Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
عنوان: غایتِ وهم (جلد دوم وهمِ ماهوا)
ناظر @~مَهوا~
ژانر: ترسناک، عاشقانه
نویسنده: سارابهار
خلاصه:
ماهوا از طلسم خواب جان سالم به در برده؛ اما این بار زندگیاش دستخوش تغییراتی فراتر از آنچه تصور مینمود میشود. رازی که ناخواسته برملا کرده، موجوداتی هولناک را به دنبال او کشانده است. هر خوابی ممکن است مرگبار باشد و هر بیداری انتخابی خطرناک….
*پ.ن: غایتِ وهم (به معنای نهایت و پایانِ وهم؛ جایی که توهم تمام میشود و حقیقتِ عریان و ترسناک آغاز میشود)
نویسندهی عزیز🌸
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقدمه:
هر صدا، هر سایه، هر لحظهای که نفس میکشید، او را میان وهم و واقعیت میلغزاند. بیداری، انتخابی بود که باید با دقت گرفت و خواب، مکانی بود که حقیقت در آن به شکل کابوسها ظاهر میشد. ماهوا حالا درمییافت که راز زندگی و مرگ، نه در دنیاهای دیده شده، که در لایههای تاریکِ نادیده نهفته است… و هر تصمیم، گامی به سوی سرنوشتی نامعلوم بود.
انکار نمیکنم، وحشت کرده بودم. اصلاً نمیتوانستم بفهمم باز چه قرار بود به سرم بیایید. آشفته به نازلی که کنارم روی مبل رنگ و رو رفته نشسته بود، نگاه کردم که دستم را گرم فشرد و زیر لب گفت:
- آروم باش ماهوا... با هم حلش میکنیم.
تا خواستم چیزی بگویم صدای دو نفر بلند شد و سپس خودشان وارد هالی که در آن نشسته بودیم شدند.
یکی همان مرد پوست روشنِ چشم، مو و ابرو مشکی و قد بلند حدوداً سی و چند سالهای بود که نازلی دیشب عکسش را نشانم داده بود و گفته بود نامش محمد مافی و یک جن گیر است و همراهش مردی مو بور با ته ریشی کوتاه و هم سن و سال مردِ جن گیر بود که نمیدانستم کیست. دلیلی هم نداشتم که بخواهم بدانم. مشخص بود صمیمی هستند و در عین صمیمیت با هم اختلاف دارند! بیتوجه به ما که آنجا نشسته بودیم، مرد ناشناس روی مبل مقابلمان فرود آمد و مرد جن گیر دستش را لای موهای کوتاهِ تماماً سیاهش فرو برد و با لحنی پر از حرص گفت:
- میمردی بیایی نجاتم بدی؟
مرد ناشناس که گویا از قحطی آمده بود، مشتی پفیلا از درون ظرف روی میز برداشت و در دهانش چپاند و سپس دستهایش را راحت دو طرف مبل گذاشت و با لحنی که بیخیالی در آن مشهود بود گفت:
- من چه میدونستم تو با اجنه رفتی دیت؟
دوباره خم شد و مشتی پفیلا برداشت و بیخیالتر از قبل گفت:
- اصلاً خودت میمردی دست منم بگیری با خودت ببری بلکه به یه نون و نوایی برسم؟
بعد از شنیدن این حرف، مرد جن گیر عصبی و حرصی لیوانی که دستش بود را به سمتش پرتاب کرد که در کمال ناباوری، لیوان بین زمین و هوا معلق ماند!
از شدت وحشت صدای نامفهومی از حنجرهام خارج شد. نازلی هم دستم را محکمتر فشرد که متوجه شدم او هم همچون من، وحشت کرده است. سپس نازلی با شجاعتی که نمیدانم یک آن از کجایش در آمد شروع به حرف زدن کرد و گفت:
- ببخشید آقای مافی! ما یکساعته بهخاطر مشکلمون معطل شماییم و شما هیچ توجهی... .
پیش از آنکه حرف نازلی کامل شود، جن گیر بیتوجه به ما، گویا که ما دو نفر روحیم و نامرئی، به سمتی که لیوان روی هوا معلق مانده بود پرسید:
- اینجا چی میخوای آلوک؟
سریع به مرد ناشناس نگاه کردم که دیدم واکنشی نشان نداد. پس اگر نام او آلوک نبود، آلوک چه کسی بود؟
طولی نکشید که جواب سؤالم مقابل چشمانم ظاهر شد. لحظهای نفسم بند آمد. چشمانم را باز و بسته کردم که شاید خطای دید باشد؛ اما تغییری نکرد.
مردی حدوداً پنجاه ساله که موهای شقیقههایش سفیدی را در آغوش گرفته بودند، که تا آن لحظه یقیناً آنجا نبود و یک آن با لیوان معلق در هوا، که حالا دیگر درون دستش بود، ظاهر شد. نفس حبس شدهام را به سختی بیرون دادم. به معنی واقعی کلمه ترسیدن تنها کاری بود که آن لحظه میتوانستم از پسش بر بیاییم! لعنتی. آنجا دیگر چه جهنمی بود که نازلی مرا با خود برده بود؟ مثلاً آمده بودیم مشکلمان را حل کنیم یا بیشترش کنیم؟ کسی که یک آن در جایی ظاهر میشود را چه میگویند؟ آدم معمولی که نیست! آب دهانم را فرو بردم و سعی کردم خودم را آرام کنم؛ ولی هرچه بیشتر تلاش میکردم آرام باشم، کمتر موفق میشدم. نازلی را نمیدانستم؛ ولی من واقعاً تا سکته فاصلهای نداشتم. اولین چیزی که در ظاهر آن مردِ تازه ظاهر شده توجهم را جلب کرد، خونی بود که از دستهایش به زمین میچکید. جن گیر قدمی به جلو گذاشت و دوباره از او پرسید:
- چی به سرت اومده آلوک؟
مردِ عجیب که گویا نامش آلوک بود با لبهای خشکیدهاش آرامآرام لب زد:
- به کمکت نیاز دارم... توی دردسر بدی افتادم.
جن گیر اما عصبی غرید:
- چه دردسری؟ لعنتی... من تازه کمی پیش از حضور فک و فامیلای دورِ جنابعالی برگشتم.
مرد ناشناس پفیلاخور بالآخره دست از خوردن کشید و ظرف پفیلا را روی میز رها کرد و با نیشخندی که چال گونهاش را بین ته ریش بورش به خوبی به نمایش میگذاشت خطاب به آلوک گفت:
- یه طوری هم فامیلات از ممد پذیرایی کردن که نگم برات!
جن گیر بیتوجه به مرد ناشناس، خطاب به آلوک پرسید:
- تو که سالمی، پس خونی که از دستات میچکه، مال کیه؟
به دستهایش نگاه کردم، مشخص نبود که خون زخم خودش است یا خون شخص دیگری، پس جن گیر از کجا تشخیص داد که خون روی دستهایش برای خودش نیست؟ آنجا دقیقاً چه خبر بود و ما پیش چه کسانی آمده بودیم؟ سؤالات یکی پس از دیگری در مغزم ردیف میشدند. به قیاقه مردِ آلوک نام نگاه کردم. حالتش نرمال نبود، گویا که از جنگی تن به تن برگشته است. شاید هم من اشتباه میکردم که توقع نرمال بودن داشتم، آن هم از کسی که یک آن ظاهر میشود! آب دهانم را فرو بردم و خواستم به نازلی بگویم بیا از اینجا گورمان را گم کنیم تا مشکلمان بزرگتر نشده، که آلوک گفت:
- پسرم... پسرم توی دردسرِ بدی افتاده.
جن گیر که گویا طاقتش طاق شده بود، اینبار با حرص بیشتری فریاد کشید:
- دِ خب مرتیکه میگم بگو چه دردسری؟
آلوک که اصلاً صدای بلند جن گیر برایش مفهومی نداشت لب زد:
- گیر کرده!
لحظهای همه صامت ماندند. جن گیر سکوت را شکست و با همان لحن حرصآلود و عصبیاش پرسید:
- کجا؟ توی جهنم یا برزخ؟
آلوک با حالتی غمگین گفت:
- توی بدن یه انسان گیر کرده!
نمیتوانستم بفهمم آنجا چه خبر است و این بیشتر میترساندم. سؤالات بیشتری همچون موجی به مغزم سرازیر شدند. یعنی چه که پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است؟ اصلاً خودش کی یا چی بود؟ لعنتی دیگر دلم میخواست فریاد بکشم. پیش از آنکه با حال بد و آشفتهام عکس العملی نشان دهم جن گیر که آرامتر شده بود خطاب به او گفت:
- متوجه شدم، تو برو. من کار این بندگان خدا رو راه بندازم میام سراغ کار تو.
آلوک سرش را به حالت فهمیدن تکان داد و با اطمینان گفت:
- باشه محمد، بهت اعتماد دار... .
پیش از آنکه حرفش را تکمیل کند جن گیر عربده زد:
- محمد نه! فقط ممد. افتاد؟
آلوک پیش از آنکه چیزی بگوید، همانطور که ظاهر شده بود، همانطور هم مقابل چشمانمان غیب شد و با غیب شدنش لیوانی که تا آن لحظه درون دستش بود روی زمین سقوط کرد و شکست. مرد پفیلاخور در جواب جن گیر عجیب که روی نامش به طرز مضحکی پافشاری داشت، گفت:
- بله مملی جون، انگاری افتاد!
و اشاره کرد به لیوان خرد و خاکشیر شدهی کف هال.
جن گیر دوستش را کاملاً ندید گرفت و بالآخره به سمت ما آمد و روی مبل تک نفرهای نشست و با لحنی آرام گفت:
- خب خانمها، بابت این تأخیر و داستانهایی که در حضورتون پیش اومد عذر میخوام. بفرمایید پشت تلفن گفتین مشکل خونتون چیه؟
من و نازلی که از اتفاقات لحظات پیش هنوز در بهت بودیم، ناخودآگاه همزمان گفتیم:
- خونمون زخمیه!
مرد پفیلاخور که باز هم به سمت پفیلاها یورش برده بود و یکی در دهانش، یکی در بین انگشتانش و یکی درون ظرف تحت نظرش بود، باز نخود هر آش شد و گفت:
- چه هماهنگ!
اخمهایم را درهم کشیدم و خواستم دُرشت بارش کنم که جن گیر اجازه نداد و حرف شروع نشدهام را با حرف شروع شدهاش برید و پرسید:
- میشه بیشتر توضیح بدین؟
نازلی آرام سر تکان داد و گفت:
- خونهای که توش زندگی میکنیم، از دیوارهاش مُدام صدا در میاد، جیغ میکشه و ناله میکنه.
جن گیر خونسرد گویا که یک موضوع معمولی را برایش بازگو میکنیم، گفت:
- فرمودین خونهتون زخمیه. میشه بگین از چه لحاظ به این نتیجه رسیدین؟
اینبار من لبهای خشکم را از هم گشودم و با صدایی که تلاش میکردم بلند باشد گفتم:
- چون دیدیم وقتی ناله میکنه، از ترکهای دیوارهاش خون میچکه، برای همین به این نتیجه رسیدیم که زخمیه!
خودم نیز از چیزی که میگفتم در عجب بودم. آخر یک سریال فانتزی که نبود بلکه زندگی واقعیمان بود و واقعاً با آنکه با چشم خودم وضع خانه را دیده بودم، هنوز احساس میکردم برایم سخت است چیزی را که از دهان بیرون میکنم و از گوشهایم میشنوم، باور کنم. جن گیر درحالیکه دست راستش را که آستین تیشرت رنگ آسمانیاش را تا آرنج بالا داده بود به ته ریشش میخ کرده بود به هردوی ما خیره ماند و پرسید:
- میشه یکم برگردیم عقبتر؟
نمیدانستم در فکر نازلی چه میگذرد؛ ولی من با کنجکاوی به مرد جن گیر خیره شدم و هر چه قدر تلاش کردم نفهمیدم منظورش از کدام قبل است تا اینکه خودش حرفش را ادامه داد و گفت:
- اینکه از کی اونجا زندگی میکنید و اون خونه مال کدومتونه و از کی خریدینش و آیا میدونین قبل از شما کی اونجا زندگی میکرده و این نوع صحبت ها!
با تمام شدن حرفش نازلی زودتر از من به خودش آمد و درحالیکه لبههای مانتوی مشکیِ کوتاهش را روی زانوهایش مرتب میکرد گفت:
- اون خونه از پدر بزرگم بهم ارث رسیده. خیلی ساله خالی از سکنه بوده و حالا یک ماهی میشه که ما دو تا اونجا زندگی میکنیم و خب... .
حرفش را نصفه گذاشت و نگاهی به من و سپس نگاهی به جن گیر انداخت و خواست دهان باز کند و چیزی بگوید؛ ولی به جایش زد زیر گریه و با همان حال خطاب به جن گیر گفت:
- آخه شما که نمیدونین ما اونجا چیا کشیدیم.
جن گیر با حالتی متفکر هنوز منتظر ادامه حرفهایش بود و نازلی هایهای اشک میریخت. من درحالیکه دست نازلی را میفشردم اول به او گفتم:
- نازلی جونم آروم باش دورت بگردم.
و سپس بدون آنکه به جن گیر نگاه کنم خطاب به جن گیر گفتم:
- از همون روز اولی که وارد اون خونه شدیم سنگینی فضای اون خونه بیچارهمون کرد. در حدی که از کار و زندگی افتادیم، مُدام فقط میخوابیدیم. همش گیج و کسل بودیم.
سپس برای اولین بار مستقیم در چشمان جن گیر خیره شدم و حرفم را ادامه دادم:
- سعی کردیم حالمون رو بهتر کنیم؛ چون وقتی میرفتیم بیرون حالمون خوب میشد و وقتی برمیگشتیم خونه دوباره همون شدت سنگینی و... .
جن گیر وسط حرفم پرید و گفت:
- خب این موارد همیشگی و طبیعی اند. لطف کنید از زخمی بودن خونه و خونریزیش بگید.
با آنکه برایم عجیب بود که چطور سنگینی به نظرش طبیعیست؛ ولی مطیعانه سعی کردم حرفهایم را ادامه بدهم.
- بعد کمکم نیمههای شب با صدای نالههایی از خواب میپریدیم. خونه کوچیک و قدیمیه و فقط دو اتاق خواب و یه هال کوچیک و آشپزخونه اپن داره. ما همه خونه رو کامل میگشتیم ولی هیچ اثری از منشاء صداها پیدا نمیکردیم.
صدای فینفین نازلی آرام شده بود و دیگر اشک نمیریخت. نگاهی به او انداختم که چشمانش از گریه پف کرده بودند و صورت کشیده و همیشه سفیدش، سرخ شده بود. سپس دوباره رو کردم به جن گیر و حرفم را ادامه دادم:
- اولش تصور کردیم روحی چیزی اونجا هست و صدای گریه و ناله مالِ اونه؛ ولی وقتی خونهایی که از ترکهای دیوار میچکیدن و صدای ناله گسترش پیدا میکرد رو دیدیم، به این نتیجه رسیدیم که خونمون زخمیه!
حرفم که تمام شد پیش از آنکه جن گیر نظری بدهد، نازلی در حالیکه آب بینیاش را بالا میکشید گفت:
- بله آقای مافی! دقیقاً همینطوره که دوستم گفت. حالا شما تصور کنید ما اون لحظهها چه قدر میترسیدیم.
و دوباره اشکِ دم مشکش، سرازیر شد. نازلی بسیار دختر قوی و محکمی بود؛ اما سر این مسائل ماورائی این خانه که به تازگی گرفتارش شده بودیم، متوجه شدم نازلی میتواند جلوی عالم و آدم قلدرانه درآید؛ ولی اصلاً آمادگی رو به رویی با هیچ مسئله ماورائیای را ندارد و خوشحالم که از طلسم خواب و ماجرایی که از سر گذراندهام چیزی به او نگفتهام، وگرنه یا از من و زندگیام میترسید و یا پیش از ترسیدن سکته میکرد.
- پدر بزرگتون در قید حیاتن؟
با صدای جن گیر به خودم آمدم و دست از کنکاش شخصیت حساس نازلی برداشتم. نازلی در پاسخش گفت:
- بله آقای مافی، پدر بزرگم توی خانه سالمندانه. راستش من نمیتونستم هم سرکار برم و هم دانشگاه و همزمان از پدر بزرگم مراقبت کنم برای همین مجبور شدم ببرمش خونه سالمندان و... .
جن گیر حرفش را برید و با لحنی قاطع گفت:
- ممنون از این حجم از توضیحات؛ ولی لطفاً سعی کنید بیشتر توضیحات مشکوک و ماورائی بهم بدید تا بتونم مشکل ماورائیتون رو حل کنم نه مشکلات زندگیتون!
و پیش از آنکه نازلی بپرد و با ناخنهای بلند و کشیدهاش چشمان جن گیر را در بیاورد و کف دستش بگذارد، جن گیر از جایش بلند شد و گفت:
- لطفاً آدرس خونتون رو برام بذارید. بنده باید برم به کاری رسیدگی کنم؛ اما تا شب یا نهایتاً تا فردا میام از نزدیک مشکل خونتون رو بررسی میکنم.
***
درحالیکه درب ماشین قراضهی نازلی را بهم میکوبیدم با ناراحتی به سمت خانهی پدرم قدم برداشتم. دلم نمیخواست صدای مادرم و قیافه برادرم را ببینم؛ ولی دلم برای پدرم پر میکشید. یک هفتهای بود که ندیده بودمش. ماجرای خانه عجیبمان، وقتی برای انجام هیچ کاری جز خوابیدن به آدم نمیداد. امروز دیگر همانطور که از خانه بیرون زده بودیم برای ملاقات با جن گیر، نازلی را رساندم محل کارش و خودم با ماشینش به دیدن پدر آمدم. به خانهای که تا روزی که در آن بودم جز رنج چیزی نصیبم نشد. پدر بیچارهام با آنکه دلش راضی نبود جدا زندگی کنم؛ ولی میدید که مادر و برادرم چه برخوردی با من دارند، پس ناچاراً رضایت داد از آن خانه بروم. مادر نیز از نبودنم ناراحت بود؛ اما او بیشتر از این ناراحت بود که دیگر ماهوا در آن خانه دم دستش نبود که عقدههایش را سرش خالی کند. بیحواس دستم را درون کیف رنگ و رو رفتهی کرمیام که با شالم همفام است فرو میبرم و به دنبال کلید خانه میگردم که یادم میآید روزی که داشتم میرفتم، پدرم غمگین از رفتنم بود و مادرم سرخوش کلیدهای خانه را از من گرفت که دفعه دیگری اگر به آن خانه بازگشتم، همچون یک مهمان در بزنم. اشک در چشمهایم حلقه میزند. مگر من از زندگی چه میخواستم که این شده بود نصیبم؟ درحالیکه سعی میکنم مانع چکیدن اشکهایم شوم و تقهای به درب وارد میکنم زیر لب زمزمه میکنم:
- یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد
بلکه دست از سر آزردن ما بر دارد
چه خطایی مگر از جانب ما سر زده که
دائماً درد و بلا بر سر ما میبارد؟
جای ما کوه اگر بود فرو میپاشید
آه... دربارهی ما درد چه میپندارد؟
شده یک دلخوشی ساده بخواهیم و فلک
داغ یک خنده به روی لبمان نگذارد؟
بس که رنجیده شد از خاطرش ایمانش رفت
آنکه می خواست خودش را به خدا بسپارد... .
نمیدانستم کجا خوانده یا شنیده بودمش؛ ولی دقیقاً گویا برای من سروده بودندش. دقیقاً هربار که به حال و روز و بدبختیهای تمام عمر فلاکتبارم میاندیشیدم به همین نتیجه میرسیدم. تلاشم بینتیجه میماند و قطرهای اشک از گوشه چشمم میچکد و چکیدن اشکم مصادف میشود با باز شدن درب خانه به رویم.
- ماهوا؟ خوبی بابا جان؟
بلافاصله با دیدن چشمهای اشکآلودم، غم و نگرانی مهمانِ چهرهی مهربان پدرم میشود. برای آنکه نگرانیاش ادامه پیدا نکند، سریع میگویم:
- سلام بابا... خوبمخوبم نگران نباش، یه چیزی رفت توی چشمم.
و هردویمان میدانستیم دروغ میگویم.
از جلوی درب کنار میرود و با مهربانترین حالت ممکن میگوید:
- بیا توی خونه دختر قشنگم.
لبخندی روی لبم مینشانم و میگویم:
- نه نمیام توی خونه... اومده بودم شما رو ببینم که دیدمتون، دیگه من میرم بابا جونم.
غم تماماً صورت رنگ روشنش که با ریش نسبتاً بلند جو گندمیاش پوشیده شده را در بر میگیرد و نگرانی در چشمهای سیاهش که اطرافشان چروکهایی ریزی خودنمایی میکرد، موج میزند.
- اما اینطوری که نمیشه دخت... .
با قدمهای کسی که از آنطرف کوچه به ما نزدیکتر میشود، حرف پدر نصفه میماند.
- سلام عمو جان.
پدر آرام برایش سر تکان میدهد و جواب سلامش را زیر لب میدهد و من نیازی به نگاه کردن ندارم تا بفهمم چه کسی است؛ چون عمری به اشتباه، شیدای آن صدا بودهام. فرهاد که کت و شلواری خاکستری به تن و کیفی سامسونت در دست دارد رو به روی ما میایستد و اینبار مرا خطاب قرار میدهد و میگوید:
- سلام ماهوا خانم.
نه از سلامش و نه از خارج شدن نامم از زبانش، هیچ احساسی در من ایجاد نمیشود. من خیلی وقت است که احساسی که به او داشتهام را جایی در بین یک ناکجا آباد نامعلوم رها کردهام. رها که نه، گویا گم کردهام، طوری که اگر تمام دنیا را دنبال احساسم نسبت به فرهاد بگردم بیفایده است و هیچگاه نه چشمم به آن احساس میافتد و نه دستم به آن احساس میرسد و نه قلبم آن احساس را در خود راه میدهد. قلبی که ماهها است برای کسی دیگر میتپد. کسی که یک خواب بود، فقط یک خواب. بیتفاوت از روی ادب لب میزنم:
- سلام آقا فرهاد.
سپس رو برمیگردانم سمت پدر و با مهربانی میگویم:
- خب بابا جون، من باید برم کار دارم. بعداً باز هم بهت سر میزنم.
پدر که میداند نه تحمل دیدن مادر و برادرم را دارم و نه تحمل حضور فرهاد را، پس اینبار بدون مخالفت سرش را تکان میدهد و میگوید:
- باشه ماهِ بابا. مواظب خودت باش. برو خدا به همراهت.
لبخندی به روی پدرم میپاشم و میخواهم دور شوم که صدای فرهاد متوقفم میکند:
- ماهوا خانم من دارم میرم سرکار، میخواین برسونمتون؟
آنقدر نسبت به فرهاد بیحس هستم که حتی از صدایش کلافه هم نمیشوم. چشم میچرخانم و اشاره میکنم سمت ماشین و آرام میگویم:
- ممنون، ماشین است.