انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خاکریز شیشه‌ای | غزاله.الف کاربر انجمن آوای رمان

می‌دانید؛ او اصلا با لطافت سوال نمی‌پرسد. تمامِ حرکاتش مثلِ فضای این خانه پر از یکنواختیست و شاید اگر دلش بخواهد، بتواند کمی مهربان شود، کمی دلنگران شود یا حتی بخنند، اما دلش اصلا نمی‌خواهد!
نگاه به جوراب‌های زرشکی‌ام می‌دوزم و کاش ضربانِ وحشیانه‌ی قلبم را می‌شد با کنترل از راهِ دور، روی حالتِ آف قرار داد.
گردنش برای بهتر دیدنم کمی کج می‌شود:
- صورتت قرمزه...
جایی پشتِ دنده‌هایم، بندی چون طنابی پوسیده از هم می‌درد.
نگاهی که روی صورتم می‌گردد، سنگین است. انگشتانش را با آن ابهتِ خاص خود پشت کمرش گره کرده، سرد و دستوری، جوری که به زیر دستانش تشر می‌زند، می‌‌گوید:
- ماسکتو بکش پایین!
پریدنِ پلک‌هایم را کنترل و پوزخند می‌زنم. شاید اوضاعم بهم ریخته نظر رسد، اما زبانم هیچ‌گاه مقابلِ او غلاف ندارد‌. این هم از شانسِ خوبش است:
- ببینم، اشتباه نگفتی جناب سروان؟ نباید دس... تامو بیارم بالا؟!
پچ‌پچ زن‌عمو با شخصی که نمی‌دانم کیست هم مانعِ ادامه دادنِ بحثمان نمی‌شود:
- برش دار گفتم!
لبانم، آخ از آن لعنتی‌ها که حالی‌شان نمی‌شود نباید بلرزند و برچیده شوند.
دستش که روی آن پارچه‌ی نازک لعنتی می‌نشیند، گونه‌هایم لمس می‌شوند.
خوب؟ نه نیستم! باز آتش گرفته‌ام.
صدای کشیده شدنِ دمپایی‌های پلاستیکی روی سنگ‌های پله نزدیک‌ شده. جیر‌جیرِ لولای در و لحنِ عصبی و پر حرص مادرش با جیغ بچه‌گانه‌ی هیرادی که دستِ هلما را سفت چسبیده قاطی می‌شود:
- دایی جونم!
- هلما میگه دایی قرار بوده برام خوراکی بخره، چرا به بچه وعده الکی میدی؟ نمی‌دونی صحرا رو دیوانه می‌کنن؟
برمی‌گردد و آن انگشتانِ پر حرارتش از صورتم فاصله می‌گیرند.
حس می‌کنم زن‌عمو با هر واژه دارد یک ترکش سمتم رها می‌کند. مخصوصا هنگامِ ادای سرشار از نفرتِ کلمه‌ی دیوانه! توپش بیش از حد پر است. چهارپایه‌ی کوچکِ یاسی رنگ را گوشه ‌ای می‌اندازد و کمی از آبِ درونِ تشتِ پر از کف، روی دستانش پرت می‌شوند.
لبخند ناخودآگاه بر لبان صدرا می‌نشیند. برخلافِ من بدونِ هیچ‌گونه دستپاچگی در رفتارش می‌گوید:
- سلام عیلکم! هلمای من... بیا اینجا ببینمت؟ گریه کردی؟
حامی با آب و لعاب اول روبه من و سپس سمت دایی‌اش می‌آید:
- سلام پریزاد جون... وای دایی نبودیا! هلما خونه رو گذاشت روی سرش، آخرش مامانم از دستش گریه شد... گفت می‌فرستمت جای بابا تا انقدر اذیتم نکنی. واقعی میفرسته؟
اخمی با مزه صورتِ صدرا را پر می‌کند. خم شده و نازِ خواهرزاده‌اش را عجیب حال خوب کن می‌خرد:
- آره هلما؟ گریه چرا عزیز دلِ من؟
هلمای طفلِ معصوم چه می‌داند که صدرا سرش برود، قولش را فراموش نمی‌کند؟ حداقل مشمایِ پر از خوراکیِ روی کانتر که این را می‌گوید.
بی توجه به نگاهِ زیر چشمی صدرا، آرام ببخشیدی گفته، از کنارِ مادرش می‌گذرم. مهر انگیز هم با همان گره ی کور بین ابروان نازکش، سری برایم تکان می‌دهد.
این اگر یک اعلامِ تنفرِ کاملا واضح از طرف او نیست، پس چیست؟
تا نفسم بالا بیاید به دیوارِ خانه تکیه می‌دهم و در دل می‌نالم:
- فاتحه‌اتو بخون پریزاد! از فرداست که ده‌تا ده‌تا بارت کنه.
صدای فریادِ پر از خنده‌ی کودکانِ صحرا و سپس مواخذه صدرا از درِ نیمه باز به بیرون می‌آید:
- لازمه با صحرا بابتِ این رفتارش صحبت بشه؟!
گوش دادنِ مکالمه‌اشان برایم جذاب نیست، اما دیدنِ ارتفاعِ خانه از بالا‌ی تراس موجبِ سیاهی رفتنِ چشمانم می‌شود.
زن عمو که انگار حرف‌های پسرش را نمی‌شنود، از ورودی فاصله گرفته، پرخاشگر می‌گوید:
- هی می‌خوام هیچی نگم نمیشه... کارِ تو با این دختر چیه مادر؟! ها؟!
او در کمالِ خونسردی؛ تذکر وار تکرار می‌کند:
- بحثای مهم‌تر از کار من با پریزاد وجود داره مامان! زنگ بزن بگو صحرا بیاد اینجا ببینم دلیلِ حرفش به هلما چیه؟
لازم است بگویم قلبم شکسته و با یک چسبِ زخمِ ناتوان آن را برهم پیوند می‌زنم تا مبادا چپه شود، بیفتد و بمیرد؟! مگر می‌شد؟ برای او بحث‌های مهم‌تر از من وجود داشتند!
صدای مهر انگیز تا به حال آنقدر بالا نرفته‌، او اصلا بلد نیست با تک پسرش نامحترمانه حرف بزند، اما انگار عنان از کف می‌دهد:
- که پریزاد؟! خوشبحالم... اسمِ نشون کرده‌ی مردم راحت به زبونت نمیومد که اومد!
صدرا جدی اخطار می‌دهد:
- مامان!
درونِ زانوهایم تهی شده و ترق‌ترقِ صدایش را می‌شنوم:
- ببین صدرا... چند ساله خونِ منو کردی تو شیشه، گفتم من با بچه‌ی طلا کنار نمیام! گفتی دوسش دارم... چیکار کرد؟ چطور مزدتو داد؟ ها؟ چطور مزدتو داد؟! مثل راحله‌ی بیچاره که خانم پرو پرو انگشترِ بچشو پس فرستاد واسش... مزد تورم همینجوری داد این پریزاد!
آخ خدا! چرا جانی که به من بخشیدی را نمی‌گیری؟
دندان‌هایم برهم می‌خورند و او سعی بر آرام کردن مادرش دارد:
- بیا اینجا بشین مامانم... برات یچیز شیرین بیارم؟
آبِ دهانش را عصبی و بلند قورت می‌دهد:
- شیرین؟ کدوم شیرینی‌ای تلخی کاراتو جبران می‌کنه برام؟! من هلما‌ام که با شکلات ساکتم کنی؟
نفس‌هایش خس‌خس می‌کنند و من دستانم اشک‌هایم را با زجر پس می‌زنند. پسر‌های این خانواده اصلا توانِ نامهربانی با مادرانشان را نداشتند:
- کدوم کارِ من موجبِ دل‌مکدری شما شده؟ که اگر وجود داشته باشه، حتما براش توضیحی دارم!
حامی ترسیده می‌پرسد:
- با مامان مهر انگیز دعوا می‌کنی دایی؟!
- نه عمرِ من، داریم حرف می‌زنیم. پاشو بریم توی اتاق مادرم...
شنیدنِ لحنِ گرفته‌ی زن‌عمو برایم جدید است:
- از کاراش میپرسه... تو کاری نمی‌کنی! همینکه بقیه خودشونو هی بچسبونن بهت بسه! کی از اون دختره‌ی هفت خط خواست نرسیده بیاد خودشیرینی؟!
صدرا بهت زده می‌پرسد:
- این کلمه‌ها چیه؟! از کی تاحالا حرفای عمه هدی رو یاد می‌گیرید و برام دیکته می‌کنید؟!
زن عمو داد می‌زند:
- مگه من خودم چشم ندارم ببینم؟! شعورِ منو زیر سوال می‌بری؟ دست پیش گرفتی پس نیفتی؟ تو فکر کردی پریزاد بعدِ اون پسره میتونه از صد فرسخیت رد بشه و حالا که اومدی ور دستش جاخوش کردی هی ناز کنه برات؟ نه جانم کور خوندی!
فریادِ عصبی‌اش هلما را بد می‌ترساند:
- مامان!
- دایی توروخدا مامانی رو دعوا نکن...
در طالع بچه‌های صحرا هم چون من تنها نحسی نوشته شده است. چه کنارِ کسانی که دوستشان دارند، چه عکسش!
صدای مهر انگیز چون سر و تنِ من دارد می‌لرزد:
- مامان و زهرمار! دردِ با درمون... تو می‌خوای جونمو بگیری نه؟! من دلم رضا نیست... که اون دختر بعدِ یللی تللیش با پسرای مردم بیاد سروقت تو باز! چی ازت مونده مگه؟
ماندن را جایز نمی‌بینم و پله‌ها را با چشمانی تار شده، یکی دوتا پایین می‌آیم‌. ماندن در آنجا یعنی شکنجه کردن خودم!
هق‌هق کنان در دل آه می‌کشم:
- شغل پریزاد و همه میدونن جز خودش! یروز زیر سرش بلند شده، یه روز کوآلا می‌شه میچسبه بغل مردم. فردام براش گیسانگ خونه بزنید، مدیریتشو بدین دستش! وای صدرا وای! من اگر به تو می‌رسیدم، بی شک می‌مردم. از زیرِ تیرِ کدوم نفرینِ مادرت جونِ سالم بدر می‌بردم؟ از زیرِ کدومش؟
 
آخرین ویرایش:
پایم به گلیمِ سنتیِ کوچکِ مقابلِ خانه گیر کرده و سکندری می‌خوردم.
آقاجون که گام‌های بلندم سمتِ اتاقم را می‌بیند، عصا بر زمین می‌کوبد:
- چرا شکل بچه‌های پنج ساله بدوبدو فرار می‌کنی؟ چیزی شده؟
مژه‌های خیسم چون چسب برهم چسبیده‌اند و هنگامِ خیره شدن به بابا، اذیتم می‌کند. کفِ دستِ راستش روی چپی گذاشته شده و عصایی که مقابلش است را نگه می‌دارد. نگاهش به پنجره‌ی کنارِ ورودیست، همان دریچه‌ی سراسریِ رو به حیاط که منظره‌ای دل‌انگیز از تابِ قرمز رنگِ گوشهِ باغچه را نشان می‌دهد.
می‌داند که دارم گریه می‌کنم. می‌داند و برای همین چشمانش از چرخیدن هراس دارند. کمرش بیش از قبل خم خورده، منتظرِ کلامی از سوی من است. فکِ بی‌حس شده‌ام بدرک! ماسکم را کمی آزاد می‌کنم و پر بغض می‌پرسم:
- چیزی باید بشه؟ خیلی چیزا شده! نقل دهنِ خاص و عام شدم، کم چیزیه؟
ننه گوشه‌ی سجاده‌‌ای که کنارِ شومینه پهن کرده را تا می‌زند:
- خاص و عام غلط کرد... لا اله الا الله! باز کی به تو گفته بالای چشت ابروعه؟
مشتی به جایی پایین‌تر از گلویم می‌کوبم. این نایِ فرسوده دیگر چه مرگش است؟ می‌شود استخوانِ غذای دیشب در آن گیر کرده و بند شده‌ام؟
- اَبرو؟ بالای چشم من نه اَبرو بوده، نه آبرو!
آقاجون بالاخره به حدقه‌های لبریز‌ از آبم نظری می‌اندازد:
- اینارو جدید یاد گرفتی؟! گریه می‌کنی که چی دختر آقاجونت... ها؟!
از اینکه نتوانستم آنجور که باید دخترِ او باشم؛ غریبانه درد می‌کشم!
کاش حداقل کودک بودم؛ آنگاه مرا در آغوشش می‌گرفت و همه‌ی خطاهایم را با یک لحنِ کودکانه و بغضی مظلومانه فراموش می‌کرد. نمی‌شود؟ نمی‌شود بچه شوم؟ باز هم همان دخترِ شاه پریانش شوم؟ همانی که هنگامِ دیدنِ هر قدمش، یک جان به جان‌هایش اضافه می‌شد؟
نمی‌خواهم پریزادی باشم که آقاجونش را می‌آزارد. که با هربار رنجشش از او، دستی بر گلویش پیچیده و خفه‌اش می‌کند.
پریشان و بی رمق انگشتانِ یخ زده‌ام را برای تسلی دادن به خود در هم می‌برم.
سکوتم را که می‌بیند، محاسنِ جوگندمی‌اش را کلافه لمس می‌کند:
- فردا اون طلاقِ کوفتی‌ تموم میشه و راحت میشی... مگه کلِ فکرت همین نیست؟ این دلخوریت واسه چیه دختر بابا؟
آخ آقاجون بگذار از دلخوری‌هایم نگویم و ندانی!
نمی‌شود اما! زجه‌‌ی سوزناکم در پذیراییِ سوت و کورِ خانه می‌پیچد و صدای ذکر گفتنِ بی‌بی را بالاتر می‌برد:
- بزار از یه نظر بی درد بمونم حداقل بابا! بزار واقعا بی درد بمونم... تمومش کن! طلاقمو بگیر... من دیگه نمی‌تونم... نمی‌خوام دیگه حتی واسه یه لحظه‌ام فکر کنم چیکارا کردم و زنِ کیم! بابا منو برگردون به پارسال... به یه روزی که هیچ اسمی از تاهل و طلاق تو زندگیم نبود...
ننه هلک و هلک سمتِ ورودی رفته، با نگاهی هراسان به ایوان و راه‌پله‌ها درب را آرام می‌بندد.
تا بتوانم خود را جمع و جور کنم و از پشتِ مردمک‌های تارم او را ببینم، ماسکم را غر زنان می‌کشد:
- این چه مدل گریه کردنه؟ نفست بند...
دیدنِ صورتم چشمانش را گشاد و زبانش را بند می‌آورد:
- یا امامِ زمان!
هنوز از شوکِ عملِ مامان خارج نشده‌ام که آقاجونِ رنگ پریده‌ام تند‌تند و با زانوهایی که چندین و چند بار در راه میلغزند، نزدیکم می‌آید:
- پریزادم؟
لال می‌شوم. نمی‌توانم تسلی‌اش دهم و بگویم:
- من حالم خوبه بخدا، جونِ همون پریزاد فکر قلبت باش!
رگ‌های برجسته‌شده‌ای که از روی پوستِ چروکیده‌اش آشکارا بیرون زده‌اند، نفس از من می‌دزدند.
دلم بر هم پیچ خورده و او بشمار سه، شماره‌ها را یکی‌یکی، پر از بدخلقی روی تلفنِ خانه می‌فشارد:
- کارِ کیه؟ هان؟
دستانم را بالا آورده و به چپ و راست، انگار که دارم او را منع می‌کنم تکان می‌دهم:
- ن...کن... نه! به کی... زنگ می‌زنی؟ نزن بابا...
سرِ پیری چنان عربده می‌زند که چهار ستونِ تنم می‌لرزد:
- خفه شو دختره‌ی احمق! تو غلط می‌کنی سرخورد واسه من و واکنشای من از قبل تصمیم می‌گیری! بگو کی زده اینجوری تو دهنت تا قبرشو همین جلوی پات بکنم!
بی‌بی چادری که از روی شانه‌هایش سر خورده را نمی‌گیرد:
- فکر قلبت باش مسلمون!
سمتِ آقاجون می‌دوم و التماسش می‌کنم:
- بابا نه... بزار واسه بعد طلاق! بابا اون کثافت گفت طلاقم نمیده... بابا نکن! نمی‌خوام...
بی هیچ رحمی چانه‌ی دردناکم را پر از خشم و ناراحتی می‌فشارد:
- لیاقتِ اعتمادِ من اینه؟ اینه؟ زود باش بگو... بگو این خاک‌ها رو کی ریختی به سرم؟ از کی شروع کردی به خاک کردنم؟ از کی تا حالا انقدر بلا استفاده شدیم ما؟ از کی تا حالا فکر کردی میتونی تنهایی از پس خودت بر بیای و مخفی کاری کنی؟
فریادِ دردناکم با خونی که از لبِ پاره شده‌ام جاری می‌شود او را می ترساند. می‌خواهم باز هم التماسش کنم که تقه‌ای به درِ پذیرایی می‌خورد و روح از تنم می‌رود.
وایِ از رویِ ناچاریِ بی‌بی مرا به خود می‌آورد. پاهای خشک شده‌ام را حرکت می‌دهم، اما دیر شده و یاالله صدرا در خانه طنین می‌اندازد. درست شبیه به آن روز، شبیه همان اولین دیدارمان که بعد از چندین ماه قهر دیده بودمش، رعشه‌ای هولناک بر جانم می‌افتد.
الوی پر از تردیدِ حاج فتاح تیرِ خلاص را زده و عرقِ شرم بر تیره‌ی کمرم روانه می‌کند.
حاج بابا سردو مخوف رو به بلندگوی تلفن می‌خروشد:
- منتظرِ دستِ قطع شده‌ی بچت باش فتاح! که اگر ببینمش یا چشمم به ریختِ نَجِسش بیفته اون انگشت‌ها رو قطع می‌کنم...
به گمانم حاج باقری هنگام گفتن آن چند کلمه از شرمندگی له شد:
- روم سیاه رضا‌...
- رضا مرد!
برخوردِ تلفنِ بی سیم به زیری‌اش، مانندِ کوبیده شدنِ یک ماهیتابه فلزی بر سرم صدا می‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
صدرا خود را به ما رسانده و با همان آرامشِ ذاتی، بازوانِ بی‌رمقِ بابا را میانِ دستانش می‌‌گیرد:
- حاج بابا، آروم‌تر! با قلبتون سرِ ناسازگاری برداشتید؟ چی‌شده؟!
چشمانِ خماری که از استرس و شوک زدگی درشت‌تر شده‌اند، مسیرش را سمتِ من کج می‌کند. سرِ پایین افتاده‌ام را تا جای ممکن در یقه‌ می‌برم. شبیه به گنجشکی که وسط زمستان میانِ بهمنی سنگین مانده، دندان‌هایم برهم ساییده می‌شوند.
از هیچ چیز جز غضب‌های زیر پوستی‌اش هراس ندارم؛ همان ناراحتی‌های روی هم تلنبار شده‌اش از من که برای هرکدامشان پرونده‌ای جدا درست می‌کند و درونِ زونکنِ مخصوص به پریزادِ جنایت کار می‌گذارد. که وقتی قطرِ برگه‌ی این دلخوری‌ها زیاد شود، دنبالِ مجازاتی پربار برای هرکدامشان بگردد!
حرف‌های مهرانگیز چون معلمی که دارد از دانش‌آموزانش امتحانِ املا می‌گیرد، بلند و واضح در سرم دیکته شده و دلم را درهم جمع می‌کند:
- گفتی دوسش دارم... چیکار کرد؟ چطور مزدتو داد؟ ها؟ چطور مزدتو داد؟!
من مزدش را داده بودم؟ من اصلا چیزی جز نفرت به او نداده‌ام.
آخ دخترکِ خیال پردازِ متوهم، هنوز هم منتظرِ جزا از طرفش هستی؟ اصلا او چرا باید برای آدمِ جاهلی مثلِ پریزادِ احمق عصبی شود؟ پریزاد دیگر کیست؟ زنِ بی عقلِ مردم چه نسبتی با او دارد که برایش تره خورد کند؟ هه، زونکن؟ پرونده؟ بنشین سرِ جایت خوش خیال!
بالاخره کبوترانِ دورِ سرم با ریتمی کند به حرکتِ دورانی‌شان پایان می‌دهند و می‌توانم طرحِ گلِ قالی قرمز رنگِ خانه را واضح‌تر ببینم.
گردنم هیستریک و آرام‌آرام به چپ کج می‌شود و رگ‌هایش را انگار کسی با یک مشتِ محکم لِه کرده‌ است.
با این واکنش کوچک، توجه‌‌‌‌ی نگاهِ منتظرِ صدرا به ردِ عمیقِ انگشتانِ مهدیار روی لبان و گونه‌ام جلب شده و چفتِ شدنِ یکباره‌ی انگشتانش روی استخوان‌های فرسوده بابا و آخِ از سرِ دردش او را از هپروت در می‌آورد.
ذکر‌های زیرِ لبی بی‌بی با دشنام‌های ریز و درشتش درهم قاطی‌ می‌شوند:
- به زمین گرم بشینی الهی... کشتی منو تو، خدا ورت نداره دختر... هوف... سرخودِ اَنتَر! انگار دوسالشه بهش می‌گم تنها نرو، پیاده نرو!
بی مهابا صورتم را ثابت نگه داشته و شالم را عقب می‌کشد تا به تمامِ نواحی‌اش دید داشته باشد؛ اما من همه‌ی جانم گوش شده و نفس‌های صدرا را می‌شمارم.
یک، دو، سه و این دهمین نفسِ پر صدا و خرناس مانندش است که همه‌مان را درجا خشک کرده. مامان پشتِ دستِ سفیدش را محتاط روی گردنم می‌کشد و با دیگری بر رانِ پایش می‌کوبد. استفهامِ انکاریِ درونِ سوالش، یعنی هنوز دیره‌هایش را باور نکرده:
- کورشم نبینم مادرم... پریزاد؟! کتک خوردی؟
و آنقدر با نا امیدی صدایم می‌زند که گوشت‌های تنم می‌ریزند، اما بازهم می‌شمارم؛ هجدهمین نفس صدرا را می‌شمارم که بعدِ آن به سرفه می‌افتد. یقه‌ام را به ناگه و بی‌درنگ در مشتش چنگ می‌کند، لب‌ برهم چفت‌ و از میانش می‌خروشد:
- راه بیفت.
سایه‌ی وهم آورِ هیبت بزرگش چون زلزله‌ای مخرب مرا در هم فرو می‌ریزاند. چسبیدنِ تنم به سینه‌ی محکمش هورمون‌های لعنتیِ خاک برسرم را بیدار و در کنارِ ترس دلم می‌خواهد، زمان متوقف شود تا مبادا دیگر از او جدا شوم و همین چندثانیه‌ی بهشتی به پایان برسد.
برخوردِ درِ اتاقِ کار آقاجون به چهارچوب و سوالش در گوش‌هایم سوت می‌کشد:
- خب، می‌شنوم؟ این بود حقایی که ازم خواستی بهت بدم؟! آره؟ هوم؟ همینا بودن؟
با دست به سرتا پایم اشاره می‌کند:
- به چیت حق بدم؟ به کدوم بخش از کبودیای روی صورتت حق بدم؟ تو بزرگ‌تر نداری؟! چرا اون زبونِ صدمتریت کار نمی‌کنه که بگی زدنم؟! که بگی آی بزرگ‌ترام، منو نه یبار، دو بار زدنم!
عربده نمی‌کشد، اما نفس‌های هیس مانندش شبیه به غرشِ در خفای حیوانی زخمیست.
چه می‌گفتم؟ تا از بوم پرت نشوم؟ تا حداقلش دوباره از بومِ او پرت نشوم؟
آه لعنتی بوی گلِ روی تنش دارد شکنجه‌ام می‌کند.
صداقت دمِ دست‌ترین سلاحیست که در این لحظه می‌توانستم انتخاب کنم، که بی‌هیچ برنامه‌ی از پیش تعیین شده‌ای لبانِ دردناکم بلغزند. و آنقدر برای نگفتنِ آخِ درونِ گلویم به خود فشار وارد می‌کنم که اشک در چشمانم حلقه می‌زند:
-تهد... تهدیدم کرد... به اینکه نمی‌تونم هیچ غلطی بکنم... نمیزاره از دستش راحت بشم.
نبضِ شقیقه‌‌ تندتر می‌زند. صورتش را با دستانی که شالِ افتاده روی شانه‌هایم را چون پارچه گرفته، می‌پوشاند. خم که می‌شود، آن حریرِ نازکِ معلق، سر می‌خورد و کنارِ پایش می‌افتد.
سرگردان می‌نالد:
- تو می‌ترسی؟ از چی می‌ترسی؟! پشتت از کجا و سمتِ کی خالیه که می‌ترسی؟
بغ می‌کنم. من خیلی وقت است از نداشتنِ او ترسیده‌ام و دیگر ترس‌هایم برایم عادت شده‌اند:
- ترس؟ ول کن جناب سروان، دارم ذره ذره آب میشم... دارم می‌میرم.
شال را مچاله کرده و در صورتم پرت می‌کند:
- با همین ترسات تصمیم گرفتی که تصمیمای بزرگ بگیری؟ وقتی گفتم فقط کافیه اون کوفتی رو امضا کنی کجاش برات واضح نبود؟
سرش بالا آمده و قلب در سینه‌ام نمی‌تپد. درست دیده‌ام؟ اندوهِ پر از حسرتِ درونِ چشمانش را؟ خدایا من دیگر نمی‌خواهم یک ثانیه‌ی دیگر این شب ادامه داشته باشد، بس است!‌
عمیق دم می‌گیرد و شاه نشینِ کنارِ پنجره‌ی روبه پشتِ ساختمان را برای نشستن انتخاب می‌کند.
حال چه کنم؟ در مرداب گیر افتاده‌ام. انگار هرچه بگویم شبیه به دست و پا زدن‌های الکیست و هر کلمه‌ام بیشتر غرقم می‌کند.
بی‌جان و نا امید نجوا می‌کنم:
-تو بگو... بازم بگو... درست میشه؟
پوزخند می‌زند، دردناک و عمیق:
- من بگم قبوله؟
- تو بگی قبوله...
و اشک‌هایم می‌چکند. سرش را خسته به پنجره تکیه می‌دهد. لرزان کنارش جا خوش کرده و او چون انسان‌هایی که از زندگی خسته شده‌اند، می‌پرسد:
- چرا قبلِ این قبول نبود؟ هوم؟
وقتی مظلومانه انگشت اشاره‌اش را از روی شقیقه تا چانه‌ام با ظرافت می‌کشد، نفسم در سینه به درجا زدن می‌افتد.
- تورو خدا نکن...
جوابش خار می‌شود در جا‌ی‌جایِ تنم:
- مگه واسه کارای تو ازت حساب پس گرفتم که شاکی‌ای؟
پلک‌هایش عصبی برهم چفت می‌شوند:
- درد... می‌کنه؟
بی اختیار سرم خم شده، پیشانی‌ام روی سرشانه‌های خمیده‌اش می‌افتد و پر صدا هق می‌زنم:
- صدرا... مثلِ هربار بازم می‌گم... بکشیم بهتره تا نگرانم بشی و سهمِ من نباشی! نمی‌خوام...
وقتی پیشانیِ او هم در جهتِ مخالف من روی شانه‌ام می‌افتد، سخت تکان می‌خورم. نفس‌های گرمش کنارِ گوشم می‌رقصند و زمزمه‌اش قلبم را دیوانه وار به تپش می‌اندازد:
- گریه نکن...
 
آخرین ویرایش:
ردِ شکافِ کوچکِ روی لبم را با زبانم گاز می‌گیرم. جمله‌ای که با تمامِ احساس بیان کرد؛ همه‌ی تصاویر جز موهای بهم ریخته‌اش را در دیدم مچاله می‌کند. تا می‌خواهم واکنشی نشان دهم، ادامه‌ی حرفش موجبِ رفتن رخوت از پاهایم می‌شود:
- اگه واسه اینکه نخواستی سهمِ من بشی اشک می‌ریزی؛ پس اصلا گریه نکن! نذار حالا که سهمت نبودم، سهمت اشک باشه... اشک خوبه؟ کجاش خوبه پریزاد؟ کجای این اوضاع خوبه؟ کجاش چیزی بود که فکرشو می‌کردی؟
همین است؛ تنبیهِ او همین بازیِ بی‌رحمانه‌ی گرم و سرد کردن‌هاست.
تو را تا لبِ چشمه می‌کشاند، آن‌قدر نزدیک که صدای آب را بشنوی، اما گلویت از تشنگی بسوزد و هیچ، حتی یک قطره هم سهمت نشود.
پرده‌های قهوه‌ای حریرِ پنجره به وسیله‌ی آویزی مرواریدی‌ گوشه‌ای جمع شده‌ است. نورِ ماه تازه جان گرفته و سیاهی دارد جایِ سرمه‌ای آسمان را می‌گیرد.
نزدیکی بیش از حدمان راهِ هوا را بدجور بسته است. بدتر از آن، تیغه‌ی بینی‌ صدراست که بر استخوانِ ترقوه‌ام کشیده شده و با حرکتِ آرامِ سرش موهایم را حریصانه می‌بوید.
عصیان به پا شده؛ در استخوانم، در نفسم!
عصیانی که بدونِ گذاشتنِ هیچ راهی برای فرار، فنایم می‌کند.
ناله‌ای شبیه «ببخش این پریزادِ احمقو» از سینه‌‌ام برمی‌خیزد و او لبریز شده، کمرم را ناگهان به پنجره می‌کوبد و با غرشی آرام می‌پرسد:
- بخشش؟ من هنوز نمی‌تونم بفهمم که باید چیکارت کنم! باید چیکار کنم تا این بمبِ ساعتی‌ای که بهم وصل کردی رو خنثی کنم، که باهم نترکیم... چیکار کنم؟! آخ پریزاد چیکارمون کردی؟
هیچ‌کس متوجه نیست در آن لحظه و بعد از به زبان آورده شدنِ حرف‌هایش، هردوی ما به یکباره و همزمان چه نفس‌های تهوع آوری فرو می‌بریم!
آوایِ برخواسته از تارهای صوتی‌ام گرفته و شبیه یک مرغابیِ جیغ‌جیغوی منفور است:
- غلط کردم... صدا نداره... قلبم دیگه صدا نداره... گفته بودم تو صداشی؟ صدا نداره صدرا....
بی‌قرارِ رایحه‌ی خوشِ یاسش، مشت‌ِ برهم چفت شده‌ام را روی نشیمنگاه می‌زنم تا عطشم نسبت به در بر گرفتنِ تنش بخوابد. آن قد و قامتِ خوش تراشی که چشمِ هر بیننده‌ای را به خود خیره می‌کند.
و او انگار قصدِ دارد خلاصم کند که لبخندِ دلفریبانه‌اش را بدونِ ترس پهن می‌کند:
- ولی قطعش کردی!
قهوه‌ای‌های براقش به آتشم می‌کشد. تلخیِ حرف‌‌ها مثل زخمی تازه روی زبانم می‌سوزد و پیش از آن‌که فرو ریزم، پر اکراه لب باز می‌کنم:
- من اصلا نمی‌دونستم می‌شه این حجمِ غمو تجربه کرد... اگه می‌دونستم، هیچ وقت واسه یه ثانیه هم ازت دور نمی‌شدم... اگه می‌دونستم... آه اگه حالیم بود که قراره خودمو با دستای خودم بکشم... صدرا مگه آدم خودش جونشو میگیره؟ من گرفتم... من آدم نیستم... من قاتلم... من خودم جونِ خودمو گرفتم... من صدرامو از خودم گرفتم... تو راست گفتی، من جنایت کردم...
کفِ دستم را به جایی میانِ استخوان‌های دنده‌اش می‌کوبم:
- من خودمو کشتم! خودمو! پس چرا نمی‌کشیم؟ چرا صبر می کنی تا برای بیشتر زجر کشیدنم فکر کنی؟ منتظرم‌... بکش منو... بکشم تا مجازاتت گرفتن خودت از من نباشه... یکاری بکن احمق!
هیس‌های آرامش اشک‌هایم را جاری و وقتی با فشاری محکم سرم را میانِ بازوانش حبس می‌کند. صدای مویه‌های از سرِ ناچاری‌ام مجدد بالا می‌رود.
- آروم باش پریزاده‌... بکشمت تا همه‌ی مجازات‌های دنیا برای من باشه؟ میبینی آخه؟ تو حتی تو این موردم خودخواهی...
شبیه عروسکِ کرای بیبی شده‌ام، دیگر از چشمانم جای یک قطره، سیل می‌آید. چون کودکی پنج شش ساله آبِ بینی‌ام را بی خجالت به آستینش می‌مالم:
- خودخواهم چون می‌شناسمت... صدرا بلده چطور تلافی کنه... بلده چطور نبینه... بلده منو در عین واضح بودن جوری نبینه که خنجر بکشه به جونم... نمیبینی... از دیدنم فرار می‌کنی. چندبار باید این قلب آب بشه که بفهمی دیگه نمیتونه؟
سرم را برای دیدنِ صورتش به آرامی بالا می‌‌‌گیرم. نسخِ چشمانِ مظلومم از آن فاصله‌ی نزدیک شده که نجوا می‌کند:
- جایی برای دیده شدن گذاشتی؟
پیشانی‌‌مان چند سانت با یکدیگر فاصله دارد و گردنم میانِ حلقه‌ی دستش گیر کرده. به ناگه خود را بدونِ فکر به عاقبتِ کارم بالاتر می‌‌کشم. نوکِ بینی‌مان بهم ساییده شده و قفسه‌ی سینه‌مان برای نفس کشیدن از هم پیشی می گیرد.
آنقدر گیج شده‌ایم که زنجیرِ وصلِ‌مان به جهان قطع می‌شود‌. هردوی‌مان آتش‌بس کرده‌ایم و حسرت است که جای اشک بر چشمانم نیشتر زده.
صدای مردانه و پر تحکمش چون مخدر در رگ‌هایم می‌جهد:
- راستی... گناه از نظر تو چی بود؟
می‌دانستم از چه می‌پرسد و دلِ زبان نفهمم بی‌قرار می‌شود. انگار که کراشِ بچگی‌های کسی به رویش بخندد، دلم همانطور احمقانه فرو می‌ریزد.
چون خودش کیش و مات شده و آرام می‌گویم:
- گناه اینه که تو کنارم باشی و لمس کردنم رو به بعد بسپاری! اصلا شاید هیچ وقت زمانش نرسید... من مردم و تو توی گناهِ لمس نکردنم بسوزی... تو که نمی‌خوای قبل از رفتن به جهنم سوختنو تجربه کنی؟
 
او پس از هربار شیطنتم برای رد شدن از حریم و خطِ قرمز‌هایش می‌گفت:
- چطوری از زیرِ بارِ این گناه کمر صاف کنیم پریزاد؟ نکنه آخرش جهنمی شم‌‌‌؟ آخر می‌سوزونیم تو!
راست می‌گفت دیگر، چه جز یک دلِ سوخته نصیبش کردم؟
حرکتِ انگشتانِ کشیده‌اش که با خشونت دورِ گردنم چون مار می‌گرداند، مبهوتم می‌کند. اجازه‌ی درکِ کارش را نداده و با شصتش روی خطِ فکم ضرب می‌گیرد‌.
- پس بزار اینبارو نسوزیم...
و بر سینه‌ی پهنش مرا عمیق می‌فشارد. آنقدر حلقه‌ی دستش بر جسمِ نحیفم تنگ شده که نفسم می‌برد.
گیج و منگ شده‌ام، حس از تک به تک سلول‌های تنم رفته است. چه کرده بود؟ چطور باید حضمش می‌کردم؟
اویی که به خودش اجازه نمی‌داد از لمس‌های کوچک و پر از ترسش فراتر برود، حال چه می‌کرد؟
نامش بهت زده بر زبانم جاری می‌شود:
- صدرا...
صدایش پارادوکس احساسی عجیبی دارد:
- جانِ صدرا؟ کمتر گریه کن تا از اون دماغِ فندوقیت سیل نیومده. لباسِ منو با چی اشتباه گرفتی‌؟
عضله‌‌ی دوسرش در میانِ چنگِ ناخن‌هایم منقبض می‌شود. این اگر رویا نباشد؛ قطعا از شدتِ رویایی بودنش بال در می‌آوردم.
هیستریک به عقب هلش می‌دهم تا به آن حالِ لذت بخشی که چون مخدر داشت هوایی‌ام می‌کرد عادت نکنم:
- نکن! اصلا... اصلا صدرا‌... اگر قراره یک دقیقه بعد از این بشم یک دختر عموی ساده، پس اصلا اذیتم نکن. من تو نیستم! من از زیرِ این غم سالم در نمیام؛ لِه می‌شم.
پیشانی‌اش را دلنشین بر پیشانی‌ام می‌چسباند و من دارم از هیجانِ رفتارهای غریبش سکته می‌کنم‌. بگذار ببینم! نکند طلسم شده باشد؟
چشمانش اینبار در نزدیک‌ترین حالت به چشمانم قرار دارد. با ادای هر کلمه نفسش روی لب‌هایم نشسته، اصلا من چطور طاقت آورده‌‌ام؟
گر گرفته می‌پرسد:
- لِه شدن چه حسی داره؟
زنگِ خطر روشن می‌شود.
گذرِ زمان کند شده و چشمانم چون گربه‌ی چکمه پوش برق می‌زند:
- نگو... بخدا نمی‌تونم... اگر دخترِ شاهِ پریون نیستم، پس بزار هیچی نباشم... یه مرده باشم.
مجدد می‌پرسد:
- لِه شدن چه حسی داره؟
و این یعنی باید پاسخش را درست و بدونِ هیچ حرفِ اضافه‌ای بدهم.
ضربانِ قلبم مانند موزیکی که از یک گرامافونِ قدیمی پخش شود، در سرم می‌کوبد:
- حسِ مردن... نکن صدرا...
تایِ ابرویش بالا می‌پرد:
- اینکه بهم بگی نکن و انجامش بدم چه حسی داره؟
بازدمِ تندِ هردویمان به هم برخورده و مکانی برای تنفسِ دوباره نمی‌گذارد:
- حسِ مردن... بس کن...
نمایشی تعجب می‌کند:
- چرا؟ چیشده...
خفه جیغ می‌زنم:
- داری می‌کشیم!
لبانش نزدیک‌تر می‌شوند، آنقدر که ثانیه‌ای به پوستِ خشک و ترک خورده‌ی لبم برخورد می‌کند:
- یعنی لِه شدن شبیهِ مردنه؟
چانه‌ام عصبی می‌لرزد:
- هست... خدا لعنتت کنه، آخ! هست!
با تمامِ مهرش کمرم را نوازش می‌کند:
- پس چرا کشتیم؟
 
همانند ژله‌ای خوش بر رو که در گرما مانده، آب می‌‌شوم:
- چون تو هم داری روانیم می‌کنی... چون اگر بعدِ این بری و پشت سرتو نگاه نکنی روانی میشم... چرا باهام اینکارو می‌‌کنی آخه؟
خش‌دار لب می‌زند:
- که بیشتر ازین نسوزم... اما اشتباه کردم، قراره بیشتر از این بسوزم... نه؟
دارم از لذتِ آن توجهاتِ زیر پوستی‌اش به خودم جان می‌دهم. حتی شده ساعتی را در قشنگ‌ترین لوکیشنِ جهان، در آغوشِ او گُمم! دیگر چیزی مهم بود؟
غم‌زده می‌پرسم:
- باید این اتفاق ها می‌افتاد تا بدونی گناه کردن گاهی اوقات سخت نیست؟! که اینجوری طعم خوشبختیو وسط بدبختی بچشیم؟ چرا قبلِ این لایقِ این خوشبختی نبودیم؟
آن کج شدنِ کنارِ لبانش با برقی که آشکارا روی مردمک‌چشمش می‌نشیند؛ از هزاران مدل مسخره کردن بد‌تر است:
- سخت؟ واسه من شاید، ولی برای تو حتما سخت نبوده که به خودت اجازه دادی یک جورِ دیگه گناه کنی...
امشب طورِ دیگریست. امان نمی‌دهد. انگار ضربه‌های شلاقش تمامی ندارد.
باید یک‌بار برای همیشه با او سنگ‌هایمان را وا می‌کندیم یا نه؟
عصبی دندان‌ برهم می‌سابم. فشار‌های وارد شده به مغزم، کنترلِ صدایم را از دست خارج می‌کند:
- انقدر به من تیکه ننداز! نمی‌خوام حتی به زبونش بیارم، اما کشتن من یعنی رها کردنم... اگر می خوای رها کنی خب رها کن... یه بار برای همیشه رها کن... اگر نمی‌بخشی پس...
زندگی بی صدرا؟ جرعتش را داشتم؟ نتوانستم ادامه دهم، و او مثلِ همیشه در اوجِ خونسردی تکه‌تکه‌ام می‌کند:
- تو خودت رو لایقِ بخشیده شدن میبینی؟ واقعا دوست داری ببخشم؟ چیو ببخشم؟
سست شده به عقب هلش می‌دهم، اما ذره‌ای تکان نمی‌خورد:
- فقط دوست دارم اینطوری اذیتم نکنی و هی به روم نیاری چیکار کردم! آدمی که خودش میدونه چیکار کرده و پشیمونه با هر کلمه‌ی دیگران بیشتر از کسی که حق به جانبه ضربه می‌خوره، چه بسا اون آدم تو باشی و اینجوری نگام کنی... زخمِ زبون بزنی!
دستی که بخاطرِ فشارِ عصبی می‌پرد را آرام می‌گیرد و نگه می‌دارد:
- من چطور نگاهت می‌کنم پریزاد؟
قربان صدقه‌ی آن رفتارِ پر از احتیاطش شوم زشت است؟ که با صدای بلند دردش را به جان بخرم؟
آبِ بینی‌ام را بالا می‌کشم و پر از ندامت می‌گویم:
- شبیه قاتلم. اون‌جوری که به مجرمات نگا میکنی...
بی قرار، با دیدی تار شده و بغضی که در گلویم پر تحرک تکان می‌خورد، ادامه می‌دهم:
-یجوری که شبیه قبلا‌ها نیست، انگار من پریزاد نیستم!
پلک می‌زند:
- قبلا چطوری بود؟ اصلا تو قبلا چطوری بودی؟
کاش کسی بود و به او گوشزد می‌کرد که این پرنده‌ی بی بالی که پر ندارد را چه به پریدن؟ حیوونکِ زخمی که بازی کردن ندارد. باید تیمارش کنی!
انتظارش برای پاسخم طولانی می‌شود. به خود که نمی‌توانم دروغ بگویم، خجالت می‌کشم؛ اما دستِ پیش می‌گیرم، کاری جز این از پسم بر نمی‌آید:
- یه آدم که هزار بار ازت خواست درکش کنی و...
صدایم را می‌بُرَد:
- من درکت نکردم؟
با ضعف می‌نالم:
- نکردی... همش بحث، همش ناراحتی... همش تذکر، اخطار...
دوباره جدی شده، سرد شده، و فشارِ انگشتانش از روی تن و دستانم کم می‌شود:
- داد کشیدم سرت؟
کلمات به بدبختی از قعرِ چاهی بلند در می‌آیند:
- ناراحت بودی...
زبانش را تر می‌کند:
- زدمت؟
پلکم می‌پرد:
- دلت چرک بود...
نفسش صدا می‌دهد:
- من گفتم دلم چرکه؟
فضا تنگ می‌شود:
- نگات چرک بود...
چیزی توی قرنیه‌هایش درهم می‌شکند:
- من اذیتت کردم؟
بمیرم برایِ سیبکِ گلویی که هی بالا و پایین می‌شود.
پلکِ لعنت شده‌ام را برهم می‌فشارم:
- نکردی؟
آه می‌کشد:
- نگام اذیتت کرد؟
او هنوز به فکرِ اذیت شده من است و من؟ در کمالِ وقاحت بغضم را می‌شکنم:
- کرد... چشات هزار بار اذیتم کرد، اما خودت نکردی... چشات هزار بار ناراحت شد، اما خودت سکوت کردی... مگه همه چیزو باید گفت؟ حس‌های من فلج نبودن صدرا! من حس می‌کردم... من ازین نگاها ضربه خورده بودم... تو صورتم میخندیدن، ولی مورد تاییدشون نبودم.
گردنش بیچاره به عقب رفته و چشمانش را به جایی بالای سرم می‌دوزد:
- کاش یکی از چیزایی که واسه خودت بافتیو تو روت می‌گفتم...
چرا یکبار هم در این زندگی برایش درمان نشده بودم؟ چرا یکبار هم نخواستم کمی هم من از خودم برای حالِ خوبش بگذرم؟
انگشتِ لرزانم بی اختیار روی بازویش می‌چرخد:
- ولی من نمی‌خواستم بگی، می‌خواستم درکم کنی...
بی‌‌سابقه داد می‌زند، شبیه به دهدی که آنروز بر سر آن سربازِ شفیق نام زد:
- چیو درک کنم؟ روابط بازت با پسرا رو به اسم دوست عادی بودن؟
مبهوت درجایم مانده و مو به تنم سیخ می‌شود.
بالاخره طلسمِ آن حرف‌های خفته در سینه‌اش شکست!
چطور فکر می‌کردم شنیدنشان از زبانِ او آسان باشد؟ چطور گمان می‌کردم بتوانم با حرف و منطق حلش کنم؟ نتوانستم!
انگار جای یک سیخِ داغ روی دلم مانده بود و ردش خوب نمی‌شد.
دهانم خشک شده و گلویم برهوت بود:
- حرفای مامانتو میزنی!
 
صورتش حالتِ سرزنش واری جمع می‌شوند:
- آخ پریزاد چرا چیزی رو که به نفعت نیست انکار میکنی؟ من شلغمم که ببینم کسی داره به ناموسم با شیفتگی تمام نگاه میکنه و چیزی نگم؟ اجازه بدم به اسم دوست معمولی چپ و راست کنارش باشه؟!
نمی‌خواستم ادامه‌اش دهد. من تنها از دور شبیه تابلوی نقاشی یک دختر شاد بودم که با همه در کمالِ صمیمیت آدابِ معاشرت دارد. نه چیز بیشتری!
لب تر می‌کنم:
- خودت می‌دونستی من با کسی کاری ندارم! تو می‌دونستی!
چشمانش نمایشی گشاد شده و درحینِ ثابت بودنِ گردن، صورتش جلو می‌آید:
- کاری نداری که به خودشون اجازه میدن ببرنت، بیارنت، از زندگی شخصیت بدونن؟
تقصیر من چیست؟ گند بزنند اشکانی که همیشه به منِ احمق امید داشته و دارد. کمرم بی اراده خم و کمی در خود جمع می‌شوم:
- داری شبیه اونا حرف میزنی!
لعنت به صدرایی که اگر کسی جلویش پرپر شود هم، باز هر حرکتش همراهِ نجابت و خونسردی‌ای ذاتیست:
- دارم چیزایی که دیدم رو میگم، مگه دردت همین نبود؟ آخ ببخشید! دردت یکی دوتا نیست... دردت منم، شوهرِ هنوز طلاق نگرفته‌اته... اینکه من دو دیقه بعد ولت کنمه! دقدقه‌های تو همیشه زیادن!
وحشت زده عقب می‌خیزم، تکانِ عصبیِ فک و برهم خوردنِ دندان‌هایم غیر قابلِ کنترل‌ است. پوستِ گونه‌ام چنان گر می‌گیرد که جای سرخی حاصل از آن را ندیده حس می‌کنم‌. با فریادی که می‌کشم، درد در استخوان چانه‌ام حرکت کرده و با یک تیرِ وحشتناک سمتِ مغزم می‌خیزد. به درک که کسی بشنود، اگر چیزی نمی‌گفتم، می‌ترکیدم:
- خب ولم کن ببینم کثافت آشغال! ولم کن بزار به درد خودم جون بدم. چرا معطلی؟! ها؟ همه ول کردن توهم ول کن دیگه! من برات سم نیستم مگه؟ من خودمو نمی‌چسبونم بهت مگه؟ من بعد یللی تللیم با پسرای مردم دوباره سر وقت تو نیومدم مگه؟ خب ولم کن! خدا لعنتم کنه... اینجوری تهدید کردن برات لذت داره؟ داری لذت میبری از ذره ذره‌‌ی بدبختی کشیدنم! خب این صبرت واسه چیه؟ این توجه‌های زیر پوستیت چیه؟ چیه اینا؟
با هربار بریدن نفسم وسطِ آن جملات، یک قدم از او فاصله می‌گیرم. موهای بلندم با چرخش به دور خود، میانِ هوا پریشان شده و نیمی از صورتم را گرفته است. می‌خواهم فرار کنم و صدایش که می‌گوید مرا نمی‌خواهد را نشنوم. کر شوم، کور شوم و او نخواستنم را ابراز نکند.
چه مزحک است! از آمدنِ بلایی که سر او آورده بودم، بر سر خودم هراس داشتم.
سردی پارکت‌هایِ کفِ اتاق، بر تنم نشسته و
صدایش دستی که برای باز کردنِ دستگیره بالا آمده را در هوا خشک می‌‌کند:
- سهمِ من از تو!
حس از عصب‌هایم رفته و انگشتانم روی دستگیره با شتاب می‌افتد و او تمامش نمی‌کند:
- پرسیدی این کارا چیه؟ اینا سهمِ منه، از تو! سهمِ من از زنِ مردم، سوختنه... جهنمه. تجربه‌ی بزرگترین گناهِ زندگیمه. سهمِ من از تو...
خس‌خسِ نفسش، گویی که انگار این بلعیدنِ هوا، برای آخرین بار در زندگی‌اش است، مرا تکه‌تکه‌ام می‌کند:
- چی‌شد که اینجوری واسم حروم شدی؟ اینجوری راهم رو واسه رسیدن به خودت بستی؟!
نمی‌توانم تکه‌هایم را جمع کنم. به همین وضوح پاسخم را داده بود.
حاج بابا مظطرب تقه‌ای بر در زده و بی‌هیچ سوالی آن را می‌گشاید. قبل از هر چیزی منِ کیش و مات شده را می‌بیند و چیزی به روی رنگ‌پریده‌اش نمی‌آورد.
جز رد و بدل شدنِ چند دم و بازدم سنگین و نگاه‌های سنگین‌تر دیگر صدایی نیست. اما گوشم‌هایم پر است، کیپ است، سوت می‌کشد.
بابا پر از اندوه و تاسف از جلوی چهار چوب کنار کشیده، روبه‌ صدرا می‌گوید:
- هلما بهانه‌ات رو می‌گیره بابا جان، برو ببین چی‌می‌خواد...
چه خوب که هلما امشب اینجاست! هیستریک می‌لرزم. او برعکسِ همیشه دست و دلباز شده؛ نگاهش انگار قرار نیست از من کنده شود. چرا حالا؟ بعد از آن اتمامِ حجتِ غم انگیز و آشکارش؟ بعد از آن اعلامِ حرام بودنِ خودش برای من؟ چرا حالا که چیزی تا افتادن و بر زمین خوردنم نمانده؟
تعلل را در رفتنش حس می‌کنم. چندی بعد شالِ روی زمین افتاده‌ام را با ظرافتی پر از خشونت میانِ دستانم می‌گذارد. پلکش برای تنفسی هوف مانند بسته و از کنارمان همانقدر پر اقتدار، همانقدر لعنتی، همانقدر که همیشه زیبا بود، می‌گذرد. جوری که دلم را انگار که او را از نو دیده و با او آشنا شده‌ام، می‌لرزاند.
صدای بسته شدنِ درِ خانه، منِ در هپروت رفته را به خود می‌آورد.
درمانده سمتِ بابا برمی‌گردم و زمزمه می‌‌کنم:
- خدا لعنتم کرده، نه؟ یا اینجوری نیست و طبق معمول ما بنده‌ها واسه اعمالمون دنبالِ مقصریم؟! اصلا تا خودم هستم که خودمو هر ثانیه لعنت کنم. گند بزنم به خودم، خدا چرا؟
جای خشم اینبار تنها نگرانی و مهربانی در چشمانِ نیمه‌ترش همراه حلقه‌ی نازکی از اشک می‌درخشد. دستِ چروکش با آن رگ‌هایی که از روی پوستِ نازکش بیرون زده، عصا را حرکت می‌دهد:
- با این نقاشیِ خوش رنگی که روی صورتت کشیدن، دردت نمیاد که هنوزم پرچانگی می‌کنی؟ امان بده به اون زبونِ طفلی.
 
در گامِ بعدی‌اش، چوب عصا را پشتِ زانویم به آرامی زده و سمتِ بیرون از اتاق هدایتم می‌کند.
-برو زهرا روغن زرد بزنه برات این کوفتگی بخوابه.
جلو رفته و چون کودکانِ زبان نفهم بهانه می‌گیرم:
- ولم کن بابا... من حس میکنم نفرین شدم. انقدر توم درده، که از بیرونم فراموش کنم. حتی تو مغزمم درده، هی با خودم می‌پرسم تو نمی‌خوای دعوام کنی؟ اینبار دیگه قشنگ گوش مالیم بدی... بزنیم... یا بگی ازم نا امید شدی؟ من که از زندگی خیلی نا امید شدم بابا... تو چرا از من نا امید نمیشی؟ یکمم از من نا امید شو خب... اینجوری که هنوز به فکرمی... اینجوری که من حتی یبارم برات جبران نکردمش...
ننه سینی، بشقاب، سرِ قابلمه و هر شی‌ای که دمِ دستش آمده را برای فروکش کردنِ عصبانیتش بر هم می‌کوبد. تقلاهایش را موقع ریختن برنج بر دیس از دریچه‌ی کوچک بالای اُپن می‌بینم. او وقتی که در مرز انفجار است، آشکارا از مهلکه می‌گریزد.
بابا یک دستش از عصا آزاد و دیگری را دور تنم چفت می‌کند. سرم بی‌اختیار روی شانه اش کج شده و روی کاناپه‌ با هلاکی رها می‌شوم. همراه جیغِ نامحسوسِ ماهیچه‌های تنم و ول شدنِ خستگی از روی مهره‌های کمرم، مرا در آغوش خود می‌کشد:
- بیا ببینم دختر بابا...
بغضی آه می‌کشم. احساسِ یک تخم مرغِ شکسته شده‌ را دارم که از او تنها یک پوسته‌ی نازک و بلااستفاده مانده‌. پوسته‌ای که اگر کمی فشارش دهی، می‌شکند. تهی شده و خالی!
دلخورم، ناراحتم، پشیمانم، عذاب وجدان دارم و حسرت می‌خورم. تمامِ حس‌های بدِ موجود در دنیا سمتم حمله کرده و حتی نمی‌توانم واکنشِ درستی نسبت به هیچکدامشان نشان دهم. مثل دروازه‌بانی که صدهزار توپِ لجن گرفته را سمتش شوت کرده‌اند و مقصد هر یک از توپ ها، جای گل شدن، توی دل و روده‌ی دروازه‌بان است!
نگاهم را به سینی چای از دهن افتاده‌ی روی عسلی می‌دوزم و مظلومانه در پی حرف آخر آقاجون، می‌پرسم:
- هی میگی دختر... کدوم دختر؟ از کدومش حرف می‌زنی بابا؟ همون که کج رفت و پای کج رفنتش رو شکستی؟
موهایم را پر مهر پشتِ گوشم می‌فرستد. با خنده‌ی کوتاهش دلم می‌لرزد. آن صدایی که بخاطر پیری کمی رنجور شده، اما هنوز شبیهِ دبیر ادبیاتی با موهای سپید که شعر را با تأمل برای شاگردانش می‌خواند، سخن می‌گوید:
- اینجوری نگو دختر شاه پریونم... وقتی بچه‌ی حصین دردش بیاد، قلبِ من یکی کمتر میتپه... وقتی خودش رو بی پناه حس کنه، دنیا خالی از سکنه میشه. وقتی باهام قهر کنه و ازم دلخور باشه، این قلب جای دوتا، دیگه ده تا کمتر می‌زنه... نگو بابا جان... از ناراحتی و دل‌شکستگیت نگو عمرِ بابا...
زانوهایم را در بر می‌گیرم:
- خودت گفتی بهت از احساساتم بگم تا حلش کنی... بابا دیدی از دستت کاری برنمیاد؟ دیدی اینبارو نمیتونی؟
با بوسه‌ی پر مهرش بر سرم، پلک برهم می‌فشارم:
- شاید من نتونم، ولی دختر من همیشه بلده! اینبارو هم میتونه. دختر من درستش می‌کنه، چون اشتباه دوباره تو کارش نیست.
صدای جیر جرِ حاصل از برخوردِ دمپاییِ چرم ننه به زمین، خانه را پر کرده. نفس‌زنان، آرام و با ملاحظه عسلیِ چوبی را دور می‌زند. پیاله‌ی حاویِ روغن زردِ بد بو را جلوی رویم تکان می‌دهد، اما برخلافِ ترسش از بدقلقی من اخم روی صورت دارد. توجه‌ای به آن بوی حال بهم زن نشان نداده و سرم را برای نشان دادن مخالفتم در پیراهن آبی شطرنجی بابا پنهان می‌کنم:
- اصلا مامان، فکرشم نکن!
نچ‌نچ و غر‌هایش را شروع می‌کند:
- رضا بگو دهنِ منو باز نکنه این فتنه‌ی دو عالم! پاشو تا پدرت و دستت ندادم پریزاد، پاشو!
بیشتر خود را به آقاجون فشرده و صدای اعتراض اورا هم بلند کرده‌ام. وقتی که میبینم هیچکدامشان قرار نیست کوتاه بیایند سرم را گوشه کاناپه پنهان کرده و می‌گویم:
- اصنم... خودش خوب میشه، این بدن ضد ضربه و ویروسه!
آه لعنتی کاش رهایم کنند. از دکتر و هرگونه دوای خانگی و شیمیایی بیزارم!
مامان با آن دست سنگینش ضربه‌ای پر و پیمان بر کمرم می‌‌کوبد:
- باید می‌گفتم پسرِ حیدر مجبورت کنه ادا نیای و حرف گوش بدی... دیگه کی میتونه اون زبون تو رو غلاف کنه مگه؟ پاشو بینم...
اهومِ خفه و پر از دل‌شکستگی‌ام همه‌ی خانه را ساکت می‌کند.
دلم در ثانیه‌ای بهانه گیر‌ترین دل روی زمین می‌شود و شانه‌هایم بدون اینکه اختیاری داشته باشم از شدت گریه می‌لرزند. عصبی صورتم را بیشتر در کنجِ مبل فشار می‌دهم. نمی‌فهمم کی، اما سنگینیِ جسم آقاجون از جایی که بود، برداشته شده و دیگر حتی بوی آزار دهنده‌ی روغن هم محو شده است.
گذاشتند در تنهایی‌ام غم‌باد بگیرم، بگریم و میبینم که نور خانه در این میان کم شده‌ است. جیر جیرک‌ها قصدِ خفه شدن ندارند و صدای دویدنِ فرزندانِ بازیگوشِ صحرا و لرزیدن سقف پوستم را سوزن‌سوزن می‌کند.
 
یعنی او هم چون من در معده‌اش مذاب است که هی بجوشد؟ آنقدر غمگین است که جای هیچ گیر دادن و حرفی از سوی دیگران نسبت به واکنش‌هایش نماند؟
خوب نیستم. جایِ پیشانی‌اش روی پیشانی‌ام مانده. حسِ حرکتِ دیوانه‌وار بینی‌اش روی شانه و موهایم، هنوز تازه است و من خود را مجاب می‌کنم فکرش را نکنم؟ چطور؟ با چه روشی؟ با چه شکنجه‌ای فراموشش کنم؟
هی برای گرفتن یقه‌ی ذهن سرکشم به دلم سیلی می‌زنم که مبادا سرزنشم کند و باز صدای «همه چی تقصیر خود لعنت خداییته»‌هایش شروع شود.
چراکه نا امید شدن از خودم دیگر در توانم نبود. آنوقت چه کسی جمع و جور کند مرا؟
***
گیجِ خواب به کابینت تکیه می‌کنم. شهزاد آخرین بشقابِ مسافرتی را پا‌ک کرده و دلخور پچ می‌زند:
- از مامان بعیده، یعنی اندازه‌ی اون عروسِ آدم گریزِ هدی آدم حسابت نکرده که بهت نگفته؟!
دمِ صبحی چه حوصله‌ای دارد! چشم غره‌ای جانانه به رویش می‌روم:
- تو الان فکر میکنی اگر می‌دونستم میومدم؟
گویی او از همه چیز بی خبر بوده که این‌طور حرصش را می‌خورد. در کمالِ تاسف حتی دقیقه‌ای هم وقت برای خلوت با عمه‌ی دردانه‌ام را نداشتم تا بگویم الکی جوش نیاورد، اطلاع ندادن بی‌بی به من از قصد نبوده است. بساطی که مهر انگیز راه انداخته، آنقدرها هم برایم جالب نیست که شوقی بخاطرش داشته باشم.
صحرا با سبدِ خالی دیگری وسطِ آشپزخانه می‌نشیند و روبه عمه می‌گوید:
- خب این سبد واسه بشقاب و وسایل‌های دیگه. تموم شد کارت عمه؟
شهزاد سری به نشانه مثبت در جواب صحرا تکان می‌دهد. جعبه‌ی دستمال کاغذی و سفره‌ی یکبار مصرفی که گوشه‌ای گذاشته بود را از بالا روی زمین پرت کرده، می‌گوید:
- آره، اینا رو هم بزار یوقت یادت نره آبروی مامانت میره!
صحرا هول زده تایید می‌کند:
- وای عمه خدا خیرت بده، کافی بود فراموش کنم، می‌کشت منو! میگم تو چرا حاضر نیستی پریزاد؟
بیحال پوزخند می‌زنم و او فرز همه چیز را کنار هم و با ترتیب درون سبدِ کرم رنگ جای می‌دهد. نگاهم به صورتش است، اما ذهنم در دور دست‌ها، بودنِ آیه و خانواده‌اش در میهمانیِ یک‌هویی زن‌عمو را تصور می‌کند.
حس کسی را داشتم که زنبور حسادت و حرص نیشش زده.
یا فردی بی‌رحمانه روی آن بخش از مغزم که تصویرِ آیه و صدرا در کنار هم را ذخیره کرده بود، با هایلایتر زرد رنگی خط کشیده است.
لب تر کرده و با ابرویی بالا رفته ماسکم را برای تنفس بهتر، کمی عقب می‌کشم:
- دوست داشتم بیام، اما امروزو مهمون دارم... شما بهتون خوش بگذره.
و در دل،«الهی آیه بیفتد پایش بکشند»ای را از ته قلب آرزو می‌کنم.
صحرا مشکوک، همانطور که قاشق هارا روی هم فیکس می‌کند می‌پرسد:
- وا چه مهمونی‌؟
شهزاد سیبی از کاسه‌ی میوه برداشته و همراه گاز زدنش، جای من می گوید:
- مگه بی‌بی صبح نگفت که طاها داره میاد؟!
دستانِ صحرا در هوا خشک شده و آشکارا رنگش می‌پرد. حرکاتش نسبت به چندی پیش کندتر شده و بغ کرده سکوت می‌کند.
پوزخندم پررنگ تر می‌شود. هرچقدر گذشته باشد، بازهم او همان دخترِ عاشقِ هیجده‌ساله‌ایست که بخاطر مخالفت‌ مادرش با خاستگاری دایی مظلومم، دیگر رنگِ خوشبختی را نچشید.
عمه که در این دنیا نیست، با دهان پر سمت من برگشته و بیخیال ادامه می‌دهد:
- پری حواست باشه، ماجد یکم دیرتر دنبال این سبد دومی میاد. امروز دانشگاه کار داشت، گفت بعد نهار تموم میشم.
نه من و نه صحرا، هیچکدام نایِ نشان دادن هیچ واکنشی را نسبت به پرحرفی‌هایش نداشتیم. خداراشکر گوشی‌‌اش زنگ خورده و مهدی با آن تیپِ حاج‌آقایی پسندش واردِ خانه شده، یالله گویان به آشپزخانه می‌آید:
- سلام و علیکم خانم‌ها. آماده اید؟ اِ! پریزاد خانم شما هم با ما میای؟ پس چرا به من نگفتن؟ می‌گفتید تا نیلوفر رو سوار نکنم.
عجیب است که عروسِ بزرگ شمس‌الهدی افتخار شرکت در جمع خانوادگی‌مان را داده است. عمه متعجب می‌پرسد:
- مگه مهران قبول کرده بیاد؟
مهدی با نچ نچ سری به چپ و راست تکان می‌دهد:
- اِی خاله‌خانوم، نمی‌دونی چقدر با این زندادشِ قرتی‌مون داستان داریم؟ به ولای علی، مو رو سر مهران و ما نگذاشته! بعد یک دعوای مفصل قبول کرده بابا...
این طرز صحبت به آن یقه‌ی شیخی و ریش‌های یکدست بلند شده‌اش اصلا نمی‌آید. مانند من لبخندی کمرنگ روی صورتِ شهزاد می‌نشیند:
- وقتی مامانت اینقدر به عروساش بها بده همین می‌شه دیگه!
مهدی گویی که ننه‌اش الهه‌ی قمشه‌ای باشد، می‌گوید:
- می‌بینی خاله؟ دست آدم که بی نمک باشه همینه!
مادر ذلیل که می‌گفتند پسر عمه‌های من بودند!
شهزاد گویی سوژه‌ای برای خنده یافته، سر به سر مهدی گذاشته و با مسخرگی‌ای که تنها من متوجه‌اش می‌شدم، همراهی‌اش می‌‌کند.
در این میان صحرا زیر لب با اجازه‌ای گفته و با رنگی پریده از دید خارج می‌شود.
شهزاد که اینبار شصتش خبردار شده، سوالی، سری به نشانه‌ی «چش بود؟» برایم تکان می‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
کوتاه می‌گویم:
- هیچی! نمی‌خواید برید؟ دیر شد.
مهدی کمر خم شده‌اش را راست می‌کند:
- پس شما چی دختر دایی؟
لبخندی که از زیر ماسک دیده نمی‌شود را پهن می‌کنم:
- طاها داره میاد.
با رویی گشاده ابراز خوشحالی می‌کند:
- به سلامتی ان‌شالله! خوش میاد، صفا میاره... ای مردِ بی معرفت، چقدرم دلمون براش تنگ شده.
قدردان تشکر می کنم. پسرانِ عمه هدی برخلافِ خودش، همیشه خوش برخورد و مودب بودند.
شهزاد که هنوز مشکوک است، چشمانش را ریز می‌کند، در ابتدا بلند و سپس آرام روبه من می‌گوید:
- خاله، تو این وسایلا رو ببر من الان می‌آم... پری؟ یعنی چی این هیچی گفتنت؟ نکنه بخاطر اسم طاها اینجوری رنگ عوض کرد؟
همراه خارج شدنِ مهدی و «روی چشم» گفتنش، شانه بالا می‌اندازم:
- ننه‌اش کم گذاشته تو پاچم که بخوام به خوشی ناخوشی دخترش فکر کنم؟ به منچه! وقتی داشت جواب رد به طاها می‌داد که رنگ عوض نکرد! هوم؟
نچ می‌کند و پاسخش شبیه خوردنِ یک سنگ سنگین بر جمجمه‌ام است:
- یجوری میگی انگار خودت به داداشش جواب مثبت دادی!
آب دهانم‌را آشفته قورت می‌دهم. او بی هیچ منظور یا قصد و نیتی زبان باز کرده بود، اما نمی‌دانم چرا چیزی در مغزم مانند چرخ دننده‌ی ساعت چرخیده و صدای تیک‌تاکش متوقف نمی‌شود.
حتی دردِ چانه‌ام که کمی رنگ باخته بود، انگار از نو شروع شده است. این سنگین شدن‌های یکباره‌ی سمتِ چپ تنم دیگر از کجا آمد؟
کسی در خانه نیست، پس بدون ترس ماسکم را پایین کشیده و نفسِ تنگ شده‌ام را تازه می‌کنم.
باد کرده می‌خواهم بروم که هینِ عمه با گذاشتن دستش روی صورتم همرا می‌شود:
- وای چت شده؟ چرا همچینی تو؟
چرا از این فلاکت خلاص نمی‌شدم؟ در این بی‌حوصلگی باید به همه جواب هم پس می‌دادم.
دست خودم نیست که دلخور پسش می‌زنم:
- ولم کن شهزاد، برو تا دیرتون نشده...
بینی‌اش را چین داده، می‌فهمد که هرچند بی‌اختیار، اما به دل گرفته‌ام. با پشیمانی و برچیدن لبانش روی چشمانم را می‌بوسد:
- ناراحت شدی؟ آخ فدای اون ناز کردنات بشم جوجه رنگیم...
پاسخ نمی‌دهم که ادامه می‌دهد:
- من نمی‌خواستم ناراحتت کنم عمرم... منظورم اینه درسته حرصت از مهرانگیزو روی صحرا خالی کنی آخه؟
مظلومانه و اخمو عقب می‌کشم:
- من کی این‌کارو کردم؟ تا خواستم یکم اذیتش کنم پشیمون شدم... نتونستم عمه... منو چطوری شناختید شما؟ کمرم از عذاب وجدان و ناراحتی هنوز راست نشده! فکر به اینکه همه‌ی این چیزا تقصیر منه، داره هر لحظه جونمو می‌گیره! کاش حداقل جای صحرا بودم... حداقل مقصر مامانم بود یا یکی دیگه نمی‌ذاشت به چیزی که می‌خوام برسم! اونموقع اینجوری زجر نمی‌کشیدم... این غم که امروز مهرانگیز خانواده‌ی آیه رو انگار که جزئی از خانواده‌ی خودشه خبر کرده، داره از پا درم میاره... به منچه از صحرا و احساساتش؟ به من چه؟ ولم کن بزارم برم به غم خودم بمیرم!
اجازه‌ی حرکت نداده و با صدای گرفته و انگشتان چفت شده‌اش بر کتفم، مرا نگه می‌دارد:
- شکر خوردم... بگو ببینم کی صورتِ پرنسس حاج بابامو همچی کرده؟ ها؟
آبِ راه افتاده از بینی‌ام یک امر عادیست، اما نمی‌دانم چرا بغضم را می‌شکند و اشک‌هایم می‌ریزند. مگر دماغو بودن گریه دارد آخر؟
- هیچی، با مهدیار بحثم شد.
شصتش را زیر چشمانم به حرکت در می‌آورد:
- غلط کرده! با چه حقی همچین گ**ی خورده؟ اشک نریز دیگه... واسا به مهدی بگم بره، من پیشت می‌مونم...
گوشی‌اش را از جیبش بیرون می‌کشد که مانعش می‌شوم:
- نمی‌خواد! برو عمه من خوبم... فقط یکم نیاز به تنهایی دارم. سرم درد می‌کنه، می‌خوام تا اومدن طاها یکم بخوابم...
نچ کنان غر می‌زند:
- اصلا! تا از دلت در نیومده همینجا هستم!
کلافه و مجدد دمی عمیق از هوای خفه خانه می‌گیرم:
- من ناراحت نیستم، فقط دلم استراحت می‌خواد، دلم یکم تنهایی و تاریکی می‌خواد... لطفا... ازت ناراحت نیستم، دلخور نیستم، حس توضیح دادن ده‌باره‌ی حالمو به کسی ندارم، من تنها خستم! می‌تونی درکم کنی؟!
لرزش گوشی را با فشردن دکمه‌ی آف ساکت می‌کند و پلک‌هایش عصبی روی هم می‌افتند:
- اینجوری تا آخر مهمونی دلم پیش این چشای قشنگته. تو بگو دل خودمو چیکار کنم؟!
ملتمس، پر از استرس پلک می‌زنم:
- میخوای ببخشمت؟ نزار اون دختره‌ی محجبه‌ی آب زیر کاه نزدیک صدرا بشه... یجوری به حرفش بگیر، سرگرمش کن... نمی‌دونم تو که سریال زیاد می‌بینی، بلدی چیکار کنی... اینجوری می‌بخشمت.
و در اتمام این درخواست احمقانه، پایم روی زمین ضرب می‌گیرد. مشوش، مانند مجنون‌ها میان حرف خودم می‌پرم:
- نه، نه! فراموشش کن! من یکم نمیفهمم دارم چی‌میگم! آخه من... من اینجوری نیستم... این چیزا تو شخصیتم نیست. وای...
از پشت آن حجم آبی که کاسه‌ی چشمم را پر کرده به اوی نگران زل می‌زنم:
- میشه دیوونه شدم؟!
صدای خش دارش را صاف می‌کند:
- مطمئنی نمی‌خوای پیشت بمونم؟
قلنج انگشتانم را می‌شکنم:
- مطمئنم...

تقدیم به قند ترین بیزل دنیا♡~
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا