انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

-حداقل سه ساعتی رو بی‌هوشه!
-می‌مونه دو نفر دیگه!
به در ورودی نزدیک شدیم.
اون دونفر اون اطراف بودن، یه لحظه نقشه‌ای توی ذهنم رد شد و رو به سریتا گفتم:
-من حواسشون رو پرت می‌کنم تو بهشون حمله کن فهمیدی؟!
-نه دل آسا خطرناکه نرو...!
منتظر ادامه حرفش نشدم، به سمت هر دو نگهبان رفتم، اونی رو که داشت چرت می‌زد رو ولش کردم و رفتم سمت اون یکی که با دیدنم اسلحه‌اش رو به سمتم گرفت و من پا به فرار گذاشتم و اونم به دنبالم!
کشیدمش به یه جای خلوت و بعد از اون ایستادم.
جلو اومد و غرید:
-اگر فرار کنی می‌کشمت!
فرار نکردم، دست‌هام رو بردم بالا که خیالش راحت بشه قصد ندارم از اسلحه استفاده کنم.
با این حرکتم، کامل جلو اومد که تو یه حرکت پریدم بالا و ساق پام رو کوبیدم تو سرش که پرت شد اونور و اسلحه‌اشم افتاد کنار پام!
خم شدم برش داشتم و با دسته‌اش کوبیدم تو سرش که اونم مثل اولی افتاد و بی‌هوش شد.
اسلحه‌اش رو پشت کمرم گذاشتم و با خنده گفتم:
-اینم غنیمت جنگی امشب!
جلوی ورودی که رسیدم متوجه شدم خبری از اون نگهبانی که داشت چرت می‌زد نیست پس لابد سریتا کارش رو ساخته بوده!
آروم وارد ویلا شدم.
فقط نورهای آباژور، اطراف رو روشن می‌کردن، از پله‌های دوبلکس بالا رفتم.
سالنی دراز با اتاق‌های پی در پی!
حالا کدوم اتاق بچه‌اش بود؟!
آروم قدم بر می‌داشتم که صدای باز شدن در اتاقی لرزه بر اندامم انداخت!
حالا کجا باید می‌رفتم؟
نگاهم رو به اطراف چرخوندم و تو لحظه آخر خودم رو پرت کردم پشت پرده‌های جلوی پنجره‌های قدی سالن.
یواشکی سرم رو بیرون بردم و متوجه شدم که پرستار بچه‌اس، از اتاق بچه بیرون اومد و به اتاق کناریش رفت.
مسلما بچه رو خواب کرده و حالا خودش رفته تا بخوابه!
تند به سمت اون اتاق رفتم و دعا کردم که در قفل نباشه.
دستگیره رو آروم کشیدم پایین و...!
در باز شد!
لبخند عمیقی زدم و رفتم داخل.
تخت کوچولویی اون‌جا بود، سرویس اتاق آبی ملایم بود و نور کمرنگی از بالای تخت چهره‌ی مظلوم بچه رو نمایان می‌کرد!
آهی کشیدم، این طفلکی چه گناهی داشت.
جلو رفتم، حالا باید چطوری می‌بردمش؟!
اگر می‌انداختم رو کولم که خب بیدار می‌شد و داد و بی‌داد می‌کرد پس باید چی‌کار می‌کردم؟!
همون‌جوری ایستاده بودم و فکر می‌کردم که کسی در دهنم رو گرفت و من تقریبا قبض روح شدم!
-هیس نترس منم سریتا!
خیالم راحت شد، آروم دستش رو برداشت و من نفس حبس شده‌ام رو فوت کردم بیرون.
نگاهی به بچه انداخت، دستمالی رو از جیبش در آورد و گرفت جلو دهنش و لحظاتی بعد بچه در بی‌هوشی کامل فرو رفت.
نگاهم کرد:
-تو کجا رفتی؟ نگران شدم!
با پوزخند گفتم:
 
آخرین ویرایش:
-تو نگران شدنم بلدی؟!
بچه رو روی شونه‌هاش انداخت و اخم کرد:
-الان وقت ندارم باهات کل‌کل کنم مادمازل!
با هم از ویلا خارج شدیم، به سختی تا ون رو دویدیم که البته من سختم نبود او باید بچه رو می‌آورد و نفس‌هاش به شماره افتاده بود!
در رو زود باز کردم و او بچه رو روی صندلی قدی خوابوند و رو بهم گفت:
-سریع سوار شو.
نشستم و او حرکت کرد، گفتم:
-تو کجا رفته بودی وقتی من رفتم دنبال اون نگهبان؟!
-نگهبان جلوی ورودی رو بیهوش کردم و انداختمش ته باغ و بعد از اون رفتم سراغ مادر و پدر بچه، باید بی‌هوششون می‌کردم چون ممکن بود هر لحظه برای سر زدن به بچه بیان، همش حواسم به تو بود ولی نمی‌تونستم بیام دنبالت، پدره بیدار بود و مشغول مطالعه که با همون دستمال‌هایی که دیدی هردوشون رو بی‌هوش کردم و بعدش اومدم سراغ بچه که دیدم تو زودتر از من اون‌جایی!
-پرستار بچه رو هم بی‌هوش کردی؟!
-نه اون بیچاره انقدر از صبح تا شب ازش کار می‌کشن که خودش از خستگی بی‌هوش می‌شه دیگه نیازی به بی‌هوش کردنش نیست!
-حالا چی می‌شه؟ این بچه رو کجا می‌بری؟!
-همون ویلایی که با هم رفتیم، فعلا اون‌جا می‌مونه تا موقعی که احساس خطر نکنیم تا ببینیم تصمیم پدرت چیه.
سری تکون دادم و در سکوت چشم به جاده دوختم.
×××
بین راه ایستاد و از یک مغازه یه مقدار خوراکی خرید.
وای که تو این وضعیت هم دست از شکم‌پرستی بر نمی‌داره!
کلافه منتظرش بودم و هر لحظه نگران بودم مبادا داروی بی‌هوشی بی اثر بشه و بچه بیدار بشه.
وقتی نشست با لحن نه چندان دوستانه‌ای گفتم:
-اگر دو دقیقه غذا نخوری می‌میری؟ الان وقت این‌کارهاست؟!
بدون توجه بهم ماشین رو به حرکت در آورد و آبمیوه‌ای رو باز کرد، به دستم داد و به طعنه گفت:
-بخور شاید باعث بشه کم‌تر نق بزنی!
-واقعا که عجب آدم بی‌خیال و خونسردی هستی، نمی‌فهمم پدر از چی تو خوشش اومده!
آبمیوه رو با حرص خوردم که خندید:
-اتفاقا پدرت از همین خونسردی من خوشش اومده می‌دونی چرا؟ چون من در کمال آرامش کارهایی که بهم محول می‌کنه رو انجام می‌دم اما تو به خاطر دستپاچه بودنت ضرر می‌کنی، چون اگر عجله کنی همیشه یه اشتباهی می‌کنی و یه ردی از خودت باقی می‌ذاری، حالا فهمیدی چرا پدرت من رو بیش از تو موفق و کاردان می‌دونه مادمازل؟!
قوطی آبمیوه رو پرت کردم طرفش که یه مقدارش ریخت رو لباسش!
با اخم قوطی رو پرت کرد بیرون:
-وحشی!
لبخند محوی زدم و روم رو به سمت شیشه چرخوندم.
تا رسیدن به ویلا هیچ‌کدوم سکوت رو نشکستیم.
پیاده که شدیم زود کلیدها رو پرت کرد سمتم:
-الان بغلش می‌کنم تا بیارمش، سریع در رو باز کن.
با این حرف نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت ورودی رفتم، بعد از انجام کارها بچه رو روی تخت یک نفره کنار سالن خوابوند و خودش روی کاناپه افتاد:
-وای خدا امشب خیلی آدرنالین خونم رفته بالا از بس که مدام در هیجان بودم!
روبروش روی میز نشستم:
-چرا بچه به هوش نمیاد؟ به نظرت بی‌هوشیش یه کم غیرطبیعی نشده؟!
 
آخرین ویرایش:
با ترس بلند شدم:
-نکنه مرده باشه!
بی‌خیال پا روی پا انداخت:
-یدونه آبمیوه خوردی اونم داری با این افکار پلیدت نابود می‌کنی و از بین می‌بری خواصش رو، یکم روی تسلط به اعصابت کار کن خیلی لنگ می‌زنی!
جلو رفتم و با پام لگدی به ساق پاش کوبیدم که خم شد و از درد پاش رو گرفت:
-وحشی چرا حمله می‌کنی؟ لعنت بهت با این کفش‌های مضخرفت!
روی مبل لم دادم و بی تفاوت چشم‌هام رو بستم.
چند دقیقه که گذشت صدای ناله‌اش قطع شد ولی چشم‌هام رو باز نکردم تا ببینم چه وضعیتی داره چون خسته بودم و چشم‌هام از زور خواب باز نمی‌شدن.
نیم ساعتی توی اون حالت موندم که دیدم اون اصلا چیزی به روی خودش نمیاره واسه همینم یه آن راست نشستم و چشم‌هام رو باز کردم.
ولی با چیزی که دیدم یک لحظه حسی خاص از قلبم رد شد!
دستش رو زیر چونه‌اش حائل کرده بود، کمی به جلو خم شده بود و زل زده بود به صورت من ولی چرا؟!
یعنی تموم این نیم ساعت رو به من خیره شده بوده؟
آخه دلیلی نداره به منی نگاه کنه که یه غریبه‌ام، یه دختری که برای پدرش کار می‌کنه انگار که من دختر ارباب باشم و او کارگری ساده!
وقتی دید غافلگیرش کردم به خودش مسلط شد و آروم ژستش رو تغییر داد که با پوزخند گفتم:
-دید زدنم تموم شد؟!
-آخه تو چی داری که من بخوام دیدت بزنم؟ من عادت دارم به یه جا خیره بشم و برم تو فکر، اغلب
اوقاتم به جلوم خیره می‌شم خب توام روی مبل جلوم بودی!
-تو که راست می‌گی!
شونه‌هاش رو بالا انداخت:
-مهم نیست چی فکر می‌کنی حقیقت همونی بود که شنیدی!
-مثلا چه فکری بکنم؟
-خب می‌گم یعنی یهویی خدایی نکرده دلت رو صابون نزنی که من خاطرخواهت شده باشم و از این حرف‌ها چون دل شکسته می‌شی.
بلند زد زیر خنده، متوجه بودم که شوخی می‌کنه و می‌خواد فقط حرصم رو در بیاره برای همینم سعی کردم مثل خودش خونسرد باشم و این‌جوری بهتر بسوزونمش!
-خب تو داری از رویاهات حرف می‌زنی، می‌دونم.
با به هوش اومدن بچه بحث ما هم متوقف شد!
صدای ناله‌هایی که از جانب بچه به گوش می‌رسید
باعث شد من و سریتا همزمان بلند بشیم و به سمتش بریم.
نگاهم رو به چهره معصومش دوختم که سریتا گفت:
-چرا این‌جوری زل زدی بهش؟ بهت نمیاد دل‌رحم باشی!
-بچه‌ها از دنیای پر از نیرنگ آدم بزرگ‌ها خیلی فاصله دارن و اهل ریا و کلک نیستن برای همین
هم تنها موجوداتی هستن که من دلم نمیاد آزار ببینن!
به آشپزخونه رفتم، از یخچال یه شیرموز بیرون کشیدم و به بالای سرش برگشتم که متوجه شدم
سریتا نیست، آروم بلندش کردم که البته هنوز بر اثر اون داروی لعنتی گیج و منگ بود.
آروم نی رو داخل پاکت شیرموز فرو کردم و گرفتم جلوی دهنش:
-این رو از دست من بخور حالت رو کمی خوب می‌کنه!
-من کجا هستم؟!
نفس عمیقی کشیدم:
-ببین تو این‌جایی تا ما بتونیم پدرت رو کمی بترسونیم، یه جورایی تو پیش ما گروگانی اما نگران نباش اگر قول بدی که پسر خوبی باشی منم بهت قول می‌دم که نذارم آزاری ببینی!
با بغض گفت:
 
آخرین ویرایش:
-خواهش می‌کنم من رو ول کنید من که گناهی ندارم!
-ما هم که با تو کاری نداریم بهت که گفتم، پس حالا مثل پسر خوب این شیرموز رو بخور و حرف گوش کن باش!
توی سکوت نگاهش رو به چشم‌هام دوخت، انگار تردید داشت که آبمیوه رو از دستم بگیره یا نه!
با ورود سریتا آبمیوه رو جلوش روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم:
-کجا رفته بودی؟
-باید بریم پدرت زنگ زده بود!
-اما پس بچه چی؟!
-ما که نمی‌تونیم این‌جا تا ابد پیشش بمونیم، باید بریم عمارت این دو نفر می‌تونن ازش نگه‌داری کنن!
در همین موقع در باز شد و دو قلچماق که مشخص بود از آدم‌های پدر هستن وارد شدن، اخم کردم:
-نمی‌شه، باید براش یدونه پرستار هم بیارید که زن باشه چون بهتر زبون بچه‌ها رو می‌فهمن!
پوفی کشید:
-باشه دل آسا حالا بیا بریم دستور می‌دم ویلیام انجامش بده!
به سمت بچه رفتم که مشغول خوردن شیرموزش بود:
-من دارم می‌رم خیلی زود یه خاله مهربون میاد و ازت نگه‌داری می‌کنه اما توام قول بده که آروم باشی!
-نمی‌شه تو بمونی؟
-نه من کار دارم اما بازم میام بهت سر می‌زنم!
تند از ویلا خارج شدم، نیاز مبهمی به مشروب داشتم و کلافه بودم.
سریتا بیرون اومد و رو به اون دو بادیگارد گفت:
-چشم از این در، بر ندارید و تا اومدن پرستار هر چیزی که لازم داشت براش فراهم کنید اگر هم مشکلی پیش اومد سریع با من تماس بگیرید!
-بله قربان.
در ماشین رو برام باز کرد:
-بشین.
نگاه پر از خشمم رو بهش دوختم که چشم‌هاش رو بست:
-تا خودم بغلت نکردم بندازمت تو ماشین، سوار شو دل آسا!
نشستم و روم رو به سمت شیشه گرفتم، سوار شد و با سرعت حرکت کرد:
-دل آسا من این وسط مقصر نیستم خودت هم می‌دونی پس بهتره برای من قیافه نگیری!
حق با او بود، پدر تصمیم می‌گرفت که چی‌کار کنه و ماها فقط می‌تونستیم بگیم "چشم "!
نفس عمیقی کشیدم و تا رسیدن به عمارت دیگه هیچ‌کدوم صحبت نکردیم.
با رسیدن به عمارت، ویلیام تند جلو اومد و خطاب بهم گفت:
-مادمازل باید هرچه زودتر برید داخل، چون پدر بچه متوجه نبودنش شده و در اولین مرحله فهمیده کار پدرته پس عجله کن چون دارن میان این‌جا و ممکنه بهت آسیب بزنن!
سری تکون دادم و رو به سریتا گفتم:
-داخل نمیای؟
ویلیام پیش دستی کرد:
-کیان خان گفتن هردوتون رو ببرم پیشش!
سریتا لب‌هاش رو گاز گرفت و اخم عمیقی روی صورتش نشست، ویلیام در رو باز کرد و ما داخل شدیم.
با ورود به اتاق پدر، مامان رو در کنارش دیدم که از چهره‌اش مشخص بود خوشحاله و این باعث تعجب من شد.
سلام کردیم، پدر نگاهی به دوتامون انداخت و با سرحالی از جاش بلند شد:
-شما دو نفر معرکه هستید، وقتی با هم باشید مثل آتیش همه جا رو ویرون می‌کنید و این برای من بسیار عالیه!
 
بازوهای سریتا رو بین دست‌هاش گرفت، انقدر از کارمون راضی بود که چشم‌هاش می‌درخشید!
-کارتون عالی بود بچه ها!
سریتا به سختی لبخند زد:
-خیلی ممنون، وظیفه بود کیان خان!
هنوز پدر کلامی نگفته بود که صداهای وحشتناکی به گوش‌مون رسید، یکی بلند بلند فریاد می‌زد و اسم پدر رو می‌گفت و چند مدت یک‌بار هم صدای شلیک اسلحه می‌اومد ولی باز قطع می‌شد!
در همین موقع ویلیام سراسیمه وارد شد:
-کیان خان پدر بچه اومده، فوق العاده هم عصبیه، دستور چیه؟!
پدر خونسرد به جای قبلیش برگشت و رو به مامان گفت:
-می‌تونی بری.
بعد از رفتن مامان، پدر رو به ویلیام گفت:
-فقط خودش رو بفرستید داخل اونم با نگهبان و بدون هیچ‌گونه سلاح سرد!
ویلیام تعظیمی کرد و فورا رفت.
واقعا حالی که پدر بچه داشت، قابل ترحم بود!
پوفی کشیدم که پدر به مبل‌های یک نفره اشاره کرد:
-بشینید!
دو طرفش نشستیم، در همین موقع موبایلم زنگ خورد، هارپر بود و الان نمی‌تونستم اصلا جوابش رو بدم.
مرد به همراه ویلیام داخل اتاق شد، هارپر وحشیانه زنگ می‌زد حتی نمی‌گذاشت که یک دقیقه بین تماس‌هاش وقفه بیفته و این واقعا تعجب آور بود چون هارپر همیشه یک‌بار زنگ می‌زد اونم فقط اجازه می‌داد سه تا بوق بخوره اگر جواب نمی‌دادم سریعا قطع می‌کرد و حالا چه اتفاقی افتاده!
ویلیام مرد رو هول داد و او پرت شد جلوی پای پدر، پدر در حالی‌که مشروبش رو می‌خورد نگاهی به چهره خسته و ناراحت مرد انداخت:
-بهت گفته بودم که خیلی زود همدیگه رو می‌بینیم ماسون، نگفته بودم؟!
ماسون از جا بلند شد:
-کیان بهت هشدار داده بودم اطراف زندگیم نپلکی و به افرادی که برام عزیزن کاری نداشته باشی، اما تو درست دستت رو گذاشتی روی نقطه ضعف من و منم ساکت نمی‌شینم!
-مثلا می‌خوای چی‌کار کنی؟ در حال حاضر تویی که کارت دست من گیره نباید با من سر ناسازگاری بر می‌داشتی حالا که باهام کج افتادی منم تلافیش رو سرت در میارم!
-ازم چی می‌خوای؟
پدر خندید:
-ساده‌اس، این‌که مثل گذشته با هم کار کنیم و تو در مقابل چیزهایی که من ازت می‌خوام کاملا سکوت کنی و انجامشون بدی!
-بیش از این نمی‌تونم کارهای کثیف تو رو تمیزشون کنم و زیر سبیلی رد کنم، دارم با این کارها رسما گور خودم رو می‌کنم چرا درک نمی‌کنی موقعیتم داره به خطر می‌افته؟!
گوشی باز هم توی دستم ویبره رفت، سریتا گه‌گاه زیرچشمی نگاهم می‌کرد و انگار متوجه شده بود
که بیش از این نمی‌تونم این جلسه احمقانه که به من ربطی نداشت رو تحمل کنم اما مگه می‌تونستم
این‌ها رو به پدر بگم؟!
-بس کن ماسون، این حرف‌ها رو برو به کسی بگو که تو رو نشناستت اما من خوب می‌دونم که پشتت عجیب گرمه و کسی نمی‌تونه موقعیت تو رو به خطر بندازه پس یا قبول می‌کنی باز هم برای من کار کنی و یا...!
ماسون وحشت‌زده فریاد زد:
-یا چی؟!
 
پدر اما خونسرد نگاهش کرد:
-پسرت می‌میره!
هین بلندی کشیدم و دست‌هام رو جلوی دهنم گذاشتم، نمی‌دونستم این یک تهدیده فقط برای
ترسوندن ماسون یا این‌که پدر واقعا قصد داره این کار رو بکنه!
سریتا نامحسوس از جا بلند شد و به سمت پارچ آب و لیوان کنارش رفت تا آب بخوره ولی من هنوز هم هنگ به پدر و ماسون خیره شده بودم!
صدای شکستن چیزی سکوت سهمگین سالن رو شکست، لیوان آب از دست سریتا افتاده بود!
شکسته‌هاش هرجا پخش شده بودن و از انگشت سریتا هم خون می‌اومد، پدر با اخم رو به سریتا گفت:
-چی شد سریتا؟!
سریتا در حالی‌که انگشتش رو می‌فشرد لبخند زد:
-چیزی نیست می‌شه از یکی خدمتکارها بخواهید کمکم کنه؟
پدر نگاهش رو به من دوخت:
-پاشو کمکش کن.
به سختی تونستم به خودم مسلط بشم، از جا بلند شدم و به سمت سریتا رفتم، پدر مشغول ادامه مکالمه‌اش با ماسون بیچاره شد ولی من دیگه حتی یک کلمه از حرف‌هاشون رو نمی‌شنیدم واقعا برام سخت بود شنیدن کشتن یک بچه بی گناه!
من بیش از حد روی بچه‌ها حساس بودم و این واسم سخت بود که تحمل کنم هر چقدرم خودم رو به بی‌تفاوتی زده باشم نمی‌تونستم از کنار این مورد به راحتی بگذرم.
کنارش ایستادم، ولی واقعا توی اون لحظه نمی‌دونستم چی‌کار باید بکنم، صدای پدر به دادم رسید:
-ببرش تو اتاق و زخمش رو پانسمان کن اگرم احتیاج به بیمارستان و دکتر رفتن داره زنگ بزن به دکتر مخصوصِ خودت تا بیاد و زخمش رو بخیه بزنه!
سپس بلند صدا زد:
-امیلی به دو تا از خدمه‌ها بگو بیان این‌جا رو تمیز کنن.
سریتا بازوم رو گرفت و با هم از اون اتاق بیرون اومدیم، به اتاق من رفتیم اما من هنوز هم مسخ بودم.
روی تختم نشستم و سریتا جعبه کمک‌های اولیه رو آورد و جلوم گذاشت، امیلی رو صدا زد و در خواست آبمیوه کرد.
با اومدن امیلی و آوردن آبمیوه او رو فرستاد بره و جلوم نشست:
-این رو بخور تا به خودت مسلط بشی!
لیوان رو که گرفتم به وضوح توی دستم می‌لرزید ولی به هر نحوی بود خوردم و خیلی زود حالم بهتر شد!
جعبه رو باز کردم و زخمش رو ضد عفونی و پانسمان کردم:
-نیازی به بخیه نداره کاملا سطحیه و خیلی زود خوب می‌شه.
-خب معلومه که سطحیه چون عمدا این‌کار رو کردم!
با تعجب نگاهم رو به چشم‌هاش دوختم:
-منظورت چیه؟!
-متوجه شدم که می‌خوای از دست اون جلسه عذاب آور خلاص بشی و البته از پدرتم می‌ترسی برای همینم این‌کار رو کردم تا آزادت کنم البته خودم اون جلسه رو به خاطر تو از دست دادم!
نگاهم به چشم‌هاش بود، برای من اون کار رو انجام داده بود یعنی؟!
اولین بار بود کسی برای من کاری رو انجام می‌داد!
سرم رو به زیر انداختم و بحث رو عوض کردم:
-به نظرت سرنوشت اون بچه چی می‌شه؟!
-شنیدی که پدرت چی گفت؟
-یعنی واقعا می‌خواد اون بی گناه رو بکشه؟
لب‌هاش رو جمع کرد:
-بعضی وقت ها شک می‌کنم که دختر این پدر باشی!
 
متوجه نشدم چی می‌گه برای همین چشم‌هام رو تنگ کردم:
-چی؟!
از جا بلند شد:
-هیچ.
در اتاق رو باز کرد و حین بیرون رفتن گفت:
-من دارم می‌رم، فکر کنم تا چند مدت همدیگه رو نبینیم چون کارمون با هم فعلا تموم شده، روز خوش همکار!
با رفتنش و بسته شدن در صداش توی سرم اکو شد، چشم‌هام رو بستم و سرم رو بین دست‌هام گرفتم!
×××
وارد استودیو شدم، دیروز تماس‌های هارپر رو بی جواب گذاشته بودم، چون واقعا حالم مساعد نبود و
از خود بی‌خود شده بودم.
می‌تونستم در برابر آدم‌های بزرگ بی تفاوتی پیشه کنم ولی اون بچه بی‌گناه بود و کشته شدنش احساساتم رو تحریک می‌کرد و اجازه نمی‌داد که خودم رو بزنم به بی‌خیالی!
استودیو خالی از آدم بود، نه خبری از آتان بود و نه هارپر!
روی مبل نشستم و کفش‌هام رو بیرون آوردم، گوشیم رو برداشتم و برای هارپر اس‌ام‌اس فرستادم:
"من استودیو هستم... بیا"!
از دیروز دیگه سریتا رو ندیده بودم، حتی دیگه برای دیدن بچه هم نرفته بودم چون نمی‌خواستم نگاهم به چشم‌هاش بیفته!
یک ربع گذشت، می‌خواستم پاشم و برم که صدای باز شدن در استودیو خبر از اومدن هارپر داد.
از جا بلند شدم، هارپر وارد سالن شد و با دیدن من با خشمی که قابل مهار شدن نبود جلو اومد:
-برای چی از دیروز به زنگ‌هام جواب نمی‌دی؟ هــــان؟
اولین بار بود که هارپر به خودش اجازه می‌داد روی سر من فریاد بکشه، پس مشخصه موضوعی که عصبانیش کرده بود خیلی براش مهمه!
-من وسط جلسه بودم با پدر، نمی‌تونستم جواب بدم.
رسید جلوم، صورتش خیس از قطرات عرق بود و هیچ کنترلی روی بدنش نداشت چون مدام رعشه
می‌گرفت!
آروم بازوش رو گرفتم و روی کاناپه کمکش کردم تا دراز بکشه، به آشپزخونه رفتم و آب قند درست کردم تا اگر فشارش افتاده بهش کمک کنه تا به خودش مسلط بشه، کنارش نشستم و آب قند رو کاملا بهش خوروندم.
هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدیم، ده دقیقه که گذشت کمی آروم شده بود خواست بشینه که بلندش کردم و خودم نشستم روبه‌روش:
-حالا چی‌کارم داشتی که این‌همه عصبی شدی؟!
پوزخندی زد، اخم‌هام درهم شد:
-ببین هارپر بهتره بدونی که جلوت کی نشسته پس از طفره رفتن و پوزخند تحویل من دادن دست بردار و برو سر اصل مطلب!
صورتش رو بین دست‌هاش گرفت:
-چرا دل آسا؟ چرا از من پنهون کردی؟ مگه قول ندادیم که هیچ رازی بین‌مون نباشه هر کی ندونه من خوب می‌دونم که تو کی هستی و چه فکرهایی تو سرته چون خودت باهام درد دل کردی یادت رفته؟ پس چرا بهم نگفتی که...!
مکث کرد، سرم رو بلند کردم و آب دهنم رو به سختی قورت دادم، هارپر چی رو فهمیده بود؟!
از جا بلند شد، باز هم عصبی شده بود و باز هم رعشه‌های بدنش!
-حرفت رو زودتر تموم کن، هم من و هم خودت رو خلاص کن!
-چرا بهم نگفتی که سریتا خلافکاره هـــــان؟!
 
لرزه‌ای خفیف به تنم نشست، من فقط نمی‌خواستم که هارپر رو ناراحت کنم!
سرم رو به زیر انداختم که جلوی پام ایستاد:
-جواب بده دل آسا بگو که نمی‌دونستی، نذار به این باور برسم که نباید به تو اعتماد می‌کردم!
تند بلند شدم:
-نه این‌جوری نیست که تو فکر می‌کنی، من نمی‌خواستم دلت بشکنه هارپر بخدا قصدم فقط همین بود!
اشک‌هاش پشت سر هم روی گونه‌هاش ریختن، چشم‌هام رو بستم:
-می‌دونستم که آخرش یه روز این حقیقت رو می‌فهمی اما دلم نمی‌خواست این رو از زبون من بشنوی و ازم متنفر بشی، باور کن نمی‌خواستم عذاب کشیدنت رو ببینم وگرنه قصدی جز این نداشتم.
-ولی الان داری خورد شدنم رو می‌بینی!
-من دوستتم مگه خودت نگفتی مثل خواهر بهم علاقه داری؟ پس از من خجالت نکش و هر چقدر
دوست داری گریه کن و خودت رو تخلیه کن!
-باور نمی‌کنم که از ناحیه عشقم ضربه خوردم واقعا تعجب می‌کنم چطوری نشناختمش!
سکوت کردم، ادامه داد:
-دل آسا برای چی باهاش کار می‌کنی ؟!
خدای من... هارپر تموم این‌ها رو از کجا خبر داشت؟
-مجبورم، وقتی برای اولین بار توی عمارت پدر دیدمش اون‌قدر تعجب کردم که نمی‌تونی تصور کنی اما بعد از اون وقتی فهمیدم ماهیت اصلیش چیه ازش متنفر شدم و برای تو غصه خوردم که اولین تجربه‌ات با عشق و دوست داشتن به بن بست ختم شده بدون این‌که سرانجامی داشته باشه
ولی هر چقدر که سعی کردم بیام و بهت بگم با چه کثافتی در ارتباطی نتونستم، نخواستم این خبر بد
رو من بهت بدم!
روی مبل افتاد و صدای جیغ‌هاش سکوت سهمگین سالن رو شکست، هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم که هارپر یک روز برای یه پسر گریه کنه و حالا می‌دیدم که نه تنها گریه می‌کنه بلکه روانی شده انگار!
توی اون لحظه مستأصل شده بودم، واقعا نمی‌دونستم چی‌کار کنم، یه آن به یاد ویلی افتادم و تند موبایلم رو بیرون آوردم و شماره‌اش رو گرفتم:
-الو ویلیام!
-چی شده مادمازل؟ اتفاقی افتاده؟!
-دکتر خانوادگی‌مون رو خبر کن و بیارش استودیو حال هارپر اصلا خوب نیست بجنب!
گوشی رو قطع کردم، هارپر از بس جیغ کشیده بود روی مبل تقریبا از حال رفته بود، با دلهره مدام طول سالن رو راه می‌رفتم و به سریتا لعنت می‌فرستادم.
چند دقیقه بعد صدای جیغ لاستیک‌های ماشینی، بهم فهموند که به احتمال زیاد ویلیام رسیده و لبخند محوی روی صورتم نشست!
دکتر سراسیمه داخل شد، تعظیمی کرد و من سری تکون دادم، مشغول معاینه شد که ویلیام آبمیوه‌ای رو به سمتم گرفت:
-این رو بخور تا توام غش نکنی بمونی رو دستم!
سریع آبمیوه رو خوردم و کنار دکتر ایستادم، با کمک ویلیام به هارپر سرم وصل کردن و دکتر چندین دارو واسش نوشت و به ویلی داد تا بره و تهیه کنه!
موهام رو باز کردم و بهشون چنگ زدم، کلافه بودم و دلم می‌خواست بدونم که کی خبرها رو به هارپر رسونده.
-مادمازل؟!
با صدای دکتر نگاهم رو به چشم‌هاش دوختم:
-بله؟
-می‌خواهید معالجه‌تون کنم؟ شاید حالتون خوب نباشه!
 
-نه دکتر خوبم ممنون، حال هارپر چطوره؟!
کنارم روی مبل نشست:
-حمله‌ی عصبی بهش وارد شده و حال روحیش رو بهم ریخته، چند تا آمپول آرام‌بخش درون سرم ریختم تا آرومش کنه و قرص هم براش نوشتم که بهتره سر ساعت همه رو مصرف کنه تا دچار یک
حمله دیگه نشه و البته اگر بتونه مسافرت بره برای حالش خیلی خوبه جز این حرفی ندارم.
-متشکرم لطف کردین که اومدین!
-خواهش می‌کنم وظیفه‌اس مادمازل.
پس از بوسیدن دستم نگاه عمیقی بهم انداخت و رفت.
نگاهی به هارپر که توی خواب عمیقی فرو رفته بود انداختم و منتظر اومدن ویلیام شدم!
×××
شربت گیلاس رو یک‌بار دیگه مزه کردم تا مطمئن بشم که همه چیزش به اندازه‌اس!
خب مسلمه که من از این‌جور چیزها سر در نمی‌آوردم چون نه زیاد آشپزی بلد بودم و نه هیچ موقع برای خودم شربت درست کرده بودم همیشه فقط دستور داده بودم و امیلی برام فراهم کرده بود!
روبه‌روش روی مبل نشستم و لیوان رو به سمتش گرفتم:
-این رو بخور حالت رو بهتر می‌کنه!
پام رو روی اون پام انداختم که لیوان رو گرفت و جرعه‌ای ازش خورد:
-دل آسا برو عمارتتون، می‌دونم که فقط از روی احساس دوستی و خواهری این‌جا پیش من موندی
وگرنه تو کلی کار داری و از این‌که تو خونه حبست کنن بیزاری، این‌جوری احساس خفت می‌کنم تو رو خدا برو!
اخم کردم:
-ما که با هم تعارف نداشتیم هارپر، اگر من به عنوان دوستت توی سختی‌هات کمکت نکنم پس به چه درد می‌خورم آخه؟
-اما تو اهل خونه‌داری نیستی، پس نیاز نیست خودت رو عذاب بدی من می‌تونم پرستار بیارم تا ازم مواظبت کنه در ضمن اصلا حالمم خوبه و نیازی ندارم که کسی مواظبم باشه!
-نه شرایط روحیت خوب نیست و من فعلا چند روزی رو مهمونتم!
پوفی کشید:
-می‌دونم که محاله حریفت بشم تا خودت نخوای حرف، حرف خودته پس چه بهتر منم از تنهایی بیرون میام!
-خوبه حالا بهتر شد.
لیوان رو روی میز گذاشت:
-در مورد من چی فکر می‌کنی؟
-هیچ، چه فکری باید بکنم مگه؟!
-منظورم اینه که لابد فکر می‌کنی که عجب احمقی بودم که گول سریتا رو خوردم!
-نه، من اسمش رو می‌ذارم"بازیچه سرنوشت شدن"!
-با کلمات بازی می‌کنی تا من آروم بشم؟!
-تا کی قراره خودت رو سرزنش کنی هارپر؟ تو خیلی وقت داری و توی آمریکا هم این مسئله جا افتاده‌اس و چیز خیلی عجیبی نیست، روزی هزار تا دوست دختر دوست پسر هستن که از هم جدا
می‌شن، بین شما دو نفر که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده فقط این وسط تو دل بستی که اینم با مرور زمان حست کم‌رنگ و کم‌رنگ تر می‌شه خیالت راحت!
-خوش به حال تو که همیشه از احساساتت فراری هستی این‌جوری هیچ‌وقتم ضربه نمی‌خوری.
آهی کشید، روی کاناپه دراز کشیدم:
-به نظر من‌که تو داری سخت می‌گیری، اصلا اتفاقی نیفتاده توام بهتره فعلا به فکر خودت باشی که هر چه زودتر حالت خوب بشه منم چند روزی کار رو تعطیل می‌کنم و می‌مونم پیشت تا احساس نکنی بی کس و کاری!
-حسابی شرمنده‌ات می‌شم که.
-دیگه تکرار نشه‌ها.
 
خندید و من بهش لبخند محوی زدم.
کمی بعد هارپر خوابید، خودم رو به بالکن کوچولویی که توی اتاقش بود رسوندم و هوای تازه رو نفس کشیدم.
بعد از این‌که ویلیام برگشته بود و داروها رو آورده بود هنوز هارپر بی‌هوش بود، ویلیام بهم گفت که بهتره چند روزی رو توی خونه خودش پیشش باشم تا مبادا افکار و عذاب کشیدن‌هاش روش تاثیر بذاره و دست به خودکشی بزنه منم که می‌دونستم امکان این خطر هست، قبول کردم چون فعلا کاری هم توی عمارت نداشتم فقط باید از امور و از کارهایی که انجام می‌گرفت باخبر می‌شدم که اینم ویلیام بهم قول داد تمام اتفاقات رو بهم خبر بده و با این وجود من دیگه خیالم راحت می‌شد.
با کمک ویلیام هارپر رو منتقل کردیم به خونه و منم پیشش موندم و ویلیام رفت، از اون موقع مدام سعی داره من رو متقاعد کنه که حالش خوبه و نیازی به موندن من نیست اما من زیر بار نرفتم که برگردم عمارت چون خودمم الان اوضاعم مناسب نبود، نمی‌خواستم برم عمارت چون حالا مدام حرف از کشتن بچه و تهدید ماسون بود همون بهتر ازشون فاصله بگیرم هر کار خودشون خواستن بکنن!
این‌جور که از ویلیام بهم خبر رسیده بود ماسون داشت نرم می‌شد چون بالاخره پای جون تنها فرزندش در میون بود و پس باید کوتاه می‌اومد!
با شنیدن صدای زنگ آیفون تند خودم رو به سمتش کشوندم تا مانع بیدار شدن هارپر بشم.
با دیدن تصویر ویلیام در رو زدم و خودم رو به آشپزخونه هارپر رسوندم و دوتا لیوان شیرموز ریختم
و به بالکن بردم.
ویلیام اومد و روبه‌روی هم نشستیم:
-این‌جا بهت سخت نمی‌گذره دل آسا؟
-نه، فعلا برای آرامش روحیم این‌جا بهتر از هر جای دنیاست!
-می‌خوای ترتیبش رو بدم تا بری ایران؟ اونجا می‌تونی پیش آترون و اکیپش خوشحال باشی و آرامش از دست رفته‌ات رو کمی برگردونی!
-نه ویلی، تازه برگشتم نمی‌خوام تند تند به ایران برم ممکنه وابسته بشم و اون‌وقت دل کندن خیلی سخت‌تر از دل بستنه!
-باشه هر جور خودت می‌دونی.
شیرموز رو مزه کردم:
-چه خبر؟ توی عمارت چه اتفاقاتی می‌افته؟!
لیوان خالیش رو روی میز گذاشت:
-وای چقدر تشنه‌ام بود دستت درد نکنه تازه چون تو آورده بودی صد برابر بیشتر بهم مزه داد!
منتظر نگاهش کردم که فهمید بیشتر از این نباید طفره بره، صاف نشست:
-راستش برای همین اومدم این‌جا، سریتا اومده عمارت و وقتی فهمید تو نیستی همش سراغت رو
می‌گیره، تا الان تونستم دست به سرش کنم اما اون رو که خودت می‌شناسی پیله و سمجه، کلا برام بپا گذاشته تا هر جا می‌رم تعقیبم کنن تا بتونه به تو برسه!
با تعجب گفتم:
-واسه چی دنبال منه؟!
-نمی‌دونم مادمازل اما احتمال می‌دم که خیال کرده تو قراره وسط کار ول کنی و دوباره بری ایران برای همینم سعی داره پیدات کنه!
-من اگرم بخوام جایی برم که از او نمی‌ترسم یا از او اجازه نمی‌گیرم!
-عصبی نشو، به نظر من بهتره یه قرار ملاقات باهاش بذاری و ببینی چی می‌خواد.
-کجا قرار بذارم؟!
ویلیام در سکوت کمی فکر کرد و بعد نگاهش رو به چشم‌هام دوخت:
-برایانت پارک.
-حالا چرا اونجا؟!
خم شد سمتم:
-واسه این‌که می‌خوام بهش نشون بدی یکی دیگه از هنرهات رو!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا