انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

هارپر که دست‌هاش رو دور خودش از سرما حلقه کرده بود گفت:
-چون تو ارتفاعه سرده، وگرنه مرکز شهر که از این خبرا نیست!
-بیاید بریم یکمی قدم می‌زنیم بر می‌گردیم.
در کنار هم به راه افتادیم، انقدر که مامان و هارپر از سردی هوا گله و شکایت کردن خودمون رو انداختیم تو یک کافی شاپ دنج و سرپوشیده و البته گرم!
مامان نفس راحتی کشید:
-وای وای، امسال زمستان خیلی سردی قراره داشته باشیم.
هارپر دست‌هاش رو ها کرد:
-وای منم که اصلا به این آب و هوا عادت ندارم، خداکنه بتونم تحمل کنم!
گارسون اومد و هرسه سفارش قهوه لاته دادیم، پس از رفتنش مامان گفت:
-نه نترس یه مدت که بگذره بدنت به این‌جا عادت می‌کنه، الان چندماهه که این‌جا هستی ولی اگرم مریض شدی زود برو دکتر!
کمی سکوت شد و بعد مامان نگاهش رو به من دوخت:
-دیروز حوالی ظهر هونیاک اومد ویلا.
عادی نگاهش کردم:
-خب؟!
-پس درست حدس زدم، تو خبر داشتی که قراره بیاد دیدنم!
-بله، برای گرفتن آدرس بهم زنگ زد!
-پس چرا نیومدی ویلا؟!
-نمی‌خواستم مزاحم باشم، بعدشم گفتم که قرار داشتم.
-تو هیچ‌وقت مزاحم من نبودی، زندگی من خیلی سال پیش بهم ریخته و نابود شده الان یکم می‌شه گفت داره تکون می‌خوره و سر جای خودش بر می‌گرده، این وسط تو مرحمم بودی نه مزاحم!
-گفتم این‌جوری بهتره، راحت‌تر حرفاتون رو می‌زنید!
هارپر با پایان یافتن جمله‌ام سریع رو به مامان گفت:
-خب این دلیل کافی نیست واسه کنار هم بودن دوباره؟ دل آسا یک عمر حسرت داشتن یک پدر واقعی و یک زندگی بی تنش و اضطراب یک زندگی گرم و پر از عشق رو کشیده، الان دیگه بهتر نیست شما و هونیاک خان با هم در کنارش باشید؟!
مامان پوزخندی زد:
-این چیزی که توی فکر توئه هارپرجان یه اتفاق محاله، هونیاک انقدر از گذشته‌اش ضربه خورده که اگر اومد به دیدن من فقط به خواست و اصرار دل آسا بوده، وگرنه خودش تمایلی به دیدن من نداره!
هارپر باز خواست حرفی بزنه که دستم رو روی دستش گذاشتم:
-هارپر بسه، بیشتر از این اصرار نکن به بهبودی این رابطه، زمان خودش همه چیز رو مشخص می‌کنه، به قول معروف هرچه پیش آید خوش آید.
مامان کاملا توی افکارش غوطه ور بود، از کافه بیرون اومدیم و به سمت ماشین حرکت کردیم، هارپر کمی از مامان فاصله گرفت و آروم گفت:
-تو باید این دوتا رو باز هم مثل قدیم کنار هم قرار بدی دل آسا، تو برای خوشبخت شدن به هردوی اونا نیازمندی!
-دیدی که نه مامان تمایلی داره و نه هونیاک، اصرار بی فایده‌اس.
-اما تو اگر بخوای می‌تونی، تو کاری کردی که پدرت چشمش رو روی همه چیزهای بد گذشته ببنده و به دیدن مامانت بره، این یه نشونه‌اس که مشخص می‌کنه پدرت تو رو دوست داره و به حرف‌هات گوش می‌کنه!
-چرا منظورت رو واضح نمی‌گی هارپر؟
-منظورم واضحه کاملا، باید درساخانم و هونیاک خان مثل گذشته با هم باشن، یعنی ازدواج کنن!
لب‌هام رو جمع کردم:
-من مشکلی با این قضیه ندارم، از خدامم هست که مامان برگرده به زمانی که دوست داشته، برگرده به عشقی که با نامردی ازش گرفتنش و دریغ کردن روزهای خوب رو ازش، اما باید خودشون دوتا راضی باشن اگر من به اجبار هونیاک رو توی رودربایستی بندازم و ازش بخوام قبول کنه ممکنه در کنار هم هیچ‌وقت خوشبخت نباشن و باز هم عذاب بکشن!
-پس می‌خوای چیکار کنی؟ من مطمئنم که درسا خانم راضی هست اون فقط از عکس العمل هونیاک خان کمی تردید داره و می‌ترسه که توسط اون رد بشه!
-من میگم بهتره فعلا صبر کنیم، اونا هردوشون به زمان احتیاج دارن عجله توی این مورد اصلا خوب نیست.
هارپر شونه‌هاش رو بالا انداخت:
-باشه شاید حق با توئه.
×××
شرکت حسابی توی ایران جا افتاده بود و روز به روز تعداد مشتری‌ها بالا می‌رفت، اون‌قدری مراجعه کننده زیاد بود که من و ویلی دائما باید می‌بودیم و به کارها رسیدگی می‌کردیم که البته با کمک آترون یه فرد قابل اعتماد و حرفه‌ای دیگه هم استخدام کردیم تا کارها زودتر و بهتر پیش بره.
حالا دیگه همه شرکت رو می‌شناختن و کاملا از همکاری با ما راضی بودن و این واقعا من رو خوشحال می‌کرد!
ویلیام هم کاملا با فرهنگ اینجا آشنا شده بود و تونسته بود خودش رو به خوبی با فرهنگ اینجا وفق بده!
او روز به روز توی شرکت محبوب‌تر و توی تهران سرشناس‌تر می‌شد به نحوی که کارمندهای شرکت به خوبی باهاش ارتباط برقرار می‌کردن و خانم‌ها هم از اخلاقش خیلی خوششون می‌اومد.
فریتا امامی دستیار مدیر مالی شرکت بیش از بقیه کارمندهای زن به ویلیام توجه نشون می‌داد، او زنی بود که بیست و نه سال سن داشت و طبق گفته خودش دو سال پیش با پسری عقد کرده بودن ولی چون با هم سازگار نبودن فقط ده ماه رفت و آمد داشتن و وقتی متوجه شدن که به درد هم نمی‌خورن از هم جدا شدن و هرکس به دنبال زندگی خودش رفته و فریتا هم از اون موقع دیگه به هیچ مردی اعتماد نکرده و در نتیجه برخلاف اصرارهای خانواده‌اش تن به ازدواج مجدد نداده!
 
بیشتر مواقع حساب‌های مالی شرکت رو با ویلی در میون می‌گذاشت و خیلی کم پیش من می‌اومد، حسی بهم می‌گفت که ویلیام رو دوست داره و با این بهونه می‌خواد که بیشتر باهاش در ارتباط باشه تا بهتر بتونه ویلیام رو بشناسه!
من هیچ‌وقت اعتراضی به رفتارهای کارمندها نمی‌کردم، دوست نداشتم شرکت رو سرد ببینن و از اینکه این‌جا کار می‌کنن راضی نباشن، البته اونا هم هیچ‌کدومشون هیچ موقع رفتار جلفی از خودشون بروز نمی‌دادن ولی کاملا با هم صمیمی بودن و در رفتار کردن با هم گرم برخورد می‌کردن.
با ورود ویلیام به اتاقم از افکارم بیرون اومدم و نگاهم رو به قامت مردونه‌اش دوختم:
-خسته نباشی دستیار.
خندید:
-نه بابا، خداروشکر از وقتی پژمان رو استخدام کردیم سر منم خلوت شده و راحت شدم!
منظورش معاون قابل اعتمادی بود که آترون تونسته بود بالاخره واسه شرکت گیرش بیاره و البته حقوق بالایی هم می‌خواست ولی می‌ارزید چون خیلی حرفه‌ای بود و خوب هم کار می‌کرد.
-ویلیام؟!
نگاهش رو از سقف اتاق گرفت و به من زل زد، وقتی دیدم منتظره حرفم رو بزنم از جا بلند شدم و روبه‌روش نشستم:
-چرا سعی نمی‌کنی خودت رو به فریتا نزدیک‌تر کنی؟ چرا جوری باهاش رفتار می‌کنی که حس کنه اون هم واست با بقیه کارمندهای شرکت فرقی نداره؟ در صورتی که من می‌دونم تو اون رو به یک چشم دیگه می‌بینی، ازش دوری نکن اون بهت علاقه داره!
پوفی کشید:
-چون من قصدم ازدواج کردن نیست دل آسا، من با این زندگی خو گرفتم نمی‌خوام آرامشم رو به هم بزنم.
-اما ازدواج آرامش تو رو به هم نمی‌زنه ویلی، ازدواج باعث می‌شه تو بیش از پیش هم احساس آرامش و خوشبختی کنی، تو که قرار نیست دیگه برگردی نیویورک پس بهتره هرچه زودتر تشکیل خانواده
بدی و خوشبخت باشی.
-اون با من و خواسته‌های من و افکار من فرسنگ‌ها فاصله داره، اصلا تو از کجا می‌دونی اون به من علاقه داره؟ اون با من مثل بقیه رفتار می‌کنه چیز عجیبی توی رفتارش ندیدم که بخوام بگم داره بهم نخ میده!
-تو مَردی، منکه زنم و از جنس خودش می‌فهمم که دوستت داره، چون توی زندگی قبلش ضربه خورده می‌ترسه و نمی‌خواد که اعتماد کنه، اگر سعی کنی خودت رو بهش نزدیک‌تر کنی می‌تونی دلش رو ببری!
-اون هنوز سنش کمه، به درد من نمی‌خوره دل آسا!
-سن فقط یک عدده، تو ماشاالله جوون و خوشگلی، هیکلت عضله‌ای و سرحاله، خودتم که اصلا به سنت نمی‌خوری تازه اونم نزدیک به سی سالشه تازه یک بار هم ازدواج ناموفق داشته که درسته هنوز اتفاقی نیفتاده و اونا فقط عقد کرده بودن و رفت و اومدهای معمولی داشتن اما هرچی باشه قبلا یک بار عروس شده خب پس مسلما به تویی که چندسالی ازش بزرگتری گیر نمیده و سن رو یک مانع نمی‌بینه، تازه فریتا خوشگله کجا می‌تونی دیگه دختر به این خانمی پیدا کنی؟!
ویلی از جا بلند شد و خندید:
-نه انگار تو شرط بستی که من رو بدبخت کنی، بهتره خودم رو ازت دور کنم حتی الامکان!
سری به تاسف تکون دادم:
-من حرف‌هام رو بهت زدم، مختاری باور کنی یا نکنی!
سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت، گوشیم رو برداشتم و شماره‌ی هونیاک رو آوردم، کمی مکث کردم چون نمی‌دونستم زنگ بزنم یا اینکه منتظر بمونم خودش بهم زنگ بزنه، منم دلم می‌خواست طبق گفته هارپر اونا با هم باشن تا دوباره طعم خوشبختی رو بچشن اما دلم نمی‌خواست مجبورشون کنم.
انگشتم رو روی صفحه کشیدم و با تردید تماس رو متصل کردم و صدای بوق که توی گوشم پیچید باعث شد نفس عمیقی بکشم:
-سلام دخترم!
گوشی رو به گوشم نزدیک کردم و لبخند محوی روی لب‌هام نشست:
-سلام بابا.
اولین بار بود که به هونیاک ساجدی می‌گفتم " بابا!"
چقدر برام لذت بخش بود، چقدر حس خوبی بود که داشتم بابای واقعیم رو صدا می‌کردم و باهاش حرف می زدم، هر دو سکوت کرده بودیم، انگار او هم داشت به همین چیزها فکر می‌کرد!
-چقدر خوشحالم که برات شدم بابا!
-متاسفم که این مدت بهتون سخت گذشته، باور کنید منم از موقعی که این اتفاقات افتاده و بعضی چیزا رو فهمیدم و شنیدم بیش از پیش عذاب کشیدم ولی خب لازم بود که بهتون زنگ بزنم چون هم دلم واستون تنگ شده بود هم می‌خواستم باهاتون حرف بزنم.
-باشه دخترم، هرجا که تو بگی میام!
-بهتره بیاید ویلا بابا، مامان هم باشه خیلی بهتره بالاخره باید سنگ‌هاتون رو با هم وا بکنید.
-باشه، من مشکلی ندارم میام!
-پس عصر منتظرتونم، شامم میگم درست کنن خدمه که به اتفاق و دور هم بخوریم خوبه؟!
-عالیه عزیزم، خوشحالم که تو هستی.
-ممنون، منم خوشحالم که دختر شمام!
 
پس از قطع تماس گوشی رو روی میز گذاشتم، نمی‌خواستم دیگه بیشتر از این یک خانواده از هم پاشیده داشته باشم، دلم نمی‌خواست مثل این مدت مدام شاهد آه کشیدن‌های مامان و غم تو نگاهش باشم، حق با هارپر بود من باید خودم زندگی داغون شده‌ی این دوتا رو بهم گره می‌زدم و مثل گذشته پر از عشق می‌کردم!
از اینکه با بابا تماس گرفته بودم احساس خوبی داشتم، تلفن رو برداشتم و درخواست قهوه دادم که ویلی وارد شد و پشت سرش فریتا!
لبخندی روی لبم نشست که ویلی چشم غره‌ای بهم رفت و زود گفت:
-خانم امامی توی محاسبات به مشکل برخوردن، انگار به کمک شما احتیاج دارن.
فریتا مثل همیشه با ادب و منش خاص خودش روبه‌روم نشست و ویلی هم در کنارش.
فریتا:
-خانم مهندس متاسفانه ارقام با هم همخونی ندارن، من رو کاملا گیج کردن!
بهش کمک کردیم تا بتونه مشکل رو پیدا کنه، در تمام مدت به این فکر می‌کردم که چقدر بهم میان انگار که خدا برای هم ساخته باشه این دوتا رو!
فریتا دختر پخته و آبدیده‌ای بود که سختی‌های زمونه ازش زنی با قدرت و فهمیده ساخته بود، قطعا کسی بود که می‌تونست ویلی رو خوشبخت کنه چون هردو زندگی و گذشته‌ی چندان خوبی نداشتن پس می‌تونستن خیلی خوب همدیگه رو درک کنن.
پس از اتمام ساعت کاری، ویلی رفت و منم سریعا خودم رو به ویلا رسوندم.
مامان توی سالن نشسته بود و مشغول خوندن کتابی بود که با دیدن من بهم لبخند زد:
-اومدی عزیزم؟ برو لباسات رو عوض کن بیا ناهار بخوریم.
جلو رفتم و گونه‌اش رو بوسیدم:
-چرا این‌جا نشستی مامان؟ خب می‌رفتی تو کتابخونه که توی تمرکز کامل بتونی مطالعه کنی!
نگاهش باز هم غمگین شد:
-نه عزیزم، تمرکز و مطالعه تو جای جای این ویلا می‌شه کرد چون هیچ‌کس اصلا حرف نمی‌زنه یا صدایی نیست که بخواد مانع تمرکزت بشه، یدونه منم و دوتا هم خدمه‌ها که اونام سرشون تو لاک خودشونه، اگر این ویلا شلوغ بود می‌رفتم تو کتابخونه الان که خالی از هرجنبنده ایه!
به خوبی معنای حرف‌های مامان رو درک می‌کردم، مامان دلش گرفته بود، از اینکه تنهاست از اینکه خانواده‌ای نداره از اینکه فقط و فقط تو دنیا یدونه فرزند داره اونم منم و منم که درگیر کار و مشغله، دلش گرفته بود!
آهی کشیدم و زمزمه کردم:
-الان میام تا ناهار بخوریم.
به سمت اتاقم که می‌رفتم با خودم فکر کردم حق با مامانه، چقدر این روزها زندگی‌مون خالی شده انگار تهی و پوچه، قبلا گاهی هارپر سری می‌زد ولی او هم حالا درگیر کلاس‌های طراحیشه و آترون هم که مثل من و ویلی درگیر شرکتش!
مامان از این زندگی راضی نبود، دلش می‌خواست این ویلا پر باشه از صداها و خنده‌ها و شادی ولی با وجود کی؟!
وقتی کسی رو نداشته باشی و تنها باشی مجبوری یه گوشه کز کنی و کتاب بخونی!
پس از تعویض لباس برگشتم پایین، مامان رفته بود توی سالن پذیرایی و منتظر من بود.
با ورودم بوی خوش قورمه سبزی شامه‌ام رو نوازش داد و اشتهام رو تحریک کرد!
روبه‌روی مامان که نشستم برام برنج کشید و بشقاب رو به سمتم گرفت:
-متاسفم که تو رو هم ناراحت می‌کنم، این روزها نمی‌دونم چم شده که دائم احساس تنهایی می‌کنم!
لبخند کمرنگی زدم و قاشق و چنگالم رو از کنار بشقاب برداشتم:
-حق داری مامان، من کاملا درکت می‌کنم!
ناهار در سکوت کامل خورده شد، انگار حرفی هم برای گفتن نمونده بود!
بعد از ناهار خدمه میز رو جمع کردن و مامان برای استراحت به اتاقش رفت، به آشپزخونه رفتم و به خدمه گفتم که واسه‌ی شام لازانیا درست کنن و یادآوری کردم که بابا هم قراره بیاد و بیشتر تدارک ببینن که خیالم رو راحت کردن و گفتن که اصلا نگران نباشم.
به اتاقم برگشتم، روی تخت که دراز کشیدم به یاد حرف‌های بابا افتادم، انگار او هم از این زندگی یکنواخت خسته شده بود و او هم احساس تنهایی می‌کرد واسه همین هر دفعه که زنگ می‌زد توی صداش یه غم پنهون حس می‌شد!
×××
تا ساعت پنج عصر نه مامان از خواب بیدار شد و نه بابا اومد!
 
منم مشغول گردش توی باغ بودم و گذر زمان رو احساس نمی‌کردم، وقتی خدمه صدام زدن که مامان بیدار شده برگشتم داخل و در کنارش توی سالن نشستم.
-خوب خوابیدی مامان؟!
نفس عمیقی کشید:
-آره، این روزا انقدر کسلم که همش دلم می‌خواد یه گوشه کز کنم یا بخوابم!
لب‌هام رو جمع کردم که صدای ستایش خانم باعث شد نگاهم به سمتش کشیده بشه:
-خانم، آقای ساجدی اومدن!
برگشتم سمت مامان و متوجه پریدگی رنگش شدم، چقدر خوب بود که مامان هنوز هم با اومدن شوهرش رنگ به رنگ می‌شد و این نشونه‌ی خوبی بود.
-خب در رو بزن تعارفشون کن بیان داخل!
سپس رو به من گفت:
-من برم یه لباس مناسب تنم کنم الان میام!
-برو مامان جون.
با رفتن مامان لبخندی زدم، یه شلوار آدیداس سفید و یه بلوز قرمز تنم بود که حسابی گرمم کرده بودن و از نفوذ باد سرد به تنم جلوگیری می‌شد.
با صدای قدم‌های محکم بابا از جا بلند شدم و به سمت ورودی رفتم، با ورودش بوی خوش ادکلن مردونه‌اش فضای داخل سالن رو معطر کرد و شامه‌ام رو نوازش داد.
-سلام بابا، مرسی که اومدی!
در آغوشش که فرو رفتم با خودم فکر کردم حق با هارپره من باید این طناب پاره شده رو دوباره بهم گره بزنم و این زندگی پاشیده شده رو مثل اولش سامان بدم چون نه تنها بابا و مامان بهم محتاج بودن بلکه منم به وجود این دو در زندگیم نیاز داشتم.
-سلام عزیزدلم، خوشحالم باز هم صورت قشنگت رو می‌بینم.
با هم به داخل سالن اومدیم، زهرا خانم وسایل پذیرایی رو تندتند روی میز چید و رو به من پرسید:
-امری نیست خانم؟!
-نه زهراخانم، می‌تونی بری استراحت کنی.
تعظیمی کرد و دور شد، پدر روی مبل تک نفره‌ای نشست و من روبه‌روش روی یه مبل سه نفره!
نگاهی به فضای ویلا انداخت و در آخر زل زد بهم:
-این‌جا آرامش خوبی رو بهم القا می‌کنه، من خودم توی یک آپارتمان زندگی می‌کنم و متاسفانه نه باغ داره نه حیاط خیلی هم نقلیه واسه همین جایی که دلباز باشه رو خیلی می‌پسندم!
-آره ما هم این‌جا رو با هزار بدبختی گیر آوردیم، هارپر دوستم اصرار داشت که ما کنارشون باشیم واسه همینم آترون خیلی سعی کرد تا یه ویلا توی همین خیابون گیر بیاره مدت زیادی طول کشید اما در آخر تونست!
با ورود مامان نگاه هر دومون به سمتش کشیده شد!
لباس و شلوار ست مشکی-سبز خوشگلی پوشیده بود و موهای رنگ دارش رو بالای سرش جمع کرده بود، آرایش ملایمی به چهره داده بود که جوون ترش کرده بود.
-سلام هونیاک، خوش اومدی.
جلو اومد، بابا لبخند گرمی روی لب‌هاش نشوند و به احترامش از جا بلندشد، دستش رو توی دست گرفت و فشرد:
-سلام ممنونم، دوباره اسباب زحمتت شدم!
مامان خیره توی چشم‌هاش زل زده بود، انگار می‌خواست با نگاهش بهش بفهمونه که هیچ‌وقت تو زندگی برای او مزاحم نبوده بلکه همیشه مرحم روح و تن خسته‌اش بوده و چقدر خوب که انگار بابا هم از نگاهش تموم این حرف‌ها رو خوند که آروم مامان رو در آغوش کشید!
لبخندی زدم، چقدر خوب که بابا تونسته بود با گذشته تقریبا کنار بیاد و کدورت‌ها رو کنار بذاره.
کمی بعد هردو از هم فاصله گرفتن و روی مبل‌ها نشستن، مامان نگاه خجالت زده‌اش رو به زیر انداخت و من واسه اینکه از اون حال بیرون بیاد گفتم:
 
-بابا از وقتی اومدی چیزی نخوردی، از خودت پذیرایی کن!
مامان با این حرفم بیخیال خجالت و این چیزا شد و سریع تیکه‌ای از کیک پرتقالی خوشمزه دستپخت زهراخانم رو جدا کرد و توی بشقاب جلوی بابا گذاشت، فنجون قهوه هم برداشت و کنار دستش قرار داد.
منم فنجون قهوه‌ام رو در سکوت خوردم و بعد از اون گفتم:
-من امروز خواستم بابا بیاد این‌جا تا در مورد چیزهایی که خیلی مهمه و لازم، صحبت کنیم!
مامان اخم ملایمی کرد:
-پس تو خبر داشتی، چرا همون ظهر به من نگفتی؟!
خنده‌ی ریزی کردم:
-خواستم سوپرایزتون کنم.
بابا نگاهم کرد:
-می‌دونم چی می خوای بگی عزیزم، توام هیچ‌وقت مثل من و مادرت طعم داشتن یه خانواده واقعی یه پدر مهربون و یه مادر همزبون رو نچشیدی، مسلما توی این سال‌ها که باید بهترین سال‌های عمرت بوده باشه فقط زجر کشیدی، بهت حق میدم که دلت بخواد بقیه‌ی زمان عمرت رو با آرامش و عشق و داشتن یک خانواده گرم در کنارت زندگی کنی پس من تموم حرف‌هایی رو که هنوز هم نزدی قبول دارم و تموم چیزهایی که ازم میخوای رو نشنیده قبول دارم چون دلم نمی‌خواد دخترم، تنها فرزندم، همه وجودم توی تنهایی بمونه و عقده‌ای بزرگ بشه، هر چند می‌دونم برای جبران دیر شده اما امیدوارم که بتونم باقی روزهای عمرم رو برات پدری کنم و اونی باشم که همیشه کمبودش رو حس کردی.
اشک‌هام بی وقفه از چشم‌هام می‌ریخت!
چقدر حس خوبی بود این حرف‌ها رو شنیدن!
مامان هم سر به زیر انداخته بود اما مشخص بود که بغض اجازه نمیده تو چشم‌های ما نگاه کنه چون می‌دونست به محض نگاه کردن به ما بغضش می‌ترکه و گریه امونش نمیده!
بابا روش رو از من گرفت و به مامان زل زد:
-درسا، تموم این سال‌هایی که نبودی می‌دونستم که توام بیشتر از من نباشه کمتر از من زجر نمی‌کشی، می‌دونستم که توام دلت با من بوده و هنوزم هست چون من این رو از توی چشم‌هات می‌خونم، روزگار و سرنوشت با نامردی تمام ما رو سال‌ها پیش از هم جدا کرد ولی خدا دوستمون داشت و باز هم ما رو سر راه همدیگه قرار داد پس اگر موافقی باز هم با هم یه زندگی جدید بسازیم و بذاریم بقیه عمرمون با آرامش، بدون حس تنهایی و حس غربت و بی کسی سپری بشه، بذاریم بقیه عمرمون با گرمای عشق و داشتن دخترمون سپری بشه، من خودم رو برای امروز از خیلی وقت پیش حاضر کرده بودم چون می‌دونستم خدا مهربونه و باز هم اجازه میده طعم خوشبختی رو بچشم اما تو رو نمی‌دونم، اگر نیاز داری با این قضیه کنار بیای من بهت مهلت میدم و اگرم فکرهات رو کردی ازت می‌خوام به سوالم جواب بدی همین الان!
بابا مکث کرد، انگار می‌خواست هم من و هم مامان بتونیم حرف‌های قشنگش رو هضم کنیم و واسه خودمون تجزیه و تحلیل!
فنجون قهوه‌اش رو برداشت و لاجرعه سرکشید، بعد از اون زل زد به مامان:
-با من ازدواج می‌کنی درسا؟!
چشم‌های مامان بسته شد، انگار فلش بک مغزش برگشت به تقریبا سی سال پیش که اون زمان هم بابا ازش خواستگاری کرده بود و باز هم این صحنه اتفاق افتاده بود!
چقدر جالب بود که من فرزند بابا و مامانم باشم و توی مراسم خواستگاری‌شون حضور دارم، واقعا خنده دار بود.
مامان کمی بعد چشم‌هاش رو باز کرد، چقدر خوب بود که بابا اینهمه خونسرد و با آرامش نشسته بود تا مامان بدون هیچ ترس و دلهره‌ای فکر کنه و بتونه با خودش کنار بیاد تا یک جواب با منطق بهش بده نه از روی تردید و شک!
-من نمی‌دونم چی بگم، یعنی شوکه شدم.
 
مامان با گفتن این جمله به سختی بغض گلوش رو کنترل کرد که بابا زود به دادش رسید و لیوان آبی به دستش داد.
-نمی خوام اذیتت کنم درسا، اگر خیال می‌کنی که بودن من و دوباره زندگی کردن با من آرامشت رو بهم می‌زنه اصلا مجبورت نمی‌کنم که پیشنهادم رو قبول کنی، من دلم می‌خواد با عشق مثل دفعه اول بهم بله رو بدی!
-اما پس دل آسا چی؟ دخترم تو چرا سکوت کردی؟ چرا نظرت رو به من نمی‌گی؟!
کمی به جلو خم شدم:
-اونی که باید تصمیم بگیره شما هستید مامان، من نظر خودم رو قبلا گفتم اینکه هیچ مشکلی با این بودن دوباره کنار هم ندارم بلکه خوشحالم می‌شم چون نداشته‌هام و کمبودهام واسم تا حدودی جبران می‌شه، بابا برای من غریبه نیست که نتونم با وجودش کنار بیام، از وقتی اومد و چشمم رو به روی خیلی از حقایق زندگی باز کرد قلبم بهش اجازه ورود داد و حالا از ته قلبم دوستش دارم، اما منم مثل بابا نمی‌خوام شما رو مجبور کنم، حق انتخاب با خودتونه نه من!
بابا با علاقه وافرش زل زده بود به چشم‌هام، مامان نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و با لبخند عمیقی جواب داد:
-پس با اجازه بزرگترها بلـه!
اون شب یه شب خیلی خوب بود!
یه شبی که من توی زندگیم همیشه و همیشه انتظارش رو می‌کشیدم، اینکه کنار هم باشیم، گرم و صمیمی، بگیم بخندیم، دردودل کنیم و خوشبخت باشیم، خنده‌هامون از ته دل باشه نه از روی اجبار، حرف‌هامون بوی عشق و محبت بده نه بوی تنفر و انزجار!
بابا می‌خندید، خوشحال بود که زندگی از دست رفته‌اش بالاخره سامان گرفته و عشق همیشگیش رو در کنار خودش مجدد داره!
مامان مدام مثل پروانه دور بابا می‌گشت و انگار او هم عقده‌ای شده بود، عقده‌ی نداشتن یک همسر خوب، یک همراه دلسوز، یک همدم عاشق!
منم عقده داشتم، عقده نداشتن یک خانواده گرم، نداشتن اقوامی که اطراف‌مون رو شلوغ کنن بگن بخندن و شاد باشیم، تا اینهمه تنهایی فشار نیاره روی قلب‌مون!
اون شب بابا بعد از شام خوشمزه زهرا خانم و ستایش خانم قصد رفتن کرد و در مقابل اصرارهای من برای موندش مخالفت کرد و گفت هرموقع با مامان محرم شد میاد و واسه همیشه با ما زندگی می‌کنه، واقعا تحسین کردم این مرد پاک و دوستداشتنی رو که تا این حد با ایمانه!
بعد از رفتن بابا مامان رو بهم پرسید:
-مطمئن باشم تو با این ازدواج دوباره مشکلی نداری؟!
لبخند خسته‌ای روی لبم نشست:
-خیالتون راحت، من برای ادامه زندگی و برای حس خوشبختی واقعی به وجود هردوی شما کنار هم احتیاج دارم مامان!
مامان با خوشحالی نفس راحتی کشید، انگار راضی بودن واقعیم رو با این جمله درک کرد یا از چشم‌هام خوند که چیزی جز حقیقت نگفتم!
شب بخیری گفت و رفت که با رویای شیرین وجود بابا، این همدم عاشق شب رو به صبح برسونه، منم
وارد اتاقم شدم و انقدر خسته بودم که بدون هیچ فکر اضافه‌ای خوابیدم.
×××
فردای اون شب موضوع رو با هارپر و آترون در میون گذاشتیم، بابا شدیدا اصرار داشت که همه چیز کاملا ساده و بدون تشریفات اتفاق بیفته چون بر این باور بود که سنی ازشون گذشته و زشته که بخوان جاروجنجال راه بندازن، مامان هم چون حوصله سروصدا و شلوغی زیاد رو نداشت شرط بابا رو قبول کرد و قرار بر این شد که یک خرید مختصری بشه و سه روز بعد به یک محضر برن و عقد کنن!
توی این سه روز من تموم وقتم رو توی شرکت می‌گذروندم و مامان و بابا خودشون برای خرید بیرون می‌رفتن!
آترون هم از محضر آشناش واسشون وقت گرفته بود و بابا با خوشرویی ازش تشکر کرد.
•••
سرانجام روز عقدشون رسید.
بی نهایت از اینکه قرار بود از این به بعد یک خانواده کامل باشیم خوشحال بودم و واقعا تو پوست خودم نمی‌گنجیدم.
بابا به درخواست مامان آپارتمانش رو برای فروش گذاشته بود و مختصر لوازمش رو به ویلای ما انتقال داده بود، منم دستور دادم تمامی دکوراسیون اتاق مامان عوض بشه و یه ست دونفره کامل برای اتاق بذارن، تمامی لوازم رو هم به ستایش خانم بخشیدم چون هنوز نو بودن و حیف بود که دور ریخته بشن!
مامان هم به اصرار من و هارپر قرار شد روز عقد به آرایشگاه بره و حسابی به خودش برسه و چون من وقت نداشتم هارپر لطف کرد و گفت که خودش با مامان میره.
تا عصر توی شرکت بودم، ویلی زودتر رفته بود تا حاضر بشه و بیاد ویلا دنبال من، چون مامان و بابا از طرف آرایشگاه می‌رفتن محضر منم حوصله رانندگی نداشتم تو این شهر شلوغ!
سرم کمی درد می‌کرد، وسایل رو جمع آوری کردم و از اتاق بیرون اومدم، از آشپزخونه شرکت قرص مُسکنی رو به همراه لیوان آب خوردم و از شرکت خارج شدم.
با رسیدن به ویلا خداروشکر سردردم بهتر شده بود، خودم رو داخل حموم انداختم و پس از دوش کوتاهی شلوار سفیدم رو با شنل قرمز تنم کردم، روسری سفیدمم سرم کردم و آرایش ملایمی هم به چهره دادم، دلم می‌خواست مامان واقعا باور کنه که من خوشحالم از اینکه او داره ازدواج می‌کنه اونم با بابای واقعیم!
کفش‌های پاشنه دار مشکیم تیپم رو کامل کرد و ادکلن همیشگیم.
به سالن که رفتم زهراخانم با محبت بهم لبخند زد:
-ماشاالله خانم، هر روز خوشگل‌تر و خانم‌تر از دیروزتون می‌شید برم براتون اسپند دود کنم چشم
نخورید.
-متشکرم زهراخانم، شما به من لطف دارید.
زهراخانم که رفت موبایلم زنگ خورد، با دیدن اسم مهراب اخم‌هام درهم رفت، یعنی چیکار داشت باهام؟!
-بله؟
-سلام، مهرابم.
-سلام، می‌دونم!
-می‌خواستم بگم دارم میام دنبالت واسه اومدن به محضر!
با تعجب گفتم:
-مگه توام قراره بیای؟!
-بله، شما که منو قابل دعوت ندونستی اما هونیاک خان لطف کرد منم دعوت کرد!
-واسه‌ی چی؟ یادم نمیاد با بابا نسبتی داشته باشی!
-خیلی زود می‌فهمی که واسه‌ی چی، حالا بگو بدونم می‌خوای بیام دنبالت یانه؟!
با بلند شدن صدای آیفون در حالیکه از سالن بیرون می‌رفتم و هنوز هم حسابی گیج بودم گفتم:
-نه ممنون، با ویلیام قراره بیایم!
-باشه خداحافظ.
با پیچیدن صدای بوق آزاد توی گوشم گوشی رو توی دستم فشردم و از ویلا خارج شدم!
-واو، پرنسس امشب حسابی دلبر شدی که!
-بیخیال ویلی، حوصله ندارم!
-ای بابا، باز چی شده؟!
ماجرا رو واسش تعریف کردم و ادامه دادم:
-حس می‌کنم بابا و مهراب یه چیز خیلی مهم رو از من و مامان مخفی می‌کنن، اما چی؟ چرا بابا باید مهراب رو دعوت کنه عقدش؟!
-چه ربطی داره؟ خب شاید چون همین مهراب باعث شد تو و هونیاک خان بتونید همدیگه رو پیدا کنید واسه همین برای تشکر خواسته او هم تو جشن عقدش شرکت داشته باشه!
-پس چرا مهراب گفت هنوز خیلی چیزا رو نمی‌دونی، زوده بفهمی، منظورش از این حرفش چی بود؟!
 
-نمی‌دونم، اما نظر من اینه که عجله نکن مثل همیشه خونسرد و عادی، بگو هرچه پیش آید خوش آید!
-شایدم حق با تو باشه، زیادی حساس شدم!
×××
مامان حسابی خوشگل شده بود، هنوزم باورم نمی‌شد دارم توی جشن عقد مامانم شرکت می‌کنم.
کسی که یک عمر زجر کشیدنش رو در کنار کسی که دوستش نداشت و مجبور به تحملش بود دیدم و نتونستم نجاتش بدم چون موقعیتش رو نداشتم و مجبور بودم صبر کنم!
خوشحال بودم که لااقل الان داره از زندگیش لذت می‌بره و توی کشور خودش نفس می‌کشه و من باعثش بودم.
موهاش به رنگ شرابی نسبتا روشن، رنگ شده بود و آرایش ملایمی به چهره‌اش داده بودن، ناخن‌هاش رو لاک زده بودن و پوشیده در مانتو و شلوار و روسری سفیدش مثل ستاره‌ها می‌درخشید و بابا رو حسابی غرق خودش کرده بود!
بابا هم کت و شلوار مشکی براق به همراه لباس مردونه قرمز زیرش و یه کراوات مشکی-قرمز تنش کرده بود و موهاش رو مدل قشنگی زده بود.
ترکیب زیبایی بود که پیش روم قرار داشت و من از دیدن هردوشون لذت می‌بردم.
هارپر هم تیپ اسپرت قشنگی زده بود و در کنار آترون ایستاده بودن، ویلی کادوش رو به مامان داد و با بابا روبوسی کرد.
جلو رفتم و در آغوش جفتشون فرو رفتم و از ته دل بهشون تبریک گفتم، در کنار هارپر که ایستادم عاقد پرسید:
-خب، کسی مونده که نیومده باشه؟ می‌خوام خطبه رو شروع کنم!
بابا سریعا به حرف اومد:
-بله مهمون من هنوز نرسیده اگر امکانش هست کمی منتظر بمونید!
عاقد با مهربونی که از چهره‌اش هم مشخص بود گفت:
-چشم، منتظر می‌مونیم!
هارپر کنار گوشم گفت:
-پدرت کی رو دعوت کرده؟!
با حالتی زار زمزمه کردم:
-شاید باورت نشه اما مهمون پدر...!
-سلام به همه، شرمنده که دیر شد، تهرانه و ترافیک مهیبش حسابی خجالت زده‌ام کرده پیش شما!
هارپر با چشمانی که اندازه توپ تنیس گشاد شده بود از من فاصله گرفت و با دهانی باز به مهراب که مشغول تبریک گفتن به مامان و ب*وس*یدن بابا بود زل زد، مهراب کادوش رو در کنار کادوی ویلی گذاشت و خودش به کنار ما اومد!
با آترون به گرمی دست داد و احوالپرسی کرد و با هارپر کاملا معمولی سلام و احوالپرسی و با من هم دست داد و در کنار ویلی ایستاد!
هارپر هنوز هم توی شوک به سر می‌برد که آترون رو بهش پرسید:
-عزیزم چیزی شده؟!
با حرص به هارپر نگاه کردم، حالا با این سوتی دادن‌هاش یه کاری می‌کرد آترون بفهمه و بیخودی ناراحت بشه و رو مهراب حساس!
هارپر با این سوال کمی به خودش اومد و رو به آترون لبخند کجی زد:
-نه آترون جان، چیزی نیست.
با صدای بابا که رو به عاقد می‌گفت دیگه می‌تونه خطبه رو شروع کنه نگاهم رو از هارپر گرفتم و به عاقد زل زدم.
سه دفعه خطبه خونده شد، ویلی با لبخند از صح*نه‌ها فیلمبرداری می‌کرد و هارپر با شیطنت بالای سر مامان و بابا قند می‌سابید!
آترون کنار گوشم زمزمه کرد:
-چه احساسی داری؟!
-باورت نمی‌شه اما توی این چندسالی که از خدا عمر گرفتم هیچ‌وقت مثل الان خوشحال نبودم!
-خوشحالم که خوبی دل آسا، تو لایق خوشبختی هستی!
-با توکل به خدا و امام زمان و با اجازه از تنها فرزندم دل آسا، بله!
صدای تشویق‌ها بلند شد، لبخند عمیقی رو به مامان زدم و جلو رفتم تا مجدد بهشون تبریک بگم.
همزمان با من مهراب هم جلو اومد و بابا رو بهش گفت:
-واقعا ممنونم که اومدی، می‌دونم چقدر سرت شلوغه و مشغله داری!
لبخند همیشگیش که صورتش رو زیباتر و جذاب‌تر می‌کرد روی ل*ب نشوند و در جواب بابا گفت:
-شما بیش از این ها به گردن من حق داری هونیاک خان، انشاالله در کنار هم خوشبخت باشید!
مامان:
-ممنون پسرم، لطف داری.
برای یک لحظه حس کردم مهراب چقدر از این پسرم گفتن مامان دلش شاد شد چون چشم‌هاش درخشید و با محبت عمیقی زل زد به صورت مامان!
با اومدن هارپر به خودش اومد و عقب رفت.
-وقت باز کردن کادوهاس!
بابا عسل توی دهن مامان گذاشت و همه کلی خندیدیم، بعد از اون هارپر به نوبت کادوها رو باز کرد.
ویلی و مهراب هر دوشون ست ساعت مردانه و زنانه آورده بودن، هارپر و آترون گردنبند طلا و من هم که دستبند طلا.
بابا هم که با عشق حلقه‌های ست رو خریده بود و هر دوشون دست کردن، همه مجدد تشویق کردیم و ویلی جعبه شیرینی رو باز کرد و به همه تعارف کرد.
مامان هم برای بابا یه انگشتر جدا از حلقه‌هاشون خریده بود که بهش داد و بابا رو خوشحال کرد.
بعد از امضاها و کارای تشریفاتی از محضر بیرون اومدیم، بابا نذاشت کسی متفرق بشه و هممون رو به یک سفره خانه سنتی که فضای خیلی دنج و شیکی داشت دعوت کرد.
 
اون‌جا برای همه دیزی و مخلفات خوشمزه‌اش رو سفارش داد و یک شب به یادموندنی و خاطره انگیز
رو رقم زد.
در کنار هم گفتیم و خندیدیم و من گاهی نگاهم گره می‌خورد توی چشم‌های مهراب که باز هم تیپ خاکستریش رو با رنگ چشم‌هاش ست کرده بود، نمی‌دونم چرا اما از این نگاه‌ها یه حس خاصی بهم دست می‌داد حسی که تا به حال نداشته بودم!
×××
یک هفته بعد از عقد، به اصرار من بالاخره مامان و بابا قرار شد برای ماه عسل به کربلای معلی برن.
چون مامان شدیدا دلش می‌خواست به زیارت آقاامام حسین (ع) بره و حضرت ابوالفضل، بابا هم واسه خوشحالی مامان خیلی زود بلیط تهیه کرد و قرار شد که با هم برن به مدت ده روز.
هر چقدر به من اصرار کردن قبول نکردم، دلم می‌خواست با هم و تنهایی به این سفر برن چون می‌دونستم که نیاز دارن کمی با هم خلوت کنن!
مامان زهرا خانم و ستایش خانم رو مرخص کرد و از من قول گرفت تمام این ده روز رو ویلای آترون باشم و تنها توی ویلا نمونم هارپر هم بهش قول داد که نذاره حتی یک روز من توی این ویلا بیام و بخوام تنها بمونم.
بعد از بدرقه‌اشون کمی دلم گرفت اما آترون با گردش و تفریح اصلا اجازه نداد که من جای خالی‌شون رو حس کنم و چقدر ممنون بودم که در کنارم حضور داشتن.
توی این ده روز درگیر کارهای شرکت بودم و دو روز در هفته هم عصرها برای سوارکاری به باشگاه می‌رفتم.
هارپر برای برگشت مامان و بابا تدارک مهمونی بزرگی رو می‌دید و دلش می‌خواست سنگ تموم بذاره که البته آترون هم بهش کمک می‌کرد و من از هر دوشون بی نهایت ممنون بودم چون خودم سرم شلوغ بود و نمی‌رسیدم به کارهای متفرقه!
برای مهمونی آترون مهراب رو هم دعوت کرد و منم واکنشی نشون ندادم چون واسم اهمیتی نداشت که باشه یا نباشه!

تصمیم داشتم فریتا رو هم به این مهمونی دعوت کنم چون واقعا دلم می‌خواست ویلی بیشتر باهاش خو بگیره تا به هم عادت کنن و کم کم عشق بیاد و با هم ازدواج کنن واسه همین بدون گفتن به ویلی شخصا دعوتش کردم و او با خوشحالی و بدون تعارف کردن پذیرفت که بیاد.
×××
اون روز جمعه بود و هوای تهران نسبتا سرد!
چون نمی‌دونستیم مامان و بابا دقیقا کی می‌رسن هیچ کدوم به فرودگاه نرفته بودیم و توی ویلا انتظار اومدن‌شون رو می‌کشیدیم.
کت و شلوار براق مشکی با مخلوطی از رنگ‌های شاد تنم کرده بودم و موهامم با یک گل سر بسته بودم و شال سفیدی هم روی سرم انداخته بودم، ساعت ده صبح بود و هنوز نه مهمانان اومده بودن و نه مامان و بابا، فقط آترون و هارپر اون‌جا بودن که هرکدوم مشغول یه کاری!
هارپر که تمام وقتش رو صرف دستور دادن به خدمه کرده بود، چون کارها زیاد بود علاوه بر زهرا خانم و ستایش خانم یک کارگر دیگه هم آورده بود تا بتونن به سرعت کارها رو انجام بدن.
ویلا از تمیزی برق می‌زد، بوی خوش غذاهای مختلف از آشپزخونه حسابی شامه رو نوازش می‌کرد و من چقدر خوشحال بودم که هارپر و آترون رو در کنارم دارم.
صدای بع بع گوسفند که توی باغ بسته شده بود از پنجره باز سالن به گوش می‌رسید، آترون شدیدا اصرار داشت که باید گوسفند جلوی پای مامان و بابا هنگام ورودشون به ویلا کشته بشه منم چون هیچ اطلاعی از این‌جور آیین‌های ایرانی نداشتم سکوت کردم و همه چیز رو به آترون سپردم.
آترون از طرف من کارمندان شرکت رو هم دعوت کرد که البته فکر نکنم هیچ کدومشون بیان چون رفت و آمدی که با هم از قبل نداشتیم ممکنه خجالت بکشن!
نگاهم رو از پنجره گرفتم، هارپر با یک سینی حاوی دو فنجان شیرکاکائوی داغ روبه‌روم نشست و پوفی کشید:
-این آترون اگر تو کارهای من دخالت نمی‌کرد خیلی خوب می‌شد!
 
خندیدم، گاهی وقت‌ها واقعا هارپر و آترون اختلاف سلیقه داشتن تو بعضی چیزها که باعث می‌شد با هم بحثشون بشه!
-باز چی شده؟!
-آخه دل آسا تو بگو، خانم‌ها بیشتر تو مسائل آشپزی و این‌جور چیزها واردن یا آقایون؟!
-خب معلومه خانم‌ها.
-آفرین، حالا من هی به این آترون می‌گم تو اجازه بده من منوی ناهار رو از غذاهای آمریکایی انتخاب کنم تنوع باشه میگه نه هیچ‌کس غذای فرنگی دوست نداره!
از حرص خوردن هارپر خنده‌ام شدیدتر شد، فنجان رو برداشتم و گفتم:
-خب عزیزدلم من و تو پرورش یافته خارج از کشوریم، مطمئنا آترون بیشتر به رسومات ایرانی‌ها وارده، وگرنه منم مخالف حضور و کشتن این گوسفند بودم اما آترون قانعم کرد!
-یعنی تو می‌گی اگر من مِنو رو از غذاهای آمریکایی انتخاب می‌کردم مهمانان نمی‌پسندیدن؟!
-خب آره امکانش هست، ما به غذاهای اون‌جا عادت داریم اما خیلیا ممکنه طعمش رو نپسندن بعد اون‌وقت خیلی آبروریزی می‌شد!
پوفی کشید:
-آره حق با توئه، فکر کنم بیخودی با آترون دعوا کردم.
خندیدم:
-عیب نداره آترون زن ذلیله الان میاد از دلت در میاره خودش!
هارپر زبونش رو بیرون آورد و میون خنده‌های من گفت:
-حسود هرگز نیاسود.
با ورود آترون و ویلیام و مهراب حرف‌هامون نیمه تموم موند، به سختی خودم رو جمع و جور کردم و از جامون بلند شدیم!
هارپر لب‌هاش رو جمع کرد که آترون با احترام گفت:
-بفرمایید بشینید، خوش اومدید.
متوجه شدم ویلیام و مهراب تازه رسیدن.
آترون که دید من و هارپر مثل چوب خشک ایستادیم اخم کرد:
-هارپر جان نمی‌خوای تعارف کنی مهمون‌ها رو؟!
هارپر سریع کنار کشید و به مبل‌ها اشاره کرد:
-وای حواسم پرت شد، بفرمایید خواهش می‌کنم.
ویلیام خندید:
-ما که غریبه نیستیم هارپر، ریلکس باشید!
روی مبل‌ها که نشستن آترون بهم چشم غره رفت و بالاخره من زبونم باز شد:
-خوش اومدید، خوشحالم که این‌جا هستید.
مهراب با لحن صمیمی و بدون ذره‌ای خجالت از جا بلند شد و بازوم رو گرفت:
-بیا بشین، فکر کنم تا بیای از شوک در بیای و بشینی رو مبل، پاهات خشک شده باشن!
همه خندیدن، ل*ب‌هام رو کج کردم:
-مرسی از کمک‌تون!
چشمکی بهم زد:
-خواهش می‌کنم.
هارپر به خدمه دستور داد برای ویلی و آترون و مهراب هم شیرکاکائو و کیک کاکائویی بیارن.
مهراب زیرچشمی به هارپر نگاه می‌کرد، حس خوبی نداشتم با اینکه بهم توضیح داده بود مجبور بوده برای نزدیک شدن به من، هارپر رو طعمه کنه اما باز هم خیال می‌کردم واقعا هارپر رو دوست داشته!
-دل آسا؟ حواست کجاست؟!
با صدای ویلی از افکارم بیرون کشیده شدم:
-جانم؟ چیزی گفتی؟!
ویلی دستش رو روی دستم گذاشت:
 
-حالت خوبه؟ خیلی تو فکر بودی‌ها!
-نه من خوبم، چیزی گفتی؟!
به هارپر و آترون اشاره کرد:
-گفتم باز این دوتا با هم بحث‌شون شد؟!
نگاهی به هارپر که با چشم غره به آترون نگاه می‌کرد و آترون لب‌هاش رو جمع کرده بود انداختم و لبخند زدم:
-آره، اختلاف سلیقه دارن هیچ‌کدومم نمی‌خواد در مقابل نظر اون یکی کوتاه بیاد!
آترون سریع گفت:
-نخیر، من اگر بدونم هارپر نظرش عالیه و از نظر من بهتره حتما کوتاه میام اما تو بعضی موارد من از او بهتر نظر میدم!
هارپر مشتش رو به بازوی آترون کوبید:
-هرچی نباشه من زنم و تو مردی، توی امور خونگی من بهترین نظرات رو دارم!
ویلی زود دست‌هاش رو بالا آورد:
-وای، تو رو خدا فعلا آتش بس بدید تا بعد.
آترون با خنده گونه‌ی هارپر رو بوسید:
-نه من و خانومم که با هم دعوا نمی‌کنیم، هر دو به نظرات همدیگه احترام می‌ذاریم مگه نه خوشگلم؟!
هارپر که از لحن ملایم آترون راضی شده بود با لبخندی گفت:
-آره حق با توئه عزیزم.
خدمه که مشغول پذیرایی شدن از جا بلند شدم، همزمان با بلند شدنم صدای زنگ آیفون هم بلند شد!
نگاهم رو به آترون دوختم:
-یعنی کیه؟!
هارپر زود خودش رو به آیفون رسوند و با اخم گفت:
-اینا کی هستن؟ منکه نمی‌شناسم!
خودم رو به کنارش رسوندم و با دیدن فریتا لبخند عمیقی زدم و کلید باز شدن در رو فشردم.
-فریتا اومده!
ویلی با تعجب پرسید:
-چی؟ اون از کجا خبر داشته؟!
با شیطنت شونه‌هام رو بالا انداختم:
-نمی‌دونم.
-ای بدجنس، می‌دونم که کار خودته!
آترون سریع گفت:
-بدویید بریم استقبال، زشته جلو مهمون!
همه به جز مهراب به جلوی ورودی سالن رفتیم و منتظر اومدنش شدیم.
وقتی به ورودی رسیدن آترون در سالن رو باز کرد و من متوجه شدم که فریتا به همراه خانواده‌اش اومده و تنها نیست، مشغول خوش آمدگویی شدیم.
پدر فریتا آقای امامی مردی کاملا سرحال و خوش مشرب بود که از همون بدو ورود با ویلی و آترون و مهراب گرم گرفت و حسابی صمیمی شدن به نحوی که هر چند لحظه یکبار همشون می‌زدن زیر خنده.
مامان فریتا، آدنا خانم اما زن آرومی بود که اصلا به شوهرش نبرده بود چون به یک احوالپرسی کوتاه اکتفا کرد و روی مبلی دورتر از آقایون نشست!
بعد از اون فریتا جلو اومد و به گرمی در آغوشم کشید:
-وای عزیزم خوشحالم خارج از کار ملاقاتت می‌کنم، مرسی که دعوتم کردی!
-قربونت برم، خوش اومدید.
بعد از فریتا داداشش جلو اومد که پسری خوش چهره و جذاب و البته متاهل بود به همراه خانمش، دختری با چهره کاملا شرقی و موهای طلایی رنگ که البته زیبا بود و خیلی هم بامزه!
اعضای خانواده فریتا همین‌ها بودن و چه بهتر که با خانواده‌اش اومده بود، این‌جوری ویلیام علاوه بر فریتا، با خانواده‌اش هم آشنا می‌شد!
خدمه کاملا مسلط بر اوضاع، پذیرایی می‌کردن و به مهمون‌ها خوش آمد می‌گفتن، هارپر به گرمی باهاشون صحبت می‌کرد و باهاشون گرم گرفته بود.
رو به آترون گفتم:
-آترون؟ به نظرت مامان اینا دیر نکردن؟!
آترون به ساعتش نگاهی کرد و سرش رو تکون داد:
-نه نگران نباش، هونیاک خان دیشب که بهم زنگ زد گفت احتمالا تا ساعت دوازده اینا می‌شه تا برسن و از فرودگاه بیان و خصوصا اگر به ترافیک تهران نخورن وگرنه که بیشتر هم طول می‌کشه.
سری تکون دادم، فریتا رو بهم گفت:
-خوش به حالشون مامان بابات که رفتن کربلا، من و مامانم چندساله می‌خوایم بریم ولی قسمت نشده!
لبخندی زدم که عروس‌شون گفت:
-عزیزم خدا می‌گه از تو حرکت از من برکت، شماها هیچ اقدامی نمی‌کنید، نه دنبال پاسپورت میرید نه دنباله‌اش رو می‌گیرید، باید بخوای واقعا تا بری!
هارپر خندید:
-آره راست می‌گه، اگر بشینی منتظر قسمت باشی که هیچ‌وقت نمی‌تونی بری.
بعد از اون رو کرد به عروس فریتا اینا و پرسید:
-راستی گلم شما اسمتون چیه؟!
-من بهاره هستم هارپرجون، همسرمم نامجو هست!
هارپر لبخند زد:
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا