Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
•••
عنوان: خنجری ازجنس دل آسا
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نویسنده: مهدیه مومنی
ناظر: @Ati me
•••
خلاصه:
گاهی وقتها اون مسیری که حس میکنی توش قرار داری و به نیمه رسیدی، اشتباهه.
اشتباهی که اگر دیر متوجهاش بشی و برای برگشت دیر بشه، زندگیت رو فنا کرده! تو میتونی حتی در بین راه، زمانی که متوجه شدی راه اشتباهه، برگردی، فقط باید بخوای تا بتونی.
البته اگر توی قلبت زمزمهی عشق بپیچه تو رو توی این برگشت، همراهی میکنه و راه برای تو هموارتر میشه...!
نویسندهی عزیز🌸
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
ازماشین پایین اومدم، نگاه سردم رو به چهرهی همیشه خونسرد رانندهام دوختم:
-میتونی بری ویلیام، باید به دیدن پدرم برم عصر برای رفتن به استودیو میبینمت موفق باشی و سعی کن مثل همیشه به موقع اینجا باشی و من رو عصبانی نکنی!
ویلیام نگاه همیشه خونسردش رو به نگاهم خیره کرد و با احترام همیشگیش لبخند کمرنگی به روم
زد:
-چشم مادمازل میدونید که من همیشه تحت فرمان شما بودم پس بدونید هرگز خطایی ازم سرنمیزنه!
-اوه ممنونم.
به سمت ورودی عمارت رفتم و نیم نگاهی به دو نگهبان جلوی در انداختم که یکی از اونا ازم پرسید:
-مشکلی پیش اومده مادمازل؟!
بدون اینکه کوچیکترین توجهی بهش بکنم وارد شدم و نگاهم ازهمون لحظهی ورود، به مکث سگ
نگهبان افتاد که توی باغ کوچولوی گوشهی حیاط مشغول ولگردی بود و با سوت من لحظهای سرش رو برگردوند و با دیدنم پارسی به نشونهی آشنایی انجام داد، نفس عمیقی کشیدم و قدمهام رو تندتر برداشتم تا پدر رو بیش از این منتظر نذارم.
با ورودم به داخل عمارت خدمتکار مخصوصم امیلی جلو اومد و نگاه مهربونش رو به نگاه بی تفاوت من دوخت:
-امری ندارید مادمازل؟
ابروهام رو به نشونهی منفی بالا انداختم و با نگاهی به سالن پذیرایی پرسیدم:
-پدر مهمون داره؟
-بله مادمازل، چند تن از شرکای قدیمی به منظور دیدار با پدرتون تشریف آوردن!
به سمت پلههای دوبلکس وسط سالن رفتم و در همون حال رو به امیلی گفتم:
-به محض رفتنشون به من خبر بده توی اتاقم هستم!
-چشم.
با ورود به اتاقم نفس راحتی کشیدم، این اتاق تنها مکانی بود که توش احساس راحتی میکردم و دلم نمیخواست هرگز ترکش کنم، روی تختم نشستم و چکمههای مشکی فوق العاده گرمم رو از پام بیرون آوردم تا موقعی که امیلی برای صدا کردنم بیاد وقت زیادی میمونه و میتونم کمی استراحت کنم.
از موقعی که یادم میاد چشمهام رو توی این عمارت باز کردم همه چیز داشتم ولی از لحاظ محبت لنگ میزدم، طبق معمول همه چیز رو باهم بهت نمیدن که بالاخره باید برای یه چیزی حسرت بکشی تو زندگیت و این موضوع حقیقتیس انکار ناپذیر!
تقههایی به در اتاق خورد که تند نقاب همیشگیم رو روی صورتم گذاشتم و زمزمه کردم:
-بیا.
امیلی با قدمهای آروم داخل اتاق شد و با احتیاط به چشمهام زل زد:
-پدرتون منتظر هستن.
-خوبه، میتونی بری!
پس از رفتنش کمی مکث کردم و بعد از اون بلند شدم و مجدد چکمههام رو پوشیدم و از اتاق خارج
شدم.
پدر پا روی پا انداخته بود، با دیدن من اما تغییر ژست داد و گفت:
-اوه دل آسا تویی دخترم این روزها کمتر میبینمت!
مامان کنار پدر نشسته بود که با این حرف پدر پشت چشم نازک کرد:
-همش تقصیر خودته آخه چرا این دختر رو وارد کارهای مردونه خودت و اهورا میکنی؟ هرکس ندونه خیال میکنه تو صاحب دوتا پسر شدی نه یک پسر و یک دختر!
پدر که انگار غرق در لذت بود و به وجود من و اهورا افتخار میکرد بیخیال گفت:
-خانم خسته نشدی اینقدر در این مورد بحث کردی با من ؟ تو که میدونی دل آسا کمتر از یه مرد
نیست اون به من ثابت کرده که میتونه تو هر زمینهای حامی و پشتیبان من باشه!
مامان با حرص از جا بلند شد:
-حرف زدن با تو مثل کوبیدن میخ توی سنگ میمونه کیان!
سپس در حالیکه از سالن خارج میشد بلندتر ادامه داد:
-پس حالا که اینجوریه دیگه از ندیدن دل آسا گلایه نکن مقصر خودتی و بس!
مثل همیشه ساکت ایستاده بودم تا این مشاجره به اتمام برسه.
از نظر من نه پدر قرار بود از موضع خودش کوتاه بیاد و نه مامان، پس بیخودی خودم رو چرا خسته کنم و طرفداری کنم از یکیشون؟!
بالاخره هردوشون به یک اندازه برام عزیز بودن و طرفداری از هر کدوم باعث رنجش طرف مقابل میشد.
پدر دستی به روی چشمهاش کشید و گفت:
-میبینی دل آسا؟ هنوز نتونسته بافرهنگ آمریکا خودش رو وفق بده خیال میکنه اینجا هم مثل
ایران روابط بستهاس ولی باید بفهمه که اینجا زن با مرد برابری میکنه پس توام باید مثل اهورا تلاش کنی تا در آینده بتونی روی پای خودت بایستی وگرنه که من توی دست و بالم اونقدری کارفرما و زیر دست دارم که تا لبتر کنم برام هر کاری میکنن میتونم خیلی راحت کارهای تو رو به کسی دیگه بسپارم اما برای من مهمه که دخترم، پارهی تنم اونجوری آموزش ببینه و تربیت بشه که اگر میون یک جماعت تنها موند به راحتی یک چشم بهم زدن خودش رو از اون مخمصه بکشه بیرون و نجات دهندهی جونش باشه نه این که دائم بترسم از این که مبادا جایی تنها بمونه و بهش حمله بشه حالا به هرنحوی، متوجه منظورم که میشی دخترم؟
کوتاه جواب دادم:
-بله پدر من میفهمم و درک میکنم!
پدر با لذت به قامتم نگاه کرد و در همون حال گفت:
-پس خواهش میکنم به مامانت هم بفهمون که تلاشش برای بیخیالی من نسبت به تو بی نتیجهاس تا موقعی که خودت نخواستی برکناریت غیرممکنه!
-به قول خودتون مامان تربیت شدهی یک خانوادهی عامی و عادی توی ایران بوده که یک عمر توی گوشش خوندن دختر باید بشینه توی خونه و منتظر قسمتش باشه تا ببینه چی براش رقم خورده، خب پس یک همچین شخصیتی حق داره که اینقدر زود نتونه با حقایق زندگی در این قرن، کنار بیاد!
پدر قهقههای زد که لبخند محوی روی لبم نشوند، پس از اینکه یک دل سیر خندید دستهاش رو به هم مالید و گفت:
-دل آسا تو معرکهای، من به مامانت برای به دنیا آوردن تو واقعا افتخار میکنم.
تعظیم کوتاهی کردم:
-دست پروردهایم کیان خان!
پدر بهم اشاره کرد تا جلوتر برم، بعد جدی شد و گفت:
-دل آسا ممکنه یک قرارداد کاری با ایران ببندم از نظر تو که مشکلی نداره؟!
اخم کردم و در جواب پدر به همون آرومی گفتم:
-اما پدر ایران یعنی تداعی خاطرات بدتون و کمبودهایی که حس کردید، برای منی که تا الان تنها
اسم این کشور رو شنیدم بستن یک قرارداد هیچ مشکل خاصی به همراه نداره اما برای شما، راستش نمیدونم بهتره با اهورا مشورت کنید لااقل اون شاید بتونه جواب قاطعی بهتون بده!
پدر که حالا به شدت توی فکر بود و متاثر، سری تکون داد و در جوابم گفت:
-پس از نظر تو وقتی احساسات و عواطف من رو نادیده بگیریم مشکل دیگهای نمیمونه واسه بستن این قرارداد درسته؟!
متوجه شدم که پدر از موضع خودش طبق معمول کوتاه نیومده و این قرارداد رو مهمتر از احساسات
قلبی خودش میدونه برای همین به حالت عادی همیشگیم برگشتم و بیخیال گفتم:
-خیر، از نظر من هیچ مشکلی وجود نداره برای بستن این قرارداد!
پدر دستش رو تکون داد:
-بسیارخب، میتونی بری.
از سالن بیرون اومدم و بازهم به سمت اتاقم رفتم تا وقتی برای ناهار صدام کنن.
پدر ازقبل از به دنیا اومدن من و اهورا به همراه مامان به آمریکا اومده بود و به طور کلی با خانواده، اقوام و تموم نزدیکانش قطع رابـ ـطه کرده بود چون معتقد بود کسی منتظرش نیست دوستش نداره و نیازی به حضورش توی ایران نیست، به شدت از رفتارهای خانوادهاش احساس نارضایتی میکرد و برای همین هم ما از بدو تولد کمبود نزدیکان رو حس کردیم و از محبتهای پدربزرگ و مادربزرگ بی بهره بودیم.
روی صندلی نشستم و از پنجره مشرف به باغ نگاهم رو به مکث دوختم که به دنبال گربه ای که از
بیرون وارد ویلا شده بود می دویید و با پارس کردن های مداومش نشون می داد که از حضور این
گربه توی عمارت ناراضیه!
اهورا داداش بزرگ تر من بود، اون یک مرد ایده آل و جدی مثل پدر بود که نصف بیشتر مسئولیت ها
به روی دوشش بود و از نظر من خستگی مفرط داشت اما اهورا صبورانه توی کارها به پدر کمک می
کرد و هیچ وقت ل*ب به اعتراض باز نکرد، بیست و پنج سال سن داشت و مدرک مهندسی که بی
ارتباط با کارخونه پدر هم نبود و می تونست اندوخته هاش رو در اختیار شرکت و کارخونه ی پدر
بذاره و پیشرفتش رو روز افزون کنه.
مامان، درسا رحیمی نام داشت که از یک خانواده معمولی شهرستانی بود و زمان ازدواج با پدر چون با
عشق ازدواج کرده بودن پدر چشم روی خیلی از کمبودهای مامان بسته بود و براش مهم نبود که
مامان از قشر متوسط جامعه اس اما خودش و پدرش از بزرگان شیراز هستن که شهری توی ایرانه.
تقه هایی که به در اتاق خورد و متعاقبش امیلی داخل شد و برای صرف ناهار دعوتم کرد باعث شد
بار دیگه از افکارم دست بکشم و به همراهش سر میز ناهارخوری حاضر بشم.
پدر با وجود زندگی توی آمریکا بیش از بیست و شش سال اما خلق و خوی ایرانی بودنش یا اصالت
ذاتیش رو هرگز فراموش نکرده بود چون از موقع اقامت توی آمریکا آشپز ایرانی استخدام کرده بود
تا غذای ایرانی بخوره و من و اهورا می تونم با جرات بگم فقط توی مراسمات، پا*ر*تی ها و رستوران
های این کشور غذای خارجی خوردیم وگرنه توی عمارت غذایی جز غذای ایرانی ممنوع بود.
از وقتی خودم رو شناختم پدر سعی کرد من رو توی کارهاش مثل اهورا وارد کنه تا به قول خودش
پخته و کار بلد بشم تا آینده ام تضمین باشه و بتونم گلیم خودم رو به اصطلاح از آب بکشم بیرون، اما این کارش همیشه و همیشه اعتراض مامان رو به همراه داشته و هنوز نتونسته بود با این موضوع
کنار بیاد!
سر میز نشستم، اهورا با لبخند ملایمی نگاهم می کرد، همیشه از جانب تنها برادرم محبتی خالص و
عمیق حس کرده بودم و توی این مورد هیچ وقت کمبود نداشتم.
لبخندش رو با لبخند کمرنگی پاسخ دادم، برعکس چهره ی اهورا که تو نگاه اول جدیت از نگاهش
می بارید من توی نگاه اول سرد بودن، بی تفاوتی و خونسردی از صورتم و اجزاش نمایان بود چون
بالاخره زندگی توی آمریکا تاثیر گذاشته بود روی منی که تمام بیست و سه سال زندگیم رو این جا بودم!
سر میز کسی صحبت نمی کرد این خواسته ی مامان بود و البته منم شخصا با این موضوع موافق
بودم، بعد از صرف ناهار از جا بلند شدم و برای رفتن به استودیو حاضر شدم و قبل از رفتن سری به
پدر زدم و از رفتنم با خبرش کردم که با لبخند ملایمی گفت:
-تو برای من افتخار بزرگی هستی دل آسا مطمئن باش تا لحظه ای که نفس می کشم توی هر مرحله
از زندگیت کمکت می کنم و تنهات نمی ذارم.
از این حرف باز هم مثل همیشه دلگرم شدم، از این رو لبخند زدم و گفتم:
-این برای من از هر چیزی بهتره پدر خودتونم می دونید که نیاز دارم به یک حامی محکم و چه کسی
بهتر از شما؟
-من محاله تنهات بذارم می خوام که این رو بدونی!
سرم رو به ادای احترام خم کردم که گفت:
-برو دیرت نشه دلم تنگ شده برای شنیدن صدات اونم با آهنگ جدید!
حس خوبی که با صحبت های پدر بهم منتقل شده بود توی تنم لـ*ـذت عمیقی رو جاری می کرد،
پدر کم آدمی نبود اون هم توی آمریکا!
از عمارت زدم بیرون و پی در پی نفس های عمیق کشیدم و به سمت ویلیام که منتظرم بود رفتم.
در ماشین رو باز کرد و گفت:
-سلام مادمازل، خسته نباشی!
سوار شدم و او در رو خیلی آروم بهم کوبید و خودش جلو نشست و حرکت کرد.
نگاهم رو به شهر دوختم، خیابون ها تندتند از مقابل دیدههام میگذشتن و من طبق معمول گـه
گداری نگاههای خیرهی ویلیام رو روی خودم حس میکردم ولی بی توجه بودم تا بدونه که پاش رو
از گلیمش نباید درازتر بکنه!
-مادمازل امروز هم ضبط دارید؟
سرم رو تکون دادم و کوتاه گفتم:
-بله تا ساعت هفت شب توی استودیو هستم مزاحمم نشو برو راس ساعت بیا دنبالم!
ل*بهاش رو گزید و آروم گفت:
-منتظر شما بودن سعادتی هست که نصیب من شده!
پوزخندی زدم و کمی خودم رو کشیدم جلو، انگشتم رو آروم کشیدم روی صورتش که لرزش تنش رو
حس کردم ولی بی اعتنا گفتم:
-ببین ویلی حواست رو جمع کن تا با این پررویی هات این سعادت رو از دست ندی خودت که میدونی من اصلا حوصله این حرفهای رمانتیک رو ندارم پس سعی نکن حصار یخی قلب من رو بشکنی، تو برای من تنها راننده شخصی بیش نیستی شیرفهم شد؟
بدون این که هول بشه نگاهش رو از آینه به چشم هام دوخت:
-توام آدمی احساس داری این رو نمیتونی پنهون کنی و نادیده بگیری مادمازل من!
عقب نشستم و مثل همیشه سرد نگاهش کردم و جواب دادم:
-نه خودت برام مهمی نه حرف هات پس خسته ام نکن با این چرندیاتت!
سکوت طنین انداز ماشین آخرین مدل پدر شد که به ویلیام داده بود تا وظیفه حمل و نقل من رو به
عهده داشته باشه، از این سکوت خیلی راضی بودم برای همینم نفس عمیقی کشیدم و منتظر شدم تا
به مقصد برسیم.
با دیدن نمای استودیو خونی انگار درون رگ هام جریان پیدا کرد، من یه خواننده بودم و به این حرفه افتخار میکردم، این هم یکی دیگه از اون چیزهایی بود که داشتنش رو مدیون پدر بودم.
با توقف ماشین، ویلیام بیرون اومد و در رو برام باز کرد که پیاده شدم، بهش زل زدم و گفتم:
-حرفهام رو مدام پیش خودت تکرار کن ویلی، تا بدونی که برای من چه جایگاهی داری!
-دست از تلاش بر نمیدارم دل آسا، تو برای من یه عشق کاملی!
بلند زدم زیر خنده که دلخور شد، بعد از این که آروم تر شدم گفتم:
-کمتر کتاب های عاشقانه بخون و کمتر فیلم های احساسی ببین، انگار پاک فراموشت شده که کی
هستی و از کجا اومدی ویلی!
چشم هاش رو بست و زمزمه کرد:
-چرا این قدر سنگ دلی مادمازل؟
بدون توجه بهش داخل استودیو رفتم که آتان مقابلم سبز شد و نگاهی عمیق به سر تا پام انداخت:
-مثل همیشه زیبایی!
با کلافگی مشهودی ازش گذشتم و گفتم:
-تو دیگه با این حرف های صد من یه غاز خسته ام نکن که اصلا حوصلهات رو ندارم آتان!
روی مبلی لم دادم و چکمه هام رو از پام کشیدم بیرون، آتان با دو فنجون قهوه خلوتم رو بهم زد و
روبروم نشست:
-صدات محشره، هنوز دوتا آهنگ بیشتر نخوندی اما غوغا کردی، غوغا!
-میدونم نیازی نیست تعریف کنی تو!
آتان به پشتی مبل تکیه داد:
-این خودخواهیهات رو حمل بر چی بذارم دل آسا؟
شونه هام رو بالا انداختم:
-خودتم میدونی که من بیخودی از خودم تعریف نمیکنم، به کرات بهت ثابت کردم که میتونم با تلاش و استعداد ذاتیم به خواستههام برسم!
یکی از ابروهاش رو بالا انداخت:
-البته این وسط حمایت آقای شهیادی رو هم از یاد نبریم!
با افتخار پاسخ دادم:
-پدر فقط هزینه کرده، صدا مال منه که همه رو جذب خودش میکنه نمیتونی منکر این قضیه
بشی!
آتان که مشخص بود حق رو به من داده از جا بلند شد:
-شاید حق با تو باشه در هر حال تو از نظر من خیلی زود یک ستارهی بزرگ میشی که تو آسمون
آمریکا میدرخشه!
سرم رو با رضایت تکون دادم:
-همین من رو خوشحال میکنه آتان!
لبخند زد و در حال رفتن گفت:
-میرم کارهای ضبط رو حاضر کنم قهوهت رو بخور تا سرد نشده.
فنجون رو به ل*بهام نزدیک کردم، پدر فارسی رو از همون اوایل تدریسم توسط معلم شخصی بهم
یاد داده بود چون معتقد بود این جوری اصالتم حفظ میشه اما من انگلیسی رو خیلی روان تر ادا می کردم چون زبان اصلی من بود، البته فارسی رو هم کامل بلد بودم اما بعضی از کلمات رو با لحجه میگفتم که از نظر خودم مشکلی نداشت مهم این بود بتونم صحبت کنم و منظورم رو به دیگران منتقل
کنم دیگه بقیه چیزها صوری بود، اینجا هیچ کس با من فارسی صحبت نمیکرد حتی اهورا، اونم
انگار انگلیسی رو ترجیح میداد به فارسی، تنها مامان گاهی وقت ها فارسی باهام صحبت میکرد و
اعتقاد داشت هیچ زبانی مثل فارسی شیرین و ل*ذت بخش نیست که خب هر کس برای خودش
عقیده ای داشت و نمیشد سرزنشش کنی!
گاهی وقت ها در مورد ایران کنجکاو میشدم چون مامان به یک نحو خیلی مشتاق ازش تعریف میکرد، وسوسه میشدم که برای دیدنش برم اما وقتی پدر محدودیت های موجود توی این کشور رو برام یادآوری میکرد به طور کلی پشیمون میشدم چون من آزاد بودم این که نتونم صدام رو به
اشتراک بذارم، این که نتونم بخونم احساس خفگی رو بهم منتقل میکرد!
پدر تموم رشتههایی که حس میکرد لازمه که یاد بگیرم رو توسط معلم خصوصی هایی که میگرفت بهم آموزش میداد و میتونستم به جرات بگم توی هر حرفهای سر رشته داشتم و این از نظر
خودم عالی بود!
-دل آسا هنوز نرفتی برای تمرین؟
صدای هارپر بود، یکی از دختران خوبی که بیشتر مواقع حضورش رو کنارم حس میکردم و دوستش
داشتم، دختر خوبی بود و اینجا توی این استودیو کار میکرد، البته دخترخاله آتان هم میشد که
صاحب این استودیو بود!
از جا بلند شدم و باهاش دست دادم:
-کم کم داشتم میرفتم، چه خوب شد که اومدی از تنهایی خوشم نمیاد!
لبخند گرمی به روم زد:
-پس آتان چی؟!
صورتم رو جمع کردم و در جوابش گفتم:
-خودتم می دونی که با ج*ن*س مخالف ر*اب*طه خوبی ندارم!
هارپر دستی توی موهاش کشید و خندید:
-اما ج*ن*س مخالف بدجور از تو خوشش میاد میتونم با اطمینان بگم خیلی ها هستن که در
حسرتت میسوزن!
شونههام رو بالا انداختم:
-من به هیچ کس نیاز ندارم هارپر، پدرم من رو از هر لحاظی تامین میکنه مگه دیوونه ام که این
آرامش رو به آشوب تبدیل کنم؟!
-اما همه چیز هم پول نیست عزیزم!
در حالی که به سمت اتاق موسیقی میرفتم زمزمه کردم:
-من از این چیزهایی که توی نظر توئه متنفرم و گریزون!
سپس وارد اتاق شدم و دیگه صداش رو نشنیدم که چی میگفت، آتان با دیدنم از روی صندلی
مخصوصش بلند شد:
-کم کم داشتم میومدم صدات کنم، کجا موندی پس؟
-پیش من بود!
هارپر بود که جای من جواب داده بود، تو جایگاه مخصوص ضبط ایستادم که آتان رو به دخترخالهاش گفت:
-چه خوب شد که اومدی، اینجا بهت احتیاج داشتم.
دقایقی بعد ضبط آهنگم آغاز شد و من با تموم احساسم خوندم که همیشه موقع ضبط هام عنان از
کف میدادم و احساساتم به بیرون سرایت میکرد، قادر نبودم جلوشون رو بگیرم که باعث حیرت
آتان و هارپر میشد چون همیشه من رو آدمی سرد و بی تفاوت دیده بودن حق داشتند این جوری
تعجب کنن!
×××
پس از ضبط هوای نیویورک تاریک شده بود، این از پنجره های استودیو به خوبی مشخص بود، من و
هارپر روی مبل نشسته بودیم که آتان وارد شد و بهم زل زد:
-مثل همیشه موفق بودی!
نفس راحتی کشیدم که هارپر گفت:
-همیشه موقع ضبط یه آدم دیگه میشی تو دل آسا، که البته برای من و آتان جای تعجبه!
باز هم نقابم برگشته بود سرجاش، من با این روحیه خو گرفته بودم، از قدیم گفتن "ترک عادت
موجب مرض است"!
در جواب هارپر گفتم:
-موقع ضبط برای این که بتونی مخاطبت رو جذب کنی مجبوری تموم احساسات وجودت رو به رخ بکشی، منم مجبورم!
هارپر پوزخندی بهم زد:
-مگه تو برای شاد بودن، با احساس برخورد کردن چی کم داری دل آسا؟!
آتان که روبرومون نشسته بود با این حرف هارپر تند گفت:
-حرف منم به این بانو همینه دیگه!
از جا بلند شدم، ویلیام بدون شک تا الان رسیده بود و منتظرم بود، البته بیشتر از این که نگران انتظار کشیدن ویلیام باشم میخواستم به این بحث بی سرو ته پایان بدم!
-من رفتم هر خبری شد بی خبرم نذارین!
هارپر که انگار امروز گیر داده بود همراهم از جا بلند شد:
-داری فرار میکنی؟!
نگاهش کردم و چشمهام رو ریز کردم:
-میشه بگی برای چی تو به من گیر دادی امروز؟ لطفا خسته تر از اینم نکن!
هارپر نفس عمیقی کشید و به سمت خروجی اشاره کرد:
-بسیارخب من تسلیم، انگار نمیشه از زیر ز*ب*ون دل آسا حرفی بیرون کشید!
با رضایت سرم رو تکون دادم و پس از خداحافظی کوتاهی بیرون زدم.
ویلیام با یه لبخند دلنشین تا موقع سوار شدن همراهیم کرد!
با ورود به عمارت اهورا سد راهم شد و در آغوشم کشید:
-دلم برات تنگ شده بود عزیز دلم!
لبخندی زدم و دستهام رو دورش حلقه کردم:
-یه ضرب المثل ایرانی هست که میگه" دل به دل راه داره".
از آغوشش بیرون اومدم که خندید:
-مثل این که داری به این زبان علاقه مند میشی!
بی تفاوت نگاهش کردم:
-تو مختاری هر جور دوست داری فکر کنی داداش!
اهورا کمی مکث کرد و بعد گفت:
-پدر موضوع قرارداد با ایران رو باهام در میون گذاشت!
قدم زنان به سمت سالن پذیرایی رفتم و نشستم:
-خب؟!
جلوم نشست:
-و اینم اضافه کرد که تو مشکلی با این موضوع نداشتی!
درخواست قهوه رو به خدمتکار دادم و نگاهم رو به چشمهای مخمور اهورا خیره کردم:
-مهم خواستن یا نخواستن، موافق بودن یا نبودن من نیست، تو که پدر رو میشناسی یه حرف بزنه
تا تهش میره البته من یاد آور شدم که قرارداد کاری بستن با کشور ایران مصادف هست با ذره ذره
آب شدن و غصه خوردن پدر و البته هوایی شدن مامان اما گوش پدر به این حرف ها بدهکار نبود!
قهوههامون رو آوردن، پس از رفتن خدمتکار اهورا نگران گفت:
-من نمیخوام و راضی نیستم با این قرارداد!
-خب تونستی این رو به پدر بگی؟
به عقب تکیه داد و موشکافانه به چشمهام نگاه کرد:
-نه چون میخوام این رو بذارم به عهدهی تو، چون پدر برای حرف و نظر تو بیشتر اهمیت قائله تا
حرف من!
-چطور همچین فکری کردی؟
-چون من یه مرد هستم و کار کردن جوهر وجودم، مسلما تا الان هر چی با پدر همراهی کردم یک جور
وظیفه محول میشده اما تو با من خیلی فرق میکنی چون پدر همیشه میگه تو مثل یک مرد
حامیش بودی و کمکش کردی پس یک جورایی خودش رو مدیون تو میدونه، اگر چیزی رو ازش
بخوای و روش پا فشاری کنی گمون نکنم مخالفتی بکنه!
کاملا متوجه منظور اهورا میشدم، اون میخواست با واسطه کردن من و درخواست کردنم از پدر اون
و تصمیمش رو تحت الشعاع قرار بده به نحو دیگه اون رو لای منگنه بذاره ولی من دلم نمی خواست پدر به خاطر من از یکی از خواسته های قلبیش بگذره و بی خیالش بشه!
-نه اهورا متاسفم نمیتونم در خواستت رو قبول کنم، پدر خیلی خوشحاله از این قرارداد که خودت
هم میدونی چه سود کلانی نصیبش میشه پس از من نخواه بیخودی کاری رو انجام بدم که پدر
اصلا راضی به انجام دادنش نیست!
-اما من نمیخوام ما برگردیم به ایران دل آسا، این رو درک میکنی؟
-تصمیم پدر عملی میشه من این رو فقط مطمئنم، پدر اون قدری از سود این قرارداد راضی هست
که بعید نیست اگر منم ازش تقاضا کنم رد کنه!
اهورا به فکر فرو رفته بود، قهوهم رو خوردم و پرسیدم:
-قرار نیست که برگردیم به ایران، این یک قرار کاریه مثل بقیه قراردادها، چرا هول کردی؟!
-چون دلم شور میزنه، مامان همیشه و همیشه موافق برگشت به ایران بوده یک مدته به هزار
سختی منحرفش کردیم و از خواستهش منصرف، حالا اگر باز ایران رو ببینه یا چیزی راجع بهش
بفهمه هوایی میشه و فیلش یاد هندستون میکنه!
-چرا این قدر از این موضوع میترسی اهورا؟ چرا از ایران بیزاری در حالیکه اصلا هیچ وقت زندگی نکردی داخلش؟!
پوزخندی بهم زد:
-نگو که تو خوشت میاد ازش!
شونههام رو بالا انداختم که گفت:
-من از ایران بیزار نیستم از اقوامی متنفرم که توی ایرانن، از آدمهایی که هرگز وجودشون رو در
طول زندگیم حس نکردم، بهشون احتیاج داشتیم و نبودن، تو خودتم به کرات این کمبود رو احساس
کردی من میشناسمت پس نگو نه!
کمی خم شدم به سمتش:
-اقوام پدری توی شیراز زندگی میکنن در حالی که این قرارداد و این شرکت طرف مقابلمون توی
یکی دیگه از استان های این کشوره که اگر اشتباه نکنم پدر گفت اسم این شهر "تهران" هست پس
بازم میگم که نگرانیت بی مورده!
از جا بلند شد:
-کاش منم میتونستم مثل تو تا به این حد بی تفاوت باشم دل آسا!
-وقتی بدونی که هیچ کاری ازت ساخته نیست و مجبوری به موافقت، توام مثل من سعی میکنی با
این موضوع کنار بیای داداش!
-سعی خودم رو میکنم، شب بخیر!
-شب بخیر.
پس از رفتنش بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.
××× به همراه پدر به کارخونه سر زدم و طبق خواسته اش برخی از کارکنان رو اخراج و بعضی ها رو تشویق
کردم اون هم با حقوق بیشتر، بقیه آدم هایی که برای کار کردن اومده بودن رو استخدام کردم تا چند
روزی به عنوان آزمایشی کار کنن در صورت رضایت پدر موندگار و در غیر این صورت عذرشون
خواسته میشد!
اهورا دلش نمی اومد که کسی رو اخراج کنه و مدام با پدر بحث میکرد اما من بی رحمی میکردم و
در کمال خونسردی اخراجشون میکردم و برای همینم برای این کار پدر از من کمک میگرفت!
با هم وارد اتاق پدر شدیم که گفت:
-بازم بهت یاد آوری میکنم که مدیون توام خیلی از موفقیت هام رو، دلم میخواد این رو باور
کنی!
حرف های اهورا توی سرم پیچید، دلم خواست به طور غیرمستقیم این درخواست رو ازش بکنم تا
بفهمم تا چه حد روی پدر تاثیر دارم برای همین هم گفتم:
-پدر هنوز برای قرارداد با ایران مصمم هستی؟
پدر با خوشحالی وافری دستهاش رو بهم مالید:
-مشخصه دخترم، من روز شماری میکنم تا این قرارداد بسته بشه چون میدونم که شرکتم معروف
و معروف تر میشه تو این طور فکر نمیکنی؟
سپس از جا بلند شد و لیستی رو به سمتم گرفت: