انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

-بله متوجه شدم!
-بیا بریم، بچه‌ها رفتن دستشویی و بعد از اونم شام می‌خوریم و باز حرکت می‌کنیم یکم دیگه هنوز راه داریم تا اهواز!
در کنارشون به راه افتادم، برفین با اخم ملایمی که روی صورتش افتاده بود گفت:
-حالا چرا اهواز؟ آخه با اون‌همه گرمی هواش توی زمستان باید می‌رفتیم لااقل!
بنفشه:
-می‌دونی که حق نق زدن نداریم اگر نق بزنی می‌ریزن رو سرت و میزننت پس هر جا رفتن بیا و
حرف هم نزن، این تصمیم‌ها بین آقایون گرفته می‌شه و ماها حق دخالت نداریم!
برفین با حرص روش رو از بنفشه که بهش می‌خندید گرفت و به من‌که با تعجب نگاهشون می‌کردم خیره شد:
-اهواز خیلی گرمه الانم که تابستان هست و هوا بیش‌تر شرجیه واسه همین بیش‌تر مناسبه که می‌رفتیم شمال نه جنوب منم برای همین دارم مخالفت می‌کنم ولی خب انگار که راضی بودن یا نبودن من زیاد مهم نیست!
سرم رو به معنای این‌که فهمیدم تکون دادم، برفین جلوتر رفت و وارد دستشویی شد ما هم دنبالش
داخل رفتیم.
دخترا کل دستشویی رو روی سرشون گذاشته بودن و خیلی شلوغ بودن هیچ کدومم سکوت نمی‌کردن و یه ریز حرف می‌زدن.
خداروشکر که دستشویی‌ها تمیز و بهداشتی بودن وگرنه نمی‌تونستم اصلا تحمل کنم.
زرین که از بقیه لاغرتر بود و ابروهاش پیوسته بودن در کنارم ایستاده بود، خندید و به طعنه گفت:
-ساعت خواب خوشگل خانوم!
برفین خودش رو وسط‌مون انداخت و با اخم رو به زرین گفت:
-هی حواست رو جمع کن که مهمون اختصاصی آترون رو ناراحت نکنی وگرنه حسابت با کرام
الکاتبینه!
با گیجی نگاهشون می‌کردم که همشون می‌خندیدن، بنفشه دستش رو دور کمرم حلقه کرد:
-بیا بریم عزیزم اینا رو ولشون کن همشون مشکل روانی دارن از تیمارستان فرار کردن!
صدای اعتراض‌شون بلند شد ولی من و بنفشه از دستشویی بیرون اومدیم که پسرا رو منتظر دیدیم،
بنفشه داد زد:
-بدویید منتظرمونن الان صداشون در میادا!
به سمت پسرا رفتیم که آترون به سمتم اومد و آروم بازوم رو گرفت:
-عزیزم تو رو کی از خواب بیدار کرد؟!
لب‌هام رو جمع کردم:
-خودم بیدار شدم، کسی حق نداره من رو از خواب بیدار کنه!
آترون خندید و نگاهی به چشم‌های گشاد شده‌ام انداخت:
-خستگیت در رفت؟
-آره الان سر حالم!
-چیزی لازم نداری؟
-نه دارم می‌رم توی ماشین آرایشم رو تمدید کنم و بعد از اون میام!
-صبرکن به بچه ها خبر بدم، همراهت میام.
سری تکون دادم و جلوتر راه افتادم او هم کمی بعد همراهم شد، بیرون ماشین منتظر موند و من تند کارم رو انجام دادم!
بعد از اون با هم وارد رستوران شدیم و باز هم دخترا رستوران رو روی سرشون گذاشته بودن!
نشستیم، نگاهم به ثمینا افتاد که مشغول کلنجار رفتن با یه کوچولوی خیلی ناز بود که می‌خواست
بهش ماست بده بخوره اما نمی‌خورد!
متوجه شدم که این همون راتین کوچولوئه که آترون ازش برام گفته بود.
چشم‌های خوشگلش به رنگ سبز بود که به ثمینا رفته بود و بقیه اجزای صورتش مثل بختیار بود،
خب مشخص بود وقتی پدر و مادر خوشگل باشن بچه هم ناز می‌شه این‌جوری دیگه!
 
آخرین ویرایش:
آترون کنار گوشم گفت:
-چی می‌خوری دل آسا؟
-من‌که بلد نیستم، برای همینم انتخاب رو می‌ذارم به عهده تو!
لبخند عمیقی بهم زد و زمزمه کرد:
-مطمئن باش از اعتماد به من پشیمون نمی‌شی عزیزم.
سری تکون دادم و منتظر موندم.
باز نگاهم کشیده شد سمت اون کوچولوی شیطون و همون‌جوری که آترون گفته بود واقعا به دلم نشست و حس کردم که بعد از مامانم دومین نفری هست که از ته دلم دوستش دارم!
آهی کشیدم، مامان الان چه حالی داشت؟!
باز هم از دست کارهای پدر به خدا گلایه می‌کرد؟!
نمی‌دونم!
کمی بعد بالاخره صداها خوابید و با چیده شدن غذاها روی میز همه ساکت و مشغول خوردن شدن!
نگاهی به ظرف جلوم انداختم و از بوی خوبش فهمیدم چیه.
رو کردم سمت آترون:
-برام قورمه سبزی سفارش دادی؟!
آترون با تعجب نگاهم کرد:
-از کجا فهمیدی؟!
-خب چون ما توی آمریکا همیشه به غیر از مواقعی که به رستوران‌ها می‌ریم غذای ایرانی می‌خوریم چون پدر آشپز ایرانی استخدام کرده و من به این طعم‌ها خو گرفتم!
ناراحت نگاهم کرد:
-درسته، من رو بگو خواستم سوپرایزت کنم ها!
مشغول خوردن شدم و زمزمه کردم:
-سوپرایز خوبی بود!
زودتر از بقیه از خوردن دست کشیدم، هر کس یه چیزی سفارش داده بود و غذاها متفاوت بودن اما
انتخاب من و آترون هر دو قورمه سبزی بود فهمیدم که آترون هم به خاطر من این غذا رو سفارش داده!
نگاهم کشیده شد سمت راتین و متوجه شدم که ثمینا رو کلافه کرده و اجازه نمی‌ده درست غذا بخوره برای همین بی اختیار از جا بلند شدم و به سمت ثمینا رفتم:
-بچه رو بده به من، تو خودت غذات رو بخور!
ثمینا با تردید نگاهی به من و بعد از اون به آترون انداخت و وقتی او با اطمینان چشم‌هاش رو باز و
بسته کرد سریع بچه رو بهم داد:
-خدا بهت عمر نوح بده، از بس که شیطنت کرد نفهمیدم اصلا چی دارم می‌خورم!
لبخند محوی زدم و راتین به بغل از رستوران بیرون اومدم و مشغول قدم زدن اون اطراف شدم!
راتین مدام وول می‌خورد و کلماتی نامفهوم به زبون می‌آورد ولی خب من اصلا متوجه نمی‌شدم!
نگاهش مدام بین اجزای صورتم چرخ می‌خورد و بعد از اون چنگ می‌زد به شالم!
نمی‌فهمیدم چرا غرق شده بودم تو حسی لذت‌بخش و از این‌که شالم رو به هم می‌زد عصبانی نمی‌شدم در صورتی‌که هیچ‌کس حق نداشت حتی نزدیک دل آسا بیاد.
این کوچولو واقعا بهم انرژی می‌داد و دوستش داشتم!
زیر بازوهاش رو گرفتم و توی هوا چرخوندمش که صدای خنده‌اش فضا رو در برگرفت و من غرق لذت شدم!
حدود یک ربعی با راتین تنها بودیم، بعد از اون همه بیرون اومدن و آترون با محبت نزدیکم ایستاد:
-چقدر بهت میاد!
-چی؟!
-بچه داشتن!
 
لبخندی زدم که بختیار اومد و بچه رو ازم گرفت:
-شرمنده دل آسا این کوچولو کلی خسته‌ات کرد!
-نه نه اصلا.
آترون دستم رو گرفت:
-بریم تو ماشین؟
-آره بریم.
آترون رو به بچه‌ها گفت:
-حرکت می‌کنیم، زیاد راه نمونده بهتره زودتر بریم.
همه تند به سمت ماشین‌ها رفتن و ما هم نزدیک ماشین شدیم که سریع گفتم:
-من رانندگی می‌کنم!
آترون که خستگی کاملا از چشم‌هاش نمایان بود مخالفت کرد:
-نه تو نباید خودت رو خسته کنی من خودم از پسش بر میام!
با اخم گفتم:
-خیلی بدم میاد جوری رفتار کنن انگار من ضعیفم، یا ناز نازی و لوسم و نمی‌تونم به خوبی از عهده انجام کارهایی که بهم محول می‌شه بر بیام!
آترون با خنده دست‌هاش رو بالای سرش برد:
-بسیار خب ببخشید پرنسس، بفرمایید اینم سوییچ!
سوییچ پرتاب شده به سمتم رو از بین آسمون و زمین گرفتم و چشمکی زدم:
-برو استراحت کن من خودم می‌رونم خیالت راحت!
پشت فرمون نشستم و آترون کنارم جای گرفت، کمربندهامون رو بستیم ک آترون گفت:
-پشت سر اونا حرکت کن که اگر ازشون عقب بمونی راه رو بلد نیستی و سردرگم می‌شی، می‌دونم که رانندگیت حرف نداره پس با خیال راحت می‌خوابم!
-باشه.
آترون بوسه‌ای به پشت دستم زد و بعد از اون خیلی سریع خوابید و من هم پشت سر ماشین بختیار به راه افتادم، فلش خودم رو داخل ضبط ماشین فرو بردم و گوش به آهنگ‌های محبوبم سپردم!
×××
نگاهم رو به هتل پنج ستاره و مجلل مقابلم دوختم، بختیار و فاتح مشغول صحبت با نگهبان بودن، ساعت از سه شب گذشته بود و من کمر درد گرفته بودم پشت این فرمون!
نگاهم رو چرخوندم و به صورت آروم و غرق در خواب آترون خیره کردم، انقدر خسته شده بود که حتی با ایستادن ماشین هم از خواب بیدار نشده بود.
کمی بعد فاتح به کنار ماشین اومد و من شیشه رو کشیدم پایین:
-دل آسا ما صبر می‌کنیم تو پشت سر بختیار وارد پارکینگ بشو ما هم از پشت سرت میایم چون نگرانم میون شلوغی ما رو گم کنی چون پارکینگ طبقاتی هست و باید بریم طبقه آخرش.
سرم رو به معنای فهمیدن تکون دادم و او رفت، راه افتادم و بالاخره پس از گذشت نیم ساعت یک جای پارک خوب بهمون دادن و بعد از اون بیدار کردن آترون رو به بابک سپردم و خودم در کنار دخترا ایستادم و منتظر شدم.
آترون با چشم‌هایی پف دار پیاده شد و زود از صندوق چمدون‌ها رو پایین آورد و رو به جمع گفت:
-معطل نکنید بیاید بریم توی آسانسور!
به دنبالش روونه شدیم، پس از این‌که به هتل وارد شدیم کاویان زودتر اتاق‌ها رو درست کرده بود و همه رو دو نفره انتخاب کرده بودن به غیر از اتاق بختیار و ثمینا که سه نفره بود و یه سرویس برای بچه‌شون هم داشت!
بختیار به سمتمون اومد:
-زرین و دل آسا با هم تو یه اتاق هستن اینم کارت اتاقتون!
زرین با لبخند گرمی کارت رو به سمتم گرفت:
-تو زودتر برو خسته‌ای من یکمی با کاویان می‌مونم و بعدش میام!
 
آخرین ویرایش:
-مشکلی نیست.
آترون تا اتاق که توی طبقه سوم بود همراهیم کرد و جلوی ورودی چمدونم رو جلوی پام گذاشت:
-اتاق اون ته راهرو واسه من و فاتح هست هر کاری داشتی می‌تونی بهم خبر بدی یا حتی اگر از جات راضی نبودی بگو تا اتاق تک نفره برات بگیرم!
سرش رو نزدیک گوشم آورد و زمزمه کرد:
-آخه می‌دونم تو عاشق تنهایی هستی.
لبخند محوی زدم و گفتم:
-به قول تو بد نیست کمی معشوقه‌ام رو ول کنم و بیام توی جمع!
مکثی کردم و ادامه دادم:
-مشکلی پیش نمیاد و راحتم شب بخیر!
-شب بخیر پرنسس.
وارد شدم، کارت رو توی جایگاهش گذاشتم و چراغ‌ها روشن شد، در رو به نرمی بستم و از دیزاین اتاق خوشم اومد!
سریع چمدونم رو خالی کردم و توی کمدم جا به جاشون کردم و دوش کوتاهی گرفتم، هوای این شهر
بدجور گرم بود، حق با برفین بود!
کولر گازی رو روی درجه تند گذاشتم و با لذت رو تخت نرم دراز کشیدم و متوجه اومدن زرین هم نشدم چون زود خوابم برد.
×××
-الو سلام پدر.
-به به سلام اهورا جان چقدر خوشحالم که صدات رو می‌شنوم!
-متشکرم، زنگ زدم بهتون تا خبر مسافرت رفتن دل آسا رو بدم خب خیلی یهویی شد اینه که الان بهتون خبرش رسید!
-وای اشکال نداره بالاخره اونم خسته شده حق داره کمی تفریح کنه و بخواد که با ایران کشور مادریش آشنا بشه راحتش بذار اگرم به کمک احتیاج داشتی بگو تا یکی از آدمای قابل اعتمادم رو برات بفرستم!
-نه اصلا مشکلی نیست منشی که برای شرکت آوردید زرنگه و می‌تونه توی انجام کارها بهم کمک کنه.
-اوه بله می‌دونم منظورت اون دختره هست، آناهیتا!
-آره دقیقا.
-خب درسته شاید زرنگ باشه اما قابل اعتماد نیست متوجه باش که چه چیزهایی رو بهش می‌گی، نباید اسرارت رو فاش کنی!
-نه خیالتون راحت خب من دیگه قطع می‌کنم خدانگهدار.
-خدانگهدار!
سرم رو بین دست‌هام گرفتم، چقدر پدر راضی بود از مسافرت رفتن من و این یعنی می‌خواست توی نبودنم بیش از پیش کثافت کاری‌هاش رو جلو ببره و نگران بود روحیه دخترونه من و دل‌رحمی‌هام جلوش رو بگیره که با دک کردنم و نبودنم توی سیستمش حتی توی ایران باعث شده به اهدافش
برسه ولی خب نمی‌دونه که دل آسا دست پرورده خودشه و هیچ‌کس نمی تونه گولش بزنه.
خواستم لپ تاب رو ببندم که با ورود سریتا توی اتاقِ کار پدر منصرف شدم و تند هدفون رو توی گوشم گذاشتم تا صداشون رو واضح بشنوم!
-"خب سریتا چه خبر؟
-قاچاق اعضای بدن به خوبی انجام شد، امروز هم کامیون گوشت‌های فاسد رو از مرز عبور می‌دیم و پول هنگفتی به حسابتون واریز می‌شه!
پدر با لذتی عمیق به چشم‌های وحشی سریتا خیره شد:
-خوبه از کارت راضی‌ام، داری کم‌کم اعتماد من رو جلب می‌کنی پسر، آفرین!
جلوش ایستاد، سریتا یک سر و گردن ازش بلندتر بود و هیکلش عضله‌ای و خاص!
-خصوصا که فعلا خبری از دخترمم نیست، خیلی خوب فرستادمش دنبال نخود سیاه نه؟!
 
آخرین ویرایش:
اخم‌های سریتا درهم شد و من متعجب شدم!
-چرا؟ مگه نه این‌که اون خیلی باهوشه و می‌تونه کمک کنه!
-اون هر چی هم که مردونه رفتار کنه در آخر یه دختره، یه زنه و زن‌ها احساساتی‌ان و نمی‌تونن صحنه‌های دلخراشی مثل کشتن یک خانواده رو تحمل کنن، سریتا می‌دونم که دخترم عالیه و هرکاری بهش محول کنی موفق به انجامش می‌شه ولی خب این مسئله رو هم نادیده نمی‌گیرم!
-چه فرقی می‌کنه توی ایرانم با بودنش کنار اهورا یعنی این‌که توی سیستم شما هست!
-تو خیلی زرنگ و باهوشی، اما این رو بدون همیشه یه آدم باهوش‌تر از توام هست سریتا، اون با دست‌های خودش رشته‌ی همکاریش با باند من رو توی ایران هم پاره کرده و فعلا هیچ نگرانی از جانب اون ما رو تهدید نمی‌کنه، اون رفته مسافرت حالا همراه کی و چطوریش رو نمی‌دونم و برام مهم
نیست چون هر جا بره حتی بین یه لشکر، به خوبی می‌تونه از خودش محافظت کنه ما بهتره به کارهای خودمون برسیم.
دست سریتا رو که مشت شد به خوبی دیدم و سر درد بدی گرفتم از حرف‌های پدر!
پس اون هنوز هم بعد از این‌همه سال به من تکیه نکرده بود و مثل اهورا من رو قوی نمی‌دید و خیال می‌کرد احساسات زنانه‌ام رو توی نطفه خفه نکردم و قراره جا بزنم!
پوزخندی زدم و به شدت لپ تاب رو بستم و پنجه‌هام رو توی موهام فرو بردم که صدای زرین باعث شد خودم رو کنترل کنم:
-صبح بخیر عزیزم، دیشب خوب خوابیدی؟!
نگاهی به چهره‌ی سر حالش انداختم، نباید قوی بودنم رو با این حرف‌ها کنار می‌گذاشتم باید جوری
رفتار می‌کردم که هنوز هم مثل قبل همه بدونن دل آسا شکست ناپذیره این رو حتی سریتا هم فهمیده!
از جا بلند شدم و با لبخند جواب زرین رو دادم:
-آره آره خیلی خوب بود، الان کاملا سر حالم.
-خوبه پس من یه دوش می‌گیرم و حاضر می‌شم تا بریم برای صبحونه!

با رفتنش لپ تاب و لوازمم رو جمع کردم و سر جای خودشون گذاشتم تا کسی دستش بهشون نرسه!
با تقه‌هایی که به در خورد به اون سمت کشیده شدم و با باز شدن در، آترون مقابلم ظاهر شد:
-صبحت بخیر مادمازل.
دست‌هام رو بلند کردم:
-از آمریکا فرار کردم تا این کلمه رو برای مدتی نشنوم و خود واقعیم نباشم حالا باز یادم ننداز!
خندید و دنبالم وارد اتاق شد:
-چشم هر چی شما بگی!
روی دسته مبل نشستم که جلوم ایستاد:
-چقدر ناز شدی.
کلاهی که روی سرم بود رو عقب‌تر زد و چشمکی زد:
-باید اعتراف کنم تو غربی و شرقی رو با هم داری، چهره‌ات خاصه!
-اومدی این‌جا تا این‌ها رو بگی؟!
اخم کرد:
-دل آسای صبحگاهی نباید بداخلاقی کنه ها!
موهام رو عقب زدم:
-باشه باشه، حالا حرفت رو بزن!
-اومدم دنبالت تا بریم برای صبحونه.
-باشه تو برو منم با زرین میام!
بازوم رو گرفت و کشید:
-تو نگران زرین نباش نامزدش میاردش بیا بریم!
با هم به رستوران هتل رفتیم و در کنار بچه‌ها صبحونه‌ای مقوی خوردیم که بیش از پیش سر حالمون کرد.
 
آخرین ویرایش:
بعد از خوردن صبحونه توسط تاکسی به سمت "پل سفید اهواز" رفتیم و من کنجکاو بودم هرچه زودتر جاذبه‌های گردشگری این شهر رو از نزدیک ببینم!
ژوان که کنارم نشسته بود از شیشه تاکسی به بیرون خیره شد و لبخند زد:
-چند بار به این شهر اومدم به همراه خانواده‌ام ولی واقعا همراهی با رامی که عشقمه یه مزه دیگه‌ای داره!
لبخند زدم که ادامه داد:
-خب البته شاید تو الان حس من رو نتونی درک کنی چون نامزد نداشتی یا عاشق نبودی ولی انشاالله بعدا به حرفم می‌رسی!
-آره خب شاید.
-این‌جا رو دفعه اوله که میای؟
-من کلا دفعه دوم یا سومه که قدم توی ایران می‌ذارم این شهرها که دیگه جای خودش رو داره!
-اهواز یکی از کلان شهرهای ایرانه و به عنوان مرکز استان خوزستان به حساب میاد، مساحت این شهر (25681) هکتاره و از لحاظ جمعیت هفتمین شهر شلوغ ایران به شمار می‌ره برای همین هم میزان آلودگی هوا توی این شهر خیلی زیاده به طوری‌که بعد از تهران و اصفهان بیش‌ترین میزان آلودگی رو به خودش اختصاص داده!
-آره انگاری هوا گرفته‌اس.
-به خاطر وجود هوای کثیفه که آسمون این شکلی نشون می‌ده، واقعا حیفه از این‌که شهرهای زیبایی مثل اهواز به خاطر وجود آلودگی باعث می‌شه زیاد کسی رغبت و تمایلی نشون نده واسه زندگی کردن این‌جا و اطرافش!
با رسیدن به مکان مورد نظر تاکسی ایستاد و همه پیاده شدیم، آترون پول سه تاکسی رو حساب کرد
و با رفتنشون کنارم ایستاد:
-اینم از پل سفید یا پل معلق!
با کنجکاوی به اطراف نگاه کردم، پل روی رود نسبتا بزرگی قرار داشت که با توجه به تابلوهای اطرافش "رود کارون" نامیده شده بود!
شروع کردیم به قدم زدن که آترون گفت:
-عزیزم این پل توی سال هزار و سیصد و پونزده خورشیدی روی رود کارون ساخته شده خوب نگاه
کن تا زیبایی‌هاش رو ببینی.
این‌طرف و اون‌طرف پل رو جاده ساحلی نام‌گذاری کرده بودن و واقعا جالب بود!
صدای امواج آب که در حرکت بود گوشنواز و صدای مردمی که برای تفریح به اون‌جا اومده بودن دلنشین بود.
برام جالب بود دیدن یکی دیگه از شهرهای ایران، انگار که کنجکاو بودم سرزمین مادریم رو بشناسم!
بچه‌ها شروع کردن به عکس گرفتن، جلو رفتم و راتین رو از ثمینا گرفتم، کلی تعارف کرد که اذیتت
می‌کنه و از این حرف‌ها ولی من اون بچه‌ی ناز رو دوست داشتم و با نگه داشتنش حس لذت بخشی بهم القا می‌شد!
با راتین آروم به کنار پل رفتیم و از اون‌جا به پرنده‌هایی که آب می‌خوردن و مرغ‌های دریایی که
سعی داشتن طعمه‌ای شکار کنن نگاه می‌کردیم.
راتین با خوشحالی جیغ و داد می‌کرد و می‌خواست به این طریق خوشحالیش رو بروز بده!
کمی که گذشت بختیار به کنارم اومد و راتین رو گرفت:
-عزیزم بیا توام عکس بگیر، ما کلی عکس انداختیم آترون منتظرته!
با این‌که تمایلی به انداختن عکس نداشتم اما با این حال نخواستم درخواست آترون رو رد کنم برای همین هم به اتفاق بختیار بهشون ملحق شدم و تو چندین ژست مختلف عکس انداختیم ولی بهتر از همه ی عکس‌ها عکسی بود که با راتین انداختم اونم دوتایی!
نزدیک ظهر بود که همگی با خستگی به سمت رستورانی در همون نزدیکی رفتیم و دور میز مستطیل شکل بزرگی نشستیم.
 
ثمینا راتین رو خواب کرده بود و توی (نی نی لای لای) گذاشته بود.
آترون دستم رو گرفت و با محبتی خاص پرسید:
-خسته که نشدی؟!
-نه اصلا!
-بهت خوش گذشته تا الان؟
-آره، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دیدن ایران این‌همه برام مهم بشه!
-بالاخره توام از این آب و خاکی، اصالت هیچ‌وقت از آدم دور نمی‌شه!
-موافقم.
بختیار با خستگی و خمیازه کشان رو کرد به آترون:
-تا صبح می‌خوای حرف بزنی؟ من هم گرسنمه هم خوابم میاد!
ثمینا با مشتی به بازوش باعث شد همه بخندن:
-همیشه یا خسته‌ای یا گرسنه، واقعا نمی‌دونم دلیل ازدواجم با تو چی بوده بختیار!
بختیار مظلومانه نگاهش کرد:
-خب چون عاشقم بودی دیگه!
ثمینا:
-عه؟ من عاشقت بودم یا تو که پاشنه‌ی در خونه‌مون رو از جا کندی برای به دست آوردن من؟!
با گیجی رو به آترون گفتم:
-یعنی چی؟ دارن با هم بحث می‌کنن الان؟!
آترون با خنده زمزمه کرد:
-نه دل آسا اونا با هم کلکل می‌کنن تا ماها رو بخندونن!
-اون‌وقت این‌که ثمینا گفت پاشنه‌ی در خونه‌مون رو از جا کندی یعنی چی؟!
-یعنی خیلی اصرار کردی که من زنت بشم، یه کنایه‌اس توی ایران.
-آهان متوجه شدم.
بختیار با چشم‌هایی که توش یه حس خاص موج می‌زد دست ثمینا رو گرفت:
-خب عزیزم من بودم و به این اعتراف هم کاملا راضی‌ام و دوست دارم که به همه بگم تو مال منی،
تو جون منی!
ثمینا با خجالت سر به زیر انداخت و همه براشون دست زدن، راتین تکونی خورد که بختیار تند از جا
بلند شد:
-دوستان خواهش می‌کنم تشویق‌هاتون رو بذارید واسه یه وقت دیگه، اگر این آقا الان بیدار بشه دیگه من رسما بیچاره می‌شم!
میون خنده‌های بچه‌ها سفارش غذا دادیم، من به پیشنهاد ثمینا و ژوان رولت گوشت با طعم زرشک رو سفارش دادم که اون دو نفر خیلی ازش تعریف می‌کردن و معتقد بودن با یه بار خوردنش عاشقش
می‌شم خب منم از روی کنجکاوی به حرفشون گوش دادم.
ژوان ازم پرسید:
-تا حالا این غذا رو نخوردی؟
-نه اولین‌باره حتی اسمش به گوشم می‌خوره!
-مگه نگفتی آشپز ایرانی داشتین؟ پس چطوری براتون درست نمی‌کرده؟!
-آخه پدر من غذاهای خاص می‌خوره، یه لیست به آشپز داده که اون باید طبق همین لیست تدارک
ببینه حتما اسم این غذا جزو اون لیست نبوده.
-عجیبه، آخه این غذا یه غذای مجلسی و خیلی مقوی تو ایرانه، این غذا حاوی موادی مثل گوشت
چرخ کرده، پیاز و سیر، فلفل سیاه، نمک و پودرسوخاریه، ما این غذا رو برای مهمونایی درست می‌کنیم که خیلی واسمون عزیز هستن.
ثمینا با خنده گفت:
-ژوان حالا این‌همه ازش تعریف نکن یهو می‌خوره دوست نداره اون‌وقت با خودش می‌گه چقدر ژوان و ثمینا بد سلیقه هستن!
ژوان با اعتماد به نفس گفت:
 
-مطمئنم که خوشش میاد.
با اومدن گارسون‌ها میز بزرگ پر شد از دیس‌های غذا و طعم لذیذ برنج ایرانی!
یه آن دلم برای مامان تنگ شد، درسته که هیچ‌وقت نتونستیم با هم مثل مادر و دختر واقعی باشیم و با کارهای پدر همیشه از هم کناره‌گیری کردیم ولی بالاخره اون مادرم بود!
آترون قاشق و چنگالی که از تمیزی برق می‌زد رو به سمتم گرفت و من رو از افکارم بیرون آورد:
-بفرمایید پرنسس، غذا از دهن نیفته.
لبخندی زدم و مشغول خوردن شدم.
واقعا لذیذ بود، همون‌جوری بود که ژوان تعریفش رو کرده بود.
بعد از غذا بختیار میز رو حساب کرد و همه توسط تاکسی به هتل برگشتیم.
توی راه از ثمینا پرسیدم:
-موادی که داخل رولت به کار رفته بود چی بودن؟!
خندید:
-پس حالا که در موردش می‌پرسی معلومه دوست داشتی!
-آره واقعا خوشمزه بود.
-تخم مرغ، جعفری، نمک، فلفل و زرشک و گردو!
لب‌هام رو جمع کردم:
-جعفری دیگه چیه؟!
ثمینا میون خنده توضیح داد:
-جعفری یه نوع سبزی هست که طعم خوبی داره و توی مغازه‌های میوه فروشی می‌تونی تهیه کنی!
سری تکون دادم و بعد از رسیدن به هتل همه به اتاق‌هامون رفتیم و برای استراحت حاضر شدیم.
×××
نگاهم رو به آبشار روبروم دوختم، نفس عمیقی کشیدم و عکس‌هایی که از گوشی ژوان برای خودم فرستاده بودم رو برای اهورا فرستادم تا به گوش پدر برسه!
باید خیالش راحت می‌شد که من ازشون دور شدم و غافل، تا بتونم بفهمم چه چیزهایی رو از من مخفی می‌کنه.
مطمئن بودم که تمامی این عکس‌ها به محض رسیدن به دست اهورا برای پدر ایمیل می‌شه چون
اهورا عادت نداشت موضوعات مهم رو از پدر مخفی کنه و منم همین رو می‌خواستم!
بعد از این‌که تیک خورد گوشی رو خاموش کردم و توی جیب شلوار جینم گذاشتم، مجدد به آبشار
مصنوعی مقابلم خیره شدم.
آب رودخانه به بالای پل کشیده می‌شد و فواره‌ها از دو طرف پل به داخل رودخانه می‌ریختن!
این‌جا به گفته آترون پل مصنوعی اهواز یا پل هفتم نام داشت.
عمدا توی شب به این‌جا اومده بودیم تا از بازی آب و نور لذت ببریم!
توی شب با روشن شدن فواره‌های رنگی و نورپردازی، پل جلوه‌ی خیلی زیبایی می‌گرفت که مسلما توی روز همچین چیزی بی‌مزه به نظر می‌اومد!
روی سکویی که نشسته بودم تکونی خوردم که آترون کنارم نشست و دست‌هاش رو روی سینه در هم گره زد:
-چه حسی داری دل آسا؟!
-چرا می‌پرسی؟
-چون می‌خوام بدونم واقعا لذت می‌بری از این گردش یا نه؟!
-اگر لذت نمی‌بردم می‌گفتم، دلیلی نمی‌بینم که بخوام دروغ بگم بهت آترون!
-نه دل آسا نگفتم تو دروغ می‌گی، فقط چون از اول نمی‌خواستی دعوتم رو قبول کنی برای همین می‌خوام مطمئن بشم الان کاملا راضی هستی از این‌جا بودنت!
-آره خیلی راضی‌ام، این چیزهایی رو که تو بهم نشون می‌دی شاید دیگه هیچ‌وقت فرصت نکنم ببینم!
-آخه چرا؟!
 
-چون دیگه مشخص نیست بتونم بیام ایران یا نه!
-این‌جا زادگاه توئه، چرا نتونی بیای؟
-آینده مشخص نیست آترون، توی این دنیا نباید به هیچ‌چیز وابسته بشی، نباید دل ببندی که بعدا بشن نقطه ضعف‌هات!
-اما وابستگی اختیاری نیست دل آسا!
اخم روی صورتم نشست، انگار آترون از این جمله منظوری داشت!
-باید اختیاریش کنی، نباید اجازه بدی چیزهای ناچیز برات مهم بشن، باید همیشه تنها باشی تا کسی نتونه به وسیله اون نقطه ضعفت، تو رو تحریک یا تهدید کنه!
-تو چرا این‌همه به همه چیز بد بینی دل آسا؟!
-چون یک عمر یاد گرفتم این‌جوری زندگی کنم آترون.
به عمق چشم‌هام زل زد، پوزخندی زدم و نگاهم رو به کفش‌هام دوختم، دستم رو گرفت:
-این عقیده‌ها نمی‌تونن تا ابد توی ذهنت بچرخن و حق تجربه‌ی خیلی چیزها رو ازت بگیرن دل آسا، تو باید خودت رو از شر این افکار منفی راحت کنی، باید بدونی که زندگی همیشه هم فقط غم نداره می‌تونی با خیلی چیزها صاحب شادیش هم بشی!
-اما من تا الان از این احساس و افکارم لطمه‌ای نخوردم که ازشون ناراضی باشم آترون، زندگی باید
خالی از هر نوع وابستگی باشه وقتی این‌جوری باشه می‌تونی خیلی راحت از همه چیز دل بکنی حتی از این دنیا!
-واقعا نمی‌فهمم یه دختر به ظریفی تو، چطوری این‌چنین افکار زشت و نا امید کننده‌ای رو توی سرش پرورش می‌ده!
-بالعکس من اصلا ظریف نیستم آترون، زندگی به من تجربه‌های زیادی یاد داده که خب پدرم هم توی این مسئله دخیل بوده، اون انقدر آزاده که حتی روزی اگر من رو قربانی کنن کوچک‌ترین لطمه‌ای نمی‌خوره چون آزاد زندگی کرده.
-اما تو نمی‌تونی این‌قدر بی‌رحم باشی!
نگاهم رو به افرادی که در نزدیکی‌مون بودن و بهمون خیره شده بودن انداختم و با صدای بلندی گفتم:
-می‌شه سرتون به کار خودتون باشه؟!
خیلی زود نگاهشون رو گرفتن، رو به آترون که از روی صندلی بلند شده بود و جمله آخرش رو داد زده بود گفتم:
-توام بشین تا بیش‌تر از این جلب توجه نکردی!
انگار به خودش اومد، مجدد نشست و دستش رو توی موهاش فرو برد!
دستم رو روی پاش گذاشتم و آروم گفتم:
-محبت و دوست داشتن و این‌جور احساسات توی وجود من جایی نداره آترون، من از موقعی که چشم باز کردم یاد گرفتم این‌جوری زندگی کنم و مطمئنم که نه خودم نه هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه من رو از لاک خودم بیرون بیاره!
برگشت سمتم و با التماس به چشم‌هام زل زد:
-ازت خواهش می‌کنم دل آسا این‌جوری نگو، توام یه دختری اونم به زیبایی ملکه ها، خیلی ها هستن که خواستار داشتنت هستن چرا می‌خوای تا آخر عمرت صلیب تنهایی رو به دوش بکشی؟!
-چون نصف عمرم رو باهاش اومدم و احساس پشیمونی هم نمی‌کنم آترون!
از جا بلند شد و با ناراحتی گفت:
-امیدوارم همیشه همین‌جور باشه که تو می‌گی دل آسا، امیدوارم اون‌روز که متوجه اشتباهاتت می‌شی خیلی دیر نشده باشه!
با رفتنش پاشنه کفشم رو روی زمین کوبیدم و زمزمه کردم:
-تو نباید به من دل ببندی آترون، می‌دونم که این حرف‌ها باعث می‌شه آتش نوپایی که از سمت من توی دلت روشن شده تبدیل به خاکستر بشه اما این به نفع خودته و من از این سردی احساس رضایت می‌کنم!
×××
 
بعد از اون‌شب رفتار آترون متفاوت شد، به خوبی متوجه می‌شدم که از من دوری می‌کنه و سعی داره احساسش به من رو توی نطفه خفه کنه منم از این‌کار احساس رضایت می‌کردم و کمکش می‌کردم، مثل همیشه هوام رو داشت و همراهیم می‌کرد اما مثل دو دوست که احساس خواهر برادری می‌کردن!
نمی‌دونم دوست‌هاش هم متوجه شده بودن یا این‌که نه ولی واقعا اون‌قدر اطرافم پرسه می‌زدن که
سردی رفتار آترون رو اصلا احساس نمی‌کردم و بیش‌تر وقتم با ثمینا و راتین سپری می‌شد!
مکان‌های دیگه‌ای رو هم توی اهواز دیدیم که واقعا دیدنشون خالی از لطف نبود.
مکان‌هایی مثل پل طبیعت کیانپارس، دانشکده سه گوش، منزل ماپار که یکی از بناهای تاریخی اهواز به شمار می‌رفت و سد شوشتر.
از جمله جاهایی بودن که آترون ما رو برای دیدنشون برد و اون‌قدر عکس انداختیم که حافظه گوشی‌ها کاملا پر شده بود!
راتین توی این چند روز حسابی باهام صمیمی شده بود و اغلب مواقع توی آغوش من خوابش می‌برد و بعد از اون بختیار ازم می‌گرفتش و کلی تشکر می‌کرد.
حسابی از بودن توی این سفر و همراهی این اکیپ راضی بودم که پس از گذشت ده روز واقعا برگشتن
و جدایی کمی سخت شده بود ولی خب به قول پدر نباید به هیچ چیز توی این جهان خاکی دل بست!
با رسیدن به تهران میون دلتنگی‌های بچه‌ها به سختی از هم جدا شدیم، آترون من رو به آپارتمان اهورا رسوند و خواست بره که گفتم:
-ازت ممنونم آترون، این سفر برای من حسابی لذت‌بخش بود به طوری‌که برای اولین‌بار نمی‌خواستم به آمریکا برگردم و از بودن کنارتون احساس راحتی و رضایت می‌کردم، امیدوارم که من رو از یاد نبری و ازم دلگیر نباشی چون دلم نمی‌خواد دوستی مثل تو رو از دست بدم!
دستم رو که به سمتش دراز شده بود فشرد و با لبخند محوی گفت:

-دوستت داشتم و دوستت دارم عزیزم، اما دلم می‌خواست همسرم بشی و تا ابد داشته باشمت ولی
انگار قسمت و سرنوشت چیز دیگه‌ای رو رقم زده، با این وجود هیچ‌وقت تو رو فراموش نمی‌کنم و توام خیال نکن که من آدم بی معرفتی هستم خیلی زود بازم همدیگه رو می‌بینیم و می‌برمت گردش البته اگر تو ایران بمونی!
-آره فعلا هستم آترون، ممنونم که درکم کردی.
-برو استراحت کن بعدا می‌بینمت!
-موفق باشی!
خم شد و بوسه‌ای سرد به گونه ام زد، دستی تکون داد و زود سوار مازراتی خوشکلش شد و با تک بوقی ازم دور و دورتر شد.
×××
چشم‌هام رو باز کردم، امروز روز بزرگی بود.
به مناسبت تولد دلارام فاتح جشن بزرگی رو ترتیب داده بود و می‌خواست که نامزدش رو سوپرایز کنه، برای همین هم از اکیپ درخواست کمک کرده بود و البته من رو هم اختصاصی دعوت کرده بود تا برای کمک و همراهیش بریم ویلایی که در نظر گرفته بود برای جشن و منم برای این‌که خوشحال‌شون کنم قبول کرده بودم و مهم‌تر این‌که کنارشون احساس خوبی داشتم به طوری که این احساس
رو هیچ جای دنیا حس نمی‌کردم!
از جا بلند شدم و پس از دوش کوتاهی لوازمم رو که شب قبل آماده کرده بودم از اتاقم بیرون آوردم و
جلوی در روی میز گذاشتم تا فراموش نکنم ببرمشون.
به آشپزخونه رفتم و پس از خوردن قهوه و صبحونه مختصری حاضر شدم و پایین رفتم.
قرار بود ثمینا بیاد دنبالم چون آترون به همراه اهورا برای یک جلسه مهم به خارج از تهران رفته بودن و آناهیتا هم به عنوان منشی اهورا و البته بیش‌تر از روی فضولی همراهشون رفته بود و من تعجب می‌کردم از اهورا که با اون‌همه جدیت چطوری اجازه می‌ده یه دختر همه‌جا مثل چسب بچسبه بهش!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا