انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان داسک | آکو کاربر انجمن آوای رمان

نهـنـگ

فیلم باز
فیلم باز آوا
گنجینه آوا
تاریخ ثبت‌نام
8/28/24
نوشته‌ها
558
  • موضوع نویسنده
  • #1
عنوان: داسک
ژانر: جنایی، روانشناختی
نویسنده: آکو

ناظر @~مَهوا~
خلاصه:
سایه‌ها همیشه چیزی برای گفتن دارند، اما نه هر گوشی توان شنیدنش را دارد.
وقتی حقیقت و توهم درهم می‌آمیزند، مرز قاتل و قربانی محو می‌شود
هر رد خون، فقط نشانه‌ای‌ست برای ورود به هزارتویی عمیق‌تر؛ جایی که اعتماد به ذهن، خطرناک‌تر از هر چاقوی پنهان است.
و در تاریکی تنها چیزی که می‌ماند، بازی مرگ است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1000320191.webp

نویسنده‌ی عزیز 🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ رمان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان کوتاه خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
سکوت شب روی خانه‌ی متروکه سنگینی می‌کرد؛ سقف کهنه هر از گاهی ناله می‌زد و قطره‌هایی سرد از شکاف‌هایش به زمین چوبی می‌چکید. ویکتور دمِ در ایستاده بود، دستش روی کلید فلزی قفل، و برای لحظه‌ای به تاریکی پشت پنجره‌های شکسته خیره ماند. نور مهتاب، سایه‌هایی بلند و لرزان روی زمین می‌کشید و هر قدمش انگار عبور از مرزی ممنوعه بود؛ جایی میان زندگی و چیزی که بوی مرگ می‌داد.
- می‌ترسی کور؟
صدای جوکر مثل تیغه‌ای کند در ذهن ویکتور لغزید. ضربان قلبش یک لحظه جا ماند، اما ایستادن فایده‌ای نداشت؛ نفسش را عمیق فرو داد و قدم برداشت. کف چوبی زیر پا نالید و در گوشه‌ی اتاق، سایه‌ای لرزان جمع شد؛ نیک آن‌جا پنهان شده بود، صدایش آرام و لرزدار از دل تاریکی بیرون آمد:
- نترس، فقط نترس
سرما و رطوبت به دیوارها چسبیده بود و بوی کپک و خاکستر، سنگین و کهنه، هوا را پر می‌کرد. نگاه ویکتور روی دفترچه‌ای افتاد که کنار دیوار افتاده بود؛ گوشه‌اش تا خورده و زیر لایه‌ای از گرد و خاک پنهان مانده. خم شد، آن را برداشت و غبار روی انگشتانش نشست؛ نوشته‌ها برای لحظه‌ای محو شدند، انگار نمی‌خواستند دیده شوند.
- می‌دونی آخرش به کجا می‌رسه، نه؟
صدای شبح از پشت سرش آمد و سایه‌اش روی دیوار کش آمد. ویکتور دفترچه را محکم‌تر گرفت و زیر لب گفت:
- باید بفهمم، اگه نفهمم، کنترل از دستم می‌ره و اون‌وقت تاریکی همه‌چیز رو می‌بلعه.
صدای قدم‌هایی خفه از طبقه‌ی بالا پیچید؛ آهسته و سنگین، طوری که انگار خود خانه تکان می‌خورد. جوکر خنده‌ای کوتاه و خشک کرد:
- خب همینه دیگه. آماده باش.
نیک پشت سرش جمع شد، صدایش شکست:
- نه… نه… این‌بار نه… دیگه طاقت ندارم.
ویکتور سرش را بالا گرفت و به سقف ترک‌خورده خیره شد. قطره‌های باران از شکاف‌ها می‌چکیدند و هر صدا، مثل تیک‌تاک ساعتی که فقط مرگ را می‌شمرد، در سکوت می‌پیچید. دفترچه را باز کرد. همان خط اول کافی بود؛ جمله‌ای مبهم که تصویر قتل بعدی را بی‌رحمانه در ذهنش روشن کرد؛ شبح نزدیک‌تر شد، سایه‌اش حالا تمام دیوار را گرفته بود.
- نمی‌تونی جلوشو بگیری، کور.
جوکر با زمزمه‌ای خشن اضافه کرد:
- دیدیش ویکتور؟! حالا دیگه راه برگشتی نیست.
نیک آرام گریه کرد، صداش خفه و کودکانه بود:
- نمی‌خوام دوباره ببینمش نمی‌خوام
ویکتور خم شد و نوشته‌ها را با دقت خواند. هر کلمه سنگینی می‌کرد، می‌نشست، جا باز می‌کرد. از گوشه‌ای دیگر صدای خش‌خش آمد؛ چیزی سنگین جابه‌جا شد، یا شاید فقط منتظر بود.
شبح عقب رفت، اما سایه‌اش روی دیوار ماند؛ تهدیدی بی‌صدا. جوکر گفت:
- وقتت کمه. هر تصمیمی بگیری، یکی له می‌شه.
نیک با صدایی که می‌لرزید زمزمه کرد:
- چرا هیچ‌وقت آروم نمی‌شه؟
ویکتور دفترچه را در جیبش گذاشت و به اتاق تاریک روبه‌رو نگاه کرد. ذهنش پر بود از صداها؛ کور، شبح، جوکر و نیک. همه حاضر، همه بیدار، در دل سکوت خانه‌ای که انگار نفس می‌کشید.
باران شدت گرفت و پنجره‌ها لرزیدند. نور مهتاب مثل برشی سرد روی زمین افتاد. ویکتور نفس عمیقی کشید.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا