Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
-مبادا بدون بچه برگردید که اونوقت خیلی عصبانی میشمها!
سریتا تعظیمی کرد و بعد از اون بازوی من رو گرفت و به سمت ماشین جدید مشکی رنگ گوشه پارکینگ برد.
-واسه چی باهاش کلکل میکنی؟ انگار باید من برات قوانین جناب شهیادی رو مرور کنم خانم!
نشستیم، با عصبانیتی که از رفتار پدر بهم منتقل شده بود نگاهش کردم:
-نیازی نیست تویی که تازه واردی به من بخوای چیزی رو یاد بدی!
پوزخندی زد:
-جدی؟ ولی اینطور که معلومه منی که تازه وارد هستم از تویی که دخترشی بیشتر مورد اعتمادشم!
-این دیگه از حماقتهای پدره که سگایی مثل تو رو نگهبان در خونهاش میکنه!
صدای کشیده شدن ترمز روی زمین و ایستادن ناگهانی ماشین، باعث شد به جلو پرت بشم، سرم به داشبورد خورد و دردی نسبتا عمیق توی جمجمهام پیچید!
از ماشین پیاده شد و به سمت من اومد، بازوم رو گرفت و از ماشین کشید بیرون.
فریاد زدم:
-چیکار داری میکنی روانی؟ تو خیال کردی کی هستی که در برابر من میایستی؟!
-تو چی؟ تو خیال کردی کی هستی؟ سگ منم یا تو؟ زبونت برای همه درازه اما بهت بگم که من همه نیستم مواظب حرف زدنت باش وگرنه خودم میکشمت!
دستهاش دور گردنم حلقه شده بود و از فشاری که به رگهای گردنم میآورد نفسم تنگ شد بود، مشتی به شکمش کوبیدم که فشار دستهاش کم شد و کمی عقب رفت.
-نه میبینم که ضرب دستتم خوبه، ببین خانم کوچولو برای من سوپرمن بازی در نیار، بهت گفتم
کاری به من نداشته باش وگرنه منم خیلی کارها میتونم باهات بکنم!
-تو نمیتونی من رو تهدید کنی، من هزار تا مثل تو رو آدم کردم تو که دیگه پشه هم نیستی!
آتیش عصبانیتش باز هم شعله ور شد، اینبار موهام رو دور دستش پیچید و سرم رو به عقب برد:
-نذار همینجا کاری باهات بکنم که دیگه کسی تو روت هم نگاه نکنه!
بلند خندید:
-میدونی که من مَردم و هر چی باشه از تو قویترم!
-اگر میتونی اونکار رو انجام بده، واسه چی معطلی؟ هه، فقط بعدش باید اشهدتو بخونی چون کیان شهیادی کاری باهات می کنه که جنازهاتم کسی نتونه پیدا کنه!
نفسهای تندش نشون میداد بیش از حد خشمگینه، موهام رو ول کرد و پشت بهم ایستاد.
سر و وضعم رو مرتب کردم و از پشت سر به قامت مردونهاش زل زدم.
نمیدونم چرا نمیتونستم حضورش رو میون جمعمون قبول کنم، انگار که او از ما نباشه و جدا از
خلافکار نبودن آدم خوب و پاکی هم باشه، برای همین هم نمیتونستم بهش اعتماد کنم!
دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد:
-باهام لجبازی نکن دل آسا، میدونی که مجبوریم با هم کار کنیم چون دستور پدرته پس بذار اینکار رو تمومش کنیم!
-تا ندونم و نفهمم که چی توی سرت میگذره باهات کار نمیکنم، من حتی یک درصد هم بهت اعتماد ندارم!
-من نیازی ندارم به تو، توی این مدت که ایران بودی خودم به تنهایی تونستم همه کارها رو انجام بدم
اونی که اصرار داره به این همراهی، پدرته برو اون رو راضی کن تا منم از شر تو راحت بشم!
با خشم نگاهش کردم، دستهام رو درهم قفل کردم و پس از کمی مکث گفتم:
-آره باید صحبت کنم باهاش، الان میریم روی این نقشه کار میکنیم بعد از اینکه کارم تموم شد میرم و صحبت میکنم!
-خب چرا؟ تو که دلت نمیخواد با من کار کنی دیگه چه نیازی به تمرینات هست؟!
سوار ماشین شدم و در همون حال گفتم:
-شاید میخوام قابلیتهات رو شناسایی کنم ببینم چند مرده حلاجی!
تند سوار شد و با اخم گفت:
-انگار من رو خیلی دست کم گرفتی مادمازل، اما نه مطمئن باش من اونقدری زرنگ هستم که رو دست تو بزنم!
پوزخندی زدم:
-آره خب زرنگی، وگرنه که نمیتونستی اعتماد کیان شهیادی رو به خودت جلب کنی!
-این زرنگی نیست، حقیقتیه که کیان شهیادی تو وجود من کشفش کرده!
بیحوصله دستهام رو تکون دادم:
-من مثل تو نمیخوام با کلمات بازی کنم، همهی این جمله رو که گفتی تو همین یه کلمهای خلاصه میشه که من گفتم.
نگاهی بهم انداخت و پاش رو روی پدال گاز فشرد.
××× جلوی ویلای نقلی و شیکی خارج از شهر ایستاد، پیاده شدیم، پرسیدم:
-اینجا کجاست؟!
شونههاش رو بالا انداخت:
-جایی که قراره بچه رو توش نگه داریم تا موقعی که جناب شهیادی به آرزوش برسه.
حرفی نزدم، با هم وارد شدیم و سریتا چراغها و شبرنگها رو روشن کرد چون فضای ویلا به دلیل کمبود نور خورشید تاریک بود.
پردههای قهوهای رنگ سرتا سر شیشهها رو گرفته بود و نور نمیتونست به داخل سالن بیاد!
به سمت مبلهای کرم رنگ رفتم و دستی به روشون کشیدم:
-اینجا واسه کسی هست؟!
سریتا در حالیکه قهوه جوش رو به برق میزد گفت:
-نه، همینجوری مونده بود که یک هفته پیش پدرت دستور داد کارگر بیارم و اینجا رو تمیز کنن و یخچال رو هم پر کنن، قراره یه خدمتکار هم بیاره تا از بچه نگهداری کنه!
-پدر چرا به وجود این بچه نیاز داره؟!
-چون یکی از سرمایه گذاران روی اعضای بدن تهدیدش کرده، انگار با هم دچار خصومت شدن و
بحثشون شده واسه همینم پدرت به این نحو میخواد حق السکوت بگیره و اون رو توی تنگنا قرار بده!
زمزمه کردم:
-کثافتا!
چشمهاش رو تنگ کرد:
-چیزی گفتی؟!
نفس عمیقی کشیدم:
-خب میتونیم با چیزهای دیگه تهدیدش کنیم، چرا یه طفل معصوم بی گناه رو آزار بدیم؟!
روبهروم ایستاد:
-مثلا با چی تهدیدش کنیم؟ هر آدمی توی این دنیا نقطه ضعفی داره اونم نقطه ضعفش بچهاشه دیگه!
-خب میتونیم زنش رو بگیریم!
-آخه کسی که اینهمه کثیفه دلش به حال زنش میسوزه؟ تازه این زن پنجمشه فرقی براش نداره
بود و نبودش به قول معروف میگه این نشد یکی دیگه!
-پس از کجا معلوم دلش برای بچهاش بسوزه؟!
-چون اون مرد عقیمه، از چهار زن قبلی نتونسته صاحب بچه بشه خیلی هم به بچهها علاقه داره و
این موضوع اون رو ضعیف میکنه، حالا بعد از چندین سال لطف خدا شامل حالش شده و اینبار بچهدار شده حالا به نظرت میتونه به راحتی ازش بگذره؟!
چشمهام رو ریز کردم، بیش از حد زرنگ بود!
-تو این اطلاعات رو برای پدر پیدا کردی؟!
تک ابروش رو بالا انداخت:
-چیه؟ بهم نمیاد؟! نفسم رو محکم فوت کردم بیرون، قهوهها رو جلوم گذاشت و نشست:
-اینبار رو من درست کردم، دفعه بعدی نوبت توئه!
دستم رو زدم روی میز:
-تو انگار دوست داری با من بحث کنی انگار تنت میخاره!
بلند زد زیر خنده:
-باشه بابا عصبی نشو تو که عادت داری همه چیز رو حاضر و آماده بذارن جلوت نباید ازت انتظاری داشت!
-خب پس خوبه که این رو فهمیدی.
سکوت کردیم، قهوههامون توی فضای سنگین سالن خورده شد و بعد از اون، سریتا نقشه رو روی
میز باز کرد و اطرافش رو با چسب وصل به میز کرد تا بسته نشه.
-خب از اول شروع میکنیم!
نگاهی اجمالی به نقشه انداخت و گفت:
-باید اول بریم و مدرسهاش رو پیدا کنیم، از اونجا بدزدیمش!
لبهام رو جمع کردم:
-فکر نمیکنی این ایده تو خیلی کلیشهای و تکراری شده؟!
با لحن مسخرهای گفت:
-عه؟ خب حالا شما ایده بده خانم مدرن و امروزی!
به سختی جلوی خندهام رو گرفتم و انگشتم رو کشیدم رو بازوم:
-ببین به نظر من بهتره شبونه حمله کنیم به ویلاشون و از توی خواب بدزدیمش اینجوری بهتره!
اخمهاش درهم شد، نگاهش به بازوم بود که انگشتم نوازشگونه روش کشیده میشد، نمیدونم چش شد که یه آن بلند شد و پشت بهم ایستاد!
دستش رو توی موهای لختش کشید و زمزمهوار گفت:
-نکن دل آسا!
با تعجب به این کارهاش نگاه میکردم که به سمت سرویس رفت و در رو پشت سرش بست.
دهنم رو کج کردم:
-دیوانه!
از جا بلند شدم و فنجونهای قهوه رو توی آشپزخونه گذاشتم و یه لیوان آب سرد خوردم که بیرون اومد.
نگاهمون با هم تلاقی کرد، جلوش ایستادم:
-چی شد کاراگاه؟ از فیلسوف بازی دست کشیدی یهو یهجوری شدی!
لبهاش رو گاز گرفت، لبهاش یه جور خاصی بود یه رنگ که انگار بین قرمز و صورتی بود، انگار که رژ لب بهشون پاشیده باشی ولی خب طبیعی بود!
به سمت مبل رفت و گفت:
-خب بهتره به کارمون ادامه بدیم!
روبهروش ایستادم:
-من که ایدهام رو دادم حالا بستگی داره بخوای ردش کنی یا قبول کنی!
-اما ایده من خیلی راحتتر و بهتره، واسه چی اینهمه خطر رو به جون بخریم وقتی میتونیم
راحت از جلوی مدرسه برش داریم؟ نباید که لقمه رو دور سر بچرخونی باید تند بگیری و قورتش بدی!
دستهام رو روی سینه درهم قفل کردم:
-باشه امتحان میکنیم، ولی من مطمئنم که پدرش حتما براش راننده شخصی گرفته و البته بادیگارد هم گذاشته.
خندید:
-انگار زیاد فیلم جنگی و هیجانی میبینیها دختر، این چیزهایی رو که تو گفتی واسه رئیس جمهور میذارن نه یک بچه معمولی!
-اون معمولی نیست خودت گفتی بعد از چند سال بچهدار شده پس دست کمش نمیگیره! از جا بلند شد:
-به قول تو امتحان میکنیم ببینیم همونقدر که تو میگی ارزش واسش قائل شده یا اینکه ولش کرده به حال خودش!
سرم رو تکون دادم:
-حله.
از ویلا بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم، راه افتاد و گفت:
-کی بریم جلو مدرسهاش؟
کمربندم رو بستم:
-باید اول به ویلی بگم آدرسش رو پیدا کنه، احتمالا فردا ظهر میتونیم بریم سراغش!
-چرا ویلیام؟ خب خودم پیدا میکنم!
-ویلیام تخصصش همینه، تو شاید حالا حالاها نتونی پیدا کنی پدر رو هم که میشناسی عجله داره.
حرفی نزد، وقتی رسیدیم جلوی در نگه داشت:
-فردا ساعت چند ببینمت؟
-ساعتش رو خودم خبرت میدم و البته آدرسم تا شب پیدا میشه، برات میفرستم.
-باشه.
پیاده شدم و او رفت.
وارد عمارت شدم و لبخند محوی زدم!
×××
-مادمازل؟!
به سمت ویلیام برگشتم و منتظر نگاهش کردم، بازوم رو بوسید و با نگاه پر از محبت همیشگیش
نسبت بهم گفت:
-آدرس رو پیدا کردم، همونجور که خواسته بودی!
نگاهی به ساعتم انداختم و انگشت شصتم رو به سمتش گرفتم:
-ایول به تو، میدونی که باید این بچه پررو رو، از رو ببرم خیلی ادعاش میشه!
خندید:
-منظورت سریتاس؟
-آره دیگه.
-خب البته از حق نگذریم تعریفی هم هست، وقتی تو ایران بودی به تنهایی بار تموم مسئولیتهای پدرت رو به عهده گرفته بود و از پسشون به خوبی بر میاومد.
-الان که دیگه خودم هستم!
-و این عالیه!
-ویلیام؟
-بله؟
-به نظرت پدر میخواد با این بچه چیکار کنه؟!
ناراحت نگاهش رو از صورتم گرفت:
-نمیدونم فقط خدا کنه پدرش زودتر تسلیم بشه تا برای اذیت کردن پدره، بچه رو مجازات نکنن!
چشمهام رو تنگ کردم:
-یعنی چیکارش کنن؟!
-شنیدم که کیان خان داشت پشت تلفن به یک نفر میگفت اگر پدرش تسلیم نشد و به لجبازیهاش ادامه داد یه دست بچه رو قطع میکنن و براش میفرستن!
چشمهام رو روی هم فشار دادم، حالم منقلب شده بود و ناخودآگاه به یاد راتین افتادم وقتی توی بغلم دست و پا میزد و صدای خندههاش باعث خوشحالی ثمینا میشد!
-با هر کاری موافقم جز این یکی!
-میدونم خیلی بچهها رو دوست داری دل آسا.
-نمیشه نقشه پدر رو بههم بزنیم یا اینکه اون رو عوض کنیم؟!
-نه غیرممکنه چون سریتا خیلی بد پیلهاس محاله بشه دورش زد! -اما ما تونستیم مایکل رو فراری بدیم!
-اونموقع سریتا نبود دل آسا.
پوفی کشیدم:
-واقعا نمیفهمم یهو از کجا سر و کله این آدم پیدا شد اونم در کنار تنها دوستم!
-واقعا برای هارپر ناراحت شدم ولی خب اونم نباید به همین زودی اعتماد میکرد باید خوب طرفش
رو آزمایش میکرد تا ببینه لایق دلبستن هست یا نه!
-نمیدونم، چون این حس رو تجربه نکردم نمیتونم قضاوت کنم!
-گاهی وقتا واقعا خیلی خوبه.
-چی خوبه؟!
-اینکه بتونی دل نبندی!
نگاهم رو به چشمهاش دوختم که آهی کشید و تنهام گذاشت!
×××
شیشههای ون کاملا مشکی و تیره بودن، به نحوی که از بیرون نمیشد به هیچ عنوان داخلش رو دید و این ماشین اغلب واسه کارهای پنهونی پدر استفاده میشد، وقتی که میخواست کسی متوجه نشه!
سریتا مدام به ساعتش زل میزد و باز نگاهش رو به در قرمز رنگ مدرسه میدوخت، استرس نداشت اما انگار حالش خوب نبود حالا چرا نمیدونم!
یعنی ممکن بود عذاب وجدان گرفته باشه؟
پوزخند زدم، این از محالات بود!
اگر ذرهای وجدان داشت که وارد این کارهای کثیف نمیشد اما انگار آدمهای بدی مثل پدر زیاد پیدا میشن!
نفس عمیقی کشیدم، سریتا اینبار به من خیره شد که کلافه گفتم:
-چیه مثل وزغ زل زدی به من؟!
با اخم گفت:
-وقتی بهت اجازه بدن هر کاری میخوای بکنی بایدم اینجوری بی ادب و بی تربیت باشی وگرنه دختر رو چه به این کارها!
میدونستم که قصد داره عصبیم کنه واسه همینم لم دادم به عقب و آدامسم رو خیلی ناجور براش بیرون آوردم که صورتش جمع شد:
-دختره چندش!
خندهام گرفته بود، واقعا انگار لذت میبردم حرصش رو در بیارم، چون خیلی از خود راضی بود انگار که از دماغ فیل افتاده!
با اومدن آدمی که سریتا گذاشته بود بیرون تا اطراف رو بپلکه کمی خودم رو اینطرف کشیدم تا دیده نشم از بیرون، سریتا بیصبرانه به اون مرد نگاه کرد:
-چی شد پس؟!
اون مرد با اضطراب گفت:
-آقا دزدیدن این بچه اینجا یا هر جایی واقعا غیرممکنه، همین الان که چند دقیقه مونده به تعطیلی مدرسهاشون بیش از پنج نفر اونم مسلح، اومدن جلوی مدرسه و منتظرن بچه بیاد انگار پدرش روی این بچه خیلی حساسه که اینجوری ازش محافظت میکنه!
سریتا با عصبانیت مشتش رو به صندلی کوبید:
-اَه، بدتر از این نمیشد!
مرد:
-حالا دستور چیه قربان؟!
-باید یه نقشه دیگه بکشیم، بیا روشن کن بریم!
در ون که بسته شد نگاهم رو به چهرهاش دوختم که سنگینی نگاهم رو حس کرد و تک ابروش رو بالا داد:
-چیه؟!
خم شدم سمتش:
-حالا دیدی آخرش رسیدی به نقشه من؟ میدونستم که این تراژدی بدجور قدیمی شده و همه میدونن یکی از آسونترین راه ربوده شدن بچههاشون از جلوی مدرسهاشونه، حالا این مرد که اینهمه هم دشمن داره و دستش تو کارهای خلافه خیال کردی میاد بچه رو ول کنه به امون خدا؟!
-نطقت باز شدهها!
با حرص خواستم یه مشت بکوبم تو صورتش که خندید:
-خب باشه باشه، عصبی نشو من تسلیمم خوبه؟!
-چه عجب یه بار اعتراف کردی که تسلیمی در مقابل من!
نگاهش رنگ عجیبی گرفت و زمزمهاش نامفهوم به گوشم رسید:
-مگه میشه در برابر این چشمها تسلیم نشد؟!
با گیجی نگاهش کردم که تند پشتش رو به سمتم کرد و مشغول صحبت با راننده ون شد که شب ماشین رو بذاره جلوی خونه و گفت که خودش میرونه و هر چقدر خلوتتر باشیم کمتر جلب توجه
میکنیم!
با رسیدن به عمارت پیاده شدم که ویلیام اومد بیرون و رو به سریتا که داخل ماشین بود گفت:
-شما هم بیاید، کیان خان کارتون داره!
سریتا کمی شقیقههاش رو ماساژ داد:
-لازمه؟!
ویلیام خندید:
-خودتون چی فکر میکنید؟!
سریتا با عصبانیت پیاده شد و به راننده دستور داد بره.
با هم داخل سالن شدیم، موقع ناهار بود.
من به اتاقم رفتم تا یه دوش بگیرم و لباسام رو عوض کنم سریتا هم توی پذیرایی نشست. بعد از اینکه کارهام رو انجام دادم رفتم پایین که متوجه شدم سریتا و پدر مشغول صحبتن و ناهارم
سرو شده!
پشت میز نزدیک به پدر نشستم تا شاید بتونم متوجه صحبتهاشون بشم اما نمیشد چون خیلی آروم صحبت میکردن.
بیخیالشون شدم و با لذت مشغول خوردن ماکارونی خوشمزهای که آشپز ایرانیمون زحمتش رو کشیده بود، شدم.
بعد از ناهار برای استراحت به اتاقم رفتم که موبایلم بین راه زنگ خورد، شماره ناشناس بود ولی باید
جواب میدادم:
-الو!
شخص پشت گوشی به فارسی گفت:
-سلام دل آسا!
نمیشناختم، هر چقدر به مغزم فشار آوردم نتونستم صاحب صدا رو حدس بزنم که مجدد گفت:
-منم دل آسا، آترون!
با لبخند محوی گفتم:
-وای سلام، متاسفم که نشناختمت!
-اشکال نداره من باید تند تند بهت زنگ بزنم تا توی ذهنت حک بشه صدام، اما خب انقدر کار سرمون ریخته که نمیشه تکون بخوری دیگه کوتاهی از سمت من بوده شرمندهاتم!
-مهم نیست، خوبی؟ اکیپ خوبن همه؟!
-من که ای بد نیستم اما اکیپ همه عالی و البته بیصبرانه منتظر ملاقات با تو!
-منم خیلی دلم میخواد باز بیام و پیشتون باشم اما امکانش نیست که به این زودیها بتونم بیام ایران، در هر حال بهشون بگو که دل به دل راه داره!
-میدونم عزیزم خودت رو ناراحت نکن، خب دیگه میخواستم احوالت رو بپرسم، شمارهات رو از اهورا گرفتم و گفتم یهو با خودت خیال نکنی فراموشت کردم!
-خیلی ممنون آترون، تو دوست خیلی خوبی هستی.
کمی مکث کرد و بعد از اون آروم گفت:
-خوشحالم که لااقل میتونم برات یه دوست باشم اگرچه در حد همسریت نبودم اما خب به همینم راضیام!
حرفی نزدم، واقعا نمیدونستم چی بگم در برابر این ابراز احساساتش!
-خب عزیزم بیش از این اذیتت نمیکنم و وقتت رو نمیگیرم مواظب خودت باش.
-متشکرم آترون، سلام برسون خدانگهدار!
گوشی رو قطع کردم و در حالیکه وارد اتاقم میشدم زمزمه کردم:
-متاسفم آترون، من اجازه ندارم به کسی دل ببندم!
×××
تیپ مشکی زدم، موهام رو جمع کردم و کلاه مشکی رو کشیدم روی سرم، لبهام توی جای خودشون و چشمهام توی جای خودشون افتادن و بقیه اجزای صورتم مخفی موند.
از اتاقم بیرون اومدم و اسلحه رو پشت شلوارم گذاشتم و جلیقهام رو کشیدم روش!
تیپم کاملا پسرونه بود و با وجود کلاه دیگه اثری از دختر بودنم نمونده بود.
پایین که رفتم مامان با دیدنم شناخت!
بالاخره کسی بود که من رو به دنیا آورده بود اگر حتی جراحی پلاستیک هم انجام میدادم، باز هم او من رو تشخیص میداد!
جلوم ایستاد و میون بغض توی گلوش گفت:
-عزیزم تو داری با زندگیت چیکار میکنی؟!
خیلی سعی کردم جلوی خودم و احساساتم رو بگیرم، سعی کردم که سرد برخورد کنم مثل همیشه!
-مامان مزاحمم نشو، کار دارم!
-من مزاحمتم؟ مادرت مزاحمته؟!
-تو بعد از اینهمه سال زندگی با پدر هنوز نتونستی به این چیزهای نفرت انگیز عادت کنی مامان؟ بسه دیگه برو کنار از سر راهم!
-من به پدرت و برادرت کاری ندارم دل آسا، تو دختر منی پارهی تن منی تو نباید قاطی کارهای، خلاف اونا بشی، اونا مَردن میتونن از خودشون محافظت کنن اما تو...!
-منم میتونم، تا الان تونستم بازم میتونم فقط کافیه که تو جلوی راهم رو سد نکنی!
-نذار نفرینت کنم دل آسا، نذار دیگه اسمت رو نیارم!
-دل آسا؟!
خواستم جواب مامان رو بدم که صدای خشمگین پدر از طبقه بالا به گوشم رسید.
انگار متوجه شده بود که باز هم مامان سعی داره من رو از گوش دادن به حرفهای پدر، باز داره!
در حالیکه از پلهها پایین میاومد فریاد کشید:
-هزار دفعه بهت گفتم دور و اطراف دل آسا نبینمت، نمیخوام حرفهای مضخرفت ذهنش رو مسموم کنه نگفتم؟!
مامان فقط گریه میکرد، کنارش ایستاد و موهای خوشرنگ و لخت مامان رو توی دستهاش گرفت!
آه دلخراش مامان، جیگرم رو آتیش زد اما نمیتونستم کاری بکنم فعلا میدون دست کیان خان بود، نه من!
-دفعه آخرت باشه درسا، وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!
وقتی بالاخره دست از سر مامان برداشت به سمتم اومد و با اخمهای درهمش گفت:
-تو که هنوز اینجایی، نکنه پشیمون شدی؟!
پوزخندی زدم:
-اینهمه مدت پشیمون نشدم پس بدون الان و بعدا هم نمیشم!
مامان با غصه نگاهم کرد و من سرم رو به زیر انداختم، پدر خوشحال شد و برام دست زد:
-آفرین آفرین خوشم اومد!
رو کرد سمت مامان و مجدد فریاد زد:
-برو تو اتاقت درسا!
با رفتن مامان به سمت خروجی رفتیم، وارد باغ شدیم که گفت:
-مواظب کارها باش دل آسا، نمیخوام کوچیکترین اشتباهی پیش بیاد وگرنه تو رو مقصر میدونم!
متوجه شدم که میخواد حرصش رو روی من خالی کنه برای همینم تند گفتم:
-مشکلی پیش نمیاد.
-بسیارخب، میتونی بری.
بیرون از عمارت ویلیام منتظرم ایستاده بود!
نزدیکش شدم و دست مشت شدهام رو توی بازوش فرود آوردم که اخم غلیظی کرد و آخ کشداری کشید!
-لعنتی... حالم بههم میخوره از اینهمه ادعا!
ویلیام نفس عمیقی کشید:
-خونسردیت رو حفظ کن مادمازل، داری اشتباه میکنی!
-منظورت چیه؟!
سرش رو کنار گوشم آورد:
-منظورم اینه که سریتا اونجا زیر نظرت گرفته!
تند سرم رو برگردوندم.
ایستاده بود و حرکات من رو زیر نظرش گرفته بود.
پوفی کشیدم و به سمتش رفتم:
-زاغ سیاه من رو چوب میزنی تو؟!
خندید:
-وای نمیدونستم ویلی اینهمه خبرکش از آب در میاد!
اومدم حرفی بزنم که ادامه داد:
-البته توام وقتی عصبی میشی خیلی باحالتر میشی!
اقعا انگار لذت میبرد از حرص خوردن من!
حرفی نزدم تا بیش از این با اعصابم بازی نکنه، به داخل عمارت رفت و منم به کنار ماشین ون اومدم
و ایستادم تا بیاد.
ویلیام لیوان آب به دست بهم نزدیک شد:
-بیا بخور بهت آرامش میده.
تنها چیزی که الان میتونست من رو آروم کنه آغوش مادرم بود, وای احساسات لعنتی نباید بیدار بشید!
کمی بعد سریتا اومد، رو به ویلیام گفت:
-دفعه بعدی اگر خواستی خبر کشی من رو بکنی یکم نامحسوستر ویلی، اینجوری که همه میفهمن تو داری چیکار میکنی!
سپس بلند خندید، ویلیام لبخند کمرنگی زد اما جوابش رو نداد شاید او هم مثل من با خودش گفته"جواب ابلهان خاموشیست" !
در ون رو برام باز کرد:
-بفرمایید مادمازل!
بالا رفتم و رو به ویلی گفتم:
-همه چیز رو به تو میسپارم تنها کسی هستی که میشه بهش اعتماد کرد!
سرش رو با آرامش تکون داد:
-مطمئن باش که مواظبم!
در ون که بسته شد سریتا حرکت کرد، ویلا توی مرکز شهر قرار داشت و این واقعا کارمون رو سخت میکرد!
کوله پشتی روی صندلی نظرم رو به خودش جلب کرد، به تمسخر گفتم:
-میری اردو که با خودت خوراکی برداشتی؟!
پوزخندش حرصم داد:
-بایدم برای دختر بچههایی مثل تو این چیزها مثل اردو رفتن به نظر بیاد اما توی اون کوله لوازمی هست که ممکنه بهشون احتیاج بشه که خب هنوز مونده تا یاد بگیری چی درسته چی غلط!
با عصبانیت چشمهام رو بستم.
"آروم باش دل آسا نذار باعث بشه روت تاثیر بذاره نفس عمیق بکش."!
با رسیدن به محل مورد نظر نگاهم رو به ساعتم دوختم!
دوازده شب بود و مسلما توی اون ساعت زیاد رفت و آمد نبود اما باز هم به طور کلی خلوت نبود.
سریتا با دقت همهجا رو از نظر گذروند و توسط بی سیمی که پدر بهش داده بود وضعیت رو بهش گزارش داد و رو بهم گفت:
-آمادهای؟!
نگاهم رو به آدمهای اطراف خونه دوختم:
-اما اینجا شلوغه باید صبر کنیم!
اخم کرد:
-نمیشه بیشتر از این معطل کنیم ممکنه تو یک لحظه یه اتفاق بیفته و همه چیز قاطی بشه باید از
فرصتمون استفاده کنیم.
پیاده شد، به ناچار اسلحه پشت کمرم رو لمس کردم و وقتی از بودنش مطمئن شدم از ون بیرون پریدم.
-هیس، آرومتر!
با اخم مشتم رو به بازوش کوبیدم:
-تو نمیتونی به من دستور بدی!
جوابم رو نداد، درهای ماشین رو قفل نکرد و جلوتر از من راه افتاد، پشت سرش میرفتم تا نزدیک ویلا و پشت یه دیوار ایستادیم.
با شنیدن صدای اساماس موبایلم سریع بیرونش آوردم که غرید:
-نمیشه به دوست پسرهات بگی الان دست از سرت بردارن تا لو ندادیمون؟!
-گفتم که من از تو دستور نمیگیرم!
اساماس رو باز کردم، ویلیام بود که نوشته بود:
-راس ساعت دوازده و نیم بادیگاردهای جلوی در میرن برای استراحت و فقط سه نفر توی ویلا نگهبانی میدن مادمازل!
با لبخند زمزمه کردم:
-ممنونم ویلی!
با کنجکاوی نگاهم کرد:
-چی میگه؟ کیه؟!
-ساعت دوازده و نیم نگهبانهای جلو در میرن و فقط سه نفر تو ویلا کشیک میدن!
-عالی شد.
نگاهی به ساعت مچیام انداختم، فقط پنج دقیقه مونده بود، نشستیم و منتظر موندیم.
یکم بعد سرو کله اونی که پدر باهاش دشمن شده بود پیدا شد و نگهبانها رو فرستاد که برن و بعد از اون خودش رفت داخل و در بسته شد.
-الان وقتشه!
سریتا نفس عمیقی کشید و اسلحهاش رو پشت کمرش گذاشت و رو بهم گفت:
-دنبالم بیا!
به قسمت تاریک ویلا رفتیم که پر بود از درختهای متعدد.
نگاهی به دیوار انداختم:
-چطوری میخوای بری بالا؟!
چند لحظه فکر کرد و بعد بهم خیره شد:
-من نمیرم تو میری!
-چی؟!
تکیه داد به دیوار و دستهاش رو قلاب کرد:
-زود باش ازم برو بالا!
-من اینکار رو نمیکنم اصلا!
-چرا؟ میترسی؟!
-خودتم میدونی که چقدر قوی هستم ولی نمیرم اون بالا!
-نکنه خجالت میکشی؟!
نگاهمون توی هم گره خورد، نفس عمیقی کشیدم که آروم گفت:
-بیا برو بالا دل آسا، تو تحمل حجم بدن من رو نداری که بخوام قلاب بگیری و برم بالا پس معطل نکن و بیا!
-تو چطور میای پس؟
-پشت همین باغ، انتهای درختها یه در هست که مخصوص سرایدار ویلاس، اون رو پیدا کن و بازش
کن تا بتونم بیام داخل!
به ناچار جلو رفتم که خم شد:
-پاهات رو بذار روی دستم!
کفشهام رو در آوردم و بسم الله زیر لبی گفتم و بعد از اون دستهام رو گذاشتم رو شونههای مردونهاش و خودم رو کشیدم بالا.
پاهام روی دستهاش بود و مشخص بود محکم نگهم داشته تا یهو نیفتم.
نگاه اجمالی به باغ انداختم و وقتی دیدم کسی نیست پریدم روی دیوار.
-دل آسا مواظب باش عجله نکن خب؟!
نگاهم رو بهش دوختم:
-کفشهام یادت نره!
سرش رو تکون داد و من به کمک یه درخت رفتم از دیوار پایین. در رو به سختی توی اون تاریکی پیدا کردم و با باز کردنش دوید داخل و آروم بستش و کفشم رو جلوی پام گذاشت، پوشیدمش.
زمزمه کردم:
-باورم نمیشه اومدم آدم رُبایی کنم اونم با تو!
-منم هیچوقت فکر نمیکردم به این زرنگی باشی!
لذتی خاص احساس غرورم رو قلقلک داد، با خودخواهی گفتم:
-ما اینیم دیگه، شما دست کم گرفتی!
صادقانه زل زد تو چشمهام:
-از این به بعد نمیگیرم!
-عالیه.
جلو افتاد و منم پشت سرش، با شنیدن صدای پایی سریع خودش رو کشید پشت دیوار و من رو هم کشوند سمت خودش که پرت شدم تو آغوشش و سرم رفت تو گودی گردنش!
بوی عطرش و بوی تنش، شامهام رو نوازش داد.
دستهام دور کمرش بود و او محکم به خودش میفشردم و زمزمه میکرد:
-صدات در نیاد حتی صدای نفس کشیدنت!
نفسهای من اما، حبس شده بود توی گردنش و صداشون هم خفه شده بود، یکم بعد که صدای پا
دور شد آروم از خودش جدام کرد.
چشمهامون باز هم توی هم گره خورد، نفس عمیقی کشید:
-ادامه میدیم!
باز هم به راه افتادیم که با دیدن یکی از نگهبانها سریع تو یک چشم بههم زدن از پشت با اسلحه به
سرش زدم و بیهوشش کردم.
سریتا متوجهام شد و به سمتمون اومد، نگهبان سُر خورد و روی زمین افتاد و من نفس راحتی کشیدم: