Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
ناراحت شد و در حالیکه به سمت بالکن اتاق میرفت زمزمه کرد:
-دعا میکنم همین روزها عاشق بشی تا حال من رو بفهمی، باید عاشق بشی که این بیقراریهای من رو بیدلیل ندونی و ازم نخوای از معشوقهام دست بکشم!
بیحوصله بلند شدم:
-بس کن دیگه هارپر، من از اینجور حرفها بدم میاد اونوقت تو مدام با من در این موارد بحث میکنی دیگه دارم کلافه میشم!
-پس بیا بریم بیرون!
-آخه وقتی هیچ کدوممون جایی رو بلد نیستیم برای چی الکی راه بیفتیم و اینطرف اونطرف بریم؟
-پس بادیگاردهای پدرت که بیرون هتل منتظرن به چه دردی میخورن؟ خب میگیم اونا ببرن مارو، باشه؟!
اخم کردم:
-دقیقا کارهایی رو میکنی که میدونی من بدم میاد و دوست ندارم انجامشون بدی!
با التماس نگاهم کرد:
-میدونم که بر خلاف ظاهر خشن، دل مهربونی داری!
-میرم حاضر بشم.
-مرسی دل آسا.
از هتل بیرون اومدیم، یکی از بادیگاردها جلومون رو گرفت:
-مادمازل کجا تشریف میبرید؟
-میخوایم بریم به این آدرس!
هارپر برگهای که توش آدرس رو نوشته بود بهش داد و او با نگاهی سرسری گفت:
-بفرمایید بریم باید از یکی که ایرانی هست کمک بگیریم!
نیم ساعت بعد روبروی استودیوی شیک و مجللی ایستادیم که از ساختمونش کاملا مشخص بود متعلق به فردی پولداره و هارپر باحیرت به اطرافش خیره شده بود اما نگاه من فقط به تابلوی جلوی
ورودی بود.
×استودیو سریتا×
صدای هارپر من رو از افکارم بیرون کشید:
-اسمش سریتا هست!
-این اسم ایرانیه مگه نه؟
-نمیفهممت دل آسا، پس انتظار داری کجایی باشه اسمش؟!
کلافه پوفی کشیدم، نسبت به ایران کلا حساس شده بودم و دلم نمیخواست به هیچ نحوی ارتباط داشته باشم باهاش اما انگار نمیشد و تقدیر چیز دیگهای رقم زده بود!
پرسیدم:
-معنی اسمش یعنیچی؟
-مگه من میدونم که از من میپرسی؟ حالا چرا اینهمه اسمش برای تو مهم شده؟!
شونههام رو بالا انداختم:
-شاید چون اولین باره که میشنوم در ضمن تو مگه نمیدونستی اسمش سریتا هست؟
-بله میدونستم که به توام گفتم.
-پس چرا نمیدونی معنیش چی میشه؟!
-وای واقعا تو یه چیزیت هست امروز، اصلا متوجه سوالات چرت و پرتی که میپرسی نمیشی من رفتم داخل خواستی بیا!
دنبالش به سمت استودیو رفتیم، یک طبقه به زیر زمین میرفت و یک طبقه به بالا.
کلافه نگاهی به چهره مردد هارپر انداختم:
-پس چرا نمیری پایین؟
-ببخشیدا میشه بپرسم شما از کجا میدونی استودیوش پایینه؟!
با تمسخر نگاهش کردم:
-واقعا که، حالا کی داره سوالای چرت میپرسه؟ خوبه ما خودمونم توی نیویورک استودیو داریم، خودتم خوب میدونی که برای اینکه صدای ضبط آهنگ کسی رو آزار نده باید استودیو رو زیرِ زمین بسازی پس میشه طبقه پایین!
موهاش رو به عقب زد و در حالیکه پایین میرفت گفت:
-چه میدونم گفتم شاید ایران فرق داره با آمریکا!
بدون اینکه حرفی بزنم به دنبالش رفتم و با رسیدن به پایین پلهها مقابل دری قهوهای رنگ قرار گرفتیم که هارپر معطل نکرد و زنگ رو فشرد.
دقایقی گذشت اما کسی در رو باز نکرد، هارپر با موبایلش اس ام اسی رو ارسال کرد و اینبار طولی
نکشید که در باز شد و نگاه من گره خورد توی چشمهای خاکستری رنگ فرد مقابلم.
خدای من...!
مسخ نگاهش شده بودم و این اصلا برای دل آسا خوشایند نبود!
-سلام سریتا.
به خودش اومد، نگاهش رو نرم از نگاهم گرفت و آروم دست هارپر که به سمتش دراز شده بود رو
لمس کرد:
-سلام هارپر جان، خوشحالم از اینکه اینجایی!
هارپر با رضایت تمام خندید و من با خودم فکر کردم چه خوب انگلیسی صحبت میکنه.
هارپر انگار تازه متوجه حضور من شد چون برگشت سمتم و رو به سریتا گفت:
-دوستمه که ازش برات گفته بودم، دل آسا شهیادی خواننده آمریکایی!
برق خاصی درون چشمهای خاکستریش موج زد و من بیتفاوت بهش زل زدم:
-خوشبختم.
انگار من رو کامل میشناخت که از لحن سردم متعجب نشد اما از کجا...؟!
یعنی ممکن بود که توی همون دیدار اول هارپر شخصیت من رو تشریح کرده باشه واسش؟
نه...ممکن نبود!
-منم خوشبختم دل آسا!
بعد از اینکه مراسم مسخره معارفه تموم شد دستش رو به سمت داخل دراز کرد:
-بفرمایید داخل، من فراموش کردم اول دعوتتون کنم شرمنده.
داخل شدیم و من صدای نفس عمیقی که کشید رو به وضوح شنیدم و برام سوال بود که این شخص
کی بود!
روی کاناپههای مدل ایتالیایی موجود درون سالن نشستیم که هارپر زمزمه کرد:
-خیلی مایه داره، همین مبلمان که روش نشستیم اون قدری گرونن که نمیتونی تصور کنی، ببین چقدر نرم هستن مطمئنم این استودیو خودش به تنهایی چند میلیونی میارزه شاید هم میلیارد!
اخم کردم:
-میشه اینقدر شلوغش نکنی لطفا؟ ما نیومدیم اینجا که تو ثروت سریتا رو محک بزنی زودتر تمومش کن بریم!
-همش ضد حال بزن خب؟
سریتا مقابلمون نشست و در همون لحظه دختری نسبتا جوان با یک سینی کیک و شیرقهوه وارد سالن شد و روبرومون روی میز قرار داد و رفت بدون یک کلمه حرف!
سریتا با ناراحتی زمزمه کرد:
-متاسفم اما اون دختر لال هست و قادر به صحبت کردن نیست منم برای اینکه کمکش کنم تا بتونه از عهده مخارج زندگیش بر بیاد استخدامش کردم اینجا، البته اون بالا برای پذیرایی از مهمانان و بازدید کنندگان استودیو هست و این مکان کاملا خصوصی هست، من اجازه نمیدم همه واردش بشن اما خب به خاطر هارپرجان مشکلی نداره و استثنا قائل میشم!
با حرص نگاهش کردم:
-بله چون من خودم توی نیویورک استودیو دارم و خواننده هستم به این مسائل کاملا واردم و نیازی
به توضیح نیست!
عمیق نگاهم کرد که هارپر دستپاچه گفت:
-سریتا ما زیاد فرصت نداریم و هرچه زودتر باید برگردیم هتل، فقط برای دیدنت اومدم وگرنه مزاحمت نمیشدم و البته دل آسا رو هم به هزار ترفند راضی کردم تا همراهیم کنه نمیدونی که
چقدر لجباز و کله شق هست، نمیتونی متعاقدش کنی کاری رو به جز اون چیزی که به دلخواه خودشه
انجام بده!
پوزخندی زدم که سریتا گفت:
-آره میدونم عزیزم بفرمایید کیک و شیرتون رو بخورید نمیخوام بیشتر از این وقتتون رو بگیرم
ممنونم که اومدی.
-تا کی اینجا میمونی؟
-زود بر میگردم، توی نیویورک خیلی کار دارم نمیتونم وقتم رو زیاد اینجا هدر بدم.
-باشه پس دیگه اونجا میبینمت!
از جا بلند شدیم، سریتا مقابلمون ایستاد:
-خوشبخت شدم از آشنایی باهاتون!
دستش رو به سردی فشردم:
-متشکرم.
هارپر اما به گرمی در آغوشش فرو رفت و گونهاش رو بوسید:
-دوستت دارم سریتا، مرسی که هستی!
سریتا اخم ملایمی کرد:
-منم... دوستت دارم!
بیشتر از این نموندم که این لاو ترکوندنها رو ببینم، از اینجور کارها و حرفها اصلا خوشم نمیاومد،پس بهتر بود بیرون منتظر باشم.
هوای تازه رو نفس کشیدم تا اینکه هارپر اومد و با حرص نگاهم کرد:
-نمیدونم تا کی میخوای با مردها مثل جن و بسم الله رفتار کنی، هرجا میری و مرد میبینی انگار که حساسیت داری بهشون سریع فرار رو بر قرار ترجیح میدی!
-من همینم که داری میبینی هارپر، اگر نخواستی دیگه توی قرارهایی که با مردها میذاری من رو همراه خودت نکن چون من رو که میشناسی از جنس مخالف بدم میاد!
سوار شدیم و هارپر تنها با گفتن "نمیشه باهات هم حرف زد" به بحث بینمون خاتمه داد!
×××
همه چیز به خوبی پیش رفت، کارهای شرکت سریعا انجام گرفت و پدر آپارتمان شیکی توی بهترین نقطه شهر برای اهورا خرید به همراه یک ماشین لوکس و گرون قیمت به نام "لامبورگینی."
پس از اینکه قرارداد بین دو شرکت امضا شد پدر خیالش بابت اینجا و این همکاری راحت شد و
دستور برگشت به آمریکا رو داد البته بدون اهورا!
خوشحال بودم از اینکه داریم بر میگردیم ولی دوست داشتم اهورا هم بیاد، بالاخره یک عمر باهم
بودیم و حالا جدایی کمی سخت میشد!
با رسیدن به آمریکا هارپر با تشکر ویژهای از من و پدر ازمون جدا شد و من برای دو روز دیگه بهش قول دادم که برای ضبط آهنگ جدید به استودیو برم و خوشحال بودم که صدام رو میتونم به گوش تمامی مردم برسونم.
چی بهتر از اینکه همه هم آهنگهای من رو دوست داشتن.
×××
هوا ابری بود، گاهی غرشهایی هم از سمت آسمان نیویورک به گوش میرسید، شنل قرمزم رو تنم کردم و جین سفید!
موهام رو تماما بالای سرم جمع کردم و حالت دادم، چند تار از موهای جلو سرم رو توی صورتم ریختم و
بهشون تافت زدم و بعد از اینکه آرایش ملایمی کردم ادکلن همیشگیام رو هم زدم، با پوزخندی از اتاقم بیرون اومدم.
با رسیدن به استودیو توسط ویلی، نگاهم به اتومبیل سیاه رنگی افتاد که جلوی ورودی و روبرو ماشین هارپر پارک شده بود!
اخم غلیظی پیشونیم رو چین انداخت و رو به ویلی که کنارم ایستاده بود گفتم:
-مگه نگفته بودم به جر من و هارپر و آتان کسی حق ورود به این مکان رو نداره؟!
-اما مادمازل یادتون که نرفته این استودیو متعلق به آتان هست و اون میتونه هر کدوم از دوستانش رو به اینجا بیاره و شما هم اعتراضی نمیتونید بکنید!
با خشم برگشتم سمتش: -یادت باشه که من هر کاری رو میتونم بکنم، برای من کلمات منفی و نتونستن و نشد و این چیزها اصلا وجود نداره پس همون کاری باید انجام بگیره که من میخوام، اگر هم آتان قراره مقررات من رو رعایت نکنه یک استودیوی خصوصی و دنج میخرم تا اونموقع محتاج کسی نباشم!
ویلی تند گفت:
-من رو ببخشید قصد نداشتم ناراحتتون کنم، الان میرم و بیرونش میکنم.
تا اومد بره سریع گفتم:
-لازم نکرده، خودم میتونم حلش کنم تو برو، راس ساعت که باید اینجا باشی حاضر باش، دیر نیای که من اصلا خوشم نمیاد از معطل شدن!
تعظیمی کرد:
-چشم مادمازل...روز بخیر!
وارد استودیو شدم، صدای قهقهههای هارپر من رو بیشتر متعجب کرد، کی میتونست اینجا باشه؟!
هارپر و آتان میدونستن که من دوست ندارم کسی وارد این حریم بشه و هیچ موقع خطایی نمیکردن اما حالا این شخص کی بود که به این راحتی پذیرفته بودن بیاد اینجا؟!
جلوتر رفتم و با دیدن هارپر که کنار اون شخص روی مبل لم داده بود و مشغول صحبت بودن اخمهام بیشتر توی هم فرو رفتن:
-اینجا چه خبره؟
با شنیدن صدای من هر دو سریعا از جا پریدن و من صورت شخص ناشناس رو دیدم.
"سریتا!"
هارپر جلو اومد و بازوم رو گرفت:
-ببخش عزیزم من نتونستم زودتر باهات هماهنگ کنم امروز سریتا ازم خواست تا به دیدنم بیاد منم
که نمیتونستم بیرون برم چون تو باهام کار داری برای همین ازش خواستم که بیاد اینجا!
سعی کردم جلوی فریادم رو بگیرم:
-اما تو میدونستی که من دوست ندارم شخص غریبهای اینجا بیاد، میدونستی و باز کسی رو آوردی...چرا؟!
هارپر ناراحت شد:
-اما سریتا از نظر من هر کسی نیست، تازه تو هم توی ایران به استودیوی سریتا رفتی و او اعتراض نکرد پس لطفا بهش بی احترامی نکن!
لبهام رو جمع کردم، سریتا بدون اینکه اصلا عکس العملی نشون بده ایستاده بود و به من زل زده بود!
بدون توجه به اتاق شخصیم رفتم و کیفم رو اونجا گذاشتم، انتظار داشتم بیرون که میام رفته باشه
اما در کمال تعجب دیدم که باز روی همون مبل نشسته اما بدون هارپر!
وقتی من رو دید لبخند گرمی زد:
-میبینم که دوست نداشتی من رو اینجا ببینی، اما من آدم سمجی هستم و هر چقدرم بی احترامی کنی میذارم به نیت کمبود شعورت و قرار نیست ناراحت بشم!
جلوی پاش ایستادم:
-تو حق نداری با من اینجوری صحبت کنی!
ایستاد، قدش میشه گفت ده سانت از من بزرگتر بود ولی نه بیشتر، خوشحال شدم و به خودم افتخار کردم!
-چرا نمیتونم؟ مگه تو کی هستی؟!
تا اومدم جوابش رو بدم هارپر با سینی حاوی سه فنجون قهوه و یک ظرف شکر وارد شد و با دیدن ما
ابروهاش رو بالا انداخت:
-دعوا میکردید؟!
سریتا با خنده کوتاهی به سمتش رفت:
-نه عزیزم چرا باید دعوا کنیم؟ راستش دل آسا خانوم داشت از من دلجویی میکرد بابت رفتار زشت چند لحظه پیشش!
با حیرت نگاهش کردم به این همه پررو بودنش آفرین گفتم که با بدجنسی ابروهاش رو بالا انداخت و هارپر با خوشحالی نگاهم کرد:
-ممنونم دوست عزیزم میدونستم که عشق من رو بیرون نمیکنی!
سپس باهم نشستن، از اینکه نمیتونستم این پسره گستاخ رو تنبیه کنم واقعا ناراحت بودم اما هارپر دوست صمیمی من بود و دلم نمیخواست برنجونمش برای همینم بدون حرف نشستم و شکر
رو خالی کردم توی فنجونم و سعی کردم تموم استرسم رو با فشاری که روی قاشق میآوردم تا قهوه
رو به هم بزنم، خالی کنم!
صدای زنگ استودیو بلند شد و هارپر تند به سمت آیفون دوید که دستی روی دستم نشست و لرزهای خفیف تنم رو به رعشه انداخت!
سرم رو بلند کردم و نگاهم توی چشمهای خاکستریش افتاد که با خونسردی تمام گفت:
-میشه خواهش کنم اینهمه این قهوه رو به هم نزنی و باعث ایجاد آلودگی صوتی نشی؟ سرم رفت!
دستم رو با اخم بیرون کشیدم:
-اینجا استودیوی خودمه و خودم تصمیم میگیرم چیکار بکنم چیکار نکنم، اگر هم میبینی که تا الان پرتت نکردم بیرون فقط به خاطر هارپره وگرنه...!
-خب اینم از آتان!
باز حرفم نیمه تموم موند، کلافه دست آتان رو فشردم:
-مگه تو خودت کلید نداری؟
آتان در حالیکه کنار سریتا مینشست گفت:
-آره داشتم اما گم کردم باز از روی کلید هارپر یکی میسازم!
سکوت کردم تا کمی آرامش از دست رفته رو به بدنم برگردونم، قهوه خوشمزه هارپر رو تماما خوردم
و از جا بلند شدم:
-من حاضرم آتان، میتونیم ضبط رو شروع کنیم.
آتان سر تکون داد و جلوتر رفت، هارپر رو به سریتا گفت:
-منم دیگه باید برم به کارهام برسم اگر حوصلهات سر میره دیگه برو!
-نه منم دلم میخواد کمکتون کنم.
با اخم گفتم:
-ما اکیپمون کامله و هیچ نیازی به کمک نداریم!
از جا بلند شد و در حالیکه کت تک روی لباس مردونهاش رو بیرون میآورد و به جالباسی آویزون
میکرد گفت:
-اما من میخوام که کمک کنم و میکنم!
سپس پیش آتان رفت، بازوی هارپر رو فشردم:
-ببین اگر به خاطر تو نبود جوری ادبش میکردم تا بفهمه دل آسا کیه!
هارپر لبخند عمیقی زد:
-اینهمه کل کل کردید تا الان دیگه مطمئنا فهمیده دل آسا چه موجود خشن و عصبی و نامهربونیه، لازم نیست که ادبش کنی خودش کم کم ادب میشه!
سپس گونه ام رو بوسید و رفت.
نفس عمیقی کشیدم، وارد اتاق ضبط شدم و پشت بلندگو ایستادم.
×××
پس از ضبط آتان رو به هارپر گفت:
-باید با هم بریم خونه لطیفه!
هارپر با خوشحالی خندید:
-منظورت دخترِ عمه ژاسمن هست؟!
-آره انگاری به کمکمون احتیاج داره!
هارپر با تردید نگاهم کرد:
-اما کارهای زیادی مونده تا آماده کردن آهنگت که!
پوفی کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم: -شما برید من خودم به تنهایی میتونم که تمومش کنم!
سریتا تک ابروش رو بالا انداخت و دستش رو به دور گردن هارپر حلقه کرد:
-غصه نخور عزیزم من خودم میمونم و کمکشون میکنم!
هارپر با خوشحالی بالا پرید و تا اومدم اعتراض کنم گفت:
-این عالیه فوق العادهاس، واقعا مرسی سریتا!
و بعد تند گونهام رو بوسید و رفتن، سریع گفتم:
-ممنون شما هم میتونید برید، اینجا به حضورتون نیازی نیست.
پشت سیستم نشست و بدون اعتنا به من مشغول به کار شد، با عصبانیت ازش فاصله گرفتم و من هم
در سکوت مشغول انجام کارهام شدم!
×××
-عالی شد!
نگاهم کرد و با لذت گفت:
-درسته که زبون تند و تیزی دارید اما صداتون خیلی خوبه!
با پوزخند روم رو برگردوندم:
-کسی از شما نظر نخواست!
-آخه من خودسر بودن توی ذاتمه و مسلما برای هیچکاری از کسی اجازه نمیگیرم!
-منم خوراکم ادب کردن آدمهای خودسری مثل توئه خیال نکن حریفت نمیشم، من به ظاهر ظریفم اما قدرتم ده برابر توئه!
پوزخندش اخمهام رو درهمتر کرد:
-آره میدونم به لطف کلاسهای رزمی و ورزشی که باباجونت فرستادتت همین قدرت رو به دست آوردی وگرنه از پشه هم بی عرضه تری!
-این فضولیها به تو نیومده، در ضمن حسودی کردن اصلا کار درستی نیست جناب سریتا خان!
هیجانم زده بود بالا، دوست داشتم مدام جوابهای دندون شکنم رو روانه کنم سمتش اما او خندید و به سمت کتش رفت:
-یک روز یک قرار ملاقات باهاتون میذارم البته با حضور هارپر جون، کارتون دارم که واجبه و نمیشه به تاخیر انداخت!
-اصلا برام مهم نیست، نه خودتون نه کاری که ممکنه باهام داشته باشید.
گونهام رو کشید و من محکم دستش رو پس زدم:
-عصر بخیر مادمازل دل آسا!
و رفت.
فنجون روی میز رو برداشتم و محکم روی زمین کوبیدم:
-ازت بیزارم لعنتی!
×××
روزها گذشت، یکماهی میشد که هارپر و اون دوست پسرِ غیر عادیش رو ندیده بودم و بیشتر
مواقع وقتم رو درون شرکت پدر میگذروندم چون کارها زیاد شده بود و پدر به حضورم نیاز داشت.
اهورا توی ایران جا افتاده بود و خیلی خوب از پس امور بر میاومد اما چیزی که برام خیلی ناراحتکننده بود جنسهایی بودن که اسمشون توی لیستها درج نمیشد اما توی کامیونها به صورت پنهونی گذاشته میشدن و این واسه منکه اصلا دلم نمیخواست خلافی مرتکب بشم، غیرقابل تحمل بود اما نمیتونستم به پدر حرفی بزنم!
اونروز پدر صدام کرده بود تا پروندههای بایگانی شده رو باز هم چک کنم و مرتبشون کنم منم اطاعت کردم و مشغول کارم بودم که گفت:
-میخوام برای هفتهی آینده ترتیب یک پارتی مجلل رو بدی دل آسا، همه چیز باید فوق العاده اشرافی و راحت باشه به این نحو که از شیرمرغ تا جون آدمیزاد باشه.
لبهام رو روی هم فشردم:
-مشکلی نیست ترتیبش رو میدم!
حق نداشتم بپرسم این مهمونی که براش اینهمه مهمه برای چیه اگر میخواست خودش میگفت دیگه!
-نمیخوای بپرسی به چه مناسبت؟
پوزخندی زدم که از دیدش پنهون نموند:
-طعنه میزنید یا قصد دارید من رو مسخره کنید پدر؟!
بیخیال گفت:
-هیچکدوم، فقط یک سوال پرسیدم دل آسا!
-اگر خودتون بخواید و لازم بدونید که من بدونم مطمئنا میگید پس پرسیدن من لزومی نداره.
-اهورا تا چند روز دیگه میاد آمریکا، به همراه چند تن از شرکای اون شرکت که باهاشون توی ایران قرارداد بستیم برای همین میخوام یک پارتی ترتیب بدم و ازشون به خوبی پذیرایی کنم!
-بسیارخب، پس منوی غذایی هم ایرانی باشه دیگه؟!
متفکر نگاهم کرد:
-نه، چون همکاران از شرکت اینجا هم هستن و خانمهای آمریکایی هم دعوت میکنم بهتره غذا از
دو منو باشه و هر کدوم مطابق با ذائقهشون برای خودشون سرو کنن.
-متوجهام.
-از فردا دیگه شرکت کاری نداری بهتره بری دنبال کارهای پارتی و در ضمن اگر مهمونی داری که دلت میخواد حضور داشته باشه هم دعوت کن از نظر من تو آزادی!
-ممنون پدر، بله هارپر و آتان رو دوست دارم که دعوت کنم!
-مشکلی نیست.
×××
از فردای اون روز مامور شدم و به همراه ویلیام به شدت مشغول تهیه و تدارک مهمونی مجلل پدر
شدم و قرار بود توی ویلای پدر توی شمال آمریکا یعنی کشور مکزیک برگزار بشه و باید اونجا رو هم حاضر میکردم و الحق با وجود ویلیام کارها خیلی آسون میشد چون توی همه چیز سر رشته داشت و این خیال من رو راحت میکرد و بار سنگین روی دوشم رو برام سبکتر میکرد!
همه چیز به خوبی پیش رفت و دیگه کاری نمونده بود.
اهورا قرار بود فردا به نیویورک بیاد و من حس میکردم که واقعا دلتنگش شدم و در کنارش مامان هم از این دیدار خرسند وخوشحال بود.
قرار بود دو روز بعد از رسیدن اهورا و گروه همراهش، مهمونی برگزار بشه و من میتونستم کمی استراحت کنم چون با وجود اهورا پدر مدتی رو دست از سر من بر میداشت.
با اومدن اهورا همونجور که حدس زده بودم پدر کامل بیخیال من شد و مشغول پذیرایی از اهورا و
مهمانان همراهش شد و من از فرصت استفاده کردم و برای دیدن هارپر به خونهاش رفتم.
با دیدنش حس کردم چقدر خوشحالم از اینکه یک دوست و همراه دارم و واقعا گاهی نیازمند هستم
برای صحبت کردن با کسی که بتونه من رو بفهمه و لااقل کمی درک کنه، افسوس که جز خانوادهام هیچکس برام نمونده بود و این هم درهم ریخته بود و کانونش گرم و پر محبت نبود تبدیل شده بود به ماتمکدهی سرد و بی روحی که روز به روز بیشتر ازش متنفر میشدم و میون اینهمه غم تنها دلخوشیم هارپر بود و بس!
بغلم کرد:
-خوشحالم از اینکه می بینمت عزیزم.
گلهمند اخم کردم:
-اصلا دوست خوبی نیستی هارپر!
ناراحت دستم رو گرفت:
-هر چی بگی حق داری ولی باور کن تموم وقتم صرف سریتا میشه و نمیرسم که حتی پیش آتان هم برم نمیخوام از دستم ناراحت باشیها دل آسا.
با هم رفتیم داخل، گفتم:
-درست نیست اینهمه بهش بچسبی هارپر، خیال میکنه خبریه!
-میخوام که دوری کنم اما اون من رو میکشونه سمت خودش انگار که نیروی جاذبهی زمین نصفش به او رسیده!
خندید ومنم تنها به لبخندی بسنده کردم که گفت:
-حالا تو چه عجب؟! روی صندلی جلوی کانتر نشستم:
-اومدم هم ببینمت هم دعوتت کنم به مهمونی پدرم.
جیغ کشید و بالا پرید:
-وای دلم لک زده بود برای پارتی، میدونم که مهمونیهای پدرِ تو حرف نداره و میشه یک دنیا
خوش گذروند!
دو تا جام نوشیدنی آورد و نشست روبهروم:
-به سلامتی تو و خبر خوبی که واسم آوردی!
جامم رو به جامش زدم:
-به نظرت عشقت میذاره که بیای به جشن ما؟
پوزخندی از روی تمسخر زدم که اخم کرد:
-واه حرفها می زنیها، امل و عقب مونده نیست که بعدشم من اختیار خودم رو خودم دارم نه سریتا، در
ثانی تو رو هم دیده و میشناسه چرا باید نذاره؟!
-گفتم شاید رگ غیرت ایرانیش گل کنه و نذاره بیای!
-اتفاقا سریتا اصلا مثل ایرانیها رفتار نمیکنه و جلوی من رو نمیگیره من کاملا آزادانه رفتار میکنم.
-عجیبه!
هارپر که مشخص بود نمیخواست بحث رو ادامه بده تند گفت:
-حالا نگفتی کجا برگزار میشه این پارتی؟
-توی مکزیک!
-عالیه، بیصبرانه منتظرم تا اونروز برسه!
از جا بلندشدم:
-بسیار خب، پس منتظرتم حتما بیا.
-چشم مادمازل!
به سمت در رفتم ولی بین راه ایستادم:
-راستی حتما از آتان هم از طرف من دعوت کن تا بیاد من دیگه نمیرسم برم استودیو دعوتش کنم!
-مشکلی نداره، آتان همین که من بگم تو دعوتش کردی قبول داره تو غصه هیچی رو نخور کاری هم داشتی روی من حساب کن، البته میدونم که خدمهها همه کارها رو انجام دادن و نیازی به کمک من نداری.
-درست حدس زدی هارپر، عصر بخیر.
-مواظب خودت باش، عصر بخیر.
×××
مکزیک با نام رسمی "ایالات متحده مکزیک" کشوری هست در آمریکای شمالی و با صد و بیست و سه میلیون جمعیت و پایتختش "مکزیکوسیتی" میباشد.
ماکسی مجلسی بلند و نیلی رنگ که دامنش تا روی کفشم بود به تن داشتم و کاملا پوشیده که فقط دو تا بازوم پیدا بود و یقهاش دور گردنم گره میشد و روی سینهاش تا نزدیک شکمم دکمههای تزئینی خورده و دور کمرش حلقهای زیبا به همون رنگ بسته شده و حالت پاپیون جمع شده بود و در کل مناسب اون شب بود.
موهام تماما بالای سرم جمع شده بود و کفشم سفید رنگ با پاشنهای بسیار بلند و آرایشی کاملا ملایم و نامحسوس.
چهرهام سردی همیشگیش رو حفظ کرده بود و من راضی بودم از این بی روح بودن!
در کنار ارکستر مخصوص پدر روی صندلی نشسته بودم و این سومین پیک بود که میخوردم، نمیدونم چرا حریصتر میشدم و باز هم توی وجودم حسی سرکش تشویقم میکرد بیشتر بخورم!
پدر روی مبل سلطنتیش لمیده بود و با اخمهایی درهم و ابهت خاصی همه رو زیر نظر گرفته بود،
خدمتکار مخصوصش مدام ازش پذیرایی میکرد و او هم انگار که سیر نمیشد چون هر چی میداد میخورد!
هنوز هارپر و آتان نیومده بودن البته اهورا و مهمانانش هم نبودن و من هنوز باهاشون آشنا نشده بودم و اهورا رو فقط یکساعت دیده بودم که تنها به یک احوالپرسی بسنده کرد و بیشتر ازم فاصله میگرفت حالا چرا؟ نمیدونم!
ارکستر آهنگ تندی رو پخش میکرد و چند دختر وسط رو حسابی شلوغ کرده بودن که برام جالب
بود و توجهام رو به خودشون جلب کرده بودن!
خدمتکاران مدام در حال جنب و جوش و پذیرایی از مهمانان موجود در سالن بودن و مثل همیشه مامان ساکت و مغموم گوشهای کز کرده بود و سر به زیر در افکارش غوطه ور بود.
میدونستم که چقدر از این مجالس بدش میاد و اصلا از پدر راضی نیست چون اخلاقهای خاصش
مدام مامان رو ناراحت میکرد و اگر میفهمید که پدر توی کارهای غیر قانونی هم دست داره مطمئنا یک روز هم تحمل نمیکرد و طلاق میگرفت پس همون بهتر که از همهجا بیخبر بمونه تا به وقتش!
اصلا دلش نمیخواست بیاد اما هر بار میگفت نمیام پدر خیلی تند باهاش مخالفت میکرد و
مجبورش میکرد حضور پیدا کنه و نمیدونم چرا همیشه هم پدر پیروز میشد و مامان در برابر
زورگوییهاش مخالفت نمیکرد!
دستی روی شونهام نشست و من رو از افکارم جدا کرد، بلند شدم و نگاهم به هارپر افتاد، با خوشرویی بغلش کردم:
-سلام هارپر، خوش اومدی!
-سلام عزیزم خوشحالم که اینجا در کنارت هستم.
-سلام خانم جوان، مجدد از اینکه شما رو ملاقات میکنم خرسندم!
سرم به دوران افتاد، تنها کسی که اصلا دلم نمیخواست توی این پارتی ببینم همین مرد سرد و خشن و بی ذوق بود... سریتا!
بدون اینکه جوابش رو بدم نگاهم رو که ناراحت بود به سمت هارپر روونه کردم ولی او با لبخند عمیق روی لبش گفت:
-من وقتی به سریتا خبر دادم که قراره بیام مکزیک و توی پارتی پدرت شرکت کنم اصرار کرد که همراهیم کنه منم خیلی خوشحال شدم و قبول کردم البته ببخش بدون دعوت اومده ولی خب عشق منه دیگه!
با استیصال و اجبار دستش رو فشردم:
-خوش اومدید!
-متشکرم خانم!
بی توجه رو به هارپر گفتم:
-پس آتان کو؟!
-تا نیم ساعت دیگه میرسه!
-باشه پس از خودتون پذیرایی کنید و راحت باشید تا من به بقیه هم سری بزنم.
-باشه عزیزم تو برو.
ازشون دور شدم، درون تنم داغ شده بود و دلم میخواست سریتا رو خفه کنم اما باید مثل همیشه
نقاب بی تفاوتیم رو حفظ میکردم و این به نفع من بود!
داخل سرویس شدم و با چند نفس عمیق سعی کردم به خودم بیام، باشنیدن سر و صدایی که از بیرون میاومد تند از سرویس خارج شدم و با ورود مجددم به سالن متوجه اومدن اهورا و مهمانان عزیز پدر شدم که مشغول روبوسی با پدر بودن و اهورا با غرور تمام، به موفقیتش افتخار میکرد!
تونسته بود به خوبی نظر این مردان و زنان ایرانی رو به خودش و پدر و شرکت جلب کنه و پدر راضی بود از داشتن همچین پسری!
جلو رفتم و به همه اونا خوش آمد گفتم، در بینشون مرد نسبتا جوونی که مشخص هم بود تازه کاره به گرمی از آشنایی من استقبال کرد و خودش رو" مهندس کیمیافر" معرفی کرد البته بدون گفتن اسمش!
وقتی همه نشستن و بقیه مهمانان هم رسیدن آتان هم اومد و پس از احوالپرسی با من به سمت سریتا و هارپر رفت و هرسه در کنار هم مشغول خوشگذرونی شدن و من نگاهم با نگاه اهورا تلاقی
کرد و او بود که به سمتم اومد.
-به به چه عجب ما شما رو ملاقات کردیم سرکار علیه!
-رفتی ایران رسم خواهر برادری رو از یاد بردی مهندس، انگار نه انگار دل آسایی هم هست!
-ماشاالله دست پیش هم که گرفتی پس نیفتی دخترخوب!
-من حوصله بحث ندارم اگر حرفی با من نداری میخوام برم پیش دوستهام.
-خیر، راحت باش مادمازل!
پوفی کشیدم و به سمت بیرون رفتم تا هوای تازه بهم بخوره و کمی به خودم بیام!
حدود یک ربع بیرون بودم و روی سکویی نشسته بودم، چقدر خوب بود که همیشه تنها باشی و هیچ
کس مزاحمت نشه و خلوتت رو به هم نزنه.
دلم میخواست ساعتها اونجا بشینم ولی حیف که بعدش توسط پدر بازخواست میشدم و اصلا
حوصله نصیحت شنیدن نداشتم!
با ورودم به سالن فضا رو تاریکتر شده دیدم و مشخص بود که رقص دونفره آغاز شده بود.
چشمهام رو تنگ کردم تا فضا رو بهتر تشخیص بدم، نگاهم رو اطراف سالن چرخوندم و با دیدن پدر
و سریتا که در گوشهای با هم مشغول صحبت بودن با تعجب کمی جلوتر رفتم و روی مبلی نشستم.
حیرت آور بود!
هیچ وقت نمیشد که پدر توی خلوت با کسی که براش غریبهاس با هم صحبت کنن یا اینکه پدر براش وقت بذاره و اجازه ملاقاتی بده!
اصلا پدر و سریتا چه حرفی داشتن که با هم بزنن؟!
نگاهم رو چرخوندم و به هارپر که بیخیال مشغول صحبت با آتان بود خیره شدم.
فرهنگ غرب همین بود!
کسی به کار کسی کار نداشت و همه سرشون توی لاک خودشون بود، شاید هم تنها امتیاز مثبتی که تونسته من رو اینجا توی یک کشور غریب نگه داره همین امتیاز بود و آزادی بدون قید و شرطش!
خدمتکاری که سینی قهوه رو به سمت سریتا و پدر میبرد رو صدا کردم و یک فنجون قهوه بدون
شکر برداشتم، در حالیکه پدر و سریتا و اهورا رو که تازه به جمع اون دو نفر اضافه شده بود رو زیر
نظر داشتم قهوهام رو مزه کردم!
گفتگوی بین این سه نفر نیم ساعت دیگه هم به طول انجامید و من بدون هیچ حرکتی همونجا
موندم تا بلکه بفهمم بینشون چی میگذره اما بی فایده بود!
پدر دیگه استاد شده بود توی اینجور کارهای مخفیانه و یواشکی پس تلاش منی که تازه چند سالی
بود وارد اینکار شده بودم بی فایده بود.
بعد از اینکه از هم جدا شدن لحظهای چشمهام توی چشمهای پدر گره خورد و من اخم کردم و او بی توجه رد شد و رفت!
از جا بلند شدم و به سمت هارپر رفتم که مشغول بوسیدن گونهی سریتا بود که تازه به جمعشون ملحق شده بود:
-هارپر میشه یک لحظه بیای؟!
-البته عزیزم.
به سمتم اومد و کشوندمش سمت دیگه سالن:
-سریتا چه کاری با پدر من داشت؟!
هارپر با تعجب نگاهم کرد:
-یعنی چی؟ مگه سریتا با پدرت صحبت کرد؟
پوفی کشیدم، اینکه بدتر از من از هیچی خبر نداشت پس بی فایده بود توضیح بیشتر!
-هیچی بیخیال شو، برو پیش دوست پسرت!
با خوشحالی تعظیمی کرد و رفت.