روی بلندترین برج نیویورک ایستاده بودم و به نور صفحههای تلویزیون نگاه میکردم. از آن بالا میتوانستم انعکاس تصویرم را روی هزاران پنجره ببینم. نسخهای تحریفشده، با لبخندی سرد و چشمانی که انگار از جهنم آمده بودند. خندیدم، خندیدم و لبهای ظریفم روی صورتم کش آمدند.
در آن سریال، موجودی شبیه من بود. لبخندش کمی کشیدهتر، نگاهش سردتر، و صدایش خالیتر از هر احساسی که انسان بتواند تشخیص دهد. پرواز میکرد. نجات میداد. و پشت هر نجات، لکهای تاریک به جا میگذاشت. در دنیایی که آنها در سریالشان ساخته بودند، من شیطان بودم. یک هیولا. یک آزمایش شکستخورده که نقاب وطنپرستی زده است. عجیب است! وقتی که تنها دلیل نفس کشیدن این سیاره من هستم. لحظهای چشم از انعکاس تصاویر گرفتم و به بازدمم خیره شدم. نفسی عمیق کشیدم. هوا سرد بود؛ اما نه برای من، منی که بدنم ضد تمامیِ آسیبهاست. بیتفاوت نگاهم را دوباره به انعکاس تصاویر دادم. سریال را نیمهشب پخش کردند. زمانبندی هوشمندانهای بود. وقتی شهر آرام است، آدمها بیدفاعترند. چراغها خاموش، و نور صفحهها تنها منبع حقیقت. آن هم حقیقتی ساختگی، حقیقتی نابرابر.
من روی لبهی برج ایستاده بودم و به شهر نگاه میکردم. از این ارتفاع، همه چیز شبیه مدار چاپی عظیمی بود که در تاریکی میدرخشید. میلیونها پنجره. میلیونها چشم. میلیونها مغز و میلیونها قضاوت. در ذهنم بلوا به پا بود. از روزی که از سازمان ملل با من تماس گرفتند و گفتند از من به عنوان نمادی از ابرقهرمانان کهن، سریالی میسازند، در این فکر افتادم که بعد از ساخت آن سریال چه میشود؟ اصلاً چرا میبایست به این فکر میافتادند که از من سریالی با همچون داستانی بسازند؟ آن فیلم درباره یک ابرشرور بود؛ ولی من که همیشه ناجیشان بودم. یعنی بعد از دیدن آن سریال واکنش مردم نسبت به من چگونه میشود؟ آهی کشیدم و دوباره بخار خارج شده از دهانم را رصد کردم و باز به تصاویر چشم دوختم.
من در طول قرنهایی که برای دنیا جنگیدهام، هیچگاه رابطه مستقیمی با بشر نداشتهام. هرچه دنیا بیشتر پیشرفت میکرد و سلطنتها و جمهوریتها تغییر میکردند و روشنفکری در دنیا اوج میگرفت، مرا بیشتر و بیشترتر از قبل به عنوان ناجی قبول کردند. درحدی که اکنون همهی نیروهای امنیتی هر کشوری در هر نقطهای از جهان، موقعی که من در صحنه جرم و یا جایی که حادثهای رخ داده است ظاهر میشوم، گوش به فرمان من میشوند، گویا که دستور دارند هرجا مرا دیدند از من اطاعت کنند؛ چون من همیشه به نفع آنها کار میکنم؛ اما ارتباطم با مردم عام طور دیگریست، من هیچگاه با هیچ یک از آنها سلفی نگرفتهام و در هیچ کافه یا باری، با آن ها پیکی بالا نبردهام و قهوهای ننوشیدهام؛ ولی در عوض به درخواست شدید سازمان ملل یک حساب اینستاگرام برای خود ساختهام. حسابی که یک جهان، کامل دنبالم میکنند و گاهی در آن جا برایشان عکسی با بالهای طلاییام میگذارم. صدای همهمه مرا به خود میآورد. زهرخندی کنج لبم مینشیند. فیلم تا نیمههایش پیش رفته است. تلفن همراهم خاموش بود. لازم نبود چیزی را ببینم. صدای شهر کافی است. ابتدا صدای خندههایشان و بعد سکوت. چیزی در درونم میدانست بعد از این سکوت چیزی دیگر پدیدار میشود، همان موج نامرئی که همیشه بعد از برهم خوردن باورمان میآید؛ تغییر!
باد سرد و شدیدی از میان شهر گذشت و تکانی به موهای نقرهای و بالهای طلایی و تنومندم داد.
به بالهایم جهت دادم و به طرف خانهام پرواز کردم. بله من خانهای داشتم. در مرکز نیویورک در برجی عظیم. برجی که آخرین طبقهاش متعلق به من بود. آن پایین، خیابانها پر از زندگی بود، زندگیای که اگر من بخواهم، میتوانم ظرف چند دقیقه خاموشش کنم. نه از روی خشم، بلکه از روی توانایی. بله من ویکتوریا هستم، آخرین بازمانده از نسل نایرولها و قدرت درونم همچون اکسیژن است. اکسیژنی که آنچنان بر آن مسلطی و طبیعیست که وقتی داریاش، هیچگاه حتی متوجهاش نمیشوی!