انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

دکتر بی‌حرف سری تکون داد و من از اتاق خارج شدم، ویلیام با دیدنم جلو اومد:
-از کارهایی که می‌کنی مطمئنی؟
-تو که این‌قدر ترسو نبودی ویلی!
-از کیان خان باید هم ترسید!
-اون وقت از دختر کیان خان چی؟
خیره نگاهم کرد که پوزخندی بهش زدم و آروم زمزمه کردم:
-باید یه کمک دیگه هم بهم بکنی، یه مخفیگاه امن لازم دارم تا چند روزی مایکل اون‌جا پنهون بشه به اندازه‌ای که سرپا بشه و بتونه از جاش بلند بشه و مهم‌تر از اون این‌که باید پاسپورتش رو گیر بیارم و بلیط هواپیماش رو بگیرم و بفرستمش بره!
-من همچین جایی سراغ ندارم!
-ویلی!
پوفی کشید که ادامه دادم:
-یک‌بار ازت یه چیزی رو خواستم حالا هی برای من اِفاده بیا!
-باشه می‌برمش اما تو رو به تموم مقدساتی که می‌پرستی زودتر ردش کن بره من از کیان خان و
خشمش می‌ترسم بفهم این رو!
-باشه اَه!
-خانم بیاید کار من تمومه!
با صدای دکتر زود وارد شدم و ویلیام موند بیرون، تمام زخم‌های صورتش شسته و تمیز و باند پیچی
شده بود و دراز کشیده بود روی زمین، تا موقع بهبودی خطری نداشت پس نیازی نبود که بسته
بمونه.
-چی شد دکتر؟
-حالش تا چند روز آینده کاملا خوب می‌شه فقط چند مورد دارو نوشتم که حتما تهیه کنید و به موقع همه رو بدید تا بخوره، استراحت کنه و فعلا راه نره فقط باید بخوابه، بعد از این‌که زخم‌هاش بهتر شد دیگه مشکلی نمی‌مونه!
-به نظرتون چقدر طول می‌کشه تا خوب بشه کامل؟
-عرض کردم نیازی به بهبودی کامل ندارن فقط در حدی که زخم‌هاش بسته بشه چون چندتاییش
بخیه شده، بعد از این‌که کمی بهتر شد می‌تونه راه بره و بعد از یه مدت بره بخیه ها رو بکشه!
-ممنون.
از جا بلند شد که رو به نگهبان گفتم:
-یه پول درست و حسابی بهش بده و تاکید کن حرفی به هیچ‌کس نزنه!
تعظیمی کرد و به همراه دکتر بیرون رفتن که ویلیام داخل شد و نسخه رو برداشت:
-من می‌رم دنبال تهیه داروها و آوردن پاسپورتش و شناسنامه و بقیه چیزایی که برای رفتنش لازمه، تا من بر می‌گردم حاضرش کنید چون داریم به صبح نزدیک می‌شیم و تا کمتر از سه ساعت دیگه اهورا بیدار می‌شه و این یعنی خطر!
سرم رو تکون دادم و رفت، جلو رفتم که نگهبان وارد شد:
-خانم چیزی لازم ندارید بیارم براتون؟
-این‌جا خون دارید؟
چشم‌های نگهبان گرد شد:
-خون برای چی خانم؟
-بهش نیاز دارم، نکنه باید همه چیز رو برای تو توضیح بدم احمق؟
-نه نه الان می‌رم براتون میارم!
-پس یه آبمیوه خنکم بیار بدیم بهش بخوره.
-چشم.
پس از رفتنش چشم‌های مایکل باز شد، صندلی رو جلو کشیدم و بالای سرش نشستم:
-خب مایکل خان هم که به هوش اومدن!
 
-زندگیم رو مدیونتم مطمئن باش برات یک روزی همه‌ی این محبت‌ها رو جبران می‌کنم!
پوزخندی زدم:
-برای همین اون‌جوری باهام رفتار کردی اون‌شب؟
-متاسفم دل آسا، تو از خیلی چیزها خبر نداری من... من...!
-تو چی؟ حرف بزن!
-من دوستت دارم نمی‌خواستم از دستت بدم تو تنها کسی بودی که من از حرفه‌ام که مدلینگ باشه بیشتر دوستش داشتم تو نمی‌دونی که من از وقتی وارد شغلم شدم قسم خوردم که هیچ‌وقت ازدواج نکنم و کسی رو دوست نداشته باشم چون برای من فقط و فقط کارم مهم بود، ولی از وقتی عکس‌هات رو دیدم و شناختمت بی اختیار دلم رو برات دادم و برام شدی خاص، به سختی کشوندمت سمت خودم و آوردمت توی حرفه خودم دلم می‌خواست کم کم تو بهم علاقه‌مند بشی و به این طریق بتونم برای خودم کنم تموم تو رو، چون می‌دونستم تا خودت پافشاری نکنی محاله کیان خان تک دخترش رو که این قدرم بهش وابسته‌اس به من بده، درسته که خب منم کم آدمی نبودم ولی بالاخره شماها توی نیویورک بی‌نهایت محبوب و مشهورید خصوصا تو که زیباییت زبانزد خاص و عامه برای همین اون شب دلم می‌خواست که به هر طریقی شده نگهت دارم و برای خودم و قلبم حفظت کنم اما نمی‌دونستم با این‌کار فقط تو رو برای همیشه از خودم دورت می‌کنم، باورم نمی‌شه که خودم با دست‌های خودم تو رو از قلبم بیرون انداختم و دورت کردم و جدا!
با تعجب گوش می‌دادم به گفته‌هاش که سکوت کرد، تا اومدم حرفی بزنم نگهبان با دو کیسه خون و یک بطری آبمیوه وارد شد که بلند شدم و به مایکل اشاره کردم:
-خون‌ها رو بریز روی قلبش!
نگهبان در حالی‌که هنوز هم آثار بهت توی صورتش نمایان بود شروع کرد به انجام کاری که بهش
سپرده بودم و مایکل با لبخند گرمی زمزمه کرد:
-می‌دونم نقشه‌ات چیه!
ماشه اسلحه رو کشیدم و نگهبان کنار ایستاد، اسلحه رو گرفتم سمتش و رو به نگهبان گفتم:
از من عکس بگیر با اون دوربینی که اون‌جاست!
×××
وارد عمارت شدم و خودم رو آروم به داخل اتاقم رسوندم، لباس‌هام بوی خون می‌داد و حالم رو حسابی بهم زده بود.
نگاهی به ساعت انداختم، نیم ساعت تا بیدار شدن اهورا مونده بود، گوشیم رو در آوردم و با ویلیام
تماس گرفتم:
-چه خبر ویلی؟
-خیالت راحت همه چیز اون‌طوری پیش رفت که خواسته بودی، مایکل الان پیش مامان بزرگمه و
توی یه شهر دیگه آمریکا هستن که بلیطش رو هم ثبت کردم تا چند روز دیگه می‌تونه خیلی راحت
بره، اون دو تا نگهبان و دکتر رو هم با پول هنگفت و البته تهدید خفه کردم و بهم قول دادن باهامون
همکاری کنن بهتره توام حواست رو جمع کنی ممکنه پدرت به خاطر علاقه‌ی زیادی که بهت داره حرف‌هات رو خیلی زود و صریح باور کنه اما اهورا خیلی زرنگه و به این سادگی‌ها داستان من و تو و
نگهبان‌ها رو قرار نیست باور کنه!
-تو نگران اون نباش، اهورا هر چقدرم که زرنگ باشه جرأت نداره بدون اجازه‌ی پدر کاری بکنه و یا سرخود دنبال دردسر بره من خودم مراقب اوضاع هستم.
-حله، منم دارم میام اون‌جا امروز عصر باید بری استودیو فراموشت نشه!
-وای خوب شد یادم انداختی باشه پس منتظرتم.
گوشی رو قطع کردم و تموم مکالمه‌ها و اس ام اس ها رو هم پاک کردم و لبخند رضایت نشست روی
لبم!
×××
-پدر متاسفانه حامل خبری براتون هستم که فکر نکنم زیاد واستون خوشایند باشه!
لرزه‌ی خفیفی بر بدنم نشست، شروع شده بود داستان مایکل، من باید قوی می‌بودم، مامان سوهان رو روی ناخنش کشید و به پدر که خونسرد به اهورا که حامل خبر بود خیره شده بود نگاهی کرد و گفت:
 
آخرین ویرایش:
-خب می‌دونی که تا اجازه صحبت ندی خبرش رو نمی‌گه پس معطل چی هستی؟!
توی دلم خندیدم، مامان چقدر خوب همه اعضای خونه رو شناخته بود و با روحیاتشون آشنا بود!
-چی شده اهورا؟!
-مایکل نیست!
پدر به شدت از روی مبل بلند شد و با صدای فریادش مامان گوش‌هاش رو محکم گرفت:
-چی؟ یعنی چی که مایکل نیست؟ پس اون دو نگهبان احمق اون‌جا چه غلطی می‌کردن؟!
اهورا پوزخندی زد و به من خیره شد، اجازه ندادم بیش‌تر از این صحبت کنه چون مطمئنا حرف‌هاش
به نفع من نمی‌شد!
-مایکل رو من کشتم!
مامان جیغی کشید و بیهوش شد، پدر با حیرت برای اولین‌بار به من زل زد و اهورا اخم کرد.
ایستادم:
-اون به من قصد تجاوز داشت، خواست وارد حریم شخصی من بشه، پس این حق من بود که انتقامم رو ازش بگیرم نه شماها!
امیلی دستپاچه وارد شد و به همراه دو خدمتکار دیگه مامان رو توی حالت بیهوشی بیرون بردن، پدر
هنوز هم توی شوک بود که ویلیام رو صدا زدم:
-بله مادمازل، امری بود؟!
-فلش رو بهTV وصل کن!
ویلیام با دلهره جلو رفت و پس از وصل فلش صحنه‌های دلخراش اون شب رو آورد، پدر و اهورا
مات شده بودن به عکس‌هایی که از من موقع کشتن مایکل گرفته شده بود و من خوشحال بودم که تونسته بودم گولشون بزنم:
-من دختر شما هستم پدر، شما یادم دادید که همیشه حقم رو خودم بگیرم نه این‌که بسپارم به دیگران مگه نه؟ خب حالا چرا پس این همه شوکه شدید؟ من اون کاری رو انجام دادم که شما یک عمر ازم خواسته بودید، حقم رو گرفتم با همین دست‌های خودم!
اهورا با شک نگاهم کرد:
-جنازه‌اش کجاست؟
-جایی که کسی نتونه گیرش بیاره هیچ‌وقت!
اهورا نگاه کوتاهی به پدر انداخت و با اخم پرسید:
-گفتم کجاست؟
-توی یه رودخونه بیرون از شهر!
-همدست‌هات کیا بودن؟
-تو داری من رو بازجویی می‌کنی؟!
-واسه کسی که سرخود شده و کارای گنده می‌کنه چون خیال می‌کنه به حد کافی به عقلانیت رسیده و بزرگ شده آره باید بازجویی بشه!
با عصبانیت زیادی اومدم جوابش رو بدم که پدر فریاد زد:
-بس کنید، دل آسا این سوالاتی که اهورا داره ازت می‌کنه تماما سوالات منم هست پس بدون حرف
اضافه جوابش رو بده، کم نیست تو تک دختر کیان خان آدم کشتی اونم کسی که این‌قدر توی نیویورک معروفه و مشهور ، باید تا قبل از این‌که گند قضیه در بیاد و طرفداراش آوار بشن روی سرمون همه چیز رو جمع و جور کنیم.
کمی جلو رفتم:
-یعنی چی؟ شماها خودتونم قرار بود مایکل رو بکشید حالا من کارتون رو راحت‌تر کردم و برای همیشه شرش رو کم کردم پس چه فرقی می‌کنه؟!
اهورا پوزخندی زد و کنارم ایستاد:
-حالا فهمیدی وقتی می‌گم هنوز به حد کافی بزرگ نشدی توی این‌کار چرا می‌گم؟ چون خیلی مونده بتونی توی این کار حرفه‌ای بشی سرکار خانوم!
 
سپس بازوم رو گرفت و ادامه داد:
-ما خودمون اون لجن رو نمی‌کشتیم می‌بردیمش خارج از شهر و با خریدن یه آدم دستور کشتنش رو بهش می‌دادیم و بعد از این‌که مایکل رو می‌کشت این‌بار تهدیدش می‌کردیم که اگر نره خودش رو به عنوان قاتل مایکل معرفی کنه قتل عامش می‌کنیم و تموم اعضای خانواده‌اش رو از بین می‌بریم اونم با این تهدید سریع خودش رو معرفی می‌کرد و با این‌کار پرونده‌ی مایکل برای همیشه بسته می‌شد اما حالا و با این‌کار تو...!
با حیرت بهشون نگاه می‌کردم، واقعا این پدر و برادر من بودن؟!
مامان حق داشت عصبی بشه و بریزه به هم، این‌ها داشتن به کجا می‌رفتن؟
این همه حساب شده عمل می‌کردن تا هیچ‌وقت هیچ‌کس نتونه آتویی ازشون به دست بگیره و گیر
پلیس بیفتن!
واقعا من نمی‌تونستم برای این‌کاره شدن تا این‌حد بی وجدان و کثیف باشم!
با صدای پدر از افکارم بیرون کشیده شدم:
-حالا متوجه حقایق اطرافت شدی بانو؟
اهورا باز پرسید:
-حالا بگو کیا توی این‌کار بهت کمک کردن؟
-فقط دو نگهبان، دیگه کسی اون اطراف نبود!
-بسیارخب، تو می‌تونی بری فقط از این به بعد خیلی مراقب خودت باش و دیگه سرخود احساس زرنگی و تکامل نکن!
با حرص نفسم رو بیرون فرستادم و از سالن خارج شدم!
×××
از اون موضوع تقریبا تونستم به راحتی جون سالم به در ببرم ولی مامان به طور کامل باهام قهر کرد و به وضوح گفت که مایل نیست من رو ببینه منم اصرار نکردم، اگر مامان می‌فهمید که من چه‌کاری رو انجام دادم هنوز ازم ممنون هم می‌شد.

مایکل پس از بهبودی نسبی توسط بلیطی که ویلیام براش گرفته بود برای همیشه از نیویورک رفت و من یک نفس راحت کشیدم.
بعد از گذشت تقریبا یک‌ماه از اون موضوع پدر اعلام کرد که برای قرارداد با ایران که بالاخره زمانش رسیده بود باید به ایران می‌رفت و چون اهورا حضورش توی عمارت الزامی بود، مجبور شد از من تقاضای همراهی بکنه که البته منم اصلا مایل نبودم که این‌جا رو ترک کنم ولی وقتی پدر تقاضا می‌کرد رد کردنش غیرممکن بود!
مامان هنوز هم باهام سرسنگین برخورد می‌کرد و من رو با بعضی از حرف‌های سنگینش آزار می‌داد.
اون‌روز بالاخره روزی بود که قرار بود برای بستن قرارداد به ایران بریم و توی شهری به نام "تهران"
این قرارداد بسته می‌شد!
از صبحش امیلی مشغول جمع آوری لوازمم بود و من بدون هیچ حرف یا حرکتی روی تختم نشسته
بودم و زل زده بودم به فضای بیرون عمارت که در سکوت کامل فرو رفته بود.
بعد از خوردن ناهار من و پدر و ویلیام توسط راننده پدر راهی فرودگاه شدیم و من با اخم‌هایی درهم
کشورم رو ترک کردم.
×××
داخل بهترین هتل شهر اتاق رزرو شده بود برای موندنمون تا موقعی که قرار بود قرارداد بسته بشه و من بدون هیچ واکنشی یا هیجانی اتاقی که بهم تعلق گرفته بود رو دیدم و چون اهمیت زیادی برام
نداشت بدون مخالفت قبولش کردم و خدمه لوازمم رو داخل اتاق چیدن!
سختی‌های زیادی داشت زندگی در این‌جا، اولین سختی پوشیدن یک پارچه بود به نام روسری که
برای پنهان نگه داشتن موها استفاده می‌شد و پدر برام توضیح داد که چون این‌جا یک کشور کاملا
مسلمان و تحت نظر علمای دینی هست باید پوشش و حجاب اسلامی هم رعایت بشه و هنوز برام
گفت که تهران چون شهر بزرگی هست کسی زیاد هم در قید این چیزها نیست وگرنه در شهرهای دیگه خانم‌ها باید از پارچه‌ی مشکی رنگی به نام چادر که تمام قامتشون رو در برگرفته هم استفاده کنن و همین‌طور از مانتوهای بلند و چیزهای دیگه که فرصت نشده بود پدر کاملا توضیح بده منم اصلا کنجکاوی نکرده بودم!
پوفی کشیدم، واقعا چطوری توی گرمای تابستان باید این‌همه چیز باهم پوشید در حالی‌که با یک
تیشرت و شلوار می‌شه از هوا لذت برد!
در هر حال هر کشوری آیین و رسم و رسومات خاص خودش رو داره...!
×××
 
به همراه پدر و ویلیام برای دیدن شرکت و کارخانه‌ی طرف قرارداد باید می‌رفتیم.
به سختی از تخت خوابم دل کندم، الان دو روز بود که داخل ایران بودیم و دیروز رو کامل اجازه داده بودن که استراحت کنیم و از امروز کار رو تقریبا شروع کنیم.
ویلیام دیروز رفته و برام چندین مانتو و روسری گرفته بود که از مارک‌دار ترین و بهترین اجناس بودن و من حالا مشغول حاضر شدن بودم.
پس از خوردن صبحانه لذیذی که توسط خدمه هتل به سوییت‌مون آورده بودن از هتل خارج شدیم و
ویلیام در کنارم مثل بادیگاردها قدم بر می‌داشت:
-من رو قرار نیست دزد بگیره ببره که این‌جوری اطرافم می‌پلکی‌ها!
ابروهاش رو بالا انداخت:
-متاسفانه بعد از اون ماجرایی که با مایکل پیش اومد کیان خان دستور دادن چشم ازت برندارم اگر
هم که مخالفت یا اعتراضی داری می‌تونی به خودشون بگی من فقط دستور ایشون رو اجرا می‌کنم!
با حرص نگاهش کردم که لبخند عمیقی بهم زد و من روم رو ازش گرفتم.
با رسیدن به محل قرار با هدایت کارکنان مخصوص شرکتِ مقابل به داخل رفتیم.
بعد از ورود به اتاق بزرگی که پر از میز و صندلی‌های مختلف بود پشت میزی که نسبت به بقیه بزرگ‌تر بود، نشستیم و خدمه مشغول پذیرایی شدن که پدر بی‌حوصله رو به یکی از خدمه که مرد جوان و البته هیزی بود و مدام نگاهش به اندام من بود گفت:
-لطفا برید به روئساتون بگید که ما برای بستن قرارداد اومدیم نه پذیرایی شدن!
پوزخندی زدم که مرد جوان پس از تعظیم کوتاهی اتاق رو ترک کرد و هنوز دقایقی نگذشته بود که گروهی از مردها به همراه پنج خانم شیک وارد اتاق شدن، خوشم اومد پدر خوب جذبه داشت و البته ترس از دست دادن قرارداد با شرکت ما، باعث شده بود کسی جرات اعتراض نسبت به دستوراتش رو به خودش نده!
پس از احوال‌پرسی‌ها و صحبت‌های معمولی دور میز نشستن، البته من به خودم سخت نگرفتم و
همون‌جور نشسته باهاشون دست دادم که البته از سرشونم زیادیه به قول مامان!
بستن قرارداد به خوبی طی شد اما مشکل این بود که ما باید در ایران یک شعبه از شرکت رو تاسیس
می‌کردیم یعنی باید به نحوی برای ایران یک نماینده قابل اعتماد و مطمئن می‌فرستادیم که البته فرقی نمی‌کرد توی کدوم شهرهای ایران باشه فقط حتما باید داخل کشور می‌بود تا این قرارداد بتونه بسته بشه!
پدر مهلت خواست تا روی این مسئله فکر کنه اما من دلم می‌خواست همون موقع بگم که این شرط رو کاملا رد می‌کنم حتی اگر به بهای از دست دادن این قرارداد هنگفت تموم می‌شد واسم کوچک‌ترین ارزشی نداشت!
از شرکت با بدرقه‌ی رئیس ها خارج شدیم و بعد از سوار شدن با غیظ گفتم:
-پدر برای چی ازشون مهلت خواستید؟ ما نمی‌خوایم توی ایران کوچک‌ترین رابطی داشته باشیم اونا
با این حرفشون کاملا به ما فهموندن که بهمون اعتماد ندارن و می‌ترسن که از قراردادشون سواستفاده کنیم!
-تو خودت باشی بدون رابط قوی که به عنوان گروگان بتونی ازش استفاده کنی قرارداد می‌بندی دل آسا؟!
-خب...نه، اما شما و شرکتتون هر کسی و هر چیزی نیستید، این شرکت توی خاورمیانه مشهوره پس
چه نیازی به رابط وقتی اعتبارتون جهانیه؟
-در هر حال این‌جا هم ایرانه و مردم این کشور دارای هوش سرشاری هستن که بی‌گدار به آب نمی‌زنن، من حق رو بهشون می‌دم که نگران دارایی هنگفت‌شون باشن پس حالا تصمیم با ماست که این ایده رو بپذیریم یا این که کلا قید این قرارداد رو بزنیم!
 
-خب این‌که معلومه، باید رد کنیم!
-نه!
با بهت نگاهی به صورت جدی پدر انداختم:
-چی؟!
-خب می‌تونم یک شرکت این‌جا تاسیس کنم هم شهرتم بیشتر می‌شه هم پولم و هم این‌که این قرارداد رو هم از دست نمی‌دیم!
-اما پدر من دلم نمی‌خواد ما هیچ صنمی با این‌جا داشته باشیم چرا می‌خواید روابط رو با این‌کارتون بیشتر کنید؟
-چرا نمی‌خوای؟ مگه این مردم بهت بدی کردن دل آسا؟
اخم عمیقی صورتم رو در بر گرفت، دلم نمی‌خواست پیله‌ی سخت خودم رو باز کنم و حال و احوال دلم رو برای کسی تشریح کنم اما چطوری باید پدر رو قانع می‌کردم؟
بدی نکردن؟
چه گناهی بالاتر از این‌که یک عمر من در حسرت داشتن یک فامیل، یک آشنا و یک هم خون
سوختم و دم نزدم؟
چه گناهی بالاتر از تنهایی‌هام؟
حسرت داشتن خیلی چیزهایی که می‌تونستم در کنار خانواده‌ام داشته باشم و نداشتم و هنوز هم
ندارم!
پس پدر بدی دیدن رو توی چی می‌دید؟!
-دیدی سکوت کردی چون واقعا بدی از این مردم ندیدی، پس نباید هم مشکلی با این قرارداد
داشته باشی!
نه نمی‌شد، پدر تصمیم خودش رو گرفته بود و مسلما توضیحات منم تغییری در طرز تفکراتش ایجاد نمی‌کرد پس چرا بیخودی خودم رو خسته کنم؟
سکوتم رو ادامه دادم و اجازه دادم هرکاری که دلش می‌خواست رو انجام بده.
×××
با برگشتن‌مون به نیویورک احساس کردم خونی تازه درون رگ‌هام جریان پیدا کرده، من توی ایران به آدم‌هایی نزدیک می‌شدم که ای کاش هرگز توی سرنوشتم نبودن الاقل تا این حد احساس حقارت
نمی‌کردم!
این برگشتن به قول پدر موقتی بود چون اومده بود تا در مورد قرارداد و اون شرط شرکت مقابل با اهورا مشورت کنه و همچنین با معاونین شرکتش تا ببینن که این ایده خوبه یا این‌که نه، و تنها من می‌فهمیدم که تمام این‌ها نقشه‌ی پدره و برای خالی نبودن عریضه اون‌ها رو میاره داخل حریم خودش و ازشون نظرشون رو می‌پرسه ولی در آخر اونی که تصمیم نهایی رو می‌گیره تنها خودشه و بس!
روی هم رفته یک هفته داخل ایران مونده بودیم و من اصلا از هتل خارج نشده بودم جز برای بستن
قرارداد چون تمایلی به گشت و گذار نداشتم و جایی هم بلد نبودم، دلمم نمی‌خواست ویلیام رو دنبال خودم راه بندازم و اینور اونور برم.
یکی دیگه از آهنگ‌هامم بالاخره تائید شد و بیرون اومد، با تموم وجودم احساس سبکی می‌کردم و
هر بار که یک آهنگ می‌خوندم می‌تونستم نیمی از دردهام رو توی قالب شعرهام بدم بیرون!
یک مدت می‌شد که از هارپر خبری نداشتم برای همین هم بهش زنگ زدم و متوجه شدم ناراحته و
این مدت هم بی‌حوصله بودنش باعث شده بوده که به کل خودش رو توی اتاقش حبس کنه و حتی
برای دیدن منم نیاد.
قرار شد همدیگه رو توی {موزه متروپولیتن} ملاقات کنیم، این موزه یکی از بزرگ‌ترین و مشهورترین موزه‌های جهانیه که در ضلع شرقی سنترال پارک نیویورک و خیابان پنجم واقع شده.
توسط ویلیام به اون‌جا رفتم و جلوی ورودی منتظرش موندم که دقایقی بعد رسید و باهم داخل موزه شدیم و ویلیام جهت پرداخت پول بلیط ورودی موزه، تنهامون گذاشت و مهم‌تر این‌که نیازی هم بهش نبود!
 
آخرین ویرایش:
قدم زنان جلو می‌رفتیم که هارپر برای دفعه‌ی هزارم با دستمال کاغدی دماغش رو گرفت و فین فینش توجه چندین مردی که در اطراف موزه قدم می‌زدن رو به خودش جلب کرد!
-نمی‌خوای توضیح بدی که چی باعث شده به این حال و روز بیفتی؟!
-اگر بگم باور نمی‌کنی!
-حالا تو بگو اون وقت خودم تصمیم می‌گیرم که باور کنم یا نه.
-عاشق شدم دل آسا!
با صدای بلند زدم زیر خنده:
-عجب، دختر توی ناراحتی‌هاتم دست از شوخی بر نمی‌داری؟
با حالت بی‌روحی زل زد بهم:
-اولا من کاملا جدی گفتم بعدشم چه عجب ما خنده‌ی تو رو هم دیدیم!
ساکت شدم و با تعجب گفتم:
-عاشق کی شدی حالا؟
روی یه صندلی نشست، در کنارش نشستم که آهی کشید:
-عاشق یه مرد اصیل ایرانی!
-چی؟!
-ای بابا چرا داد می‌زنی؟ کر شدم!
با عصبانیت بازوش رو گرفتم:
-تو بیخود کردی که عاشق شدی اونم عاشق یک ایرانی، تو می‌دونی داری تو چه باتلاقی فرو می‌ری؟ عاشقی هزار جور دردسر داره هزار جور سختی و بدبختی، هرچه زودتر خودت رو نجات بده قبل
از این‌که بیش از این فرو بری!
-نمی‌تونم، خیال می‌کنی این مدت کجا بودم؟ نمی‌بینی چقدر لاغر شدم، خودم رو حبس کرده
بودم تا بتونم با این موضوع کنار بیام و از سرم بیفته ولی نمی‌تونم کشش خاصی نسبت به اون مرد پیدا کردم که اذیتم می‌کنه!
-اذیتت می‌کنه؟ نه هارپر هنوز مونده اذیت شدن‌هات، هیچ می‌دونی تو باید به طور کل این آزادی که این‌جا داری رو بذاری کنار؟ چون ایران یک کشور اسلامیه و تو نمی‌تونی آزادانه داخلش بچرخی
و هزارمسئله دیگه، در ضمن باید برای همیشه بری و اون‌جا زندگی کنی، به این چیزها هم فکر کردی یا فقط عاشق شدی؟!
با اخم از جا بلند شد:
-یه جوری حرف می‌زنی انگار که من از عمد خواستم عاشق اون مرد بشم، چیزی دست من نبود بی اراده به دلم نشست دیگه تو اون لحظه هنگ کرده بودم اون‌وقت تو می‌گی به این چیزها فکر می‌کردی بعد عاشق می‌شدی؟!
با ناراحتی از موزه بیرون رفت، پوفی کشیدم و به دنبالش بیرون رفتم:
-صبرکن صحبت کنیم!
-تو صحبت نمی‌کنی دل آسا، تو فقط سرزنش می‌کنی!
هم‌گام باهاش راه افتادم که ادامه داد:
-تو خیال می‌کنی من از این‌که دل بستم راضی‌ام؟ نه باور کن که دلم می‌خواست هیچ‌وقت اون مرد رو نمی‌دیدم ولی اتفاقیه که افتاده نمی‌تونمم از قلبم پاکش کنم!
-حالا چی می‌شه؟
-خودمم نمی‌دونم.
-اون رو کجا دیدی برای اولین بار؟
-تو یک استودیو!
با تعجب نگاهش کردم که سرش رو به زیر انداخت:
-خواننده‌اس، صدای معرکه‌ای داره وقتی رفته بودم برای آهنگ‌های تو از صدابردار اون استودیو کمک بخوام اونم اون‌جا بود، حدود یک‌ساعتی هم نشستیم و با هم حرف زدیم بعدم من اولین نفری
بودم که بیرون اومدم و دیگه هم نرفتم اون‌جا!
-دوست دارم بهت کمک کنم اما نمی‌دونم چطوری چون...!
 
نگاهم رو با چشم‌های بارونیش جواب داد و من ادامه دادم:
-چون تا حالا عاشق نشدم و نمی‌تونم بفهمم تو چه حالی داری!
-همین که درکم کنی کفایت می‌کنه عزیزم.
-یعنی ممکنه برای همیشه باهاش بری ایران؟!
با تردید نگاهم کرد:
-دلم نمی‌خواد، اما اگر نتونستم فراموشش کنم مجبورم!
با حیرت نگاهش کردم که لب‌هاش رو برچید و ادامه داد:
-می‌شه بریم یه جایی یه چیزی بخوریم؟ گلوم خشک شده!
-باشه الان به ویلی زنگ می‌زنم بیاد ببرتمون.
×××
پشت صندلی‌های طبقه دوم تریا نشستیم و گارسون سریعا سفارشات‌مون رو گرفت و رفت، هارپر نفس عمیقی کشید:
-انقدر راجع به من صحبت کردیم که فراموشم شد از تو بپرسم، چه خبرا؟
-با پدر رفتیم ایران!
شگفت زده تقریبا فریاد زد:
-چی؟ چطور کشوریه؟ تو رو خدا کمی ازش برام تعریف کن دل آسا!
-فریاد نزن چه خبرته؟ من اصلا از هتل بیرون نرفتم که بخوام به تو بگم چطور شهری بود*تهران!*
-از بس که بی‌ذوقی، اگر من جای تو بودم تموم شهر رو توی همون چند روز می‌رفتم می‌دیدم!
-اما من تمایلی ندارم به دیدن و آشنا شدن با اون کشور.
-آخه چرا؟ اون کشور به تو مربوط می‌شه چون تو اصالتا متعلق به اون‌جایی پس چرا می‌خوای خودت رو سوای اون‌جا بدونی؟
اخم نشست روی صورتم:

-من با اون کشور مشکلی ندارم هارپر، مشکل من یک عده از آدم‌هایی هستن که توی اون کشور زندگی می‌کنن، من با بودن اونا مشکل دارم!
-منظورت اقوامتونن؟
-بله!
-همه رو نباید با یک چشم ببینی، دلیل نمی‌شه همه آدم‌ها به نامهربونی اقوام پدریت باشن مطمئن باش از بین‌شون آدم‌های خوب هم پیدا می‌شن!
گارسون‌ها سفارشات رو چیدن روی میز و رفتن، هارپر بی وقفه مشغول خوردن شد اما من ذهنم
آشفته بود نمی‌دونستم باید به حرف‌های هارپر مبنی بر این‌که تمام آدم‌ها مثل هم نیستن حق بدم
یا این‌که به افکار توی مغزم اجازه بدم حق به جانب باشن!
-داری به حرف‌هام فکر می‌کنی؟
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم که شیرقهوه‌ام رو هل داد جلوم:
-فعلا این رو بخور تا کمی ذهنت باز بشه بعدا هم می‌شه راجع بهش فکر کرد!
قلپی خوردم و گفتم:
-می‌دونی پدر یه جورایی دلش می‌خواد وصل باشه به ایران چون طی قراردادی که قراره بین ما و ایرانی‌ها بسته بشه اونا گفتن که پدر باید توی ایران البته شهرش فرقی نمی‌کنه یک شرکت تاسیس کنه و کسی رو بذاره به عنوان مدیرعامل تا بشه رابط بین دو کشور یعنی رابط بین پدر و صاحب قرارداد که ایرانی هست!
-وای، من می‌دونم که پدرت این پیشنهاد رو رد می‌کنه!
پوزخند زدم:
-آره تو این جوری فکر می‌کنی چون هنوز پدر من رو نشناختی، اون اگر بخواد کاری رو بکنه مطمئن باش که انجام میده!
هارپر موهاش رو که روی شونه‌هاش ریخته بود به عقب هل داد و با کنجکاوی پرسید:
 
آخرین ویرایش:
-مگه کیان خان قرارداد رو امضا کرد؟
-نه نکرد، به قول خودش می‌خواسته با من و اهورا که به اصطلاح بازوهای چپ و راستش هستیم مشورت کنه اما این منم که می‌فهمم این‌ها همه صوریه تصمیم نهایی رو پدر می‌گیره و تمام!
-اگر این‌جوری باشه که تو می‌گی پس اون شرکت توی ایران رو هم یا باید اهورا اداره کنه و یا...!
با دلهره نگاهم کرد که جمله‌اش رو تکمیل کردم:
-و یا من!
پوفی کشید و به عقب تکیه داد:
-وقتی قراره با اقوامتون روبرو نشی و وقتی بتونی به خودت بقبولونی که همه مردم اون‌جا مثل هم نیستن و مثل اقوام پدریت بی‌رحم نیستن راحت پذیرای حضور توی ایران هم می‌تونی بشی دیگه، فقط باید روی خودت کار کنی تا همه رو به یک چشم نبینی!
-اما به نظر من پدر اهورا رو می‌فرسته چون توی ایران برای خانم‌ها محدودیت‌های زیادی قائلن و من اون‌جوری که باید، راحت نیستم توی ایران!
-خب دیگه اینم یک خوش شانسی به نفع تو.
-این‌جوری بهتره چون اهورا مَرده و روحیه‌ی قوی‌تری نسبت به منم داره اصلا یادشم نیست ما فامیلی هم یک روزی توی ایران داشتیم.
-ولی به نظر من پدرت تو رو قراره بکنه رابط بین خودش و اهورا که مدام یک پات توی ایران باشه و
یک پات توی آمریکا!
-اگر این‌جوری بشه واقعا زندگی خسته کننده می‌شه!
-منم حق رو بهت میدم، اگر دیدی پدرت خواست این‌کار رو به تو محول کنه، بهش بگو که شرکت توی ایران رو بسپاره بهت به نظر من‌که راحت‌تره تا بخوای مثل توپ فوتبال پرت بشی این کشور و اون کشور!
-تا ببینم چه خوابی برام دیده!
×××
-مادمازل پدرتون گفتن توی سالن جمع بشید!
روبروی آینه ایستاده بودم که این جمله امیلی باعث شد با اخم ازش فاصله بگیرم:
-چی‌کار داره؟
امیلی از این‌که این‌جوری سوال می‌کنم لب به دندان گرفت:
-نمی‌دونم مادمازل، فقط به من گفتن بهتون خبر بدم تا برید، چون فقط شما هستید که حضور ندارید و به گفته‌ی کیان خان تا شما نرید جلسه رو آغاز نمی‌کنن!
سرم رو تکونی دادم و امیلی متوجه شد که دیگه به حضورش نیازی نیست بنابراین تعظیمی کرد و
بیرون رفت.
برگشتم سمت آینه و زمزمه کردم:
-به خودت مسلط باش و عصبی نشو دل آسا، تو باید برای رسیدن به اون چیزی که توی مغزته تلاش کنی یادت نره که هیچ چیز خوب و با ارزشی به راحتی به دست نمیاد پس باز هم تحمل کن!
×××
وارد سالن شدم، پدر با دیدنم لبخند گرمی زد:
-عزیزم دیر کردی دیگه کم‌کم داشتم از اومدنت ناامید می‌شدم!
پشت میز نشستم و در همون حال محکم جواب دادم:
-من جسارت نمی‌کنم وقتی شما بفرستید دنبالم نیام، فقط کارم کمی طول کشید می‌تونیم شروع
کنیم!
پدر با رضایت سری تکون داد و من نگاه اجمالی به اعضای حاضر سر میز انداختم که متشکل بود
از"معاون، وزرا، مدیرتولید و…!
اهورا نگاهم رو غافلگیر کرد، از وقتی که مایکل رو فراری داده بودم یا به گفته‌ی خودم کشته بودم کمتر باهام صحبت می‌کرد و ازم به طور آشکارا فاصله می‌گرفت که خب اصلا مهم نبود.
با صدای پدر از افکارم بیرون کشیده شدم:
-این‌جا جمعتون کردم که در مورد تصمیمم صحبت کنم باهاتون که البته از همگی هم نظراتتون رو پرسیدم و می‌دونم که شماها هم موافق هستید پس بدون مقدمه چینی اضافی میرم سر اصل مطلب!
 
نگاهش رو به من دوخت که کاملا بی‌تفاوت بهش خیره شده بودم:
-شرط شرکت ایران مبنی بر این‌که شرکتی تاسیس کنیم به عنوان رابط توی اون کشور رو قبول می‌کنم و رابط بین‌مون با اون شرکت و کسی که اون‌جا مشغول به کار می‌کنم کسی نیست جز اهورا تنها پسر خودم!
تمام کلمات مانند پتکی محکم توی سرم فرود می‌اومد، می‌دونستم آخرش هم اون چیزی اتفاق می‌افته که خواسته‌ی پدره و ولاغیر، مسلما نباید تعجب می‌کردم و در واقع باید انتظار همچین روزی رو کاملا می‌کشیدم اما باز هم غیر منتظره بود و باعث شد ناباورانه نگاهم رو به صورت اهورا که از این به بعد باید عمرش رو توی کشور غریبه می‌گذروند بدوزم، ولی وقتی دیدم اهورا بدون هیچ ناراحتی مشغول صحبت با معاون پدره ترجیح دادم خودم رو جمع و جور کنم اما پدر انگار متوجه برافروختگیم شد که گفت:
-انگاری توقع دیگه‌ای داشتی دل آسا!
اخم عمیقی پیشونیم رو چین انداخت:
-خیر پدر، هرکس کیان شهیادی رو نشناسه من یکی خوب می‌شناسم و برای همین هم از قبل می‌دونستم چنین حرفی رو قراره به زودی از دهن شما بشنوم فقط فکر نمی‌کردم به این زودی شرط رو قبول کنید واسه همین در واقع کمی جا خوردم!
و برای این‌که کامل زهرم رو بریزم و حرص درونیم رو خالی کنم پوزخندی زدم که پدر ابروهاش رو بالا انداخت:
-خب تو که می‌دونستی من قراره این حرف رو در آخر بزنم پس چرا معتقدی زود شرط رو قبول کردم؟ الان نزدیک سه هفته از قرارمون توی ایران با اون شرکت می‌گذره به نظر من‌که دیر هم شده، مگه می‌خوایم اتم بشکافیم که این همه نیاز به دقیق شدن داشته باشیم؟!
-صالح مملکت خویش خسروان دانند.

و با این جمله به پدر فهموندم که اصلا تمایلی به ادامه این بحث ندارم.
پدر هم این‌بار رو از من برگردوند و با این‌کار باز هم بهم فهموند که نظرات من هیچ اهمیتی تو تصمیمی که گرفته نداره و نمی‌خواد که رای خودش رو تغییر بده!
-بسیار خب من ختم جلسه امروز رو اعلام می‌کنم ولی برای رفتن به ایران و بستن قرارداد نهایی خبرتون می کنم چون این‌بار به حضور نفرات بیشتری نیازه، مهم‌تر این‌که می‌خوام توی همین مسافرتم یه شرکت بخرم و شماها آماده کنید برای رفتن اهورا!
همه پس از گفتن خسته نباشید از جا بلند شدن و رفتن، با حرص بطری آب معدنی رو برداشتم و کمی آب داخل لیوان یک‌بار مصرف ریختم و لاجرعه سرکشیدم که صدای پدر باعث شد بهش چشم
بدوزم:
-ختم جلسه رو اعلام کردم ولی تو هنوز این‌جایی دل آسا، این علائمی که از خودت بروز میدی نشون میده که از تصمیم من کاملا ناراضی هستی اما متاسفانه باید بگم رضایت و نارضایتی هیچ‌کس تو تصمیم من تاثیری نمی‌ذاره!
به سمت در خروجی رفتم و همراه با پوزخند تلخی زمزمه کردم:
-آره خودخواهی‌تون به من اثبات شده!
نمی‌دونم شنید یا نه اما صدای نفس عمیق و کشدارش نشون می‌داد که جلوی عصبانی شدنش رو داره می‌گیره.
در اتاق رو نسبتا محکم به هم کوبیدم و به سمت اتاقم قدم برداشتم:
-هر چه پیش آید خوش آید!
×××
بالاخره برای دومین بار باز هم آمریکا رو به قصد ایران ترک کردیم و این‌بار هارپر هم توی این مسافرت همراهیم می‌کرد و این باعث شده بود کمی از حرص درونیم کم بشه و توی طول راه بیشتر
به صحبت‌های دو نفره‌مون گذشت، درازای راه رو متوجه نشدم و این برای منی که از یک‌جا بی حرکت موندن بیزار بودم بسیار عالی بود و رضایت بخش.
با رسیدن به تهران، پایتخت ایران این‌بار درون هتل مجلل تری سکونت یافتیم و پدر و اهورا از همون لحظه ورود به همراه معاونین و دیگر اعضایی که حضورشان لازم بود برای پیدا کردن شرکتی مناسب
هتل را ترک کردند و من با رضایت تمام از رفتن به همراه‌شون سرباز زدم و ترجیح دادم در کنار هارپر داخل اتاقم استراحت کنم تا این‌که توی این هوای آلوده هتل رو ترک کنم.
هارپر در واقع برای رفع کنجکاویش و دیدن اون فرد محبوبش همراهیم رو قبول کرده بود چون شنیده بود که خواننده‌ی مورد علاقه‌اش قصد سفر به ایران را دارد و از این رو به خودش گفته بود یک تیر و دو نشون...!
هم دیدن ایران و هم دیدن یار!
خنده‌ی کوتاهی کردم و نفس عمیقی کشیدم که هارپر از حموم خارج شد و با دیدنم پرسید:
-چی باعث شده شما لبخند ژکوند بزنید مادمازل؟!
لبخندم عمیق‌تر شد:
-داشتم به خواننده محبوبت فکر می‌کردم!
اخم تظاهری کرد:
-هی چشم‌هاتو درویش کن، من غیرتی‌ام‌ها!
-حالا کی خواست به داشته‌های تو دست درازی کنه؟
-حتی فکر کردن به اموال منم حرومه و من رو عصبی می‌کنه!
-برو بابا!
خندید و مشغول خشک کردن موهاش شد:
-پاشو حاضرشو بریم این اطراف بگردیم.
-اصلا حرفشم نزن، انقدر خسته‌ام که تخت‌خوابم و گرماش رو با هیچ‌چیز عوض نمی‌کنم!
-خواهش می‌کنم دل آسا، می‌دونی که زیاد قرار نیست توی ایران بمونیم پس چرا از فرصت‌هامون
استفاده نکنیم؟!
-نمی‌دونم چرا این‌همه عجله داری و بی قراری؟ آخه مگه قحطی پسر اومده که دل بستی به یک خواننده ایرانی که این همه رسیدن بهش غیرممکن باشه!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا