Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
سریع مخالفت کردم و گفتم:
- نه! این درست نیست. نمیشه که شما بهخاطر ما بیخانمان بشین.
عزم رفتن کردم و به نازلی اشاره کردم راه بیفتد.
پفیلاخور که موبایلش را از روی میز چنگ میزد همزمان گفت:
- نگران نباشین. ما یکی دوساعت میریم خونه فک و فامیلای جنمون!
ایستادم. از وحشت یک لحظه نمیتوانستم حرکت کنم. نازلی را نمیدانستم؛ ولی من چشمانم از وحشت کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند. فک و فامیلهای جنشان؟ مگر... مگر آنها خودشان جن بودند؟
با دیدن چهره وحشت زده من، پفیلاخور زد زیر خنده.
یعنی شوخی میکرد؟ چطور میتوانست با ما که از ترس به آنها پناه آوردهایم، همچون شوخیای بکند؟
جن گیر خطاب به دوستش گفت:
- رایان نترسونشون.
پفیلاخور که حالا دیگر فهمیده بودم نامش رایان است، خندهاش بلندتر شد و با بیخیالی شانه بالا انداخت.
سپس جن گیر خطاب به ما گفت:
- ما توی ماشین میمونیم. شما راحت باشین.
و پیش از آنکه ما چیزی بگویم، هردونفرشان از خانه خارج شدند. با خروجشان نازلی خطاب به من گفت:
- چه آدمای خوبین، مگه نه ماهوا؟
از نظر جسمی و روحی در وضعیتی نبودم که به کسی اعتماد کنم و یا بتوانم خوب یا بد کسی را بسنجم؛ ولی خب از کار خوب امشب شان نمیشود گذشت. واقعاً خدا خیرشان بدهد که هردو رفتند شب را بیرون بگذرانند و خانه و منبع آرامششان را برای ما گذاشتند. ما که فقط به کمکشان نیازمندیم و هزاران نفر در دنیا هستند که به هر طریق و دلیلی نیازمندند و هزاران نفر هم در دنیا هستند که بیهیچ چشم داشتی به هیچ کسی کمک نمیکنند و کار آن دو نفر برایم واقعاً قابل ستایش بود. پس به نازلی لبخندی عمیق زدم و سرم را تکان دادم و گفتم:
- واقعاً خدا خیرشون بده، باورم نمیشه توی این دوره زمونه انقدر آدم خوب پیدا بشه.
نازلی روی کاناپه فرود آمد و درحالیکه خواب از سر و رویش میبارید گفت:
- من روی این کاناپه میخوابم، تو روی اون مبل بخواب، باشه؟
چشمانم را به معنی تایید باز و بسته کردم و روی آن مبل جا گرفتم و چشمانم را بیهیچ حرفی بستم.
ذهنم پر از فکر و خیال بود و نمیدانستم به کدامشان بپردازم. از وحشت اینکه دوباره اتفاقاتی که درون ماشین و جلوی درب خانه، تکرار شوند، میترسیدم حتی بخوابم. از تصور اینکه کسی که به عنوان خانم تقوی دیدیمش، یکی از موجودات تاریک بوده است و این مدت به طور مداوم بدل کسانی که دور و اطرافمان بودند را میدیدیم، خواب از چشمانم به کل پرید. به ذهنم خطور میکرد که از کجا معلوم نازلیای که روی کاناپه اکنون خوابیده است، دقیقاً دوستم باشد و یکی از آنها نباشد؟
با صدای یاالله گفتن کسی از خواب پریدم و سریع بلند شدم سر جایم نشستم و سعی کردم انبوه گیسوانم را لای روسری مدفون کنم. نازلی هم سریع سر جایش سیخ نشست و هاج و واج اطراف را نگریست. جنگیر با ظرف بزرگ یکبار مصرفی که در دست داشت به سمت آشپزخانه رفت و پشت سرش، رایان فریاد کشید:
- هی به تیر غیب گرفتار شی ممد!
جنگیر با سرخوشی از آشپزخانه صدایش را روی سرش انداخت و گفت:
- گشنمه. بذار کلپچ بخورم.
رایان بیتوجه به ما، روی مبلی فرود آمد و غرولند کنان گفت:
- آره دیگه کلپچ بخور. وسط این همه مکافات، تو بشین کله پاچه کوفتیت رو بخور!
سپس وقتی نگاه خیره و متعجب ما را دید، گویا که توضیحی به ما بدهکار است گفت:
- باور کنید این ممد انقدر شکموئه که وقتی بحث غذا وسط باشه حتی خدا رو بنده نیست!
نازلی که گویا تازه موقعیت را درک کرده بود، با تردید نگاهی به اطراف انداخت و گیجتر از قبل سکوت اختیار کرد. از جایم بلند شدم و درحالیکه سعی میکردم کیف و موبایلم را بیابم خطاب به نازلی گفتم:
- نازلی جان! پاشو بریم.
پیش از آنکه نازلی عکسالعملی نشان دهد، مافی از آشپزخانه دوباره صدایش را روی سرش انداخت و گفت:
- بفرمایید کلپچ!
بوی لذیذ کله پاچه گرم و تازه در آن صبح نه چندان آرام، فضای خانه را تماماً در بر گرفته بود و معدهای که به یاد نمیآوردم کی و چطور به آن رسیده بودم به قار و قور افتاده بود. در همین حین نازلی همچون فنر از جا پرید و گویا در خانه پسرخالههایش است با ذوق گفت:
- ایول کله پاچه!
درحالیکه با تعجب به او مینگریستم، سریعاً خود را به آشپزخانه رساند و دقیقاً جایی که بهخاطر اپن بودن آشپزخانه در دیدم بود، روی صندلی نشست و بیدرنگ مشغول خوردن شد. رایان که این حرکت نازلی را دید، بیتفاوت به حضور من، او هم به سمت آشپزخانه رفت و همراهیشان کرد. نازلی با دهانی پر صدایم زد و گفت:
- ماهوا بیا صبحونه.
ابروهایم بالا پریدند. نازلی دقیقاً چه مرگش شده بود؟ چطور میتوانست انقدر صمیمی برخورد کند؟ با اخم سر جایم روی مبل فرود آمدم و با لحنی جدی که سعی داشتم مؤدبانه باشد گفتم:
- نازلی جان! لطفاً سریعتر صبحونهت رو میل کن که باید بریم خونه.
از فکر برگشتن به آن خانه قلبم از وحشت فرو ریخت؛ ولی صدای مافی جنگیر لحظهای به من قوت بخشید.
- خانم مهرانفر! لطفاً کمی صبور باشید و بفرمایید صبحونه و بعدش من هم برای بررسی هرچه بیشتر خونه، باهاتون میام.
بیتوجه به دعوتش برای پیوستن به میز صبحانه، ذهنم در انبوهی از سؤالات غوطهور شد. نمیدانستم اویی که گفته بود یک دعا به ما میدهد، حالا چرا اصلاً میخواست با ما بیایید؟
بلند شدم و کمی جلوتر رفتم. کنار اپن ایستادم و درحالیکه دلم برای کله پاچه ضعف میرفت، خیلی جدی سؤالم را خطاب به او پرسیدم:
- شما گفته بودین یه دعا به ما میدین، پس چرا الآن میخواین با ما بیایید برای بررسی دوبارهی خونه؟
مافی فقط لحظهی کوتاهی دست از خوردن کشید.
- دیشب توضیح دادم.
سپس دوباره مشغول خوردن شد. اوه لعنتی بله! یادم آمد. لعنتی چرا انقدر دیر یادم آمد؟ نکند در این وضع هولناک زندگیام، مغزم نیز دچار اختلال شده است؟ کلافه چشم میچرخانم و به نقطه نامعلومی از خانهشان خیره میشوم. آن سه نفر دیگر چیزی نمیگویند و یک دل سیر کله پاچه میخورند و من به یاد آخرین باری میافتم که کله پاچه خوردهام. حدوداً دو ماه پیش. در اولین قرارم با او، در طلسم خواب... .
تازگیها با خود میاندیشم که حالا که او مرا نمیشناسد کاش بشود من هم او را نشناسم و فراموشش کنم. میدانم شدنی نیست؛ ولی حداقل تلاشم را بکنم. آه تلاش برای فراموشی از خود فراموشی هم غمانگیزتر است. بغض در گلو و اشک در چشمانم حلقه میزند و به این میاندیشم که روزهای پیش در کتابی خوانده بودم: «وقتی خیلی تلاش میکنی کسى رو فراموش کنی، خود این تلاش به یه خاطرهی فراموش نشدنی تبدیل میشه و اونموقع این رو هم بايد تلاش کنی فراموش کنی... .»
***
هر چهار نفر مقابل خانه ایستادهایم و نازلی درب خانه را میگشاید و در همین لحظه دختری که سینیای در دست دارد با موهای بلوندی که از زیر شال سیاهش که با لباسهای سیاهش ست هستند، به بیرون میجهند، به سمت ما میآید. وقتی به ما میرسد با احترام میایستد و درحالیکه غم و اندوه در صدایش و اشک در چشمانش مشهود است، به ما حلوا تعارف میکند.
- بفرمایید.
نازلی که درب را گشوده، حالا بهجای ورود به خانه، به دختر نزدیک میشود و میگوید:
- تسلیت عزیزم الهی غم آخرتون باشه.
و سپس بشقابی حلوا از داخل سینی برمیدارد. دختر عزم رفتن میکند. نمیدانم نازلی آن دختر را میشناسد یا نه؛ ولی از نظر من او ته شباهتی در چشمان و صورتش به کسی دارد که اکنون هرچه به ذهنم فشار میآورم بهخاطرم نمیآید.
- طفلی معلوم نی مامانش بوده اونی که فوت شده یا چیکارهش که انقدر حالش بده.
با صدای رایان به سمتش میچرخم و با تعجب میپرسم:
- شما از کجا میدونین اونی که فوت شده اصلاً خانم بوده که میگین مامانش بوده؟
دستی به ته ریش بورش میکشد و همچون همیشه با لحن بیخیالش میگوید:
- حالا شاید مامانش نباشه چه میدونم! وقتی توی کوچه وارد شدیم روی اعلامیه در خونه همسایهتون اسم مرحومه خانم فرنگیس تقوی نوشته شده بود.
یک لحظه احساس کردم گوشهایم درست نشنیدند! خانم تقوی فوت شده بود؟ همان خانم تقوی که دیشب... .
پیش از آنکه بتوانم افکارم را هضم کنم، مافی از رهگذری پرسید:
- ببخشید! این همسایه کناری یعنی خانم تقوی کی فوت کردن؟
مرد جوانی که تا به حال او را ندیده بودم با تعجب به ما نگریست و سپس گفت:
- امروز هفتمشونه.
مافی زیر لب میگوید:
- خدا رحمتش کنه.
مرد جوان بیهیچ حرفی به راهش ادامه میدهد و من سریع وارد خانه میشوم و در سکوت به این میاندیشم که زنی که دیشب مقابل خانه دیدمش و لحظاتی با او همکلام شدم و سپس در ماشین چند بار با حالتی هولناک دیدمش، هفت روز پیش فوت کرده است و یعنی ما با یک... یک روح روبهرو شده بودیم؟ خدای من... زبانم هیچ که حتی افکارم نیز بند آمده بودند. چشم چرخاندم به آن سه نفر که باهم وارد خانه شدند نگریستم. پیش از آنکه فرصت کنند درب خانه را پشت سرشان ببندند، درب با ضرب بسته میشود. رایان لعنتی زیر لب فرستاد و محمد مافی با خونسردی عجیبش گفت:
- سعی کنید آروم باشین.
سپس سعی کرد درب خانه را باز کند؛ ولی درب آنچنان محکم بود که به دلم افتاده بود زور هیچکداممان به باز کردنش نخواهد کشید. در همین حین خانه و تمام لوازمش با شدت زیادی شروع به لرزیدن کردند. نمیدانم چرا رایان چهارزانو روی زمین نشست و چشمانش را بست و مافی بیهیچ حرفی به اطراف خیره شده بود. نازلی نزدیکم آمد و دستم را محکم گرفت و با صدای لرزانش گفت:
- باز چه بلایی سرمون میاد ماهی؟
نتوانستم به نازلی پاسخی بدهم؛ چون زبان و گلویم از وحشت خشک شده بودند و احساس میکردم هر آن ممکن است قلبم از حرکت بایستد. صدای ناله کوتاه و سپس صدای نالههایی شدیدتر و بلندتری از لابهلای دیوارهای خانه شروع به کر کردن گوشمان کردند. نالهها عمیق و سوزان بودند، گویا که دیوارها در یک آتشسوزی شدید گرفتار هستند. با صدای مافی که وردی را زیر لب زمزمه میکرد، با وحشتی که تکتک سلولهایم را در بر گرفته بود، چشم چرخاندم به دیوارها و متوجه خونریزیشان شدم. لعنتی باز هم!
نازلی هم که متوجهشان شده بود، جیغی از وحشت کشید و خودش را بیشتر به من چسباند. در همین حین رایان چشمانش را گشود و از روی زمین بلند شد و گفت:
- فکر کنم راهش رو پیدا کردم که چطور بریم بیرون.
پیش از آنکه کسی فرصت کند چیزی بگوید یا چیزی بپرسد، رایان به سمت درب خانه حرکت کرد که آنچنان خانه لرزید که گویا در یک زلزله واقعی گرفتار هستیم. رایان لحظهای مکث کرد و دوباره به سمت درب قدمی برداشت؛ ولی باز هم شدت لرزش خانه روی هزار رفت و اینبار رایان با تردید لب زد:
- نکنه واقعاً زلزلهس؟
مافی با خونسردی گفت:
- نه! کار اوناست.