Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
•••
عنوان: خنجری ازجنس دل آسا
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نویسنده: مهدیه مومنی
ناظر: @Ati me
••• خلاصه رمان:
گاهی عمیقترین زخمها را نه دشمن، که نزدیکترین آدمهای زندگی بر دل انسان میزنند...!
دلآسا سالها با دروغی بزرگ زندگی کرده؛ دروغی که پدر ناتنیاش با پنهانکاری و خیانت، پایههای زندگی او را بر آن بنا کرده است. وقتی حقیقت از پشت پرده بیرون میآید، قلبی که روزی سرشار از اعتماد بود، به خنجری تیز از خشم و انتقام بدل میشود.
دلآسا تصمیم میگیرد مردی را که تمام کودکی و آیندهاش را قربانی خودخواهیاش کرده، وادار به پرداخت بهای تمام زخمهایی کند که بر روحش نشسته است. اما درست در میانهی این مسیر، عشق از راه میرسد؛ عشقی که او را میان انتقام و بخشش، نفرت و دلبستگی، حقیقت و احساس گرفتار میکند.
آیا خنجری که برای انتقام از نیام بیرون آمده، قلب دشمن را خواهد شکافت... یا پیش از آن، قلب صاحبش را زخمیتر از همیشه خواهد کرد؟
«خنجری از جنس دلآسا» روایتی عاشقانه و اجتماعی از رازهای پنهان، انتقام و عشقی است که میتواند سرنوشت انسان را برای همیشه تغییر دهد.
نویسندهی عزیز🌸
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقدمه:
میگویند بعضی حقیقتها، اگر برای همیشه دفن بمانند، آرامش بیشتری نصیب آدمها میشود؛ اما هیچ رازی آنقدر عمیق نیست که روزی از دلِ تاریکی سر برنیاورد.
گاهی یک دروغ، سالها زندگی میکند، نفس میکشد، بزرگ میشود و آنقدر ریشه میدواند که وقتی پرده از چهرهاش کنار میرود، دیگر چیزی از اعتماد باقی نمیماند؛ فقط قلبی زخمی میماند و انسانی که میان ویرانههای گذشته، به دنبال عدالت میگردد.
انتقام، همیشه از نفرت متولد نمیشود...
گاهی از عشقِ کشتهشدهای به دنیا میآید که روزی به همهچیز ایمان داشت.
این داستان، قصهی دختری است که حقیقت، دیر به سراغش آمد؛ آنقدر دیر که دیگر هیچ راهی برای بازگشت باقی نمانده بود. دختری که تصمیم گرفت سکوتش را با فریاد پاسخ دهد و زخمهایش را با انتقام التیام ببخشد.
اما زندگی، همیشه درست همان لحظه که گمان میکنی همهچیز را از دست دادهای، عشق را روبهرویت قرار میدهد...!
و اینجاست که باید انتخاب کنی؛
میان خنجری که در مشت داری...
و قلبی که هنوز توانِ عاشق شدن دارد.
به «خنجری از جنس دلآسا» خوش آمدید.
اینجا حقیقت، بهایی سنگین دارد و هر قلبی، سهمی از زخمهای ناگفته را با خود حمل میکند.
••• ازماشین پایین اومدم، نگاه سردم رو به چهرهی همیشه خونسرد رانندهام دوختم:
-میتونی بری ویلیام، باید به دیدن پدرم برم عصر برای رفتن به استودیو میبینمت موفق باشی و سعی کن مثل همیشه به موقع اینجا باشی و من رو عصبانی نکنی!
ویلیام نگاه همیشه خونسردش رو به نگاهم خیره کرد و با احترام همیشگیش لبخند کمرنگی به روم
زد:
-چشم مادمازل میدونید که من همیشه تحت فرمان شما بودم پس بدونید هرگز خطایی ازم سرنمیزنه!
-اوه ممنونم.
به سمت ورودی عمارت رفتم و نیم نگاهی به دو نگهبان جلوی در انداختم که یکی از اونا ازم پرسید:
-مشکلی پیش اومده مادمازل؟!
بدون اینکه کوچیکترین توجهی بهش بکنم وارد شدم و نگاهم ازهمون لحظهی ورود، به مکث سگ
نگهبان افتاد که توی باغ کوچولوی گوشهی حیاط مشغول ولگردی بود و با سوت من لحظهای سرش رو برگردوند و با دیدنم پارسی به نشونهی آشنایی انجام داد، نفس عمیقی کشیدم و قدمهام رو تندتر برداشتم تا پدر رو بیش از این منتظر نذارم.
با ورودم به داخل عمارت خدمتکار مخصوصم امیلی جلو اومد و نگاه مهربونش رو به نگاه بی تفاوت من دوخت:
-امری ندارید مادمازل؟
ابروهام رو به نشونهی منفی بالا انداختم و با نگاهی به سالن پذیرایی پرسیدم:
-پدر مهمون داره؟
-بله مادمازل، چند تن از شرکای قدیمی به منظور دیدار با پدرتون تشریف آوردن!
به سمت پلههای دوبلکس وسط سالن رفتم و در همون حال رو به امیلی گفتم:
-به محض رفتنشون به من خبر بده توی اتاقم هستم!
-چشم.
با ورود به اتاقم نفس راحتی کشیدم، این اتاق تنها مکانی بود که توش احساس راحتی میکردم و دلم نمیخواست هرگز ترکش کنم، روی تختم نشستم و چکمههای مشکی فوق العاده گرمم رو از پام بیرون آوردم تا موقعی که امیلی برای صدا کردنم بیاد وقت زیادی میمونه و میتونم کمی استراحت کنم.
از موقعی که یادم میاد چشمهام رو توی این عمارت باز کردم همه چیز داشتم ولی از لحاظ محبت لنگ میزدم، طبق معمول همه چیز رو باهم بهت نمیدن که بالاخره باید برای یه چیزی حسرت بکشی تو زندگیت و این موضوع حقیقتیس انکار ناپذیر!
تقههایی به در اتاق خورد که تند نقاب همیشگیم رو روی صورتم گذاشتم و زمزمه کردم:
-بیا.
امیلی با قدمهای آروم داخل اتاق شد و با احتیاط به چشمهام زل زد:
-پدرتون منتظر هستن.
-خوبه، میتونی بری!
پس از رفتنش کمی مکث کردم و بعد از اون بلند شدم و مجدد چکمههام رو پوشیدم و از اتاق خارج
شدم.
پدر پا روی پا انداخته بود، با دیدن من اما تغییر ژست داد و گفت:
-اوه دل آسا تویی دخترم این روزها کمتر میبینمت!
مامان کنار پدر نشسته بود که با این حرف پدر پشت چشم نازک کرد:
-همش تقصیر خودته آخه چرا این دختر رو وارد کارهای مردونه خودت و اهورا میکنی؟ هرکس ندونه خیال میکنه تو صاحب دوتا پسر شدی نه یک پسر و یک دختر!
پدر که انگار غرق در لذت بود و به وجود من و اهورا افتخار میکرد بیخیال گفت:
-خانم خسته نشدی اینقدر در این مورد بحث کردی با من ؟ تو که میدونی دل آسا کمتر از یه مرد
نیست اون به من ثابت کرده که میتونه تو هر زمینهای حامی و پشتیبان من باشه!
مامان با حرص از جا بلند شد:
-حرف زدن با تو مثل کوبیدن میخ توی سنگ میمونه کیان!
سپس در حالیکه از سالن خارج میشد بلندتر ادامه داد:
-پس حالا که اینجوریه دیگه از ندیدن دل آسا گلایه نکن مقصر خودتی و بس!
مثل همیشه ساکت ایستاده بودم تا این مشاجره به اتمام برسه.
از نظر من نه پدر قرار بود از موضع خودش کوتاه بیاد و نه مامان، پس بیخودی خودم رو چرا خسته کنم و طرفداری کنم از یکیشون؟!
بالاخره هردوشون به یک اندازه برام عزیز بودن و طرفداری از هر کدوم باعث رنجش طرف مقابل میشد.
پدر دستی به روی چشمهاش کشید و گفت:
-میبینی دل آسا؟ هنوز نتونسته بافرهنگ آمریکا خودش رو وفق بده خیال میکنه اینجا هم مثل
ایران روابط بستهاس ولی باید بفهمه که اینجا زن با مرد برابری میکنه پس توام باید مثل اهورا تلاش کنی تا در آینده بتونی روی پای خودت بایستی وگرنه که من توی دست و بالم اونقدری کارفرما و زیر دست دارم که تا لبتر کنم برام هر کاری میکنن میتونم خیلی راحت کارهای تو رو به کسی دیگه بسپارم اما برای من مهمه که دخترم، پارهی تنم اونجوری آموزش ببینه و تربیت بشه که اگر میون یک جماعت تنها موند به راحتی یک چشم بهم زدن خودش رو از اون مخمصه بکشه بیرون و نجات دهندهی جونش باشه نه این که دائم بترسم از این که مبادا جایی تنها بمونه و بهش حمله بشه حالا به هرنحوی، متوجه منظورم که میشی دخترم؟
کوتاه جواب دادم:
-بله پدر من میفهمم و درک میکنم!
پدر با لذت به قامتم نگاه کرد و در همون حال گفت:
-پس خواهش میکنم به مامانت هم بفهمون که تلاشش برای بیخیالی من نسبت به تو بی نتیجهاس تا موقعی که خودت نخواستی برکناریت غیرممکنه!
-به قول خودتون مامان تربیت شدهی یک خانوادهی عامی و عادی توی ایران بوده که یک عمر توی گوشش خوندن دختر باید بشینه توی خونه و منتظر قسمتش باشه تا ببینه چی براش رقم خورده، خب پس یک همچین شخصیتی حق داره که اینقدر زود نتونه با حقایق زندگی در این قرن، کنار بیاد!
پدر قهقههای زد که لبخند محوی روی لبم نشوند، پس از اینکه یک دل سیر خندید دستهاش رو به هم مالید و گفت:
-دل آسا تو معرکهای، من به مامانت برای به دنیا آوردن تو واقعا افتخار میکنم.
تعظیم کوتاهی کردم:
-دست پروردهایم کیان خان!
پدر بهم اشاره کرد تا جلوتر برم، بعد جدی شد و گفت:
-دل آسا ممکنه یک قرارداد کاری با ایران ببندم از نظر تو که مشکلی نداره؟!
اخم کردم و در جواب پدر به همون آرومی گفتم:
-اما پدر ایران یعنی تداعی خاطرات بدتون و کمبودهایی که حس کردید، برای منی که تا الان تنها
اسم این کشور رو شنیدم بستن یک قرارداد هیچ مشکل خاصی به همراه نداره اما برای شما، راستش نمیدونم بهتره با اهورا مشورت کنید لااقل اون شاید بتونه جواب قاطعی بهتون بده!
پدر که حالا به شدت توی فکر بود و متاثر، سری تکون داد و در جوابم گفت:
-پس از نظر تو وقتی احساسات و عواطف من رو نادیده بگیریم مشکل دیگهای نمیمونه واسه بستن این قرارداد درسته؟!
متوجه شدم که پدر از موضع خودش طبق معمول کوتاه نیومده و این قرارداد رو مهمتر از احساسات
قلبی خودش میدونه برای همین به حالت عادی همیشگیم برگشتم و بیخیال گفتم:
-خیر، از نظر من هیچ مشکلی وجود نداره برای بستن این قرارداد!
پدر دستش رو تکون داد:
-بسیارخب، میتونی بری.
از سالن بیرون اومدم و بازهم به سمت اتاقم رفتم تا وقتی برای ناهار صدام کنن.
پدر ازقبل از به دنیا اومدن من و اهورا به همراه مامان به آمریکا اومده بود و به طور کلی با خانواده، اقوام و تموم نزدیکانش قطع رابـ ـطه کرده بود چون معتقد بود کسی منتظرش نیست دوستش نداره و نیازی به حضورش توی ایران نیست، به شدت از رفتارهای خانوادهاش احساس نارضایتی میکرد و برای همین هم ما از بدو تولد کمبود نزدیکان رو حس کردیم و از محبتهای پدربزرگ و مادربزرگ بی بهره بودیم.
روی صندلی نشستم و از پنجره مشرف به باغ نگاهم رو به مکث دوختم که به دنبال گربهای که از بیرون وارد ویلا شده بود میدویید و با پارس کردنهای مداومش نشون میداد که از حضور این گربه توی عمارت ناراضیه!
اهورا داداش بزرگتر من بود، اون یک مرد ایده آل و جدی مثل پدر بود که نصف بیشتر مسئولیتها به روی دوشش بود و از نظر من خستگی مفرط داشت اما اهورا صبورانه توی کارها به پدر کمک میکرد و هیچوقت لب به اعتراض باز نکرد، بیست و پنج سال سن داشت و مدرک مهندسی که بی ارتباط با کارخونه پدر هم نبود و میتونست اندوختههاش رو در اختیار شرکت و کارخونهی پدر بذاره و پیشرفتش رو روز افزون کنه.
مامان، درسا رحیمی نام داشت که از یک خانواده معمولی شهرستانی بود و زمان ازدواج با پدر چون با
عشق ازدواج کرده بودن پدر چشم روی خیلی از کمبودهای مامان بسته بود و براش مهم نبود که مامان از قشر متوسط جامعهاس اما خودش و پدرش از بزرگان شیراز هستن که شهری توی ایرانه.
تقههایی که به در اتاق خورد و متعاقبش امیلی داخل شد و برای صرف ناهار دعوتم کرد باعث شد بار دیگه از افکارم دست بکشم و به همراهش سر میز ناهارخوری حاضر بشم.
پدر با وجود زندگی توی آمریکا بیش از بیست و شش سال اما خلق و خوی ایرانی بودنش یا اصالت
ذاتیش رو هرگز فراموش نکرده بود چون از موقع اقامت توی آمریکا آشپز ایرانی استخدام کرده بود تا غذای ایرانی بخوره و من و اهورا میتونم با جرات بگم فقط توی مراسمات، پارتیها و رستورانهای این کشور غذای خارجی خوردیم وگرنه توی عمارت غذایی جز غذای ایرانی ممنوع بود.
از وقتی خودم رو شناختم پدر سعی کرد من رو توی کارهاش مثل اهورا وارد کنه تا به قول خودش پخته و کار بلد بشم تا آیندهام تضمین باشه و بتونم گلیم خودم رو به اصطلاح از آب بکشم بیرون، اما این کارش همیشه و همیشه اعتراض مامان رو به همراه داشته و هنوز نتونسته بود با این موضوع کنار بیاد!
سر میز نشستم، اهورا با لبخند ملایمی نگاهم میکرد، همیشه از جانب تنها برادرم محبتی خالص و عمیق حس کرده بودم و توی این مورد هیچوقت کمبود نداشتم.
لبخندش رو با لبخند کمرنگی پاسخ دادم، برعکس چهرهی اهورا که تو نگاه اول جدیت از نگاهش میبارید من توی نگاه اول سرد بودن، بی تفاوتی و خونسردی از صورتم و اجزاش نمایان بود چون بالاخره زندگی توی آمریکا تاثیر گذاشته بود روی منی که تمام بیست و سه سال زندگیم رو اینجا بودم!
سر میز کسی صحبت نمیکرد این خواستهی مامان بود و البته منم شخصا با این موضوع موافق بودم، بعد از صرف ناهار از جا بلند شدم و برای رفتن به استودیو حاضر شدم و قبل از رفتن سری به پدر زدم و از رفتنم با خبرش کردم که با لبخند ملایمی گفت:
-تو برای من افتخار بزرگی هستی دل آسا مطمئن باش تا لحظهای که نفس میکشم توی هر مرحله از زندگیت کمکت میکنم و تنهات نمیذارم.
از این حرف باز هم مثل همیشه دلگرم شدم، از این رو لبخند زدم و گفتم:
-این برای من از هر چیزی بهتره پدر خودتونم میدونید که نیاز دارم به یک حامی محکم و چه کسی
بهتر از شما؟
-من محاله تنهات بذارم میخوام که این رو بدونی!
سرم رو به ادای احترام خم کردم که گفت:
-برو دیرت نشه دلم تنگ شده برای شنیدن صدات اونم با آهنگ جدید!
حس خوبی که با صحبتهای پدر بهم منتقل شده بود توی تنم لذت عمیقی رو جاری میکرد، پدر کم آدمی نبود اون هم توی آمریکا!
از عمارت زدم بیرون و پی در پی نفسهای عمیق کشیدم و به سمت ویلیام که منتظرم بود رفتم، در ماشین رو باز کرد و گفت:
-سلام مادمازل، خسته نباشی!
سوار شدم و او در رو خیلی آروم به هم کوبید و خودش جلو نشست و حرکت کرد.
نگاهم رو به شهر دوختم، خیابونها تندتند از مقابل دیدههام میگذشتن و من طبق معمول گـه گداری نگاههای خیرهی ویلیام رو روی خودم حس میکردم ولی بی توجه بودم تا بدونه که پاش رو از گلیمش نباید درازتر بکنه!
-مادمازل امروز هم ضبط دارید؟
سرم رو تکون دادم و کوتاه گفتم:
-بله تا ساعت هفت شب توی استودیو هستم مزاحمم نشو برو راس ساعت بیا دنبالم!
لبهاش رو گزید و آروم گفت:
-منتظر شما بودن سعادتی هست که نصیب من شده.
پوزخندی زدم و کمی خودم رو کشیدم جلو، انگشتم رو آروم کشیدم روی صورتش که لرزش تنش رو حس کردم ولی بی اعتنا گفتم:
-ببین ویلی حواست رو جمع کن تا با این پرروییهات این سعادت رو از دست ندی خودت که میدونی من اصلا حوصله این حرفهای رمانتیک رو ندارم پس سعی نکن حصار یخی قلب من رو بشکنی، تو برای من تنها راننده شخصی بیش نیستی شیرفهم شد؟
بدون اینکه هول بشه نگاهش رو از آینه به چشمهام دوخت:
-توام آدمی احساس داری این رو نمیتونی پنهون کنی و نادیده بگیری مادمازل من.
عقب نشستم و مثل همیشه سرد نگاهش کردم و جواب دادم:
-نه خودت برام مهمی نه حرفهات پس خستهام نکن با این چرندیاتت!
سکوت طنین انداز ماشین آخرین مدل پدر شد که به ویلیام داده بود تا وظیفه حمل و نقل من رو به عهده داشته باشه، از این سکوت خیلی راضی بودم برای همینم نفس عمیقی کشیدم و منتظر شدم تا به مقصد برسیم.
با دیدن نمای استودیو خونی انگار درون رگهام جریان پیدا کرد، من یه خواننده بودم و به این حرفه افتخار میکردم، این هم یکی دیگه از اون چیزهایی بود که داشتنش رو مدیون پدر بودم.
با توقف ماشین، ویلیام بیرون اومد و در رو برام باز کرد که پیاده شدم، بهش زل زدم و گفتم:
-حرفهام رو مدام پیش خودت تکرار کن ویلی، تا بدونی که برای من چه جایگاهی داری!
-دست از تلاش بر نمیدارم دل آسا، تو برای من یه عشق کاملی!
بلند زدم زیر خنده که دلخور شد، بعد از اینکه آرومتر شدم گفتم:
-کمتر کتابهای عاشقانه بخون و کمتر فیلمهای احساسی ببین، انگار پاک فراموشت شده که کی هستی و از کجا اومدی ویلی!
چشمهاش رو بست و زمزمه کرد:
-چرا اینقدر سنگ دلی مادمازل؟
بدون توجه بهش داخل استودیو رفتم که آتان مقابلم سبز شد و نگاهی عمیق به سر تا پام انداخت:
-مثل همیشه زیبایی.
با کلافگی مشهودی ازش گذشتم و گفتم:
-تو دیگه با این حرفهای صد من یه غاز خستهام نکن که اصلا حوصلهات رو ندارم آتان!
روی مبلی لم دادم و چکمههام رو از پام کشیدم بیرون، آتان با دو فنجون قهوه خلوتم رو بهم زد و
روبهروم نشست:
-صدات محشره، هنوز دوتا آهنگ بیشتر نخوندی اما غوغا کردی، غوغا!
-میدونم نیازی نیست تعریف کنی تو.
آتان به پشتی مبل تکیه داد:
-این خودخواهیهات رو حمل بر چی بذارم دل آسا؟
شونههام رو بالا انداختم:
-خودتم میدونی که من بیخودی از خودم تعریف نمیکنم، به کرات بهت ثابت کردم که میتونم با تلاش و استعداد ذاتیم به خواستههام برسم!
یکی از ابروهاش رو بالا انداخت:
-البته این وسط حمایت آقای شهیادی رو هم از یاد نبریم!
با افتخار پاسخ دادم:
-پدر فقط هزینه کرده، صدا مال منه که همه رو جذب خودش میکنه نمیتونی منکر این قضیه بشی.
آتان که مشخص بود حق رو به من داده از جا بلند شد:
-شاید حق با تو باشه در هر حال تو از نظر من خیلی زود یک ستارهی بزرگ میشی که تو آسمون آمریکا میدرخشه!
سرم رو با رضایت تکون دادم:
-همین من رو خوشحال میکنه آتان.
لبخند زد و در حال رفتن گفت:
-میرم کارهای ضبط رو حاضر کنم قهوهات رو بخور تا سرد نشده.
فنجون رو به لبهام نزدیک کردم، پدر فارسی رو از همون اوایل تدریسم توسط معلم شخصی بهم یاد داده بود چون معتقد بود اینجوری اصالتم حفظ میشه اما من انگلیسی رو خیلی روانتر ادا می کردم چون زبان اصلی من بود، البته فارسی رو هم کامل بلد بودم اما بعضی از کلمات رو با لحجه میگفتم که از نظر خودم مشکلی نداشت مهم این بود بتونم صحبت کنم و منظورم رو به دیگران منتقل کنم دیگه بقیه چیزها صوری بود، اینجا هیچکس با من فارسی صحبت نمیکرد حتی اهورا، اونم انگار انگلیسی رو ترجیح میداد به فارسی، تنها مامان گاهی وقتها فارسی باهام صحبت میکرد و اعتقاد داشت هیچ زبانی مثل فارسی شیرین و لذت بخش نیست که خب هر کس برای خودش عقیدهای داشت و نمیشد سرزنشش کنی!
گاهی وقتها در مورد ایران کنجکاو میشدم چون مامان به یک نحو خیلی مشتاق ازش تعریف میکرد، وسوسه میشدم که برای دیدنش برم اما وقتی پدر محدودیتهای موجود توی این کشور رو برام یادآوری میکرد به طور کلی پشیمون میشدم چون من آزاد بودم، اینکه نتونم صدام رو به اشتراک بذارم، اینکه نتونم بخونم احساس خفگی رو بهم منتقل میکرد!
پدر تموم رشتههایی که حس میکرد لازمه که یاد بگیرم رو توسط معلم خصوصیهایی که میگرفت بهم آموزش میداد و میتونستم به جرات بگم توی هر حرفهای سر رشته داشتم و این از نظر خودم عالی بود.
-دل آسا هنوز نرفتی برای تمرین؟
صدای هارپر بود، یکی از دختران خوبی که بیشتر مواقع حضورش رو کنارم حس میکردم و دوستش داشتم، دختر خوبی بود و اینجا توی این استودیو کار میکرد، البته دخترخاله آتان هم میشد که صاحب این استودیو بود!
از جا بلند شدم و باهاش دست دادم:
-کم کم داشتم میرفتم، چه خوب شد که اومدی از تنهایی خوشم نمیاد!
لبخند گرمی به روم زد:
-پس آتان چی؟!
صورتم رو جمع کردم و در جوابش گفتم:
-خودتم میدونی که با جنس مخالف رابطه خوبی ندارم.
هارپر دستی توی موهاش کشید و خندید:
-اما جنس مخالف بدجور از تو خوشش میاد، میتونم با اطمینان بگم خیلیها هستن که در حسرتت میسوزن!
شونههام رو بالا انداختم:
-من به هیچکس نیاز ندارم هارپر، پدرم من رو از هر لحاظی تامین میکنه مگه دیوونهام که این آرامش رو به آشوب تبدیل کنم؟!
-اما همه چیز هم پول نیست عزیزم.
در حالیکه به سمت اتاق موسیقی میرفتم زمزمه کردم:
-من از این چیزهایی که توی نظر توئه متنفرم و گریزون!
سپس وارد اتاق شدم و دیگه صداش رو نشنیدم که چی میگفت، آتان با دیدنم از روی صندلی مخصوصش بلند شد:
-کم کم داشتم میاومدم صدات کنم، کجا موندی پس؟
-پیش من بود!
هارپر بود که جای من جواب داده بود، تو جایگاه مخصوص ضبط ایستادم که آتان رو به دخترخالهاش گفت:
-چه خوب شد که اومدی، اینجا بهت احتیاج داشتم.
دقایقی بعد ضبط آهنگم آغاز شد و من با تموم احساسم خوندم که همیشه موقع ضبطهام عنان از کف میدادم و احساساتم به بیرون سرایت میکرد، قادر نبودم جلوشون رو بگیرم که باعث حیرت آتان و هارپر میشد چون همیشه من رو آدمی سرد و بی تفاوت دیده بودن حق داشتند اینجوری تعجب کنن!
×××
پس از ضبط هوای نیویورک تاریک شده بود، این از پنجرههای استودیو به خوبی مشخص بود، من و هارپر روی مبل نشسته بودیم که آتان وارد شد و بهم زل زد:
-مثل همیشه موفق بودی.
نفس راحتی کشیدم که هارپر گفت:
-همیشه موقع ضبط یه آدم دیگه میشی تو دل آسا، که البته برای من و آتان جای تعجبه!
باز هم نقابم برگشته بود سرجاش، من با این روحیه خو گرفته بودم، از قدیم گفتن "ترک عادت موجب مرض است"!
در جواب هارپر گفتم:
-موقع ضبط برای اینکه بتونی مخاطبت رو جذب کنی مجبوری تموم احساسات وجودت رو به رخ بکشی، منم مجبورم!
هارپر پوزخندی بهم زد:
-مگه تو برای شاد بودن، با احساس برخورد کردن چی کم داری دل آسا؟!
آتان که روبهرومون نشسته بود با این حرف هارپر تند گفت:
-حرف منم به این بانو همینه دیگه!
از جا بلند شدم، ویلیام بدون شک تا الان رسیده بود و منتظرم بود، البته بیشتر از اینکه نگران انتظار کشیدن ویلیام باشم میخواستم به این بحث بی سرو ته پایان بدم.
-من رفتم هر خبری شد بی خبرم نذارین!
هارپر که انگار امروز گیر داده بود همراهم از جا بلند شد:
-داری فرار میکنی؟!
نگاهش کردم و چشمهام رو ریز کردم:
-میشه بگی برای چی تو به من گیر دادی امروز؟ لطفا خسته تر از اینم نکن!
هارپر نفس عمیقی کشید و به سمت خروجی اشاره کرد:
-بسیارخب من تسلیم، انگار نمیشه از زیر زبون دل آسا حرفی بیرون کشید.
با رضایت سرم رو تکون دادم و پس از خداحافظی کوتاهی بیرون زدم.
ویلیام با یه لبخند دلنشین تا موقع سوار شدن همراهیم کرد!
با ورود به عمارت اهورا سد راهم شد و در آغوشم کشید:
-دلم برات تنگ شده بود عزیز دلم!
لبخندی زدم و دستهام رو دورش حلقه کردم:
-یه ضرب المثل ایرانی هست که میگه" دل به دل راه داره".
از آغوشش بیرون اومدم که خندید:
-مثل اینکه داری به این زبان علاقه مند میشی!
بی تفاوت نگاهش کردم:
-تو مختاری هر جور دوست داری فکر کنی داداش.
اهورا کمی مکث کرد و بعد گفت:
-پدر موضوع قرارداد با ایران رو باهام در میون گذاشت!
قدم زنان به سمت سالن پذیرایی رفتم و نشستم:
-خب؟!
جلوم نشست:
-و اینم اضافه کرد که تو مشکلی با این موضوع نداشتی!
درخواست قهوه رو به خدمتکار دادم و نگاهم رو به چشمهای مخمور اهورا خیره کردم:
-مهم خواستن یا نخواستن، موافق بودن یا نبودن من نیست، تو که پدر رو میشناسی یه حرف بزنه
تا تهش میره البته من یاد آور شدم که قرارداد کاری بستن با کشور ایران مصادف هست با ذره ذره آب شدن و غصه خوردن پدر و البته هوایی شدن مامان اما گوش پدر به این حرفها بدهکار نبود!
قهوههامون رو آوردن، پس از رفتن خدمتکار اهورا نگران گفت:
-من نمیخوام و راضی نیستم با این قرارداد.
-خب تونستی این رو به پدر بگی؟
به عقب تکیه داد و موشکافانه به چشمهام نگاه کرد:
-نه چون میخوام این رو بذارم به عهدهی تو، چون پدر برای حرف و نظر تو بیشتر اهمیت قائله تا حرف من!
-چطور همچین فکری کردی؟
-چون من یه مرد هستم و کار کردن جوهر وجودم، مسلما تا الان هر چی با پدر همراهی کردم یکجور وظیفه محول میشده اما تو با من خیلی فرق میکنی چون پدر همیشه میگه تو مثل یک مرد حامیش بودی و کمکش کردی پس یکجورایی خودش رو مدیون تو میدونه، اگر چیزی رو ازش بخوای و روش پا فشاری کنی گمون نکنم مخالفتی بکنه!
کاملا متوجه منظور اهورا میشدم، اون میخواست با واسطه کردن من و درخواست کردنم از پدر اون و تصمیمش رو تحت الشعاع قرار بده به نحو دیگه اون رو لای منگنه بذاره ولی من دلم نمیخواست پدر به خاطر من از یکی از خواستههای قلبیش بگذره و بیخیالش بشه!
-نه اهورا متاسفم نمیتونم در خواستت رو قبول کنم، پدر خیلی خوشحاله از این قرارداد که خودت هم میدونی چه سود کلانی نصیبش میشه پس از من نخواه بیخودی کاری رو انجام بدم که پدر اصلا راضی به انجام دادنش نیست!
-اما من نمیخوام ما برگردیم به ایران دل آسا، این رو درک میکنی؟
-تصمیم پدر عملی میشه من این رو فقط مطمئنم، پدر اونقدری از سود این قرارداد راضی هست که بعید نیست اگر منم ازش تقاضا کنم رد کنه!
اهورا به فکر فرو رفته بود، قهوهام رو خوردم و پرسیدم:
-قرار نیست که برگردیم به ایران، این یک قرار کاریه مثل بقیه قراردادها، چرا هول کردی؟!
-چون دلم شور میزنه، مامان همیشه و همیشه موافق برگشت به ایران بوده یک مدته به هزار سختی منحرفش کردیم و از خواستهاش منصرف، حالا اگر باز ایران رو ببینه یا چیزی راجع بهش بفهمه هوایی میشه و فیلش یاد هندستون میکنه.
-چرا اینقدر از این موضوع میترسی اهورا؟ چرا از ایران بیزاری در حالیکه اصلا هیچوقت زندگی نکردی داخلش؟!
پوزخندی بهم زد:
-نگو که تو خوشت میاد ازش!
شونههام رو بالا انداختم که گفت:
-من از ایران بیزار نیستم از اقوامی متنفرم که توی ایرانن، از آدمهایی که هرگز وجودشون رو در طول زندگیم حس نکردم، بهشون احتیاج داشتیم و نبودن، تو خودتم به کرات این کمبود رو احساس کردی من میشناسمت پس نگو نه!
کمی خم شدم به سمتش:
-اقوام پدری توی شیراز زندگی میکنن در حالیکه این قرارداد و این شرکت طرف مقابلمون توی یکی دیگه از استانهای این کشوره که اگر اشتباه نکنم پدر گفت اسم این شهر "تهران" هست پس بازم میگم که نگرانیت بی مورده.
از جا بلند شد:
-کاش منم میتونستم مثل تو تا به این حد بی تفاوت باشم دل آسا.
-وقتی بدونی که هیچ کاری ازت ساخته نیست و مجبوری به موافقت، توام مثل من سعی میکنی با این موضوع کنار بیای داداش!
-سعی خودم رو میکنم، شب بخیر.
-شب بخیر.
پس از رفتنش بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.
××× به همراه پدر به کارخونه سر زدم و طبق خواستهاش برخی از کارکنان رو اخراج و بعضیها رو تشویق کردم اون هم با حقوق بیشتر، بقیه آدمهایی که برای کار کردن اومده بودن رو استخدام کردم تا چند روزی به عنوان آزمایشی کار کنن در صورت رضایت پدر موندگار و در غیر این صورت عذرشون خواسته میشد!
اهورا دلش نمیاومد که کسی رو اخراج کنه و مدام با پدر بحث میکرد اما من بی رحمی میکردم و در کمال خونسردی اخراجشون میکردم و برای همینم برای این کار پدر از من کمک میگرفت!
با هم وارد اتاق پدر شدیم که گفت:
-بازم بهت یاد آوری میکنم که مدیون توام خیلی از موفقیتهام رو، دلم میخواد این رو باور کنی!
حرفهای اهورا توی سرم پیچید، دلم خواست به طور غیر مستقیم این درخواست رو ازش بکنم تا بفهمم تا چه حد روی پدر نفوذ دارم برای همین هم گفتم:
-پدر هنوز برای قرارداد با ایران مصمم هستی؟
پدر با خوشحالی وافری دستهاش رو به هم مالید:
-مشخصه دخترم، من روز شماری میکنم تا این قرارداد بسته بشه چون میدونم که شرکتم معروف و معروفتر میشه تو اینطور فکر نمیکنی؟
سپس از جا بلند شد و لیستی رو به سمتم گرفت: