Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
-پس پدر تا قبل از اینکه من برم دبی دعوت کنید که منم حضور داشته باشم!
بهزاد خان با محبتی خاص به پسرش نگاه کرد:
-چشم عزیزِ پدر، اصلا مگه میشه تک پسر بابا توی مجلس مهمی مثل این مهمونی نباشه؟ مامانت
پوست از سر من میکنه!
همه خندیدیم، تو نگاه پدر یه چیز ناشناخته بود، انگار که به روابط بین این پدر و پسر غبطه میخورد!
خب چون هیچوقت نه با من نه با اهورا اینجور رفتاری نداشته بود.
تو خانواده ما جدیت حرف اول رو میزد و حتی با مادر خودتم نمیتونستی حالت صمیمانه داشته باشی، اسمشم میذاشتن رعایت حرمت و نگه داشتن احترام!
پوزخندی زدم که پدر از جا بلند شد:
-ما دیگه میریم، ممنون برای همه چیز!
پس از تعارفات معمول بیرون اومدیم، آترون دستم رو بوسید:
-خوشحالم که اینجایی، هر موقع تونستی یه قرار ملاقات بذار تا ببینمت!
چشمکی زدم:
-حتما.
متوجه شد که جلوی پدر معذبم واسه همین دستم رو رها کرد و به معنای فهمیدن منظورم، چشمک زد.
با بهزاد خان هم خداحافظی کردیم و از شرکت بیرون اومدیم.
سوار ماشین که شدیم پدر به طعنه گفت:
-خیلی با هم صمیمی هستید، خوبه!
برای اینکه جلوی شک و تردید و افکار پوچ پدر رو بگیرم به ناچار خندیدم:
-آره خب اینجوری گولش میزنم تا قرارداد رو با شرکت ما پایدارتر کنن وگرنه که آترون برای من
مثل یه مهره سوختهاس!
پدر با ذوق دستم رو بوسید:
-الحق که دختر خودمی!
جوابی ندادم، روم رو ازش گرفتم و آه کوتاهی کشیدم.
پدر جلوی شرکت اهورا پیاده شد و رو به من پرسید:
-نمیای بالا؟ سریتا هم هست قراره راجع به کار صحبت کنیم!
تموم صحنهها و حسهایی که از اون بوسه بهم منتقل شده بود جلوی چشمهام رژه رفتن، دلم نمیخواست با سریتا توی جمع رو به رو بشم چون اون موقع دستم کوتاه میشد و نمیتونستم اونطور که باید، حقش رو کف دستش بذارم چون بعد از اون روز دیگه ندیده بودمش پس خیلی بهتر بود که فعلا اون موش باشه و من گربه!
-نه ممنون، میخوام با هارپر برم بیرون از وقتی اومدیم ایران تنها بوده بدون من رفته گردش!
پدر سری تکون داد و در حالیکه میرفت گفت:
-واسه ناهار منتظر ما نباشید، خداحافظ.
به راننده دستور حرکت دادم، گوشیم رو در آوردم و شماره آترون رو گرفتم که همون بوق اول گوشی رو جواب داد:
-عزیزدلم چه خوب شد که زنگ زدی!
-آترون میخوام ببینمت، همین امروز عصر!
-مشکلی نداره هر جا و هر ساعتی که بگی میام.
-منکه جایی رو بلد نیستم، تو انتخاب کن و آدرس رو بفرست رانندهمون ایرانیه و مشکلی پیش نمیاد!
-میخوای خودم بیام دنبالت؟
-نه پدر همین جوریش هم شک کرده مجبور شدم یه سری اراجیف تحویلش بدم خودم میام.
-اوه حله!
-مرسی، فعلا.
گوشی رو توی جیبم گذاشتم و رو به راننده پرسیدم:
-پس کی میرسیم؟!
راننده با شرمندگی از آینه نگاهم کرد:
-تهران به ترافیکهاش معروفه خانوم شرمنده، نمیتونم برم جلو بستهاس!
نگاهی به بیرون انداختم، حق با راننده بود پس سکوت کردم و چشمهام رو بستم.
-خانوم بفرمایید، رسیدیم.
خودم رو از ماشین انداختم بیرون، واقعا حوصلهام سر رفته بود توی این هوای آلوده و شلوغی!
سریع به سمت آسانسور رفتم و کلید طبقه رو فشردم.
هارپر در رو به روم باز کرد و با دلخوری در آغوشم کشید، کنار گوشش زمزمه کردم:
-متاسفم، پدر رو که میشناسی!
-خب لااقل جبران کن نبودنهات رو!
-چشــم.
خندید و دعوتم کرد داخل، مامان با دیدنم از جا بلند شد و سخت در آغوشم کشید.
نفس عمیقی کشیدم، بوی ادکلن مارکدارش توی دماغم پیچید و باعث شد عطسه کنم.
با نگرانی از خودش جدام کرد:
-نکنه مریض شدی عزیزم؟!
-نه خوبم.
-اما الان عطسه کردی.
با تعجب نگاهش کردم:
-مامان بوی عطر شما پیچید تو دماغم باعث شد عطسه کنم چرا شلوغش میکنی؟!
با غصه نگاهم کرد:
-واست نگرانم بده؟!
روی مبل لم دادم و با کلافگی گفتم:
-نه بد نیست فقط لطفا جلوی پدر رعایت کن میدونی که اون کلا از محبت و ابراز نگرانی و اینجور
حسها فراریه!
آه عمیقی کشید و زمزمه کرد:
-واسه همینه همیشه غبطه میخورم که جوونیم هدر رفت.
بعد از این جمله تنهامون گذاشت و به اتاقش رفت، پوفی کشیدم که هارپر با دو فنجون قهوه و کیک پیشم نشست:
-درساجون اصلا حال روحی مساعدی نداره، اون دائم توی خیابونها و کوچه و بازار به زن و شوهرا که
با هم واسه خرید اومدن نگاه میکنه و حسرت میخوره، نگاه میکنه و آه میکشه!
دستهام رو توی موهام فرو بردم، بوی شامپویی که همیشه استفاده میکنم باز هم توی دماغم پیچید و عطسه دوم!
-میگی چیکار کنم هارپر؟ میتونم براش شوهری کنم؟!
حرفی نزد که منم ادامه ندادم و کیک و قهوهام رو خوردم، از جا بلند شدم و با ارادهای مصمم گفتم:
-همه چیز رو درست میکنم فقط بشین و تماشا کن!
به سمت حموم رفتم و مجدد گفتم:
-تا من یه دوش کوچولو میگیرم زنگ بزن واسمون ناهار بیارن که کلی گرسنهام، در ضمن عصر هم جایی قرار نذار میخوام با یک مرد ایده آل آشنات کنم!
هارپر لبهاش رو جمع کرد:
-بعد از سریتا دیگه هیچ مردی ایده آل نیست!
لبم رو گزیدم و وارد حموم شدم.
×××
بعد از یک دوش کوتاه ناهار رو در کنار هارپر و مامان که هر دو توی فکر خودشون غرق بودن خوردم و بهتر بگم کوفتم شد!
بعد از صرف ناهار دو ساعتی رو خوابیدم، وقتی بیدار شدم هارپر با قهوهاش باز هم ازم پذیرایی کرد که مامان گفت:
-شما دارید میرید بیرون؟!
هارپر:
-بله!
مامان نگاهش رو به من سپرد:
-من میخوام برم شاه عبدالعظیم، اول من رو برسونید بعدش برید!
-باشه فقط زود حاضرشو.
پس از صرف قهوه به اتاق رفتم، جین سفیدم رو به همراه بافت خاکستری و شالی به همون رنگ تن کردم و موهام رو از پشت بیرون ریختم و از جلو هم تا نزدیک گوشم بردم و نگین بهش زدم!
تافت خوشبوی مارکدارم رو هم به جلوی موهام اضافه کردم که هارپر داخل شد:
-اوم، چه بوی خوبی!
-لوس نشو.
کفشهای پاشنه بلند مشکیم رو هم پوشیدم که هارپر گفت:
-چی شده امروز چکمه پات نکردی؟!
پوزخندی زدم:
-خواستم یه روزم دخترونه تیپ بزنم نه مردونه!
هارپر خندید:
-مگه چکمه واسه مرداس؟!
-نمیدونم هارپر لطفا گیر نده!
دیگه حرفی نزد، پایین اومدیم که راننده منتظرمون بود.
اول مامان رو به امامزاده مورد نظرش رسوندیم که البته راهش خیلی دور بود از شهر و حسابی من رو کلافه کرد، بعد از اون آدرسی که آترون فرستاده بود رو برای راننده خوندم و او گفت که سریع ما رو میرسونه چون مسیر کافه خلوته و از ترافیک خبری نیست که من چند بار برای آترون دعای خیر کردم که رفته یه جای دنج و خلوت که مجبور نباشیم ساعتها پشت این ترافیک خسته کننده معطل بشیم!
با رسیدن به مکان مورد نظر هارپر با اشتیاق همه جا رو از نظر میگذروند.
خوبی غرب این بود که فرهنگش آزاد بود یعنی خانواده و اقوام هارپر حتی یک دفعه هم زنگ نمیزدن که ببینن هارپر کجاست یا چرا بر نمیگرده خونهاش، ولی توی ایران خانوادهها همیشه نگران
هستن که دخترشون یا پسرشون کجاست چیکار میکنه و آزادی کامل وجود نداره که البته اینها گفتههای مامانه و من چیزی از فرهنگ این کشور نمیدونم!
هارپر زودتر از من پرید پایین که رو به راننده گفتم:
-حواست باشه پدر از این ملاقات بویی نبره وگرنه میدمت دست ویلیام تا حالت رو جا بیاره!
راننده با ترس گفت:
-چشم خانم من غلط بکنم خبر کشی کنم.
پوفی کشیدم و پیاده شدم.
هارپر کلافه دستهاش رو تکون داد:
-خب بیا دیگه!
با هم وارد کافه شدیم.
زیادی هم خلوت نبود و بیشتر تشکیل شده بود از جوونا که یا دخترا بودن یا پسرا یا قاطی!
اول من و بعد هارپر به سمت میزی رفتیم و نشستیم.
هارپر شالش رو که تقریبا از سرش افتاده بود بیمیل روی سرش جلو کشید:
-انگار هنوز سوپرایزت نیومده.
بی توجه به حرفش اشاره کردم به شالش:
-خیلی نگه داشتنش واست سخته نه؟!
اخمهاش درهم رفت:
-عادت ندارم!
پوزخندی زدم:
-پس چطوری میخواستی عروس ایران بشی؟!
-خودمم نمیدونم.
با صدای آویزهایی که به بالای در کافه وصل بود نگاهم رو به در ورودی سپردم!
آترون با تیپی نفس گیر و دخترکش جلوی در ایستاده بود.
با نگاهش بین میزها دنبالم میگشت که پس از ثانیهای پیدام کرد و با لبخند به سمتم اومد، رو به
هارپر گفتم:
-سوپرایزمم رسید!
توی دلم دعا میکردم که هارپر و آترون از هم خوششون بیاد، دلم میخواست تجربه تلخ و عذابی
که به بهترین دوستم تحمیل شده بود رو جبران کنم و التیام ببخشم روح آزردهاش رو!
هارپر از جا بلند شد، آترون به میزمون رسید و نگاهش به هارپر افتاد!
هر دو در کمال آرامش با هم احوالپرسی کردن که البته آترون مجبور شد به انگلیسی صحبت کنه چون هارپر چیزی از حرفهاش نمیفهمید و بعد از اینکه با هم دست دادن آترون رو به من که
نشسته بودم کرد و خندید:
-پرنسس بخدا راضی نیستم از جات پاشی!
خندهام گرفته بود ولی خودم رو کنترل کردم و با لحن شوخی گفتم:
-خب میبینی که منم پا نشدم.
خندید و اشاره به هارپر کرد تا با هم بشینن.
مجبور بودیم واسه اینکه هارپر بفهمه فارسی صحبت نکنیم.
آترون رو بهم گفت:
-اینجوری که سخته، باید بهش زبان فارسی رو یاد بدیم! شونههام رو بالا انداختم:
-کم و بیش بلده اونم از صدقه سری دوستیش با منه!
-کم و بیش یعنی چقدر؟ اگر بلده پس چرا ما باید الان خارجی صحبت کنیم؟!
لبهام رو جمع کردم که هارپر دستش رو به شونه آترون زد و بیخیال گفت:
-دروغ میگه، کلا بلد نیستم آتی!
آترون با حیرت به رفتارهای خودمونی و بی قید و شرط هارپر زل زده بود که زدم زیر خنده!
هر دو با تعجب بهم نگاه کردن و هارپر لبش رو کج کرد:
-غش نری یهو!
آترون بزاق دهنش رو قورت داد و به فارسی رو به من گفت:
-یکم دیگه از این خودمونیتر بشه گشت ارشاد میاد جمعمون میکنه!
صدای قهقههام توی سالن کافه پیچید، آترون و هارپر که غریبه نبودن، بودن؟!
هارپر با حرص غرید:
-رو آب بخندی، چی بهت گفت؟!
جمله آترون رو واسش ترجمه کردم که با تعجب پرسید:
-گشت ارشاد چیه دیگه؟!
شونههام رو بالا انداختم:
-بیخیال عزیزم بهش فکر نکن تو کلا راحت باش!
هارپر لبخند قشنگی زد و رو به آترون که هنوز هنگ بود گفت:
-یه جنتلمن واقعی دو تا خانوم زیبا و جذاب رو بدون هیچی نمیاره کافه که، یه قهوهای، شیر کاکائویی، پذیرایی چیزی!
آترون سریع از جا بلند شد و با شرمندگی به هارپر زل زد:
-واقعا متاسفم خیلی ببخشید الان میرم گارسون رو میارم هر چیزی که دلتون خواست سفارش بدین!
هارپر دستهاش رو تکون داد:
-خب بدو پس!
آترون نیشخندی زد و سریع رفت، هارپر اخمهاش رو درهم کشید:
-نبینم دیگه به فارسی حرف بزنیدها!
خندیدم:
-چشـم بانو.
با اومدن گارسون به همراه آترون سفارش دادیم و بعد از اون آترون جدی رو بهم پرسید:
-کارم داشتی که قرار گذاشتی ببینمت؟!
-آره میخوام فردا رو باهامون بیای خرید، چون میدونی که جشن تولد دوست دختر اهورا نزدیکه و باید تدارک لازم رو ببینم، لباس و این چیزها رو بخرم.
هارپر زود گفت:
-آره آره منم میخوام!
آترون خندید، ادامه دادم:
-برای همین میخوام که فردا با هم بریم بیرون البته اگر سرت خلوته!
-آره حتما، باعث افتخاره همراهی شما دو پرنسس زیبا.
هارپر چشمکی بهش زد که برق اشتیاق از چشمهای آترون گذشت.
رفتارهای هارپر بی تکلف و همه با محبت بود واسه همین هم خیلی راحت همه جذبش میشدن، هرگز بدعنق و لوس نبود برای همین هم تونسته بود دوست خوبی برای من باشه!
تا خودت نمیخواستی توی کارهات سرک نمیکشید یا راجع به چیزی نمیپرسید مگه اینکه خودت توضیح بدی اونوقت بهت کمک میکرد بهتر تصمیم بگیری!
با آوردن سفارشاتمون همه در سکوت مشغول خوردن شدیم که هارپر پرسید:
-برنامه امشبمون چیه دل آسا؟!
اخمهام درهم رفت:
-عزیزم من با یه بچه پررو قرار ملاقات دارم تو سرت رو با مامان گرم کن!
هارپر ناراحت سری تکون داد که آترون سریع گفت:
-اگر از نظر تو اشکالی نداره دل آسا، میتونم هارپر رو با خودم ببرم سینما؟!
لبخند گرمی زدم:
-خیلی ممنونم چون نمیخوام به دوستم بد بگذره اگه واست زحمتی نیست همراهیش کن چون جایی رو بلد نیست در ضمن از تنهایی هم خوشش نمیاد!
هارپر با ذوق و بی توجه به مکان و زمانی که توش قرار داره آترون رو در آغوش کشید و پشت سرهم تشکر میکرد، خندهی کوتاهی کردم و به این رفتارهای ساده و بی ریایی که انجام میداد آفرین گفتم!
آترون اما مثل برق گرفتهها خشکش زده بود، نگاهش که به من افتاد و دید که میخندم کمی خودش رو جمع و جور کرد و آروم هارپر رو از آغوشش جدا کرد:
-باشه باشه آروم باش نیازی نیست اینهمه تشکر کنی.
هارپر با این حرف آروم گرفت، روبه من گفت:
-واقعا حق با تو بود، آترون جنتلمنه!
آترون بلند خندید و من شونههام رو بالا انداختم.
×××
نگاهم رو به آینه دوختم، تیپ مشکی همیشه اولویت رنگهای دیگه بود چون حس میکردم یه جورایی بیشتر خفن و ترسناک میشم!
پوزخندی به افکارم زدم و از هتل خارج شدم.
سوار ماشین شدم، راه افتادم و بعد از اون شماره ویلیام رو گرفتم:
-جانم؟!
-ویلیام آمار سریتا رو برام در آوردی؟!
-اوه مادمازل مگه میشه تو چیزی رو از من بخوای و من عمل نکنم بهش؟!
-وقتم رو نگیر، زودتر بگو کجاست امشب؟
-دربند!
-چی؟!
-اسم یه مکان تفریحیه، میره اونجا از اون بالا شهر رو نگاه میکنه، دیوونهاس نه؟!
صدای خندههای ویلیام رو مخم بود، گوشی رو پایین آوردم و زمزمه کردم:
-پس توام جدا از ظاهر خشنت، احساسات داری!
-مادمازل؟!
گوشی رو مجدد گذاشتم در گوشم:
-بسیارخب خودم که بلد نیستم سعی میکنم از طریق تابلوها و آدمها آدرس رو پیدا کنم!
-باشه خداحافظ.
گوشی رو روی صندلی انداختم، نگاهم رو به تابلوها دوختم و به کمک چند نفر بالاخره جادهاش رو پیدا کردم.
بعد از اون روزی که بوسیدم یه جورایی ازم فرار میکرد، منم تمایلی نداشتم که ببینمش ولی دوست هم نداشتم خیال کنه میتونه از من خودش رو مخفی کنه، الانم برای همین نقشه کشیدم که غافلگیرش کنم و گیرش بندازم!
هوا توی اون ناحیه سردتر از خود شهر بود.
ماشین رو جای مناسبی پارک کردم و پیاده شدم.
صدای حرکت آب رو به خوبی میشنیدم، انگار که در اون نزدیکیها رودی جاری بود و اطراف به خوبی من رو غرق لذت کرده بود.
جلوتر که رفتم بوی خوش غذا، مشامم رو نوازش کرد و یه جورایی احساساتم رو قلقلک داد!
واقعا باید اعتراف کنم یک جای زیبا و دیدنی بود که دلت میخواست ساعتها بمونی و از آب و هوای سالم و تمیزش استفاده کنی.
راهپیمایی طولانی بود، به مقصد مورد نظرم که رسیدم نگاهم رو به اطراف چرخوندم.
چندین پسر جوون و چند تا خانواده اون اطراف بودن ولی سریتا نه!
کلافه روی سکویی نشستم و دستهام رو جلوی دهنم گرفتم و ها کردم!
باد ملایمی که میوزید لرز خفیفی رو به بدنم میانداخت که نمیتونستم نادیده بگیرمش.
کمی که گذشت قامت مردی رو دیدم که بی توجه به اطرافش به جلو رفت و پشت به من ایستاد.
هنوز من رو ندیده بود و توی دستش نوشیدنی گرمی بود که بخار خوبی ازش بلند میشد و حسابی دهنم رو آب انداخته بود چون مسلما توی اون سرما خوردن اون نوشیدنی گرم عجیب مزه میداد!
از جا بلند شدم، کم کم و هر چقدر که ساعت میگذشت اطراف خلوتتر میشد و سوز سرد هوا هم مردم رو با اینکه مایل نبودن، مجبور میکرد دربند رو ترک کنن.
دستهام رو توی جیب مانتوم فرو بردم و جلو رفتم.
کنارش و شونه به شونهاش ایستادم و با لحن بی تفاوتی گفتم:
-همیشه میزنی و در میری؟!
با حیرت بهم زل زد، بدون اینکه نگاهش کنم ادامه دادم:
-منظورم رو نفهمیدی نه؟ خب من الان قشنگ و واضح واست توضیح میدم جناب سریتا خان!
تک سرفهای کردم:
-منظورم اینه که اگر یک روز تصادف هم بکنی و به یک ماشین یا موتور فرقی نمیکنه، بزنی همینجوری رهاش میکنی و فرار؟ یا اینکه نه میایستی ازش معذرت خواهی میکنی میرسونیش بیمارستان خسارت میدی و...!
-تو... تو اینجا...؟!
-من اینجا چی؟ هنوزم میخواستی از دستم فراری باشی و مثل موش تو سوراخ قایم بشی؟!
اخمهاش درهم رفت:
-من قایم نشدم دل آسا.
فریاد زدم:
-پس وجود داشته باش و پای کاری که کردی وایسا!
چند نفری که اون اطراف بودن برگشتن و بهمون زل زدن، اعصابم خورد بود با این حرکت مردم بدتر هم شدم چون من توی فرهنگ دیگهای رشد کرده بودم جایی که بودم کسی کاری به کارم نداشته بود و اگر هزار دفعه هم فریاد میزدی تا خودت نمیخواستی کسی توی کارت دخالتی نمیکرد!
سریتا زود دستش رو روی دهنم گذاشت:
-خواهش میکنم دل آسا موقعیتت رو درک کن و آروم باش من همه چیز رو برات توضیح میدم.
دستش رو انداختم پایین:
-من خودم بیش از تو میفهمم اطرافم چه خبره، برای من پشیزی ارزش نداره که تو من رو بوسیده
باشی اما باید به من توضیح بدی چرا فرار میکنی ازم، چرا خودت رو نشون نمیدی یا مواقعی با پدر
قرار میذاری که من جایی باشم و نتونم بیام!
یقهاش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم:
-ببین لعنتی، من با همهی اطرافیانت فرق دارم، درسته مونثم و از جنس تو نیستم اما پاش برسه روی صدتا از جنس تو رو سفید میکنم، پس بهتره نخوای با من مثل ضعیفها رفتار کنی وگرنه چنان بلایی به سرت میارم که تا عمر داری اسم دل آسا هک بشه تو ذهنت!
تو چشمهام زل زده بود.
نگاهش همهی اجزای صورتم رو که از شدت عصبانیت و سرما قرمز شده بود از نظر میگذروند و بعد از اون آروم دستهام رو توی دستش گرفت و از یقهاش جدا کرد:
-الان آرومی؟!
نبودم، زمان میبرد تا آروم بشم!
جوابش رو ندادم، ازش فاصله گرفتم و پشت بهش ایستادم، موهام رو که توی پیشونیم ریخته بود بالا بردم که نوشیدنی دستش رو گرفت سمتم:
-این رو بخور آرومت میکنه.
بدون تعارف ازش گرفتم، قلپی خوردم که کنارم ایستاد:
-من از اینکه بوسیدمت اصلا پشیمون نیستم دل آسا!
لرزهای به پشتم نشست، قلپ بیشتری از نوشیدنی رو خوردم و سعی کردم آروم باشم، ادامه داد:
برای تو شاید مهم نبوده باشه ولی برای من...!
دستهاش رو روی صورتش کشید:
-نمیدونم چرا اونکار احمقانه رو انجام دادم، اصلا چیزی به اختیار خودم نبود باور کن!
-بحث اصلا این بوسه نیست، تو چرا از من فرار میکنی این واسم مهمه!
-تو فکر کن از شرم، خجالت و...!
پوفی کشیدم:
-به قول تو برای من اینجور چیزها مهم نیست، اما اگر بخوای موش و گربه بازی در بیاری پدرت رو در میارم!
خندید:
-باشه توام امشب هی من رو تهدید کن!
خندهی ریزی کردم:
-حقته!
دستهام رو گرفت:
-ببخشید!
متعجب نگاهش کردم، چقدر مظلوم شده بود این!
-مهم نیست بیخیال!
-برای این آشتی کنون دعوتت میکنم به یک شام لذیذ که تا حالا تو عمرت شام به این خوشمزگی نخورده باشی!
با هم به رستوران سنتی و شیکی رفتیم، شامی که اون شب بهم داد رو واقعا تو عمرم نخورده بودم.
دیزی!
شامی واقعا ساده ولی خوشمزه و دلچسب!
بعد از اون بیشتر سریتا از خاطرات خدمتش و سربازی که پسرهای ایرانی میرن تعریف کرد و من
میخندیدم.
اونشب یک شب خیلی خوب بود، شبی که انگار دل آسای ظاهری من از نقابش به کلی فاصله گرفته بود و سریتا هم جدیت و اخم رو کنار گذاشته بود، در کنار هم خاطرهای ساختیم قشنگ و به یادموندنی!
×××
همه چیز مهیای جشن تولد آناهیتا بود و پدر همهی اکیپ رو جمع کرده بود تا باز هم نقشهای که ویلیام کشیده بود رو مرور و اجرا کنیم تا خوب توی نقشهامون جا بیفتیم و کسی به چیزی شک نکنه!
هارپر از این نقشه بیخبر بود و من هم به درخواست ویلیام حرفی بهش نزده بودم چون ویلیام معتقد بود باید هارپر هم خیال کنه این نقشه واقعیه و مثل اهورا ضربه بخوره تا باورش بشه که سریتا لایقش نبوده و از گرو این عشق کذایی خودش رو راحت کنه!
سریتا اما از موقعی که پدر این نقشه رو براش مرور کرده بود عصبی و پرخاشگر شده بود، بیشتر مواقع توی خودش فرو میرفت و حتی به خوبی از من دوری میکرد و خیلی کم میشد که ما با هم، هم صحبت بشیم مگه اینکه مشغول اجرای نقشه باشیم و دیگه راه فراری براش نمونده باشه!
پدر بی توجه به ناراضی بودن من، سریتا، یا بقیه به پیشرفت کارش فکر میکرد و لبخند لحظهای از روی لبهاش کنار نمیرفت.
در کل براش مهم نبود که کسی زجر بکشه یا نه همین که خودش از کاری سود کنه راضیش میکرد!
روز جشن به درخواست هارپر، پدر آرایشگری رو واسمون دعوت کرد تا توی هتل من و مامان و هارپر
رو آماده کنه!
آرایشگر به همراه دو دستیارش به هتل اومدن و مردها هتل رو ترک کردن تا ما راحت باشیم که البته
برای ما فرقی نمیکرد بود و نبودشون.
به درخواست خودم آرایشم خیلی ملایم و نامحسوس بود اما با این حال هم چهرهام رو خیلی قشنگتر کرده بود.
پس از حاضر شدن هر سه نفرمون کمی برای رفتن و اجرای نقشهای که همش زیر سر ویلیام بود تشویش داشتم و بیش از هزار بار ویلیام رو با این نقشهی مسخرهاش لعنت کرده بودم!
هارپر مثل ستاره میدرخشید، واقعا سریتا اشتباه کرد که هارپر رو ول کرد.
با رانندهای که پدر برامون در نظر گرفته بود به مکان جشن رفتیم.
یک سالن بزرگ که تزئین شده و آماده بود.
افراد زیادی درون سالن بودن و صدای موزیک کر کننده من رو به یاد پارتی انداخت که به همراه
ویلیام رفته بودیم!
نگاهم رو اطراف سالن چرخوندم که هارپر بازوم رو کشید:
-بیا باید پالتو و شالمون رو توی اتاق بذاریم!
دودهایی که از دستگاههای اطراف پخش میشد کمی گیجم کرده بود، به ناچار به همراه هارپر و
مامان به اتاق پرو رفتیم و پس از گذشت ده دقیقه بیرون اومدیم.
پدر از هموت لحظه ورودمون به سالن جلو اومد و خم شد برای مامان تعظیم کوتاهی کرد و دستش رو
گرفت تا با خودش برای آشنایی با دوستهاش ببره که البته نارضایتی مامان از چهرهاش به خوبی مشهود بود اما بی حرف به دنبال پدر رفت!
هارپر خندید:
-پدرت یه جنتلمنه واقعیه!
پوزخندی زدم، با هم به سمت دو صندلی گوشه سالن رفتیم که هارپر دو جام شراب از سینی پیشخدمت برداشت و یکیش رو گرفت سمتم:
-به سلامتی امشب!
جام رو گرفتم، از فراز شونههای ظریف هارپر چشمم به مهرههای اصلی بازی امشب افتاد.
اهورا و آناهیتا!
دست در دست هم وارد سالن شدن، آناهیتا از شوق روی پاهاش بند نبود و البته نباید هم باشه چون هرگز به خوابش هم نمیدید همچین تولدی واسش بگیره اونم کی؟!
اهورا شهیادی!
پدر و مامان به اتفاق جلو رفتن و بقیه مهمانان هم از پشت اونا به اهورا و آناهیتا نزدیک شدن!
مامان کاملا بی تفاوت جلو رفت و گرنبند مروارید ظریف و خیلی خوشگلی رو به گردن سفید و کشیدهی آناهیتا بست و زمزمه کرد:
-تولدت مبارک!
فشفشههای اطرافشون باز شد و آناهیتا چشمهاش به همراه فشفشهها برق زد!
پدر هم دستبند ست گردنبند رو به دست آناهیتا بست و براش آرزوی سعادت و خوشبختی کرد.
هارپر نگاهم گرد:
-نوبت توئه، نمیخوای پاشی؟!
بی میل بلند شدم، جلو رفتم و هدیه رو به همراه یک آرزوی خوب تقدیمش کردم که سریتا از در سالن وارد شد.
بدنم سرد شد ولی نهایت تلاشم رو کردم که خوددار باشم!
پشت سرش ویلیام هم وارد شد و با دیدن من چشمکی بهم زد، سعی کردم به خودم مسلط باشم!
آناهیتا و اهورا به جایگاه رفتن و در کنار هم نشستن.
همه به ترتیب برای تبریک و هدیه دادن جلو رفتن و به این ترتیب یکساعت از جشن گذشت!
هر چقدر به زمان اجرای نقشه نزدیک میشدیم حال بد منم بدتر میشد.
هزار بار آناهیتا رو نفرین کردم که وارد زندگی اهورا شد و ما رو توی این دردسر بزرگ انداخت!
پدر از کنارم رد شد و نامحسوس زمزمه کرد:
-بهتره کم کم شروع کنی!
اول هم نوبت من بود.
سریتا گوشه سالن ایستاده بود و با حالت خاصی نگاهم میکرد، پیپ گرون قیمت و اغواکنندهاش روی لبهای خوش فرمش مدام در رفت و آمد بود و دود غلیظی از دماغش بیرون میزد!
ویلیام کنارم ایستاد:
-دل آسا همیشه قوی بوده، اینبار چته؟!
-فقط تو من رو خوب میشناسی وگرنه کسی متوجه حال من نیست!
-چون باهات زندگی کردم.
-ویلیام هزار دفعه لعنتت کردم واسهی این نقشهات!
-خودت آخرش میفهمی که همه چیز به نفعت بوده نه ضررت، من دوستت دارم و راضی به زجر کشیدنت نیستم پس نقشهام هم بر وفق مراد توئه نه بر خلاف میلت!
نگاهش رو به پدر دوخت و بعد از اون اخم کرد:
-پدرت عصبانیه، هرچه سریعتر شروع کن، من اهورا رو میبرم بیرون چند لحظه، توام مقدمات آشنایی آناهیتا و سریتا رو فراهم کن و تمام...بقیهاش به عهده سریتا هست و تو نقشی نداری!
سری تکون دادم که از کنارم دور شد.
هارپر مشغول رقص با مامان بود و خوشحال میخندید.
پوفی کشیدم و نگاهم رو از اهورا و ویلیام که با هم از سالن بیرون رفتن گرفتم و به سمت سریتا رفتم!
برام سخت بود زیر نگاه نکته سنج پدر نقشه رو اجرا کنم، سریتا کمی جلو اومد و حالا روبهروی هم ایستاده بودیم.
زمزمه کردم:
-آمادهای؟!
بی تفاوت شونه بالا انداخت:
-خیلی وقته!
-میدونی که چه کارهایی رو باید بکنی؟!
-آره، اعتمادش رو جلب کنم و بهش شمارهام رو بدم، بعد از اون هم طی یه مدت باهاش رفت و آمد کنم و وقتی که به طرفم جذب شد اینبار بکشونمش خونهام و ویلیام هم فیلمبرداری کنه از لحظهای که مثلا همدیگه رو میبوسیم!
رعشهای تنم رو در بر گرفت، سریتا با انزجار تو چشمهام زل زد:
-فقط نمیدونم چرا من رو انتخاب کردن؟!
پوزخندی به روش زدم:
-شاید بهترین بازیگر برای این نقش خودت بودی، چون تونستی هارپر رو گول بزنی و بعد ولش کنی.
پشتم رو بهش کردم که صدای نفسهای عصبیش رو کنار گوشم شنیدم، بی توجه به راه افتادم و گفتم:
-راه بیا!
با هم به سمت آناهیتا رفتیم، با دیدن ما که بهش نزدیک میشدیم سریع از جا بلند شد و لباسش رو
کمی مرتب کرد!
سریتا با اون تیپ خفن و دخترکشش تعظیم کوتاهی کرد و دست آناهیتا رو بوسید!
لبهام رو با زبون خیس کردم و سعی کردم لبخند بزنم:
-آناهیتا جون ایشون یکی از دوستان من هستن، سریتاخان از بهترین مهندسهای نیویورک!
چشمهای آناهیتا برق زد، جلو اومد و گونهی سریتا رو نرم بوسید:
-منم آناهیتا هستم، منشی و البته دوست اهورا... از آشنایی باهاتون خوشبختم جناب مهندس!
سریتا تشکر کرد که سریع گفتم:
-خب تا شما با هم بیشتر آشنا میشید من برم پیش دوستم و برگردم.
با اجازهای گفتم و تقریبا از کنارشون فرار کردم!
به پیشخدمت درخواست یک لیوان آب دادم و او سریع واسم آورد.
دستی روی شونهام نشست که باعث شد برگردم.
با دیدن آترون با ذوق خودم رو انداختم تو بغلش:
-وای چقدر خوشحالم کردی که اومدی!
خندید:
-منم از دیدنت خوشحالم بانو.
بعد از اون اطراف رو نگاه کرد و پرسید:
-پس هارپر کجاست؟ نمیبینمش!
چشمکی بهش زدم:
-حسابی با هم جور شدیدها!
-سر به سرم نذار بانو، تو که ما رو لایق ندونستی لااقل با هارپر خوش باشیم!
-باور کن از من هزار درجه بهتره.
-دیگه شکسته نفسی نکن!
خندهی کوتاهی کردم و چشمهام رو اطراف سالن چرخوندم، پدر با نگاه خاصی من و آترون رو زیر نظر گرفته بود که یک لحظه جا خوردم ولی سعی کردم اهمیت ندم.
بالاخره تونستم هارپر رو پیدا کنم که تنها روی یک صندلی نشسته بود و مشغول خوردن مشروب بود!
رو به آترون گفتم:
-نگاه کن اونجاست، بهتره بری پیشش تا قبل از اینکه زیادی بخوره.
آترون با نگرانی بهش زل زد:
-دوست ندارم بخوره، نمیشه ازش گرفت؟!
-تلاشت رو بکن شاید تونستی!
آترون از کنارم رفت و تند خودش رو به هارپر رسوند.
از سالن بیرون اومدم که اهورا و ویلیام سر راهم رو گرفتن.
ویلیام با چشمک کوتاهی پرسید: