضی نبودم، دلم نمیخواست بیرحمیهاش به من هم منتقل بشه، هرگز آدمی مثل او ندیده بودم که نسبت به یک آدمیزاد دیگه تا این حد بی تفاوت و بیخیال باشه!
نگهبان با تعظیمهای متعدد و حرفهای تعارفی، حسابی خستهام کرده بود، تا رسیدن به طبقه مورد نظر که شرکت آترون اینا توش قرار داشت همراهیمون کرد و بعد از اون با اشاره دست پدر
شرش رو کم کرد و من یک نفس راحت کشیدم.
پدر زنگ رو فشرد و دقایقی بعد مردی همسن پدر در رو به رومون باز کرد.
با دیدن پدر شادمان بغلش کرد:
-وای چقدر از دیدنت خوشحالم جناب کیان!
پدر زیرچشمی به من نگاه کرد و لبخندی رو به مرد زد:
-همچنین، منم مشتاق دیدارتون بودم بهزاد جان!
و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
-پدر آترون خان هستن ایشون!
با تعجب نگاه دقیقتری به مرد انداختم و حالا متوجه شباهت عجیبش با آترون میشدم، دستم رو جلو بردم:
-از آشنایی با شما خیلی خوشبختم.
مرد نگاه عمیقی بهم انداخت، نمیفهمیدم معنای نگاهش رو اما انگار کسی راجع به من از قبل باهاش
صحبت کرده باشه نگاهش رنگ آشنایی و کنجکاوی داشت!
دستم رو با مکثی نسبتا طولانی فشرد:
-مشتـاق دیدار مادمازل غربی!
لبخند محوی روی لبهام نشست، حتی طرز صدا کردنش هم خاص بود نسبت به بقیه اطرافیان!
پدر که کلافه شده بود از روی پا ایستادن سریع گفت:
-بهزاد جان اگر مایلی بریم داخل!
بهزاد خان که حالا به خودش اومده بود با شرمندگی از جلوی در کنار کشید:
-بفرمایید داخل خواهش میکنم.
وارد شدیم، نگاهم با کنجکاوی روی دکوراسیون شرکت چرخ خورد که صدای بهزاد خان حواسم رو
به سمت خودش معطوف کرد:
-نزدیکه آترون هم بیاد، رفته پیش اکیپ دوستهاش انگار قراره برن مسافرت!
به یاد مسافرت خاطره انگیز اهواز افتادم و آهی از اعماق وجود کشیدم.
گاهی وقتها پول داری، وقت داری بیکاری ولی نمیتونی جایی بری، واست میشه آرزو.
چرا؟!
چون کسی رو نداری که باهاش بهت خوش بگذره کسی رو نداری که همراه خوبی برات باشه و این میشه برات یه کمبود بزرگ که دل و دماغ سفر رفتن رو نداشته باشی!
روی مبل لم دادم، پدر مشغول دیدن تابلوهای اطراف بود که بهزاد خان کنارم نشست:
-دل آسای معروف که آترون به ملکههای توی داستان شاهزادهها تشبیهش میکرد تویی پس!
لبخند محوی زدم، پس این نگاه خاص جلوی در منشأش آترون بود و تعاریفی که از من، پیش پدرش
کرده بود.
-آترون زیادی به من لطف داره!
-خیلی خاصی!
با غرور ذاتیم نگاهش کردم، چشمهای کشیده و مخمورش در اوج میانسالی هنوز هم کشش عجیبی
داشت، واقعا چطور تونستم آترون رو دوست نداشته باشم؟!
-شما هم در این سن جذابید!
خندید، انگار بدجور به مذاقش خوش اومد!
-ممنون عزیزم.
صدای در ورودی باعث شد سکوت کنیم، آترون با کنجکاوی وارد شد و با دیدن من حیرتزده خندید:
-واو... پرنسس ما رو باش اومده ایران!
از جا بلند شدم، پدر با نگاه خیره و با نفوذش آترون رو که مشتاقانه میاومد تا در آغوشم بکشه دنبال میکرد و من معذب بودم!
با فرو رفتن در آغوش مردونهی آترون به ناچار دستهام رو دور کمرش حلقه کردم و زمزمه کردم:
-خوشحالم از اینکه باز هم میبینمت!
-من خیلی بیشتر از تو خوشحالم عزیزم.
از آغوشش بیرون اومدم، با ذوق گفت: -از همون لحظهای که وارد شدم بوی عطرت بهم فهموند که تو اینجایی!
بهزاد خان با حالتی خاص رو به آترون گفت:
-پسر یه کم نفس بکش چه خبرته؟ جناب کیان خان یک ساعته منتظره باهاشون روبوسی کنی!
آترون با استرس نگاهش رو از پدرش گرفت و به پدر زل زد، با خجالت جلو رفت و دست پدر رو نرم بوسید:
-شرمنده جناب شهیادی، واقعا انقدر از اومدن دل آسا تعجب کرده بودم که متوجه اطرافم نبودم!
پدر به اجبار خندید، انگار که از صمیمیت بین من و آترون اصلا راضی نبود.
پوزخندی زدم، لابد نگرانه احساسی بین ما به وجود اومده باشه نمیدونه که من زیر حرفم نمیزنم!
پس از صحبتهای معمولی و راجع به کار، بهزاد خان گفت:
-همسرم مایله که با خانمتون آشنا بشه جناب شهیادی، دلم میخواد یک شب برای شام دعوت ما رو بپذیرید!
پدر که از این مهمونیها خوشش نمیاومد توی دوراهی مونده بود، انگار که فقط کار واسش مهم باشه روابط خارج از کار رو وقت هدر دادن میدونست و نمیخواست که با شرکت در این مجالس که پولی ازش بیرون نمیآورد وقتش رو از دست بده!
توی دلم زمزمه کردم:
-چقدر خوب میشناسمت کیان شهیادی!
در آخر نتونست رد کنه، هر چی که نباشه این شرکت واسش خیلی سود آور بود و نمیخواست دلخوری پیش بیاد تا یهو به روابط و قرارداد کاری بین دو شرکت لطمهای وارد بشه.
-بله باعث افتخاره، درسا هم از تنهایی خسته شده و این مهمونی میتونه کمی روحیه تحلیل رفتهاش رو برگردونه!
بهزاد خان با خوشحالی خندید:
-پس من با خانمم هماهنگ میکنم و بهتون زنگ میزنم، ممنون که قبول کردید!
پدر سری به معنای تشکر تکون داد و آترون که از این مهمونی شدیدا راضی بود گفت: