Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
با تقههایی که به در اتاقش خورد با مکث ازم فاصله گرفت و من نفس حبس شدهام رو آروم فوت کردم بیرون:
-بفرمایید!
امیلی داخل شد، نیم نگاهی به من انداخت و رو به پدر گفت:
-جناب سریتا خان قصد دیدار با شما رو دارن کیان خان!
نیمخیز شدم تا اونجا رو ترک کنم که سریع مچ دستم رو گرفت:
-تو غریبه نیستی.
سر جام نشستم و او رو به امیلی گفت:
-میتونه بیاد.
امیلی تعظیم کرد و رفت، گفتم:
-نمیخوام مزاحم باشم، شاید بخواد راحت صحبت کنه و حضور من...!
-حرفهای الکی نزن دل آسا!
ساکت شدم، سریتا که وارد شد به تیپ نفس گیرش خیره شدم.
شلوار خاکستری به همراه لباس مردونه به همون رنگ، با یک جلیقه مشکی خاص که روی لباسش تن کرده بود و دو دکمهاش رو بسته بود، انگار از قصد با رنگ چشمهاش ست کرده بود، با کفشهای مردونه مشکی که براق بودن از شدت تمیزی و موهایی که به بالا زده شده بود و چند تار روی شقیقههاش ریخته بود که به رنگ طلایی بودن!
مشخص بود با مهارت تمام رنگ شده بودن.
بوی عطرش در همون لحظه بدو ورودش سالن رو در برگرفت و پدر مشتاق از جا بلند شد:
-خوش اومدی مرد جوان!
سریتا لبخند محوی زد و جلوی پدر ایستاد:
-ممنونم از لطف شما، متاسفانه حامل خبر بدی هستم که امیدوارم خدشهای توی روابط کاری تازه
شروع شدهی ما وارد نکنه کیان خان!
پدر مثل همیشه با خونسردی ذاتیش خندید:
-بیا بیا بشین، حالا وقت برای صحبت کردن زیاده.
اما من عجله داشتم این خبر رو بشنوم...لعنت به اینهمه آرامش پدر!
سریتا سری برای من تکون داد و در کنار پدر که مدام سر تا پاش رو زیر ذره بین قرار داده بود نشست و با حالتی خاص پای چپش رو روی پای راستش انداخت.
خدمتکارِ مخصوص پدر که ظرفهای حاوی شکلات تلخ رو روی میز چید و رفت پدر نگاهش رو به من دوخت:
-بیا عزیزم اینجا پیش سریتا بشین!
پوزخندی زدم، به قول مامانم "شتر از خار بدش میاد جلو راهش سبز میشه."!
از جا بلند شدم و با کمی فاصله در کنار سریتا نشستم، پدر مجدد سکوت رو شکست:
-خب حین خوردن شکلاتمون صحبت هم میکنیم!
دستم رو جلو بردم و ظرفی رو برداشتم، سریتا هم بعد از تکرار عمل من، با خوشرویی رو به پدر
گفت:
-متاسفانه دل آسا خانوم به من گفتن که بهتره برای اینکه کسی توی پولشویی کردن بهم شک نکنه یک دختر با خودم همراه کنم منم طی این مدت دنبالش بودم اما متاسفانه شخصی که بتونم بهش اعتماد کنم پیدا نکردم اومدم که همین رو به عرضتون برسونم!
پدر متفکرانه به پاهای من که مدام تکون میخوردن خیره شده بود، امیدوار بودم که پدر عذرش رو بخواد و من راحت بشم اما صدای پدر خط بطلان کشید روی افکار من!
-اشکال نداره، دل آسا بیکاره و میتونه توی این سفر همراهیت کنه اما تو که هارپر رو داری چرا اون رو با خودت نمیبری؟!
سریتا با عجله گفت:
-نه نه لطفا نذارید هارپر متوجه بشه که شغل اصلی من چیه، چون اون یک دختر احساساتی و ضعیفه، دلم نمیخواد بهش لطمهای وارد بشه اما...!
مکثش با نگاه کردن به من و ابرو برام بالا انداختن مجدد شکسته شد:
-میتونم روی اینکه ایشون رو باهام بفرستید فکر کنم.
بیشعور هنوز میگه فکر کنم!
اصلا من دلم نمیخواد با تو بیام حالا تو فکر کنی؟!
زود از جا بلند شدم و نگاه پدر به همراهم به بالا کشیده شد:
-متاسفانه من توی نیویورک کار دارم و نمیتونم ایشون رو همراهی کنم ولی قول میدم تا روزی که
بخوان برن یکی رو که قابل اعتماد باشه پیدا کنم و همراه ایشون بفرستم.
سریتا به وضوح وا رفت ولی پدر با خوشحالی گفت:
-این عالیه دل آسا، پس منتظر خبرت میمونم!
-حتما، الانم خستهام میرم که کمی استراحت کنم.
-برو عزیزدلم.
تند از اون اتاق فرار کردم و با خودم زمزمه کردم:
"فکر کردی از من زرنگتری سریتا خان؟ خودم بلدم چطوری بزنمت زمین."!
×××
با کمک ویلیام دختری رو که به شدت فقیر بود و نیازمند پول رو برای اینکار در نظر گرفتم و با چند
تهدید کوبنده بهش فهموندم که خیال فاش کردن چیزی به سرش نزنه و با اینکار خودم رو از همراهی کردن سریتا خلاص کردم.
پدر، با دیدن دختر با اطمینان قبولش کرد و سریتا با عصبانیتی غیرقابل کنترل دستهاش رو مشت کرد و من با لذت به شکستش زل زدم!
با رفتن سریتا و اون دختر سر منم خلوت شد و باز به سراغ آهنگ رفتم تا یک ملودی جدید بنوازم و روحم رو آروم کنم.
هارپر خیال میکرد که سریتا برای خوانندگی و کنسرت به شهر دیگهای دعوت شده و اونقدر ساده بود که اصلا دنبالهاش رو نمیگرفت و سریتا رو سین جیم نمیکرد!
کار پولشویی که به خوبی و بدون هیچ مشکلی انجام شد پدر ازم تشکر کرد و بهم افتخار کرد و من بیش از پیش مغرور شدم، با برگشتن سریتا و اون دختر پول خیلی خوبی بهش دادم که کلی ازم تشکر کرد و برام دعا کرد، خوشحال شدم که لااقل تونستم یک کار خوبی انجام بدم توی اینهمه کثیف کاری!
با بودن سریتا و اعتماد زیادی که پدر بهش کرده بود میتونستم به طور کلی بگم او رو به جای اهورا نشونده بود چون با رفتن اهورا همه مسئولیتها افتاده بود به گردن من و شاید با این ترفند میخواست من رو کمی راحت تر بذاره اما من هنوز نتونسته بودم این سریتا رو باور کنم و برای همین هم به مدت یکماه براش محافظ گذاشتم تا مدام تعقیبش کنه و بهم خبرها رو بده ولی اون اصلا دست از پا خطا نمیکرد و بیشتر وقت خودش رو به جز مواقعی که توی ویلا بود، به هارپر و استودیوش اختصاص داده بود و هیچگونه کار خلافی ازش ندیدم، متاسفانه روز به روز با کارهایی که انجام میداد پدر رو بیشتر شیفته خودش کرده بود و منم نمیتونستم اخراجش کنم مگه اینکه می کشتمش
اینم که از توان من خارج بود!
سعی میکردم موقعیتی جور کنم و با هارپر در مورد سریتا و نقابی که برای او روی صورتش گذاشته بود صحبت کنم اما نمیتونستم شاهد شکستن غرور یک دختر باشم و حالم از اینهمه ناتوانی بهم میخورد، من باید محکم میبودم و وجدانم رو کنار میگذاشتم مثل تموم این سالها ولی نمیشد!
هارپر کمتر میاومد به استودیو و برای همین هم آتان لطیفه رو برای کمک به خودش آورده بود چون معتقد بود هارپر سر به هوا شده و همش در حال فرار از دستشه منم چون میدونستم هارپر داره
توی باتلاقی پر از دروغ و ریا فرو میره اعتراضی نکردم و گذاشتم که لااقل آزاد باشه و فشاری از
جانب من بهش وارد نشه اما با تموم وجود از خدا میخواستم از ماجرا یه جوری با خبر بشه و تا زوده از سریتا دست بکشه.
اهورا مدام با آمریکا در تماس بود و به پدر خبر میداد که به کمک من نیاز داره و باید به اونجا برم اما پدر دلش نمیخواست من رو تنهایی بفرسته حالا چرا؟ نمیدونستم!
من هیچ حرفی نمیزدم و کلا هر کاری بهم میگفتن انجام میدادم، پدر کلافه بود و مونده بود بین دو راهی که چه تصمیمی بگیره و بالاخره اهورا تونست بهش غلبه کنه و یکروز بهم گفت که برام بلیط گرفته تا به ایران برم و شاید چند ماهی رو کنار اهورا بگذرونم، منم با اینکه تمایلی به رفتن نداشتم اما اعتراض هم نمیشد بکنم برای همینم باز مجبور شدم کشورم رو ترک کنم و این در حالی بود که مامان هم شدیدا دلش میخواست باهام به ایران بیاد اما پدر سخت مخالفت کرد و من میفهمیدم که ترسش از اومدن مامان چیه، او نگران بود مبادا گذشته مامان و حال و هوای کشورش اون رو پایبند خودش بکنه و دیگه نتونه اون رو به آمریکا بیاره واسه همین هم مامان من رو با چشمهای گریونش بدرقه کرد و من زمزمه کردم:
-کاش به جای من، میشد که تو بری مامان!
×××
-به اندازهی اتاقت توی عمارت آمریکا بزرگ و دلباز نیست اما لااقل آرامش داره و دنج هست مگه نه؟!
چمدونم رو روی تخت انداختم، بی حوصله برگشتم و به چشمهای اهورا خیره شدم:
-چرا من رو بیخودی کشوندی اینجا؟ مگه نمیدونی که دلم نمیخواد پام رو توی این کشور بذارم؟
چشمهای خمارش که بر اثر مشروب خمارتر هم شده بود چرخوند و بیخیال گفت:
-مگه پدر بهت نگفت؟ بهت نیاز داریم اینجا!
-دروغ نگو اهورا تو خودتم خوب میدونی به راحتی آب خوردن میتونی که از پس کارها بر بیای پس حضور من اینجا باید دلیل دیگهای داشته باشه.
نزدیکم شد:
-خب میدونستم که دلت میخواد از دست اون سریتا راحت بشی که مثل چسب چسبیده به پدر و زندگی ما، برای همین خواستم در حقت لطف کنم حالا هم باید ازم تشکر کنی!
پوزخندی زدم:
-من سنگرم رو خالی کنم که دشمن راحتتر وارد عرصه زندگیم بشه؟ اگر میدونستم قصدت اینه
اصلا قبول نمیکردم که بیام.
بلند خندید:
-جوری میگی قبول نمیکردم که بیام خیال میکنی اجازهات دست خودته انگار یادت رفته نمیتونی روی حرف کیان شهیادی حرف بزنی دختر جون!
جلوم ایستاد و کنار گوشم خم شد:
-پس تا اینجایی از آزادی که در اختیارت گذاشته شده و تنهایی بدون مزاحم هستی، لذت ببر من
همیشه بهت لطف نمیکنم دل آسا جون!
با رفتنش مشتم رو روی تخت کوبیدم و فریاد زدم:
-لعنتی.
اصلا دلم نمیخواست سریتا خیال کنه در مقابل او و جنگ پنهانیمون کم آوردم و سنگرم رو ترک کردم اما با اینکار اهورا رسما باعث شد اون بتونه جای من رو حتی توی اون عمارت بگیره و پدر رو بیش از پیش به خودش نزدیک کنه.
میتونستم به راحتی برگردم اما اینجوری بیشتر ضایع میشدم و این رو نمیخواستم شاید هم به
قول اهورا لازم بود کمی به خودم مرخصی بدم!
با این فکر، بیخیال عصبانیت شدم و سعی کردم مثل همیشه خونسرد باشم، چمدونم رو خالی کردم
و لوازمم رو چیدم و از سکوت خونه لذت بردم ولی باید اهورا رو پیدا میکردم و ازش میپرسیدم که باید چیکار کنم!
سریع دوش گرفتم و موهام رو بافتم تا دست و پام رو تنگ نکنه و با پوشیدن لباسهام به اجبار شالی رو روی موهام انداختم و بیرون اومدم که متوجه شدم داره از خونه خارج میشه برای همین دویدم سمتش:
-صبرکن! نگاهی به سر تا پام انداخت و چشمکی زد:
-حیف که خواهرمی و همخونم، وگرنه میگرفتمت و از داشتنت حسابی لذت میبردم!
بی تفاوت نسبت به حرفش گفتم:
-من باید چیکار کنم؟
شونههاش رو بالا انداخت:
-هیچ، برو لذت ببر و بگرد من فعلا نیازی بهت ندارم عزیزم!
-ولی من اینجا غریبهام و جایی رو بلد نیستم.
-خب قرار هم نیست تنها جایی بری، یه بادیگارد ایرانی پایین منتظرته پرنسس جون میتونی هر جا
رو خواستی باهاش بری و بگردی!
-الان نیام شرکت؟
-آخه اومدنت بیخودیه، بهتره اصلا امروز رو استراحت کنی و بیرون نری چون هوا هم آلودهاس توام هنوز عادت نداری به این آب و هوا یهو مریض میشی.
با عصبانیت گفتم:
-من اونقدری قوی هستم که این چیزها حالم رو بد نکنه!
پوزخند زد:
-اوه متاسفم پرنسس یادم رفته بود که به لطف پدر، کلاسهای رزمی رفتی و دفاع شخصی رو یاد گرفتی!
خشم از چشمهام زبونه میکشید ولی اهورا تند از خونه بیرون رفت و اجازه نداد جوابش رو بدم.
به سمت خونه برگشتم و پس از ورود به اتاقم زمزمه کردم:
-یه روز برای تموم این حرفها و عذابهایی که بهم تحمیل کردید جواب پس میدید، هیچکس نمیتونه از خشم دل آسا جونِ سالم به در ببره فقط منتظر اون روز هستم!
×××
با ورودم به شرکت اهورا، خیلی زود به کارها مسلط شدم و امور رو به دست گرفتم، یکماهی از اومدنم به ایران میگذشت و توی این یکماه هیچ خبری از پدر و مامان نبود که سراغی ازم بگیرن فقط هارپر گاهی بهم ایمیل میزد و با هم تماس تصویری میگرفتیم.
تعجب آور نبود...من دیگه به اینجور رفتار کردنهای سرد پدرم عادت کرده بودم، میدونستم که او مانع میشه حتی مامان هم تماسی با ما بگیره چون معتقد بود باید روی پای خودمون باایستیم و با محبت خو نگیریم تا بتونیم همیشه محکم باشیم!
منشی شرکت دختر شر و شیطونی بود که هیچ ابایی برای حرکات جلفش نداشت و بدون هیچگونه مانعی خیلی راحت رفتار میکرد، با اهورا بیشتر مواقع بیرون از شرکت بودن و خدا میدونست کجاها سیر میکردن!
آناهیتا جباری تک دختر صادق جباری از یک خانواده متوسط بود که نسبت به ما خیلی خیلی پایینتر بودن ولی آناهیتا با کار کردنش خودش رو از خانواده جدا کرده بود و مستقل زندگی میکرد و این نظر من رو در موردش بدتر میکرد!
آدم ترسو و سطح پایینی نبودم که افکار عهد دقیانوسی داشته باشم اما توی وجودم یه ندایی بود که میگفت دختر باید سنگین و با وقار و متانت رفتار کنه اینکه خودت رو مدام بچسبونی به یکی هرگز آسایش و خوشبختی برات به ارمغان نمیاره.
آناهیتا با من رفتاری کاملا صمیمی داشت انگار که دلش میخواست خودش رو تو دل من جا کنه تا شاید به این نحوه بتونه خودش رو بیشتر به خانواده من و مهمتر از اونا به اهورا نزدیک کنه، خیال میکرد من نمیفهمم که این رفتارهاش از روی انسان دوستی و صمیمیت نیست و پشتش یک دنیا افکار پلید خوابیده!
اما برای من اصلا مهم نبود که اهورا با کی میره با کی میاد، کجاها میره چیکارا میکنه و چیزهایی از این قبیل!
خب چه ارتباطی به من داشت؟
میتونست برای خودش هزار تا دوست دختر پیدا کنه ضررش به خودش میرسید نه من... پس بهتر بود سرم توی کار خودم باشه نه سرک کشیدن توی زندگی دیگران چون خودمم اصلا دوست نداشتم کسی من و زندگی خصوصیم رو مدام زیر نظر بگیره!
از همون اول که شرکت برپا شده بود و اهورا برای شرکت معاونین و منشی و مدیر مالی و... انتخاب
میکرد آناهیتا اینجا مشغول به کار شده بود و هنوز هم به خوبی جای پاش رو محکم کرده بود.
از حقوق و مزایای عالی که پدر هر ماه به حساب تمامی اعضای شرکت میریخت لذت میبرد و دلش نمیخواست هرگز این جایگاه پر از منفعت رو از دست بده!
توی اتاق پشت میز روی صندلی مدیریت نشسته بودم و در نبود اهورا از پنجره شهر شلوغ مقابلم رو
زیر نظر گرفته بودم.
چقدر همه چیز این شهر و این کشور با کشور من متفاوت بود...!
چرخی زدم که آناهیتا طبق معمول سرحال تقهای به درِ باز اتاق زد و وارد شد:
-اوه دل آسا جون چرا بیکار نشستی؟ ببینم تو با این همه خوشکلی و ثروتی که داری چرا تا به حال ازدواج نکردی؟!
روی مبل روبهروی میز نشست و پاهای لاغرش رو روی هم انداخت، نفس عمیقی کشیدم و بوی عطر
سردش شامهام رو نوازش کرد:
-چون من از ازدواج بدم میاد و حاضر نیستم خودم رو توی دردسر بندازم!
خندید، ردیف دندونهای سفیدش با اون نگینی که روی گونهاش زده بود باعث شد لبهام رو جمع کنم و جدی نگاهش کنم:
-عزیزم لااقل یه چند تا دوست پسر برای خودت بردار که اینجوری بیکار نباشی!
-ولی میبینی که من سرم خیلی شلوغه به حدی که فرصت نمیکنم برگردم نیویورک، پس تو بهتره به فکر خودت باشی نه من!
دستی به موهای کوتاه شرابی رنگش کشید و چشمک زد:
-من که اهورا رو دارم!
خدای من... واقعا وقاحت رو به آخرین حدش رسونده بود!
اگر من اونجوری که باید، روی اهورا تعصب داشتم که الان باید جُل و پلاسش رو پرت میکردم تو خیابون و داد میزدم" تو اخراجی...!"
اما خب شانسش گرفته بود که من بیخیالی رو طی میکردم.
-مبارکت باشه گلم!
قهقهه زد و بی تفاوت گفت:
-نمیذارم توام از دوست پسر ساده بگذری میبرمت با خودم به جاهایی که صدتا برات جون بدن!
سرد نگاهش کردم:
-ممنون لزومی نداره!
ایستاد و جلو اومد، دستش رو روی دستم گذاشت و من نگاهم کشیده شد سمت ناخنهاش که هرکدوم یک رنگی بودن!
-وقتی باهاشون آشنا بشی و ببینیشون برق از سرت میپره، اونقدری خواستنی و ناز هستن که توی تصمیمت تردید داشته باشی و در آخر از اینکه گفتی دوست پسر نمیخوای پشیمون بشی فقط یکبار با من بیا!
چشمهای مشکیش تموم بدجنس بودنش رو به رخ میکشید، صندلی رو دوباره چرخوندم و گفتم:
-باشه میام، اما نه به خاطر وسوسههای تو چون من آدم ضعیفی نیستم که تحریکم کنی فقط به خاطر این میام که بهت بفهمونم با هیچ کس دوست نمیشم و نیازی بهشون ندارم!
عقب عقب رفت و پیروزمندانه تعظیم کرد:
-مرسی دل آسا، منم میبرمت تا بهت بفهمونم همیشه همونجور نمیشه که ما انتظارش رو داریم.
بعد از گذشت اون روز آناهیتا طبق حرفی که زده بود من رو دعوت کرد به یک پارتی بزرگ توی شمال تهران که ویلای یکی از دوستاش بود و به مناسبت دوست جدیدی که پیدا کرده بود خواسته بود همه رو توی این پارتی دعوت کنه و آناهیتا هم جزو مهمانان دعوتی بود و هم من رو دعوت کرد به عنوان همراهی و هم اهورا!
البته من میدونستم که این خواهشِ همراهی از اهورا، برای بردنش و پز دادن به دوستانش هست که بهشون نشون بده تونسته یه کیس خوشگل و پولدار و معروف آمریکایی رو پیدا کنه و خودش رو بهش قالب کنه و مهمتر اینکه اهورا هم اصلا نفرتی از خودش نشون نمیدادو برعکس به همراهی با آناهیتا تمایل نشون داد و ابراز خوشحالی کرد با اینکه میدونست قصد آناهیتا چیه، پش مشخص بود از آناهیتا خوشش اومده! باید برای رفتن به این مهمونی بزرگی و تجملاتی که آناهیتا ازش تعریف میکرد لباس مناسبی تهیه میکردم اما اصلا اطلاعی از اینکه باید چطوری توی این مهمونیها حاضر بشن، نداشتم و نمیدونستم چه لباسی مناسب حضور در پارتی ایرانیهاس!
در همین راستا برای کمک خواستن پیش اهورا رفتم و او گفت که به آناهیتا میگه تا همراهیم کنه و بهم کمک کنه منم چون کسی دیگه رو نداشتم تا همراهیم کنه اعتراضی نکردم.
روز قبل مهمونی آناهیتا به همراه دو دختر دیگه که قیافههای عجیبی داشتن به دنبالم اومد، ماشین
پارس سفیدش از تمیزی برق میزد و تیپش رو هم، با رنگ ماشینش ست کرده بود!
در حالیکه توی ذهنم یک جمله میگذشت جلو که خالی بود نشستم و آناهیتا حرکت کرد:
`مطمئنم که این ماشینم از تیغ زدن پسرهای پولدار به دست اومده وگرنه برای خانواده متوسطی مثل خانواده آناهیتا این ماشین کمی عجیب میاومد!`
آناهیتا صدای سیستم کر کنندهی ماشین رو پایینتر آورد و رو به من خندید:
-تو چطور هر روز بیش از روز پیش جذاب میشی؟ راز موفقیتت چیه؟!
یکی از دخترهای عقب پوزخندی زد و بی پروا گفت:
-خب مشخصه از برکت وجود عملهای زیبایی که توی آمریکا انجام میده دیگه آناهیتا.
برعکس دخترهای دیگه که توی اینجور مواقع هول میکنن یا عصبی میشن و کنترل خودشون رو از دست میدن کاملا ریلکس برگشتم سمتش:
-توی صورت من دقیق شو!
اخمهاش کمی درهم رفت که ادامه دادم:
-مسلما دختری مثل تو که خودش ساخت دستهای جراحهای مختلفه باید خوب فرق بین طبیعی یا مصنوعی بودن اعضای بدن و صورت رو بذاره دیگه یا نه؟ پس مطمئنم توام خوب میفهمی من حتی آرایش خاصی هم نکردم فقط یه رژ لبه و یه خط چشم!
آناهیتا از آینه به دختر نگاه کرد:
-متاسفم، در مورد دل آسا باید بگم که تو از اون خیلی کمتری و نه تنها تو بلکه هیچ کدوم از اعضای اکیپ نمیتونن ازش سبقت بگیرن!
بعدم لبخند زد و من به حالت قبلیم برگشتم، اون دختر کناریش خودش رو کمی جلو کشید و با حالت
صمیمانهای دستش رو روی شونهام گذاشت:
-خب دل آسا مایلی با هم آشنا بشیم؟!
دلم میخواست بگم "نه"!
ولی خب ادب حکم میکرد که ضایعش نکنم!
-بله میتونیم با هم آشنا بشیم.
-عالیه، من ستایش هستم و این هم دختر داییم نیلوفر هست که همه صداش میکنن نیلو، توام
راحت باش!
-خوشبختم، ممنون من با همون نیلوفر راحتترم!
ستایش نسبت به آناهیتا جذابیت بیشتری داشت اما نیلوفر با اینکه چندین عضو توی صورتش مصنوعی و ساخت دست جراحهای زیبایی بودن چشمهاش خاص بود به حالت گربهای که کاملا مشخص بود خدادادی هست و به رنگ سبز روشن که اون هم طبیعی بود نه لنز!
ستایش گفت:
-توام خودت رو معرفی کن دیگه!
نگاهی به نیمرخ آناهیتا انداختم:
-خیال میکردم آناهیتا از من براتون گفته!
-خب آناهیتا فقط به اسم و اینکه چرا ایرانی، اشاره کرده ولی خب بیوگرافی کامل رو خودت باید
بدی.
لبخندی زدم:
-تا همین حد کافیه گلم.
-پس مشخصه زیاد آدم اجتماعی نیستی!
-آره خب حق با توئه، این پارتی هم از اصرارهای آناهیتاس که دارم میام، اون معتقده باید کمی به
زندگیم هیجان بدم!
-خب راست میگه دیگه، ما دخترها مگه چیمون از پسرها کمتره؟ ما هم باید لذت دنیا رو ببریم!
-خب البته این بستگی داره که هرکس لذت زندگی رو توی چی ببینه!
-به نظر منکه ما باید محدودیتهایی که از اول برای خانمها قانون کردن رو کنار بذاریم و ازشون عبور کنیم تا بدونن زن بودن فقط آشپزی کردن و بچه داری نیست ما هم میتونیم پیشرفت کنیم و برای کشورمون، خودمون، خانوادهمون باعث افتخار باشیم!
-یعنی اگر شماها دوست پسر داشته باشید یا اینکه توی پارتیهای شبانه شرکت کنید به این معنیه که دارید برای خانواده و کشورتون افتخار آفرینی میکنید؟!
آناهیتا و ستایش نگاهی بین هم رد و بدل کردن و من چشمهای گشاد شدهام رو کمی جمع و جور کردم و سعی میکردم حرف بی ثبات ستایش رو یه جوری هضم کنم!
ستایش بی جواب عقب نشست، اگر طرز فکر جوونها اینجوری باشه که ستایش فکر میکنه پس
کی میخواد آیندهی کشور رو تضمین کنه؟!
یعنی اگر ستایش و دخترهای امثال او موهاشون رو بریزن بیرون، با پسرها برقصن و در کل آزادی داشته باشن کشور پیشرفت میکنه؟
اگر اینجوری بود که الان باید کشورهایی که از این محدودیتها نداشتن در صدر جدول پیشرفت
قرار داشته باشن.
واقعا حرفهاش برام گنگ بود!
پس از رسیدن به مرکز خرید نیلوفر و ستایش پچ پچ کنان کمی از ما جلو زدن و من منتظر شدم تا آناهیتا درهای ماشینش رو قفل کنه و با اومدنش در کنار هم وارد شدیم.
-چطور لباسی مد نظرته دل آسا؟
به سختی تونستم چشمهام رو از پسری که یدونه گوشش رو سوراخ کرده بود و گوشواره ریزی توش
فرو کرده بود بگیرم و به آناهیتا زل زدم:
-حتما بسته باشه دکلته سبک من نیست و باز نمیپسندم!
آناهیتا خندید:
-دختر تو که اصلا بویی از غربی بودن نبردی کاملا شرقی رفتار میکنی هم خودت هم طرز تفکراتت!
سری تکون دادم و چیزی نگفتم، باز هم نگاهم برگشت سمت همون پسر!
آخه چطوری تونسته بود مثل دخترها گوشش رو گوشواره بزنه؟
یعنی واقعا این از علایقش بود؟
یعتی دلش میخواست دختر باشه یا فقط برای جلب توجه این کار رو کرده بود؟
درسته که رفتارهای هرکس به خودش مربوطه اما خب بعضی چیزها برام بدجور تعجب آور بود!
آناهیتا همونجور که ریز بینانه مغازه ها و پاساژهای متعدد رو زیر نظر داشت گفت:
-از صحبتهای نیلو که دلگیر نشدی؟ اون هیچوقت نتونسته یکی که از خودش خوشگل تره رو بپذیره!
-از آدمهای اینجوری بدم میاد، من هیچوقت از قدرت و اصالتم دچار غرور نشدم و نمیشم!
-هر کس اخلاقیاتی داره که ممکنه مورد پسند طرف مقابل نباشه اما خب نمیشه شخصیت کسی رو زیر سوال برد هر کس میتونه همونجور که دوست داره و دلش میخواد فکر کنه یا زندگی کنه!
-حتی اگر زندگیش به باتلاق کشیده بشه؟
-فکر نمیکنم زندگی نیلو تا این حد رسیده باشه!
-خب تو گفتی هر کسی منم اون حرف رو زدم منظورم فقط نیلوفر نبود!
ستایش رو به آناهیتا گفت:
-بیاید بریم مغازه کیارش، نیلوفر خرید داره.
آناهیتا سرش رو به معنای باشه تکون داد و رو به من گفت:
-کیارش دوست نیلوفره و مغازه ادکلن فروشی داره، ما همه ادکلنهامون رو از اونجا تهیه میکنیم،چون مارک اصل هست و از دبی و کیش براش ارسال میشه!
لبهام رو جمع کردم و به همراهشون وارد آسانسور شدم.
کیارش پسری خیلی عادی بود که نه زیاد جذاب بود و نه خیره کننده، اما خب نیلوفر وابستهاش بود و دلبسته بود به تیپ دختر کشش که فقط هیکل عضلهای داشت و بازوهاش از روی لباسش به خوبی زده بود بیرون!
یعنی نیلوفر ملاک ازدواج رو فقط توی تیپ و هیکل میدید؟
کیارش با دیدن من خیلی آشکارا بهم ابراز محبت کرد و از دیدنم ابراز خوشحالی کرد، او به گرمی دستم رو فشرد به نحوی که به زور از بین دستهاش، دست رو بیرون کشیدم و به قرمز شدن پوستم چند لحظه خیره موندم که نیلوفر خودش رو مابین ما انداخت و رو به کیارش گفت:
-عزیزم اومدم برای مهمونی فردا یه ادکلن خاص بهم بدی.
و با این حرف اون رو از من دور کرد و من با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم که آناهیتا رو بهم گفت:
-اگر چیزی میخوای بخر!
به حالت چندشی به مغازه نگاه کردم:
-وای نه من ادکلنهای مارک خارجی رو استفاده میکنم، فقط از نیویورک خرید میکنم!
ستایش تک ابروش رو بالا انداخت:
-پس چرا لباس و کفشت رو میخوای اینجا بخری؟!
-به خاطر اینکه متاسفانه با خودم نیاوردم چون فکر میکردم زود بر میگردم نیویورک، مجبورم که تهیه کنم!
آناهیتا دست ستایش رو گرفت و رفتن سمت ادکلنها، روی صندلی نشستم و موبایلم رو بیرون
آوردم، مشغول دیدن عکسهام با پدر بودم و لبخند محوی روی لبهام خودنمایی میکرد که صدای کیارش خدشه انداخت روی لذتی که داشتم میبردم.
-بیا عزیزم این رو میل کن!
نگاهی به فنجون قهوه توی دستش انداختم و بدون اینکه تمایلی داشته باشم گفتم:
-ممنون، من نمیخورم!
-دستم رو رد میکنی عزیزم؟
کلافه نگاهش کردم:
-میشه لطفا دست از سرم برداری؟!
با این حرفم لبهاش رو جمع کرد و رفت، به تلگرام رفتم و از طریق چت مخفیانه با پدر، از اوضاع پرسیدم و بهم اطمینان داد که همه چیز خوبه و سریتا به خوبی از پس تموم کارها بر میاد و
این یعنی اینکه داشت جای من رو پیش پدر کاملا میگرفت...اَه از این بدتر نمیشد!
-پاشو بریم دل آسا.
با صدای آناهیتا از جام بلند شدم و با هم بیرون اومدیم، ستایش رو بهم گفت:
-من یه مغازه خیلی شیک سراغ دارم که لباسهای مجلسی میفروشه بهتره یه سری بزنیم.
سرم رو تکونی دادم و هر چهار نفر به سمت آسانسور رفتیم.
لباسی که نظرم رو به خودش جلب کرد به رنگ مشکی با مخلوط رنگ قرمز بود که آستینهای تور
داشت تا آرنجش و بلندیش از پشت تا پایین پاهام بود و از جلو فقط تا زانوهام میرسید، طرح خیلی نازی داشت و منم دیگه معطلش نکردم و خریدم.
ستایش هم لباس کوتاه و دکلتهای رو خرید و آناهیتا و نیلو هم گفتن که از قبل خرید کردن، برای خرید کفش هم به پاساژی رفتیم و کفش پاشنه بلندی به رنگ مشکی خریدم و دیگه خریدی نداشتم.
ستایش دعوتمون کرد به کافی شاپ تا هم کمی استراحت کنیم و هم یکم حرف بزنیم. نیلوفر هنوز هم زیاد از حضور من راضی نبود اما ستایش باهام راحت رفتار میکرد!
پشت میز چهارنفرهای نشستیم و ستایش با لبخند عمیقی گفت:
-هر چیزی که دوست دارید انتخاب کنید چون من اهل تعارف کردن نیستم دوست دارم باهام راحت
باشید.
آناهیتا کنار گوشم گفت:
-پدر ستایش کارخونه دار موفقیه، برای همین ستایش بدون اینکه دست و پاش بلرزه بیخیال پول خرج میکنه و عین خیالشم نیست!
سرم رو به معنای فهمیدن تکون دادم و منو رو از دست نیلوفر که به سمتم گرفته بود، گرفتم.
نگاهی اجمالی به فهرست انداختم و در آخر گفتم:
-قهوه لاته!
پس از اینکه گارسون سفارشات رو گرفت و رفت، ستایش رو به آناهیتا گفت:
-فردا شب با کی میای به مهمونی؟!
آناهیتا با رنگی که یهو پریده بود نگاهی به من که بیخیال نگاهش میکردم انداخت و آب دهنش رو
قورت داد:
-نمیدونم شاید تنها بیام شاید هم با رئیس!
ستایش اخم کرد:
-رئیس؟!
خم شدم سمت ستایش و با لبخند ملایمی گفتم:
-منظورش اهورا، داداش منه!
آناهیتا با تعجب نگاهی به لبخند روی لب من انداخت و انگار کمی به خودش مسلط شد و خیالش
راحت شد که گفت:
-آره درسته چون فردا شرکتم دیگه از همون طرف حاضر میشم و میایم!
ستایش چشمکی زد:
-نکنه خبریه دختر؟
آناهیتا مجدد رنگش پرید:
-نه بابا اهوراخان فقط رئیس منه و بس!
توی دلم پوزخندی زدم و زمزمه کردم:
"تو گفتی منم باور کردم، منکه میدونم به خاطر ترست از من اینجوری حرف میزنی وگرنه از خداته خودت رو قالب کنی به اهورا!"
سفارشاتمون رو که آوردن نیلوفر گفت:
-من دلم نمیخواد کیارش رو دعوت کنم اما شادمهر بهش زنگ زده و دعوتش کرده!
آناهیتا لبهاش رو آویزون کرد:
-اونوقت چرا؟ همه با دوستهاشون میان تو میخوای نیاریش!
-چون اون اصلا اجتماعی نیست خودت که رفتارهاش رو دیدی آناهیتا، مدام یه گوشه میشینه و مثل امل ها نگاهش رو میدوزه به زمین تا یهو مرتکب گناه نشه!
-باید از خداتم باشه که چشم پاکه و هیز نیست، والله از سرتم زیاده!
-واه مگه من چمه آناهیتا؟!
-من که نمیگم تو مشکلی داری، منظور من اینه که توی این دوره زمونه همچین پسرهایی که هیز نباشن خیلی کمیاب شده تو شانس آوردی که خاطر خواهت شده بچسب بهش و از دستش نده!
-نه من نمیخوام اینجوری باشه، باید پایه باشه و من رو هم آزاد بذاره!
-پس توصیه میکنم هیچ وقت ازدواج نکنی چون هر مردی غیرت داره و نمیتونی مثل الان آزادانه هر کاری دلت خواست انجام بدی!
با سکوت آناهیتا، نیلوفر هم دیگه حرفی نزد، داشتم به حرفهای آناهیتا فکر میکردم!
یعنی واقعا ممکن بود در آینده من ازدواج کنم و محدود بشم؟!
ولی من هیچوقت نمیتونستم ازدواج کنم چون این خواستهی پدر بود مگه اینکه...! ستایش بازوم رو گرفت و من رو از افکارم بیرون کشید:
-عزیزم تو چطوری و با کی میای؟
-من با یکی از بادیگاردهام میام گلم، بدون دوست یا آدم دیگهای خودم تنها!
خندید:
-پس چرا با داداشت نمیای؟
-آخه اهورا شرکته من دیگه مزاحمش نمیشم، ماشین زیاده با یکی دیگه بیام خیلی راحتترم!
-پس اونجا میبینمت چون منم تنهام و کسی برای همراهی ندارم.
-خوبه.
اون روز گذشت و من بیشتر با فرهنگ مردم این کشور آشنا شدم و چیزهای جالبی یاد گرفتم.
×××
دسته گل بزرگی رو که یکی از بادیگاردها، تهیه کرده بود به درخواست خودم برداشتم و نگاهی بهش
انداختم.
خوب بود و برای امشب شیک!
کیف کوچولو و مجلسیم رو برداشتم و گوشیم رو داخلش گذاشتم، ادکلن همیشگیم رو زدم و نفس
عمیقی کشیدم.
گریم روی صورت ظریفم فوق العاده شده بود و موهای رنگ شدهام که شرابی روشن زده بودم به
حالت خیلی زیبایی تزئین شده بود.
پالتوی بلندم رو با احتیاط تنم کردم و بیرون اومدم، کسی جز من داخل آپارتمان نبود.
شال مشکی رنگم رو روی موهام انداختم و کلافه زمزمه کردم:
"چطوری همیشه روسری و شال سر کنم؟ واقعا که خسته کنندهاس!"
آیفون رو برداشتم و بادیگارد رو صدا زدم تا بیاد بالا و دسته گل رو برداره تا بریم.
با اومدنش تعظیمی کرد و با نگاه خاصی گفت:
-تبریک میگم مادمازل، شما منحصر به فردید.
سری تکون دادم و اون با برداشتن دسته گل، به بیرون اشاره کرد تا من جلوتر برم و کمی بعد سوار ماشین به سمت ویلایی که لوکیشن رو به راننده داده بودم، حرکت کردیم.
×××
ویلای بزرگی بود، شاید بیش از دو هزار هکتار!
توی باغ پارتی برگزار میشد و نمیدونم چطوری میخواستن جلوی مردم آزاری رو بگیرن با اینهمه صدای موزیک!
جلو رفتم و به بادیگارد اشاره کردم تندتر راه بیاد.
با رسیدن به محل برگزاری جشن، آناهیتا من رو دید و تند به سمتم اومد:
-خوش اومدی عزیزم، بیا تا با شهرام و شهلا آشنات کنم!
با هم به سمت پسر و دختر جوون و عجیبی رفتیم و من نگاهم در وهله اول به دستمالی بود که پسر به سرش بسته بود انگار که مثل روسری سرش کرده بود و دختر نیمی از بدنش کاملا معلوم بود و روی بازوهاش خالکوبیهای عجیبی داشت!
-شهرام جون ایشون همون مهمون افتخاری من هستن که گفته بودم میاد!
شهرام تعظیمی کرد و با اون چشمهای سبزش با نگاهی نه چندان خوب، بهم زل زد:
-واقعا هم مهمون افتخاری به حساب میان ایشون!
سپس لبخند عمیقی زد و ادامه داد:
-بسیار خوش اومدید بانو!
دختر کنارش خودش رو جلو کشید و با عشوههایی که اصلا بهش نمیاومد دستهای کشیدهاش رو به
سمتم گرفت:
-خوش اومدید!
سرد دستش رو فشردم و رو به آناهیتا گفتم:
-من رو ببر جایی که بتونم لباسام رو مرتب کنم.