Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
به اتاق طبقه بالا رفتم و لباس مخصوص همیشگیم رو تنم کردم.
بعد از اون پایین اومدم و به سمت ارکستر رفتم و درخواست آهنگ برای رقص باله دادم، فضا رو تاریکتر کردن و رقص نورهای متعددی شروع به کار کردن و من غرق شدم توی دنیایی که بیش از هر چیزی دوستش داشتم و قبول داشتم که پدر باعث شده بود به چیزهایی دست بیابم که علاقه ی خاصی بهشون داشتم!
هیچکس رو نمیدیدم، میرقصیدم و غرق در هیجانی وصف نشدنی بودم!
کسی اطرافم نبود یا شاید هم کسی این رقص رو بلد نبود، خب معلومه چون این رقص سخته و باید ظریفانه عمل کنی تا بتونی حرفهای برقصی!
هیچ نوع رقصی نمیتونه مثل رقص بالهی روسی خوش ترکیب و موزون باشه، باله نوعی رقص هنریه که با موسیقی خاص خودش اجرا میش، گام های باله روسی، سطح بالایی از دقت و تکلف ایجاب میکنه.
دور چرخیدم و با اتمام آهنگ صدای تشویقهای مشتاق و چشمهای خیرهی اطرافیان نشون از
لذت خاصی بود که برده بودن از این رقص و رقصندهای که من باشم.
منم همین رو میخواستم!
اینکه توی همه چیز خاص باشم و حرف اول رو بزنم!
کیه که از تعریف و تمجید شنیدن و سررشته داشتن توی هرچیزی بدش بیاد؟
تعظیم کوتاهی کردم و بلافاصله آهنگ بعدی به صدا در اومد و اینبار نور به سالن برگشت و نگاهم تلاقی کرد با نگاه خاکستری سریتا!
حس خاصی توی چشمهاش موج میزد که نمیتونستم معنیش رو بفهمم ولی اون نگاه با نگاه هر دفعهاش متفاوت بود، اما نگاه من با همون بیتفاوتی سابق از روش رد شد و به سمت میز رفتم تا یه چیزی بخورم چون شدیدا لبهام خشک شده بود و احتیاج داشتم به یک چیز خنک تا گرمای
درونم رو خاموش کنه!
مشغول خوردن نوشیدنی بودم که اهورا نزدیکم شد:
-مادمازل اگر وقت داری پدر میخواد ببینتت!
متوجه کنایه توی جملهاش شدم اما با لبخند محوی از کنارش گذشتم: -البته، برای پدر همیشه وقت دارم اهورا!
صدای نفس عمیقی که کشید رو به وضوح متوجه شدم، با نزدیک شدن به پدر از جا بلند شد و بدون
تردید توی آغوشم کشید و این حرکت از پدر میون جمع بعید بود، کمی طول کشید تا بتونم به خودم بیام و بعد از اون با احتیاط دستم رو دور کمرش حلقه کردم که آروم از خودش جدام کرد و لبهاش رو جمع کرد:
-تو برای من یک افتخار بزرگی، اگرچه دختری ولی مردونه میتونم روت حساب کنم، همین الان که
اینجا ایستادی چشم همه رو به خودت خیره کردی و به دیده تحسین نگاهت میکنن و این برای من عالیه!
-من هر چیزی رو که توی این جهان دارم از لطف و بزرگی شماست پدر و این رو هرگز فراموش نمیکنم!
-خوبه، همین من رو راضی میکنه.
-خب امر دیگهای نیست؟
-نه عزیزم فقط صدات کردم که بگم به خدمتکارها بگو سریعا میز شام رو بچینن و هیچچیز کمبود
نباشه وگرنه...!
تند حرفش رو قطع کردم:
-خیالتون راحت!
لبخند زد:
-خب وقتی دل آسا بگه "خیالتون راحت" پس مطمئنا جای نگرانی نیست!
-بله.
-خب میتونی بری عزیزم!
به سمت سالن مجاور رفتم و سفارشات پدر رو به خدمتکارها متذکر شدم و گفتن که تا نیم ساعت
دیگه میز حاضره و جای نگرانی نیست.
با برگشتنم به سالن متوجه هارپر و سریتا شدم که باهم مشغول رقص بودن و آتان هم به همراه
یک دختر دیگه که نمیشناختمش ولی زیبایی ذاتیش جذابش کرده بود مشغول رقص بودن و
آتان حال خاصی داشت که میدونستم نمیتونه از مصرف مشروب باشه پس...!
بیخیال بعدا همه چیز رو میفهمم.
به سمت صندلی میرفتم تا بشینم که کسی بازوم رو گرفت، ایستادم و نفس عمیقی کشیدم، عطرش فوق العاده تند بود و تا اعماق گلوم رو به سوزش انداخت و چند سرفهی پی در پی کردم که
جلوم ایستاد و نگاهم توی چشمهای قهوهای رنگش گره خورد:
-بفرمایید؟!
تعظیم کرد:
-میتونم ازتون تقاضا کنم توی بالکن چند دقیقهای رو با هم صحبت کنیم؟
-مشکلی نداره فقط در چه مورد؟!
-در مورد کار.
نفس راحتی کشیدم و به سمت طبقه بالا اشاره کردم:
-بفرمایید مهندس کیمیافر!
دستش رو پشت کمرم حلقه کرد:
-توی ایران همیشه خانمها مقدمترن اینجا رو نمیدونم!
نیشخندی زدم و جلوتر رفتم ولی بین راه باز هم نگاهم توی چشمهای سریتا افتاد که بیش از اونی
که حواسش به رقصش با هارپر باشه خیره شده بود به من و مهندس!
سری به تاسف تکون دادم و پله ها رو تند بالا رفتم و خودم رو به ورودی بالکن رسوندم، به خدمتکاری که اونجا بود دستور آوردن یک لیوان آب سرد دادم چون باز هم هیجانم تحریک شده بود و بدنم لرزهی خفیفی داشت!
با هم وارد بالکن شدیم، نسیم نسبتا سردی میوزید که باعث شد خودم رو کمی جمع کنم.
تند کتش رو در آورد و روی شونههای لختم انداخت و من لبخند محوی به روش زدم:
-خودتون سردتون میشه مهندس.
-نه ناسلامتی من مرد هستم و عضلههام قوی هستن ولی شما...!
پوزخندی زدم، نمیدونی که من از صدتا مرد مردترم، مردونگی که به هیکل گنده داشتن و سبیل نیست!
-با من امری داشتید؟
خدمتکار پس از دو تقهای که به در زد وارد شد و لیوان رو به سمتم گرفت که لاجرعه سرکشیدم و بهش دادم تا بره.
-مایلم باهاتون بیشتر آشنا بشم مادمازل!
-من چیز زیادی برای گفتن ندارم مهندس، دل آسا شهیادی تک دختر کیان شهیادی متولد ایران اما
تموم عمرم رو اینجا یعنی توی آمریکا بودم و معتقدم کشور و وطنم اینجاست!
مکثی کردم و ادامه دادم:
-همونجور که مستحضر هستید اهورا تنها برادرمه که توی ایران رابط بین شرکت روسای شما با شرکت ما هست و پدرمم رو هم که دیدید مامانمم همونی هست که در کنار پدر نشسته بود و لباس شب مشکی تنش بود با موهای شرابی رنگ!
-بله میدونم توی همین چند ساعت همتون رو دیدم و شناختم و به نظرم خانوادهی متشخص و
محترمی هستید!
-ممنون.
-منم جانیار کیمیافر هستم متولد تهران و ایران و البته همونجا هم زندگی میکنم ولی تموم اعضای خانوادهام توی فرانسه هستن، البته پدرم رو دو سال میشه که از دست دادم و تا قبل از اون مامان توی ایران با پدر زندگی میکردن ولی وقتی که پدر مُرد و مامان تنها شد چون منم درگیر کارهای خودم بودم به اصرار خواهرام به پاریس رفت و اونجا به ادامهی زندگیش پرداخت، آخه من سه تا خواهر دارم که هر سه تاییشون توی فرانسه و پاریس ازدواج کردن و تشکیل زندگی دادن و اونجا موندگار شدن برای همین اصرار کردن که مامان هم پیششون باشه تا هم اونا از غربت و تنهایی نجات پیدا کنن و هم مامان تنها نباشه البته اصرار زیادی هم به من میکنن که بهشون ملحق بشم اما خب من ایران رو در همه حال ترجیح میدم و هر ماه یک هفته رو به پاریس میرم برای تجدید دیدار و رفع دلتنگی و بقیه عمرم رو توی ایران یا کشورهای مختلف دیگه میگذرونم و البته خانوادهمون مرفه هستن و نیازی به پول نداریم خداروشکر، اما بالاخره مرد باید کار کنه!
وای که چقدر حرف زدا، خدایی مخم رو خورد!
-خوشبخت شدم از آشنایی باهاتون مهندس، امیدوارم که این آشنایی باعث تَحکم بیشتر دو شرکت
بشه و صمیمیت بیشتر بینشون!
-بله دقیقا چون من مدیرمالی شرکت مقابل شما هستم و قطعا تشویقشون میکنم تا این شراکت رو
ادامه بدن چون به نفع هر دو شرکته.
-قطعا همین طوره!
-مادمازل برای شام تشریف نمیارید؟!
با صدای خدمتکار رو به جانیار گفتم:
-اگر مشکلی نیست برای صرف شام به سالن پایین بریم؟
-بفرمایید خواهش میکنم!
با ورود به سالن پایین متوجه شدم همه برای صرف شام به سالن مجاور رفتن و برای همین با عجله به
سمت اون طرف رفتم و صدای گامهای تند جانیار هم نشون میداد به دنبال من تقریبا میدوه!
همه چیز به زیبایی روی میز تزئین شده بود و پدر در یک راس میز و اهورا در راس دیگه نشسته بودن ولی هنوز کسی شروع به خوردن نکرده بود، پدر با دیدنم به صندلی کنارش که خالی بود اشاره کرد:
-بیا اینجا، همه منتظرتیم.
-متاسفم دیر رسیدم!
با نشستنم جانیار هم در کنار یک خانم چند صندلی اون طرفتر نشست و پدر با گفتن"بفرمایید"
سوت آغاز خوردن رو زد!
کمی برنج و ماهیچه کشیدم و بی میل مشغول خوردن شدم که صدای پدر باعث شد بهش خیره بشم:
-عزیزم بهتر بود لباست رو عوض میکردی!
منظورش لباس رقص باله بود که هنوز توی تنم بود، خب پدر که هیچوقت غیرتی نبود و براش مهم نبود که لباس تن کنی یا نه پس مشکل چی بود؟!
-مگه این لباس چشه؟!
-برای این مجلس مناسب نیست، لباس قبلی برازندهتر بود عزیزم این لباس مختص یک رقص
خاصِ و اینجا نمیتونست که پوشیده بشه باید بعد از رقصت تعویضش میکردی!
اخمهام درهم رفت:
-بله پدر حق با شماست، تکرار نمیشه!
-ممنونم دل آسا.
دیگه کاملا اشتهام رو از دست داده بودم و برای همین به خوردن همین چند قاشق بسنده کردم ولی نمیتونستم از سر میز بلند بشم تا وقتی همه غذاشون رو تموم نکرده بودن چون این از نظر پدر
یعنی بی احترامی و من نمیخواستم توی یک شب دو بار مواخذه بشم!
نگاهم رو چرخوندم و متوجه شدم سریتا سر میز نیست و کمی شک کردم.
یعنی کجا رفته بود؟
کمی که گذشت اومد و با لبخند رو به جمع و پدر گفت:
-متاسفم یک تماس مهم داشتم که نمیشد به تعویق انداخت!
سپس در کنار آتان و هارپر نشست و مشغول خوردن شد.
تماس مهم؟
با کی؟
اصلا به من چه؟!
پوفی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.
بعد از اتمام غذا همه که بلند شدن به سالن برگشتیم و باز آهنگ گذاشته شد و اینبار توی خلوتترین جای سالن نشستم و سعی کردم فقط بیننده باشم چون بدجور کلافه و خسته بودم نمیخواستم کسی مزاحمم بشه.
-چه عجب خانم شهیادی بالاخره تنها شدین!
بر خرمگس معرکه لعنت!
مگه میذارن من تنها بمونم، اَه!
روی صندلی کنارم نشست که با پرخاش گفتم:
-اصلا حوصله چرت و پرت گفتنهای تو رو ندارم جناب سریتا خان پس بهتره برگردی پیش معشوقهات و سر اون رو با حرفهای چرندت به درد بیاری.
-اوه میبینم که حسابی اعصاب دل آسا خانوم خرابه، بگو ببینم چی شده که اینهمه بهم ریختهای؟
-فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه!
-ببین دل آسا تو سر هرکس که بتونی کلاه بذاری عمرا سر من بتونی، پس رک بگو چه مشکلی توی
زندگیت داری؟
بلند شدم و از کنارش تند دور شدم، اصلا حوصله این آدم مضخرف رو دیگه امشب نداشتم و ظرفیتم
تکمیل بود پس چه بهتر که ازش دور باشم!
خدا رو شکر که به دنبالم نیومد و اونشب هم به پایان رسید.
×××
دو هفتهی دیگه از روز جشن گذشت، پدر رو توی این دوهفته به طور کلی ندیده بودم چون هفتهی اول رو به همراه اهورا و شرکای شرکت مقابل به ایران رفت برای بازدید از شرکت و به منم نگفت که همراهیش کنم و این برای من خیلی خوب بود، هفته دومم که از ویلیام شنیدم به فرانسه رفته!
خوبی این دو هفته، این بود که سریتا هم به ایران رفته بود برای سر زدن به استودیوش و بنابراین
هارپر تمام وقتش رو اختصاص داده بود به من و کاملا با هم روزها رو میگذروندیم.
هر روز برای شنا به استخر میرفتیم و برای خرید تمام مراکز خرید رو چه توی نیویورک چه اطرافش به همراه سه تا از بادیگاردهایی که پدر همیشه همراهمون میفرستاد گشتیم و اونقدر خوش گذشت که هیچکدوم نمیخواستم تموم بشن و حتی هارپر دوری از سریتا رو هم فراموش کرده بود!
تموم صبحونه ناهار شام ها رو به دعوت من توی رستورانها میخوردیم و عصرونه ها رو توی پارک ها یا کافی شاپ ها بودیم.
برای خواب هم هارپر رو میبردم عمارت و نمیگذاشتم بره خونهاش.
اما خب تموم روزها میگذره چه خوب و چه بد!
با بازگشت پدر زندگی من هم به روال سرد قبلش برگشت و هارپر هم به خونه خودش رفت، البته
هنوز سریتا برنگشته بود ولی ترجیح داد بقیه روز ها رو برای کمک به آتان به استودیو بره و این خیلی خوب بود!
روزی که پدر برگشت سر میز ناهار دیدمش که ازم خواست عصر برای صرف قهوه به کافی شاپ بریم
و من میدونستم که حتما کاری باهام داره وگرنه پدر وقتش پر بود و اونقدری کار داشت که نخواد با من قهوه رو توی کافی شاپ صرف کنه پس مطمئنا اتفاقی جدید رخ داده بود!
عصر تیپ راحتی زدم و به همراه ویلیام به کافی شاپ همیشگی رفتیم که همیشه پدر قرارهاش رو اونجا ترتیب میداد.
ویلیام بیرون موند و من به داخل رفتم که با راهنماییهای گارسون به طبقه سوم رفتم و پدر رو دیدم که پشت میز دونفره شیکی نشسته بود و با دیدنم اشارهای کوتاه کرد و من گارسون رو مرخص کردم و به سمتش رفتم.
روبروش نشستم که گفت:
-زودتر از اینکه برسی انتخاب کردم و سفارش دادم آخه میدونی چیه تو که روی حرف من حرف نمیزنی اینه که خودم واسهات انتخاب کردم!
به سختی جلوی عصبانی شدنم رو گرفتم، نمیتونست اینهمه خودسرانه حرف بزنه و عمل کنه اما نمیتونستم مخالفتی بکنم...لعنتی!
-بله کار خوبی کردید پدر.
سرش رو به علامت رضایت تکون داد و در همین موقع دو گارسون جامهای مملو از آناناس گلاسه دو دیس کیک هویج رو روی میز چیدن و رو به پدر تعظیم کردن و با حرکت دست او رفتن.
خم شد به سمتم:
-میل کن عزیزدلم.
ناراضی بشقاب کوچیکی برداشتم و کمی کیک داخلش گذاشتم، جامم رو جلو کشیدم و کمی ازش
خوردم.
خوشمزه بود!
کمی از عصبانیتم فروکش کرد، نگاهم رو به فضای کاملا خالی طبقه سوم دوختم و با خودم فکر کردم" حتما برای اینکه کسی صحبتهامون رو نشنوه کاملا طبقه رو خالی خواسته." !
-سریتا رو که میشناسی؟!
فهمیدم که میخواد راجع به همون شب جشن صحبت کنه...همون شبی که نهایت تلاشم رو کردم تا
بفهمم بههم چی میگن ولی بی فایده بود.
پس الان وقتش بود و پدر میخواست با من مشورت کنه.
-میدونم معشوقه هارپره، فقط همین!
-اوه این اطلاعات خیلی کمه و مختصر دل آسا!
-میتونم جامع ترش رو از زبون شما بشنوم پدر، البته اگر مایل به گفتنش باشید!
-از طرز صحبت کردنت خوشم میاد دل آسا، در کنار اینکه لحنت خشن و تنده اما احترام طرف مقابلت رو هم حفظ میکنی به خوبی، وگرنه تا الان باید دشمنهای زیادی رو به خاطر تیزی کلامت اطراف خودت جمع کرده باشی اما خب تو دختر منی و میدونی مهرههای بازیت رو چطوری بچینی.
متوجه شدم که به طور غیر مستقیم به این اشاره میکنه که متوجه باشم در مقابل کی نشستم و نمیتونم با او مثل بقیه که زیر دستم هستن رفتار کنم.
بله فهمیدم...!
سرم رو به زیر انداختم و تکهای از کیکم رو داخل دهانم گذاشتم تا بیش از این گند نزنم!
-سریتا یک خوانندهاس البته به ظاهر!
تند سرم رو بلند کردم و چشم دوختم توی چشمهای خشنش که توی وهله اول تو صورتش خودنمایی میکردن.
-متوجه نمیشم!
-الان برات توضیح میدم، سریتا یک آدم خطرناکه که کارهای غیرقانونی میکنه یعنی پول شویی، قاچاق اعضای بدن انسان، پخش مواد مخدر و ...!
سکوتش باعث شد چشمهای از حدقه در اومدهام کمی بسته بشه و با حیرت زمزمه کردم:
-مگه ممکنه؟!
پدر خونسرد لبخند زد:
-بارها بهت گوشزد کردم دل آسا که توی این دنیا هیچچیز غیرممکن نیست و هیچچیزی از هیچکس بعید نیست!
نمیتونستم هضم کنم، حتی برام غیرقابل باور بود.
-در موردش تحقیق کامل انجام دادم البته تا قبل از اینکه ازم بخواد واردش کنم توی باندم بهش کاری نداشتم اما اون توی مهمانی اون شب توی ویلای مکزیک من رو پنهونی به کناری برد و ازم خواست که اجازه بدم دست راستم باشه و توی کارهام واردش کنم که البته من اون شب به سختی پسش زدم بالاخره بدون اینکه کسی رو بشناسم اعتماد نمیکنم اما خب الان دوهفتهاس که به چند نفر سپردم در موردش تحقیق و بررسی کنن و متوجه شدم که این آدم با نفوذ خوبی که توی مقامات داره خیلی میتونه به من کمک کنه!
سرم به شدت گیج میرفت، اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و از اینکه این دنیا اینهمه کثیفه و نمیشه به هیچکس اعتماد کرد بدم میاومد!
باز هم خم شد سمتم و زمزمه کرد:
-تو که دیگه میدونی کار ما فقط داشتن یک شرکت عادی نیست مگه نه؟!
به سختی سرم رو تکون دادم:
-میدونم!
تکیه داد و لبخند گرمی زد:
-خب خوبه، ازت خوشم میاد چون همه چیز رو خوب و زود میفهمی حالا تو رو آوردمت اینجا که بهت بگم از این به بعد سریتا با تو و اهورا برای من یکیه البته توی کار، نه توی زندگی شخصی!
اخم عمیقی روی صورتم افتاد:
-اما پدر شما نمیتونید اینقدر زود و با یک تحقیق دو هفتهای اون رو وارد کار ما بکنید!
جام توی دستش رو محکم روی میز کوبید:
-صد بار بهت گفتم که جایگاه خودت رو بدونی و سعی نکنی که بخوای به من دستور بدی دل آسا.
لرزهای که از صدای برخورد جام با میز بر تنم نشسته بود رو نادیده گرفتم و با لحن نسبتا آرومی گفتم:
-حق با شماست، من فقط نگران شما هستم که مبادا کسی موجب لو رفتن کارتون بشه همین!
-هیچ کس تا الان نتونسته من رو دور بزنه یا بخواد توی دستگاه من به من نارو بزنه مطمئن باش از
این به بعد هم نمیتونه!
-بسیار خب پدر، اگر شما اعتماد کردید مسلما شخص خوبیه و من همکاریش رو قبول میکنم.
دلم میخواست فریاد بزنم و بگم که اصلا نمیخوام سمت ما و کارمون بیاد اما نمیشد، نمیفهمیدم چرا توی این دنیا از هر چیزی که بدم میاومد دقیقا سرم میاومد، حالم از اینهمه درد بهم میخورد!
پدر باز هم رشتهی افکارم رو قطع کرد:
-فعلا فقط توی کار پولشویی ازش استفاده کن ولاغیر!
-متوجه شدم.
جامم رو خالی روی میز گذاشتم، انگار میخواستم با سردی آناناس گلاسه آتیش برپا شدهی درونم رو خاموش کنم اما مگه میشد؟
باور نمیکردم سریتا که خیال میکردم تنها یک خوانندهاس تا این حد کثیف باشه، دلم بیشتر برای هارپر میسوخت که عاشق یک دیوونهی روانی خلافکار شده بود شاید هم یک...قاتل!
بغض سهمگینی توی گلوم اومد اما مثل تموم سالهایی که توی نطفه خفهاش کرده بودم اینبار هم تلاشش برای سر باز کردن بی نتیجه موند و به عقب فرستادمش، دل آسا باید قوی میبود!
-یک نکتهی دیگهای هم هست که لازم دونستم برات باز هم متذکر بشم دل آسا!
نگاهم رو بهش دوختم:
-گوش میدم!
-توی مهمانی چندین نفر از شرکا تو رو برای پسرشون، داداششون، خواهرزادهشون خاستگاری
کردن و من همه رو رد کردم، خب بالاخره تو خیلی دلبری و با اون رقصت همه رو به کلی مجذوب
خودت کردی ولی این رو فراموش نکن که تو هیچ وقت نمیتونی ازدواج کنی تو باید با من بمونی
برای همیشه تا وقتی من نفس میکشم و بعد از من هم باید همراه اهورا کار من رو ادامه بدید چون نمیخوام نسل من منقرض بشه یا اینکه اسم من از سر زبونها بیفته شماها باید این سلسله رو تا زندهاید ادامه بدید البته...!
ایستاد و بازوم رو گرفت، بلند شدم و حس کردم بازوم زیر دستهای بزرگش در حال له شدنه دلم
میخواست از خودم دفاع کنم و با یک ضربه برای همیشه نفسش رو قطع کنم، اما اون پدرم بود...امکان نداشت!
-اهورا باید برای ادامه پیدا کردن نسل من ازدواج کنه و برای من وارث بیاره اما تو تا وقتی زندهای مجرد میمونی پس بهتره سعی نکنی دل ببندی یا خیال ازدواج و دلبری به سرت بزنه که رهایی از چنگال من برات غیرممکنه!
فشار بیشتر و اینبار جمع شدن اشکهای داغ درون چشمهام:
-تو در ظاهر یک زنی اما باطن تو مردونهاس و رفتارات و کردارهات تماما ژن یک مرد رو به یدک میکشه، تو باید تمام احساسات زنونهات رو توی تنت بُکشی و همهی خواستههای دلت رو خفه کنی
چون تا همیشه باید برای من کار کنی و نمیتونی که از خواستههای من سر باز بزنی چون در غیر اینصورت پایان زندگیت فرا میرسه و جوری میمیری که نفهمی حتی چی شد و البته تیکههای بدن ناز و ظریفت هم خوراک سگهای ولگرد نیویورک میشه، میدونی که تو گوشت فوق العاده لذیذی داری عزیزم!
پوزخندی زد و رفت!
روی صندلی افتادم و از ته دل زار زدم، اشکهام نمیتونست دردی که توی قلبم زبونه میکشید رو
التیام ببخشه ولی میدونستم که اگر گریه نکنم قطعا خفه میشم و دق میکنم.
نتونستم بیش از این غمهام رو توی سینه خفه کنم و اشکهام تمومی نداشت!
این زندگی بود؟
لعنت به شانس من!
لعنت به منی که باید اینجوری زندگی میکردم!
شاید نیم ساعت تمام زار زدم و گریه کردم ولی باز هم تنها بودم و مجبور بودم به ادامه دادن این زندگی سراسر رنج!
یک بسته دستمال کاغذی تموم شده بود ولی اشکهای من نه.
به سختی خودم رو کنترل کردم و روبهروی شیشهی بزرگی که خیابون رو نشون میداد ایستادم و دکمهی کنار میز رو فشردم تا گارسون بیاد.
وقتی اومد ازش خواستم سریعا میز رو تمیز کنه و بعد از اون برام یک بطری آب معدنی به همراه لیوان بیاره که اطاعت کرد و پس از گذشت ده دقیقه میز کاملا تمیز شد و رفت، با یک بطری و لیوان برگشت:
-امر دیگهای نیست مادمازل؟
-میتونی بری.
نمیتونستم الان از اینجا خارج بشم چون حالم اصلا مساعد نبود!
نباید ضعفم رو کسی میدید...هیچ کس!
پس از گذشت نیم ساعت دیگه کاملا به خودم مسلط شدم و برای رفتن به طبقه اول برگشتم و گارسون تا خروجی همراهیم کرد.
ویلیام با دیدنم متوجه گرفته بودنم شد و زود در رو برام باز کرد و بعد از سوارشدنم خودشم نشست و حرکت کرد:
-بحثتون شد باز؟
-مهم نیست!
-ناراحتی، اینم مهم نیست؟
تند نگاهش کردم:
-به خودم مربوطه، توام مسئول ناراحت بودن یا نبودن من نیستی!
از رو نرفت و خندید:
-مادمازل هر چقدرم به من پرخاشگری کنی و تندخو باشی قرار نیست ناراحت بشم و دست از سرت بردارم پس من رو نخواه که دست به سر کنی!
پوفی کشیدم و برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم:
-این سریتا دیگه این وسط چی میخواد؟ دنبال چیه ویلیام؟!
-دنبال پول، موقعیت، شغل مناسب!
-تو باور میکنی؟
-چی رو؟
-اینکه صرفا به خاطر پول میخواد با ما همکاری کنه؟!
-پس به نظرت چه قصدی غیر از این ممکنه داشته باشه؟
-از کجا معلوم که جاسوس نباشه؟!
بلند خندید:
-تو زیادی شکاکی مادمازل، کسی نمیتونه من رو گول بزنه مطمئن باش، من همیشه مو رو از ماست
کشیدم و پیروز میدان بودم اینهمه سابقه رو نمیتونن نادیده بگیرن مطمئنم که اشتباه نمیکنم.
لبهام رو جمع کردم و حرف رو ادامه ندادم، شاید بهتر بود مثل همیشه بگم "هرچه پیش آید
خوش آید."
×××
-دل آسا خانم اون مردی که منتظرشون بودید رسیدن و قصد دیدنتون رو دارن!
-ببرش توی اتاق مهمان و براش قهوه ببر تا من بیام.
-چشم.
دستم رو توی موهام فرو بردم، کم حوصلهتر از اونی بودم که بخوام الان هم با این زبون نفهم سر و کله بزنم اما حیف... حیف که دستور پدر بود و نمیشد حتی به تعویق انداخت چه برسه به اینکه بخوای کلا کنسلش کنی!
شلوارک راحتی تا زانوم رو به همراه تاپ مشکی تنم کردم، بازوهای ظریفم رو با لوسیون مرطوب کردم و عطر خوش بوی همیشگیم رو با لذت به مشامم کشیدم!
رژ صورتی ملایمی زدم و موهام رو کاملا باز، رها کردم، نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق مهمان رفتم.
با ورودم از جا بلند شد و کاملا خونسرد به چشمهام خیره شد:
-مشتاق دیدار دل آسا خانوم!
جلو رفتم:
-برعکس شما من اصلا تمایلی به این دیدار نداشتم.
خندید و ادامه نداد در عوض با حالت خاصی به سر تا پام نگاهی انداخت و روی صندلهای مشکی رنگم توقف کرد:
-این پاهای ظریف و سفیدتون با رنگ مشکی این صندل تضاد جالبی رو درست کرده، تبریک میگم شما توی انتخاب لباس و پوشش، سلیقه خوبی دارید!
روی کاناپه لم دادم و بدون توجه به حرفهای مضخرفش با دستم دعوتش کردم به نشستن:
-این مواردی رو که شما الان دارید میگید بارها شنیدم سریتا خان!
مکثی کردم و مجدد ادامه دادم:
-اینجایید چون بنا به درخواست پدر از این به بعد تو یک سری از کارها قراره که ما رو همراهی کنید!
چشمهاش رو ریز کرد:
-پس بالاخره توی آزمون سخت پدرتون قبول شدم!
لبهام رو با زبونم خیس کردم:
-ناگفته نمونه که من اصلا با حضور شما توی کار موافق نبودم اما متاسفانه از کودکیم یاد گرفتم روی
حرف پدرم اصلا حرفی نزنم برای همینم شما الان اینجا هستید!
ابروهاش رو بالا داد:
-پس خوشحالم که مستقیم رفتم سراغ پدرتون اگر با شما مشورت کرده بودم یا درخواستم رو گفته بودم مطمئنا خودخواهی پیشه میکردید و من باید رد میشدم.
پوزخندی تحویلم داد که به سختی جلوی زبونم رو گرفتم تا یه چیزی بارش نکنم!
-در هر حال متاسفم برای دخترهایی مثل رفیق ساده لوح من هارپر، که راحت دل به کسانی میبندن و باهاشون صمیمی میشن که به درد پاک کردن و واکس زدن کفشهاشونم نمیخورن و لیاقت
دوست داشته شدن رو ندارن!
از جا بلند شد، عصبی بود و میشد به راحتی از نفسهای کشدارش این رو حس کرد:
-به شما اجازه نمیدم افکار پوسیدهی مغزتون رو به عنوان توهین روونه کنید سمت من، زندگی من و همه چیزهایی که توش اتفاق میافته اصلا به شما مربوط نمیشه و در ضمن باید بگم که من مث اطرافیانتون نیستم که "بله خانم"، "چشم خانم" از زبونم نیفته اگر خیال کردی توسری خورت میشم تا ازم سواری بگیری کور خوندی من سریتا هستم و تو برام هیچی نیستی!
جلوی پام ایستاده بود، خونسردیم رو حفظ کردم و از جام بلندشدم، چشمهای خاکستریش رگههایی از قرمز داشت و این ترسناکترش کرده بود:
-حوصله این حرفهای الکی و وقت هدر دادنهای بیخودی رو ندارم، در مورد کار توضیح میدم و میتونید برید.
سپس ازش دور شدم و پشت پنجره ایستادم:
-شما که خودت اینکارهای پس حتما هم میدونی که پولشویی یک ریسک بزرگه و باید مقدماتش رو به خوبی بلد باشی تا بتونی و بدونی چه موقع چیکار باید بکنی.
-برو سر اصل مطلب!
اخمهام درهم شد، کاش پدر وساطتش رو نکرده بود تا موهاش رو از ته براش میزدم!
-دو روز دیگه همه چیز مهیاس، پولها رو میبری دبی و اونجا با کسانی که من میفرستمشون به بانک میری و بقیه کارها رو انجام میدی، باید جوری رفتار کنی که هیچکس بهت شک نکنه اگرم
بتونی یک دختر رو با خودت ببری بهتره چون اینجوری به خانمها کمتر مشکوک میشن!
برگشتم سمتش:
-حواست رو جمع کن، تمام مدت حتی زمانی که توی تخت خوابت هستی زیر نظر منی، دست از پا خطا کنی زنده نمیمونی!
-پولها به حساب کی واریز میشن؟!
-به حساب کیان شهیادی!
تو چشمهام خیره شد، دلم نمیخواست آتیش نفرت و احساس غم عمیقم رو از درون چشمهام بخونه برای همین هم تند سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم:
-میتونی بری.
پالتوی بلندش رو روی دستش انداخت و به سمت در رفت:
-هماهنگی های لازم رو با کی انجام بدم؟!
-ویلیام.
-بسیارخب.
بعد از رفتنش روی مبل افتادم و سرم رو بین دستهام گرفتم، چقدر دلم میخواست یکروز صبح
بلند بشم و ببینم یک دختر معمولیام با یک زندگی ساده و بدون اینهمه لجن زار، بدون تشریفات، با تموم سادگیها و یکرنگیها!
دلم میخواست دختر یک زن و شوهر ساده باشم که درسته از قشر متوسط یا حتی فقیر جامعه باشیم اما سالم زندگی کنیم، با محبت روزهامون رو سپری کنیم نه اینکه روز به روز از هم بیشتر دور بشیم و نسبت به هم سردتر!
آهی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم، دلم برای هارپر تنگ شده بود و برای همین عمارت رو به قصد رفتن به استودیو ترک کردم.
با رسیدن به استودیو هارپر مشتاق جلو اومد و در آغوشم کشید:
-چقدر خوشحالم که میبینمت دل آسا.
-منم فقط برای دیدن تو اومدم اینجا!
با هم روی مبل دونفرهای نشستیم، آتان از اتاق کار بیرون اومد و با لبخند باهام دست داد:
-این روزها ستاره سهیل شدی خانوم!
-خیلی کار ریخته سرم، متاسفانه همه زحمتهای منم به گردن تو و هارپره.
هارپر:
-این حرفها رو نزنی که ناراحت میشمها، من و تو و آتان نداریم که، تازه حقوقی که تو بهمون میدی رو هیچجا بهمون نمیدن حتی نصفش رو، چی بخوایم از این بهتر؟!
-اون پول زحمتتونه و ناقابله! آتان:
-الان براتون نوشیدنی میارم.
هارپر تند بلند شد:
-نه صبرکن، من امروز یه غذای ایرانی آوردم برای دل آسا تا سوپرایز بشه تو برو به کارت برس من خودم میارم.
آتان شونههاش رو بالا انداخت و رفت.
هارپر با محبت نگاهم کرد:
-گرسنه که هستی؟
تکیه دادم:
-ظهر اعصابم خورد بود زیاد ناهار نخوردم اگر غذا داری بیار با هم بخوریم بیشتر مزه میده.
-الساعه میارم خانوم!
با رفتنش لبخند محوی زدم و منتظر موندم.
بوی اشتها برانگیزی تموم ساختمون استودیو رو در برگرفته بود به نحوی که آتان رو از اتاق کار کشید بیرون:
-واو... میشه این غذای ایرانی رو منم بچشم؟!
صدای خندهی هارپر بلند شد:
-باشه بابا توام بخور، زیاده به همه میرسه!
آتان چشمکی بهم زد و رفت تا دستهاش رو بشوره.
وقتی هارپر اومد سعی کردم خونسرد باشم:
-از معشوقهات چه خبر؟!
-والله چی بگم، سریتا زیاد درگیر من نیست یعنی بیشتر وقتها مشغول کارهای خودشه و کمتر فرصت میکنه با من باشه، فقط اوقات فراغتش رو با من پر میکنه و بیشتر از اون نمیبینمش!
لبهام رو جمع کردم:
-خب پس چرا بیخودی معطل اون شدی؟ ولش کن بذار بره دنبال کارش!
-نه دل آسا، میدونی روحیه لطیف من نیازمند یک همچین آدمیه تا کنارش باشه و از لحاظ احساسی تامینش کنه، من نمیخوام سریتا رو از دست بدم!
-نمیدونم چرا نمی فهممت.
-چون عاشق نیستی!
به عمق چشمهاش نگاه کردم.
جز غم عظیمی که روی صورتش هم سایه انداخته بود چیزی ندیدم!
زود خودش رو جمع و جور کرد و با خنده گفت:
-این حرفها رو ولش کن دختر، بیا غذای ایرانی میل کنیم ببین چه عطر و بویی داره!
آتان کنارش روی مبل نشست:
-حالا نگفتی اسم این غذای محشرت چیه هارپر؟!
هارپر نگاهی به من کرد و با لبخند عمیقی گفت:
-ته چین مرغ!
×××
وارد اتاق پدر شدم و در کنارش روی مبل نشستم، نگاهش رو از روزنامهی توی دستش گرفت و به
چشمهام خیره شد:
-من آخرشم نتونستم راز این نگاه تو رو بخونم!
بدون اینکه واکنشی نشون بدم زل زدم تو چشمهاش:
-شاید اصلا رازی وجود نداره.
-نه، نمیشه که نباشه مطمئنم یه چیزی توی این چشمها هست که باید برای فهمیدنش تلاش زیادی بکنی، اما من یک روز بالاخره پی میبرم به این راز!
دستش رو جلو آورد و گوشهی لبم رو لمس کرد، بدون هیچ حس خاصی زل زدم بهش، زمزمه کرد:
-تو چقدر خاصی برای من دل آسا!