Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
-تا آخر عمر فقط تو چار دیواری زندان سر کردن اسمش زندگی کردنه؟!
-نکنه میخواستی مثل مایکل فراریش بدیم؟ بس کن دیگه دیدی که تا اونجا بودیم پسره هم اومد، آناهیتا تو باتلاق غرق هست تو زندان بیشتر ازش محافظت میکنن!
-پدر تاوان گذشته رو داره پس میده، این زندگی لجن و کثیفی که الان داره تقاص همون اشکهایی هست که مادرم ریخته، تقاص زندگی تباه شدهی مادرمه و جوونی بر باد رفتهاش که هنوزم داره عذابش میده و انگار نه انگار!
-تو که نمیخوای این چیزها رو فعلا به روی پدرت بیاری؟!
-نه، اینهمه راه رو نیومدم که آخرش بازنده باشم، من این بازی رو به نفع خودم تمومش میکنم ویلیام!
ویلیام با لبخند دستم رو گرفت:
-خوشم میاد قوی هستی!
×××
فردای اون شب خبر دستگیری آناهیتا در روزنامهها مثل بمب صدا کرد، توی تلویزیون هم کمی نشونش دادن و این خیال پدر رو راحت کرد که نقشهاش خوب پیش رفته.
اما اهورا نابود شده بود!
از اون شبی که توسط ویلیام از خیانت الکی و تظاهری آناهیتا با خبر شده بود و عکسها رو دیده بود اصلا انگار روی زمین نبود، پدر نگرانش بود و مدام پیش دکترهای مختلف میبردش اما وقتی خودش نمیخواست خوب بشه دکترها هم نمیتونستن موفق بشن!
سریتا هم کمتر جلوی چشمهای پدر و اهورا ظاهر میشد، لابد از اهورا خجالت میکشید، مامان هم
مدام یک چشمش اشک بود یک چشمش خون برای زجرهایی که اهورا داشت میکشید و اصلا مستحقش نبود!
ویلیام روزنامه دستگیری آناهیتا رو هم به اهورا نشون داد و ضربه نهایی رو هم به روح اهورا وارد کرد، به این نحو پرونده آناهیتا برای ما بسته شد و برای اهورا زخمی شد روی سینهاش!
پدر نمیتونست بیش از این توی ایران بمونه، اهورا دیگه نمیخواست توی ایران بمونه و با قاطعیت میگفت که میخواد برگرده نیویورک و پدر نمیدونست کی رو میتونه به جای اهورا بذاره که
شرکت و قراردادهای ایرانی رو اداره کنه سریتا هم که خودش مشغلههای دیگهای جز کارهای پدر داشت، برای همین هم مجبور شد فعلا قرارداد بین خودش و ایرانیها رو نادیده بگیره و فسخش کنه که البته ضرر نسبتا زیادی متحمل شد اما چاره ای نبود!
بالاخره پس از گذشت حدودا سه هفتهای که توی ایران بودیم به نیویورک برگشتیم.
اما هارپر دلش موند توی ایران!
هر روز تقریبا ساعتها با آترون صحبت میکرد، برای هم فیلم و عکس میفرستادن اما بی فایده بود!
یکبار دیگه دلبسته بود و باز هم داشت زجر میکشید.
آترون هم اینبار سخت عاشق شده بود، خوشحال بودم براشون ولی دلم نمیخواست باز هم قصه سریتا تکرار بشه و یهو آترون هارپر رو ول کنه و تنهاش بذاره چون اینبار بدون شک نابود میشد!
فاصله بینشون باعث شده بود هر دو هر روز بیش از پیش برای هم عزیز بشن و به قول معروف دوری
و دوستی، اما هارپر روز به روز لاغرتر و تکیدهتر میشد و آترون هم چون باید شرکتشون رو اداره میکرد نمیتونست که فعلا به آمریکا بیاد.
اهورا با ورودش به آمریکا خودش رو توی اتاق سابقش حبس کرده بود و با زور و پافشاری مامان فقط برای ناهار چند لقمه غذا میخورد و دیگه هیچ!
پدر شدیدا کلافه و عصبی بود و مدام به همه گیر میداد، کارهاش تند تند جلو نمیرفت و مختل شده بود!
محمولههای قاچاق اسلحه و اعضای بدن و مواد مخدرش فرستاده نشده بود و صدای مشتریهاش رو تقریبا در آورده بود!
اهورا از سمت دیگه نمک روی زخمش بود و از اینکه با زندونی کردن آناهیتا به جای بهتر کردن اوضاعِ اهورا، بدترش کرده بود مثل اسپند روی آتیش جلز و ولز میکرد.
بیشتر از قبل پدر به سمت من متمایل شده بود، تموم کارهای خلافش رو من واسش انجام میدادم
و البته با کمک سریتا و ویلیام!
سریتا گاهی وقتها چند ساعتی غیبش میزد به نحوی که هیچکس نمیتونست هیچجا پیداش کنه و این باعث شک و تردید من شده بود که این سریتا اصلا کیه و از کجا پیداش شده یهو!
یادم میاد که سریتا در حد یه معرفی ساده با هارپر دوست شد و بعد از اون جدایی یهوییشون و وارد شدنش توی باند پدر و وابستگی شدید پدر بهش که البته ویلیام و چند نفر دیگه از اطرافیان پدر در موردش تحقیق کرده بودن و حرفهاش صحت داشته بوده اینکه خانوادهاش ایرانن، خوانندهاس و این چیزها ولی پس کجا میرفت که یهو ناپدید میشد بدون اینکه به ما حرفی بزنه؟!
اون شب قرار بود یه محموله مواد مخدر رو رد کنیم تا بره!
پدر دیگه تقریبا از بهبودی اهورا ناامید شده بود و ولش کرده بود به حال خودش!
ویلیام و پدر کمی اونطرفتر ایستاده بودن، پدر کلافه بود انگار که کارهاش به مشکل برخورده بود.
نزدیکشون شدم، پدر نیم نگاهی بهم انداخت:
-نمیدونم چرا حس میکنم جدیداً بین ما یه جاسوس هست، کارها اصلا خوب پیش نمیرن!
پوزخندی زدم، پدر دقیقا فکر من تو سرش بود، تنها گزینهای هم که برای من روشن بود سریتا بود!
سعی کردم کمی پدر رو آروم کنم:
-چرا برای تجدید پیمان با شُرکاتون یه پارتی نمیگیرید؟ قبلا خیلی بیشتر باهاشون در ارتباط بودید!
-چون مامانت غر میزنه اعصاب واسه من نذاشته، همینجوریش هم مدام برای قضیه اهورا سرزنشم
میکنه.
-خب یه ویلا اجاره کنید، برای یک روز کامل!
-به نظر تو این پارتی کمکی هم میکنه؟!
-چرا که نه؟ شاید بعضی از شریکهاتون دلسرد شدن یا رقیباتون خواستن نفوذ کنن بینتون، پس با این پارتی سردی رابطههاتون رو بر میدارید و باز هم مثل قبل همه چیز خوب پیش میره!
پدر خندید:
-حق با توئه دل آسا، همین فردا ترتیبش رو میدم!
سپس رو به ویلی گفت:
-همه چیز رو میسپرم به خودت، از الان برو دنبال آماده کردن همه چیز!
ویلی تعظیمی کرد و رفت، با رفتن ویلی سریتا که تا اونموقع پیداش نبود رسید و رو به پدر گفت:
-حلش کردم، دیگه مشکلی نمیمونه!
پدر خوشحال شد:
-مرسی سریتا، میدونستم میتونی.
هر سه با هم سوار ماشین شدیم و راننده حرکت کرد.
پدر جلو نشسته بود و من و سریتا عقب.
نگاهی به سر تا پاش انداختم، زیادی رسمی لباس پوشیده بود که اصلا برای اون زمان لازم نبود، پس حتما جایی که رفته بوده اینجور ایجاب میکرده!
پدر از اینکه محمولهاش فرستاده شده بود خوشحال بود، رو به ما گفت:
-من دارم میرم باشگاه شبانه شماها میاید یا نه؟!
زودتر از سریتا گفتم:
-میام، فقط باید برم لباس مناسب بپوشم!
سریتا:
-منم همینطور!
پدر کلافه شد:
-من زودتر پیاده میشم شما دو نفر خودتون بیاید دیگه.
سری تکون دادم، پدر جلوی باشگاه پیاده شد و راننده مسیر عمارت رو پیش گرفت که سریتا گفت:
-خودت میری یا بیام دنبالت؟!
نمیدونستم چی جواب بدم اما خب بدم نمیاومد راننده شخصی داشته باشم!
توی دلم ریز خندیدم و جواب دادم:
-بیا دنبالم.
لبخند زد:
-چیشد اینبار لجبازی نکردی؟!
جوابش رو ندادم، کمی بعد جلوی عمارت بودیم من پیاده شدم و سریتا گفت:
-نیم ساعت دیگه همینجا باش!
وارد عمارت شدم و خودم رو به داخل رسوندم، مامان از طبقه دوم داشت پایین میاومد و با دیدنم باز اشکهاش راه افتاد.
پوفی کشیدم و جلو رفتم:
-بهتره اهورا؟!
-نه، داره از بین میره از بس لاغر شده دل آسا، یه کاری بکن!
-آخه تا خودش نخواد خوب بشه من چیکار میتونم بکنم مامان؟ اصلا به تجویزهای دکتر روانشناسش توجهی نمیکنه وگرنه میتونست کنار بیاد با این درد!
توی دلم زمزمه کردم:
-مثل هارپر!
مامان اشکهاش رو پاک کرد:
-اگر قرصهاش رو نمیخوره میتونیم بریزیم توی لیوان آبمیوهاش یا یه جوری بهش بدیم، اینکه کار سختی نیست!
راهی طبقه دوم شدم و در همون حال گفتم:
-موضوع تنها قرص که نیست مامان، اهورا انگیزهای برای خوب شدن نداره نمیخواد برگرده به حالت طبیعیش.
وارد اتاقم شدم، خودم رو داخل حموم انداختم و دوش کوتاهی گرفتم.
موهام رو مدل دادم و بستم، آرایش نسبتا غلیظی کردم و ماکسی بلند زرشکیم رو انتخاب کردم، مدل خیلی قشنگی داشت و بازوهای لخت و سفیدم رو خیلی خوب به نمایش میگذاشت.
ادکلنم رو هم زدم و کفش مشکیم رو هم پوشیدم، پالتوم رو روی لباس تنم کردم و از اتاقم و در نهایت از عمارت خارج شدم.
پنج دقیقهای گذشت تا ماشین مدل بالای سریتا جلوی پام متوقف شد!
سوار شدم که نفس عمیقی کشید و حرکت کرد:
-شیشه ادکلن رو کامل خالی کردی روی خودت؟!
نیشخندی بهش زدم:
-به تو ربطی داره؟!
خندید:
-چرا باز بداخلاق شدی؟ یعنی من قشنگ دقت کردم هر موقع میری ایران انقدر خوش اخلاق میشی اما تا پات به نیویورک میرسه میشی مثل مار، پر از زهر و بدخلقی!
با تعجب به حرفش فکر کردم و بعد گفتم:
-واقعا؟!
-باور کن.
توی فکر فرو رفتم، تا رسیدن به باشگاه دیگه هیچکدوممون صحبت نکردیم.
سریتا ماشینش رو پارک کرد و بعد به سمتم اومد!
بازوش رو گرفت سمتم:
-افتخار میدید مادمازل ؟!
سعی کردم جلوی خندهام رو بگیرم، بازوش رو ملایم گرفتم و با هم به سمت داخل رفتیم.
از بس شلوغ بود و نور فضا هم کم، نمیتونستیم پدر رو پیدا کنیم، با هم سر یه میز ایستادیم.
دود مدام پخش میشد و بوی سیگار هم قاطیش شده بود که باعث میشد تند تند سرفهات بگیره!
سریتا پالتوم رو از تنم بیرون آورد که پوزخندی بهش زدم:
-بهت نمیاد جنتلمن باشی!
-چشمکی بهم زد:
-هنوز کجاش رو دیدی؟!
پالتوم رو به پیش خدمت داد و از سینی دوتا جام شراب برداشت و گرفت سمتم:
-به سلامتی دل آسا.
خندیدم، جامم رو آروم به لبهی جامش زدم:
-پدر فردا شب ترتیب یه پارتی بزرگ و مجلل رو داده.
کمی از شراب رو خوردم، تلخیش پشتم رو لرزوند!
-چه عالی، دلم برای پارتی و مهمونی تنگ شده بود!
-قراره تموم شریکهاش رو بیاره تا تجدید پیمان کنه چون حس میکنیم که جاسوس بینمون وجود داره و نقشههای پدر لو میره!
حس کردم کمی رنگ از روی سریتا پرید، سریع قلپی از شرابش رو خورد و اخم کرد:
-چرا بیخودی حساس میشید؟ من و ویلیام مواظب همه چیز هستیم مشکلی نیست!
پوزخندی زدم:
-امیدوارم.
کمی که گذشت سریتا پرسید:
-یعنی فردا شب تموم شریکهای پدرت که از بالا دستیها هستن هم حضور دارن یا فقط زیر دستهای کیان خان؟!
بی تفاوت گفتم:
-گفتم که همه، کله گندهها و بالا دستیها، مهرههای اصلی این مهمونی هستن!
-عالیه.
اخمهام درهم رفت:
-چی عالیه؟!
سریتا دستپاچه شد:
-پارتی دیگه!
-آهان!
حس میکردم سریتا برای فرداشب نقشه هایی کشیده چرا که مدام سوال میکرد و میخواست از
همه چیز مطلع بشه!
وقتی بازوم رو گرفت نگاه خمارم که در اثر خوردن مشروبات الکلی به این حالت در اومده بود رو بهش دوختم:
-چیه؟!
-میای برقصیم؟!
خندهی مستانهای کردم و خودم رو توی آغوشش رها کردم:
-چرا...که...نه؟!
لحن صحبتم بر اثر مستی کشدار شده بود، سریتا اما مشخص بود سرحاله.
با هم به پیست رفتیم، چند تا پسر مدام از قصد خودشون رو میزدن بهم و من بیخیال قهقهه میزدم!
سریتا کلافه دستهاش رو دور کمرم حلقه کرده بود و با خودش تکونم میداد اما باز هم از بس شلوغ بود تند تند برخورد میکردیم به آدمهای اطرافمون!
بالاخره بعد از گذشت ده دقیقه سریتا از این وضعیت خسته شد و از پیست بیرون رفتیم.
روی یک صندلی نشوندم و لیوان آب سردی رو گرفت سمتم:
-چقدر زود مست کردی!
بدنم کرخت و بیحال بود، لیوان رو لاجرعه سر کشیدم و کمی راه نفسم باز شد.
سریتا جلوی پام نشست و دستهام رو گرفت:
-بیا ببرمت عمارت!
-من هنوز... نرقصیدم کجا... بریم به این زودی؟!
-بعدا هم وقت هست که باز بیای و برقصی.
سپس از جا بلند شد، بازوهام رو گرفت و کمکم کرد تا خروجی بیام، پالتوم رو آورد و روی دوشم انداخت.
بیحال خودم رو روی دستهاش انداختم، بغلم کرد و آروم گردنم رو بوسید:
-الان میرسونمت عمارت استراحت کنی!
صندلی ماشین رو عقب کرد و به حالت خوابیده روی صندلی قرارم داد، کنارم جا گرفت و ماشین رو روشن کرد.
با رسیدن به عمارت کمی حالم بهتر شده بود، انگار الکل داشت اثرش رو کمکم از دست میداد.
سریتا به سمتم اومد که دست هام رو بلند کردم:
-خودم میتونم راه بیام!
کنار کشید، آروم پیاده شدم و در کنارش به راه افتادم.
به سمت سالن میرفت که گفتم:
-میخوام اطراف باغ قدم بزنم تو بهتره بری!
خندید:
-شاید منم دلم بخواد قدم بزنم.
بدون حرف در کنار هم به راه افتادیم، نفسهای عمیق و پی در پیام ریههام رو پر از هوای تازه میکرد.
چشمهام رو نیمه باز کردم:
-میدونی که هارپر عاشق شده؟!
سر جاش ایستاد!
پوزخندی زدم و دو قدم جلوتر ازش ایستادم، صداش به گوشم رسید:
-مبارکه، حالا با کی؟!
با خشم برگشتم سمتش:
-آخه تو چقدر بیشرفی، به همین راحتی میگی مبارکه؟ اگر نمیخواستیش چرا با زندگیش بازی کردی از همون اول؟ مگه چه بدی در حقت کرده بود جز این که خالصانه بهت وفادار موند و عشق ورزید؟!
سرش رو به زیر انداخت:
-الان که نه اما شاید یک روزی دلیلش رو بفهمی، من مجبور بودم دل آسا!
-کی تو رو مجبور کرده بود قلب یک دختر رو بشکنی؟!
-خواهش میکنم با من اینجوری رفتار نکن، من خودمم راضی به اینکار نبودم.
دستهام رو روی صورتم گرفتم، آهی کشید و ساکت به آسمون زل زد.
با شنیدن صدای جیغهای پی در پی و وحشتزده مامان، با ترس رو به سریتا گفتم:
-توام میشنوی؟!
-انگار صدای مامانته!
دیگه ایستادن رو جایز ندونستم و با تموم نفسی که داشتم به سمت سالن عمارت دویدم.
صدای قدمهای سریتا رو هم که به دنبالم میدوید از پشت سرم میشنیدم، با رسیدن به سالن چهرهی ماتزده امیلی اولین چیزی بود که دیدم!
با دیدنم بریده بریده گفت:
-مادمازل...اهورا خان!
پاهام سست شد.
سریتا به جای من فریاد زد:
-اهورا چی؟ حرف بزن خب!
امیلی سرش رو تندتند تکون داد:
-خودکشی کرده!
با این حرف امیلی، سریتا دیگه نموند و خودش رو پرت کرد به سمت پلههای منتهی به طبقه دوم، روی زمین نشستم و حس کردم الان جمجمهی مغزم از هم میپاشه و میترکه!
امیلی به سمت آشپزخونه دوید و دقایقی بعد طعم شیرین چیزی رو توی دهنم حس کردم!
مامان هنوز هم جیغ میکشید.
کسی خبر نمیداد که تنها برادرم زندهاس یا...!
زیر لب زمزمه کردم:
-اگر اهورا بمیره روزگارت رو سیاه میکنم کیان شهیادی!
هنوز زمزمهام تموم نشده بود که در سالن با صدای فجیعی باز شد و ویلیام و پدر هراسان دویدن تو.
پدر نیم نگاهی به من که وسط سالن بیحال روی زمین ولو شده بودم انداخت و رو به ویلیام فریاد
زد:
-باید ببریمش بیمارستان همین الان!
ویلیام نمیدونست بیاد سمت من یا بره راننده رو خبر کنه.
سریتا در حالیکه جسم بی جان اهورا رو روی دوش انداخته بود از پلهها پایین دوید و بیتوجه به پدر از سالن بیرون رفت.
دقایقی بعد صدای جیغ لاستیکهای ماشین، روی سنگفرش باغ باعث شد به خودم بیام!
مامان مثل دیوونهها شده بود و صدای گریههاش هنوز هم از اتاق اهورا به گوش میرسید!
ویلیام رو به امیلی فریاد زد:
-دکتر خانوادگیشون رو خبر کن سریعا بیاد.
خودش هم به سمت من اومد و بلندم کرد از روی زمین.
بیحال روی دستهاش افتادم و زمزمه کردم:
-اهورا.
-تو فعلا حالت از اهورا هم بدتره!
من رو روی کاناپه خوابوند و دوید سمت طبقه دوم، چشمهام رو بستم و با خودم تصور کردم اهورای غرق در خون رو!
خدایا... یعنی ممکن بود اهورا بمیره؟!
نفسم توی سینه حبس شد!
دقایقی بعد در سالن باز شد و دکتر داخل دوید و با راهنمایی ویلیام به سمت اتاق مامان اینا رفتن چون امیلی مامان رو برده بود توی اتاق خودش.
کمکم صدای گریههای مامان قطع شد و من به سختی از روی کاناپه بلند شدم.
کشون کشون خودم رو به نزدیک در سالن کشیدم که در با صدای ناهنجاری باز شد و قیافه ماتم زده سریتا و رنگ پریدهاش زانوانم رو شُل و بیرمق کرد، برای اولینبار فرو ریختم.
من!
دل آسایی که به محکمی کوه بود فرو ریخت و روی زمین افتاد، سریتا سریع به سمتم اومد و بغلم کرد اما من دیگه متوجه اطرافم نبودم!
ویلیام از اتاق مامان اینا بیرون اومد و با دیدن سریتا دوید سمت ما:
-سریتا اهورا خوبه؟!
سریتا اما با تاسف تنها سرش رو چندبار تکون داد و زمزمه کرد:
-اهورا توی قمار عشق و زندگی باخت ویلیام، نتونست این شکست رو تحمل کنه و خودش رو از
گود خارج کرد!
قطره اشکی از چشمهای خاکستریش سر خورد و روی دستم افتاد:
-اهورا مرد ویلیام!
×××
روزهای بعد غوغایی توی عمارت برپا بود که بیا و ببین!
مامان رو که فقط از طریق قرص و آمپولهای آرامبخش بیهوشش میکردن وگرنه اگر هوشیار بود از بس جیغ میکشید خون از توی گلوش بیرون میریخت، ویلیام و سریتا تماما مجالسی که برپا میشد رو اداره میکردن و پدر خودش رو توی اتاقشون حبس کرده بود!
کار من هم شده بود رفتن به مزار تنها برادرم و رفتن به استودیو، حتی دیگه فضای اون عمارت هم برام خفقان آور و غیرقابل تحمل شده بود.
نمیتونستم مامان رو توی اون حال فجیع ببینم!
مامان حتی یک روز خوش هم توی زندگیش ندیده بود و تقدیر مدام پستی بلندیهای بیشتری رو توی جاده زندگیش قرار میداد انگار که میخواست به مامان بفهمونه "اینکه چیزی نیست فردا بدبختیهای بیشتری در انتظارته."!
اهورا غریبانه و بی کس، به خاک سرد سپرده شده بود و نتونسته بود رفتن و خیانت تظاهری عشقش
رو تاب بیاره!
چقدر خوشحال بود که توی زندگیش یکی رو در کنار خودش داره که میتونه همدمش باشه اما نمیدونست که دست روی گزینهی مناسبی نگذاشته بود.
تنها مرحمم توی اون روزهای سخت هارپر بود که پناه قلب یخ زدهام شده بود، نمیتونستم حتی یک قطره اشک بریزم، مسخ و مات فقط مراسمات رو دنبال میکردم وباورم نمیشد اهورا دیگه از صحفهی روزگار حذف شده و کنارمون نیست!
این اوضاع خراب فقط تا ده روز پس از مرگ اهورا ادامه داشت و بعد از اون پدر، مامان رو توی بیمارستان و تحت نظر دکتران متخصص بستری کرد تا بهبودی کامل رو به دست بیاره!
از گوشه گیری بیرون کشید و انگار اتفاقی نیفتاده باشه زندگی عادی رو از سر گرفت، حتی نگذاشت چهل روز از مرگ تنها پسرش هم بگذره و بی تفاوت باز هم خلاف کاریهاش رو شروع کرد!
انقدر غرق در دنیای خودش بود که مرگ پسرش براش مثل مرگ یک پشه بود، همونقدر بیارزش، همونقدر راحت و ساده!
باز هم ویلیام و سریتا رو بازوی چپ و راست خودش کرده بود اما فعلا با من کاری نداشت، روز و شب منم توی استودیو سپری میشد و گاهی هارپر برای سر زدن بهم میاومد اما چون خودم تنهایی راحتتر بودم زیاد نمیموند و میرفت.
انقدر تنها و بی کس شده بودم که حس میکردم از همون اول هم توی صفحهی تقدیرم با خطی بزرگ نوشته بودن ”دختری همیشه تنها!"
اما با اومدن آترون روحیه تحلیل رفتهام تا حدود زیادی برگشت!
آترون برخلاف بقیه سمج بود و هرگاه اراده میکرد من رو ببره بیرون میبرد و هر چقدر پسش میزدم بیشتر به سمتم جذب میشد.
او به همراه هارپر، هر روز عصر من رو با خودشون به اطراف میبردن و شبها برای پیادهروی به بیرون استودیو میرفتیم.
چقدر مدیون آترون و محبتهاش میشدم وقتی به خاطر من و تنهاییهام شرکتش رو رها کرده بود و به آمریکا اومده بود!
هارپر هم از اینکه آترون در کنارش بود خیلی خوشحال بود و دلتنگیهاش روز به روز کمتر میشد!
سرانجام پس از گذشت یکماه از مرگ اهورا هم من و هم مامان به عمارت برگشتیم!
سریتا و ویلیام حتی فرصت سرخاروندن نداشتن و پدر نمیگذاشت لحظهای از کنارش تکون بخورن برای همین هم نه ویلیام رو میدیدم و نه سریتا.
مامان به عمارت برگشت ولی از قبل هم کم حرفتر و مغمومتر شد، من اما به روال قبلی خودم برگشتم اما با این تفاوت که تصمیم مهمی رو توی ذهنم با خودم و قلبم گرفته بودم، تصمیم مهمی که همهی این سالها باهاش زندگی کرده بودم و روز به روز توی خودم و ذهنم تکرارش کرده بودم!
آترون هم بعد از برگشتن من به عمارت وقتی که خیالش راحت شد به ایران برگشت و بار دیگه هارپر پر شد از دلتنگی برای نبودن یار.
به پدر اعلام کردم که حالم خوبه و میتونم به سرکارم برگردم، من باید توی این لحظات پایانی مهرههای شطرنج رو به نفع خودم تغییر میدادم پس نیاز داشتم که کنار پدر باشم!
پدر خیلی راحت بازگشتم رو پذیرفت و من بار دیگه سعی کردم محکم و قوی و با اراده به سمت اهدافم پیش برم، سریتا از بهبودیم خوشحال بود و اکثر مواقع کارها رو با هم انجام میدادیم.
با رسیدن چهلم اهورا مراسمی توسط پدر بر سر قبرش برگزار شد و همگی شرکت کردیم البته بدون
مامان!
اون روز پدر توی اتاق کارش بود.
ویلیام و منم نشسته بودیم تو باغ روی تاب و فعلا کاری نبود که بخوایم انجامش بدیم.
ویلیام نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به چشمهام دوخت:
-یه چیزی بگم باورت میشه؟!
-چی؟!
-من از ایران خیلی خوشم اومده، انگار یه جورایی نصف روحم اونجا نفس میکشه، اصلا خودمم نمیفهمم چرا اما با این چندباری که اومدم به اون کشور انگار همش دلم میخواد دوباره برم به اونجا!
خندهی کوتاهی کردم:
-تو دیوونهای پسر، آخه تو کجا و ایران کجا!
-مگه چیه؟ تازه تعجبت دوبرابر میشه اگه بهت بگم دارم زبان فارسی رو یاد می گیرم پیش یک استاد معروف!
با چشمهایی که از حدقه بیرون زده بود نگاهش کردم:
-تو که این رو جدی نگفتی؟!
-خیلی هم جدی هستم.
-چند وقته اقدام کردی؟ چه چیزایی یاد گرفتی؟!
-صبرکن مادمازل یکی یکی بپرس بتونم به همهاش جواب بدم.
-خب بگو دیگه!
-الان نزدیک سه جلسهاس که رفتم پیشش، البته یکمی سخته واسم اما چون استادم واقعا تو حرفهاش بینظیره مطمئنم که خیلی زود میتونم روان صحبت کنم مثل تو!
خندیدم:
-خوشحالم این رو میشنوم چون من اکثر ساعات روزم در کنار تو سپری میشه اینجوری میتونم باهات فارسی و به زبان مادریم صحبت کنم.
-پس یعنی تو فارسی رو به انگلیسی ترجیح میدی؟
-نه ویلیام من هردو این زبانها رو دوست دارم، من حتی نیویورک رو به اندازه ایران دوست دارم اوایل راستش اصلا دلم نمیخواست که اسم ایران و اون کشور رو به زبونم بیارم اما به قول تو با رفتن به این کشور بزرگ مثل تو وابستهاش شدم و الان میفهمم که اگر بعضی از مردمانش مثل اقوام پدریم خیری برام نداشتن جز تنهایی، غربت و بی کسی اما همشونم اینجوری نیستن، بالعکس خیلی هم مهماننواز و با اصالت هستن!
با باز شدن یهویی در عمارت ویلیام از جا پرید و جلوم ایستاد!
اسلحهاش رو بیرون کشید و رو بهم گفت:
-یعنی کیه که اینجوری داخل میشه؟!
از جا بلند شدم و از فراز شونههای ویلیام چشمم به هارپر افتاد که باز شوق به سمت سالن عمارت میدوید!
با تعجب رو به ویلی گفتم:
-یعنی دنبال من میگرده؟!
ویلی داد زد:
-آهای هارپر اگر داری میری که دل آسا رو ببینی، اینجاست!
هارپر سر جاش ایستاد و به دنبال صدا چشم چرخوند.
کمی بعد با دیدن من و ویلی که حالا اسلحهاش رو پشت شلوارش گذاشته بود دوید و خودش رو پرت کرد توی آغوشم!
با حیرت به ویلی زل زدم که شونههاش رو به معنای ندونستن بالا انداخت و در حالیکه به سمت سالن میرفت گفت:
-برم بگم سه تا شیرکاکائوی داغ با کیک واسمون بیارن، شماها یه جای مناسب بشینید تا من بیام.
دست هارپر رو که هیجانزده بود گرفتم و به سمت میز و صندلیهای روی چمنهای باغ رفتیم و نشستیم.
هارپر دستهام رو توی دستهاش گرفت که گفتم:
-چی شده هارپر؟ چرا امروز اینجوری هستی؟!
چشمهاش میخندید، تا به حال هارپر رو اینجوری خوشحال ندیده بودم حتی زمانی که با سریتا هم آشنا شده بود هیچوقت به این خوشحالی نبود به جرات میشد گفت اولینباره توی عمرش که تا این حد شاده!
تا اومد جواب سوالم رو بده، ویلی با سینی شیرکاکائو و بشقاب کیک پرتقالی برگشت و نشست کنار هارپر.
کمی کیک برداشتم و مشغول خوردن شدیم که هارپر دستهاش رو به هم کوبید و با صدای نسبتا بلندی گفت:
-آترون قراره بیاد خواستگاریم!
کیک توی گلوم پرید و به شدت به سرفه افتادم!
انقدر سرفه کردم که ویلیام با ترس میخواست دکتر خبر کنه و مدام هارپر رو شماتت میکرد که نباید یهویی خبرش رو میداد، اونم با ناراحتی تندتند به پشتم میکوبید که سریع کمی شیرکاکائو خوردم و بهتر شدم.
ویلی که خیالش راحت شد رو به هارپر گفت:
-بسه دیگه ستون فقراتش شکست انقدر به پشتش کوبیدی!
هارپر با بغض پرسید:
-عزیزم خوبی؟!
صاف نشستم و لبخند محوی زدم:
-آره... خوبم!
ویلی با بدجنسی رو به هارپر گفت:
-خب داشتی میگفتی؟ پس بالاخره داریم از شرت راحت میشیم دیگه!
هارپر با خنده توی سر ویلی کوبید:
-خیلی لوسی، مگه من جای تو رو تنگ کرده بودم؟!
میون بحثشون پریدم وگرنه تا فردا میخواستن مشاجره کنن یکی او بگه یکی او!
-هارپر کامل و جامع همه چیز رو تعریف کن چون خوشم نمیاد برای هر کنجکاوی یه سوال بپرسیم.
هارپر آخرین تکه کیکش رو با لذت توی دهنش گذاشت و رو بهم گفت:
-جونم برات بگه عزیزم این اواخر دوری از هم واقعا سخت شده بود، به قول آترون ما هیچکدوم فکر نمیکردیم که تا این حد به هم دل ببندیم و به هم وابسته بشیم، همین خود من هیچموقع فکرشم نمیکردم که بعد از سریتا و عشق به او که به ناکامی مبدل شد دوباره بتونم دل ببندم اما خب سرنوشت
انگار جور دیگهای رقم زده و همیشه اونجوری نمیشه که ما فکرش رو میکنیم!
ویلی به عقب تکیه داد، جرعهای از شیرکاکائوم رو خوردم و هارپر نفسش رو محکم فوت کرد بیرون
و ادامه داد:
-دیشب آترون طبق معمول همیشه که با هم صحبت میکردیم بهم زنگ زد، اما اینبار خیلی دلتنگتر و بی طاقتتر از همیشه به نحوی که میخواست همون دیشب پاشه بیاد آمریکا ولی خب من نذاشتم، قسم خورد که امروز دیگه معطل نکنه با مامانش صحبت کنه هر چقدر که گفتم صبر کن ناراحت شد و گفت تو دوستم نداری اما من بهش اطمینان دادم که دوستش دارم و ازش نمیگذرم، اونم گفت پس دیگه صبر کردن جایز نیست ازم پرسید که حاضرم بعد از ازدواج برم و ایران زندگی کنم که البته من یکمی سختم هست اما چارهای نبود چون آترون تموم کار و زندگیش اونجاست اما من فقط خانوادهام اینجان که همین جوریش هم مستقل زندگی میکردم و شاید در عرض سال، ماهی دو دفعه بهشون سر میزدم که آترون بهم قول داد هر وقت احساس دلتنگی و غربت کردم، بیاره من رو اینجا تا دیدار تازه کنم و نذاره بهم سخت بگذره، منم با همه این تفاصیل وقتی به قلبم مراجعه کردم و دیدم که برای آترون بیقراره بیخیال غربت شدم و به درخواست آترون جواب مثبت دادم اونم با خوشحالی گفت که فردا بهم زنگ میزنه، نمیدونی دیشب رو با چه حال و
دلشورهای به صبح رسوندم، صبح ساعت حدودا هشت بود که بهم زنگ زد و گفت که خانوادهاش بدون هیچ مخالفتی قبول کردن فقط مامانش گفته که باید با خانوادهام آشنا بشن و آترون قول داده برای مقدمات عروسی و صحبتهایی از این قبیل، بیارتشون نیویورک تا خانوادهها با هم آشنا بشن و بعد از اون با هم طی یک مراسم مجلل ازدواج کنیم، البته من هنوز با خانوادهام صحبت نکردم چون دلم میخواست اول با تو در میون بذارم که مثل خواهرم واسم عزیزی، اما میدونم که خانوادهام
واسشون اصلا فرقی نمیکنه من عروس کدوم کشور یا کجا بشم اونا فقط خوشبختی من براشون مهمه پس مخالفتی هم نمیکنن فقط میمونه دوری از تو دل آسا که خیلی برام آزار دهندهاس!
با بهت بهش زل زده بودم، ویلی چشم غرهای به هارپر رفت:
-چقدر تو حرف میزنی دختر، هی میگی هی میگی!
بعد اشارهای به من کرد و خندید:
-نگاه از بس حرف زدی رو صندلی با چشم باز خوابش برده!
هارپر آروم تکونم داد و رو به ویلی گفت:
-نه خیرم خوابش نبرده فقط مثل خودم براش غیر منتظره بوده و تقریبا شوک زده شده.
دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم به خودم بیام!
ویلیام برادرانه رو به هارپر گفت: -عزیزم نمیخوام شادی امروزت رو خراب کنم، اما تو فکر همهجا رو کردی؟ میدونی مجبوری خودت رو با فرهنگ ایران وفق بدی؟ میدونی این موهای خوشگلت رو که به چند رنگ در آوردی و آزادانه رهاشون کردی باید زیر روسری یا شال یا هزار تا چیز دیگه که من حتی اسمشونم نمیدونم پنهان کنی؟ میدونی این تیشرت طلایی رنگت که پوشیدی و از هوای خوب لذت میبری و باد میپیچه تو تنت باید جاش رو با یک مانتو یا شنل بلند که آستین داره و مزاحمته عوض کنه؟ میدونی نباید تو بغل نامحرم بری یا موقع حرف زدن باهاشون مواظب رفتارت باشی؟ نباید لباسهای باز تنت کنی، تو مهمونیها نمیتونی آزادانه با همه برقصی و هزار تا هنجار و باید نبایدهای دیگه که بعدا به همشون میرسی، اینها رو میدونی و بهشون فکر کردی؟ تو فعلا داغی من نگرانم باز هم مثل سریتا...!
هارپر با ناراحتی سر به زیر انداخته بود، انگار حقیقتهایی که ویلیام به زبون میآورد مثل پتک توی سرش فرود میاومد ولی باید چیکار میکرد؟
باز هم دلبسته بود و این چیزها میتونست قلبش رو عاری از احساس کنه؟
مسلما نه!
پوفی کشیدم و ادامهی حرف ویلی رو گرفتم:
-منم با ویلی و گفتههاش موافقم اما اینم میدونم که تو دختر قوی و با ارادهای هستی، باید سعی کنی خودت رو با شرایط و فرهنگ و منش ایرانیها وفق بدی، اگر بتونی باهاشون خو بگیری خیلی زود برات جا میفته و عادت میکنی عزیزدلم، بالاخره دلبستی و کاری هم نمیشه کرد، ویلیام هم برادرانه سعی کرد که تو رو متوجه اطرافت بکنه نخواست که ناراحتت کنه، اون فقط نگرانته همین!
هارپر لبخندی زد و گونهی ویلی رو بوسید:
-منم میدونم که ایران با اینجا خیلی فرق داره و همهی حرفهای ویلی رو هم قبول دارم اما در ادامه حرفهای تو رو هم قبول دارم دل آسا، مگه شماها نمیگید "خواستن توانستن است؟" منم اگر بخوام و تلاش کنم میتونم که موفق بشم و خودم رو وفق بدم با شرایط.
دستش رو گرفتم:
-عالیه، برات آرزوی سلامتی، کامیابی و خوشبختی میکنم البته رفیق نیمه راه هم بودی فکر نکن این رو از یاد میبرم.
با غصه دستم رو بوسید:
-همهی نگرانیم از سمت توئه دل آسا، من نمیتونم فقط دوری از تو رو تحمل کنم بقیه که زیاد کنارم نبودن من در کنار تو هر روزم رو گذروندم و بهت عادت کردم چطوری نبینمت؟!
-آدمی که عاشق میشه باید از همهی وابستگیهاش دست بکشه، مگه عشق همین نیست؟!
نگاهم گره خورد تو چشمهای ویلیام، انگار یک دنیا حرف ناگفتنی توی نینی چشمهاش بود که میخواست بهم بفهمونه!
هارپر سری تکون داد و با این کار جملهام رو تائید کرد و من با خودم زمزمه کردم:
-خدا کنه هیچوقت عاشق نشم!
×××
آترون و خانوادهاش عجله داشتن برای انجام مراسمات ازدواج تنها پسرشون، برای همین هم یک
هفته بعد از اون روز که آترون از هارپر خواستگاری کرده بود به نیویورک اومدن و دو خانواده با هم
آشنا شدن و هارپر و آترون هم همدیگه رو دیدن.
اون روزها برای هارپر بهترین و شادترین روزهای عمرش بود!
آترون برام گفت که خونه مجردیش رو تو ایران فروخته و یک ویلای نقلی و شیک گرفته و همه چیز
آمادهی ورود عروسشه!
واقعا آترون نمونه کامل یک مرد ایده آل بود...!
قرار بر این شد دو خانواده بیشتر باهم رفت و آمد کنن و طی این مدت که برای خرید و دیگر مراسمات آماده میشن مهمانان ایرانی آترون اینا خودشون رو حاضر کنن و به نیویورک بیان برای بودن در مراسم ازدواج این دو عزیز دوستداشتنی!
آترون و هارپر تمام طول روز رو بی دغدغه با هم و در کنار هم میگذروندن، گاهی از من هم درخواست همراهی میکردن و منم چون دلم میخواست شادی تنها دوستم رو تکمیل کنم مخالفتی نمیکردم.