Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
با زمزمهی «بیا اینجا ببینم» جلوی لباسم را چنگ زده و بغلم میکند:
- اینجوری خودخوری نکن پریزاد... تو به زمان هیچ اعتقادی نداری؟ به خودت چی؟! انقدر بیقرار نباش...
لبم را گاز میگیرم. نمیدانم چه شد که آن چیزهای شرم آور را گفتم، فقط حس میکردم باید خر یکی، مثلا آیه را جویده و چشمان زیبایش را از حدقه دربیاورم.
مهدی دیگر طاقتش طاق شده که برادرزادهی کوچکش، نامی را دنبالِ عمه میفرستد. شهزاد که دِل رفتن ندارد، مجبورا با عجله، هزارجور سفارش و توصیه ردیف کرده، بالاخره رهایم میکند.
- مواظب باشیا!
اجبارا میخندم:
- لعنتی بخدا فهمیدم دلت پیشمه برو دیگه!
چشمکی روانهام میکند. نایِ رفتن به داخل را ندارم. همانجا در ایوان؛ برای آخرین نگاهِ دلواپسی که به سرتاپایم انداخته دست تکان میدهم.
همراه صدایِ برخورد درِ حیاط به چهارچوبش روی پله مینشینم. نسیمِ خنک صبحگاه لاخهای ریخته کنار صورتم را تکانِ ریزی میدهد. به این سکوتِ خانه، هرچند دلگیر، احتیاجِ زیادی داشتم. به خلوت کردن با خودم در جایی که هیچ کس جز جسم مچاله شدهام، میانِ یک فضای خالی از موجود زنده، نباشد.
غنچههای تازه باز شدهی بوتهی یاس به باغچه جان تازهای بخشیده و خیسی زمین بخاطر آب پاشیِ دمِ سحر بیبی، بوی خاکِ باران خورده میدهد.
سرم را به نردههای سفیدِ فلزی تکیه داده و زمان طولانیای، تا وقتی که آفتاب جای هوای ابری صبح را میگیرد، به موزاییکهای شطرنجی کفِ زمین زل میزنم.
اندکی بعد لباسهایم را کنده، خود را به چای مهمان کرده و ساعاتی که هرچقدر لفتش میدادم نمیگذشت را میشمارم. به سرم زده، برای تعمیرِ ویالون شکستهام مدتی در کارگاه مشغول میشوم، ولی گویی همه چیز در چندماه قبل مانده و حتی جای یک چسب چوب ساده را هم یادم نمیآید.
دمپایی حصیریام روی سرامیکهای خاکگرفته کارگاه با هر قدم تق صدا داده و دامن چینچین پیراهنِ بلندم هنگام حرکت، در هوا تکان میخورد. لطافت لذت بخش پارچهاش حس رهایی و آسودگی خاطری نسبی را بر جانم تزریق کرده. دوست دارم همراه آهنگی ملایم و جارو به دست برقصم و کمی خود واقعیم باشم.
موهای بلند و درون دست و پایم را بالای سرم پیچ داده، با قلمموی بلندم فیکسشان میکنم.
چوب ترکخوردهی ویالونم بدجور چشمک زده و حرصم را در میآورد، اما بهم ریختگی فضا رقت انگیز است و تایمی که میخواستم به کار اختصاص دهم روی جمع و جور کردن و گردگیری وسایل جرمگرفته میرود.
زیر لب برای خود آواهای نامفهومی را زمزمه میکنم، آنقدر سخت مشغولم که با شنیدنِ صدای آخ بلند و فریاد مردی غریبه تنم از شوک و حیرت یخ میکند.
ضربان عجیب غریب در تمام تنم مانند ضربههای توپ بیسبال به اینور و آنور کوبیده میشود.
بی اختیار طی دسته بلند و نم گرفته را رها و از پشت پنجرهی کارگاه که رو به خانه است، بدون جلب توجه داخل حیاط را سرک میکشم.
مردی سیاهپوش با بد دهنی الفاظ رکیکی پشت هم ردیف و تنش را تکیهگاه جسم کنار دستش کرده است.
قامتهای ورزیدهشان پشت به من است، اما تشخیص صدرای خمیده که هنگام راه رفتن لنگ میزند برایم سخت نیست.
ظاهر غیر موجهام فراموشم شده؛ «وای!» خفه و مبهوتی از حنجرهام بیرون میآید و سراسیمه سمتشان میدوم.
صدای تقتق دمپاییهای نارنجیِ اداییام روی موزائیکهای دالان گوشهی حیاط توجهشان را جلب میکند. صدرا شوک شده و فرد کنار دستش با ابرویی بالا رفته برگشته و مرا مینگرد.
بیقرار و بغضی می پرسم:
- چیشده؟! صدرا خوبی؟! وای خون! صدرا؟!
و با صدا زدن حیرتزدهی نامش دست روی آستین خونیاش میگذارم که بخشی از آن همراه پوست بازویش بریده است.
به خود که میآید، با همان رنگ پریده و صورت زرد رنگش مرا کنار میکشد تا از دید آن مردی که هیچ نمیشناختمش کنار روم.
خفه در فاصلهی چند سانتی صورتم تشر میزند:
- تو اینجا چیکار میکنی؟! چرا انقدر سربه هوایی پریزاد؟! نگاه نمیکنی چی تنته؟!
وزش نسیم اشکهای یکهویی و حاصل از شوکم را روی صورتم را خشک میکند، دستانم یخ زده و پلکم دارد میپرد. هر زمانی جز حالا بود، قطعا حاضر جوابی کرده و میگفتم من مانند او برایم مهم نیست چه پوشیدهام، اما تنها بینیام را بالا کشیده و آرام و پر از تپق زدن میگویم:
- بب... ببخشید... کی... اینکارو کرده... باهات... صدرا؟! الهی بمیرم...
پلکهایش بخاطر ضعف روی هم افتاده و مهربان تنها زمزمه میکند:
- نترس... برو خونه...
و صدای غرولند آن مرد کنار دستیاش بلند میشود:
- چرا هیکلتو انداختی رو من مرد حسابی؟ یه ضربه چاقو که اینحرفا رو نداره، از صدتا جوجه فکل نازت بیشتره!
اما صدرا دیگر نای پاسخ دادن ندارد.
چشمانم روی قفسهی سینهاش میگردد که خون بیشترِ آن ناحیه را رنگی کرده است.
وحشت زده سمت بند لباس گوشهی حیاط میدوم، شال آبی آسمانیام راچنگ زده با لرز پلهای که آن مرد مجهولالنام صدرا را روی آن نشانده بالا میروم.
- وای، وای! فقط دستش زخم شده؟!
خیرهی لبان خشک شده و موهایی که دورم پخش شدهاند، «آره»ی آرامی میگوید.
شروع به باز کردن دکمههای پیراهن صدرا میکنم، اما مانند همیشه در مواقع شوکزدگی، آنقدر بد میلرزم که مردک اخموی کنارم مانعم میشود:
- بزارید من انجامش بدم.
پارچهای باریک به آن ناحیه بریدگی عمیق بسته شده، ولی خون ریزی را بند نیاورده است. آشفته غر میزنم:
- این چیه بستید به زخمش؟!
نفسش را کلافه به بیرون فوت میکند:
- به ولله حالش خوبه باجی، این اداشه! شما رو دیده داره ناز میکنه.
ناچار برای جلوگیری از حرافیاش شال را با چشم غره سمتش میگیرم.
صدرا سر به پلهی بالایی تکیه داده، آب دهانش را پر درد قورت داده و سیبک گلویش با هربار انجام اینکار تکان میخورد. زخم کنارِ ابرویش سر باز کرده و قطرهای خون از کنار شقیقهاش راه گرفته و تا گردنش سر میخورد.
باید چه میکردم؟
عرق پیشانیام را پاک میکنم و سمت خانه میدوم. ننه یادم داده است، هنگام ضعف کردن فردی، در ابتدا بجای ناله و کارهای بیخود، تنها برایش چیزی شیرین بیاورم. کلاه هودی بهارهام را که از جالباسی داخل راهرو یافته بودم، روی سر کشیده و قندهای آب نشدهی درون لیوان را با قاشق خورد میکنم. دامنی که از زیر هودی بیرون زده است هر لحظه به یک سمت میرود و ساق پایم به راحتی قابل دیدن است.
آن مرد مشکی پوش که با ریشهای پر و موهای پریشان پر کلاغیاش، کمی ترسناک بهنظر میرسید پیش دستی میکند. با چند قدم بلند لیوان را از دستم گرفته و با حرکت دادن سر صدرا، یواشیواش به خوردش میدهد. میگوید:
- خدا ازت راضی باشه همشیره، ببین رنگ داره به روش برمیگرده!
گره ابروانش را کورتر، دستِ صدرا را برای بلند شدن میکشد:
- ورخیز مرد! مگه پلیس مملکت هم قندش میافته؟! نوبره والا!
با آن حرکتش جانم ریش میشود و عصبی چون خودش رو ترش میکنم:
- چیکار میکنید؟ جای بیمارستان بردنتونه؟ اینجا قرار بود نخود و کیشمیش بدن که تو شفا خونه نمیدادن؟!
صدرا که حال توانسته بود چشمانش را باز کند، نالهی ضعیفی میکند:
- بسه سلیمان! کمکم کن بلند بشم.
و بعد آن نگاهِ پر از سرزنش و قهرش چون همیشه نصیب من میشود. از آنهایی که درونش پر از «صبر کن حسابت رو میرسم» هست. هرچند او ته حساب رسیهایش بیتوجهایست.
مرد سلیمان نام، چشم ریز کرده، میپرسد:
- چشم جناب سروان، شما فقط دستور بدید، کجا ببرمت؟
برای بالا رفتن از پلههای خانهاش زیادی حالندار است، میان کلامشان میپرم:
- ببریدش خونهی حاج بابام، من براش لباس تمیز میارم.
سلیمان با حرکت سر تایید میکند. دنیا به کلیهی راستشست انگار!
صدرا چشم از روی زمین حرکت نمیدهد، اما ثانیهای بعد با دیدن ساق پای عریانم، سرش بالا آمده و مرا کوتاه، پر از حرف نگاهم میکند. فرار از او و دلخوری بیموقعش را ترجیح میدهم. در صدم ثانیه محو میشوم. وقتی نفس زنان مقابل درب خانهاش میرسم، قفل بودنش به رویم میزند. دستپاچهام و دلم نمیخواهد پیش آن دو نفر برگردم. من با هربار دلخوری صدرا چیزی در وجودم میشکست. ولی چه کسی درک کند که این پوشش از نظر او غیر معقولانهام، تنها بخاطر شوکزدگیام بوده؟!
بعد از چندین دقیقه خود خوری، راه رفته را برگشته و وارد خانه میشوم. هیچکدامشان را نمیبینم، اما صدای سلیمان حراف از داخلِ راهروی اتاقها میآید. برخلاف قیافهی زمختش، بلند و پر از تخسیست:
- ولی مهمونی با خانوم دکتر از دستت رفتها!
دلم میگیرد و لبانم را ناراحت میگزم. کنار ورودی میمانم تا مرا نبینند و بدانم دیگر قرار است چه از آن خانوم دکترِ لعنتی بگویند. نمیدانم صدرا چه واکنشی داشته که لبخند محو سلیمان از کنار لبش پاک شده، ابرویش بالا میپرد:
- کی میکشه بار اینهمه جذبه رو؟! ناراحت نشو حالا! اینجا هم بد نیست. میگم چه شانسی داری لامصب، اونجا خانوم دکتر، اینجا حورپری... این یکی هم یه چیزایی از پرستاری میدونست! میبینم زدی تو کار فرشتههای نجات. بابا غلط کردم سلطان! آب قند خانوم پرستار خوب بهت ساخته ها! قشنگ به خودت اومدی!
دست دور شانهی صدرا میاندازد. ساکن ماندن دیگر جایز نیست. جلوتر میروم. حولهی آقاجون را از درون جا جانمازی برداشته و برای خشک کردن صورت خیسش، به صدرا میدهم. باز چون قبل از اینها سرد است! لعنتی نگاهش، رفتارش، همه چیزش!
قلنج انگشتانم را شکسته میگویم:
- از پیراهنهای آقاجون بیارم؟ یادم نبود کلید خونتو ندارم.
بخاطر اضطراب مزخرف میگفتم، آخر کلید خانهی او به من چه؟!
مردک حراف که سایلنت بودن صدرا و منِ مشوش را میبیند، جواب میدهد:
- نیازی به این همه استرس نیست همشیره! خودش سر و مر و گنده! الان میره باکلاس میکنه بره، عروس دعوتی مامان خانوم...
صدرا در صورتش براق میشود:
- مرسی سلیمان، خودم بقیهاش رو حل میکنم... دیرت نشه!
سلیمان بیخیال جواب میدهد:
- این تعارف تیکه پارهها چیه؟! به قبرستون از کار من، حالت بهتر بشه میرم!
تشر میزند:
- سلیمان!
و او ادایش را درمیآورد:
- سلیمان و درد! بیا این گوشیتو بگیر والدهمکرمه سوراخش کرد. میگم خیلی خاطر خانوم دکتر برای مادر عزیزه... زود بپوش برو، اصلا واس خاطر این زخما خودتو بینصیب نکنیا!
آن دو بحث میکنند و نمیفهمند کسی اینجا زیر آوار کلماتشان جان میدهد. خداحافظی پر چک و چانهی سلیمان و رفتنش خانه را آنقدر ساکت میکند که انگار حتی کسی نفس هم نمیکشد.
گیجم! ترس دارم از زبان گشودن و ادامهی یک بحث با اوی دلخور!
چند دکمهای که از لباسش باز کرده بودم توی ذوق میزند. آرام خودم را برای آن خفتم نیشگون میگیرم. آخر باز کردن دکمههایش دگر از کجا آمده بود؟
جلو میروم و چشم میدزدم از آن خطهای اغواگرانهی قفسهی سینهاش که با هر دم، موج وار تکان میخوردند.
مقابلش دورتر میایستم و برای کندن پوست لبانم دست بالا میبرم که با سوالش دلم ماتم میگیرد:
- از کی تاحالا حرف زدن انقدر برات سخت شده؟ چیو مزهمزه میکنی؟ بگو...
زخم میزند؟
به من این حجم محافظه کارانه بودن نمیآید، اما دلخوریهایم را به آخر صفِ حرفهایم میفرستم. دلخوریام از اینکه دوستانش چرا باید از ارتباط خانوم دکتر و او بدانند؟
طبیعتا آن چیزهایی که مزهمزهشان کردم را بر زبان نیاوردم:
- چرا نرفتید بیمارستان؟! زخمی شدن بچه بازیه مگه؟
بخاطر کثیفی لباسش معذب است و نمیتواند به مبل تکیه دهد:
- حالم خوبه... دختر شاه پریون بلده چطور زخمی کنه، شفا بده، بکشه و بعد زندهات کنه، نه؟!
تندتند پلک زده، تا بیش از آن عرق نکردهام، کلاهم را از موهایم پس میزنم. نمیخواهم بهم بپریم. از بحثهای تکراری خستهام، جان ندارم. مغزم نمیکشد حرف بزنم و تهش راه به جایی نبرم. زبان روی لب میکشم:
- مطمئنی خوبی؟! یعنی حس سالم بودن داری؟
طرحی از یک لبخند پریزاد کش روی لبانش مینشیند و دستش را سمت نشیمنگاه مبل میگیرد:
- بیا بشین، گفتم خوبم... این خونای جلوی پیراهن، مال من نیست... چون نگاهت همش به این سمته میگم!
اشارهاش به هیزیام را بیخیال!
چشمانم گشاد میشود و روی دستم میکوبم:
- خدا مرگم نده! آدم کشتی؟!
خنگ نشدهام، تنها ادای خنگها را در آوردن در این شرایط به صلاحم است.
لبانش بیشتر کش میآیند، کمی خیره نگاهم میکند و سپس میگوید:
- به تو اینجوری مظلوم بودن نمیآد!
مردک زرنگ!
قلبم دست و پایش را گم کرده، ضربانش از دستم در میرود. محتاط جلو رفته، کنارش جا میگیرم. صورت خستهاش از نزدیک زیباتر است و بخاطر این کراش بودنش در دلم مانند دخترهای چهاردهساله قند آب میشود.
انگار نه انگار که دیشب چه گفتیم و چه شنیدیم، چطور از یکدیگر شکار بودیم و او چطور به من از نرسیدن گفته بود. از یاد برده بودیم، یا که نمیخواستیم به یاد بیاوریم. حداقل من به تنهایی میلی برای یادآوری آن جملات سردِ او به خود نداشتم.
بحث را از مظلومیتی که نسبتم داده بود به بیراهه میکشم:
- چیشد که این اتفاق واست افتاد؟! میگم... مطمئنی درد نداری؟!
سمتم مایل میشود و اخمهایش از آزردگی و درد درهم میروند:
- نکنه میخوای هی اعتراف کنم که آبقندت به موقع بوده؟
تنم باز هم میلرزد، اما اینبار نه از ترس؛ از نزدیکی دوبارهام به او!
کاش چون شب قبل، دیوانه شود و دیوانگی کند، اما خیال خام؟ نمیدانم! شاید باشد و من خیالهای خامم را احمقانه دوست دارم.
چطور میشود؟ که هنگام نشستن کنار او طوردیگری بیقرارم؟
مخصوصا حالا که موهایش دلبرانه بهم ریختهاند و زخم تازهی کنار ابرویش، جای اینکه شبیه یک نقص نظر رسد، مینیاتوریست.
چشم میدزدم:
- چه ربطی داره آخه؟ فقط نگرانتم....
برای جلوگیری از رسوایی، برمیخیزم و دنبال آن کرمهای خانگی بیبی در کنسولِ گوشهی دیوار، کشوها را میگردم.
نزدیک او ماندن برایم خطرناک است.
مردمکهایی که در هر حرکت، از رویم تکان نمیخورند، تمرکزم را میدزدند.
با خود چند چندم؟ تا دیروز بخاطر اینکه نگاهم نمیکرد عزا گرفته بودم و حال از نگاهش ناراضیام؟!
نه اینکه این خیرگی بد باشد، تنها طبق شناختم از او، نرمال نیست. صدرا خیرهام نیست، صدرا منتظر است. صدرا این روزها فقط منتظر است مرا جایی، با حرفهایش خفت کند.
سرگردان کشو هارا برهم میزنم و دقتی روی محتویات داخلشان ندارم. دیگر خیرگیاش را تاب نمیآورم و سعی میکنم معمولی، شبیه انجام یک کار روزمره بپرسم:
- نمیخوای بگی چیشد؟!
برای خواندن نوشتههای روی جعبه کرم چشم ریز کرده و ادامه میدهم:
- کی باهات اینکارو کرده؟ با چه جرعتی؟! چطور اجازه دادی بهت نزدیک بشن؟
سکوت طولانیاش موجب چرخش سرم سمتش میشود و با حرفش، میخکوب میمانم:
- با این جرعت که فکر میکنن من خاطر زنشونو میخوام!
گلوله از خشاب کنده شد.
هنوز نتوانسته بودم گفتهاش را حضم کنم که میپرسد:
- نظر تو چیه؟ حق با کیه؟
دهانم کار نمیکند، زبانم نمیچرخد و پاهایم انگار دوپای دیگر قرض کرده و باهم از من فرار کرده اند.
خودش جواب خود را میدهد:
- میخواد با کی باشه؟ با شوهرته!
سکسهمیکنم. چون مجسمهای منجمد شده اندکی بعد با بغرنجی عظیم به اتاق آقاجون میروم. تیشرتی تمیز برایش میآورم. لباس خونیاش را درون زباله میاندازم و در تمامی آن ثانیهها هی تکهای از دلم با شدتی مخرب کنده میشود.
درحالِ بستن دکمههای یقهاش، کنارش جای میگیرم. سر بالا میآورد و منتظر برایم ابرو بالا میپراند.
فاصلهام به او نزدیک است. دستم از پارچهی نرم لباس جدا میشود.
اندکی از کرمی که یافته بودم بخاطر فشار زیاد از سر بستهاش بیرون ریخته. بازش میکنم و انگشتم را روی محتویات روی تیوپش میکشم.
باز در سکوتی وهم انگیز گیر افتادهایم. نوک انگشتِ یخ کردهام را بر زخمِ گوشهی ابرویش میکشم و پوست پاهایم از فشردن زیاد بر زمین سفیدتر از حد معمول شده.
گوشیاش هی میلرزد و حس میکنم زنعمو دارد از درون السیدیاش با نفرت تماشایمان میکند.
با قطع شدن آن ویبره لعنتی، انگار که دیگر مانعی نباشد مردمکهای فراریمان برهم قفل شده؛ او
دستان پر تکانم را میگیرد و من با ضعفی شدید روی زمین جلوی پایش سر میخورم.
کمر خم و سمتم مایل میشود. انگشتش را از کرم پر کرده، گرم و نوازش وارانه روی کوفتگیهای صورتم میکشد و زمزمه میکند:
- هنوزم مثل دیشب اذیتت میکنن؟
چشمانم از درد میسوزند و دیگر طاقت ندارم. سر عقب میبرم و با خوردن سکندری از آنجا میگریزم. هودیام را از تن کنده، گوشه ای پرتمیکنم تا نفسم به حالت عادی برگردد. وسایل پانسمانی که در انباری داریم را با بیقراریای عجیب کنار هم درون سینیای میگذارم و هی با خود در اتاق به اینور و انور قدم میزنم تا تپش بی وقفهی نبضهای تنم بخوابند.
لرزان تکرار میکنم:
- من خوبم... من خوبم... من گریه نمیکنم... من خوبم!
در راهرو دیدش میزنم. سرش را بر پشتی مبل گذاشته و با چشمانی بسته از درد اخم کرده. سیبک گلویش برجستهتر از همیشه است و رنگ پوستش کمی زرد است.
محتویات سینی با هر قدم و تکان هیستریک دستانم هی برهم میخورند.
- بزار زخمتو درست ببندیم...
بدون مکث شالم را از روی زخمش باز میکنم. بریدگی عمیقش را تمیز، باندها را با وسواس روی جایش گذاشته و دورش را چسب میزنم.
آنقدر لپهایم را از درون گاز گرفتهام که کم مانده سکته کنم.
پلک میگشاید و قهوههای تلخش را بر جایجای صورتم میگرداند. وقتی این شرمندگی و خودخوریام را میبیند، میگوید:
- پریزاد؟ نفس بکش... حالم خوبه و این زخم واقعا چیز مهمی نیست!
آخرین تکه چسب را که میچسبانم، اشکم میریزد. غر میزنم:
- از این اخلاقت متنفرم... همیشه از آدمایی که میزننت و بعد جای زخماشونو میبوسن بدم میومد...
نفس فرو میبرم و با هقی آرام روی زخم بستهاش را دست میکشم. حالم اصلا خوب نیست. مهدیار او را زخمی کرده و این چیز مهمی نیست؟ باشد حتما!
حال که به او گفته بودم از اخلاقش بدم میآید، لبهای خیس از خون و زخمم، برای دلجویی از او تکان میخورند:
- ببخشید... شاید دیگه هیچ وقت ازت عذر نخوام... اما ببخش منو. من اشتباه کردم؟ نمیدونم... هیچی نمیدونم... فقط سعی کردم راه درستو انتخاب کنم. راهی که تو نخوای توش بین منو آدمِ عزیزی مثل مامانت یکیو انتخاب کنی...
حال بهتر شد. حال با یکدیگر کمی مساوی شده بودیم. گوشهی لبش کمی بالا میرود و آن پوزخند جذابش حالم را بدتر میکند.
خاک بر سرم شود که زیباییهایش را یادم رفته بود.
گوشیاش باز میلرزد و چشم من از حرص میپرد.
اینبار دیگر پاسخ داده، زن عمو تنها بعد آن جملات پشت همش که میگوید:
- صدرا مادر کجایی؟ این کار یکهوییت دیگه از کجا اومد؟ چقدر دیگه طول میکشه مادرم، منتظر بمونیم تا بیای؟
یک دندون قورچه میکند و ادامه میدهد:
- اصلا مگه ما دیشب باهم حرف نزدیم؟ نگفتم بخاطر دل من یکم از نزدیک این دخترو بشناس... هی چشم که میگفتی این بود؟
صدرا کوتاه میگوید:
- دارم راه میفتم. شما سفرهات رو بنداز!
و دکمهی پایان تماس را محکم میفشارد.
میشود جای آن دکمه دل من باشد زیر دستانش؟
دیگر بدنم نمیداند چه واکنشی نشان دهد. درحالت دکوپ مانده و این شوک احساسی از توانش خارج است. داشتم بر اینکه با اندکی سعی بر عادی رفتار کردن، باور کنم که میتوانم بهتر یک تروما را بگذرانم، ایمان میآوردم، اما حال؟
نمیتوانستم حس بدم را پنهان کنم. هراس دارم هنگام پرسیدنِ:
- صدرا؟ میخوای بری؟
سوالم ساده بود، شبیه کسی که به سادگی میمیرد.
منتظرش هستم و در چشمانش حتی هیچ چیزی که آرامم کند، نیست. میگوید:
- آره...
و با حرکتش از روی کاناپه قلبم هزار تکه میشود. ادامه میدهد:
- اتفاق امروز بین خودمون میمونه؟
من نمیخواستم وجه اشتراک ما دونفر تنها اتفاق حال بهم زن امروز باشد. گیج میپرسم:
- چی بین خودمون بمونه؟
پشت پلکهایم تصویر یک همهمهی کدر است، این تاری دید بر شنواییام هم اثر گذاشته و نمیتوانم درست بر موعظههایش تمرکز کنم:
- پسر حاج فتاح آدم خطرناکیه، امروز به من حمله می کنه، فردا با یک شدت بیشتری به تو! از وقتی دادگاه پروندهاش خوب پیش نمیره، عصبانیه. نمیخوام کیسه بوکسش یکی از ما باشه... خودش نیاد هم مثل امروز آدماش رو میفرسته، چون معتقده تو لوش دادی و دستت با من توی یک کاسهاست.
لاخ موی لختم را بر حسب عادت همیشگی بین دو انگشت گرفته و میکشد:
- اونکه خبر نداره گذاشتی تو کاسهام!
هوشیاریام با سوزش کف سرم برمیگردد.
کسی در آن لحظه «مات» گفته و من را از صفحه شطرنج بیرون پرت میکند.
با حساب کتابی کوتاه درمییابم که حرفش یعنی بیشتر از این چیزهای اضافه نگویم، یا به عبارتی دیگر اورا رها کنم.
اما دل چه میفهمد؟
شبیه یک دستگاه از قبل تنظیم شده کلمات را تکرار میکنم:
- باید استراحت کنی، حالت خوب نیست.
ابرویش به حالتی که مسخره بگوید «جدی؟!» بالا میپرد:
- نفرمایید، فولاد آب دیده شدیم دختر عمو.
دلشکسته به دری دیگر میکوبم:
- بهتر نیستی، رنگت پریده، صبر کن واست یه چیز شیرین دیگه...
و دست منی که در زمین و آسمان معلقم را میکشد تا به چشمان قهوهای تاریک و مخوفش بنگرم:
- گفتم که باید برم! طاها کی میرسه؟ چرا زنگ نزدی دوستت بیاد پیشت؟ هوم؟
لبان لرزانم را برهم میفشارم و بغضم در گلو صد تکه میشود. حس میکنم هرچه توانایی برای آرام ماندن در جانم بوده، دمش را روی کولش گذاشته و خودش را در هفت قال و سمبه پنهان کرده تا دستم به آن نرسد. میداند حرف زدنم مساویست با یک دعوای حسابی و کتک کاری با اویی که میخواهد برود تا مادرش آن دخترک محجبهی خوشترکیب و مهربان را کنارش نشانده بر سرشان قند بسابد؛ ولی من اصلا محق نیستم.
این بندی که بخاطر متاهل بودن و شرایط به دستو پایم بسته شده، مانند اهرم فشار هرچه حس بد در دنیا هست و نیست را به جایجای بدنم پرت میکند و نتیجهاش میشود کوبیدن پایم بر ساق پایش:
- ازت متنفرم صدرا...
پرخاشگر دستم را از میان انگشتان خوش ترکیبش بیرون میکشم.
دیگر لِه کردن شخصیتم مقابلش بس است.
قدمی عقب رفته، بدون نگاه به آن بلوطهای تیرهاش میگویم:
- خندان توی راهه، چیزی هم به اومدن طاها نمونده... تا گوشیت دوباره زنگ نخورده زودتر برو، خوش بگذره.
نمیدانم چقدر در نشان دادن حس بیتفاوتی نمایشیام موفق بودهام.
طاقت نیاورده ثانیهای کوتاه دیدش میزنم و لبخند شیرینِ دلبرش همراه نجوایی کوتاه، گر گرفتگی تنم را بیشتر میکند:
- زیاد تنها نمون.
میرود و چشمانم روی جای خالیاش میماند.
قطره اشک کوچکی چکیده، به دهانم راه پیدا کرده و آن شوری را قورت میدهم.
هرجور به قضیه نگاه کنی من بیشتر در کاسهی خودم گذاشتهام تا دیگران، آن وقت باید نازشان را هم بکشم. قهرشان را هم تحمل کنم. باشند ناراحت، باشند عصبی، باشند محق، من این چیزها کجا حالیام است؟
هرچه میخواهم جلوی مغز سرکشم را بگیرم، فایدهای ندارد. سوی پنجره خیز برداشته، پرده را کنار میکشم تا خروجش از حیاط را ببینم.
کت اسپرت سورمهای رنگش، شلوار پارچهای مشکی و پیراهن مشکی که خوش بر هیکلش با آن شانههای پهن نشسته، مرا از درون دچار بلوایی ناشناخته میکند.
در انتظار پشیمانی و برگشتی که میدانم ممکن نیست، پارچهی مخمل پرده، میان انگشتانم مچاله میشود.
آنقدر طی کردن آن مسیر کوتاه و زجر آور را طولش میدهد که نا امید ناسزایی نسبتش میدهم:
- غش و ضعفت واسه منه، لباسِ نوی تنت واسه بقیه! الهی اون ماشین بین راه بنزین تموم کنه... عوضی بیشعو...
کلمه در دهانم میماند وقتی نگاه آخرش سمت خانه مکث کرده و لبخندی محو مجدد بر لبانش مینشیند.
شاید اصلا نمیخندد، شاید فقط اخم ندارد و من نفهمیدهام. هرچه هست، شل شده و کاش این پروانههای نیمه زندهی درون قلبم، آبقندی هم برای من درست کند. نکند پس بیافتم؟
ناخن به دندان میگیرم. یعنی به کی خندیده است؟
معنی آن باغ دلگشای لبانش چه میتواند باشد آخر؟ مگر کسی جز من در این چهار دیواریست؟
انگار نسیمی ملایم در موهایم میوزد. دور پذیرایی قدم میزنم و با خود افکار وحشتناکم را آنقدر، تا جایی که سرم به درد آید بالا و پایین میکنم.
او هنوز هم دوستم دارد؟ هنوز هم میتوانم امیدوار باشم که کوتاه بیاید؟ هنوز هم میتوانم دلم را به بودنش قرص کنم؟
هرچند با وجود همه چیز برای کندن آن دندان لق پاپس نکشیده و طبق تصوراتم یک «به من ربطی ندارد پس فطرتِ خیانتکار» تحویلم نداده.
میدانم کینهاش شتریست؛ شتری صد هزار ساله و کهن سال، پس این کارها با وجود دلخوری را پای چه بگذارم؟!
از آنجایی که با خود تعارف ندارم، خودخواهانه همه چیز را به علاقهاش ربط میدهم.
خوب است که خندان اندکی بعد میآید، و اِلا در خیالاتم صدبار طلاق گرفته و سپس رخت عروسیام با صدرا را بر تن زده بودم و حال با اوی یبس تانگو میرقصیدیم!
خندان که انگار دوپینگ تزریقش کرده باشند تمام دیروز و امروزی که نتوانسته بودم برایش حرف بزنم را از زیر زبانم بیرون میکشد. کم لطفی نکرده همه را با جزئیات و اخطاری با این مضنون که:
- یدونهی اینچیزایی که گفتمو از دهن اشکان بشنوم روزگار برات نمیزارم خندان، خودم میرم خاستگاری برای ماجد تا از غم بمیری!
برایش تعریف میکنم.
به ماجراهای امروز که میرسم، همراه خندهای حیرت زده و صدایی مرتعش میگوید:
- برگام! چاقو خورده بود؟ وای تگزاس چهاری تو بخدا!
چشم غرهام از رویش نمیبرد و با تیکه انداختن و به سخره گرفتنم خوش است.
نهاری سر دستی میخوریم؛ در کنارش برای آمدن طاهایی که محتملا در این ساعات هیچی جز غذای نیمه آماده فرودگاه را نخورده، فسنجانی بار میگذاریم.
امیدوارم طعمش خوب شده باشد چرا که هرچه در اینترنت نوشته بود را یکی من و یکی خندان در قابلمه ریخته بودیم.
برنجمان هم از ترس شفته شدن کمی درشت است. فقط نمیدانم چرا هرچه منتظر میمانم جای بهتر شدن درشتتر میشود.
- فکر کنم باید آب دم بدیم، فقط ببین... میدونم که باید آب دم بدیم، اما چطوریشو از خاله زهرا بپرسیم، ها؟
همانطور که لیوانی را تا نیمه آب کرده و درون قابلمه میریزم، پاسخش را میدهم:
- خاک تو سرم، یکی بفهمه دختر مامانی زهرا آب دم دادن ساده رو هم بلد نیست به ریشم میخنده. من از کی تاحالا انقدر بی کفایت شدم؟ فکر کنم باید یکم خوردن و خوابیدن و زانوی غم بغل گرفتنو تعطیل کنم و بچسبم به کلاس آشپزی.
گوجههایی که جای نگینی، از شدت ضربات چاقو دیگر آبلمبو شدهاند را داخل کاسه میریزد و میگوید:
- آره بخدا، یه هنرم بلد نیستیم. حالا همین ماها پز هنر نداشتمونو میدیم همشا! الان که از دید دخترای فامیلمون میبینم حق دارن مسخرم کنن. فقط میتونم لباسامو باهم ست کنم... آ راستی، تیپ امروزم خوبه؟ میگم گفتی ماجد ممکنه بعد از ظهر بیاد؟ حدودشو بگو رژمو تمدید کنم. آم، از رژ خوشش میاد؟ یا نچرال دوست داره؟
سری به نشانه مثبت تکان میدهم:
- آره میاد... چرا خودتو با من جمع میبندی بیشعور؟ من آب دم دادنو حداقل بلدم. بعدشم، ماجد رژ دوست داره، ماجد کلا استایلای امروزی رو دوست داره. فکر کنم ازین...
به شومیز و دامن مشکی سفیدش یک نگاه دقیقتر میاندازم:
- از این سبک لباسا هم خوشش میاد، باکلاس و پرنسس پسنده.
با آب دهان به راه افتاده، مشتی که چاقو را سفت گرفته، بر سینه میکوبد:
- تو بگو چطوری به قربونش نرم؟ یک سبد پاپیون و اکلیله پسرم!
میخندم و چشمکی روانهاش میکنم. درست است که در کنارش به من خوش گذشته و عجیب ذوق دیدن میهمان عزیزتر از جانم را دارم، اما یک جوانهی کوچک غم میان خوشیهایم بلند شده و سبزی و تازگیاش زیادی توی چشم میزند. خودم میدانم که چیزی اینجا اذیتم میکند و نمیگذارد از لحظاتم به درستی لذت ببرم.
خندان برای پنجاهمین بار خود را در آیینه چک کرده است. دور سر ماجد گشتنها و وسواسش برای رنگ رژ تا زمانی که زنگ آیفون به صدا در میآید، ادامه دارد. قلبم جوری میکوبد که انگار قصد شکافتن سینهام را کرده است.
ذوقم چند برابر شده، خفه و پر از هیجان زمزمه میکنم:
- بالاخره اومد خندان!
به گمانم صندلهای روفرشی صورتیام را به پا داشتم. یادم نیست، فقط میدانم که فاصله خانه تا دم در را پرواز کردم و در قید هیچ چیز نبودم. نه خاکی شدن کف پاهایم، نه کله پا شدن از روی پلههای ایوان!
آن در مزاحم که کنار رفت، چهرهی خسته و مهربانش که با لبخندی گرما بخش تزئین شده بود مقابل چشمانم جان گرفت.
جسم بیقرارم جلز و ولز کنان و همراه ریختن سیلی اشک، مانند یک کوآلای تازه متولد شده، خودش را در آغوشش پرت میکند.
طاها قهقهه میزند، تعادلش را از دست داده و چند قدم به عقب میرود. دستانش از دور دستهی چمدان کنده و دور کمرم چفت میشوند.
حس کسی را دارم که دلش از دلتنگی شکاف خورده است. موهای خرمایی بلندش را به چنگ گرفته، چانهام را بر گونهی اصلاح شده و نرمش میمالم و آب بینیام را پر صدا بالا میکشم:
- کجا بودی داییم؟ آخ قلب من...
گویی هنوز حضورش را باور نکرده بودم، چرا که بیشتر در آغوشش خود را جمع میکنم. صدایش که خش دار و پر از محبت زمزمه میکند:
- سلام جوجه طلام... خوبی زندگی طاها؟
مرا از آن وهم و وحشت واقعی نبودنش بیرون میکشد.
گریهام شدت گرفته و او میگوید:
- ای بابا قطع نخاع شدم جوجه طلایی، بیا پایین صورتتو ببینم از سال قبل زشتتر شدی یا نه؟
سرم را به نشانهی نفی تند به چپ و راست تکان میدهم:
- نمیخوام، نمیخوام، نمیخوام! جای من همینجاست، همینجا میمونه!
روی کمرم میکوبد:
- دیگه پنج سالت نیست پرطلایی، بیا پایین بابا بهقرآن لگنم از ستون فقراتم جدا شد!
ایش گویان پاهای معلق در هوایم را بر زمین میگذارم. برای هم قد شدن با من خم میشود و بوسهای پر از محبت بر پیشانیام مینشاند:
- عروسک داییش؟ ببینمت؟
پر از دلتنگی نگاه بر چشمان عسل رنگش میدوزم:
- دلم برات خیلی تنگ شده بود، ولی نبودی... من جونم رفت از تنهایی و غم، اما نبودی طاها... نبودی و مردم از نبودنت هی...
دستش را دور شانهام حلقه و لبانش باز به روی موهای پریشانم بوسه میزند.
- بریم تو؟ حرف میزنیم...
اگر به من میبود، همانجا مینشستم و او را به حرف میگرفتم، اما آنقدر خسته و بدحال است که با بستن پلکهایم حرفش را تایید میکنم.
چمدانهای سنگینش را همراه خندان و خودش به خانه برده و در اتاق میهمان میگذاریم. تعداد زیادشان منطقی نیست و پرسیدن علت آوردن این حجم وسیله با خودش را به بعد موکول میکنم، چون او بشدت عجول و ناله کنان میپرسد:
- یه لقمه نون هست بیاری بخوریم؟ الان از گشنگی دیدم مختل شده. نمیتونم بفهمم از پارسال تا الان زشتتر شدی یا خوشگلتر؟ فقط یه نمه ابعادت کمتر شده. ای بابا امید داشتم امسال جوجهامو مرغ تحویل بگیرم. این حاجی رضا چیکار میکنه پس؟
سراسیمه دستش را به سوی آشپزخانه به دنبال خود میکشم. خندان برگونهاش کوبیده و همانطور که جلوتر از من میدود، میگوید:
- وای خدا مرگم، بیا که برای اولین بار تو زندگیم واسه یکی آستین بالا زدم و پیاز رنده کردم طاها!
سفره را با سلیقهای که از من و گربهی ناکارهام بعید است در آشپزخانه میاندازیم. سبزیهای شسته شده، پیالههای سالاد شیرازی عجیبغریبی که خندان به آن گند زده و ترشیهای دست ساز عمه شهزاد را رویش میچینیم.
برنجی که فکر کنم با آن آب دم کمی از درشتی در آمده، همراه اندکی آب زعفران درون دیس میکشم. جا کردن فسنجونها در خورشت خوری دست خندان را بوسیده و او هم ظرفهای لبطلای محبوب بیبی را کش رفته است.
روبه قیاقهی حق به جانبش ابرو بالا میاندازم و بشقاب طاها را مقابلش میگذارم:
- الان افتخار داره این کارت؟! با همه چی شوخی با عتیقههای مامان زهرا هم شوخی؟
سپس با چشمانم قاشقی که طاها بر دهانش گذاشته، شکار میکنم:
- دایی مزهاش هرچی بود، بود! زحمت کشیدیم، ایراد بگیری پس میفرستمت همونجا که ازش اومدی!
لپش که از غذا خالی میشود، سر تکان میدهد:
- از صبح تاحالا چیزی نخوردم، سنگم بزاری جلوم میخورم. البته این غذای خوشمزه از شما دوتا بعیده، نکنه از رستوران گرفتید؟
با ذوق یکدیگر را نگاه میکنیم. خندان دست بر هم میکوبد:
- جدی خوب شده؟ به قول پری دیگه واقعا داشتم احساس بی کفایتی میکردم!
طاها چشمکی برایش میزند:
- اگه تعریفت رو بکنم، فردا هم برام فسنجون بار میزاری؟ با پیاز رنده شده؟
پر ناز موهایش را از روی شانه به عقب پس میزند:
- حالا فکرامو میکنم، ولی جدیای یا فقط نمیخوای دلمون بشکنه؟ بعدشم چرا که نه؟ یه فسنجون برات بپزم که انگشتهاتو بخوری، دیگه از مامانمم کمک میگیرم که حرف توش نباشه...
با دیدن چهرهی قدردان طاها، چندش به بینیام چین میدهم:
- خندان برو برای دایی خودت فسنجون درست کن، اَه!
طاها بلند میخندد و او معترض میشود:
- میبینیش؟ هیچ وقت چشم دیدن ما دوتا رو باهم نداره، آدم انقدر بخیل؟
طاها لپم را کشیده و با برقی که در مردمکهایش میرقصد، نگاهم میکند:
- نمیدونی که دلم چقدر واسه این بچه بازیات پر کشیده بود...
گله کنان لب برمیچینم:
- برای همین زودبه زود بهم سر میزدی؟
دو تقه بر در پذیرایی میخورد و صدایش میانمان سکوتی یکباره ایجاد میکند. با دودلی برخواسته و بلند میپرسم:
- کیه؟!
راهروی منتهی به پذیرایی را طی میکنم. در گشوده شده، ماجد نفس زنان و طبق عادت دست بر سینه گذاشته و میگوید:
- یالله، منم دختر دایی، ترسوندمت؟ ببخشید، چون کلید داشتم آیفون رو نزدم. خوب هستی؟
دمی آسوده میگیرم:
- سلام، تو چطوری؟ منتظرت بودم، چقدر دیر کردی.
دستی بر موهای آشفتهاش میکشد:
- وای از دیر و زود نگو که این استاده حالمونو امروز بد گرفت. دارم از خستگی میمیرم. میگم سفارشهای عمه کو که ببرم؟
ساعت روی دیوار را چک میکنم، از چهار گذشته. حق دارد اینچنین هلاک و شاکی باشد. لب تر میکنم:
- خسته نباشی، ول کن سفارشای شهزادو، بیا که مادر زنت دوست داره! همین الان سفره انداختیم.
زمزمهی گفتگوی میان دایی و خندان را که میشنود، مشکوک پشت سرم راه افتاده و میپرسد:
- مهمون داری؟
در پاگرد آشپزخانه، خوش و بش پر صدای طاها، فرصتی برای پاسخ به سوالش نمیدهد:
- بهبه! ببین کی اینجاست. چطوری بچه مسلمون؟! خوبی؟
از پای سفره بلند شده و یکدیگر را با محبت در آغوش میگیرند و من در دل قربان صدقهی قد بلند و کشیدهی طاها میروم.
حواسم را به گربهی ملوسم معطوف کرده، به گونههای گلگونش اشاره و پچ میزنم:
- خیلی بدبختی، کل رژت پاک شده، جاش چربی روغن داره برق میزنه.
لپش را از درون میگزد:
- خاک تو سرم شد پریزاد، خب یه عهمی یه اوهومی، یه اشارهای. خدا از دوستی کمت نکنه.
آندو که حال خوب دلتنگی از هم رفع کرده بودند جدا شده و طاها، ماجد را تعارفش میزند:
-بیا بچه، بیا این دستپخت خندانو بخور که نگم برات از طعمش!
و با لذت بیشتری میگوید:
- براش طاقچه بالا گذاشتمو و همینطوری الکیالکی، قول یه فسنجون دیگه رو ازش گرفتم.
رنک از صورت بشاش خندان میپرد و نیشگونی برای جمع کردن نطقهای طاها از پایم میگیرد، اما او ادامه میدهد:
- پری یه بشقاب بکش واسه ماجد... میگم یه ساعته دارم فکر میکنم، اینهمه گفتی غذا پختیم غذا پختیم، دقیقا کجاشو تو پختی؟
خندان که گویی دست روی دلش گذاشتند، لحظهای حضور ماجد را از یاد میبرد:
- نظاره گر بود دیگه، شغل شریف خر حمالی رو به من سپرده و دستور میداد.
ماجد به ارتباط گرم میان آن دو با چشمانی تیز و دقیق مینگرد. درست است که شاید ازین حجم صمیمیت میانشان خوشش نیاید، اما من راضیام و با لبخندی مرموزانه میگویم:
- چرا افترا میزنی؟ عمهات برنجا رو آب دم داد؟ بعدشم زنجبیل خورشو دوبرابر کردم و توش سرکه ریختم. الان نحسیش منو بگیره و سیاه بخت بشم راضی میشی خندان خانوم؟
بشقاب ماجد را مقابلش میگذارم. نگو که او هم چقدر از دسپختمان تعریف کرده و گربهی ملوسم با هر کلمهاش دههاهزار رنگ عوض میکند.
هرچند که بعد از خوردن هر قاشق میگفت:
- بین خودمون بمونه اینجا نهار خوردما...
طفلی از استرس مادرش با نوشابه غذا را پایین میفرستاد.
خوشنود از اینکه آن آیت الکرسی و سورههایی که سر پخت خورشت خوانده بودم تا آبرویم حفظ شود و مسخرهام نکنند جواب داده، ظرفها را درون سینک میگذارم.
طاها تکیه زده بر پشتی آشپزخانه سرش را بر دیوار تکیه میدهد و چشم میبندد. ماجد هم تشکر کنان میخواهد برود که با اشاره به سبد کنار نهارخوری میگویم:
- اینو باید ببری. ولی خب چه عجلهایه؟ تو که دیر رفتی، حالا یکم دیرتر به جایی بر نمیخوره که...
سینی سنگینی که از وسایل سفره پر شده بود را با رد شدن از کنار خندان روی کابینت میگذارد:
- نه دیگه، زحمت کشیدین، واقعا خوشمزه بود... برم که عمه میگه واسه شب به وسایلای توی این سبد نیاز دارن.
بیخیال صدایم را میکشم:
- برو بابا کو تا شب، بشین که یه قهوه براتون بسازم و یکم روی مخ طاها بری براش آستین بالا بزنم، یه دختر محجبهی خوشگل واسش در نظر گرفتم لنگهاشو پیدا نمیکنی.
و با شیطنت ادامه میدهم:
- شاید اینجوری تو تهرون پابندش کردمو نخواست بره حاجی حاجی مکه!
طاها که با همان چشمان بسته لبخند روی لبانش نشسته خمار میگوید:
- حالا اسمش چیه؟
عوضی را ببین، بنشین تا تو را زن دهم. تازه میخوام برایت دبه بگیرم و ترشیات بندازم.
متفکر و حرصی ابرو بالا میاندازم:
- اسمش؟ آم، آیهاست... از یه خانواده با اصالت و مایه داره، تازه پرستارم هست. یه تیکهایه که نگو... سربه زیر، خانوم...
ماجد و خندان در ابتدا شوکه مرا نگاه میکنند و سپس هرسهمان با شتاب میخندیم. طاها متعجب پلک گشوده و خیرهمان شده است. چه میداند که ما به چه خندیدیم و حتی من اصلا نمیخندم و اینها همه واکنشهای عصبیست.
مویم را از روی صورت به پشت گوش میفرستم:
- خلاصه که داییم، بیا همین فردا، نه فردا چرا؟ کار خیرو حتی یک لحظهام نباید عقب انداخت. همین الان بریم خاستگاری، نظرته؟ آخ که اون چشای خوشحالتو از کاسه در میارم من، خندهات واسه چیه عوضی؟ ها؟!
میانه حرفهایم دیگر عصبی شدهام. سمتش خیز برمیدارم تا با آوردن نام دختری دیگر آنطور خوشخوشانش نشود. میخواهم مشتهایم را بر تنش بکوبم که مرا گرفته و بخاطر سرعت زیادم بی تعادل روی پایش پرت میشوم.
شیطانی پوزخند میزند:
- خب داشتی میگفتی که چشم کی رو در میاری؟
وقتی شروع میکند به قلقلک دادنم، از شدت خنده جیغ میزنم تا از میان دستانش رهایم کند:
- غلط کردم آخ معدم سوراخ شد... غل...ط کرد... کردم...
شکمم بخاطر فشار انگشتانش درد میکند، اما هیچ نمیگویم. صورتم را بوسیده و مرا محکم به خودش میفشارد:
- تو چرا بزرگ نمیشی؟ مگه آدم انقدر سبک و تو بغلی هم داریم؟ یکم چاق شو بابا، خندانو ببین یاد بگیر.
لب برهم میفشارم، مبادا گوشهاش چپه شود. خندانی که تمام توجهاش معطوف ماجد است سکته زده و گله مند مینالد:
- من؟! کجام چاقه من؟ نیشت باز شه میکشمت پریزاد. خدا مرگم بده، ترازو ندارین؟
طاها لبخند به لب میپرسد:
- که اینطور، داشتی میگفتی کیو میخوای بکشی خندان خانوم؟! حالا من دلم میخواد خواهر زادمو بکشم، خوب میکنم.
و اصلا توجه ندارد که خندان چقدر وحشتناک روی تک به تک چیزهای مربوط به استایل و قیافهاش وسواس دارد و حال حتما خودش را تا پایان روز از درون میخورد.
صورتم را برای جلوگیری از انفجار و نزدن قهقهه کمی باد میزنم. جدال میان آنها واقعا بچهگانه و شرم آور است و کسی نیست به طاها بگوید، داری نزدیک دهه چهارم زندگیات میشوی مرد!
در این میان قهوههای ترک و عزیز کردهی آقاجون را به جوش آورده و خوردنش در آن بحثی که راجب سلیقهی موسیقیمان پیش آمده سرو میکنیم.
ته آن همه همهمهای که راه افتاد، آخرش نفهمیدم که خندان خارجی پسند است یا فقط دوست دارد ماجد پسند باشد زنیکه مودی؟
واقعا برایش متاسفم و باید در اسرع وقت به ماجد بگویم که او بمیرد هم موزیک ایرانی گوش نخواهد داد، فقط برای اینکه کلاس بگذارد توی بحث موزیک سنتی همراهیاش کرده.
خندان و شجریان؟ ولم کنید اصلا!
ماجد که فنجان کوچک را بر نعلبکی تزئینیاش کمی واضح میکوبد، سر بالا میآورم:
- بوی کافئینش رو تنم بد نشسته، خاله شهزاد اینچیزا رو از کجا میاره؟! واقعا توی خریدن مواد غذایی اورجینال تبحر داره. هنوز مزهی نسکافههای پارسالو فراموش نکردم!
ساعتش را چک کرده و گوشهی چانهاش را میخاراند:
- خیلی کنارتون بهم خوش گذشت، اما دیر وقت شده، دیگه نمیتونم عذر بیارم واسه مامان، میدونه که کلاس هام اصولا تا شیش بیشتر نیستند. امری ندارید؟ از حضورتون مرخص بشم.
دست سمت طاها دراز میکند:
- خوشحال شدم دیدمت آقا طاها، با اجازهاتون.
- منم همینطور، انشاالله که به اینجا سر میزنی و مارو فراموش نمیکنی دیگه. به خانواده هم سلام زیاد برسونی...
- بزرگواری عزیز، هرچند خیلی دوست داشتیم امشب کنارمون باشین.
نگاه کوچکی هم سمت خندان میاندازد که از چشمم دور نمیماند.
طاها در جوابش تشکر کرده و با خستگی عذر میآورد:
- بودن کنارتون افتخاره برام، اما خستگی بعد سفر از پا درم آورده.
ماجد را بدرقهاش میکنم و قبل از رفتن به دنبالش خندان بازویم را کشیده، پر از لرزش حاصل از التهاب میگوید:
- وای منو بگیر پس افتادم! آخه قدو بالاشو نگاه کن تو رو خدا! بببینش! انگار از تو انیمهها در اومده، همونقدر خوش استایلو جذاب! الهی این ارث فک استخونی کوفتتون بشه، خر شانسای عوضی... حالا بشینم جوش لپامو بزنم ای خدا!
- خیلیم خوشگلی خفه شو.
خنده کنان مشت بر بازویش میکوبم و دنبال ماجد به حیاط میروم. درگیر کشیدن آن سبد سنگین از پلهها به پایین است که میپرسم:
- کمک نمیخوای؟
مهربان با تکان سر نفی میکند:
- امروز بهتری؟
و اشارهش به صورتم است.
- خوبم، میبینی که یکم آرایش کردم، معلومه هنوزم؟ فکر میکنم خیلی بهتر از دیشبه... پوست منم که همتون میشناسید، دست بزنی بهش رنگ عوض میکنه.
محو و سنگین لبانش نیمچه کشی میآید:
- بله، کامل میشناسمت دختر دایی، نوهی کوچیک بابا رضا یکم بیشتر از زیاد لوسه. صورتتم بهتره، یعنی نمیدونم فکر کنم معجزهی میکاپه، درست تلفظ کردم؟
میخندم و سر بالا و پایین میکنم:
- آره، میکاپه. استادی شما، ببینم رو کن دیگه چیا بلدی؟
با این شلوار پارچهای بگ و پیراهن دکمه دار سه ربع و لشی که به تن دارد، چه کسی فکر میکند، پسرِ عمهی همیشه چادر به دست من باشد؟
هیچ وقت نتوانست برای انتخاب رشتههای زیر شاخه هنر تلاشی بکند، چه برسد مقابل همه از علایقش بگوید، اما تیپ هنریاش را چون تمام مواقع حفظ کرده است.
افکارم را پر شیطنت زبان میآورم:
- امروز خیلی خوشتیپ شدی ماجد، ببینم بابات قاشق داغ نکرد پشت دستت بزنه؟
موهایم در نسیمی که دم غروبی میوزد پریشان شده و جلوی دیدم را میگیرد.
لبخندش کش میآید. صورتش سمتم میگردد:
- نه، مگه آقاجون واسه پشت دست تو قاشق داغ کرده که اینجوری فیسان کردی؟ شالت کو ضعیفه؟
لاخهای سرکشم را پر ناز پسشان میزنم:
- شالمو نگه داشتم هرکی حرف زد بندازم دور گلوش، فشار بدم. مرگِ بیدردسر، تضمینی!
عادت دارد سرش را در یقهاش کند تا مبادا روی باز نشانم دهد و پررو شوم.
زبانه قفل را میکشد:
- نمیخواد بیای بیرون، ممنون واسه همه چی... امروز با فاکتور از صبح، روز خوبی بود.
درخواستش محترمانهاست. انگار که با دستی نوازشگر بخواهد مرا از آمدن با آن لباسهای ول و ساق پایی که پوشیده نیست به بیرون از حیاط منع کند.
جبهه نمیگیرم:
- البته باید شب و خر حمالیتم فاکتو بگیری! عادت داری نقش دخترو تو خانواده ایفا کنی خب!
ابرو بالا میپراند:
- دفعه بعد تو انجام بده تا بفهمی دختر کیه پسر چیه!
ادای یک پوزخند مسخره را در میآورم:
- هرهر! خوب میدونم پسر چیه، نترس از تو بهتر میدونم. خواستی بهت بگم.
آنقدر شکه شده که هین میکشد و لب گاز میگیرد:
- خدا مرگم بده! با خاله شهزاد میگردی اینجوری شدی تو! حسابش رو دارم.
از شهزاد دلخورم، ولی حق ندارد عمهی عزیزتر از جانم را مواخذه کند:
- حساب عمه خودتو داشته باش! قد دراز کردی که واسه بزرگتر از خودت شاخ بشی؟ برو جواب ننتو بده ببینم اونجاهم همینقدر اولدورم بلدورم داری؟
- هی هیچی بهت نمیگیم اینجوری شدی دیگه، همهاش زیر سر ننه و خالهاست، آقاجونو نگم، از همه بیشتر زیر سر اونه.
مزاح میکند، غرهای بچهگانه میزند و من پشت لبهایم حرفهای بزرگانه است. شاید بزرگتر از سن یک دانشجوی پزشکیِ بیست و دو ساله.
برای کشاندن بحثمان به بیراهه، کمی تردید دارم.
- ماجد؟
صدایش کردهام تا جملاتی که میخواهم بگویم را سرِ هم کنم. شاید ترس دارم که گاف دهم.
- بله دختر دایی؟
قدم زنان به دم ماشینش رسیدهایم. بیخیال نگاه عابران ناشناس و همسایهها به سر بدون پوششم و ماجدی که گفته بود بیرون نیایم، میگویم:
- خندان...
میان کلامم پریده و در صندوق را خونسرد باز میکند:
- گزینهی سوال بعدی وجود نداره؟
- اجازه بده حرف بزنم!
حرصی شدهام و او جدیست:
- یک راست میرم سر اصل مطلب... ما وصله هم نیستیم دختر دایی، فکر کردی متوجه تفاوتهای بینمون نمیشم؟ کجای قوانین زندگی من جای یکی مثل خندان خانومه؟
تفاوتها؛ چیزی که بخاطرش خاکبر سر خودم و زندگیام ریخته بودم.
-حتما میخوای بگی، کجای کار عروس نوه پسری حاجی حضرتی میتونه اینقدر راحت و آزادانه با جنس مخالف رفت و آمد داشته باشه؟ آره؟ نگو نه که من خودم ختم تموم افکار و عقایدای ننه باباتم...
دم میگیرم. دوست دارم آن جبهه گیری را ادامه دهم که نمیگذارد و دستش را به نشانه صبر بالا میآورد:
- تو اجازه بده من حرف بزنم! این آزادیها بد نیست، تنها نمیخوام به کسی که میدونم قرار نیست کنارم خوشحال باشه ظلم کنم. من نمیتونم بین همسر و مادرم قرار بگیرم، چون هم خودم، هم مادرم، و هم فرد مقابلم رو میشناسم. اگر من بتونم به شریک زندگیم عشق بدم و فردا روزی در نبود من زخم یکسری حرفهارو تاب نیاره؟ حس احمقانهی بعدش رهام میکنه؟ چی میتونه پاسخ دل شکستهی اون آدم باشه؟ دوست داشتن؟
خوب است خودش در جریان زبان به سان عقرب مادرش هست. دست بر سینه میزنم تا جلوی سوز سرمایی که از لباس نازکم عبور میکند را بگیرم:
- چرا نمیخوای بجنگی و بزاری اون آدم واسه اینکه دلش میخواد بشکنه یا نشکنه تصمیم بگیره؟ شاید راضی بود که با رسم و رسوماتون کنار بیاد! اصلا شاید فرد مقابلت اندازهی تو از روبه رویی با تفاوتهای بینتون ترسی نداشت!
پلکهایش را آرام بر هم میزند:
- پس چرا شما ترسیدی؟ کی از دختر دایی کوچیک من تو این دنیا شجاعتر بود؟