- تاریخ ثبتنام
- 1/26/26
- نوشتهها
- 406
- موضوع نویسنده
- #291
-قهوهتون سرد نشه!
فنجون رو بین انگشتهام فشردم و پرسیدم:
-شما با مهراب چه نسبتی دارید؟!
-هیچ، فقط دوتا دوست خیلی خوبیم.
از جا بلند شد و با برداشتن تبلتش باز روبهروم نشست:
-خب، شروع کنیم؟!
فنجون خالی رو داخل سینی مقابلم قرار دادم، برعکس بقیهی آدمها که توی اینجور مواقع هول میکنن و صحبتهاشون یادشون میره من با این پرسش دکتر قوت بیشتری گرفتم و با خونسردی تمام شروع کردم به تعریف زندگی نحس و سرد گذشتهام!
دکتر بی حرف نگاهم میکرد و گاهی وقتها چیزی رو درون تبلتش یادداشت میکرد، به همین منوال دوساعت گذشت و من به طور کاملا فشرده و خلاصه، گذشتهام رو برای دکتر ریخته بودم روی دایره.
نگاهش برق عجیبی داشت، چشمهایی کاملا مشکی به رنگ شب، برعکس مهراب او چشم رنگی نبود و قدش هم نسبت به مهراب کوتاهتر بود!
با اتمام حرفهام تکهای از کاکائو رو جدا کرد و به سمتم گرفت:
-بفرمایید!
کاکائو رو گرفتم و توی دهنم گذاشتم، تلخیش عجیب به دلم نشست و با لذت جویدمش!
تبلت رو خاموش کرد و روی مبل کنار خودش گذاشت بعد از اون بی تفاوت زل زد بهم:
-همهی اینهایی رو که برای من تعریفشون کردی، اتفاقاتی بودن که گذشتن و توهمهی اونها رو با موفقیت پشت سر گذاشتی دل آسا، اونها توی گذشتهی تو موندن و مهم اینه که تو حالا کجا ایستادی، مهم اینه که تو میخوای آیندهات رو چطوری بسازی، درسته که گذشته آدمم مهمه و مثل یک دفتر خاطرات هرلحظه تو ذهنت ورق میخوره اما مهم اینه که الان دیگه قرار نیست اون اتفاقات مجدد تکرار بشن و اون وقایع دوباره برات پیش بیان!
خودش رو کمی به سمت جلو مایل کرد و زمزمه کرد:
-تو دختر خیلی قوی و با ارادهای هستی، کسی که توی اون شرایط بد و سخت تونسته مقاومت کنه و خودش رو نباخته نباید توی این آسونی و این مشکلات کوچیک کم بیاره و جا بزنه، برای تویی که به قول خودت هیچوقت رنگ خوشی رو ندیدی و طعم زندگی واقعی رو نچشیدی زشته که زود از خودت نا امید بشی و سست اراده، تو باید بتونی باز هم مثل گذشته عاقل و بالغ و شجاع با وقایع زندگیت برخورد کنی، هیچ چیز توی این دنیا ارزش غصه خوردن و ناراحت بودن نداره دل آسا، گذشتهی تو گذشت و تموم شد آینده هم میاد و میره و میشه خاطراتی گوشه ذهنت، پس چرا تو جدیش بگیری و همه چیز رو به کام خودت و اطرافیانت زهر کنی؟ باید هر روز با خودت تکرار کنی که تو دیگه اون آدم گذشته نیستی، باید بتونی یه آدم جدید از خودت متولد کنی کسی که دلش پر از کینه نباشه، کسی که سرد و بی روح نباشه کسی که پر از محبت و مهربونی باشه کسی که غرور و تکبر تو قلبش جا نداشته باشه، اگر بتونی این کارها رو انجام بدی میتونی یه دختر جذاب و خوش اخلاق بشی که همه دوستش دارن، وگرنه تبدیل میشی به یک دختر منزوی و حساس و زودرنج که هیچکس دلش نمیخواد باهاش معاشرت داشته باشه و اون موقع باز هم مثل تموم این سالها تنها میمونی، فقط خودت میمونی و خودت!
کمی سرم رو تکون دادم:
-من هیچوقت نمیخوام که حسرت چیزی رو بخورم، مطمئنم که هراتفاقی واسم افتاده چیزی بوده که توی سرنوشتم نوشته شده بوده و کسی مقصر نبوده، تموم اتفاقات باید برای من میافتادن تا امروز من به اینجا رسیده باشم، زندگی برای همه یک جور بازی میکنه واسه منم اینجوری شد که یک عمر تنهایی و درد و غم شامل حالم باشه، درسته گاهی عصبانی میشم و اقوام مادریم و اطرافیانم رو مقصر میدونم حتی بابا و مامانم ولی خدا میدونه که فقط لحظهای اینجوری فکر میکنم و بعد از اون مدام به خودم میگم دل آسا هیچکس مقصر نیست خواست خدا بوده که تو اینجوری بزرگ بشی وگرنه که هیچ پدری نمیخواد فرزندش ازش دور باشه و هیچ مادری نمیخواد بچهاش تو درد و سختی بزرگ بشه!
دکتر انگار که خیالش راحت شده بود، از جا بلند شد و منم روبهروش ایستادم، شونههام رو گرفت و زل زد توی چشمهام:
-واقعا تو لایق بهترینهایی، خوبه که قلبت انقدر بزرگه و همه رو میبخشه!
لبخند بی روحی زدم:
-آدمها به مرور زمان به چیزهایی که زیاد اطرافشون باشه عادت میکنن، منم به تنهایی عادت کردم و برام شده مثل یه همدم!
به سمت در اتاق میرفتیم که گفت:
-برای دوهفته بعد از منشی وقت بگیر، امروز خیلی خوب پیش رفتی و هیچ مشکلی نبود، اگر احساس کردی زودتر به حرف زدن با من احتیاج داری یا به مشورت کردن، کافیه شمارهام رو از مهراب بگیری و زنگ بزنی باهات قرار میذارم و بهت کمک میکنم.
-ممنونم دکتر، احساس سبکی میکنم مطمئنم که این دیدار روحم رو تا حدودی تخلیه کرده از حسهای مختلف!
-خوشحالم این رو میشنوم.
پس از تعارفات معمول، خداحافظی کردم و دکتر خودش به منشی گفت واسم وقت رزرو کنه و بعد از اون از مرکز خارج شدم.
ماشین مهراب از دور بهم چشمک میزد و من خوشحال شدم که مجبور نبودم منتظر بمونم تا بیاد دنبالم.
توی ماشین که نشستم سلام کوتاهی دادم و جواب گرفتم، بعد از اون حرکت کرد و پرسید:
-خب؟!
-جلسهی خیلی خوبی بود، ممنونم برای زحمتی که کشیدی.
چهرهاش از هم باز شد و با رضایت خندید:
فنجون رو بین انگشتهام فشردم و پرسیدم:
-شما با مهراب چه نسبتی دارید؟!
-هیچ، فقط دوتا دوست خیلی خوبیم.
از جا بلند شد و با برداشتن تبلتش باز روبهروم نشست:
-خب، شروع کنیم؟!
فنجون خالی رو داخل سینی مقابلم قرار دادم، برعکس بقیهی آدمها که توی اینجور مواقع هول میکنن و صحبتهاشون یادشون میره من با این پرسش دکتر قوت بیشتری گرفتم و با خونسردی تمام شروع کردم به تعریف زندگی نحس و سرد گذشتهام!
دکتر بی حرف نگاهم میکرد و گاهی وقتها چیزی رو درون تبلتش یادداشت میکرد، به همین منوال دوساعت گذشت و من به طور کاملا فشرده و خلاصه، گذشتهام رو برای دکتر ریخته بودم روی دایره.
نگاهش برق عجیبی داشت، چشمهایی کاملا مشکی به رنگ شب، برعکس مهراب او چشم رنگی نبود و قدش هم نسبت به مهراب کوتاهتر بود!
با اتمام حرفهام تکهای از کاکائو رو جدا کرد و به سمتم گرفت:
-بفرمایید!
کاکائو رو گرفتم و توی دهنم گذاشتم، تلخیش عجیب به دلم نشست و با لذت جویدمش!
تبلت رو خاموش کرد و روی مبل کنار خودش گذاشت بعد از اون بی تفاوت زل زد بهم:
-همهی اینهایی رو که برای من تعریفشون کردی، اتفاقاتی بودن که گذشتن و توهمهی اونها رو با موفقیت پشت سر گذاشتی دل آسا، اونها توی گذشتهی تو موندن و مهم اینه که تو حالا کجا ایستادی، مهم اینه که تو میخوای آیندهات رو چطوری بسازی، درسته که گذشته آدمم مهمه و مثل یک دفتر خاطرات هرلحظه تو ذهنت ورق میخوره اما مهم اینه که الان دیگه قرار نیست اون اتفاقات مجدد تکرار بشن و اون وقایع دوباره برات پیش بیان!
خودش رو کمی به سمت جلو مایل کرد و زمزمه کرد:
-تو دختر خیلی قوی و با ارادهای هستی، کسی که توی اون شرایط بد و سخت تونسته مقاومت کنه و خودش رو نباخته نباید توی این آسونی و این مشکلات کوچیک کم بیاره و جا بزنه، برای تویی که به قول خودت هیچوقت رنگ خوشی رو ندیدی و طعم زندگی واقعی رو نچشیدی زشته که زود از خودت نا امید بشی و سست اراده، تو باید بتونی باز هم مثل گذشته عاقل و بالغ و شجاع با وقایع زندگیت برخورد کنی، هیچ چیز توی این دنیا ارزش غصه خوردن و ناراحت بودن نداره دل آسا، گذشتهی تو گذشت و تموم شد آینده هم میاد و میره و میشه خاطراتی گوشه ذهنت، پس چرا تو جدیش بگیری و همه چیز رو به کام خودت و اطرافیانت زهر کنی؟ باید هر روز با خودت تکرار کنی که تو دیگه اون آدم گذشته نیستی، باید بتونی یه آدم جدید از خودت متولد کنی کسی که دلش پر از کینه نباشه، کسی که سرد و بی روح نباشه کسی که پر از محبت و مهربونی باشه کسی که غرور و تکبر تو قلبش جا نداشته باشه، اگر بتونی این کارها رو انجام بدی میتونی یه دختر جذاب و خوش اخلاق بشی که همه دوستش دارن، وگرنه تبدیل میشی به یک دختر منزوی و حساس و زودرنج که هیچکس دلش نمیخواد باهاش معاشرت داشته باشه و اون موقع باز هم مثل تموم این سالها تنها میمونی، فقط خودت میمونی و خودت!
کمی سرم رو تکون دادم:
-من هیچوقت نمیخوام که حسرت چیزی رو بخورم، مطمئنم که هراتفاقی واسم افتاده چیزی بوده که توی سرنوشتم نوشته شده بوده و کسی مقصر نبوده، تموم اتفاقات باید برای من میافتادن تا امروز من به اینجا رسیده باشم، زندگی برای همه یک جور بازی میکنه واسه منم اینجوری شد که یک عمر تنهایی و درد و غم شامل حالم باشه، درسته گاهی عصبانی میشم و اقوام مادریم و اطرافیانم رو مقصر میدونم حتی بابا و مامانم ولی خدا میدونه که فقط لحظهای اینجوری فکر میکنم و بعد از اون مدام به خودم میگم دل آسا هیچکس مقصر نیست خواست خدا بوده که تو اینجوری بزرگ بشی وگرنه که هیچ پدری نمیخواد فرزندش ازش دور باشه و هیچ مادری نمیخواد بچهاش تو درد و سختی بزرگ بشه!
دکتر انگار که خیالش راحت شده بود، از جا بلند شد و منم روبهروش ایستادم، شونههام رو گرفت و زل زد توی چشمهام:
-واقعا تو لایق بهترینهایی، خوبه که قلبت انقدر بزرگه و همه رو میبخشه!
لبخند بی روحی زدم:
-آدمها به مرور زمان به چیزهایی که زیاد اطرافشون باشه عادت میکنن، منم به تنهایی عادت کردم و برام شده مثل یه همدم!
به سمت در اتاق میرفتیم که گفت:
-برای دوهفته بعد از منشی وقت بگیر، امروز خیلی خوب پیش رفتی و هیچ مشکلی نبود، اگر احساس کردی زودتر به حرف زدن با من احتیاج داری یا به مشورت کردن، کافیه شمارهام رو از مهراب بگیری و زنگ بزنی باهات قرار میذارم و بهت کمک میکنم.
-ممنونم دکتر، احساس سبکی میکنم مطمئنم که این دیدار روحم رو تا حدودی تخلیه کرده از حسهای مختلف!
-خوشحالم این رو میشنوم.
پس از تعارفات معمول، خداحافظی کردم و دکتر خودش به منشی گفت واسم وقت رزرو کنه و بعد از اون از مرکز خارج شدم.
ماشین مهراب از دور بهم چشمک میزد و من خوشحال شدم که مجبور نبودم منتظر بمونم تا بیاد دنبالم.
توی ماشین که نشستم سلام کوتاهی دادم و جواب گرفتم، بعد از اون حرکت کرد و پرسید:
-خب؟!
-جلسهی خیلی خوبی بود، ممنونم برای زحمتی که کشیدی.
چهرهاش از هم باز شد و با رضایت خندید: