انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان نوجوانان خاکی و آبی | یسنا پدیدار کاربر انجمن آوای رمان

Yasna_gris

کاربر آوا
کاربر آوا
تاریخ ثبت‌نام
10/16/26
نوشته‌ها
6
  • موضوع نویسنده
  • #1
نام رمان: نوجوانان خاکی و آبی
نویسنده: یسنا پدیدار
ژانر: اجتماعی، درام
ناظر: @سایه قُقنوس؛
خلاصه: گاهی جدایی از عزیزان تو را آماده یک زندگی چالش برانگیز می‌کند، آسا دختری که در دنیای خود خیال‌های داشت وارد مرحله جدیدی از زندگی می‌شود که تمام تصوراتش را از بین می‌برد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مشاهده فایل‌پیوست 6960
نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن

رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.

قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
​
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه: گاهی شهرهای جدیدی که به آن نقل مکان می‌کنیم، زندگی ما را از نو می‌سازند؛ همانند قرار دادن چوب‌کبریت‌های روی هم‌‌دیگر، که کافی‌ست یک اشتباه ازت سر بزند، تا آن خانه برایت آتش جهنم شود!

زیپ چمدانم را تا آخر می‌کشم. خسته نفسی می‌گیرم و بعد چمدان را از روی تخت بلند می‌کنم.
تازه اول تابستان بود و هوا گرم شده‌بود، اصلاً از گرما خوشم نمی‌آمد.
صدای مامان از آشپزخانه بلند شد، گفت:
- آسا ما قرار نیست اسباب‌کشی کنیم، قراره بریم یه خونه‌ی جدید که مجهز به همه چی هست، پس خواهشاً کُل اتاق رو با خودت بار نزن!
کلافه چشم رو هم می‌گذارم.
باز هم حرف تکراری، دقیق حساب نکرده‌بودم ولی فکر می‌کنم بیش از بیست‌بار بود که طی این دوساعت اخیر به من این حرف را می‌گفت، خسته چمدون را رها کردم‌‌ که صدای مهیبی ایجاد کرد.
بلافاصله صدای عصبی مامان بلند شد، گفت:
- آسا چندبار بگم اون چمدون رو این‌طور زمین پرت نکن، خراب میشه.
حیرت‌زده به در بسته‌ی اتاق که بهم دهن‌کجی می‌کرد، نگاه کردم.
راستش اصلاً انتظار نداشتم آنقدر خوب تشخیص بدهد، شاید داخل اتاقم دوربین گذاشته‌بود و من خبر نداشتم!
بی‌خیال شانه بالا می‌اندازم و به سمت میز مطالعه‌ام میروم.
تقریباً خالی شده‌بود، نمی‌توانستم باقی وسایلم‌ را راحت ول کنم.
نگاهم به گوشه‌ی میز که قاب عکس سه‌نفره‌ی من و مامان بابا بود می‌افتد.
آنجا من فقط پنج‌سال سن داشتم و مامان بابا هم جوان بودند.
ای کاش بابا معتاد نمی‌شد و از مامان طلاق نمی‌گرفت.
هرچند مامان درخواست طلاق داد، ولی اگر بابا وارد قم*ار نمی‌شد، الان زندگیِ خوبی کنار هم داشتیم.
آهی می‌کشم و از قاب عکس چشم می‌گیرم.
نگاهم را به کل اتاق دوختم تا چیزی جا نگذارم، بعد به سمت چمدان رفتم و بلندش کردم.
از اتاق خارج میشوم، به‌سمت آشپزخانه میروم، اما قبل از اینکه وارد بشوم، چمدان‌ را روی مبل قرار دادم.
وارد آشپزخانه که میشوم، بوی خوشمزه‌ی غذا در مشامم می‌پیچد و صدای شکمم که از گرسنگی فریاد میزد بلند می‌شود.
مثل اینکه هروقت بوی غذا به مشامم می‌خورد،‌ یادم می‌آمد چیزی نخوردم.
به‌سمت میز غذاخوری کوچک چهارنفره‌ی گوشه‌ی آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم.
مامان پشت به من درحالِ هم زدن غذا بود و مثل اینکه متوجه حضورم نشده‌بود.
با دست آرام دوبار به میز میزنم. به خودش می‌آید و متعجب به سمتم برمی‌گردد. ابرو بالا انداختم با خنده گفتم:
- مثل اینکه خیلی تو فکری؟
نگاه عصبی بهم انداخت و سرش را تأسف بار تکان داد، اما این فقط برای چند لحظه بود. نگاهش را دوباره برگرداند و شعله‌ی گاز را خاموش کرد.
بی‌حوصله حرکاتش را زیرنظر می‌گیرم که بالأخره غذا را جلویم می‌گذارد و همان‌طور که به‌سمت صندلی روبه‌روم می‌رفت تا بنشیند، گفت:
- خانم‌خانم‌ها آدم وقتی می‌خواد وارد یه‌جایی بشه، یه صدایی چیزی از خودش در میاره؛ نه مثل خر سر پایین بندازه و وارد بشه.
خوب مستقیم یا غیرمستقیم من‌ رو به یک خر تشبیه کرد، انتظاری غیر از این نمی‌شد داشت.
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
بی‌خیال مشغول غذا خوردن میشوم و چیزی نمی‌گویم ولی مامان بعد از سکوت طولانی‌مدتی به حرف آمد، گفت:
- وسایلت رو کامل جمع کردی؟ چون ما قرار نیست دیگه به این خونه برگردیم.
دست از غذا خوردن کشیدم، به چهره‌ی آرام و خونسردش نگاه کردم.
سؤالی ذهنم را مشغول کرده‌بود و آن، این بود که ما قرار است کجا برویم؟
از قبل هرچقدر راجب این مسئله سؤال می‌پرسیدم، پاسخ نمی‌داد و می‌گفت: «بعداً بهت میگم.»‌ حالا فکر می‌کنم زمان مناسبی باشد، چون قرار است‌ بعد از ناهار حرکت کنیم و من دیگر باید بدانم قصد رفتن به کجا را داریم.
- مامان!
سرش را بالا آورد و سؤالی نگاهم کرد، گفتم:
- کجا قراره بریم؟
انگار با حرفم یاد موضوعی می‌افتد که دست از غذا خوردن می‌کشد و با کمی مکث، گفت:
- بهت میگم، فعلاً غذات رو بخور، انقدر حرف نزن.
با چشم‌وابرو‌ به غذام اشاره کرد و بعد مشغول غذا خوردن شد.
ناچار سکوت می‌کنم‌ و شروع به غذا خوردن می‌کنم، سعی می‌کنم تا آخر غذام را بخورم. مامان زودتر از من خوردنش تمام و از آشپزخونه خارج می‌شود.
با انگشت اشاره‌ام بشقاب را به جلو هل دادم و به صندلی تکیه زدم.
دستی روی شکمم می‌کشم. آنقدر خورده‌بودم که توان بلند شدن را نداشتم.
مامان وارد آشپزخانه می‌شود و به من نگاهی می‌اندازد. با لبخند خبیثی، گفت:
- بلندشو خانم‌خانم‌ها شما باید ظرف‌ها رو بشوری.
گفتن همین حرف کافی بود تا مغزم قاطی کند و نفسم از سنگینی حبس شود.
به‌خاطر اینکه زیاد خورده‌بودم در حال ترکیدن بودم.
بعد انتظار داشت بلند بشوم و ظرف‌ها را بشویم، این غیرممکن بود!
دستم را بالا آوردم و با خستگی، گفتم:
- عمراً فکرش رو هم نکن که من با این وضع کار بکنم.
دست‌به‌سی*ن*ه می‌شود و محکم، گفت:
- عزیزم شما آخر غذا خوردی، پس نوبت شماست و باید بگم، نمی‌تونی از زیر کار در بری؛ یالا بلندشو.
کلافه دستی روی صورتم میکشم و به چشم‌های گرد درشتِ عسلی‌رنگش نگاه می‌اندازم.
هیچ شباهتی به مامان‌های مردم نداشت، آخر کدام مادری وقتی بچه‌اش مثل من می‌شد، بهش می‌گفت برو ظرف‌ها بشوی.
صدای از قسمت منطقی مغزم بلند شد، گفت: «آسا چرا چرت‌و‌پرت میگی؟ صدرصد مامان‌هایی از این بدتر هستند که کار بیشتری میدن، تو باید خدات رو بابت این کار کوچیک شکر کنی!
واقعاً نمی‌دونم چرا همیشه قسمت منطقی مغزم برعلیه خودم حرف می‌زد، انگار خود درگیری داشت!
بی‌حوصله و خسته آخرین ظرف‌ را آب‌کشی کردم و بعد از اینکه کارم تمام شد، شیر آب را بستم. دستکش‌های داخل دستم را درآوردم و یک گوشه پرت کردم. از آشپزخانه خارج شدم. متعجب به خانه نگاهی انداختم.
نه مامان بود، نه کیف و چمدان، نکند سر کارم گذاشته‌بود تا خودش تنهایی برود، البته با شناختی که از مامانم داشتم، امکان اینکه همچین کاری بکند نداشت.
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
بی‌حوصله به‌سمت جیب پشت شلوار جینم دست میبرم و گوشیم‌ را درمی‌آورم.
روی مبل ولو شدم و گوشی قشنگم را روشن کردم.
با چیزی که دیدم، چشم‌هام اندازه‌ی توپ گرد شدند. مامان بیست‌بار بهم زنگ زده و من متوجه نشدم، چون گوشیم همیشه روی سایلنت بود ولی خب چه طور حتی لرزه گوشی‌ را حس نکردم! حتماً زیادی غرق کار بودم.
با همین حرف خودم‌ را قانع و با انگشت شماره‌ای مامان را لمس می‌کنم و زنگ میزنم.
بعد از دوتا بوق، سریع جواب میدهد و صدای عصبیش تو گوشم می‌پیچد:
- هیچ معلومه چرا جواب نمیدی؟
- گوشیم روی سایلنت بود، تو کجا رفتی؟
کلافه ذکری زیرلب می‌گوید و بعد، گفت:
- سوپرمارکت رفته‌بودم الانم نزدیک خونه‌م سریع بیا پایین که حرکت کنیم، قبلش هم در رو قفل کن و ببین در هیچ اتاق و پنجره‌ای باز نباشه.
- اوکی.
تماس‌ را قطع می‌کنم، گوشی را داخل جیبم قرار می‌دهم‌.
سریع به‌سمت در و پنجره‌ها میروم و بعد بازرسی از خانه خارج میشوم.
جلوی در آپارتمان منتظر بودم تا مامان بیاید که یکهو، یک پیرزن رو‌به‌رویم قرار گرفت!
متعجب به سرتاپایش نگاهی انداختم. پوستی گندمیِ چروکیده و چشم‌های قهوه‌ای‌سوخته داشت، یک روسری گل گلی هم به سر داشت.
با فکر اینکه شاید جلوی راهش ایستاده‌ام، قدمی به کنار برمی‌دارم.
اما او دوباره طرف من برمی‌گردد و این‌دفعه به حرف می‌آید، گفت:
- دخترم میشه کمکم کنی؟ من نمی‌تونم اینا رو تا طبقه‌ای بالا ببرم، آسانسور هم که خراب شده!
به پلاستیک خیار، گوجه و سیب‌زمینی داخل دستش اشاره می‌کند. بین دوراهی سختی گرفتار میشوم.
نمی‌دانستم اگر کمکش کنم، مامان زود می‌آید یا دیر و نمی‌خواستم مامان را منتظر بذارم و هم دست رد به سی*ن*ه این پیرزن بزنم.
ناچار قبول کردم و دو تا از پلاستیک‌ها‌ را از دستان چروکیده‌اش گرفتم. به‌زور به‌سمت آپارتمان راه افتادم. پلاستیک‌ها خیلی سنگین بودند! چطور تا اینجا حملشان کرده‌بود.
نگاهم دوباره به سمتش چرخاندم، کمی جلوتر از من درحال حرکت بود.
این پیرزن با ما داخل یک آپارتمان زندگی می‌کرد اما من تاحالا ندیده‌بودمش، عجیب بود!
شاید تازه آمده‌بود ولی باز هم دلیل نمی‌شد که متوجه نشوم، شاید مادرِ فردی که اینجا زندگی می‌کرد بود و برای سرزدن به بچه‌اش آمده‌بود.
اصلاً به من چه ربطی داشت. به درِ خانه که رسیدیم، توقف می‌کنم تا در را باز کند.
یکمی ترس داشتم چون معمولاً نمی‌شد به غریبه‌ها کمک کنم.
با صدای باز شدن درب خانه، سرم را بالا آوردم. وارد خانه شد، پشت سرش منتظر ماندم تا برگردد و پلاستیک‌ها را بگیرد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
بعد از چند دقیقه برگشت و پلاستیک‌ها را یکی‌یکی گرفت و روی زمین کنار دیوار، داخل خانه گذاشت.
دست از تماشا برمی‌دارم و با عجله به‌سمت پله‌ها راهی میشوم که با صدایم می‌زند توقف می‌کنم.
- دخترم!
گیج و سؤالی سر به طرفش چرخاندم و به چشم‌های معصومش خیره‌ شدم. دستش را به طرفم دراز کرد و نگاه من سمت شئیی گردمانند افتاد.
- این برای توئه، به عنوان تشکر!
شوکه از این حرکت، آن شیء که شباهت زیادی به یک حلقه را داشت برمی‌دارم. خیره به حلقه، لب‌تر می‌کنم:
- خیلی ممنون.
چشمانم را به چشمان براق و لرزانش دوختم، گیج پرسیدم:
- فقط این چیه و برای چی استفاده میشه؟
با لحنی سردرگم، پاسخ داد:
- نمی‌دونم... می‌تونی به عنوان حلقه‌ی شانس ازش استفاده کنی.
تا حالا از دست یک غریبه چیزی نگرفته‌بودم و این اولین‌باری بود چنین وسیله‌‌ای هدیه‌ می‌گرفتم.
صدای چفت درب که به گوش‌هایم خورد، متوجه رفتنش شدم. لحظاتی را مبهوت‌زده پشت درب ماندم. صدای زنگ و لرزش گوشیم باعث شد به خود بیایم.
آویز را داخل جیبم گذاشتم، سریع به‌سمت پله‌ها قدم برداشتم و آن‌ها را یکی و دوتا پایین رفتم. بدون اینکه نگاه گوشی کنم، فهمیدم مامان بود، چون همیشه صدای زنگ او با بقیه فرق داشت. نفس‌زنان از آپارتمان خارج شدم.
نگاهم به دنبال مامان در انتهای خیابان چرخید که ماشینش را کنار یک درخت پارک‌کرده‌ دیدم. سریع به‌سمت ماشین رفتم، در سمت شاگرد را باز کردم و سوار شدم. قیافه عصبی مامان جلویم نقش بست و طولی نکشید که صدای عصبی‌اش فضای ماشین‌ را پر کرد، گفت:
- معلومه کجایی؟
نفسم‌ را خسته رها کردم و با تکیه بر صندلی، گفتم:
- یه پیرزن ازم خواست کمکش کنم، نمی‌تونستم بهش بگم نه!
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
با غرغر چشم ازم گرفت و همان‌طور که ماشین را روشن می‌کرد، گفت:
- به مردم اعتماد نکن، از کجا معلوم راست می‌گفت؟
خسته بهش نگاهی می‌کنم. واقعاً حوصله‌ی جروبحث اضافی را نداشتم. موهایم که بیرون زده‌اند را به عقب هدایت کردم و با نگاه به خیابان، گفتم:
- حالا ما این‌دفعه رو کمک کردیم، دفعه بعد غلط بکنیم به کسی کمک کنیم.
زیرلب چیزی گفت که نشنیدم‌. استارت زد و ماشین را به حرکت درآورد‌. ذهنم درگیر پیرزن شد.
تا حالا هیچ پیرزنی را این‌ مدلی ندیده‌بودم، انگار باور نمی‌کردم که یک پیرزن بهم همچین چیزی داده‌است. کمی بابت آویز خوشحال بودم و همین لبخند روی لب‌هایم می‌آورد. به روبه‌رویم خیره‌شدم و حواسم به تابلوی خروج از شهر جلب شد. متعجب طرف مامان چرخیدم، پرسیدم:
- کجا می‌خوایم بریم؟!
همان‌طور که حواسش را به جاده داده‌بود نیم‌نگاهی بهم انداخت، گفت:
- یه شهر دیگه.
حس می‌کردم اشتباه شنیدم و او حرف دیگری زد، چون راجب این موضوع به من اطلاعی نداده‌بود!بهت‌زده خندیدم و به صندلی دوباره تکیه زدم.
- شوخی می‌کنی!؟
نفسی گرفت و دستانش دور فرمان سفت شدند.
- آسا، چند وقتی هست که می‌خوام این موضوع رو بهت بگم اما فرصت نمیشه...!
با استیصال نگاهی به قیافه کنجکاوم انداخت و ادامه داد:
- من نامزد کردم.
خشکم می‌زند، و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شوم. انگار بدترین حرف دنیا را شنیدم!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا