انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان تلاقی لغزان| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

بارسین رو به بابا گفت:
-منم با حرف‌های تمنا موافقم، بهتره برای تربیت هرچه بهتر رامبد یه راه دیگه‌ای رو در نظر بگیرید، نذارید خدایی نکرده پسرتون تباه بشه به خاطر کمبودهایی که توی خانواده احساس می‌کنه، توی این جهان امروزی بیشتر گرفتاری‌هایی که جوون‌ها توش گیر میفتن و خلاف‌هایی که واردش می‌شن از همین معضل‌های خانوادگی پیش میاد بابا!
بابا لبش رو گزید:
-اگر لازم باشه با یک روانشناس مشورت می‌کنم، حق با شماست نمی‌ذارم رامبدم از دستم بره.
سری به معنای تائید تکون دادم و رو به مامان که اشک‌هاش رو گونه‌هاش جاری شده بود گفتم:
-عزیزم با غصه خوردن که چیزی تغییر نمی‌کنه، خوشبختانه تو و بابا همیشه تو تربیت بچه‌هاتون دقت کردید و هیچی واسشون کم نذاشتید، خداروشکر رامبد هم پسر بدی نیست، پسری که باعث بشه شما نتونید سر بلند کنید یا همه‌جا براتون باعث آبروریزی باشه، فقط پسریه که یکمی خودسره، لجبازه، اما در همه حال احترام بابا رو حفظ کرده، اگر غیر از این بود تا به حال هزار دفعه درسش رو ول کرده بود اما چون بابا ازش خواست ادامه بده رو حرفش حرف نزد، اما به نظرم بهتره به انجام کارهایی که بهشون هیچ علاقه‌ای نداره هم مجبورش نکنیم، اگر نخواد درس بخونه و مجبور بشه مطمئنا نمرات خوبی در انتظارش نیست چون تلاشی واسه درس‌هاش نمی‌کنه!
بابا:
-فوق دیپلمش رو که گرفت اگر دلش نمی‌خواد می‌تونه درس رو رها کنه، من اگر حرفی هم می‌زنم واسه آینده‌اشه همین!
بارسین:
-اون توی کارش موفقه بابا، اون‌قدری سرشناس و معروف شده که نصف پسرهای بالا شهر تهران واسه دامادی‌شون یا انجام گریم و کارهای آرایشگری‌شون رامبد و آرایشگاهش رو انتخاب می‌کنن، خیلی سرش شلوغه و به نحوی که دو تا شاگرد داره، اما شما هیچ وقت نخواستید برید و بهش سر بزنید چون برخلاف خواسته شما داره کار می‌کنه اونم کاری که شما دوست ندارید، اما این خودخواهیه، بهتره یکمی به نظراتش احترام بگذارید، بذارید حس کنه پدرش پشتیبانشه!
با تعجب به بابا خیره شدم:
-یعنی شما تا به حال به محل کار پسرتون نرفتید؟ بهش سر نزدید؟!
بابا با خجالت سر به زیر انداخت و بارسین گفت:
-رامبد چند بار به من گفته که بابا هیچ‌وقت بهش سر نمی‌زنه و خیلی خوشحال می‌شه اگر پدرش گاهی برای دلگرمی در کنارش باشه، اون پسر خاصیه با رفتارهای خاص و انتظارات خاص‌تر، اون خیلی از شما و مامان انتظارات بیش‌تری داره، امیدوارم بهتر درکش کنید.
اون‌شب دیگه حرفی زده نشد، بابا و مامان خیلی توی فکر بودن، خوشحال بودم که انقدر منطقی برخورد می‌کنن چون واقعا نگران رامبد و آینده‌اش بودم.
•••
شنبه هوا نیمه ابری بود، صبح با دلارام و دریا به دبیرستان رفتیم و تا ساعت سه عصر هم کلاس داشتیم به نحوی که واقعا کلافه شده بودیم.
خسته و بی حال وارد خونه شدم.
بوی عطرِ غذای مامان تموم خونه رو پر کرده بود، از روی خستگی همون‌جا روی کاناپه افتادم و خوابم برد.
 
•••
با تکون دست‌های بابا چشم باز کردم:
-عزیزم چرا این‌جا خوابیدی؟!
به سختی تو جام نشستم، ساعت رو که دیدم روی پنج عصر ضربه زد.
-وای چقدر خوابیدم، مامان چرا من رو بیدار نکرد؟!
مامان با یک سینی حاوی کاپوچینو و کاپ کیک از آشپزخونه بیرون اومد:
-عزیزدلم خیلی خسته بودی، دلم نیومد اصلا صدات کنم، باید ساعت‌های درسی‌تون رو کمتر کنن آخه تا این موقع عصر که نمی‌تونین تو مدرسه بمونید!
سینی مقابلم قرار گرفت، بابا فنجون رو گرفت سمتم:
-بیا دخترم بخور.
با تشکر ازش گرفتم و به همراه کیک مشغول خوردن شدم.
بابا آروم بهم گفت:
-امروز اول وقت به یک روانشناس مراجعه کردیم به همراه تینا، مشکل‌مون رو براش گفتیم و قول داد به هر نحوی شده بهمون کمک بکنه تا بهتر بتونیم با رامبد ارتباط برقرار کنیم، بعدشم با هم یک جعبه شیرینی و یک کادوی شیک که ساعت مردونه قشنگی به سلیقه تینا بود خریدیم و رفتیم آموزشگاه رامبد، صداش کردن اومد و ما هر دو بغلش کردیم و کمی پیشش نشستیم و جلو مدیریت کلی تحویلش گرفتیم و با دادن کادو بهش گفتیم از این‌که پسرمونه کلی احساس غرور می‌کنیم، به داشتنش افتخار می‌کنیم، خیلی خوشحال و در کنارش بُهت زده شده بود، بعد از اونم برگشت سرکلاسش و ما هم برگشتیم خونه، من رفتم سر کار مادرتم که تو خونه بوده، از تو دختر قشنگمم ممنونم که باعث شدی ما به خودمون بیایم ، رامبد که ظهر اومد خونه برعکس همیشه کلی تحویلمون گرفت و بعد نشست تموم درس‌هاش رو مرور کرد و تازه نیم ساعت پیش بود که رفت مغازه، الان واقعا من و تینا احساس خیلی بهتری داریم.
با لبخند گفتم:
-خوشحالم که پدر و مادری در این حد با شعور دارم، بهتون افتخار می‌کنم بابا!
بعد از خوردن عصرونه‌ام از حا بلند شدم که مامان گفت:
-برو کارهات رو انجام بده بیا ناهارت رو گرم می‌کنم بخور.
سری تکون دادم و پرسیدم:
-بارسین کجاست؟!
بابا خندید:
-رسما پسرم رو از دست دادم رفت، از صبح ساعت شش رفته دنبال پونه با هم برن دنبال کارهای عقدشون هنوز که هنوزه ما ندیدیمش!
خندیدم و به سمت اتاقم رفتم.
اول دوش گرفتم تا سرحال‌تر بشم و بعد شروع کردم به مرور درس‌ها و انجام تمرینات و تکالیف.
بعد از اون کمی با دلارام و دریا چت کردم، مسائل دیشب و رامبد و حرف‌های امروز بابا و مامان رو واسشون توضیح دادم که هر دو کامل نظراتم رو تائید کردن.
به آشپزخونه رفتم، مامان بشقاب برنج و خورشت قیمه رو جلوم گذاشتم و پرسید:
-دوغ یا نو‌شابه؟
-ممنون مامان، دوغ.
 
مامان بطری دوغ رو به همراه لیوان جلوم گذاشت و من مشغول خوردن شدم.
مامان روبه‌روم نشست:
-به نظرت برای امشب من چی تنم کنم؟!
-شما همیشه خوش پوش بودید مامان، هر چی دلتون می‌خواد تن کنید.
-تو چی می‌پوشی؟!
-من لباس شبِ پوشیده دارم مشکیه با کت روش تنم می‌کنم با یدونه شال سفید و کفش‌های مجلسی مشکیم.
مامان از جا بلند شد:
-پس منم برم کم کم حاضر بشم، تا لباس انتخاب بکنم و آرایش بکنم طول می‌کشه ساعت هفت نوبت محضر دارن.
سری تکون دادم و مامان رفت.
بقیه غذام رو تموم کردم، امشب عقدکنون برزو بود.
به اتاقم برگشتم و در کوتاه‌ترین زمان ممکن، حاضر شدم.
موهام رو کج زدم و با گیره بستم.
روشون اکلیل نقره‌ای ریختم و پشت موهام رو هم دم اسبی بالا جمع کردم.
شالم رو روی سرم انداختم که مامان وارد شد:
-عزیزم حاضر نشدی؟!
کیف کوچیک مجلسی سفیدم رو از کمد بیرون آوردم و موبایلم رو انداختم توش:
-چرا مامان، حاضرم!
با هم از خونه خارج شدیم، بارسین به ماشینش تکیه زده بود و با لبخند در حال چت بود، مطمئن بودم که با پونه چت می‌کنه.
بابا که اومد همه سوار ماشین بارسین شدیم و او با سرعت حرکت کرد.
نیم ساعت بعد جلوی محضر بودیم.
عمه رامک با دیدن‌مون جلو اومد و اول مامان و بعد من و بابا و بارسین رو محکم در آغوش کشید.
پس از تعارفات معمول، مامان پرسید:
-عروس و داماد کجا هستن؟!
-پایین هستن، فعلا دارن کارهای مقدماتی عقد رو انجام می‌دن.
با هم به طبقه پایین رفتیم.
سفره عقدی به زیبایی درون سالن نه چندان بزرگ محضر روی گلیم‌های سنتی چیده شده بود، یک کاناپه بالای سفره عقد که جایگاه عروس و داماد بود گذاشته شده بود و دور تا دور محضر هم صندلی های تکی برای مهمانان.
بابا به قسمت مردونه رفت و من و مامان پس از احوالپرسی با کل فامیل که همشون زودتر از ما اون‌جا بودن روی دو صندلی در ردیف چهارم نشستیم.
عروس نسبتا خوشگل بود.
مامان رو بهم زمزمه کرد:
-تو عروس رو پسندیدی؟!
-بد نیست، چهره‌اش بامزه‌اس.
-منکه نپسندیدم، حیف برزو بود!
 
درسته که عروس زیاد خوشگل نبود اما اونقدرا هم که مامان می‌گفت بد قیافه نبود، به نظر من‌که هردوشون به‌هم می‌اومدن!
ده دقیقه بعد عاقد، به همراه دو پدر و عموها و دایی ها وارد شدن، همه گرد سفره نشستن و عاقد شروع به خوندن خطبه کرد.
به عنوان زیرلفظی، عمه رامک یک سفر کربلا کادو داد به عروس و داماد و عروس بالاخره بله رو گفت.
با اعصابی متشنج به نقل‌هایی که محکم توی سرم می‌خوردن نگاه می‌کردم.
آخه این چه کاریه؟ حتما باید رو سر ماها هم نقل بریزید؟
مهم عروس و دامادن که از بس نقل ریختن رو سرشون بیچاره‌ها گیج شده بودن.
برزو حلقه رو به دست بهاره کرد و متقابلا او هم حلقه انداخت به دست برزو، حلقه‌هایی سِت به رنگ سفید که واقعا ظریف و ناز بودن.
بعد از اون عمه رامک سرویس طلای براقی که حسابی گرون قیمت بود بالا گرفت و با لبخند گفت:
-امیدوارم پسرم در کنار همسرش زندگی خوبی رو شروع کنن، کادوی من و بختیارخان به عروس گل‌مون.
همه کل کشیدن و دست زدن.
برزو گونه‌ی عمه رو بوسید و سرویس رو به گردن و دست و گوش عروس بست.
مامان جلو رفت و دستبند طلای شیکی رو به سمت بهاره گرفت و هر دو روی همدیگه رو بوسیدن، خلاصه همه جلو رفتن و کادوهاشون رو تقدیم کردن، رزا هم که به اصطلاح خواهرشوهر بود، انگشتر نقره‌ی نه چندان ظریفی رو به عروس و یک گردنبند نقره با اسم برزو به آقای داماد تقدیم کرد.
پس از عکس برداری و فیلمبرداری عروس و داماد به آتلیه رفتن و خانواده داماد و اقوامشون هم خداحافظی کردن و رفتن.
عمه رامک رو به جمعیت باقیمانده که فامیل‌های خودمون بودن گفت:
-بفرمایید بریم باغ ما، اونجا مراسم گرفتیم واسه برزو جان!
همه به سمت ماشین‌هاشون رفتن.
مامان رو به بابا گفت:
-حواست به کارهای عقدکنون بارسین باشه، هیچ کم و کسری رو قبول نمی‌کنم رامیار!
-خیالت راحت خانم، انقدر حرص نزن.
رو به مامان پرسیدم:
-من واسه بارسین و پونه چی بخرم؟
-هر چی دوست داری عزیزدلم، تو سلیقه‌ات همیشه عالی بوده نیاز به نظر من نداری.
تا رسیدن به باغ عمه رامک توی لواسان، همه تو افکار خودشون غرق بودن.
جلوی ورودی پرسیدم:
-چرا تو ویلای خودشون مراسم نگرفته عمه؟!
مامان دستی به روسریش کشید:
-باغ‌شون با صفاتر و بزرگ‌تره که، بهتر از ویلاست!
صدای بلند موسیقی از داخل ساختمان به بیرون می‌اومد.
در کنار هم وارد شدیم، خدمه شال‌هامون رو گرفتن و تعظیمی کردن.
 
در کنار هم به بقیه نزدیک شدیم و نشستیم.
بوی همه چیز توی هم مخلوط شده بود.
اسپند، عود، غذا، ادکلن، برف شادی...!
مادربزرگ کلافه گفت:
-لطفا پنجره ها رو باز کنید، رزا در بالکن رو هم باز بذار یکمی هوا بیاد داخل!
بالاخره با ورود هوای خنک به داخل، من تونستم یه نفس راحت بکشم، خدمه پذیرایی می‌کردن.
شیرینی و شربت و میوه.
رو به مامان پرسیدم:
-واسه شام عقد کنون چه منویی تدارک دیدی؟!
مامان:
-کباب بختیاری، خورشت فسنجان با شیرین پلو و زعفران پلو، واسه سالاد هم سالاد گوجه فرنگی تدارک دیدیم.
-عالیه.
تا اومدن عروس و داماد همه کلی رقصیدن، با اومدن عروس و داماد رامبد و ریکان هم رسیدن چون تا اون‌موقع مغازه بودن و نتونستن به محضر بیان.
بهاره دختر خوشرویی بود، زیاد می‌خندید!
با رزا شوخی می‌کردن و سر به سر برزو می‌ذاشتن، برام عجیب بود این‌همه صمیمیت اما خب اونا با هم فامیل بودن و مطمئنا با هم رشد کرده بودن و این‌همه راحتی جای تعجبی نداشت!
رامبد کنارم نشست:
-برای عروسیش لیدا و دریا و دلارامم بگو بیان!
با تعجب نگاهش کردم:
-چرا؟ اونا که نسبتی ندارن، دعوت نیستن.
رامبد نیشخندی زد:
-آخه جنابعالی فقط با حضور اونا هست که بهت خوش می‌گذره، با اقوام زیاد راحت نیستی و گرم نمی‌گیری!
ای جانم، چقدر به فکرم بود داداش تخس من!
-چشم داداش، می‌گم بیان.
لبخندی به روم زد:
-مامان و بابا صبح اومدن آموزشگاه، کادو و گل آوردن، رفتارشونم خیلی تغییر کرده، می‌دونم این‌ها همه اثرات حرف زدن تو باهاشونه، منم قول می‌دم نذارم شرمنده بشی تمنا!
دستم رو روی دستش گذاشتم:
-تو لایق بهترین‌هایی، هیچ‌کس بدت رو نمی‌خواد، هر وقت یه پسر ایده آل باشی خودت سود می‌بری نه کسی دیگه، منم کاری رو انجام دادم که وظیفه‌ام بود، نیازی به تشکر نیست.
آهنگ مخصوص عروس و داماد که پلی شد، رزا دست بهاره و برزو رو گرفت و آوردشون وسط، اونا هم تا آخر آهنگ رقصیدن، عمه رامک خوشحال بهشون خیره شده بود.
بعد از اتمام آهنگ، تعظیمی کردن و به جایگاه‌شون برگشتن.
 
وقتی عمه همه رو واسه شام صدا زد و سر میز سکوت برقرار شد، مامان از جا بلند شد و با لبخند رو به جمع گفت:
-سه شنبه عقد کنون پسرم بارسینه، اگر تشریف بیارید سرافرازمون کردید، عروسی‌شون هم انشاالله می‌مونه واسه یک‌ماه بعد که کارت‌های دعوت رو می‌فرستیم خدمتتون!
عمه رزانا به طعنه گفت:
-ماشاالله این سری دائم تو کارهای خیر و عقد و عروسی بودیم، رامک و تینا انگار مسابقه گذاشتن با هم!
آقاجون رو به عمه رزانا گفت:
-چی بهتر از سبقت گرفتن از هم توی این‌جور مراسمات، توام بهتره دست بجنبونی، دوتا پسر مجرد داشتن زیاد شایسته نیست، خدا و پیغمبر گفتن سنت حسنه‌ی ما ازدواج جوون‌هاس!
عمه رزانا لبش رو گزید و سری تکون داد.
مامان با حرص به عمه رزانا خیره شده بود که گفتم:
-حسود زیاده، از تو بعیده مامان انقدر زود از کوره در بری، ریلکس باش!
مامان نگاهی بهم انداخت و من با لبخند سری تکون دادم، خندید و مشغول خوردن بقیه شامش شد.
تا آخر شب مراسم به خوبی پیش رفت و بعد از اون همه از هم خداحافظی کردن و از هم جدا شدیم.
•••
دوشنبه صبح که به مدرسه رفتیم به دلارام و دریا گفتم که شب عروسی دعوتن و به لیدا هم پیام دادم خودش رو به خونه ما برسونه.
دریا و دلارام با اشتیاق دعوتم رو قبول کردن، مامان رو هم در جریان گذاشتم.
بعد از برگشت از مدرسه، یه لیوان شربت خوردم و مشغول انجام و حل دروس مدرسه شدم و کمی هم درس خوندم تا دلهره نداشته باشم واسه فردا.
بعد از اون جلوی کمدم ایستادم، لباس مجلسی پرنسسی خوشگلی رو انتخاب کردم که به رنگ صورتی ملایم بود و مخلوطی از رنگ سفید هم داشت.
کفش‌های مجلسی سفیدمم که پاشنه متوسطی داشت و زیاد از حد بلند نبود انتخاب کردم و کنار لباسم گذاشتم.
قرار نبود برم آرایشگاه، مامان قرار بود آرایشگرش رو بیاره خونه تا هم مامان رو حاضر کنه هم من رو!
دوش کوتاهی گرفتم.
موهام رو با سشوار خشک کردم و پس از پوشیدن بلوز و زیر شلواری راحتیم از اتاقم بیرون رفتم.
ناهار رو در کنار بقیه خوردیم، خدا رو شکر که مامان خودش غذا می‌پخت چون واقعا دستپخت محشری داشت.
مامان موقع خوردن ناهار رو به رامبد لبخند زد:
-امروز به خاطر تو ته چین مرغ پختم چون می‌دونم خیلی دوست داری.
رامبد که با اشتها مشغول خوردن بود با این حرف مامان لبخندی زد:
-عالی شده، مرسی!
بابا با لذت بهش خیره شد:
-نوش جونت پسرم.
به جای خالی بارسین نگاه کردم و پرسیدم:
-پسر ارشدتون کجاست پس مامان؟!
بابا خندید:
 
-خونه فرهمند!
همه خندیدیم، مامان با خوشرویی گفت:
-الهی شکر، انشاالله همتون عاقبت به خیر بشید.
کمی سالاد شیرازی واسه خودم ریختم و خوردم، بعد از اون یه لیوان نوشابه زرد هم خوردم و نفس عمیقی کشیدم:
-وای خدا، چقدر خوردما!
مامان لبخندی به روم زد که گفتم:
-شما برو به کارات برس، تمیز کردن میز و شستن ظرف‌ها با من!
همشون رفتن بیرون، شروع کردم به تمیز کاری.
بعد از انجام تموم کارها ساعت روی چهار عصر ضربه زد.
با صدای آیفون مامان رو بهم گفت:
-حتما لادن خانمه، اول من رو حاضر کنه یا تو رو؟
-نه اول شما، من هنوز کار دارم.
مامان سری تکون داد و به پیشواز لادن خانم رفت.
به اتاقم رفتم و کمی با دریا و دلارام چت کردم، لیدا هم پیام داده بود راس ساعت هفت میاد خونه‌امون.
لباسم رو تنم کردم تا بعدا که موهام رو درست می‌کنه باز لباس نخوره بهشون خراب بشن.
به هال رفتم، کار موهای مامان تموم شده بود و مشغول آرایش صورتش بود.
سلامی دادم و لادن خانم به گرمی جوابم رو داد.
به آشپزخونه رفتم و سریع کیک گردویی که مامان از قبل حاضر کردن بود به همراه قهوه توی سینی گذاشتم و به هال برگشتم.
ده دقیقه بعد آرایش صورت مامان هم تموم شد.
دور هم نشستیم، مشغول خوردن کیک و قهوه شدیم و مامان هم با احتیاط فقط قهوه می‌خورد.
لادن خانم با لذت به کارش نگاه می‌کرد، واقعا مامان خوشگل شده بود.
-نگران نباش تینا جان، آرایشت با بهترین مواد و بِرنده و ضدآبه، قرار نیست به این راحتی‌ها لطمه‌ای بهش وارد بشه، می‌تونی همه چیز بخوری اما کمی مواظب رژ لبت باش.
مامان که خیالش راحت شده بود تکه‌ای کیک برداشت و توی دهنش گذاشت:
-آخیش، خدا عمرت بده خیالم رو راحت کردی، خیلی گرسنه‌ام شده بود داشتم ضعف می‌کردم.
من و لادن خانم خندیدیم.
نشستم روی مبل و لادن خانم مشغول انجام کارش شد، یک ساعت و نیم بعد حاضر بودم.
سنگینی مژه‌های مصنوعی رو خوب احساس می‌کردم.
روبه‌روی آینه که ایستادم به هنر لادن خانم، آفرین گفتم.
مامان هم با لذت بهم خیره شد و رو به لادن خانم گفت:
-مرسی، عالی شدیم.
لادن خانم در حال جمع آوری لوازمش خندید:
-عزیزم شنا خودتون نازید، من فقط کمی رنگ پاشیدم به صورتتون!
 
مامان لادن خانم رو تا دم در همراهی کرد و ازش واسه فردا هم وقت گرفت، پولش رو به همراه یک انعام حسابی بهش داد که لادن خانم چشم‌هاش برق زد و فکر کنم خستگی از تنش بیرون رفت.
-ممنونم تینا جان، تو همیشه با دست و دلبازی‌هات من رو شرمنده خودت می‌کنی!
به اتاقم رفتم، کفش‌هام رو پوشیدم و یه مانتو مدل گشاد با یه روسری هم برداشتم و پس از زدن ادکلن، به هال برگشتم.
من همیشه اصلاح می‌کردم، مامان اصلا دوست نداشت روی صورتم مو باشه اما هیچ موقع نمی‌گذاشت به ابروهام دست بزنم، می‌گفت اون واسه وقتیه که ازدواج کردی!
راس ساعت هفت لیدا و دلارام و دریا با هم وارد خونه شدن.
انقدر شلوغ کرده بودن که خنده‌ام گرفته بود.
دریا:
-وای دختر تو چقدر ناز شدی!
دلارام:
-تمنا از اولشم ناز بوده، اما واقعا دلبر شدی.
اونا هم جذاب شده بودن، دریا و دلارام لباس شب مثل هم پوشیده بودن با این تفاوت که لباس دریا سبز لجنی رنگ بود با مخلوطی از رنگ سفید، اما دلارام لباسش نارنجی ملایم بود با مخلوطی از رنگ سفید.
لیدا هم که ماکسی تنش کرده بود.
با اومدن رامبد، دخترا آروم نشستن، رامبد سلام کوتاهی داد و وارد اتاقش شد.
مامان با استرس بهم زل زد:
-چطورم؟!
کت و دامن سفیدی تنش کرده بود که جلوش سنگ دوزی‌های قشنگی داشت، کفش‌های مجلسی مشکی با پاشنه‌ای نسبتا بلند.
-عالی شدی.
لیدا:
-آره خاله‌جون خیلی شیک شدی.
مامان با خیال راحت نفسش رو فوت کرد بیرون.
بعد از اون سوییچ دویست و شش رو برداشت و رو به ما گفت:
-بریم.
همه از خونه بیرون اومدیم.
رو به مامان گفتم:
-رامبد اومد خونه که.
-آره واسه خاطر عروسی مغازه‌اش رو زودتر تعطیل کرده، فردا هم گفتم کلا باز نکن باید به داداشت کمک کنی واسه انجام هرچه بهتر عقد کنون.
سوار شدیم، مامان آهنگ شادی گذاشت و حرکت کرد، دخترا اون عقب حسابی شلوغ کرده بودن و نمی‌شد بفهمی چی به چیه!
دریا با تموم وجودش سوت می‌کشید، لیدا قر می‌داد و دلارام هم کل می‌کشید و هم دست می‌زد.
خندیدم و رو به مامان پرسیدم:
 
-بابا و بارسین و ریکان و رامبد پس چطوری میان؟
-ریکان سوارشون می‌کنه، میان دیگه.
-کاش پونه هم می‌اومد!
-خودمم دوست داشتم بیاد اما هنوز که عروس ما نیست، خوبیت نداره جلو فامیل، در ثانی مطمئنا خانواده‌اشم اجازه نمی‌دادن بیاد.
سری تکون دادم، نیم ساعت بعد جلوی ورودی تالار بودیم، مامان ماشین رو جای خوبی پارک کرد و همه با هم به سمت تالار رفتیم.
جلوی ورودی خدمه تعظیم کردن و اتاق پرو رو بهمون نشون دادن.
پس از گذاشتن مانتوها و روسری‌هامون بیرون اومدیم، از همون بدو ورود مراسم مضخرف احوالپرسی با فامیل شروع شد.
از بس سلام داده بودم و سرم رو تکون داده بودم کلافه شده بودم.
بالاخره میزی تو ردیف جلو گرفتیم و نشستیم.
لیدا و دریا که از همون لحظه اول رفتن وسط برقصن، ما هم مشغول خوردن میوه شدیم، عروس و داماد هنوز نیومده بودن.
دلارام موزی برداشت و مشغول خوردن شد، در همون حال گفت:
-انصافا تالار قشنگی رزرو کردن، مراسم نورافشانی هم داره اینجا!
-واقعا؟
-آره، من قبلا تعریف اینجا رو از دختر عمه‌هام شنیده بودم، تالار معروفیه.
-پس عروسیت رو اینجا بگیر!
دلارام خندید.
رزا جلو اومد و شاسی عکس برزو و بهاره رو به دست گرفت، دیجی ورود عروس و داماد رو اعلام کرد و رزا آماده شد تا با رقص به پیشوازشون بره.
خواهرهای بهاره هم اطراف رزا ایستادن و با کِل و جیغ و تشویق اون رو همراهی کردن.
دریا و لیدا اومدن نشستن، لیدا که دیگه نا نداشت از بس رقصیده بود.
بالاخره برزو و بهاره پا به درون سالن گذاشتن و همه از جا بلند شدن و تشویق کردن، عمه رامک با شوق دنبال‌شون به سمت جایگاه می‌رفت، بعد از این‌که نشستن رقص دو نفره عروس و داماد و بعد از اون رقص چاقوی رزا و خلاصه تا یک‌ساعتی مراسمات مختلف داشتن خودشون!
بعد از اون به جوون‌ها اجازه داده شد تا به پیست برن، رامبد اومد دستم رو گرفت و با هم به پیست رفتیم.
دو سانس رقصیدیم، دریا و دلارام و لیدا هم می‌رقصیدن.
دریا که با یه پسری هم آشنا شده بود که بیشتر با او همراه بود و هی واسه ما افاده می‌اومد و به پسره اشاره می‌کرد، من و دلارامم به هم نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم.
کمی بعد نوبت رقص‌های دو نفره شد، ماها نشستیم، بابا دست مامان رو گرفت و با لبخند به پیست رفتن، چقدر خوب که انقدر همدیگه رو دوست داشتن، بابا همیشه احترام مامان رو نگه می‌داشت و هیچ‌وقت بدون مشورت باهاش کاری رو انجام نمی داد و با نظراتش مخالفت نمی‌کرد.
 
عمه رامک هم با بختیار خان به پیست رفتن.
خلاصه بیشتر، آقایون و خانم‌های میانسال پیست رو پر کرده بودن.
دلارام رو بهم گفت:
-خوشحالی؟
-واسه چی؟!
-واسه بارسین.
-معلومه، پونه لایق خوشبختیه و بارسینم می‌تونه یه تکیه گاه محکم باشه!
-دیگه حرفی راجع به رامبد، زده نشد؟!
-نه، رامبد خیلی عاقل‌تر شده، بابا و مامان هم مواظب رفتارشون هستن، ریکان هم بیشتر از قبل هوای رامبد رو داره، منم سعی می‌کنم راه درست رو حتی الامکان نشونش بدم.
-فکر می‌کنم رامبد به تو حسادت می‌کنه!
-نه فقط به من، بلکه اون به بارسین و ریکان و کلا هر کدوم از ماها که واسه بابا و مامان عزیز باشن حسادت می‌کنه، رامبد توی سن حساسیه، باید بیشتر درکش کرد.
-تو که از اون دوسال کوچیک‌تری، تو بیشتر نیاز به محبت اطرافیانت داری.
-من کمبود محبت ندارم دلارام، در ثانی من یه زنم، یه دختر، پسرها بیشتر نیازمند محبتن، اگر این‌جوری نبود که انقدر برای ازدواج عجله نمی‌کردن.
-اگر محبت کردن باعث بشه پسری به راه خلاف کشیده نشه که ارزش داره کلی بهش محبت کرد!
-بیشتر بدبختی و گرفتاری‌های جوونا امروزه از همین کمبودهای ریز سرچشمه می‌گیره دلارام، کمبودهایی که شاید در نظر همه ما کوچیک به نظر بیاد اما می‌تونه فاجعه‌های بزرگ به بار بیاره، پس چه بهتر که هرچه زودتر این کمبودها رو بشناسیم و سعی در جبرانش کنیم، اگر خودمون تونستیم مواظب خانواده خودمون باشیم بُرد کردیم، وگرنه که ضررش تماما به چشم خودمون می‌ره!
شام سرو شد و بحث ما نیمه کاره موند.
دو نوع غذا، کباب کوبیده، ماهی، به همراه پلوی زعفرانی و شوید پلو.
سالاد فصل هم به همراه نوشابه مشکی تکمیل کننده میزشون بود.
عطر دل پذیر ماهی شامه‌ام رو نوازش می‌کرد.
رامبد در یک طرفم و دریا در طرف دیگه‌ام نشستن.
از بچگی به ماهی علاقه‌ی زیادی داشتم، مامان دیس ماهی رو جلو دستم قرار داد و من با اشتها شروع به خوردن کردم.
پس از شام، یک ساعت دیگه هم مراسم ادامه داشت.
بعد از اون عروس کشون و بعدم برگشتیم خونه.
ریکان هم لیدا رو برد خونه‌اشون و بعد برگشت خونه.
چون خیلی خسته بودم سریع شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم، پس از باز کردن موهام و پاک کردن آرایشم خوابیدم.
•••
صبح مامان کله سحر بیدارم کرد.
 
عقب
بالا