انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دلنوشته شاید من زیادی واقعی بودم | دلوین کاربر انجمن آوای رمان

Delven

کاربر آوا
کاربر آوا
تاریخ ثبت‌نام
8/17/26
نوشته‌ها
6
  • موضوع نویسنده
  • #1
43d918_26ChatGPT-Image-Aug-18-2026-11-36-31-AM.png

نویسنده : دلوین
ژانر: اجتماعی، روان‌شناختی، درام
شاید من زیادی واقعی بودم...

شاید برای همین بود که هیچ‌وقت آن‌طور که باید، جدی گرفته نشدم.
حرف‌هایم را شوخی حساب کردند، سکوت‌هایم را بی‌تفاوتی، و تنهایی‌ام را انتخاب.
هیچ‌کس نفهمید پشت آن آدمی که همیشه در دنیای خودش قدم می‌زد، چقدر حرف نگفته جا مانده بود.

هیچ‌کس نپرسید چرا بعضی روزها کمتر می‌خندم، چرا گاهی میان جمع هم دلم می‌خواهد از همه دور باشم، یا چرا بعضی چیزهای کوچک برای من، آن‌قدر بزرگ‌اند که نمی‌شود ساده از کنارشان گذشت.
من فقط یاد گرفتم کمتر توضیح بدهم. کمتر گلایه کنم و بیشتر در همان دنیایی پناه بگیرم که هیچ‌کس برای ورود به آن زحمت نکشید.

این نوشته‌ها شاید قصه‌ی آدم خاصی نباشند؛ شاید فقط تکه‌هایی از دل کسی باشند که زیادی احساس کرد، زیادی فکر کرد و زیادی واقعی بود...
و شاید، فقط شاید،
این بار کسی که می‌خواند، بفهمد.​
 
1787658300637.webp


نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن دلنوشته خود

• بعد از به پایان رسیدن دلنوشته خود، لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.
تاپیک اعلام پایان دلنوشته و اشعار | انجمن نویسندگی آوای رمان

• می توانید پس از اتمام ۱۵ پارت دلنوشته، در تاپیک زیر در خواست نقد دلنوشته خود را بدهید.
تاپیک جامع در خواست نقد آثار تالار ادبیات

• برای دریافت تگ به تاپیک مراجعه کنید. لازم است قبل از درخواست تگ، دلنوشته شما نقد شده باشد.
تاپیک جامع درخواست تگ تالار ادبیات | انجمن نویسندگی آوای رمان

• چنانچه از تایپ ادامه شعر خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.
درخواست انتقال و بازگردانی آثار از متروکه تالار ادبیات

• لطفا از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین
انجمن جداً خودداری کنید.

• ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Elaheh_A
  • موضوع نویسنده
  • #4
1. شاید من زیادی واقعی بودم
همه فکر می‌کردند در دنیای خودم زندگی می‌کنم.

راستش را بخواهی، درست فکر می‌کردند.

من مدت‌هاست که دیگر در دنیای آدم‌ها زندگی نمی‌کنم؛
آدم‌ها زیادی حرف می‌زنند و کم می‌فهمند.
زیادی سؤال می‌پرسند، اما هیچ‌وقت منتظر جواب نمی‌مانند.
کنارت می‌نشینند، اما هیچ‌وقت واقعاً تو را نمی‌بینند.

برای همین، من دنیای خودم را ساختم.

جایی که لازم نیست برای سکوت کردن توضیح بدهم.
جایی که کسی از من نمی‌پرسد: «چرا این‌قدر ساکتی؟»
جایی که اگر دلم گرفت، مجبور نیستم لبخند بزنم تا دیگران راحت‌تر باشند.

شاید از بیرون، عجیب به نظر برسم.

شاید فکر کنند بی‌خیالم.
شاید فکر کنند هیچ‌چیز برایم مهم نیست.
شاید حتی فکر کنند زیادی در رویاهایم غرق شده‌ام.

اما حقیقت این است که من فقط از واقعیتی که هیچ‌کس در آن، خودش نیست، خسته شده‌ام.

آدم‌ها نقاب می‌زنند و اسمش را زندگی می‌گذارند.
من اما هیچ‌وقت در پوشیدن نقاب خوب نبودم.
هرچه بودم، نشان دادم.
اگر دوست داشتم، واقعاً دوست داشتم.
اگر دلم شکست، واقعاً شکست.
اگر از کسی ناراحت بودم، سعی نکردم پشت لبخند پنهانش کنم.

شاید اشتباه من همین بود.

شاید باید یاد می‌گرفتم کمتر احساس کنم.
کمتر فکر کنم.
کمتر اهمیت بدهم.
شاید باید شبیه بقیه می‌شدم.

اما نشدم.

و شاید برای همین، هیچ‌کس من را جدی نگرفت.
چون در دنیایی که همه مشغول نقش بازی کردن‌اند،
واقعی بودن گاهی شبیه یک اشتباه بزرگ است.

و من...
شاید فقط زیادی واقعی بودم.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5

2.هیچ‌کس نپرسید​

عجیب است که آدم‌ها همیشه متوجه تغییرت می‌شوند،​

اما کمتر کسی دلیلش را می‌پرسد.

می‌گویند: «چیزی شده؟»

و قبل از اینکه فرصت کنی جواب بدهی،
حرف دیگری را شروع می‌کنند.
برای همین است که بعد از مدتی،
دیگر جواب دادن را کنار می‌گذاری.

می‌گویی: «نه، چیزی نیست.»

و همه هم باور می‌کنند.
انگار منتظر همین جواب بودند.

هیچ‌کس واقعاً نپرسید چرا دیگر مثل قبل نمی‌خندم.
چرا بعضی وقت‌ها ساعت‌ها به یک نقطه خیره می‌شوم.
چرا وسط جمع، ناگهان دلم می‌خواهد همه‌چیز را رها کنم و بروم.

هیچ‌کس نپرسید
چه چیزهایی را هر شب با خودم به تخت می‌برم
و صبح، خسته‌تر از قبل بیدار می‌شوم.

شاید تقصیر خودم بود.
شاید زیادی خوب پنهان کردن را یاد گرفته بودم.
آن‌قدر که حتی وقتی دلم داشت آرام‌آرام خراب می‌شد،
باز هم می‌توانستم بگویم:

«من خوبم.»

و همه با خیال راحت از کنارم رد شوند.
گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها نه از درد دیگران،
بلکه از شنیدن دردشان می‌ترسند.

چون درد، وقتی گفته شود،
دیگر نمی‌شود راحت نادیده‌اش گرفت.
و من...

سال‌ها ساکت ماندم
تا کسی مجبور نباشد دردِ من را جدی بگیرد.

شاید بزرگ‌ترین اشتباهم همین بود؛
این‌که همیشه سعی کردم برای دیگران
آدم راحتی باشم.

آن‌قدر راحت
که هیچ‌کس نفهمید
درون من چه شلوغی بزرگی جریان دارد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6

۳. من از آدم‌ها نرفتم​

من از آدم‌ها نرفتم؛
فقط کم‌کم فهمیدم همیشه ماندن، نشانه‌ی دوست داشتن نیست.
گاهی باید از بعضی جمع‌ها فاصله بگیری،
نه چون از کسی متنفری،
بلکه چون دیگر خودت را میانشان پیدا نمی‌کنی.

من هم همین کار را کردم.

اول کمتر حرف زدم.
بعد کمتر توضیح دادم.
بعد کمتر جواب دادم.
و آخرش رسیدم به جایی که اگر چند روز نبودم،
هیچ‌کس نمی‌پرسید کجا بودم.

تلخ بود...

اما نه به اندازه‌ی زمانی که فهمیدم
حضورم برای بعضی‌ها فقط وقتی مهم بود
که چیزی از من می‌خواستند.

من همیشه برای شنیدن بودم،
برای ماندن،
برای فهمیدن.

اما وقتی نوبت به من می‌رسید،
همه ناگهان خسته بودند.

پس یاد گرفتم خودم را بغل کنم
وقتی هیچ‌کس حواسش به فرو ریختنم نبود.

یاد گرفتم شب‌هایی هست
که نباید منتظر پیام کسی بمانی.

یاد گرفتم بعضی دلتنگی‌ها
قرار نیست به مقصد برسند.

و بعضی آدم‌ها را
باید دوست داشته باشی
اما از دور.
نه از روی غرور؛
از روی خستگی.

من هنوز آدم‌ها را دوست دارم.

هنوز دلم می‌خواهد کسی باشد
که بدون پرسیدن، بفهمد.

کسی که وقتی می‌گویم «خوبم»،
به چشم‌هایم نگاه کند و بگوید:

«نه، نیستی.»

اما دیگر منتظرش نمی‌مانم.

چون فهمیده‌ام
گاهی تنهایی، دردناک‌تر از نبودن آدم‌ها نیست؛
دردناک‌تر از این است که آدم‌ها باشند
و باز هم احساس کنی هیچ‌کس را نداری.

شاید برای همین است که این روزها
بیشتر در دنیای خودم قدم می‌زنم.

آنجا حداقل
اگر کسی مرا نادیده بگیرد،
می‌دانم چرا.

چون آنجا...
فقط خودم هستم.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا