Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
آتان هم که از وقتی ازدواج کرده بود نمیرسید به استودیو بیاد و منم دیگه بعد از مرگ تنها داداشم نمیخواستم که آهنگی بخونم برای همین هم استودیو رو برای فروش گذاشتم و چون جای خیلی خوبی قرار داشت با قیمت گذافی خیلی زود به فروش رفت.
البته سریتا با اینکارم مخالف بود و دلش میخواست باز هم آهنگ بخونم اما خودم دل و دماغ نداشتم!
دو هفته دیگه هم گذشت و همگی حاضر بودن برای عروسی این زوج، مهمانان ایرانی آترون اینا هم رسیده بودن، هارپر اینا هم که زیاد اقوام نداشتن.
پدر که حاضر نشد بیاد ولی من و مامان و ویلیام و سریتا توی مراسمشون شرکت کردیم.
هارپر محکم بغلم کرده بود و اشک میریخت!
-عزیزم بس کن، تو که محکم بودی!
از آغوشم جدا شد:
-آخه چطوری دوریت رو تحمل کنم دل آسا؟!
پوزخندی زدم:
-نگران نباش، منم خیلی زود میام ایران!
با ناباوری زل زد بهم:
-تو جدی هستی؟!
-آره، فعلا نمیتونم قولی بدم اما میخوام بدونی زیاد تنها نمیمونی منم میام و باز هم دوستیمون ادامه پیدا میکنه فقط ناراحت نباش و صبوری کن.
-منتظرت میمونم عزیزدلم، خیلی خوشحالم که دارمت!
اونشب سریتا با شرمندگی و در حضور من هارپر رو کنار کشید و ازش عذرخواهی کرد، براش توضیح داد مجبور بوده اما باز هم دلیلش رو نگفت و به بعد موکول کرد، اما هارپر که دل بزرگی داشت خیلی سریع بخشیدش و گفت که با بودن آترون تونسته دل شکستهاش رو ترمیم و باز هم به عشق لبخند بزنه!
سریتا خیالش راحت شده بود و منم خوشحال بودم از بهبود رابطه بین هارپر و سریتا چون وجود هردوشون برام مهم بود و نمیخواستم بینشون مشکلی وجود داشته باشه!
بعد از مراسم ازدواج و محرمیت، خانواده و اقوام آترون به ایران برگشتن ولی آترون و هارپر برای ماه
عسل به اروپا سفر کردن و گفتن که بعد از ماه عسل دوهفتهایشون، بر میگردن ایران و من و هارپر در میون اشکهای بینهایتِ هارپر و ناراحتی خودم از هم جدا شدیم و اونا رفتن.
×××
از موقعی که هارپر رفته بود کسلتر و توی تصمیمم مصممتر شده بودم!
برای همین هم به اتاق پدر رفتم و درخواست دیدنش رو کردم که چون جلسه داشت با چند مرد،
مجبور شدم نیم ساعتی منتظر بمونم.
تازه جلسه پدر تموم شده بود که سروکله سریتا پیدا شد و رو به منکه اونجا ایستاده بودم گفت:
-چرا اینجایی؟!
-با پدر کار داشتم!
در همین موقع پدر به سمتمون اومد و رو به من گفت:
-کارم داشتی؟!
-بله میخواستم راجع به موضوعی باهاتون صحبت کنم!
پدر جلوتر راه افتاد و گفت:
-خب پس بیاید تو اتاقم.
سریتا پیش دستی کرد:
-نه من میرم بعدا میام نمیخوام مزاحمتون باشم!
نگاهم رو بهش دوختم که پدر بی حوصله گفت:
-تو که غریبه نیستی سریتا، بیاید!
با هم وارد اتاقش شدیم و نشستیم.
پدر درخواست سه تا قهوه رو به خدمتکار داد و رو به من گفت:
-خب میشنوم؟!
-مگه قبل از این اتفاقات نمیخواستید پارتی بگیرید و شر رقیبهاتون رو کم کنید؟!
پدر پوفی کشید:
-آره اما انقدر این مدت مشغلهها زیاد شده بودن که دیگه به یاد پارتی هم نبودم.
کمی خودم رو جلو کشیدم:
-خب میتونیم برای پس فرداشب ترتیب این پارتی رو بدیم، مقدماتش و آمادهسازیش هم با ویلیام و من، شما خیالتون راحت!
پدر کمی فکر کرد و بعد رو به سریتا گفت:
-نظر تو چیه؟!
سریتا لبهاش رو جمع کرد:
-راستش زمانش یکم زوده چون من یه کاری دارم باید برم انجامش بدم و برگردم اگر بذاریدش برای
چهار روز دیگه عالی میشه!
با خودم فکر کردم سریتا چیکار داره که انقدر واجبه انجام دادنش!
پدر با خوشرویی گفت:
-باشه سریتا جان صبر میکنیم، تو این زمان هم ویلیام و دل آسا میتونن راحتتر مقدمات رو حاضر کنن توام به کارت میرسی!
سریتا با رضایت خندید:
-عالیه، خیلی خوب میشه.
پس از خوردن قهوههامون از اتاق پدر بیرون اومدیم، رو به سریتا گفتم:
-این چهکاریه که انجامش تا این حد واجبه؟!
با غم نگاهش رو به چشمهام دوخت:
-یک کاری که سرنوشت سازه و مهمتر از تموم اتفاقات این مدت!
بعد از اون تنهام گذاشت و باز هم من موندم و یک دنیا سوال!
×××
چهار روز دیگه هم گذشت و روز پارتی رسید.
دلهرهای شدید توی دلم افتاده بود، سریتا تا دقایق آخر نبود و فقط یکساعت تا شروع پارتی مونده بود که پیداش شد ولی آشفته و با اضطراب!
زیاد اطراف من نمیپلکید و منم دلم نمیخواست باهاش هم کلام بشم، ویلیام مدام مواظب مهمونا و مدعوین بود تا خدمتکارها پذیرایی از کسی رو فراموش نکنن و پدر هنوز تو اتاقش بود و داشت حاضر میشد، مامان هم خودش رو تو اتاقش حبس کرده بود و اشک میریخت!
پوفی کشیدم و نگاهم رو به عقربههای ساعتم دوختم.
سریتا دو تا جام برداشت و جلوم ایستاد:
-توام مثل منی مگه نه؟!
-متوجه نشدم!
جام رو گرفتم که ابروهاش رو بالا انداخت:
-منظورم اینه توام مثل من استرس داری مگه نه؟!
-نه اصلا.
-دروغ نگو به من، میدونی که میشناسمت!
شونههام رو بالا انداختم:
-پس اگر میشناسیم دلیلی نداره باز سوال کنی!
با ورود پدر، همه از جا بلند شدن و سریتا هم از من فاصله گرفت.
آه عمیقی کشیدم، چقدر خانواده ما دور از محبت و مهربونی و گرمای عشق بود، چقدر از هم دور بودیم!
ویلیام تند نزدیکم شد:
-اومدن، اون کله گندهها و مهرههای اصلی که هیچوقت کیان شهیادی روشون نکرده بود امشب
اومدن!
تنم رعشهی خفیفی گرفت.
-ویلیام دستم رو فشرد:
-از هیچی نترس، آروم باش من مثل همیشه کنارتم دل آسا!
-ویلیام مواظب باش نباید امشب رو از دست بدیم باشه؟!
-گفتم که خیالت راحت، تو که نقشه رو میدونی دیگه؟!
-آره با مامان هم خیلی کوتاه هماهنگ کردم در حدی که شوکه نشه!
-عالیه، من برم تا مقدمات اولیه نقشه رو انجام بدم شاید دیگه نبینمت فقط سریع عمل کن، ماشین و راننده حاضر پشت ویلا هستن از در پشتی برید!
-ویلیام، سریتا چی پس؟!
ویلیام با ناراحتی سر تکون داد:
-کسی که غرق خلاف میشه باید عواقبشم بکشه!
با دور شدنش چیزی گلوم رو فشرد.
در ورودی باز شد و گروهی از مرد و زنهایی که تا الان ندیده بودمشون و در واقع اونا پدرم رو به این کار کشیدن و نابودش کردن، وارد شدن!
با حواس جمع، چهرههاشون رو توی ذهنم حک کردم و بعد جلو رفتم.
پدر بازوم رو گرفت و به همشون معرفیم کرد و اونا هم به سردی باهام دست دادن و داخل سالن شدن!
پدر در کنارشون نشست و خدمتکارها مشروب رو سرو کردن، ویلیام از سالن خارج شد و دستهای من سرد شد، چشمهام رو دور سالن چرخوندم ولی خبری از سریتا نبود، تعجب کردم چون از کنجکاویهاش تو این مدت متوجه شده بودم بی نهایت دلش میخواد شرکای پدر رو از نزدیک ملاقات کنه و حالا که وارد گود شده بودن خودش نبود!
نمیشد تو اون لحظات حساس بشینم و به اینجور مسائل فکر کنم، برای همین هم خودم رو به اتاقی که مامان توش بود نزدیکتر کردم و روی یه صندلی نشستم، پدر هرازگاهی بر میگشت و با ذوق نگاهم میکرد انگار موفق شده بود رقیبهاش رو بزنه زمین و این یعنی اینکه پارتی و فکر من جواب داده بود.
دستی روی پام کشیدم، کمی سرد بودم و این از هیجان بود، ویلیام جام شرابی رو واسم آورد و گرفت سمتم:
-این رو بخور آرومت میکنه.
-اما من نباید مست بشم!
-در حدی نیست که مستت بکنه، میخوام بتونی بیشتر به خودت مسلط بشی!
جام رو گرفتم و یک نفس سر کشیدم، از تلخیش اشک توی چشمهام نشست و نگاهم تو نگاه مخمور پدر قفل شد، از جاش بلند شد و به همراه یکی از شرکاش به سمتم اومدن، از جا به سختی بلند شدم و تکونی به خودم دادم و سعی کردم محکم باشم، جلوم ایستادن و اون مرد با چشمهای هیزش زل زد به من!
پدر رو بهم خندید:
-غریبی نکن دل آسا، باید بگم تو برای من همیشه شانس به همراه داری، این مرد یکی از بزرگترین مافیای این شهره که از تو خوشش اومده و حاضره در قبال یک شب بودن باهات یک محموله مواد مخدر بهم هدیه کنه، واقعا پیشنهاد وسوسه برانگیزیه مگه نه؟ توام موافقی؟!
با حیرت و دهانی که باز مونده بود به اینهمه وقاحت پدر نگاه میکردم!
اون مرد بازوم رو گرفت و بوسهی ریزی به گونهام زد:
-محشری!
خودم رو به شدت عقب کشیدم، اخمهای مرد درهم رفت و نگاهش رو به صورت پدر خیره کرد:
-کیان نگفته بودی وحشیه!
پوزخندی زدم و رو به پدر گفتم:
-مستی، نمیفهمی داری چیکار میکنی اما من هوشیارم و نمیذارم آیندهام رو این مرد بوالهوس به فنا بده بهتره از این معامله بگذری جناب کیان شهیادی!
سریع خودم رو به سمت اتاق مامان کشیدم و با ورودم، در رو از پشت قفل کردم، صدای بلند نفسهام که از روی خشم و نفرتم به پدر بود فضای نیمه تاریک اتاق رو در برگرفته بود، نگاهم رو دور اتاق چرخوندم ولی مامان نبود، با دلهره جلوتر رفتم و زمزمه کردم:
-مامان کجایی؟!
صدای نالهی ضعیفی از گوشه اتاق و پشت تخت به گوشم رسید، با دیدن مامان که خودش رو مچاله کرده بود گوشه اتاق، سریع خودم رو بهش رسوندم و بغلش کردم:
-چرا اینجا نشستی مامان؟!
نگاه بی فروغش رو به چشمهام خیره کرد:
-پس کی میریم دل آسا؟ نمیخوام دیگه اینجا بمونم!
-تا چند دقیقه دیگه میریم فقط باید صبر کنی چراغهای سالن خاموش بشه و غرق بشن تو عیش و نوش، اونوقته که دیگه اگر بمبم بترکه چیزی متوجه نمیشن!
-هنوزم نمیخوای بهم بگی چی شده؟!
-در این حد بدون که بالاخره آرزوهات به حقیقت پیوست، بالاخره از شر این زندگی سیاه خلاص شدی دیگه میتونی با خیال راحت زندگیت رو بکنی مامان، این رو من بهت قول میدم.
-تو رو خدا بهم بگو چی تو سرته، مبادا کاری بر خلاف پدرت انجام بدی اون آدم خیلی خطرناکیه میکشتت!
-یادت نره منم دختر همون پدرم، کسی که کنارش رشد کرده و با تموم جیک و پوک زندگیش آشناس تو نگران هیچی نباش، پاشو و حاضرشو!
با صدای در از جا پریدیم، رو به مامان گفتم:
-بدو عجله کن!
مامان به سمت کمد رفت و مشغول حاضر شدن بود که موبایلم زنگ خورد:
-الو ویلی؟!
-تا پنج دقیقه دیگه طبق نقشه عمل کنید، فهمیدی؟!
-فهمیدم تو چی؟!
-منم بعدا میام، فقط زود برید.
گوشی رو توی جیبم انداختم و رو به مامان گفتم:
-تا یک دقیقه دیگه باید فرار کنیم!
مامان کنارم ایستاد، محکم بود ولی مرگ اهورا کمرش رو خم کرد، آهی از اعماق وجودم کشیدم و به محض خاموشی سالن دست مامان رو گرفتم و کشیدم، به سرعت نور از لابه لای جمعیت مست و بعضا بیهوش گذشتیم و وارد باغ شدی، سریع به سمت در پشتی ویلا رفتیم، راننده با دیدنمون در رو باز کرد و با سوار شدنمون پاش رو روی گاز فشرد!
×××
ماشین با سرعت بالایی از عمارت فاصله میگرفت که صدای شلیک و انفجار باعث شد رنگ از روی مامان بپره، رو بهم گفت:
-این صدا از عمارت ما بود؟!
سرم رو به علامت مثبت براش تکون دادم و موبایل رو از جیبم بیرون آوردم، برای ویلی پیام نوشتم:
-ما رفتیم.
راننده بدون هیچ سوالی طبق چیزهایی که ویلی بهش گفته بود به راهش ادامه میداد اما مامان دلواپس بود و مشخص بود نمیتونه به من اعتماد کنه یا شاید هم میترسه!
دستش رو گرفتم که از سردیش جا خوردم، نگاهش رو به چشمهام دوخت که گفتم:
-از چی نگرانی مامان؟!
-چیکار کردی تو دل آسا؟ چرا درست برام حرف نمیزنی؟ چرا نمیگی با ویلیام چه نقشهای داشتید؟
-به موقعش همه چیز رو واست تعریف میکنم مامان، تو رو خدا به من اعتماد کن!
-من بهت اعتماد دارم دل آسا حرف من اینه که کیان دست از سرتون بر نمیداره.
-اون دیگه آخر خطه مامان، میدونم چطوری تقاص اینهمه سال زجری که بهت داد و حسرتهایی که روی دلم گذاشت رو ازش بگیرم، بیچارهاش میکنم مامان مطمئن باش منم ساکت نبودم اینهمه سال.
مامان سرش رو بین دستهاش گرفت و سکوت کرد.
صدای موبایلم که بلند شد سریع تماس رو وصل کردم:
-ویلی چی شد؟!
-گوشی رو بده به راننده.
گوشی رو به سمت مرد گرفتم که مشغول صحبت شد و بعد از اون سرعت ماشین رو تندتر کرد، گوشی رو بهم برگردوند:
-آقا با شما کار دارن!
گوشی رو که گرفتم دستهام می لرزید، ولی باز هم باید مقاومت میکردم:
-بگو؟
-همه چیز به خوبی پیش رفت، انقدر مست بودن که زیاد از خودشون نتونستن مقاومت نشون بدن فقط...!
-فقط چی ویلیام؟!
-سریتا رو نتونستیم بگیریم یعنی کلا فکر کنم توی عمارت نبود!
-آخه یعنی چی که نبود؟ چه فایده وقتی کار رو نیمه تموم گذاشتید؟ اون خودش به تنهایی یک بانده میفهمی؟!
-دل آسا همه چیز اونجوری راحت نیست که تو خیال میکنی، میدونی با چه آدمهای خطرناکی طرفیم؟ خب منم یک نفرم انتظار نداری که ده تا چشم داشته باشم هی اینور و اونور بچرخونم مبادا کسی جیم بزنه؟!
-حالا چی میشه؟
-هیچی، فعلا دستگیر شدن، تو فقط کارهایی رو انجام بده که بهت گفتم، من حداکثر تا یک هفته دیگه تموم مال و اموال و داراییهای کیان شهیادی رو آب میکنم و برات یک حساب باز میکنم، یه مقدارش رو به حساب خودت میریزم یک مقدارش هم به حساب مامانت، پس توام بهتره بری به مامانت برسی و مواظب اون باشی خیالت هم از بابت اینجا و اتفاقاتش راحت، خودم حواسم به همه چیز هست!
-باشه، بلیطهامون حاضره؟!
-آره میدونی که تو فرودگاه آشنا زیاد دارم کافیه اسم من رو بهشون بگی تا خیلی سریع ردتون کنن برید!
-مجبوریم تا روشن شدن هوا و موقع پرواز هواپیما صبر کنیم، فعلا که داریم میریم مخفیگاهی که از قبل تدارک دیدی.
-میدونم، برید اونجا همه چیز هست استراحت کنید و یه چیزی هم بخورید تا فشارتون نیفته من دیگه باید قطع کنم!
-ممنونم ویلیام، به خاطر همه چیز.
گوشی رو که قطع شده بود پایین آوردم، نگاه خیس از اشک مامان به بیرون بود که دستش رو گرفتم:
-خواهش میکنم مامان، نگران هیچی نباش!
مامان جوابی نداد، میدونم میترسید.
با ایستادن ماشین سریع پریدم پایین و به ویلای نقلی جلوی روم زل زدم، راننده در رو باز کرد و لوازمهامون رو برد داخل، به مامان کمک کردم تا بریم تو ساختمون، راننده کارش رو تموم کرد و رو بهم گفت:
-آقا دستور دادن برگردم، چیزی نیاز ندارید؟!
-نه فقط ماشین کجاست؟
-پشت ویلا، سوییچ هم روی عسلی کنار تخت تو اتاق بالایی ویلاست، فقط آقا گفت وقتی میرید حواستون باشه کسی تعقیبتون نکنه!
-متوجهام، میتونی بری!
برگشتم داخل ساختمون، مامان همونجوری با لباسهای بیرونی روی مبل نشسته بود و سرش رو
بین دستهاش گرفته بود، به آشپزخونه رفتم و از یخچال آبمیوهای به همراه یک قرص مسکن برداشتم، برگشتم تو سالن و کنارش روی مبل نشستم:
-بیا مامان، میدونم سردرد شدی این رو بخور حالت رو بهتر میکنه.
بی معطلی قرص رو گرفت و خورد، آبمیوه رو اما در حدی که قرص رو ببره پایین خورد و بقیهاش رو کنار زدو سرش رو به عقب تکیه داد، از جا بلند شدم و لباسهام رو بیرون آوردم و لباس راحتیم رو تنم کردم، صدای زمزمهاش رو شنیدم:
-دل آسا قراره تا کی اینجا بمونیم؟!
-تا فردا اواسط روز. -کجا میخوایم بریم؟!
-جایی که متعلق بهش هستیم!
نگاهش رو به چشمهای وحشیم دوخت:
-ایران؟!
سرم رو به معنای مثبت تکون دادم، از جا بلند شد:
-یعنی تو میخوای بگی دیگه به نیویورک بر نمیگردیم؟ دیگه کیانی نیست که اذیتمون کنه؟ دیگه کابوسهای شبانه تموم میشه؟ آره؟!
جلو رفتم و بازوهاش رو گرفتم:
-به موقعش و وقتی که حالت خوبه همه چیز رو برات تعریف میکنم، اما مطمئن باش جواب تموم سوالاتت مثبته و دیگه زندگیت از اینهمه ترس و دلهره خلاص شده، باید از این به بعد طعم واقعی خوشبختی رو بچشی.
آهی کشید که گفتم:
-الان غذا میارم بخوریم و بخوابیم، تا فردا هم خدا بزرگه بالاخره هرچه پیش آید خوش آید!
مامان خندهی تلخی کرد و برگشت روی مبل، به آشپزخونه رفتم و به یخچال سر زدم، حق با ویلیام بود، همه چیز داشت اینجا!
سریع مرغ آمادهای رو از یخچال بیرون کشیدم و داخل فر گذاشتم تا گرم بشه، میز رو چیدم و برنج رو هم که تو یخچال بود گرم کردم، پس از حاضر شدن مرغ، توی دیس گذاشتم و دورش رو با کلم و ترشی و پیاز تزئین کردم، مامان رو صدا زدم و با اومدنش با اشتها مشغول خوردن شدیم چون اولین شامی بود که با محبت خورده میشد بدون اخمهای درهم پدر و بدون ناراحتی و بغض مامان واسه همین هم دلچسب بود و خوشمزه!
×××
شمارههای پرواز به تندی خونده میشد، کارهای رفتنمون تماما اوکی شده بود ولی مامان همچنان نگران بود، باید موضوع رو واسش تعریف میکردم تا خیالش راحت بشه اما فعلا وقت نبود برای اینجور مسائل!
با گریم تا حدودی چهرهام رو تغییر داده بودم و مسئولان فرودگاه هم چون ویلی از قبل باهاشون هماهنگ کرده بود بهم گیر ندادن، با نشستن درون هواپیما نفس راحتی کشیدم و دست سرد مامان رو توی دستم فشردم، باید قبل از رسیدن به ایران گریمم رو پاک میکردم چون اونجا مدارکم چک میشد، باید چهرهام با عکسهام یکی باشه پس با کمک دستمال مرطوب و لوازم دیگه، سریعا دست به کار شدم!
×××
آژانسهایی که بیرون فرودگاه ایستاده بودن با دیدن مسافرانی که از سالن انتظار بیرون میاومدن به سمتشون میدویدن و سعی داشتن هر طور که شده مسافر گیر بیارن، چمدونم رو به دنبال خودم میکشیدم و توی ذهنم مردد بودم که اینجا بمونیم یا بریم شیراز!
ویلی بهمون گفته بود زندگی توی پایتخت خیلی بهتره تا شهرهای دیگه، چون برای منکه میخواستم سرمایه گذاری کنم بهترین جا همینجا بود.
مامان بی حرف دنبالم کشیده میشد، به سمت رانندهای رفتم و صدا زدم:
-آقا؟!
با دیدن قیافههای من و مامان، انگار پی برد امروز پول کرایه چرب و درست و حسابی نصیبش شده چون بی معطلی خودش رو رسوند بهمون:
-جانم؟ بفرمایید؟!
بی حوصله گفتم:
-لطفا ما رو ببرید بهترین هتل این شهر!
تند چمدون من و مامان رو داخل ماشینش جا داد و خندید:
-بله بله حتما، به روی چشمم بفرمایید سوار بشید.
مامان سوار شد و منم در کنارش جای گرفتم، راه نسبتا طولانی بود اما خدا رو شکر با سرعتی که این راننده میرفت بیشتر از سه ساعت توی راه نبودیم!
جلوی هتل چمدونها و لوازممون رو برد داخل لابی و منم پول خوبی بهش دادم که هی به مامان نگاه می کرد و به اصطلاح دعامون میکرد که خدا به پولهامون برکت بده و تن سالم داشته باشیم و از این حرفها!
مامان لبخند گرمی روی لبش خودنمایی میکرد، انگار که با این دعاها به یاد گذشتهاش افتاده بود.
پس از تحویل گرفتن یک اتاق خیلی مجهز، خدمه هتل چمدون و لوازم رو به اتاق منتقل کردن، نباید به هیچ عنوان وقت رو هدر میدادم باید هر جوری که شده بود سریعا ویلایی پیدا میکردم و جا به جا میشدیم چون نمیتونست اقامتمون توی این هتل زیاد بشه.
بعد از اینکه دوش کوتاهی گرفتم روی کاناپه دراز کشیدم، مامان مشغول چیدن لوازم بود و در همون حال پرسید:
-برای چند روز اینجا رو رزرو کردی؟!
-یک هفته، البته فعلا!
-میخوای ویلا بخری؟!
-اگر تو راضی هستی، بله.
آهی کشید:
-من همیشه منتظر روزی بودم که بتونم بدون تشویش و بدون ترس زندگی کنم، اما حالا فقط نگرانیم از طرف کیان هست دل آسا میدونم دست از سرت بر نمیداره، درسته که هنوز از قضایایی که پیش اومده گیجم و نمیفهمم چی به چیه اما تا اونجایی که از صحبتهاتون متوجه شدم انگار پدرت رو تحویل پلیسها دادی!
نشستم، کلافه دستهام رو توی موهام فرو بردم:
-آره درست متوجه شدی، کاری رو که خیلی وقت پیش باید انجام میدادم الان انجام شده، نگرانیت بی مورده مامان، خواهش میکنم ازت به جای این حرفها بهم کمک کن با قوانین این کشور و هنجارهاش آشنا بشم، من باید اینجا رو مثل نیویورک بلد باشم بدونم چی به چیه، آدرس ها رو یاد بگیرم چون دیگه محل زندگی ما اینجاست قرار نیست برگردیم آمریکا!
مامان لبخند گرمی به روم زد:
-همیشه دختر قوی و محکمی بودی، کسی که تونسته کیان شهیادی رو از پا در بیاره قطعا ازش هرکاری ساختهاس، من فقط دلم نمیخواد تو اذیت بشی وگرنه کیان و زندگی لجنی که برای خود درست کرده واسه من هیچوقت ارزشی نداشته!
سرش رو به زیر انداخت و زمزمه کرد:
-هیچوقت دوستش نداشتم و هر روز آرزو میکردم از خواب که بیدار میشم چهرهی نحسش رو پیش روم نبینم، حالا که دعام مستجاب شده خوشحالم.
لبخندی زدم، از جا بلند شدم و جلوش ایستادم:
-میدونم هیچوقت نتونستی به خوبی طعم یک زندگی ایده آل رو بچشی و سختی زیاد کشیدی، اما بهت قول میدم همهی اون کابوسهای شبانهات امروز تموم شده باشه!
به آرومی سرش رو تکون داد و به کارهاش مشغول شد، با زنگ خوردن موبایلم سریع کشیدمش بیرون!
با دیدن شماره آترون با نگرانی تماس رو وصل کردم:
-الو...؟!
-سلام عزیزم، خوبی؟!
-سلام آترون، خوبم برای چی زنگ زدی؟ حال هارپر که بد نیست؟!
-نه نه نگران نشو دوست شما کاملا سرحاله!
صدای خندههای هارپر از اون سمت توی گوشی پیچید و خیالم رو راحت کرد، نفسم رو محکم فوت
کردم بیرون که صدای آترون مجدد توی گوشی پیچید:
-ویلیام بهم زنگ زد و توضیح داد چی شده، اینم اضافه کرد که دنبال ویلایی، سپرد بهم هوات رو داشته باشم، ما تا پس فردا میایم ایران تو فعلا برای ویلا هیچ اقدامی نکن تا خودم برگردم میخوام
نزدیک ویلای خودمون براتون ویلا بگیرم تا پیش هارپر باشی و خیال هممون راحت باشه!
-خیلی ممنونم ازت، کارم رو راحتتر کردی.
-تو برای من عزیزی خودتم میدونی، جدا از خودم مثل یک خواهری برای هارپر، پس وظیفهام رو انجام میدم!
-امیدوارم بتونم جبران کنم.
-ماشین چی؟ میخوای بخری؟!
-آره جدا از ماشین، تو فکر زدن یک شرکت هم هستم، نمیخوام سرمایهام الکی بیفته اینجا بدون سود!
-آفرین، مشخصه فکرت خوب کار میکنه، خونه و شرکت با من خودم تو بهترین مکان تهران واست هردوش رو ردیف میکنم فقط ماشین رو امروز عصر با دوستم هماهنگ میکنم برو گالریش نگاه کن هرکدوم پسندت بود قولنامه کن تا پولت آماده بشه و برید واسه سند!
-اما من پول دارم، اگر منظورت فروش املاک پدر توی نیویورکه اون پولها حسابش جداست برای خرید ویلا و ماشین به حد کافی پول تو حسابم هست تو فقط واسم ردیفشون کن!
-خب پس دیگه چه بهتر، امروز عصر برو ماشین رو ببین و بردار فردا صبح هم اول وقت برید محضر و تمام.
-باشه فقط آدرس رو واسم اساماس کن بگو ساعت شش عصر میرم!
-باشه عزیزم، کاری با من نداری؟!
نه بازم مرسی، گوشی رو بده به هارپر.
-چشم، از من خداحافظ.
-خداحافظ.
کمی بعد صدای سرحال هارپر توی گوشم پیچید و به این باور رسیدم که چقدر دلتنگشم!
-سلام دل آساجون.
-سلام خانمی، خوبی؟!
-خیلی خوبم، باورت نمیشه تو عمرم به این خوبی نبودم همهی اینها واسه خاطر وجود مهربون آترونه وگرنه من و خوشبختی خیلی از هم فاصله داشتیم!
-خوشحالم این رو میشنوم.
-از آترون و ویلیام شنیدم چی شده، پس بالاخره کار خودت رو کردی!
-دیگه داشت زیادی کش پیدا میکرد، من فقط منتظر بودم بتونم اون مهرههای اصلی رو از تو سوراخی که قایم شده بودن بکشونم بیرون اینم که لطف خدا شامل حالم شد!
-تکلیف ویلیام چی میشه؟!
-ویلیام نمیتونه به طور کامل بیاد ایران، چون میدونی که همه زندگیش اونجاست ولی قول داده
بهمون سر بزنه.
-تو چی؟ دیگه بر نمیگردی نیویورک؟!
-چرا چرا باید برم، فقط منتظرم اینجا کارها درست بشه خیالم راحت بشه بعدش برم، حرفهای زیادی دارم که با کیان شهیادی بزنم.
-مامانت چی؟ حالش خوبه؟!
-یکمی نگرانه، از پدر و واکنشش میترسه ولی در کنارشم از اینکه راحت شده خوشحاله.
-فعلا راحتش بذار، باید زمان بگذره تا عادت کنه!
-میدونم، خودمم هنوز توی شوکم!
-راستی براش همه چیز رو تعریف کردی؟!
-نه منتظر یه فرصت مناسبم، باید خیلی چیزها رو بدونه!
-عالیه، ما هم پس فردا ایرانیم خیلی دلم واست تنگ شده.
-منم همینجور عزیزم، پس به امید دیدار.
-قربانت، خدانگهدار.
گوشی رو روی مبل انداختم، مامان تلفن رو برداشت و از کافی شاپ هتل سفارش دو تا قهوه داد، روی کاناپه نشستم که پرسید:
-کی بر میگردن؟!
-آترون و هارپر؟
-بله.
-پس فردا.
-بهشون خوش گذشته؟
-آره خیلی، آترون مرد مهربون و خونسردیه مطمئنم که لیاقت دختری مثل هارپر رو داره!
-واقعا دنیای عجیبیه، کی فکرش رو میکرد آترون یک آدمی که فرسنگها از هارپر فاصله داره یهویی همدیگه رو ببینن و بپسندن و بشن همسر!
-دنیا کوچیکه، ما زیادی بزرگ میبینیمش!
-عصر برای خرید ماشین میری؟
-آره البته به همراه شما، چون میدونم که خوش سلیقهاید!
خندید:
-ای زبون باز!
×××
عصر به آدرسی که آترون برام فرستاده بود رفتیم، فروشنده که تحت تاثیر شغلش زیاد صحبت میکرد از هر مدل ماشین خارجی که توی گالری بود
برای من و مامان توضیح داد و واقعا انتخاب یک ماشین میون اینهمه، کار سختی بود.
مامان که کلافه شده بود رو به فروشنده گفت:
-آقای محترم ما که مدل این ماشینا رو بدونیم فرقی به حالمون نمیکنه چون واسمون مهم اینه که یک ماشین خوب و با آپشنهای بالا باشه، پولشم مهم نیست همین که دخترم رو راضی نگه داره کفایت
میکنه، حتما آترون خان واستون توضیح دادن که ما تازه از نیویورک به ایران اومدیم پس زوده بخوایم با اینجا آشنا شده باشیم که بدونیم کدوم ماشین بهتره!
نفس عمیقی کشیدم، مامان چقدر خوب از لاک کم حرفی و از دنیا بُریدن خودش، بیرون اومده بود،
واقعا خوشحالم میکرد!
فروشنده خندهی کوتاهی کرد:
-چشم خانم عزیز، بفرمایید بریم سر قولنامه مطمئنم که پشیمون نمیشید حالا که انتخاب رو به
عهدهی خود من گذاشتید، البته اضافه کنم این گالری متعلق به آترون خان هست و همه کاره هستن ایشون، از اونجایی که رفیقیم خوشحالم همچین مشتری دست به نقدی رو در اختیارم گذاشته، بفرمایید!
به اتفاق مامان به دفترشون رفتیم، پس از عقد قولنامه برگه رو به مامان سپرد و رو به من که با اخم
کمرنگی ماشینها رو نگاه میکردم گفت:
-ماشینی که واستون در نظر گرفتم هم کارش خوبه هم میتونه نظر شما رو به خودش جلب کنه، مطمئن باشید که از خرید این ماشین پشیمون نمیشید فقط یک لطفی کنید تا شب به من مهلت بدید که بگم بچه ها از انبار خارجش کنن و واستون بیارن جلو هتلی که مستقر هستید.
-مشکلی نداره، فقط سریع چون من به ماشین خیلی نیاز دارم!
-چشم حتما.
با خداحافظی و تعارفات معمولی از گالری بیرون اومدیم، مامان پوفی کشید:
-وای اگر ولش کرده بودی میخواست هی حرف بزنه!
قدم زنان راه افتادیم، گفتم:
-خب مامان فروشندهاس، بالاخره باید یه جوری مشتری جذب کنه یا نه؟!
-نفهمیدم، اینکه کله مردم رو مثل دارکوب با صداش سوراخ سوراخ کنه اسمش شده جذب
مشتری؟!
خندیدم:
-باشه حالا شما عصبانی نشو.
نگاهی به خیابون نسبتا شلوغ روبهرو انداخت و آهی کشید:
-چقدر دلم میخواد برم امامزاده صالح، یادمه ایران که بودیم هر ماه میرفتیم، اونجا مکانی هست که دلت آروم میگیره، انگار هیچ غمی نداری تو دلت.
دستش رو گرفتم:
-خب اینکه غصه نداره خودم میبرمت الان، بیا تا تاکسی بگیریم!
مامان گل از گلش شکفت و زود به سمت خیابون رفت، دنبالش رفتم و برای ماشین زرد رنگی که آرم تاکسی روش خورده بود دستم رو بالا کردم، ایستاد و از ماشین پیاده شد:
-آبجی کجا میرین ببرمتون؟!
-با تعجب به صورتش و نوع حرف زدنش خیره شده بودم که مامان سریع جواب داد:
-میخوایم بریم امامزاده صالح، ولی آدرس رو بلد نیستیم!
راننده که مرد نسبتا سالمندی بود که هیکل چاقی هم داشت با خوشرویی خندید:
-بفرمایید بفرمایید، من همه جای تهرون رو مثل کف دستم میشناسم و بلدم خودم هرجا بخواهید
برید میبرمتون!
مامان من رو که هنوز با تعجب مرده رو نگاه میکردم نگاه کرد و زیر لب گفت:
-چیه؟ زل زدی بهش، شاخ داره یا دم؟!
با حرص به مامان خیره شدم که دستم رو کشید و سوار ماشین کرد.
راننده زود پشت فرمون نشست و با نشستنش انگار ماشین بیچارهاش به پایین کشیده شد از بس که هیکلش سنگین بود!
پوفی کشیدم و به عقب تکیه زدم، باز خوبه توی ماشینش بوی عطر و ادکلن میاومد وگرنه که نمیدونم تا رسیدن به مقصد چطوری باید جلوی عق زدنم رو میگرفتم!
مامان نگاهش به خیابونهای تهران بود منم به ناچار در سکوت به بیرون خیره شدم که راننده به حرف اومد و رو به مامان پرسید:
-حاج خانوم از کدوم شهر به اینجا اومدید که اینجا رو بلد نیستید؟!
مامان لبخند گرمی نثارش کرد:
-والله من هنوز سعادت نداشتم که حاجی بشم، در ضمن ما خارج از کشور زندگی میکردیم ولی من خودم تا جوونی توی شیراز با خانواده زندگی میکردم بعد از اون شرایط ایجاب کرد که از ایران بریم
و تا امروز که باز دست سرنوشت به وطن خودمون کشونده ما رو، که همین امر باعث شده از یاد برده باشیم مکانهای ایران رو!
راننده خندید:
-به به پس خارجکی هستید، خوش برگشتید به کشورتون!
با گنگی به مامان و راننده نگاه میکردم، کلماتی که راننده به کار میبرد نمیدونم اصلا ریشه در تمدن فارسی داشت یا یه کلمه خودساخته بود!
با رسیدن به مقصد مورد نظر راننده توضیح داد:
-اینم از امامزاده، میدونید که ایشون از فرزندان امام موسی کاظم و از برادران امام رضا (ع) هستند، شاید باورتون نشه اما روزانه بیش از سی هزار نفر برای زیارت این مقبره به اینجا مشرف میشن، حرم مطهر امامزاده صالح در ضلع جنوب شرقی میدان تجریش قرار گرفته ولی هر موقع خواستید بیاید اگر به هرکس بگید میخوام برم امامزاده صالح بدون پرسیدن هیچگونه آدرسی به راحتی شما رو میرسونه!
با مامان پیاده شدیم، مردمی که اون اطراف بودن و قصد ورود به داخل امامزاده رو داشتن همه یک پارچه تماما مشکی که از سر تا پایین پاشون میرسید رو سرشون کرده بودن که باعث تعجب من شده بود.