Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
یک تکان سخت بر جانم آشکارا مینشیند. زبانم برای سخن دیگری نمیچرخد، تنها زور میزنم تا تلاشم را کرده باشم و بعد از رفتنش پشمیانی سراغم نیاید.
رطب خورده منع رطب کی کند؟
- بحث من نیستم، شاید یکی جز من دلش خواست تلاش کنه، خواست حقش رو از این دنیا بگیره، شاید یکی مثل من فقط حرف نبود، طبل تو خالی نبود.... بگذریم، این چیزا که زوری نیست... فکر کنم باید خندانو بندازمش به طاها! اینجوری بهتره، حداقل زن دایی مورد علاقم میتونه باشه، وگرنه گزینههای دیگه، مخصوصا آیه خیلی نفرت انگیزن! میدونی که آیه رو بمیرمم واسه طاها نمیگیرمش...
سعی دارم جو را با لحن مزحک پر از بغضم که مثلا شوخی قاطیاش است عوض کنم، ولی خیلی در مدیریت بحران احساساتم افتضاحام.
تکیه کمرش را از شاسی بلند پدرش میگیرد. نادم و مهربان است:
- هنوز فصل راوبط احساسی واسه یه دختر دبیرستانی شروع نشده، اونم با یکی بیست سال بزرگتر از خودش. ها؟ البته رسم و رسوم شما با اینم مشکل نداره.
مثل خودم تیکه میانداخت. زندگی چقدر پر از «از این دست بدهی از آن دست میگیری» هاست.
تقصیر من بود، اشتباه کردم ماجد را بچه دیدم.
مشکل من کلا این است همه را مانند خودم مهربان، دل نازک و دنیا را به هیچجایت بگیر تصور میکنم. اینها همه دنیا به یکجایشان است و برای خود، خانواده، از جمله مادرانشان ارزش قائلند.
- خداحافظ ماجد.
گفتم و گریختم تا دل نشکنیم یا بیشتر از این در زمین نروم.
در خانه آب از لب و لوچهی خندان هنگام تعریف بلند بلندِ ماجرای چند ماه پیش راه افتاده است:
- یعنی به بیآبرویی من شک نکن طاها! با پریزاد رفتیم تو یه عطر فروشی خیلی با کلاس، ببین با کلاس میگم یعنی اندازه دوتا خونهی ما بود، دوبلکس، شبیه قصرای دیزنی! رفتنمونم فقط جهت کلاس گذاشتن جلوی آیرین بود! اصلا اگر آیرین احمق نمیگفت ما وارد اون کاخ نمیشدیم که! منم با اون رفتار فقیر نشینم یکی از عطرا رو اومدم بو کردم، بو نبود که بهشت برین بود. منِ خاک به گور، جلوی یکی از افادهای ترین و خر پولترین دخترای مدرسمون گفتم با پونصد تومن که گدا نمیشم، فوقش پونصد تومن ازین عطره میگم برام پر کنه مغازه دار. یه بخش داشت برای عطرای فلهای. یهو آیرین بلند جلوی چند نفر دیگه پرسید آقا این عطرتون چقدره؟ چند بگه خوبه؟! هشتادو هشت میلیون بود! کارتمو با آخرین سرعت فشار دادم تو کیفم. تو فکر کن یه سیسیش چقدر باشه؟ آخه پونصد شد رقم پیشنهادی؟ زندگی گدایی خیل سخت میگذره طاها.
بعد غمگین ادامه میدهد:
- ذهن من فقیره، پری چرا تایید میکنه پونصد کافیه؟
طاها دارد هفت پادشاه را میبیند، اما خندان حواسش به حیاط است. بی تفاوت از پاگرد میگذرم و مخاطبش قرار میدهم:
- حالا چرا پشت پنجره دخیل بستی؟ بعدشم من کی گفتم پونصد بسه؟ چند بار ازت نیشگون گرفتم که اینجا کرایه یه ماهش پونصد تومنه، نبر آبرومونو!
ترسیده عقب میکشد، طاهای غرق خواب را میبیند و پچ زنان میپرسد:
- کی اومدی؟ رفت؟
سر بالا و پایین میکنم. محتاط به اتاقم میرود و اشاره میزند دنبالش بیایم:
- داییت خوابید. وای پری افسرده شدم تو این چند دیقه من چاقم آخه؟
بی توجه به ماتمش، جدی میپرسم:
- تو چند سالته خندان؟!
شکه هجده را نامفهوم نجوا میکند.
دست خودم نیست و مانند توصیه در کتابهای روانشناسی صبر نکردهام تاثیراتِ حال بدم فروکش کند و بعد منطقی برخورد کنم. فقط نیاز داشتم بر سر کسی فریاد بکشم.
- آخه آدم با هیجده سال سن هوس رل زدن میکنه؟ کی گفته سن این کاراست واستها؟! بشین درست رو بخون، فکر کردی بخوای یه رابطه رو شروع کنی چی نصیبت میشه؟ اصلا مگه تو سنی داری که هعی چشمت دنبال ماجده؟ نکه بگم کوچیکی، ولی احساساتت زودگذرن، نمیفهمی دقیقا چی میخوای. شاید فردا اصلا از یه تیپ دیگه آدم خوشت اومد. تو هنوز خودت وقتی سریال میبینی، کرهای و آمریکایی و هندی رو قاطی میبینی. یه هفته فیوریتت لواشکه یه روز شکلاته. این که دیگه بازی نیست بخوای با زندگیت بازی کنی. الان سن درس خوندنته. سن موفق شدنت. جواب کنکورت قراره بیاد، حالا درسته اونقدر که باید نخوندی، اما رشتهای که میخوای رو به راحتی میتونی بیاری. خندان بیخیال عشق و عاشقی شو... ببین اصا من خودم پشیمونم...
داشتم شعر میگفتم برایش، منتها، شعرم نه قافیهی درستی داشت، نه از بار معناییاش مطمئن بودم.
هنوز شکه است و نگاهش گنگ روی من میچرخد:
- این یعنی چاقم؟
پلکم میپرد و به خدا که نمیتوانم پرِپِر شدیدش را کنترل کنم.
- خندان من برات شبیه یه جک بی مزهام؟!
- شاید دلم میخواد حرفات یه جک بی مزه باشه...
دلم برای گربهی ملوسم میگیرد. شقیقهام را با دو انگشت اشاره ماساژ میدهم:
- میدونی اونسال توی دانشکده هنر وقتی که هی دنبال بچههای موسیقی و تئاتر میدویدی دیدمت از چیت خوشم اومد؟
سرگردانم و او معصومتر از همیشه بنظر میرسد:
- از چی؟
پلکم سر جایش برمیگردد.
- از اینکه برخلاف سن کمت اصلا شبیه دخترای دم بلوغ نبودی، خیلی خوشگل بودی، مثل عروسکا... یه اخلاق زشتی دارم و میدونیش، من از آدمای خوشگل خوشم میاد، یعنی فقط از آدمای خوشگل... شاید اگر خوشگل نبودی هیچ وقت توی گروه موسیقی دانشگاه عضو نمیشدم... پس انقدر وقتی میبینی عصبیام زر نزن! هی من چاقم و من زشتم میکنه! اه اه دخترهی عقدهای دنبال توجه.
می آید نزدیک و چون پیشیای ملوس از گردنم آویزان میشود:
- آخ فدای تو بشم پرتقالم، ابراز علاقههاتم شبیه پرنسسای تو کتاباست
حالا بگو از چی ناراحتی دردت به جونم بشه، نکنه پیاماست شروع شده؟
مسخرهی کشداری حوالهاش میکنم:
- واقعا که خندان!
- از خداتم باشه! بیا اندرخم یه نیم نگاه خانم باش اونوقت، این بشه جوابم؟ واقعا که خندان؟ واقعا که به خودت. من میدونم ماجد یه چیزی بهت گفته که اینجوری داغ کردی... پریزاد نکنه... وای پری تو که باهاش در مورد من حرف نزدی؟
بیچاره وار در دل میگویم:
- آخه شما کی آنقدر بزرگ شدید؟ بخدا من تو هیجده سالگیم واسه خوراکی گریه میکردم.
صورت منتظر و طلبکار خندان مقصد نگاهم است. با مهر دستش را از دور گردنم آزاد و میفشارم:
- شاید ندونی ولی خیلی حس پیری دارم... چرا؟ من کلا بیست و سه سالمه، اما اگر هوس نمیکردم دنبال جنس مخالف باشم یا هوس نمیکردم بزنم تو کار ازدواج، انقدر یهویی احساس بزرگ بودن نداشتم. خندان رابطهی احساسی هرچی دیرتر شروع بشه، بیشتر میتونی به دوست داشتن خودت فکر کنی. یعنی قبل اینکه بخوای احساسِ خالصت رو با یک نفر جز خودت تقسیم کنی، خودتو دوست داشته باشی. یه چند صباحی عاشق خودت باشی تا وقتی دیگه حس کنی الان نیاز به یه شریک داری تا بقیهی عمرت به تنها نگذره. چون وحشتناکترین چیز تو دنیا همینه، دوست داشتن و خیال پردازی! که بعد اگر به خیال بافیهات نرسی، حالا به هر دلیلی، میمیری! مگه خودمون چمونه که دنبال یکی میگردیم تا دوسش داشته باشیم؟ چرا خودمونو دوست نداشته باشیم؟ چرا مردنو انتخاب کنیم؟
روی تختم چهار زانو میزند و کمی خیره نگاهم میکند:
- مگه خودت چندسالته پریزاد؟!
شومیز نارنجی رنگش در دست مشت میشود:
- چرا انقدر بهم ریختهای؟
نخواستم به ماجد دل خوش کند. گربه ملوس من از پس هیچ شکستی بر نمیآمد.
آرام زمزمه میکنم:
- از تو خیلی بزرگتر نیستم درست، اما یسری تجربهها داشتم که دلم نمیخواد توهم داشته باشی... دلم نمیخواد جای خوشگذرونی و توجه تمام و کمال به خودت، استرس یه رابطه رو بکشی...
چشم ریز میکند:
- یعنی دوست داشتن انقدر بده؟ ولی از نظر من هیجان انگیزه... فکر کن با کسی که دلت باهاشه ازدواج کنی و بعد یه مادر شوهر مثل عمه تو داشته باشی و هی جوابش رو پس بدی! وای چقدر میپسندم اینکارو! قشنگ یه کلکسیون از کنف کردنهای شهربانو جان ردیف کنیم. اصلا یه دفترچه میگیرم توش جدالهامونو مینویسم.
نفسی عمیق میکشم. بی مکث با خندهای که جلویش را گرفتم، تشر میزنم:
- کاش زندگی همینقدر شبیه فانتزیهات بود!
- هست آقا هست. تو بزار من اردواج کنم، باور کن این آقا علیرضا رو میبرم شهربازی باهاش ترن سوار میشم.
لحظهای شوهر عمه بد عنقم را درحالی که تسبیح در دست میچرخاند روی ترن و ذکر گویان تصور میکنم:
- داغتو نبینم خندان...
با غرور به شانهام میکوبد:
- بخند دیگه، میدونم داری میترکی!
صدای قهقهههای خفهمان از ترس بیدار شدن طاها هوا میرود.
ثانیهای بعد چشمکی میزند و با صورت گلگونش میپرسد:
- بنظرت به ماجد پیام بدم باهاش قرار بزارم؟
و بعد خودش، هیجان زده پاسخش را میدهد:
- وای نه خیلی خزه!
پریدن رنگ صورتم را احساس میکنم. با تصور اینکه دخترک عزیزم اینقدر شاد است و پسر عمهی من آنقدر بی بخار، فشارم هم میافتند.
لبانم به آنی خشک میشوند و برای حرکتشان آنها را تر میکنم:
- ماجدو از گزینههات خط بزن خندان...
سرش آرام سمتم برمیگردد:
- ها؟
گویی درست نشنیده باشد تکرار میکنم:
- ماجد آدمت نیست؛ آدم تویی که روی قلهی کوهی نیست. تا ازین پایین بخواد بهت برسه خیلی دیر میشه...
در سکوت حرفهایم را تحلیل میکند:
- چیشده... چیزی گفته بهت؟
- من پرسیدم...
دکمهی لباسش بند انگشتانش شده، باز و بسته کردن متوالیاش را از سر میگیرد:
- چی پرسیدی؟ از من...
- پرسیدم چرا نمیزاری خندان با مشکلات احتمالی رابطهتون روبهرو بشه و خودش تصمیم بگیره... میدونی چی جواب داد؟
سر به طرفین تکان میدهد و میگویم:
- گفت من از روبهرو شدن زندگی مشترک با صدرا ترسیدم و یک ترسوی عوضیام. صد البته که یک ترسوی عوضی حق نداره کسی رو برای رابطه تشویق کنه.
در صورت گنگش دقیق میشوم:
- معتقده ترس از رابطه با تو براش خوبه، تا اینکه بعد از نداشتنت بترسه. نمیدونم اون بد گفت یا من بد شنیدم. هرچند نوع بیانش مهم نیست. من فقط میتونم با افکار دخترونه خودم بشنوم و برداشت کنم.
شوکه است:
- برداشت افکار دخترونه تو چی بود؟
- اینکه نمیخواد روتین زندگیش بهم بخوره و از یکنواختیش راضیه. اینکه خب بهتره خودم بیام بگیرمت، ماجدو میخوای چیکار؟!
ناله کنان صورتش را با کف دو دست میفشارد، البته قبل از آن نیشگون جانانهای هم از ران پایم میگیرد:
- خیلی عوضیای پریزاد! خیلی مزخرفی... وای خدای من! آخه تو چرا...
بین حرفش میپرم:
- تو حرفای منو کف دست اشکان میزاری چطور؟ عوضی نیستی؟
با هینی بلند میتوپد:
- پریزاد؟! اینا شبیه همه؟
از سوزش پایم لب میگزم. آستانه تحمل درد بشدت پایینی داشتم و این بخاطر ظرافت بیش از حد استخوان بندیام است. پوستم سریعا با فشاری کوچک واکنش نشان میدهد.
میخواهم کارش را تلافی کنم که میبینم ای داد، هنوز نزده رنگ رخسار ندارد دخترک ناز من!
کوتاه میآیم:
- شبیه نیست و من هرکاری کردم، فقط بخاطر نگرانیم بابت خودت بود. زیادی تو کفشی خندان، من میبینم که میترسه و این ترسش منو هم میترسونه...
دستش آرام کنار پایش میافتد:
- خودم یواش یواش بهش نزدیک میشدم... خودم یه غلطی میکردم!
تیکه میاندازم:
- آره یواش واست خوبه، موهات رنگ دندونات میشه؛ دیگه نیاز نیست واسه عروسیت پول به هایلایت بدی.
جیغش با آن صدای ناز دار را دوست دارم:
- واقعا که خرابی! خرابا!
- خرابتم آخه!
- اَه نگو ازین جمله متنفرم.
میخندم و او مجدد جیغ میکشد.
***
شب شام را کنار دایی و گربه ملوسی که کمی دپ است میخوریم. سریال میبینیم و دایی شاکیست چرا فیلمی که از جریانش اطلاعی ندارد را گذاشتهایم.
حق دارد چون اینها همه کار خندان است، در زمان ناراحتی خود را با سریالهایش خفه میکند و حال ما را!
املتی که املت نبود نوش جان میکنیم. به قول داییم:
- بیشتر شبیه دمپخته تا املت، میگم عدس تو یخچال نبود؟ عدس میریختید دیگه تکمیل بود، میشد املت پلوی عدسی طور!
راستش برنجهای ظهر را که نمیتوانستم بیرون بریزم!
چای بی رنگ آخر شبی را که روی میز میگذارم، طاها میگوید:
- خوب شد نرفتی سر خونه زندگیت، آبرومون می رفت بخدا.
زنگ آیفون نمیگذارد چیزی بگویم، با چشمهایم خط و نشانها را کشیده، استقبال بیبی و شهزادی که نیامده، صدای بلندش در حیاط پیچیده، میروم.
از همان دور، با تشت ظرف درون دستش نفس زنان صدایم میکند:
- پریزاد، کجایی فدات بشم؟
لبخندی کوچک زده، به بیبی و آقاجون سلام میکنم.
بابا کت ذغالسنگیاش را روی جالباسی پادری آویزان کرده سمت من برمیگردد:
- قرصهای منو با یک لیوان آب میاری بابا جان؟
چشم میگویم. بیبی قابلمه غذایی که بوی قرمه سبزیاش مستت میکند رادستم داده؛ بلافاصله همهشان مشغول چاق سلامتی با طاها میشوند.
شهزاد ظرفها را کنار در گذاشته، با دو انگشت ضربه کوچکی روی شقیقهام میزند:
- قهری قربونت برم؟
- نه یکم خستم، خوش گذشت؟
خندان به جمعمان اضافه شده و همانطور که در بردن وسایل به آشپرخانه کمک میکنیم، عمه میپرسد:
- استراحت نکردی مگه؟
- نه، یعنی دلم نمیخواست وقتی داییم اینجاست بخوابم.
چشمکی با دلخوری نمایشی میزند:
- خوشبحال داییتون شده پس، ما که هروقت میایم اینجا خانوم مثل خرس قطبی میخوابه.
سر و صدای پناه از حیاط میآید که داد میکشد:
- مامان میشه الان خوراکیمو بخورم؟!
عمه غر زنان در جواب اویی که دم در رسیده از دور میتوپد:
- معلومه که نه مامان جان! میخوای بمیری؟! کی روی غذا خوراکی میخوره؟
خندان میپرسد:
- اِ مگه پناهم هست؟
کلافه قلنجهای کمرش را با حرکات کششی میشکند:
- آره اومد... من نمیدونم این بچه به کی رفته انقدر عاشق مادربزرگ پدریشه، والا ما و خانواده بابام سایه همو با تیر میزدیم.
مرموزانه ابرو بالا میاندازم:
- پس بگو عمههام به کی رفتن، به عمههاشون.
با «لال بمیری چرا جمع میبندی؟»اش قشقش میخندم:
- مگه دروغ میگم؟
چپچپ نگاهم کرده، خندان را مخاطب میگیرد:
- تو چرا دپی خوشگله؟
پیش دستی میکنم:
- براش خاستگار اومده، اسمش اکبره، غمباد گرفته، منکه میگم به اکبر جواب بده، اکبرا مشتی و با معرفتن... آ ببین کی گفتم خندان!
و چشم ریز میکنم برای اویی که زیر لب فحشم میدهد. میگوید:
- راستش صبح زود بیدار شدم، یکم کسلم.
ظرفها را روی هم چیده، درون کابینت قرار میدهم و تیکه میاندازم:
- شهزاد جان همه مثل تو نیستن کله سحر پاشن، بعد آخر شبی دوپینگ بزنن عربده بکشن.
شهزاد جعبه دستمال کاغذی را سمتم پرت کرده، دختر شکمویش مجدد خانه را روی سرش میگذارد:
- مامان من چیپسمو خوردم! دایی صدرا گفت اشکالی نداره بابا، منکه غذا نخوردم زیاد!
به سمت در آشپز خانه با چشم اشاره میکند:
- کارت به جایی رسیده که منو دست میندازی؟ گفتی برات از ضیافت خبر بیارم؟ حالا بیا اینو جای خبر بگیر.
آن حرکت زشتی که با انگشت شصتش کرده را خندان با هینی بلند پاسخ میدهد.
کف دستم را جلوی دهنم میگیرم:
- خیلی بیشعوری عمه! داری مرزای راحتیو باهام جابهجا میکنی دیگه...
و دلم پیش آن صدرا گفتن پناه و خبرهای عمه گیر میکند.
طاها پناه را به خانه دعوت و مرا صدا میزند:
- پری قرصای آقاجونتو بیار...
لپم را از درون بخاطر فراموش کاریام گاز میگیرم. دایی با غش و ضعف ادامه میدهد:
- به! این خانوم کوچولوی خوشگلو نگاه! بیا اینجا ببینم، لباسشو ببین؛ خدای من چقدر پرنسسی تو!
دلم برای ذوقش ضعف میرود. طاها عاشق کودکان است. دلیل ارتباط عمیقم با او در کنار شبیه به مادرم بودن، توجه شدیدش در کودکی به من است. اگر تنها شدن زودهنگامش در زندگی نبود، شاید حالا خودش صاحب دختر بچهای به زیبایی پناه میشد.
لیوان آبی برای بابا پر و مثلا خیلی عادی و بیخیال از عمهی مشغول با گوشیاش، میپرسم:
- پناه چی میگه؟ مگه صدرا هم اومده؟
چشم میدزدم تا خندهی زیر لبیاش را اصلا نبینم:
- آره اون مارو رسوند دیگه. هرچند امروز کلا نقش راننده داشت آقا!
و مرموزانه خود را به آن راه میزند. عوضی خوب میداند چطور مرا کنجکاو کند تا مجبور شوم برای حرف کشیدن از زیر زبانش التماس کنم.
خندان کنجکاو پیگیر میشود:
- وا! صدرا؟! به قیافش نمیاد بارکش شما باشه. چطور شده؟
و من الهی قربانش شوم که به نفع من فضولی کرده است.
عمه با ابروی بالا رفته قری به گردن میدهد:
- بارکش ما نه و بارکش آیه خانوم!
من را که خشک زده است، اما خندان با تعجب دست به چانه میزند:
- نه! صدرا؟ بارکشی؟ آیه؟ چطور شده؟
حس بازنده ها را دارم.
فکر میکردم آن کارهایش تنها یک تلافی بی مزه است. که مقابل من تلافی کند و پشت سرم به حضورم در خانه لبخند بزند.
لعنتی این اوضاع برایم کمال بی رحمیست.
عمه چون کسانی که با ژستی خاص قلاب در دست دارند و کلاف پنجمشان را در بافت پلیور زمستانی تمام کردهاند، با هر کلمه، رج به رجم را بر هم میبافد:
- چطور نداره که... این زندادش من یکم دکتر ندیدست! به چسان فیسانایی که داره نمیاد اینقدر هول اسم و رسم یکی باشه. حالا خودتو داری پاره میکنی، اول ببین اخلاق داره دختره اینقدر هول بازی در میاری؟
بعد ادای مهرانگیز را با صدای نازک و همیشه جدیاش در میاورد:
- از دهن این زن عسل میچکیدا! صدرا آیه خانومو سر راه از بیمارستان بردار بیار، صدرا آیه خانومو تا بیمارستان برسون شیفت دارن! وای پسرم دیر شد نمیری دنبال آیه خانوم بیمارستان؟! آخه آیه خانوم تازه از شکم ننش نازل شده خودش بلد نیست بیاد! یه بیمارستاره دیگه...
بیمارستان را با مسخرگی تمام تلفظ میکند.
شالش را مرتب و با آن مهر همیشگیاش میگوید:
- میگم بریم تو جمع دیگه، هی پری توهم ماتم نگیر اونجوری، اینارو گفتم تا حواست باشه! یبار باختی و باخت دوباره واست کسر شانه! اوکی؟ نکنه بازم مفت ببازی!
قرصهای آقاجون را درون بشقاب میوه خوری گذاشته؛ لیوان آب را از دستم میقاپد:
- بعدشم دفعه آخرته منو با اون افعیهای دوسر یکی میکنی که بالاتنه پایین تنهاتو یکی میکنم. اَهاَه میفهمه بدم میاد هی جمع میبنده.
غر زنان با خودش میرود.
فکر میکردم تنها بیبی آشپز خوبیست و خوب پخت و پز میکند. اشتباه میکردم!
به کابینت آشپزخانه تکیه زده و رنگ پریده، ناخن به دندان میگیرم.
خندان بلاتکلیف پچ میزند:
- بنظرم با این یکی عمهات اصلا در نیفت پریزاد.
- هوم؟
به شانهام میکوبد:
- اِ؟! باز جواب من شد هوم؟
- هومم زیادیته.
مثلا با انرژی گفتهام تا گیر ندهد که باورش نشده.
کف دو دستش را برهم میزند:
- بیخیال فاطی و لیلی و آیه! امشب شب ماست، یه غمباد پارتی باکلاس دعوتیم. بلیط صندلی ویآیپی گرفتم واسمون...
هیچ جایی برای شوخی ندارم و او که غریبه نیست. بدرک! بگذار بفهمد چقدر از درون به قول عمه، از باختن رنج میبرم.
آه میکشم و صورتم از غم آتش میگیرد.
دارد چه میشود دقیقا؟!
نمیتوانم باور کنم که دارم کارما یا هرچیزی شبیه این را پس میدهم.
به جمعی که میانش هرکس چیزی میگوید ملحق میشویم. آقاجون و بیبی با وجود خستگی آشکارشان از روی ادب کنارمان نشسته و از طاها راجب چگونگی سفرش میپرسیدند.
خوب است که او شعورش کشید و آنها را برای استراحت به اتاقشان فرستاد.
حال من توانستم با گفتن:
- ماهم بریم دیگه خیلی خوابم میاد.
همه را پراکنده کنم.
شهزادی که با پناه در پذیرایی ماند، طاهایی که بعد از شب بخیر پر از محبتش در اتاق مهمان ساکن شد و خندانی که روی تخت من جنازه وار بیهوش شد و آنقدر خسته بود که غمباد پارتیاش تنها لاف باشد.
من هم که گویی خواب نداشته و در چندی پیش کنار سینک با همان لیوان آب مانده بودم.
کلافه پس از هزاران بار از اینور به آنور شدن، روی تشک مینشینم. هودی افتاده گوشهی اتاقم را برداشته، به تن میکنمش.
روی دوپا سمت خروجی رفته، پر از احتیاط و نگاه به بالا و پایین شدن نفسهای شهزاد، در را میبندم.
کشیده شدن دمپایی به موزائیک با صدای جیرجیرکها تلفیق میشود.
هوا خوب است و گمان میکنم، مغزم را کمی سم زدایی کرده است.
به چنین حس خوبی نیاز داشتم.
با قدمهای بلند قصد نشستن روی تاب را دارم که صدایی بم تنم را از ترس میپراند:
- کی اونجاست؟
دست روی سینه نا آرامم می گذارم و سرم را سمت سایهاش در آن تاریکی برمیگردانم.
چقدر دوست داشتم امشب او هم کنارمان باشد تا شاید بتوانم در خفا از احوالش بپرسم و حالا دیدنش لبخند کوچکی روی لبم مینشاند.
حضور او در هر حالتی همیشه گرم است، مانند تصویری فول اچ دی از سوختن آتش در یک شومینهی آجری، گوشهی دیوار یک کلبهی چوبی.
اشتیاق زیر پوستیام بخاطر دیدنش را پنهان نمیکنم:
- سلام؛ منم!
چیزی برای گفتن ندارد.
انگشتانم هیستریک درهم قلاب شده و قلنجشان را میشکنم. هرچند این کارش حس بدی را مهمان دلم کرده، اما نمیگذارم آن فضای معذب کننده میانمان باقی بماند.
سر حرفم را با کش دادن لبخندی که به قطع دیدنش برای او ممکن نیست، میگیرم:
- ببخشید... فکر کنم خلوت شبونهات رو بهم زدم.
گویی دارد نگاهم میکند، مطمئن نیستم و در آن تاریکی چیزی دستگیرم نمیشود، اما میدانم دلم بدجور برای هرچیزی مربوط به او میریزد.
جای شکرش باقیست که با صدایی کمی گرفته تعارف میزند:
-از خلوت شبونه گذشت، دیگه صبح شده! راحت باش.
تاثیر بوی خوش گلهاست یا نسیمی که پر از تازگی از کلاه هودیام عبور کرده و بر تنم مینشید. فقط به یکباره او پسر عموی دوست داشتنیام شد و من آن دخترک بازیگوش پر سر زبان.
درست باشد یا غلط، من مرتکب گناه شوم یا نشوم، همه اینها بی اهمیت شدند. شاید هم تبصرههها و قوانین، در آن لحظه اهمیتشان را از دست دادند.
صدایم پر از ناز و شیطنت است:
- قضیه؛ قصهی شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیدارهاست؛ وگرنه ما به بعد از دوازده تا چهار میگیم شب!
چشم از اویی که آرنج دو دستش را تکیه گاه نردهی تراس خانهاش کرده، بر نمیدارم.
کمرش از حالت خمیده در آمده، بی توجه به حرفم، کوتاه میپرسد:
- داییت اومد؟
دست به سینه میزنم و از در مزاح وارد میشوم:
- آره، چیه؟ میخوای دعوتش کنی خونت؟ خیلی پر خرج نیست فقط واسه صبحونه کله پاچه دوست داره! نهارم سبک میخوره حالا شام باید یکم مفصل باشه.
کمی به جلو خم میشود:
- قدمش روی چشم.
نفسی کوتاه از هوا میگیرد. نگاهش را به شاخههای درهم تنیده درخت توت همسایه میدوزد و آرام زمزمه میکند:
- دیر وقته، دیگه بریم. شب بخیر...
دلم از آنهمه منعطف نبودنش میگیرد.
قصد رفتن کرده که با سرعت صدایش میزنم:
- صدرا...
منتظر در جایش میماند. میپرسم:
- دستت بهتر شد؟ ازش که کار نکشیدی؟
نمیدانستم چه میگویم فقط میخواستم نرود، فقط میخواستم که بماند، فقط میخواستم قبل از خواب سهم افکارش تنها آیه نباشد.
کلافه سر تکان میدهد:
- بهتره، شبت بخیر پریزاد.
زنجیر تاب را با اکراه میان دستانم میفشارم. درد نمیکند، تنها رگهایش انگار با چیزی دارند به دو طرف کشیده میشوند.
- صبر کن، نرو!
مانند کسانی که به دنبال عصیاناند میگویم، دستوری و حق به جانب، ولی او دیگر در برابر خودخواهیهایم نرمش نشان نمیدهد.
گویی من مقروضم و او دلالی که چک هایش پاس نشده، همانقدر بی رحم برایم خط و نشان میکشد:
- نرم؟ رفتن... البته! دیگه چی؟
البته که توقعش را ندارم.
شلوار پارچهای عروسکی ام را برای خوابیدن حرصم در مشت میفشارم.
آرام و خسته، برخلاف بلوایی که در من برپاست، میگویم:
- نمیتونی با اینجوری حرف بزنی! من فقط بخاطر ماجرای امروز، همچنان ترسیده و نگرانم.
انگشتش روی نرده ضرب میگیرد:
- خب؟!
حرفهای عمه که هرچقدر سعی میکردم فراموششان کنم، چون خندهای محو و شیطانی گوشهای از سرم جولان میداد.
این رفتار او در کنار نگرانیهای ذهن مسمومم هم بدتراز همه چیز!
تمام آن خودخوریام، صدا شد و ولومش بالا رفت:
- خب؟! تو داری منو مسخره میکنی؟ واقعا اینرفتارا حالتو خوب میکنه؟ خودت رو میتونی بشناسی؟
نفسهایم تند شده و دستانم از فشار میلرزند.
خندهی تمسخرآمیزش را میشنوم. چراغ تراسش را روشن میکند و حتی میتوانم چشمان پر تمسخرش را هم ببینم.
- شاید بزرگ بشی، به سن قانونی برسی یا شاید ازدواج کنی، حتی طلاق هم بگیری، اما هیچ وقت تغییر نمیکنی، همیشه همون دختری میمونی که فک میکنه، با انجام هر اشتباهی، تاوانی براش در نظر گرفته نمیشه.
از قصد چراغ را روشن کرده است. میخواست هنگام گفتن کلمهی ازدواج و طلاق در چشمانم خیره شده باشد.
چرا که من میشناختمش و میفهمیدم ادبیات او با ملاحظهتر از این حرفهاست.
پرش لبانم دیگر برایم عادی شده،
حتما یک واکنش عصبی از جانب بدنم است. سخت نمیگیرم.
با همان لرزش مسخره در صدایم میپرسم:
- تمومش نمیکنی؟ ازت خواهش می کنم... میدونم! زیاد این سوالو پرسیدم... دیروز پرسیدم، دوروز پیش پرسیدم. شاید بیشتر از اینا هم بپرسم، هرروز، هر لحظه، هر ثانیه! میپرسمش، تا آخر عمر میپرسم... تا کی قهر؟
نگاه بیحس و کم فروغش را به چشمانم میدهد. لباسهای ظهر هنوز تنش است و با خود فکر میکنم که حتما آیه هم آنها را پسندیده و شاید هم خیلی خانومانه این موضوع را برای او بیان کرده باشد.
تصور دل و قلوه دادنهای رمانتیکشان وحشتناک بود، شبیه خوردن یک معجون از روغن موجودات دریایی!
سرم نبض میزد و چشمان لعنتی صدرا قصد کنده شدن از من را نداشت. وقفههای طولانیای که برای جواب دادن به تقلاهایم میکرد، خود شکنجه بودند.
من داشتم غرورم را خورد میکردم، نمیفهمید؟
چه خیال خامی، آگاهانه انجامش میداد؛ شبیه آگانه روشن کردن برق تراسش. یا حتی آگاهانه کشاندنم به ادارهی آگاهی!
دندانهایم از فشرده شدن زیاد به یکدیگر درد میکردند:
- جواب منو بده!
به جلو خم میشود، لبانش را تر کرده و صدایش آن تمسخر قبل را ندارد:
- به کدوم سوالت جواب بدم؟
لعنتی! میخواست دوباره تکرارشان کنم؟
دارد لذت میبرد و این از عادی بودن صدای تنفسش معلوم است.
لجم گرفته:
- تو میدونی به کدومش باید جواب بدی!
میخندد و چون همیشه با خنده زیباتر میشود.
- قهر مال بچههاست، آدم بزرگا بیشتر اعتصاب کردن رو انتخاب میکنن، حالا ممکنه گاها اعتراض کنن... اما بعضی اوقات، وقتی همه راها به روشون بسته میشه، هیچکدوم این کارا جواب نمیده. پس بهترین تصمیم انقراض کردنه...
هوای نیمه شب عجیب برایم سرد میشود.
«انقراض» در لغت به معنای تمام شدگی، از بین رفتن و منهدم شدن است.
او مرا برای خود انقراض کرده است یا تنها تمام شده است؟!
من منهدمش کرده ام.
جای خالیاش حباب میشود و میترکد.
در را آرام بسته، اما آرام نرفته است، آشیانهی شکستهام را با یک لگد خراب کرده و رفته است.
او این روزها چقدر راحت تنهایم میگذارد!
هوا کمی فرار کرده. جای آن خلع سیاه را چشمهای گیج بیبی و پایی که در دست دارد، پر میکند.
تنِ تکیدهی او کوه بود، کوهی که همه جا پیدایش شده، در آغوشم میکشید. خوشحالم که در این موقعیت هم پیدایش شده.
- بیخواب شدی مامان؟!
بی حرف نزدیکش میشوم و در گوشهی اولین پله مینشینم.
ننه سمت انبار حیاط پشتی میرود، اما با سوالش میفهمم آنقدرها که اخمهای حاصل دردش در حال حاضر نشان میدهد، به من بیتوجه نیست:
- دلت گرفته؟!
خوب است که نمیداند در این خانه، تنها من بیخواب نبودهام.
- نگرفته مامان، اما پای شما انگار بدموقع دردش گرفته، دنبال روغنی؟!
خشخش حاصل از گشودن یخچال انبار را میشنوم. صدایش دور است:
- آره میخوام مرهم بزارمش، تاثیر داره یا نداره رو نمیدونم. امشب شهربانو گفت مرهم و با زیره سیاه درست کنم، آبِ روی آتیشه.
شیشه به دست، لنگان میآید کنارم مینشیند:
- برو هاون و بیار این زیره ها رو بکوب تو روغن داغش کنیم.
شانههایش را با حسرت در آغوش میکشم. فکر کنم او یادش رفته سهم بغل امروزم را نداده است:
- به روی چشم مامانم... دردت به جونم بشه خب گل خانوم، این بوی گل چیه آخه؟ شما احیانا زمینیای؟ والا فقط فرشتههان که همیشه بوی گل میدن!
میخندد و کف دستانم را میبوسد:
- فکر کردم چیزیت شده، ترسیدم. خداروشکر که خوبی...
بی قید شانه بالا میاندازم و با افتادن شانههایم، آن بغض چسبیده به گلویم به درون معدهام لیز میخورد.
- چرا چیزیم بشه؟! مگه اصلا چیزی شده که بخواد منو چیز کنه؟!
قهقهه سر میدهد. شانههایش با تصویر دلبرانهای تکان خورده، روسری سورمهای گلدارش در نسیم صبحی، میلرزد:
- نشده... من هنوز نمردم که بزارم چیزی بشه و پرش به پریزادم بخوره... منو به حرف نگیرها، برو هاون بیار بینم، آقاجونت بیدار نشه، نمیخوام نگرانم شه بیخود، بیار همینجا تو حیاط.
چشم میگویم. بگذار از چیزهایی که خودم میدانستم، مجدد نپرسم. رسم زندگی اینگونه احمقانه به در و دیوار زدن نیست.
ننه عطسهی کوچکی بخاطر بوی گلها میکند و من روبه آسمان لبخند میزنم:
- صبر اومد!
***
داییم برای آخرین بار دستش را روی سنگ قبر سفید میکشد. انگار خلوتش دیگر تمام شده که با عسلیهایی تلخ مرا مینگرد.
هنگام حرکت از روی زمین، خاک روی شلوار مشکیاش را میتکاند و نفسی عمیق میکشد.
قدِ بلند و هیکل زیبایش در آن لباسهای مشکی، عجیب بر دلم نشسته.
او همیشه خوش ژست است، علاوه بر آن چهرهی دل نشین و صورت پر از مهرش هم بر کاریزمایش میافزاید.
ابرو بالا میاندازم، با کمی حسادت میگویم:
- این سر پایین بمونهها، مبادا چراغ بدی به کسی که حسابت با کرام الکاتبینه.
دستان کوچکم میان انگشتان بزرگش قفل میشوند و سرم را به سینهاش میچسباند:
- جوجه طلام دستور بده، کیه که نه بگه؟ کیه که بپیچونه؟ فقط حواست باشه این در بخت مارو از بیخ در نیاری.
قبل از چرخیدن، ثانیهای روی اسم مادرم میمانم. «طلا کیمیایی» فرزند فرخ، دختر ماهجبین مهربانم.
دست خودم نیست. بی توجه به لحنی که سعی دارد حواسمان را از آن فضا پرت کند؛ سر بالا میگیرم. چشمانم را مظلومانه از میان آغوشش به او میدوزم:
- دلت براش خیلی تنگ شده؟!
یکباره حجم بزرگی از احساسات تاریک بر صورتش سایه میاندازد:
- میشه نشه؟
آب دهانم را قورت میدهم، صدایم کمی خش دارد:
- خوشبحالت... من حتی یک تصویر کوچیکم ازش ندارم که دلم براش تنگ بشه... حداقلش میدونم مثل مامانم خوش برو روام، اینو همه میگن...
و الکی میخندم.
رو از من میگیرد و مثلا به اطراف میدوزد. میفهمم که چقدر سینهاش برای نفس کشیدن تنگ شده، اما میگوید:
-میدونی جوجه طلا؟ خانم گل همیشه بهم میگفت خیلی دوسم داره، اما یبارم حتی نکرد منو ببوسه، بغلم کنه و بعد رفتن ماهجبین جای خالیشو الکیم شده برام پر کنه... منم هیچ وقت دستشو نبوسیدم، نه تو عیدا، نه تو جمع، هیچجا... هیچ وقت اونجور که باید براش ارزش قائل نبودم. وظیفهای نداشتا، اما هرچی بود، تنها مونث زندگیم بود که میتونست بهم محبت بده، بهم عشقی که نمیتونستم حالا از مادرم بگیرمو بده... نداد! ولی من حاضرم جای اون، دست زهرا خانومو هزاران بار ببوسم، یا حتی سجده کنم جلوش... چون نذاشت تو هیچ وقت دلت برای کسی مثل طلا تنگ بشه. که حتی نبودش رو حس نکنی...
از جوی مقابلمان میپریم و آرامتر زمزمه میکند:
- با تو این مرغک پر شکسته اگر بودی بال و پر داشت...
اشک به دیدگانم نشسته و او را بیشتر میچسبم:
- یه واقعیتیو بگم داییم؟!
با سرش تایید میکند:
- تو زندگیم همیشه عقده بغل کردن داشتم، انگار هرچی بیشتر و محکم تر منو تو به خودشون میچسبوندن، حس بی پنهاهیم کمتر میشد، اما خب هیچ وقت از بین نمیرفت... همیشه ناخودآگاه این احساسو داشتم، فرقی نداشت چقدر از محبت بی نیاز باشم یا چقدر مرکز توجه باشم، آدمها همیشه یه کمبودای پنهونی تو زندگیشون دارن... شاید اون بی پناهی حس نداشتن طلا بوده. فقط من نمیفهمیدم باید اسمشو چی بزارم!
عقب میکشم و به پشت سر بدون برگشتن، گام برمیدارم:
- بین خودمون بمونهها! نری بزاری کف دست کسی که میکشمت!
چشمک زنان به پشت سرم اشاره میکند:
- میمونه بچه... اِ یواش! بپا نیفتی!
برمیگردم و ناهمواری مقابلم را با غر رد میکنم.
- خب دیگه کور که نیستم!
بساطی که در کنار ورودی بهشت زهرا پهن کردهاند توجهمان را جلب میکند.
طاها میپرسد:
- دوست داری یه گشتی بزنیم؟
که با ذوق تایید میکنم:
- آره، تنوعه! ببینشون چقدر گوگولیهان! فقط فلسفه بساط پهن کردنشون اینجا رو نمیفهمم فکر کن طرف یکیش مرده بعد بیاد دم بازار بساط فروشا خرید کنه.
باهم مسخره کنان میخندیم و بعد سمت دست فروشی که چیزهای چوبی عتیقه طور و خاصی را زیر سایه بان روی میزهای چوبی چیده بود، قدم تند میکنیم.
جای نازی بود. سلیقهی صاحبش در چیدمان بساطی که چندی بعد جمع میشد مرا به وجد آرود.
پیرمرد کهنسال را سلام میکنم و او با خوش روی پاسخم را میدهد. طاها کمی جلوتر رفته و مشغول وارسی وسیلهها شده، پشتش حرکت میکنم. محو دیدنم که ساعت شنی چوبی کوچکی گوشهی صندلی پیرمرد توجهام را میدزدد.
راکد است و ریزش شنهایش در میانه راه متوقف شده. کنجکاو آن وسیله خواستنی را برمیدارم.
از پیرمردی که مشغول پاسخ به مشتری دیگریست میپرسم:
- این چرا کار نمیکنه، چقدر خوشگله داییم ببینش!
طاها برگشته و برای دیدنش چشم ریز میکند:
- اوهوم، خاصه. فقط، استوک نیست؟
پیرمرد با با بدرقه مشتری رو به من میگوید:
- اونا همش ماسه نیست... یک مدل سنگ ریزه بینشونه، واسهی همین جلوی ریزش مداومشو گرفته. اگه با شدت تکون بدی دوباره درست میشه... امتحانش کن...
با تکان شدید دستم خاکهای خوش رنگ درونش به پایین میریزند. ذوق زده میپرسم:
- قیمتش چقدره؟ رنگش کهکشانیه؟ وای خیلی نوستالژیه!
فروشنده با ابروهای بالا رفته و صدایی جدی، استفهامی میپرسد:
- این؟ قیمت نداره که! میدونی چقدر قدمتش بالاست دخترم؟
رنگ خاکش خیلی زیباست، کوچک است و عتیقه! مرا میبرد به چندین و چند سال پیش، زمانی که مردم وسیلهی نقلیهشان ارابه بوده و دختران عاشق، به صبر دیدن یار، ساعتها را در تایم مشخصی چپه و راسته میکردند.
با لبانی که کمی آویزان شده خواهش میکنم:
- هرچقدر بخواید میدم!
مرد دستش را شبیه پس زدن چیزی به بالا می اندازد:
- اصلا نمیشه... این مال آقا خدا بیامرزمه. باهاش خاطرهها دارم.
طاها که میخواهد جلویم را بگیرد، نمیگذارم و میپرسم:
- اصلا راه نداره؟
سر به نشانه نفی تکان میدهد:
- نداره! روی کدوم خاطرهات میشه قیمت گذاشت؟
با ابرویی که طاها بالا میاندازد، برخلاف میلم اصرار نمیکنم و فقط میگویم:
- تاحالا اینهمه چیزای قدیمی از نزدیک ندیده بودم، چه حس جالبی داره...
و مجدد ساعت را در دستم تکان میدهم.
پیر مرد کیسه توت خشک زیر میزش را بیرون میکشد، همانطور که سرش را باز میکند، با لبخندی کوچک و پر حزن میگوید:
- آقام همیشه که ازش میپرسیدم چرا ساعت شنیت هیچ وقت کار نمیکنه؟ میگفت زمان اینجوری روون نیست که مثل ماسه بگذره و ککت نگزه. زمان شبیه خاکه، وسطش سنگریزه پیدا میشه، یهو میاد راهتو میبنده، باید کله پاش کنی تا مسیرت باز بشه. ما آدما تو زندگیمون گاهی نیاز به کله پا شدن داریم، خودمونو تکون بدیم تا راهمون باز بشه. تا زمان یقمونو نگیره و تهش خفه بشیم.
لبه کیسه را تا میدهد و بعد ساعت شنی دیگری را از زیر میزش بیرون میکشد:
- این چطوره؟ ببینید خوشتون نمیاد؟
کسی صدایش میزند، اما من در فکر حرف هایش ماندهام.
کلهپا شدن!
طاها ساعت جدید را از دستم میکشد و بررسیاش میکند:
- اینم قشنگه، اگر خوشت اومد بگیرش بریم که بد گشنمه!
از فکر در آمده و بی توجه به سایهی تیرهای که بر افکارم نشسته، معترض میگویم:
- وای دایی توهم از وقتی اومدی همش گشتنه!
چشم غرهای برایم میرود:
- دیشب که غذا نخوردم، تو به حاضری میگی غذا؟ حالا خوبه بره کباب نکردی برام!
تلفیق شنهای بنفش صورتی و آبیای که درهم قاطی شده را مجدد مینگرم:
- خب حالا! من اون قدیمیه رو میخواستم، هر گردی که گردو نیست...
میخندد:
- بله! هر گردی که گردو نیست!
ایش گویان صدایم میزنم:
- اِ مسخرهام نکن داییم.
- من به فدای اون داییم گفتنات بشم دختر!
پلکهایم را پر از ناز برهم میزنم. هرچند که خوشی زیر پوستم دویده از بودن و ابراز علاقهاش، اما بحث را میگردانم:
- دیدی چقدر بابای این پیرمرده بابا بوده؟! ازین اصل جنساس، خودشم خیلی گوگولیه، برم به پدر خوندگی بگیرمش؟! برام داستان بگه؟!
با نچنچ نیشگونی آرام از لپ نداشتهام میگیرد:
- خجالت بکش، بردار بریم.
و با حساب کردن یک گردنبند چوبی و چند خرت و پرت دیگر، آنها را به عنوان هدیهی پیشواز برایم میخرد.
زودتر از آنکه بخواهم اعترضی کنم، میگوید:
- خودم میدونم جوجه طلام چقدر حریصه! یه چمدون لباس آوردم هرچی خواستی مال تو، خوبه؟
- حریص؟! بیشعور من حریصم؟!
- بزرگتر کوچیکتر پر؟! بیشعور میگی به داییت؟!
- به تو چه دایی خودمه! بریم ببینم چی آوردی برام!
و من مغرورانه همهی محتویات درون چمدان را به نام خود زدهام. حالا شاید یک چند دستی را برای خندان، ننه و شهزاد کنار بگذارم.
قبل از بیرون آمدن، بیبی درحال آمادگی برای نهار بود. مطمئنم حالا آن گوشتهای چرخ کرده ،تبدیل به کبابی خوش رنگ و لعاب، همراه گوجهی سیخ کشیده شده است؛ کاملا دایی پسند!
آقاجون زنگ میزند و میگوید زودتر برگردیم تا سفره را بیاندازد، و الا غذا از دهن میافتد.
در راه خانه کمی میگوییم و میخندیم، اما انگار طاها منتظر است تا بحث بخوابد و چیزهایی که مزهمزهشان میکند را بگوید.
حدس میزنم در چه مورد باشد، فقط انگار زمان را برای بیانشان مناسب نمیداند.
دوست ندارم اوقات خوشم را تلخ کنم، اما به اویی که برای تنها عضو خانوادهاش نگران است، توضیحات زیادی را بدهکارم.
موزیک ملایمی که از ضبط پخش میشود را کم میکنم و بیخیال میپرسم:
- دیگه چه خبر؟! هنوز با عمه سلما در ارتباطی؟! دایی رحمان؟! چه بدونم اقوام مادری و پدری؟
آرنجش را روی بدنه شیشه گذاشته و انگشتش را تکیه گاه سرش میکند:
- خبر خاصی نیست، چیشد یاد اقوام مادریت افتادی؟!
شانه بالا میاندازم:
- همینطوری، بالاخره اگه عروسی بخوام بگیرم، آقاجونم همشونو دعوت میکنه، خودت که میدونی چقدر مردم داره!
نمایشی لبخندم را کش میدهم. به او میدان دادهام، منتظرم تا راجب چیزهایی که در ذهنش است بپرسد، اما سکوت را انتخاب میکند.
ابروی چپم کمی بالا میرود:
- از عروسی خیلی شلوغ خوشم نمیاد، اما سکوت و خلوتی رو هم دوست ندارم. یچیزی بین تجملات و سادگی! بالاخره قراره کلی خرج کنیم، چهارتا آدم باشن که بریز و بپاشمونو ببینن. فکرش رو بکن! عمه شهزادم میره آرایشگاه شنیون فرانسوی و پر کار میزنه! حتما همهی جاریهاشو دعوت میکنه. اَه یادم باشه بگم الان فر رترو مد شده، مدل جمع نبنده. خندانم احتمالا خودکشی کنه با میکاپ، اما چون طبق مد جلو میره زیاد نگرانش نیستم. دخترهی ادا اصولی خیلی دنبال شوهر میگرده، کمین میکنه از اقوام ما یکی ازین حاج خانوم چهارقد دارا بپسندتش، هرچند مطمئنم اگه یکیشون به مامانش بگه دخترتونو میخوایم، خاله سکته کنه!
خرناس حاصل از فشار زیاد برای نخندیدنم هوا میرود:
- وای جر! روسری حاج خانوم با ناخونای کاشته شدهی خاله لیلا! یه ازدواج سنتی صنعتی میشه...
نگاهش میکنم. لبخند صورتش را مزین کرده و احتمالا دارد عروسی پر درامای من را تصور میکند.
با چین دادن به بینیام ادامه میدهم:
- به نظرت اگر تابو شکنی کنم و یک مجلس مدرن بگیرم چی؟! زن و مرد قاطی باشه! اونوقت منو تو باهم تانگو میرقصیم... وای پارهام، عمه شهربانوم تا آخر شب انقدر استغفرالله میگه که جون براش نمیمونه. شایدم نیاد! بهتر! دایی گفته باشم، تو کروات پاپیونی بزنیا! ازین درازا خزه، حس پیری بهم میده، ادارهایه.
سری به نشانهی مثبت تکان میدهد:
- لباس چه رنگی بپوشم؟!
با صورتی گلگون از شوق ادای فکر کردن در میآورم، درست است هیچ چیز سر جایش نیست، اما تصور او در کنارم هنگامی که لباس عروس بر تن میکنم، شبیه بوییدن یک گل رز صورتیست.
- اگر من سفید بپوشم، تو مشکی میپوشی؟ هرچی داماد پوشید واسه توهم میخریم، شکل هووها!
خندهاش بالاخره صدادار میشود:
- اونجا زن دارم یا نه؟
با کشیدن تارهای بلند مویش صدا پس کلهام میاندازم:
- ای بابا تنت میخاره ها! نه که نداری، مگه نمیگم سندت به اسم منه؟ شیش تام قفل زدم بهش...
دستم را از روی صندلی بلند کرده و درون مشت بزرگش حبس میکند:
- چشم خانوم! واسه نشونت نشد بیام، اما واسه عروسی بعدیت، قطعا هستم... آدم یکبار اجازه میده جوجه طلاش به تنهایی اشتباه کنه...
چشمانش را در چهرهی کمی رنگ باختهام میدوزد و زود میگیرد.
بادم خوابیده، مشتم درون دستش سفتتر میشود:
- خب چرا بار اول جلوشو نگرفتی؟ کاش بار اولی وجود نداشت.
لبانش برهم چفت شده و میدانم این کارش از روی کلافگیست.
سر کج میکنم آرام است صدایم:
- بار آخرم بود، یعنی در ظاهر اولین بار بود، اما تا عمر دارم برام درس عبرت شد.
تیکهای بدون قصد میپراند:
- بد خراب کردی...
تنم کمی در صندلی فرو میرود:
- توهم به روم میاری؟
با اخمی با مزه سرش را برمیگرداند:
- مگه یکساعته تلاش نمیکنی که به روت بیارم؟
با پلک برهم زدن تایید میکنم:
- چرا، اما تو همیشه انقدر زرنگ نبودی که بفهمی منظورمو...
پشت چراغ قرمز ترمز میزند:
- چون تو حرف زدن بلد نبودی، چی پر طلای منو انقدر نکته سنج کرده؟
هنوز نایستادهایم که بوق ماشینهای پشت سرمان او را به حرکت وا میدارد. از پنجره به خیابانهای خلوت سر ظهری نگاه میاندازم و میگویم:
- مگه اونایی که ازدواج میکنن جز آدم بزرگا حساب نمیشن؟ منم آدم بزرگ شدم دیگه...
نور آفتاب شدید شده است. صورتش سخت میشود:
- در تعجم... یعنی هرجور حساب میکنم نمیتونم کارت رو بفهمم. یادته شب خاستگاری بهت تصویری زنگ زدم؟! قیافه سه در چهارت رو هنوز یادمه، با اون تل سفید و موهای بدون روسریت.
میخندیم و او آب دهانش را قورت میدهد:
- لباسات سفید بود، ولی به اندازهای یک دنیا درمونده بودی... هیچ وقت اونقدر سردرگم و گیج ندیده بودمت... حالا که خودت بحثش رو باز کردی پس بگو... چرا پریزاد؟! چرا با وجود اونهمه ناراضایتی بدون اجازهی بزرگترت افسار دست غریبه دادی؟
نفسم کمی تنگ میشود، اما اشک نمیریزم. دیگر دلم نمیخواهد اشکبریزم، انگار در یک خلا احساسی گمشدهام و دارم جزایم را میکشم.
فقط میپرسم:
- از دستم ناراحتی؟! که افسارم و دست غریبه دادم؟
فرمان را برخلاف جهت خانه آقاجون میچرخاند و مسیر را کمی دورتر میکند. اوهم کوتاه میپرسد:
- نمیدونم، تو چی؟ پشیمونی؟!
گوشه شالم در دستم مشت شده و مشتم را زیر چانه تکیه گاه میکنم:
- نمیدونم، هستم؟! نیستم؟! شبیه یکیام که خودش بالشو کنده و از بالای یه ساختمون چند طبقه پرت کرده پایین... حالا همونجا مونده و بدون بال، راهی برای پایین اومدن نداره... از دور که نگاه میکنم، پشیمونم، ولی وقتی یادم میاد چطور هر روز و هر شبم بخاطر سرکوفتای زنعموم زهرمار میشد، به خودم حق میدم. من قرار نبود تحمل کنم، تو منو میشناسی، من دل نازکم... لوسم... من اشکم دم مشکمه!
- هنوزم اینجوریای؟
چشمانم لحظهای دودو میزند. من هنوز هم همانقدر بی دست و پا و بیعقل بودم؟
- میخوام نباشم! سعی میکنم نباشم... دایی من خیلی حالم بده... نباید باشه نه؟ نباید مثل این چهار ماه روانم آزرده باشه.
برای سوال بعدش وقت کمی تنگ است:
- دلیل اصلیت برای نخواستن مهدیار چیبود؟ به بقیه چی گفتی؟ به خودت برای نخواستنش چی گفتی؟ کدوم دلیل برات محکمه پسندتره؟ کدوم دلیلت حس عذاب وجدانت رو ارضا میکنه؟
قلنج دستانم را میشکنم:
- بعد راجبش صحبت کنیم؟ الان بریم که ننه منتظره. فقط...
کوچه خلوت را بدون اتلاف وقت دور میزند و حواسش پی ادامه حرف من است:
- دلیلای من واسه خودم منطقیان، دوست ندارم از چیزایی که تجربه کردم با کسی صحبت کنم... یبار به آقاجونم سر بسته گفتم، اما نمیخواستم کامل بگم... چون تهتهش من هیچ حقی رو به خودم نمیدادم... چون ته تهش احساس میکردم گناهکارم... چون خودم با دستای خودم رابطه قبلیمو خورد خاک شیر کردم. حتی اگر واسه جدا شدنم دلیلای محکم داشته باشم چه فایده؟ حتی اگر ثابت کنم مهدیار یه روانی خودشیفتهاست چه فایده؟ راست میگی، من خیلی خراب کردم.
تنها صدای نفسهایمان رد و بدل میشود. چندیست مقابل در توقف کردهایم و هیچ یک حرفی برای گفتن نداریم.
دمی از هوای گرم درون ماشین میگیرد:
- مهدیار چطور آدمیه؟ چرا حس میکنم همیشه دلت میخواد از زیر توضیح دادن رابطت در بری؟
در را باز میکنم.
نام آن آدم منفور از اسامیهایی بود که موقع شنیدنش تمام لحظات مربوط به او را به آخرین جا در ذهنم میفرستادم تا حتی برای ثانیهای، لحظهای از آنها پررنگ نشوند.
دایی راست میگفت، من از زیر توضیح دادن در میرفتم. تنها چون بعد از مهدیار، چنان پشیمان شدم که گویی کسی مرا از خواب بیدارم کرد.
نه این توصیف درستی نیست، انگار مرا از بیداری خوبم، به درون یک کابوس عجیب هل داده بودند.
آه لعنتی من خودم خودم را هل داده بودم؛ و کابوسها توضیح دادنی نبودند.
- تو گشنت نبود؟
از درون اتاقک ماشین بیرون میپرم، یک جورهایی میگریزم.
زنگ خانه را نفشرده، در باز میشود و پناه خوشحال منتظر است تا به طاهایی که میداند نازش را میخرد، سلام دهد و شیرین زبانی کند.
به گمانم میخواهد داییام را تیغ بزند.
برای این همه حس خوبی که در خانهی آقاجون وجود دارد خداراشکر میکنم و پله را با سرعت بالا میروم.
پناه مثلا میخواهد سنگین به نظر رسد، دستانش را پشت سر درهم قفل کرده و موزون، به چپ و راست تکان میخورد:
- فکر کردم بابام اومده دایی طاها!
- نه بابا! یعنی منتظر من نبودی؟ پس اون پاستیلهایی که سفارشش رو کرده بودی بدم به پریزاد؟ اونم بده به هرکی خودش دوست داره، این نوههای خالت زیادنا!
با ورودم عمه شهزاد که فریاد پناه را شنیده، همراه گذاشتن سینی ترشی کنار سفره میگوید:
- ده بار گفتم بابات دیرتر میاد مامان جان، گوش نمیده!
شوهر شهزاد دکتر شیفت بیمارستان است و اکثر روزهای هفته، شبها خانه نمیماند.
با لبخند سلامی بلند گفته و در ادامهاش شهزاد را مخاطب میگیرم:
- عزیزم باید یک جوری مخ دایی منو بزنه و خزانه خوراکیشو پر کنه یا نه؟ بهش بگو انقدر خوراکیای خوب خوبم سفارش نده! میدونی قیمت پاستیل ماری و شکر دارو؟ داییم سر گنج ننشسته که.
بر روی دستش میکوبد:
- وا، پناه گفته براش پاستیل بخرن؟ خدا مرگم، این دختر چرا انقدر خوراکی میخوره! چرا هیچیش به آدم نرفته؟!
سمت آشپزخانه میگردم و با فیس زیبای عمه شهربانو مواجه میشوم. رویش را پر از اخم برمیگرداند و پچپچش با ننه را پشت به من ادامه میدهد. آنقدر به یکباره که حتی نتوانستم از روی نزاکت سلامش کنم.
خودش نخواست و این دیگر به من و شخصیتم مربوط نیست!
صدای طاها که میآید، آقاجون هم به جمع میپیوندد.
نگاهش میکنم. سرحال نیست؛ چون همیشه تحویلم نگرفته و حواسش پرت است.
حتی وقتی غذایمان را خوردیم، اخمهای عمه را تحمل کردیم، از هر دری حرف زدیم هم بابا در هپروت به سر میبرد و همراهیمان نمیکرد.
طاها که حال بالاجبار بعد از خوردن آنهمه غذا مرتب و آقاوارانه روی مبل نشسته، دم گوشم پچ میزند:
- عمهات چشه؟
چقدر خجالت آور بود این رفتار شهربانو و من منتظر بودم تا طاها به اتاقش برود، آنوقت عمهیعزیزم خودش برای ناک اوت کردنم در جایی دور از بابا و دایی دست به کار میشد.
در جواب طاها نا محسوس شانه بالا میاندازم:
- نمیدونم. اینا همیشه منو با منظور نگاه کردن، اگه قلب آقاجونم سالم بود، نگاهش حرف میشد. فکر کنم این خودخوریش یجور مراعاته.
لبخندم کش میآید و لب او به زبان گرفته میشود.