Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
سپس درب ماشین را باز میکنم و کیفم را کنارم روی صندلی پرت میکنم و با آخرین سرعت از محله قدیمیام، از خانه پدریام، از خانواده و زندگی و آدمهایی که جز پدرم، هیچکدامشان هیچ سنخیتی با من ندارند، دور میشوم. آنقدر ذهنم درگیر است که وقتی به خود میآیم ماشین را مقابل کتابخانه همیشگی متوقف میکنم. آهی میکشم و زیر لب به دل خود میگویم:
- یعنی امروز هم میاد که ببینمش؟
حسرت در دلم شعلهور میشود و اشک در چشمهایم حلقه میزند. آه که چه قدر در این تلاطم بیپایان نیاز دارم به حضورش، به حرفهایش، به طرز تفکر همیشه فیلسوفانهاش، به نگاه عمیقش به دنیای اطرافمان. کاش اویی که ماههاست در کتابخانه لابهلای قفسه کتابهای فلسفی میبینم، همانی بود که مرا میشناخت، مرا میخواست... گرچه گویا او هنوز همان مازیار است؛ ولی مرا که نمیشناسد، مرا که نمیخواهد. گاهی وقتی همچون یک غریبه نگاهم میکند از او دلگیر میشوم؛ اما باز هم خوب میدانم تقصیر او نیست. این من بودم که او را که یک آرزوی محال بود خواستم... من او را از دل یک خواب جادویی در قلبم حمل کردم و عشقش را همچون شیشه عمرم در قلبم محفوط نگه داشتم. نه تقصیر او نیست، این من هستم که به خود ستم کردهام. اِنگار دنیا را وجب به وجب و قدم به قدم گشتهام و چیزی پیدا نکردهام که خودم را با آن از بین ببرم، پس به او دل بستهام. مانع چکیدن قطرهی لجباز اشکم میشوم و از ماشین پیاده میشوم و به سمت کتابخانه قدم برمیدارم. دستم را که روی دستگیره درب گذاشتم سرمای دستگیره لرزی به جانم انداخت. سپس با آرامشی که یک آن به جانم سرازیر شد واردش شدم. فضای کتابخانه پر تر از همیشه بود. با بیصبری به اطراف چشم چرخاندم. کتابخانه شلوغ بود و برای من تهی... اثری از اویی که میبایست میبود، نبود و پیش از آنکه به نیت رفتن، باری دیگر دستم را روی دستگیره درب بگذارم، صدای رها لبهای مرا به خنده میگشاید و میگویم:
- سلام رها جونی... خوبه که اینجایی.
او هم جواب سلامم را میدهد و با خوشرویی جلو میآید و دستم را میگیرد و مرا به سمت قفسههایی که لابهلایشان به دنبال کتابی میگشت میکشاند و میگوید:
- یه سری تحقیق داشتم، برای همین اومدم کتابخونه.
روی صندلی مینشینم و میگویم:
- فکر کنم یه چیزی به اسم اینترنت هم هست رها خانم!
کتابی از قفسه بیرون میکشد و روبهرویم مینشیند. درحالیکه روسری سبز زیتونیاش که با چشمانش همفام هستند را روی موهای کوتاه و خرماییاش که سفیدی پوست صورت تپلش را دو چندان کردهاند، مرتب میکند میگوید:
- عه ماهوا! میدونی که من روشهای قدیمی رو ترجیح میدم.
با لبخند سری تکان میدهم و دقایقی از روزمرههایمان باهم سخن میگوییم و سپس او مشغول تحقیق میشود و من بلند میشوم کتابی از آثار داستایفسکی از قفسه بیرون میکشم و دوباره به جایم روی صندلی مقابل رها برمیگردم. بیقید صفحهای از کتاب را میگشایم و شروع به مطالعه میکنم. «فقط میخواستم در کنارش باشم. همیشه در هالهی او، در پرتوِ او، تا آخر عمر و غیر از این هیچ نمیخواستم. نه عشق، نه مهربانی، نه حتی نگاهش. همین که بود، همین که میتوانستم او را ببینم، کافی بود. حالا میفهمم که همین آرزو، خودش بزرگترین قمار زندگیام بود... .»
و چقدر این قسمت از کتاب برایم صدق میکرد... برای من، منی که هیچ چیز جز حضورش، نمیخواستم و اینچنین سرنوشت او را از من دور کرد. گاهی اوقات با خود میاندیشم که وقتی در کتابخانه با او روبهرو میشوم بهتر است جلو بروم و با او همکلام شوم. به او بگویم که از دل یک خواب، گرفتار آن تارهای سفید لای موهای سیاهش شدهام؛ ولی نمیشود. اینجا که خواب و رویایم نیست. در دنیای واقعی زندگی پیچیدهتر از تصور بشر است. آنقدر پیچیده که نشود وقتی دلت هوای حضور یارت را میکند، دو فنجان چای برداری و در هوای بارانی، بدون هیچ چتری، مهمانش کنی. غم و حسرت که قلبم را در آغوش میگیرند، صدای باز و بسته شدن درب شیشهای کتابخانه کوچک، مرا به خود میآورد. با ذوق نگاهم را به آنسو سوق میدهم؛ ولی باز هم اثری از او نیست. لبخند کمرنگ و دردمندی روی لب مینشانم و از جایم بلند میشوم. به رها که هنوز سخت مشغول مطالعه و تحقیق است، میگویم:
- خب دیگه رها گلی، بازم میبینمت.
سریع سرش را از کتاب بیرون میآورد و هیکل تپلش که به قد کوتاهش میآید و در آن مانتوی بلند سرمهای خوش هیکل نمودش میدهد را از روی صندلی بلند میکند و با ناراحتی میگوید:
- حیف شد امروز نتونستیم زیاد باهم صحبت کنیم.
لبخند میزنم و میگویم:
- روزای بعدی ان شاء الله.
باهم خداحافظی میکنیم و از کتابخانه بیرون میزنم. هر چند از ندیدن او، پر از دلتنگی بودم؛ ولی از ملاقات با رها احساس خوبی گرفته بودم. دختر خوبی بود. در این چند ماهی که مدام به کتابخانه پناه میآوردم با او آشنا شده بودم. گاهی باهم از روزمرگیهایمان سخن میگفتیم و گاهی بیصدا در کنار هم مطالعه میکردیم. برای منی که در زندگیام اشخاص زیادی حضور نداشتند، حضور شخص جدیدی همچون رهای دوستداشتنی، مایه خوشحالیام شده بود. با دلی گرفته و شکمی که به قار و قور افتاده است، ماشین را با تمام سرعت به سمت خانه میرانم.
از فکر رسیدن به خانه لرزی به جانم میافتد.
لعنتی آنقدر این مدت در آنجا ترس را تجربه کردهام که دیگر میشود به جای خانه، آنجا را جهنمی دیگر نامید. تلخخندی روی لبم نقش میبندد. آخر من از جهنمی به آن جهنم پا گذاشتهام. خانه پدریام به لطف مادر و برادرم از این جهنم کنونی دست کمی نداشتند. روزی که از خانه پدریام رفتم، میدانستم باید عادت کنم به تنهایی و غربت. گرچه میدانستم و میدانم هیچگاه عادت نمیکنم... با آنکه نازلی پیشم بود و است؛ ولی احساسم نسبت به دوری از خانه پدری یک طور ناجوری توصیف ناپذیر بود. من میترسیدم، بسیار هم میترسیدم و ترسم از تاریکی نبود. ترسم از اینکه کسی مزاحمم شود نبود. من همیشه از این میترسیدم که وارد خانهای شوم که کسی در آن منتظرم نیست و در خانهای زندگی کنم که هیچکس قرار نباشد درب آن خانه را بزند و به انتظارم برای آمدنش پایان دهد... .
آه آدمی عجیبترین مخلوق زمانه است. در خانه پدریام که بودم گاه با خود میاندیشدم که اگر چیزی که در طلسم خواب از سر گذراندم روزی به حقیقت بپیوندد و پدر عزیزم را از دست بدهم، چه بر سرم می آید و بدون او چگونه زندگی خواهم کرد. آه از انسان که آنقدر که نگران حال خوب و بد، سلامتی و بیماری، و مرگ و زندگی عزیزش است، فکر خودش نیست. گویا که وقتی ما کسی را دوست داریم فقط او است که آسیب پذیر است و ممکن است بمیرد و ما جاودانهایم. با بیحالی ماشین را مقابل خانه متوقف میکنم و به سمت خانه پا تند میکنم. عصر است و هوا رو به تاریکی میرود. کلید را در قفل درب میچرخانم و درب خانه باز میشود و با نازلی که در آشپزخانه سخت مشغول کار است روبهرو میشوم.
امروز چه زود از سر کار برگشته است؟ خوب هم است که آمده و آشپزی میکند. گرسنگی آه! در آن لحظه چیزی جز گرسنگی نمیفهمم. بوی غذا معدهام را قلقلک میدهد. نازلی که متوجه حضورم شده، با ذوق میگوید:
- شام ماکارونی داریم.
کنار اپن میایستم و با حالتی که گرسنگی در صدایم بیداد میکند میگویم:
- خداروشکر حداقل بین این همه بدبختی، شکممون سیر میشه.
نازلی کفگیری که در دست دارد را در بشقابی رها میکند و از روی اپن کوچک به سمت من خم میشود و میگوید:
- خوب نیستی ماهوا؟
درحالیکه به سمت تنها کاناپهای که در هال کوچکمان جای گرفته است میروم؛ اما پایینش مینشینم و با حالی زار لب میزنم:
- خوبم رفیق، فقط گرسنمه.
نازلی بیهیچ حرفی به سراغ اجاز گاز برمیگردد و لحظهای بعد با قابلمه کوچک و دو چنگال به سمتم میآید. تمام روز چیزی نخوردهام و نمیتوانم ذوقم از رسیدن غذا را کنترل کنم، جیغی میکشم و میگویم:
- آخجون عصرونه!
نازلی قابلمه غذا را مقابلم میگذارد و درحالیکه همچون من روی زمین مینشیند میگوید:
- عصرونه چیه دختر؟ این شاممونه!
با خنده چنگالم را در لابهلای ماکارونیها فرو میکنم و میگویم:
- وای باشه ناز! الآن سیر شم تا صبح اسم غذارو نمیآرم.
نازلی با خنده سر تکان میدهد و میگوید:
- امیدوارم.
غذا را با شوخی و خنده تمام میکنیم و من قابلمه خالی را به آشپزخانه میبرم و نازلی وارد اتاقش میشود تا کمی استراحت کند. قابلمه را که در سینک ظرفشویی قرار میدهم، صدای درب خانه بلند میشود. با ابروهای بالا رفته به سمت درب خانه میروم و درب را میگشایم که با دیدن محمد مافی، تازه یادم میآید خانهای که با ذوق در آن ماکارونی نوش جان کردهام، چه اوضاع هولناکی دارد. سریع از جلوی درب کنار میروم و زیرلب سلامی میدهم و میگویم:
- بفرمایید توی خونه. من دوستم رو با خبر میکنم که شما اومدین.
مافی نیز سلامم را برعکس لحن پر حرص و متشنج صبح که از او سراغ داشتم، خیلی آرام پاسخ داد و سپس درحالیکه درب خانه هنوز باز بود، قدمی به داخل گذاشت و منتظر ماند. سریع خود را به درب اتاق نازلی رساندم و تقهای به درب وارد کردم و گفتم:
- ناز! آقای مافی تشریف آوردن.
لحظهای مکث کردم و وقتی متوجه شدم پاسخی نیامد، دوباره صدایش زدم و خواستم دستگیره درب اتاقش را بچرخانم که صدای نازلی را از پشت سرم شنیدم:
- سلام جناب مافی... خوش اومدین.
خون در رگهایم یخ بسته بود وقتی داشتم رویم را به سمت درب خانه برمیگرداندم. لعنتی چطور ممکن است؟! میدانستم، میدانستم در این خانه هر اتفاق ترسناکی ممکن است بیفتد؛ اما به هیچ وجه احتمال همچون رخدادی را نمیدادم. نازلی که با همان لباسهای صبحش و با کیسههای خرید در دستش گیج منی که از وحشت ماتم برده بود را نگاه میکرد، پرسید:
- چیشده ماهوا؟ چرا رنگت پریده؟
و پیش از آنکه بتوانم دهان بگشایم و پاسخش را بدهم، احساس کردم دستی روی دستم که دستگیره درب را گرفته بودم، قرار گرفت و با شدیدترین حالت ممکن کشیده شدم درون اتاق و با ضرب بدنم به زمین برخورد کرد که باعث شد درد شدیدی در ناحیه کمر و گردنم بپیچد. صدای وحشتزده نازلی که از بیرون از اتاق نامم را بلندبلند فریاد میکشید به کنار، من حتی نفسم از ترس بالا نمیآمد. بیشتر از کشیده شدنم در اتاق وحشت نکرده بودم، بلکه از این میترسیدم که یک نازلی بیرون از اتاق بود و مبادا نازلیای که من با او تهی قابلمه ماکارونی را در آورده بودم و سپس وارد این اتاق شده بود، اکنون دوباره ظاهر شود!
جای انکار نبود، حتی نمیتوانستم تشخیص دهم که کدامشان نازلی رفیق من بود و کدامشان... نه! نمیتوانستم تصور کنم، خدایا نه! اشکهایم از وحشت گونههای استخوانیام را شستند. ترسم غیر قابل کنترل بود، من داشتم میمردم. حتی میترسیدم چشمانم را در اتاق بچرخانم و دنبال نازلیای که وارد اتاق شده بود بگردم و پیدایش کنم، یا حتی پیدایش نکنم! لعنتی چه بلایی داشت سرم میآمد؟ نازلی از پشت درب صدایم میزد و مدام از آقای مافی میخواست کاری کند. وحشت، وحشت، وحشت! هیچ احساسی جز وحشت نداشتم. حتی پس از لحظاتی دیگر حتی سردرگم نبودم و فقط میترسیدم. صدای قدمهای نامتعارفی در اتاق میشنیدم. نفسهایی ولرم لابهلای موهای سیاهِ پریشانم احساس میکردم. کسی در اتاق بود و من فاصلهای با سکته نداشتم که درب اتاق شکست و به زمین سقوط کرد. ابتدا مافی جن گیر و سپس نازلی وارد اتاق شدند و مافی کنار ایستاد و خشمگین به اطراف نگاه میکرد و نازلی نگران مرا که نمیدانم در چه حالی بودم، در آغوش گرفت.
لحظاتی بعد درون هال، درحالیکه نازلی به زور آب قند را در گلویم میریخت و من هنوز از شدت وحشت نمیتوانستم دست و پایم را تکان دهم، به سختی زبانم را روی لبهای خشکم کشیدم و زمزمهوار لب زدم:
- باید... باید از اینجا بریم... اینجا برامون امن نیست.
و صدایی در ذهنم میگفت: «دیگه هیچ جایی امن نیست!». چشمانم از گریه میسوخت. نازلی با بغض نگاهم کرد و چیزی نگفت. مافی جلو آمد و گفت:
- خونه مشکلی نداره.
فرصت نکردم سؤالاتی که پس از این حرفش، در ذهنم نقش میبستند را به زبان بیاورم؛ چون صدای درب خانه بلند شد. نازلی از کنارم بلند شد و درب خانه را گشود.
- سلام خانم نیکمنش... بابت درخواست صبحتون با دوستم مزاحم شدیم.
نه! دیگر نمیتوانستم. خدایا گنجایشم تکمیل نشده بود؟ بس نبود؟ یک محمد مافی جن گیر لعنتی مقابلم و یکی دیگر با دوست ناشناس پفیلاخورش، مقابل درب وردی خانه به نازلی سلام میکرد! این یک کابوس بود، حتم دارم بدترین کابوس عمرم بود، حتی از طلسم خوابم نیز بدتر. نازلی که حالش بهتر از حال من نبود، از جلوی درب قدمی عقب گذاشت و مافی تازه رسیده چشمش به مافی حاضر در اینجا افتاد و با صدایی بلند کلماتی نامفهوم را چند بار تکرار کرد و در یک چشم بهم زدن، مافی اول در هوا غیب شد و این آخرین چیزی بود که توان دیدنش را داشتم و سپس چشمانم روی هم افتادند و جز تاریکی، چیزی را احساس نکردم.
***
چشمانم را که گشودم خود را در اتاقی با سقف سفید دیدم. سوزش سوزنی در دستم احساس میشد و مرا به دردهای دنیای واقعی وصل میکرد. نازلی کنار تختم نشسته بود و دستم را در دستش گرفته بود. با دیدن چشمان بازم، لبخندی روی لبش نشست و گفت:
- خداروشکر به هوش اومدی... برم دکتر رو صدا بزنم.
نه، نمیخواستم برود. انکاری در کار نبود، میترسیدم لحظهای تنها بمانم و اتفاقات پیش از بیهوش شدنم دوباره تکرار شوند. پیش از آنکه بلند شود دستش را محکم گرفتم و با چشمان پر بغضم به او نگاه کردم و لبهایم را تکان دادم. گلویم خشکتر از آنی بود که حرفی بزنم. احساس میکردم بخواهم از حنجرهام استفاده کنم، گلویم کامل جرواجر میشود. نازلی که تکان خوردن لبهای خشکم را دید، لیوان آبی برایم ریخت و کمکم کرد سرم را بلند کنم و جرعهای آب بنوشم. گلویم که تازهتر شد، باز هم به سختی لب زدم:
- خونمون چیشد نازلی؟
با ناراحتی و نگرانی در چشمانم خیره شد و گفت:
- جن گیر و دوستش گفتن خونمون مشکل ماورائی داره شدیداً و قرار شد صبح روز بعد بریم خونشون برای گرفتن یه دعا.
صدای آن مافی که اول وارد خانه شده بود و گفته بود «خونه مشکلی نداره» در گوشم زنگ زد؛ اما صدایش را پس زدم و سعی کردم با سرفهای گلویم را صاف کنم.
- چه دعایی؟
نازلی که لیوان را روی میز کوچک کنار تخت اتاق بیمارستان گذاشت، کنارم روی تخت نشست و گفت:
- نمیدونم ماهوا. گفتن یه دعا بهمون میدن که بذاریمش توی خونه و دیگه سنگینی حس نکنیم.
میخواستم بگویم همین؟ سنگینی؟ کار از سنگینی گذشته بود، یعنی این را نمیفهمیدند؟ اشک از گوشه چشمم چکید و فقط گفتم:
- ناز بریم خونه، تحمل بیمارستان رو ندارم. صبح هم میریم دنبال دعا.
نازلی از جایش بلند شد و گفت:
- باشه دورت بگردم من الآن دکتر رو صدا میزنم معاینهت کنه، اگه مشکلی نبود حتماً میریم خونه و درمورد صبح و دعا هم باید بگم که از اون صبحی که جن گیر گفت بیایین دنبال دعا، دوتا صبح گذشته!
سپس بیهیچ حرف اضافهای از اتاق خارج شد. مغزم داشت سوت میکشید. «دوتا صبح گذشته!» یعنی من دو روز بود که در بیمارستان بیهوش بودم؟ خدایا.
***
بعد از معاینه، دکتر مرخصم کرد و خیلی سریع به خانه رفتیم. با آنکه دو روز بود که بیهوش بودم؛ ولی عمیقاً دلم خواب میخواست و ناچاراً باید در خانهای میخوابیدم که آخرین باری که آنجا بودم، تنها احساسی که داشتم وحشت بود. از ماشین که پیاده شدیم با خانم تقوی همسایه کمی آنطرفترمان روبهرو شدیم. حوالی نیمه شب بود و او آنجا چه میکرد؟ درحالیکه گوشهی چادر سیاهش را که طبق عادت به دندان کشیده بود، گفت:
- چه عجب دخترا، بالآخره اومدین.
گمان کردم نازلی از بیمارستان بودنمان باخبرش ساخته که گفتم:
- بله خانم تقوی، امشب مرخص شدم.
لحظهای متفکر نگاهمان کرد و سپس پرسید:
- خدا بد نده، مریض بودی دخترم؟
لبخند کمرنگی روی لبم نشاندم و گفتم:
- یکم بیحال بودم و این دو شبی که بیمارستان بودم حسابی خوب شدم.
چشمانش یک آن رنگ تعجب گرفت و گفت:
- دو شب؟
منظورش را متوجه نشدم؛ اما پیش از من نازلی پرسید:
- آره دو شب. چطور مگه خانم تقوی؟
خانم تقوی که چشمانش پر از حیرت و تعجب بودند پرسید:
- یعنی میگین شما فقط دو شب خونه نبودین؟
دیگر داشتم میترسیدم. نمیدانستم باز در چه مخمصهای گرفتار شده بودیم. نازلی پاسخش را داد و گفت:
- بله خانم تقوی عزیز، میشه بگین منظورتون چیه؟
اینبار تعجب و وحشت هردو در لحن و چشمان خانم تقوی مشخص بود.
- دخترا شما یک ماه پیش که لوازمتون رو آوردین توی این خونه گذاشتین، رفتین و دیگه برنگشتین!
خدایا او چه میگفت؟ اصلاً آن موقع شب او در کوچه چه کار میکرد؟ نتوانستم ساکت بمانم، پس سریع پرسیدم:
- یعنی چی رفتیم؟ کجا رفتیم؟ چی میگین؟
تقوی که گویا دیگر توان نداشت آن حجم از وحشت و تعجب را در ذهنش حفظ کند و از چشمانش سرازیر بودند، گفت:
- دخترا دارم جدی میگم هیچکدوم از اهالی محل شما دوتا رو توی این یک ماه اینجا ندیدن. شما فقط لوازمتون رو آوردین و بعدش رفتین تا الآن که اومدین!
نازلی که نمیدانم از ترسش بود یا عصبانیتش، دیگر اختیار صدایش را از کف داده بود بلند گفت:
- چی دارین میگین خانم محترم؟ ما هر روز و هر شب این یک ماه رو اینجا بودیم!
تقوی که دیگر بیخیال به دندان کشیدن گوشه چادرش شده بود، گفت:
- والا دخترم شما اینجا نبودین. هر شب چراغهای این خونه خاموش بودن. چند روز پیش هم با اهل محل حرف میزدم، بقال و نونوا و هیچکدوم از اهالی شما رو این یک ماه اینجا ندیدن!
دیگر تحمل شنیدن نداشتم. نمیخواستم باور کنم؛ ولی باز هم همه چیز داشت شبیه طلسم خوابم نمود میکرد. لعنتی ترس را دوست نداشتم. از اینکه فقط بترسم و در ترس غوطهور باشم خوشم نمیآمد. ترس خوب نبود، لعنتی ترس خوب نبود. کاش ترس از زمین محو میشد، ترس بدترین احساس آدمی بود.
میدانستم باید سریعتر مشکل را حل میکردیم. بیتوجه به خانم تقوی، دست نازلی را کشیدم و به سمت ماشین رفتیم.
- روشن کن نازلی، میریم دنبال دعا.
نازلی با ترس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- ساعت از دوازده گذشته ماهوا!
اعصابم متشنج بود و تحمل هیچ چیز دیگر را نداشتم. با هر قدمی که در زندگی بر میداشتم یک سنگ ماورائی به پایم گیر میکرد و این چیزی نبود که بشود با آن آرام زندگی را ادامه داد. پس بیتوجه به اعلام ساعت نازلی درب ماشین را گشودم و در آن نشستم و پیش از آنکه استارت بزنم، نازلی هم سوار ماشین شد. بیتوجه به تمام قوانین، پایم را روی پدال گاز فشار دادم که نازلی دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
- الآن دیگه داریم میریم دنبال دعا... آروم رانندگی کن.
کلافه نفسم را بیرون دادم و سرعتم را به حداقل رساندم و گفتم:
- دیگه تحمل این وضع رو ندارم.
نازلی با صدایی پر از بغض گفت:
- میدونم... منم تحمل ندارم. وای باورش برام غیر ممکنه. دیدی زنه داشت میگفت ما این یک ماه رو اصلاً توی اون خونه نبودیم!
از فکر به حرفی که زد و هیچ ایده و دلیلی برایش نداشتم، مغزم سوت کشید؛ اما پیش از آنکه بتوانم چیزی بگویم، از آینه ماشین چشمم به صندلی عقب افتاد و با دیدن خانم تقوی که با همان حالت که گوشه چادرش را به دندان کشیده بود روی صندلی عقب نشسته بود و با خونسردی به من خیره بود، با آنچنان سرعتی روی ترمز زدم که نمیدانم خوش شانسی بود یا بد شانسی که سرم به فرمان نخورد و متلاشی نشد.
- چیشده ماهوا؟
نازلی بیخبر از همه چیز، نگران مرا مینگریست و من نمیتوانستم به درستی نفس بکشم. گویا ریههایم قفل کرده بودند. نازلی شیشههای ماشین را پایین داد و به سختی هوا در ریههایم جاری شد. با وحشت نگاهی به آینه انداختم و این بار توانستم از عدم حضورش، نفس راحت کوتاهی بکشم؛ اما فقط نفس راحت کوتاهی! چون بلافاصله از پنجره سمت نازلی، سرش را وارد ماشین کرد و چنان خرناسی کشید که جیغ و گریه نازلی از وحشت گوشم را کر کرد. میدانستم اگر بمانیم هردو نفرمان سکته میکنیم، پس تمام توانم را در مغزم جمع کردم و به دست و پاییم فرمان استارت زدن ماشین را دادم و اینبار بیهیچ رحمی پایم را روی پدال گاز فشار دادم. تمام تلاشم را میکردم که به عقب و آینه های ماشین نگاه نکنم و با چیزی روبهرو نشوم. در همین حین به طرف نازلی چشم چرخاندم تا بدانم حالش چگونه است که باز هم با دیدن خانم تقوی در جای نازلی و عدم حضور نازلی، وحشت به جانم تزریق شد که چشمانم را بستم و آنچنان جیغی زدم که احساس کردم گلویم زخم شد.
- ماهوا؟ ماهی؟ خوبی؟ جیغ نکش، منم!
صدای نازلی را که شنیدم، چشمانم را با وحشت باز کردم به او خیره شدم. خودش بود، نازلیام، دوستم. خدا را شکر. به سختی نفسم را بیرون دادم و نازلی گفت:
- آروم باش خب؟ ببین رسیدیم خونه جن گیر.
در طول مسیر هرچند کوتاه، آنقدر چیزهای ترسناک تجربه کرده بودم که اصلاً نفهمیدم چطور به خانه مافی رسیدیم. هردو با شتاب از ماشین پیاده شدیم و خود را به درب خانه جن گیر رساندیم و زنگ را زدیم.
لحظاتی طولانی گذشت و سپس درب خانه آرام باز شد و قامت دو نفر با سر و وضعی بهم ریخته در قاب در ظاهر شد. مرد ناشناس پفیلاخور که دیگر واقعاً میخواستم نامش را بدانم و مدام او را در ذهنم پفیلاخور خطاب نکنم با چشمانی خوابآلود و هاج و واج نگاهمان میکرد؛ اما جن گیر چشمانش در کنار خوابآلودگی، رگههایی از عصبانیت هم در خود داشتند و وقتی دهان گشود این عصبانیت بیشتر مشخص شد.
- اینوقت شب اینجا چیکار میکنین؟
نازلی من من کرد و گفت:
- اومدیم... اومدیم دنبال دعایی که گفتین.
جن گیر مچ دستش را بالا گرفت و ساعتش را که عقربهها 1 بامداد را نشان میدادند به رخمان کشید و چیزی نگفت و فقط با عصبانیت نگاهمان کرد.
بدون گرفتن دعا و داشتن احساس امنیت محال بود به آن خانه برگردیم، پس ناچاراً لب زدم:
- میدونیم دیر وقته؛ ولی ما مجبور بودیم الآن بیاییم.
پفیلاخور خمیازهای کشید و درحالیکه از جلوی درب کنار میرفت دست جن گیر را کشید و خطاب به ما گفت:
- گرچه قرار بود دو روز پیش، سر صبح بیایین؛ ولی بفرمایید داخل حالا.
با آنکه اصلاً مناسب نمیدیدم که در خانه دو پسر جوان، آن هم آنموقع شب وارد شویم؛ ولی چارهای هم نداشتیم. ما کمک نیاز داشتیم و آنها تنها کسانی بودند که میشناختیم که شاید بتوانند کمکمان کنند.
به ناچار دنبالشان وارد خانهای که چند روز پیش هم در آن پا گذاشته بودیم و با مسائل عجیبی همچون ظاهر و غیب شدن شخصی آلوک نام و حرفهایش که گفته بود پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است و هنوز نمیتوانستم بفهمم او کی و چه موجودی بود و آیا مگر اصلا میشود شخصی در بدن شخصی دیگر گیر کند، رو به رو شده بودیم.
دقیقاً روی همان مبلهای آن روز با نازلی نشستیم و پفیلاخور پارچ آبی با دو لیوان مقابلمان روی میز کوچک گذاشت و سپس هردو رو به رویمان نشستند و پفیلاخور با بیحالیای که از لابهلای خوابآلودگیاش مشخص بود خطاب به ما گفت:
- خب خانمها... لطف کنید بگید چه اتفاقی افتاد که این موقع مجبور شدید بیایید.
در چشمانش چیزی بود که احساس میکردم اگر ادب حکم نمیکرد، حتماً میگفت: «چی باعث شد این وقت شب مزاحم خواب ناز ما بشین؟» سعی کردم افکار چرندم رو از ذهنم پس بزنم و با نگاهی به نازلی که هنوز میلرزید، تمام ماجرا را برایشان شرح دادم.
جن گیر بعد از آنکه همه چیز را شنید گفت:
- که اینطور. پس بهتره امشب همینجا بمونید.
نفهمیدم چرا اینطور میگوید و با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
- شما گفتین که یک ماه فقط توی خونه سرتون بلا میومد و امشب که از بیمارستان برگشتین، بیرون از خونه هم کلی بلا سرتون اومده. پس به خاطر خودتون ازتون میخوام امشب رو اینجا بمونین تا صبح بشه و باهم بریم خونه شما و به صورت جدیتری مشکل رو پیگیری کنیم چون دیگه فکر نمیکنم با دعا گرفتن، مشکل ماورایی خونتون حل بشه.
حرفهایش درست بود و میدانستم مشکل خانهمان بزرگ است، به چشم دیده بودم و تجربه کرده بودم شدت وحشتی که در آنجا نهفته است.
ولی باز هم صدای آن مافی اولی که آن شب وارد خانه مان شد در گوشم اکو شد: «خونه مشکلی نداره». حتی نمیدانستم با آنکه خودم در آن مشکل غوطهور بودم، باز هم مدام صدای اویی که انگار حتی واقعی هم نبود و با یک ورد کوتاه مافی اصلی، او غیب شده بود، مدام در ذهنم بولد میشد. میترسیدم باز هم هیچچیز آنطوری که به نظر میرسد نباشد. میدانستم سابقهی ماورائیام عجیبتر از آنی بود که بتوانم برای کسی تعریفش کنم؛ ولی با خود میاندیشیدم که حتماً اگر این مشکل خانه حل نشد، برای مافی تعریف کنم که در طلسم خواب چه از سر گذراندهام. در طول این یک ماه بارها و بارها با خود فکر کرده بودم که نکند باز هم مادر فرهاد مرا طلسم کرده باشد، نکند باز هم خواب باشم؟ اصلاً چرا باید با من اینکار را بکند؟ من که دیگر دور و بر پسرش نیستم، پس چرا با من چنین کند؟ و هزاران نکند و چرای دیگر. در همین حین که من درگیر افکارم بودم نازلی گفت:
- ولی ما که نمیتونیم توی خونه شما شب رو بمونیم.
مافی با حالتی که گویا از تمام جیک و پوک زندگیمان خبر دارد و برایم خیلی عجیب بود، گفت:
- مگه جز اون خونه، جای دیگهای دارین برین؟
واقعاً هم جای دیگری نداشتیم، درون ماشین که دیدیم چه اتفاقی برایمان افتاد و نازلی که کسی را نداشت و من هم خوابیدن در خیابان را به برگشتن به خانه خودمان و یا خانه پدریام که مادرم از صد مشکل ماورایی برایم مشکلتر بود، ترجیح میدادم. پس به نازلی نگاه کردم و سپس خطاب به آن ها گفتم:
- نه جایی نداریم؛ ولی اینجا موندنمون درست نیست، ما...
پیش از آنکه حرفم را تکمیل کنم مافی کتش را از روی مبل کناری برداشت و با اشارهای سمت پفیلاخور، خطاب به ما گفت:
- شما اینجا راحت باشین، ما این دوسه ساعت باقی مونده تا صبح رو بیرون میمونیم.