انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

-به سلامتی، چند ساله ازدواج کردید؟!
-دو ساله، شما چی؟!
هارپر نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
-ما یه چند ماهی بیشتر نیست، قصد نداری مامان بشی هنوز؟!
-چرا قصدش رو که داریم حالا انشاالله خدا صلاحش باشه بهمون بده!
-انشاالله.
-اسم همسرت چیه هارپرجون؟!
-آترون.
با صدای زنگ آیفون گروه بعدی از مهمانان وارد شدن، خانواده‌ی آترون!
هارپر خوشحال همشون رو با خوشرویی به داخل دعوت کرد و منم بهشون خیر مقدم گفتم.
آروم از بین‌شون گذشتم و به بالا و توی اتاقم رفتم!
روی تخت نشستم، هنوز نتونسته بودم کاملا با فرهنگ ایران کنار بیام و خوب نمی‌تونستم با همه ارتباط برقرار کنم، احساس می‌کردم بین جمع یک فرد اضافی هستم!
با صدای تقه‌هایی که به در خورد بی‌حوصله گفتم:
-بیا تو!
در باز شد و در کمال تعجب، مهراب قدم به داخل اتاقم گذاشت و زودتر از خودش اتاق پر شد از عطرش!
-اتاق قشنگی داری.
جوابی ندادم، نمی‌دونم چرا نمی‌تونستم زود با کسی صمیمی بشم حس می‌کردم بین همه غریبه هستم، اما هارپر با اینکه یک آمریکایی اصیل بود به خوبی می‌تونست ارتباط برقرار کنه و با همه گرم می‌گرفت!
-دل آسا؟!
نگاهم رو از ناخن‌های لاک خورده‌ام گرفتم و به چشم‌های خاکستریش زل زدم، جلوی پام روی زمین دو زانو نشست:
-چیزی شده؟!
من حتی توی ارتباط برقرار کردن با مهراب هم مشکل داشتم، احساس می‌کنم در جواب سوال‌هاش حرفی ندارم که بزنم، نمی‌دونم چرا ارتباط عمومیم تا این حد ضعیف بود!
-چرا جوابم رو نمی‌دی؟!
از جلوی پام بلند شد و در کنارم با کمی فاصله روی تخت نشست، بزاق دهانم رو قورت دادم:
-می‌دونی مهراب، چندین سال زندگی بی روح و خسته کننده توی خارج از کشور من رو کاملا سرد کرده، به نحوی که یک ارتباط ساده نمی‌تونم با کسی برقرار کنم، نمی‌تونم با کسی گرم بگیرم یا صمیمی بشم انگار همه از من گریزونن، انگار همه خیال می‌کنن من قراره بخورمشون یا اگر با من حرف بزنن قراره من داد بزنم سرشون، نمی‌دونم چرا کلا ارتباط برقرار کردن با اطرافیانم برام سخت شده، هارپر با اینکه یک آمریکایی هست بهتر از من می‌تونه با بقیه حرف بزنه گرم بگیره ارتباط برقرار کنه اما من خیلی ضعیفم، انگار همه از من می‌ترسن!
بغضی که توی گلوم بود رو به سختی مهار کردم، دست‌هام رو روی صورتم گذاشتم و نالیدم:
-همه‌ی این‌ها عواقب زندگی با مردی مثل کیان شهیادیه، اون من رو هم مثل خودش اسیر غم و غرور و سردی کرده، همه از من فراری هستن حتی جز هارپر اینجا یه دوست هم ندارم، اعضای شرکت با ویلی بیشتر از من احساس راحتی می‌کنن انگار با من غریبی می‌کنن راحت نیستن، خواسته‌هاشون رو به ویلی میگن تا اون بیاد و به من بگه، این چیزها حال من رو بد می‌کنه!
اشک‌هام روی گونه‌هام جاری شد، کمی بعد در آغوش مردونه‌اش فرو رفتم.
احساس خیلی بدی داشتم، واقعا حس می‌کردم دلم نمی‌خواد این آدمی باشم که الان هستم، من دیگه دلم نمی‌خواست همه ازم بترسن یا ازم حساب ببرن یا جلوم ادای احترام کنن، من می‌خواستم همه باهام راحت و صمیمی باشن!
-گریه نکن عزیزم، من بهت کمک می‌کنم تا از پیله‌ای که دور خودت پیچیدی بیرون بیای، بس کن انقدر خودت رو عذاب نده!
 
دست‌هام رو بین دست‌هاش گرفت:
-چرا خودت رو اذیت می‌کنی؟ خب هر کسی دیگه هم جای تو بود و سال‌های اولیه عمرش رو کنار همچین مردی زندگی می‌کرد مسلما رفتارش چیزی غیر از همین رفتار الان تو نمی‌شد، تو تا الان خوب جلو اومدی از این به بعدم می‌تونی خودت رو آزاد کنی از رفتارهای اشتباه و غرور آمیز گذشته‌ات، فقط کافیه بخوای!
نگاهش رو به چشم‌هام دوخت:
-من پیشتم، بهت کمک می‌کنم مطمئن باش!
اشک‌هام رو با سر انگشت‌های پاک کرد و لبخند زد:
-دیگه گریه نکن، من خودمم نفوذی بودم و می‌دونم چقدر سخته اون چیزی نباشی که نشون میده، چقدر سخته یکی رو با تموم وجودت بخوای و نتونی بهش نزدیک بشی، چقدر سخته نتونی اون‌جوری که دلت می‌خواد ارتباط برقرار کنی و نتونی با کسی صمیمی بشی، اون روزها منم خیلی دلم می‌خواست رازهام رو با اعضای خانواده‌ام در میون بذارم، بگم من نفوذ کردم به چه باندی ولی نمی‌تونستم، خیلی دلم می‌خواست با تو بیشتر گرم بگیرم اما اجازه نداشتم، می‌خواستم بگم من تو چشم‌های این دختر ناپاکی، بدی و دروغ و ریاکاری نمی‌بینم اون با پدرش فرق داره اما نمی‌تونستم، عذاب می‌کشیدم و دست و پا می‌زدم، نمی‌خواستم تو رو تحویل پلیس‌ها بدم اما چطوری می‌تونستم تو رو که جزئی از زندگی کیان شهیادی بودی جدا کنم، دلم می‌خواست جلوت رو بگیرم و بگم بسه بیشتر از این خودت رو قاطی لجن‌زار زندگی پدرت نکن اما جرات نداشتم چون نمی‌شناختمت، نمی‌دونستم که تو پاکی و خودت رو از این باتلاق خیلی وقته کشیدی بیرون و فقط داری تظاهر می‌کنی، منم مثل تو نمی‌تونستم عزیزم، برای همین خیلی خوب تو رو درکت می‌کنم!
باورم نمی‌شد که تو آغوش مهراب باشم، باهام حرف بزنه و من دردودل‌هام رو بهش بگم، چقدر حس خوبی داشتم، واقعا احساس سبکی می‌کردم.
اون می‌تونست حال من رو خوب کنه، می‌تونست با حرف‌هاش نگاهم رو به زندگی عوض کنه، می‌تونست توی قلب من امید و محبت و مهربونی رو زنده کنه، شاید او می‌تونست احساسات کشته شده‌ی درونم رو هم زنده کنه، احساسات دخترونه‌ام رو، اینکه به یادم بیاره منم یک زنم با روحیه‌ای حساس و لطیف.
-حالت بهتره دل آسا؟!
نگاهم رو به چشم‌هاش دوختم:
-آره، الان که پیشمی خوبم!
مردمک چشم‌هاش لرزید، دست هام رو نرم بوسید:
-بهت کمک می‌کنم، فقط بهم اجازه بده تو رو زنده کنم، احساساتت رو زنده کنم، نمی‌خوام مثل سنگ سخت و بی روح و سرد باشی!
باز هم دست‌هام رو بوسید و نجواگونه گفت:
-تو لایق بهترین‌هایی، باید غرق محبت و زندگی و امید باشی، تو یک دختر خوشگلی که از هر انگشتش یه هنر میباره، تو یک خواننده‌ای که همه صداش رو دوست دارن، تو نباید سرد باشی باید با لبخندت با چشم‌هات به قلب اطرافیانت نفوذ کنی، تو باید پیله‌ات رو بشکافی و ازش یه دل آسای جدید بیرون بیاری با روحیه‌ی لطیف و قشنگ یک زن!
نگاهم رو به دست‌هامون دوختم:
-می‌تونم؟!
-می‌تونی!
چشم‌هاش پر از اطمینان بود، پر از حس خوب، پر از زندگی و امید که من سال‌ها بود ازشون فراری بودم!
باید خودم رو تغییر می‌دادم، نباید کم می‌آوردم!
-ازت ممنونم مهراب، تو با اینکه تا به حال از من زیاد ضربه خوردی، بهت بداخلاقی کردم و در کل رفتارم نامناسب بوده ولی هنوز هم دلت ازم کینه به خودش نگرفته و حاضری در کنارم باشی و کمکم کنی!
لبخند زد و آروم دست‌هام رو رها کرد:
 
-امیدوارم بتونم کمکی بهت بکنم، توام یک انسانی و منم وظیفه خودم می‌دونم در حق یک انسان دیگه هرکمکی از دستم بر میاد انجام بدم.
مکثی کرد و از جا بلند شد:
-الانم پاشو، پاشو که نزدیک ساعت دوازده شده و تو حسابی مهمون‌هات رو اون پایین تنها گذاشتی و هر لحظه ممکنه خانواده‌ات برسن اون‌وقت نباشی خیلی زشت می‌شه!
خندیدم، نگاه عمیقی بهم انداخت و به سمت در رفت:
-پایین منتظرم!
از جا بلند شدم، جلوی آینه دستی به سرو صورتم کشیدم و وقتی خودم رو مثل اول سرحال کردم از اتاقم خارج شدم، با رسیدن به سالن متوجه شدم در نبودم اکیپ دوستان آترون هم اومدن!
اصلا خبر نداشتم که اونا هم قراره حضور داشته باشن واسه همین با تعجب و البته خوشحالی عمیقی که از حضورشون توی ویلا داشتم خانم‌ها رو در آغوش گرفتم و خوش آمد گفتم و با مردها هم دست دادم!
طبق معمول ثمینا، کوچولوش رو خونه‌ی مامانش گذاشته بود تا اذیتش نکنه اینجا و منم کلی بهش غر زدم که دلم واسش تنگ شده چرا نیاوردیش!
خدمه ماهرانه از مهمانان پذیرایی می‌کردن، همه حسابی با هم گرم گرفته بودن و صدای خنده‌هاشون کل ویلا رو در بر گرفته بود!
آترون صدام کرد، پیشش که رفتم بازوم رو گرفت:
-چرا فکر می‌کنم امروز به جای اینکه خوشحال باشی، ناراحتی؟!
چقدر خوب من رو می‌فهمید!
-نه آترون، راستش دلتنگی عجیب داره بهم فشار میاره!
دروغ مصلحتی هم گاهی وقت‌ها به کار می‌اومد نه؟!
-من رو بگو چه فکرهایی پیش خودم کردم، خب اینکه مشکلی نداره الان مامان و بابات میان دلتنگیت هم برطرف می‌شه، دختر بزرگ خجالتم نمی‌کشه!
خندیدیم، کمی بعد پرسید:
-از اینکه اکیپم رو دعوت کردم که دلخور نشدی؟!
-ابدا، من اونا رو مثل دوستان خودم می‌دونم خیلی کار خوبی کردی!
-گفتم امروز همه دور هم هستیم هرچی شلوغ‌تر باصفا تر!
-حق با توئه.
با صدای زنگ آیفون هارپر سریع خودش رو بهش رسوند و کمی بعد با اشتیاق فریاد زد:
-درسا جون و هونیاک خان اومدن!
حس کردم صدای تپش بی وقفه قلبم رو همه حاضرین توی سالن می‌شنون!
آترون با لبخند دستم رو گرفت:
-بدو بریم استقبال.
دقایقی بعد میون کشته شدن گوسفند و پاشیدن خون، مامان و بابا وارد ویلا شدن.
همه‌ی حاضرین صلوات فرستادن و من به نوبت در آغوش هر دوشون فرو رفتم و چقدر دلتنگ‌شون بودم!
بابا با همه مردها دست داد و با خانم‌ها به گرمی احوالپرسی کرد و خوش آمد گفت، مامان هم با گ خانم‌ها روبوسی کردن و با مردها به دست دادن اکتفا کرد.
مش قربون چمدون‌ها رو با کمک آترون و مهراب به اتاق مشترک مامان و بابا انتقال دادن، میون این همهمه‌ها و شلوغی‌ها رفتار بابا با مهراب واسم خیلی عجیب بود!
انگار سال‌ها بود همدیگه رو می‌شناختن چون بابا با مهراب جوری رفتار می‌کرد که انگار پسر خودشه عجیب بهش محبت داشت و در مقابلش مهراب هم با بابا کاملا صمیمی و بدون هیچ سردی رفتار می‌کرد!
همه با صلوات‌های دائم و پی در پی مامان و بابا رو تا ورودی ویلا بدرقه کردن و بعد از اون با صحبت و خنده وارد سالن شدن، هوای سرد بیرون این اجازه رو نمی‌داد که خیلی بتونی توی باغ بمونی.
مش قربون با بابا به گرمی احوالپرسی کرد و به مامان خوش آمد گفت که بابا بهش انعام خیلی خوبی داد و پیشونیش رو با مهربونی بوسید.
پس از رفتن مش قربون، همه خانم‌ها و آقایون گرد هم روی کاناپه و مبل‌ها که حالا توسط خدمه به صورت گرد چیده شده بود تا جا برای همه باشه نشستن و زهراخانم با سینی اسپند داخل سالن اومد.
وقتی بوی خوش اسپند به دماغم خورد از اینکه خودم رو از اون زندگی نحس راحت کردم برای دفعه
هزارم خداروشکر گفتم، هارپر مدام به خدمه دستور می‌داد.
برای مامان و بابا دمنوش گیاهی درست کرده بود و خدمه براشون آوردن تا سردی هوا از تنشون بیرون بره، مامان بهم اشاره کرد تا کنارش بشینم که با لبخند عمیقی در کنارش جا گرفتم و او مجدد پیشونیم رو بوسید، نگاهم رو در اطراف چرخوندم، بابا و مهراب یه گوشه سالن مشغول صحبت بودن و این حس کنجکاوی من رو بیشتر تحریک کرد!
خانواده فریتا و خودش رو به مامان معرفی کردم و آروم بهش گفتم که فریتا رو واسه ویلی در نظر گرفتم که به انتخابم آفرین گفت و مشغول صحبت با فریتا و مامانش شد، ویلی کنارم ایستاد و با لبخند خم شد کنار گوشم:
-خودت کم بودی حالا داری درسا خانم هم توی تیم خودت میبری دیگه نه؟!
خندیدم و آروم گفتم:
-خیلی هم دلت بخواد، دختر به این خانمی و خوشگلی دیگه کجا گیرت میاد؟!
چشمکی زد:
 
-پس یعنی میگی بچسب از دستت نره دیگه آره؟!
با تعجب نگاهش کردم:
-مثل اینکه توام بدت نمیاد ها!
خنده‌ی بلندی سر داد و رفت.
چقدر این روزها احساس خوب داشتم، از اینکه هممون سر و سامان گرفته بودیم خوشحال بودم!
تا موقع ناهار از هر دری صحبت شد و منم گاهی اظهار نظر می‌کردم، ساعت که روی دو و نیم ضربه زد ستایش خانم با احترام همه رو واسه‌ی ناهار صدا زد.
در کسری از ثانیه میز ناهار خوری پر شد و همه با اشتها مشغول برداشتن قاشق و چنگال‌هاشون شدن، منوی انتخابی آترون واقعا کامل و همه چیز تموم بود!
دو نوع غذای رژیمی انتخاب کرده بود واسه هرکس رژیم داره یا به هردلیلی نمی‌تونه غذاهای پرچرب بخوره.
غذای اول آش جو با میوه و غذای دوم کوفته کدوسبز!
آدنا خانم و مامان و کامنازخانم هر سه از همین دونوع غذا خوردن و حسابی ازش تعریف کردن اما بقیه از غذای معمولی که سبزی پلو با ماهی بود و رولت گوشت و ته چین مرغ استفاده کردن!
آترون مدام به همه تعارف می‌کرد که بخورن و منم کمی رولت گوشت برداشتم و خوردم که عالی بود و به سلیقه انتخابی آترون آفرین گفتم.
می‌دونستم آماده کردن اینهمه غذا خیلی زمان میبره و خسته کننده‌اس و حتما ستایش خانم و زهرا خانم و اون خدمه که آترون آورده بود واسه کمک، لابد خیلی خسته شدن باید حتما آخر شب بهشون یک انعام حسابی بدم!
کمی دوغ واسه خودم ریختم و مشغول خوردن شدم که بنفشه کنار گوشم گفت:
-می‌دونی برفین و ژوان باردارن؟!
با تعجب لیوان رو روی میز گذاشتم:
-وای نه، نمی‌دونستم چند ماهشونه که شکم ندارن؟ مشخص نیست که یا من نفهمیدم؟!
بنفشه خندید:
-نه هنوز در حدی نیست که شکمشون بزرگ بشه، برفین هنوز یکماهشه ژوان ولی چهارماهشه، یکم شکم داره خوب دقت نکردی!
-آره چون شنل هم تنش کرده زیاد مشخص نیست.
بنفشه با لبخند گفت:
-آره قراره به زودی مامان بشن.
خندیدم:
-مبارکشون باشه هردوشون لایق مادر شدن هستن!
بعد از صرف ناهار، بابا و آقای امامی، مهراب و ویلیام رفتن سر میز شطرنج که دو به دو با هم شطرنج بازی کنن.
خانم‌ها همشون توی سالن دور هم باز جمع شدن و شروع کردن از مامان حرف کشیدن که سفرش چطور گذشته!
فاتح و کاویان هم که رفتن تخته نرد بازی کنن و آترون و بقیه مردها هم رفتن تا بازیشون رو ببینن، خلاصه سروصدایی راه افتاده بود از هر گوشه سالن که بیا و ببین!
خدمه مشغول جمع آوری میز شدن که رو به ستایش خانم گفتم:
-همه‌ی ظرف‌ها رو بچین تو ماشین ظرفشویی، خودتون خسته‌اید اصلا نمی‌خواد دست بزنید فقط
تمیز کاری‌های اطراف رو بکنید!
ستایش خانم با لبخند نگاهم کرد:
-ممنونم خانم اما همه‌ی ظروف زیادن و توی ماشین جا نمیشه خودم می‌شورم.
-نه ستایش خانم به هیچ‌وجه نمی‌ذارم، خب زیادن توی چند نوبت بذارشون تو ماشین خودتون کارای دیگه رو بکنید.
-چشم، ممنون که به فکر ما هستید!
لبخندی به روش زدم که پرسید:
-خانم واسه شام چی درست کنم؟!
-هیچی ستایش خانم، شام رو آترون قراره از بیرون بگیره شما راحت باشید.
-خیلی ممنون خانم.
پس از رفتن ستایش خانم، به سمت برفین و ژوان رفتم و بهشون تبریک گفتم که هردوشون خوشحال ازم تشکر کردن، ویلی صدام کرد تا برم پیشش، کنارش که نشستم گفت:
-تو بیا اینجا کنار من بشین این مهراب نتونه سرم کلاه بذاره هی می‌خواد جر زنی کنه!
مهراب بلند خندید:
-وای ویلیام آفرین که تو این مدت کم، به این خوبی فارسی حرف می‌زنی من هنوز نمی‌تونم مثل تو این‌جوری راحت حرف بزنم!
خندیدم که ویلیام دستش رو تکون داد:
-خوبه خوبه، نمی‌خواد حواس من رو پرت کنی با این حرفات، بازیت رو بکن!
هر سه خندیدیم، مهراب واقعا ماهرانه بازی می‌کرد بدون هیچ جرزنی به قول ویلیام، در آخر هم ویلیام رو کیش و مات کرد و بازیشون به اتمام رسید!
عصر به درخواست هارپر مهمانان با میوه و شیرینی و چایی پذیرایی شدن، ساعت شش عصر که شد همشون قصد رفتن کردن و هرچقدر آترون، مامان، بابا اصرار کردن برای شام بمونن قبول نکردن و گفتن که ناهار عالی بوده و چون زیاد خوردن دیگه جایی واسه شام ندارن که همه خندیدن و بدرقه‌اشون کردیم!
تنها کسانی که مونده بودن ویلی بود و مهراب و آترون و هارپر، بابا نذاشت هیچ‌کدومشون جایی برن و مجدد برگشتیم داخل سالن و نشستیم که مامان ازم خواست با کمک ستایش خانم و زهراخانم چمدون‌هاشون رو از توی اتاق بیارم تا سوغاتی‌ها رو بین هممون تقسیم کنه!
 
از سه چمدون دوتاش رو گفت بیاریم و اون یکی بمونه!
زهرا خانم و ستایش خانم چمدون‌ها رو بیرون بردن و منم به دنبالشون به سالن برگشتم.
دور هم نشستیم که بابا هر دو چمدون رو باز کرد!
سوغاتی‌ها واقعا عالی بودن، چه از لحاظ کیفیت چه از لحاظ مادی، گرون و شیک!
بابا پولیور و بارانی مردونه خیلی قشنگی رو که مارک هم بود به همراه یک جین مشکی براق به سمت مهراب گرفت:
-بیا پسرم، امیدوارم سلیقه من رو بپسندی.
مهراب با محبت دست بابا رو بوسید و در آغوشش فرو رفت، هارپر کنار گوشم گفت:
-به نظرت دلیل اینهمه محبت چی می‌تونه باشه؟!
سری تکون دادم، می‌خواستم بگم این سوال منم هست!
مامان تمام سوغاتی‌ها رو پخش کرد و برای ویلی هم یک کیف پول چرم و یک دست کت و شلوار زرشکی خوشگل آورده بودن که بهش دادن و ویلی حسابی ازشون تشکر کرد.
برای هارپر لوازم آرایشی، کیف، دوتا هم مانتوی خوشگل به همراه دو روسری آورده بودن و واسه آترون هم مثل ویلیام یک کیف پول چرم و یک دست کت و شلوار مشکی.
هارپر با خنده رو به مامان گفت:
-درساجون واسه دل آسا سوغات نیاوردی؟ واقعا کار خوبی کردی!
همه زدن زیر خنده که مامان چشمکی بهم زد و گفت:
-مگه می‌شه من واسه دختر قشنگم سوغات نیارم؟!
تا ساعت ده شب همگی دور هم نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم، بعد از اون آترون سفارش پیتزا داد و شام رو در کنار هم خوردیم، ساعت یازده شب هم ویلا خالی از هر کسی بود و همه رفته بودن!
از ستایش خانم و زهرا خانم حسابی تشکر کردم و بهشون انعام خیلی خوبی دادم که کلی ازم تشکر کردن و رفتن، به اون خانم هم پول یک روز کامل کاری با انعام دادم و او هم با تشکر زیاد رفت.
مامان چمدون سوم رو که بیرون نیاورده بود برداشت و به سمتم گرفت:
-بیا دختر قشنگم، اینم سوغاتی‌های تو.
چقدر خوشحال بود، چقدر من خوشحال بودم از خوشحالیش!
یک چمدون از انواع و اقسام هدایا و هر چیزی که انگار اونجا دیده بودن واسم آورده بودن.
مانتو، روسری، شال، ادکلن، شلوار، لباس، تیشرت و هر چیزی که بگی!
انگار دلشون می‌خواسته به اندازه تموم سال‌هایی که از هم جدا بودن و واسه دخترشون کادو نخریده بودن الان بخرن و جبران کنن، چقدر هر دوشون رو دوست داشتم و واسم عزیز بودن.
بهشون شب بخیر گفتم و با تنی خسته اما روحیه‌ای سرحال به اتاقم و در آخر تخت خوابم رفتم و خیلی زود خوابم برد.
×××
صبح پس از خوردن صبحانه‌ای مفصل از ویلا خارج شدم که با دیدن هارپر جلوی در ترمز کردم و شیشه رو کشیدم پایین:
-کجا میری تو این هوای سرد؟!
با دیدن ماشینم نگاهش رو بهم دوخت و زود به سمتم اومد:
-وای خداروشکر که هنوز نرفتی، ماشینم مشکل پیدا کرده آترون هم رفته خارج از تهران به تاکسی‌های این‌جا هم هنوز عادت نکردم اینه که نمی‌دونستم چطوری برم کلاس طراحی!
در رو باز کرد و نشست، شیشه رو بالا کشیدم و بخاری ماشین رو تنظیم کردم:
-خب چرا بهم زنگ نزدی؟!
موهای چند رنگش رو به عقب زد، هارپر عاشق این بود که هر تیکه از موهاش یه رنگی باشه، مثلا یه تیکه از موهاش زیتونی بود هرچقدر بالاتر می‌رفت زیتونیش تیره‌تر می‌شد مثل یه هاله که واقعا قشنگ بود!
-نمی‌خواستم مزاحمت بشم، با خودم گفتم اگر رفته باشی که امروز قید رفتن به کلاس رو می‌زنم.
-نه هر موقع کار داشتی به خودم زنگ بزن می‌برمت!
-ممنون، چه خبرا؟ خستگی‌تون بیرون رفت؟!
-آره، منکه بیرون اومدم از ویلا هنوز ستایش خانم نیومده بود فقط زهرا خانم بود که میز صبحانه رو چید، اونا بیشتر از ما خسته شدن.
-آره ولی خوشحالم که همه چیز عالی و طبق برنامه ریزی‌مون پیش رفت.
-از تو و آترون خیلی ممنونم، واقعا زحمت کشیده بودید!
لبخند قشنگی زد، دقایقی بعد پیاده‌اش کردم و خودم با سرعت به سمت شرکت روندم.
با ورودم به شرکت ویلی اولین نفری بود که جلوی راهم سبز شد:
-به به، مادمازل خوشحالم می‌بینمت.
خندیدم و با هم وارد اتاقم شدیم، کیفم رو روی جالباسی آویزون کردم و کتم رو از تنم بیرون آوردم:
-امروز هوا خیلی سرده، انگار تازه زمستان می‌خواد خودنمایی کنه!
روی صندلی نشست و لب‌هاش رو جمع کرد:
-یه خبر جدید دارم واست!
مشتاق نگاهش کردم که ادامه داد:
-من و فریتا قرار گذاشتیم کمی با هم رفت و آمد کنیم تا شاید بتونیم همدیگه رو بیشتر بشناسیم!
چند لحظه هنگ نگاهش کردم و وقتی فهمیدم منظور حرفش رو با خوشحالی بالا پریدم و براش دست زدم:
-واو، عالیه عالی!
خندید و انگشتش رو روی دماغش گذاشت:
-هیس، زشته!
 
تا موقع ناهار توی اتاقم مشغول بودم، خبری که ویلی بهم داد واقعا خوشحالم کرده بود و حس می‌کردم سرحال‌تر از قبل شدم.
برای ناهار بیرون نرفتم و سفارش ساندویچ دادم با نوشابه تا واسم بیارن تو اتاقم!
با لرزش گوشیم نگاهم به اسم مخاطب افتاد و تنم لحظه‌ای لرزید!
"مهراب"
چیکار داشت یعنی؟!
مردد تماس رو متصل کردم:
-الو دل آسا؟!
لبخندی روی لبم نشست، چقدر طنین صداش به اسمم می‌اومد!
-سلام، خوبی؟
-سلام به روی ماهت، من خوبم تو خوبی؟
انگار مهراب تصمیم داشت با صمیمیت از جانب خودش، یخ‌های احاطه شده دور قلبم رو ذوب کنه وگرنه مهراب مغرورتر از اونی بود که به من بگه " سلام به روی ماهت." !
-مرسی منم خوبم، چی شده که زنگ زدی؟!
-می‌خوام عصر بیای باشگاه، چندوقته نرسیدم برم سوار کاری دلتنگ اسبم شدم و البته...!
-البته چی؟!
خندید:
-البته دلتنگ تو!
با اینکه با شوخی این جمله رو گرفت ولی ته دلم یه جوری شد, نمی‌دونم چرا اما انگار دیگه اختیار سرکوب احساساتم رو نداشتم یا شاید هم نمی‌خواستم که سرکوب‌شون کنم!
-باشه، ساعت چند بیام؟
-چهار دیگه بیا، چون زود هوا تاریک می‌شه!
-باشه میام.
-اگه ماشین نداری بیام دنبالت؟!
با ورود فریتا به اتاقم کمی مکث کردم و در جواب سلامش با خوشرویی سرم رو تکون دادم که صدای مهراب متوجه‌ام کرد پشت خط منتظره!
-چی شد پس؟!
-نه نه، ماشین دارم خودم میام مرسی.
-حله، پس اونجا می‌بینمت.
-باشه مشکلی نیست.
-کاری نداری؟!
-نه ممنون، خدانگهدار.
گوشیم رو روی میز گذاشتم که فریتا پوشه‌ای رو پیش روم گذاشت:
-رئیس لطفا این ارقام رو یکبار مرور کنید، فکر می‌کنم همشون دقیق و درست باشن.
با دقت شروع به بررسی پوشه کردم و بعد از گذشت چند لحظه امضا زدم:
-عالی، دقیق و خیلی مرتب!
لبخندی به روش زدم:
-خوشحالم که دستیار مدیرمالی به این با نظمی دارم!
پوشه رو توی دست گرفت و کمی خم شد:
-ممنونم، هر چیزی رو دارم مدیون شما هستم.
-این چه حرفیه؟ تو خودت ماهر بودی از اول!
در حالیکه به سمت در می‌رفت گفت:
-در ضمن برای دیروز واقعا ازتون ممنونم، خیلی خوش گذشت هم به خودم و هم به خانواده‌ام، به نحوی که پدر و مادرم هر دو اصرار داشتن بیشتر همدیگه رو ملاقات کنیم و البته یک شب شام رو افتخار بدید بیاید ویلای ما!
-باعث افتخاره عزیزم، انشاالله در اولین فرصت.
-خواهش می‌کنم، فعلا با اجازه‌تون!
با رفتنش لبخند گرمی زدم، انگار حالا علاوه بر هارپر یه دوست خوب دیگه هم داشتم!
تا ساعت سه ظهر توی شرکت موندم، بعد از اون به ویلا برگشتم و تعویض لباس کردم که مامان صدام کرد و من پایین رفتم.
-دخترم هارپر گفت اگر با ماشینت کاری نداری بهش بدی می‌خواد بره بیرون هنوز ماشینش درست نشده!
پوفی کشیدم، زنگ زدم به هارپر و گفتم که بیاد ماشین رو برداره بعد از اون به ناچار با مهراب تماس گرفتم و بهش خبر دادم که هارپر ماشینم رو قرض گرفته و او گفت سریعا خودش میاد دنبالم!
مامان قهوه‌ای جلوی روم قرار داد که پرسیدم:
-بابا کجاست؟!
-رفته پیاده روی، تا الان توی ویلا بود از منم خواست برم ولی چون می‌دونستم تو میای نخواستم تنهات بذارم.
-باید می‌رفتی باهاش، منکه دیگه بچه نیستم مامان!
-حالا انشاالله یک روز دیگه!
با صدای تک زنگ گوشیم متوجه رسیدن مهراب شدم، سوییچ رو دادم به مامان:
-هارپر که اومد بده بهش، بگو هر جا خواست بره من به ماشین فعلا نیازی ندارم!
-باشه دخترم، حالا تو کجا میری؟!
از سالن خارج شدم و فریاد زدم:
-باشگاه اسب سواری!
×××
هوای داخل ماشین فوق العاده مطبوع بود!
سلام کوتاهی دادم و ضمن بستن کمربندم گفتم:
 
-فکر نکنم جز من و تو دیوونه دیگه‌ای تو این هوای سرد بیاد اسب سواری!
خندید:
-حالا می‌بینی که عشق به اسب و عشق به سوارکاری خیلی‌ها رو مثل من و تو دیوونه کرده و کشونده وسط گود!
دستش رو به سمت ضبط برد و صداش رو کمتر کرد، بعد از اون پرسید:
-مامانت خوبه؟ هونیاک خان خوبه؟!
-آره هر دوشون الحمدالله خوبن، بابا رفته بود پیاده روی امروز ندیدمش!
-ماشین هارپر چه مشکلی داره؟!
-نمی‌دونم، انگار مشکلش جدی هست چون اصلا نتونسته امروز ازش استفاده کنه صبح هم من رسوندمش کلاس.
-آترون کجاست؟!
-هارپر گفت برای یک کاری رفته خارج از تهران.
-می‌خوای زنگ بزنم بچه‌ها ببرن براش یه تعمیرگاه عالی؟!
-آره چون فکر کنم با این مشغله کاری که آترون داره فردا هم نتونه ماشین رو درست شده تحویل هارپر بده!
مهراب خیلی زود به دو نفری زنگ زد و گفت که ماشین رو به تعمیرگاه دوستش ببرن، آدرس ویلا رو براشون ارسال کرد و بعد رو بهم خندید:
-حل شد.
لبخندی زدم:
-مرسی!
با رسیدن به باشگاه هر دو به دنبال تعویض لباس و گرفتن اسب‌هامون رفتیم، وقتی روی اسب نشستم با خودم فکر کردم چند ماه پیش حتی فکرش رو هم نمی‌کردم که یه روز در کنار سریتای قالبی اسب سواری کنم، فکرش رو نمی‌کردم بتونم یک دختر با این احساسات جدید باشم و بتونم بابای واقعیم رو در کنار خودم داشته باشم، بتونم یک خانواده داشته باشم و خیلی چیزهای دیگه!
×××
ساعت شش هر دو خسته اسب‌ها رو تحویل داده و آماده‌ی رفتن بودیم.
توی ماشین که نشستیم مهراب دستی به پیشونیش کشید:
-وای که چقدر تاخت رفت این اسب من امروز!
خندیدم:
-تو خودتم دلت می‌خواست انگار، اگر نمی‌خواستی که خب افسارش رو می‌کشیدی آروم‌تر می‌رفت!
نگاهم کرد و لبخندی زد، سپس ماشین رو حرکت داد و پرسید:
-با یک نوشیدنی گرم موافقی؟!
-نیکی و پرسش؟!
بلند زد زیر خنده:
-آخه تو این چیزها رو از کجا یاد گرفتی دیگه؟!
-بابا گاهی وقت‌ها لا به لای حرف‌هاش میگه.
تا رسیدن به کافی شاپ دیگه حرفی نزد، منم ترجیح دادم از شیشه بیرون رو نگاه کنم.
پشت میز که نشستیم با احترام مِنو رو به دستم داد:
-بفرمایید، انتخاب کنید بانو.
-ممنون نیازی به مِنو نیست، من کاپوچینو می‌خورم.
-بسیارخب.
وقتی خودشم انتخاب کرد به گارسون علامت داد و با گفتن سفارشات انعام خوبی هم لای مِنو گذاشت و به دستش داد.
-خب؟ تعریف کن!
نگاهش کردم، چقدر ترکیب صورتش مردونه و قشنگ بود!
-از چی بگم؟!
دست‌هاش رو روی میز درهم قفل کرد:
-بگو ببینم تونستی با خودت کنار بیای و با اطرافیانت بهتر رابطه برقرار کنی؟!
-دارم نهایت تلاشم رو می‌کنم، دلم می‌خواد یک عمر حسرت داشتن یه خانواده گرم و تنهایی رو جبران کنم، می‌خوام از بودن در کنار دوستان و اطرافیانم لذت ببرم اما همه از من دوری می‌کنن، انگار ارتباط برقرار کردن با من واسشون سخته مهراب!
لبخندی زد:
-من می‌دونم که تو می‌تونی، اما اگر خیال می‌کنی نیاز به کمک بیشتری داری می‌تونم تو رو پیش یکی از دوستانم ببرم که روانشناس مشهور و معروفیه توی تهران، کارشم حرف نداره می‌تونی رو کمکش حساب کنی!
-یعنی تا این حد وضعم خرابه؟!
خندید:
-چرا این‌جوری حرف می‌زنی؟ هر کس ندونه خیال می‌کنه تو مشکل حادی داری، منظورم اینه که با مشاوره و صحبت کردن خیلی زودتر به نتیجه‌ای که می‌خوای می‌رسی وگرنه که اگر نخوای من مجبورت نمی‌کنم و همچنان خودم بهت کمک می‌کنم!
فنجون خوشگل کاپوچینو که روبه‌روم قرار گرفت از بخار داغی که ازش خارج می‌شد حس خوبی بهم دست داد و پی در پی نفس عمیق کشیدم تا عطر خوشش تو فضای ریه‌ام بپیچه، مهراب اما بی طاقت فنجونش رو بین دست‌هاش گرفت و جرعه‌ای نوشید!
-مگه داغ نیست؟ چطوری می‌خوری؟!
-لذتش به همین داغ خوردنش هست دیگه، تو این هوای سرد می‌چسبه!
کمی مکث کرد و لب‌هاش رو روی هم فشرد:
-ازم که دلخور نشدی؟!
نگاهش کردم:
 
-واسه چی؟!
-پیشنهادی که دادم، مراجعه به پزشک!
پوزخندی زدم:
-انگار یادت رفته من پرورش یافته کجا هستم مهراب، توی کشوری که من رشد کردم مراجعه به روانشناس یک امر کاملا عادی و اتفاقا خوب هم هست چون بهت کمک می‌کنه راحت‌تر زندگی کنی!
-خوشحالم که این اخلاقیاتت رو از اون‌جا به ارث بردی، اینکه این‌جور روشنفکرانه عمل کنی باعث میشه زودتر به نتیجه برسی!
-من در این مورد کاملا خودم رو به تو سپردم، اگر صلاح می‌دونی که به پزشک مراجعه کنم حرفی نیست، می‌تونیم خیلی سریع اقدام کنیم.
-عالیه، پس من با شاهین صحبت می‌کنم و بهت خبر میدم.
گیج پرسیدم:
-شاهین؟ اون دیگه کیه؟!
با تعجب بهم زل زد:
-انگار حواست پرته‌ها، دوستم دیگه که گفتم روانشناس معروفیه!
-آه آره شرمنده یه لحظه حواسم پرت شد!
خنده‌ی قشنگی کرد و من فنجونم رو توی دست گرفتم.
×××
بعد از بیرون اومدن از کافی شاپ سوار ماشینش شدیم، دست‌هام رو درهم قفل کردم که نگاهش رو بهم دوخت:
-دل آسا؟!
لبخندی زدم:
-بله؟
-اگر یک روزی بفهمی که اقوام مادریت پیدا شدن و می‌خوان ببیننت خوشحال میشی یا ناراحت؟!
با تعجب بهش زل زدم، واقعا این چه سوالی بود توی این موقعیت؟!
چرا مهراب از چیزی حرف می‌زد که محال بود و غیرممکن؟!
من هیچ‌وقت حتی لحظه‌ای هم به بودن و دیدن اونا فکر نکردم و الان با این سوال مهراب قطعا جوابی واسش نداشتم.
-واسه‌ی چی این سوال رو ازم پرسیدی؟!
-یه سوال بود که کنجکاوم کرده بود، چون تو هیچ‌وقت حتی از هونیاک خان سراغی از مادر و پدرش که پدربزرگ و مادربزرگت میشن نگرفتی، اصلا انگار بابات از اول تنها و بی کس و کار به دنیا اومده!
آه خدای من!
چه اشتباه بزرگی!
حق با مهراب بود، من هیچ‌وقت از بابا سراغی از خانواده‌اش نگرفتم و به طور کلی یادمم نبود و چقدر زشت بود جلوی بابا!
اما خب منم حق داشتم، کسانی که توی این سال‌های عمرم هیچ سراغی از نوه‌اشون نگرفته بودن لایق پرسش منم نبودن، اگر اونا واقعا من رو دوست داشتن به هر نحوی که شده سعی می‌کردن خودشون رو به من نزدیک کنن که از خون و خاندان خودشون بودم!
چشم‌هام رو بستم، اون حس پشیمونی و خجالت حالا جاش رو به نفرت داده بود و در جواب مهراب پوزخند زدم:
-هیچ‌وقت حتی بهشون فکر هم نکردم، اونا باعث شده بودن من هیچ‌وقت طعم داشتن یه اقوام شلوغ و گرمای لذت بخش دور هم جمع شدن و داشتن یک خانواده‌ی بزرگ رو نچشم، همیشه توی حسرت بزرگ شدم و فقط همیشه چشم‌هام پول دیده و پول، نه یک ذره عشق نه حس داشتن پشتیبان و نه هیچ چیزی که مسلما یه دختر آرزوی داشتنش رو داره، اونا واسه من هیچ‌وقت وجود خارجی نداشتن و نخواستن من رو دوست داشته باشن!
اشک‌هام روی گونه‌هام جاری بود، مهراب اما توی خودش فرو رفته بود و زیرلب زمزمه می کرد:
-می‌دونستم، شد اونچه نباید می‌شد!
من اما مفهوم این حرف‌هاش رو درک نمی‌کردم.
انگار متوجه شد حس خوبی که از همراهیش داشتم حالا به دلخوری و غصه مبدل شده چون سریع دستمالی از جعبه برداشت و به سمتم گرفت:
-متاسفم.
فقط همین!
جواب اینهمه سال بی کسی، تنهایی، زجرکشیدن‌های من همین بود؟!
واقعا اگر اونا من رو تنها نذاشته بودن و حامی من می‌شدن شاید خیلی زودتر از این‌ها از دام کیان شهیادی و اون زندگی نحس راحت شده بودم، اما اونا هیچ‌وقت نبودن و نخواستن که باشن!
دست‌هام رو روی پاهام گذاشتم و رو بهش گفتم:
-لطفا من رو برسون ویلای ویلیام.
به نشونه اعتراض خواست حرفی بزنه که سریع گفتم:
-لطفا مهراب.
دقایقی بعد میون سکوت تلخی که بین‌مون حکم‌فرما شده بود جلوی ویلا ایستاد، خواستم پیاده بشم که دستم رو گرفت:
-خواهش می‌کنم دل آسا، نمی‌خوام این‌جوری با این حال از پیشم بری، تقصیر من بود که با اون سوال احمقانه شب‌مون رو خراب کردم، می‌خوام بدونی که منظوری نداشتم فقط کنجکاویم رو به زبون آوردم!
دستمال رو توی مشتم مچاله کردم، خب این بیچاره چه گناهی داشت؟ اون که نه سر پیاز بود و نه ته پیاز چرا باید بیخودی از خودم برنجونمش؟!
سعی کردم آروم باشم و در همون حال دستش رو که توی دستم بود کمی فشردم:
-تو مقصر نیستی مهراب، من و گذشته‌ی من فقط به خودم مربوطه، نمی‌خوام تو رو هم از خودم برنجونم می‌دونم که اگر تو نبودی شاید هیچ‌وقت نمی‌تونستم پدر واقعیم رو دوباره ببینم و مهم‌تر اینکه در کنار خودم اون رو داشته باشم پس مطمئن باش قدرشناس کارهایی که واسه من و مامانم کردی هستم!
انگار خیالش کمی راحت شده بود، نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و لبخند مهربونی بهم زد:
-خوشحالم این رو می‌شنوم، متاسفم اگر با اون سوالم تداعی کننده خاطرات بد توی ذهنت شدم و
بیخودی اشکت رو بیرون آوردم.
-مهم نیست، من عادت کردم دیگه به اینکه همیشه خودم گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون!
از ماشین پایین اومدم، شیشه رو کشید پایین و با ناراحتی پرسید:
-مطمئن باشم که خوبی؟!
سرم رو با اطمینان تکون دادم که گفت:
-لااقل به هونیاک خان زنگ بزن نگرانت نشن.
مجدد سر تکون دادم و زنگ آیفون رو فشردم که با باز شدن در تک بوقی زد و ازم دور شد!
با ورودم به سالن، هجوم هوای گرم به صورت یخ زده‌ام حس خوبی بخشید، ویلی اما با دلهره از طبقه دوم پایین اومد و جلوی روم ایستاد!
انگار از چشم‌هام خوند که حال مساعدی ندارم چون بی حرف در آغوشم کشید، شاید ده دقیقه بی حرف توی آغوش مهربونش بودم، چقدر خوب بود که میون اینهمه تنهایی ویلی بود!
آروم بازوم رو گرفت و روی کاناپه نشوند، کوسن رو برام گذاشت و زمزمه کرد:
-دراز بکش!
دراز کشیدم، خودش رفت و کمی بعد خدمه‌اش برام یک سینی حاوی سوپ داغی که بخار مطبوعی ازش بلند می‌شد رو به همراه یک لیوان آب و یک تکه نان آوردن و روی میز قرار دادن.
گوشیم رو بیرون آوردم و واسه مامان توضیح دادم که ویلای ویلیامم و امشب برنمی‌گردم خونه.
ویلی کمی بعد برگشت و کنارم روی کاناپه نشست:
 
-پاشو یکم سوپ بخور حالت رو بهتر می‌کنه!
فقط اطاعت کردم، بی حرف نشستم و او با دلسوزی همیشگیش قاشق قاشق سوپ بهم خوراند و بعد از اون که بشقاب خالی شد لبخند گرمی زد و لیوان آب رو به دستم داد.
با خوردن سوپ به اون خوشمزگی حس می‌کردم خون دوباره توی رگ‌هام جریان پیدا کرده و با قدردانی به ویلی زل زدم.
-نوش جونت عزیزم.
با صدای زنگ موبایلم از جا بلند شد و خدمه رو صدا زد تا سینی رو ببرن، بعد از اون روی مبل روبه‌روم نشست و من تماس رو متصل کردم:
-بله؟!
صدای نگران مامان توی گوشم پیچید:
-عزیزم، حالت خوبه؟!
اصلا دلم نمی‌خواست بیخودی مامان رو نگران کنم واسه همین سعی کردم لحنم کاملا عادی باشه!
-سلام مامان، بله خوبم مگه قرار بوده بد باشم؟!
نگاهم توی نگاه ویلی گره خورد و انگار بهم فهموند که دروغم اصلا ماهرانه نبوده!
-نگرانت شدم، تا الان پیش نیومده شب رو نیای ویلا!
-چند مدته ویلی رو درست و حسابی ندیدم، می‌خواستم امشب با هم حرف بزنیم و رفع دلتنگی کنیم اگر شما راضی نیستی بر می‌گردم!
سریع گفت:
-نه نه من به ویلی بیشتر از چشم‌های خودم اعتماد دارم فقط نگرانت بودم، همینکه خوبی عالیه.
-ممنونم مامان، کاری نداری؟!
گوشی رو که قطع کردم ویلی گفت:
-خب؟!
و همین برای باز شدن عقده‌های درونی من کافی بود!
همه چیز رو براش تعریف کردم و او با دقت گوش داد، از ملاقاتم با مهراب و حرف‌هایی که ردوبدل شد صحبت کردیم و در آخر ویلی سری تکون داد:
-تو گذشته‌ی واقعا سختی داشتی، اصولا زن‌ها بیشتر طالب محبت هستن و تو توی بهترین ساعات و سال‌های عمرت تنهایی رو با دل و جون حس کردی و اون موقع که نیاز داشتی به حضور آدم‌های به اصطلاح خویشاوند و نزدیکانت، نبودن و حالا دیگه بودن‌شون چه فایده‌ای داره؟ اما همیشه این رو بدون که نباید یک طرفه قضاوت کنی دل آسا، درسته که اونا در حق تو اصلا خوبی نکردن و توی تموم این سال‌ها حتی لحظه‌ای به یادت نبودن اما قبل از اینکه انگشت اتهام رو به سمت‌شون بگیری اول به حرف‌های اونا هم باید گوش کنی، اگر یک روز دست بر قضا باهاشون روبه‌رو شدی مواظب باشی که تا با کفش‌شون راه نرفتی قضاوت‌شون نکنی، می‌دونم تو عقده خیلی از چیزهایی رو داری که توی تموم اون سال‌ها می‌خواستی و نداشتی ولی خب شاید اونا هم توی موقعیتی نبودن که از تو حالی بپرسن یا یادی بکنن، الان که خبری ازشون نداری و هنوز پیدا نشدن شاید هم هیچ‌وقت و هیچ زمان پیدا نشن ولی به طور کلی قبل از قضاوت کردن آدم‌ها اول باهاشون صحبت کن، حرف‌هاشون رو گوش کن بعد تصمیم گیری کن که بعدش پشیمون نشی و بگی کاش اون حرف رو نزده بودم کاش اون رفتار رو نکرده بودم و خیلی از اماها و ای کاش‌های دیگه!
نمی‌دونم چرا با اینکه ته دلم حق رو به ویلی می‌دادم اما این بحث اذیتم می‌کرد، حس می‌کردم نمی‌تونم تصورشم بکنم که روزی بخوام اونا رو ببینم و باهاشون روبه‌رو بشم چون می‌دونستم که در حقم ظلم کردن!
اون شب موقع خواب حرف‌های ویلی رو باز هم توی ذهنم مرور کردم و بیش از پیش حق رو به او دادم، اونا در حقم بدی کرده بودن اما شاید اگر روزی پیداشون می‌شد و حقیقت رو از زبون خودشون می‌شنیدم امکان داشت نظرم تغییر کنه و حق رو به اونا بدم ولی فعلا و در حال حاضر مدام تکرار می‌کردم:
-اونا حق نداشتن سراغی از من نگیرن!
×××
دو روز از اون شب گذشت.
توی این مدت شرکت نرفته بودم، حسابی خسته بودم و از لحاظ روحی به شدت آسیب پذیر شده بودم واسه همین ترجیح دادم کل این دو روز رو تو اتاقم بگذرونم و فقط برای صبحونه ناهار شام خارج می شدم و باز بر می‌گشتم تو اتاقم!
حتی دیگه دلم نمی‌خواست هارپر رو هم ببینم و به طور جدی گوشه گیر شده بودم، بیشتر مواقع مامان و بابا بیرون می‌رفتن و ساعت‌ها نمی‌اومدن بعدشم که می‌اومدن مامان حال زاری داشت و انگار که یه چیزی اذیتش کنه می‌رفت تو اتاقشون و بابا هم پشت سرش می‌رفت انگار اصلا متوجه بودن منم نمی‌شدن!
روز سوم بود و طبق معمول توی اتاقم نشسته بودم.
نزدیک ساعت چهار عصر بود و بارون ریزی از صبح داشت می‌بارید، هوا هم ابری بود و باعث می‌شد یه حس غریبی به آدم دست بده!
با صدای تقه‌هایی که به در خورد بی حرف منتظر ورود خدمه شدم چون می‌دونستم مامان و بابا باز هم بیرونن و کسی دیگه هم سراغ من نمیاد!
کمی بعد در باز شد و در کمال تعجب مهراب با همون بوی ادکلن محشرش پا به درون اتاق گذاشت.
شاخه گل رز قشنگی بین انگشتاش بود و نگاهش مستقیم خیره به منکه یه تیشرت تنم بود و یه شلوارک قرمز!
با بهت نگاهی به خودم انداختم و بعد به او که مثل مسخ شده‌ها خیره نگاهم می‌کرد، تند از جا بلند شدم و دستم رو جلوی چشم‌هاش گرفتم:
-برو بیرون!
به خودش اومد، سریع نگاهش رو برگردوند و من فقط شلوارک رو با یه جین مشکی عوض کردم و بعد با خشم پرسیدم:
-کی بهت اجازه ورود به اتاق رو داد که همین‌جوری سرخود میای داخل؟!
نگاهش رو بهم دوخت:
 
-چرا خودت رو حبس کردی توی این اتاق؟ هونیاک خان نگرانته مدام از من میپرسه دل آسا چش شده!
پوزخندی زدم:
-مگه من مُردم که میاد از تو حال من رو می‌پرسه؟ آدم زنده که وکیل وصی نمی‌خواد!
-چرا باز تلخ شدی؟ حالت خوب نیست؟!
روی تخت نشستم، بغض عجیبی گلوم رو چنگ می‌زد:
-نه، من توی این سال‌ها هیچ‌وقت خوب مطلق نبودم، هیچ‌وقت!
پشت سرم نشست و گل رو گرفت جلوم:
-معذرت می‌خوام واسه اتفاقی که توی آخرین دیدارمون افتاد، از اون شب مدام خودم رو سرزنش کردم، توام که هرچقدر زنگ می‌زنم ریجکت می‌کنی تا امروز نیومدم که حالت یکم بهتر بشه اما دیگه تحمل نداشتم و نگرانت بودم.
گل رو بی حوصله گرفتم و روی عسلی گذاشتم، ادامه داد:
-پاشو حاضرشو، می‌برمت جایی که بتونی خوب خودت رو از لحاظ روحی تخلیه کنی!
با تعجب صورتم رو برگردوندم و بهش زل زدم:
-کجا؟!
-مطب شاهین.
×××
ساختمون شیک ده طبقه مقابلم رو بار دیگه از نظر گذروندم.
مهراب از توی شیشه ماشین سرش رو بیرون آورد و برای چهارمین بار پرسید:
-مطمئنی نمی‌خوای باهات بیام؟!
-بله، مطمئنم.
کلافه پوفی کشید:
-باشه پس به محض اینکه تموم شدی زنگ بزن بیام دنبالت.
-باشه.
منتظر رفتنش نموندم و وارد مرکز شدم.
تابلوهای جلوی ورودی رو از نظر گذروندم و چشمم به تابلوی پنجم افتاد:
(دکتر روانشناس آقای شاهین کاظمی)
نگهبان با دیدنم پرسید:
-بفرمایید؟ با کی کار دارید؟!
-مطب دکتر کاظمی، روانشناس.
-طبقه پنجم، آسانسور این پشت قرار داره!
به جایی که اشاره می‌کرد رفتم و دقایقی بعد توی مطب نسبتا شلوغ دکتر بودم!
بوی مطبوع قهوه فضای سالن انتظارش رو معطر کرده بود و منشی با خونسردی تمام پشت میز نشسته بود و انگار مشغول تایپ کردن چیزی توی سیستم مقابلش بود.
جلو رفتم، ناخودآگاه بوی تند ادکلنش توی دماغم پیچید و بلند عطسه کردم!
کمی خجالت کشیدم که منشی بهم خیره شد:
-خانم اگر واسه امروز نوبت می‌خواین باید بگم تا پس فردا نوبت‌هامون کاملا پره!
کلافه نگاهش کردم:
-از طرف مهراب موسوی اومدم، با دکتر قرار داشتم.
با این حرفم سریع از جا بلند شد و با وجد نگاه مجددی به اجزای صورتم انداخت:
-وای، شما ماسک زدید من نتونستم بشناسمتون باورم نمی‌شه یک مدل معروف آمریکایی که همیشه عاشق خودش و ظاهرشم پیش روم ایستاده چقدر خوشحالم که می‌بینمتون خانم شهیادی!
اخم‌هام درهم رفت!
انگار گذشته‌ی من هیچ موقع قصد نداشت من رو رها کنه و بره، همه من رو با این فامیلی می‌شناسن کسی نمی‌دونه من ساجدی هستم نه شهیادی!
منشی که متوجه اخم‌هام و صورت درهمم شده بود سریع تک خنده‌ای زد و به سمت اتاقی اشاره کرد:
-وای متاسفم پرحرفی کردم، بفرمایید آقای دکتر منتظر شما هستن!
نفسم رو محکم فوت کردم بیرون، نگاه مشتاق منشی هنوز هم دنبالم می‌کرد تا موقعی که وارد اتاق دکتر شدم و در رو پشت سرم بستم.
مرد جذاب و متشخصی که با ورودم از جا بلند شده بود و به مبل اشاره می‌کرد رو از نظر گذروندم و سعی کردم به جمله‌ای که داشت می‌گفت گوش بدم و حواسم رو جمع او بکنم!
-به به، خانم مهندس بفرمایید خواهش می‌کنم.
این‌جوری بهتر بود، مهندس بودن از شهیادی بودن خیلی بهتره!
روی مبل نرم نزدیک میزش نشستم، فضای دنج اتاق رو از نظر گذروندم و لحظه‌ای بعد در اتاق باز شد و منشی پرحرف با یک سینی حاوی دو فنجون قهوه و دو بسته کاکائو کنارش، به میز مقابلم نزدیک شد و سینی رو پیش روم قرار داد، با اشاره‌ی دکتر خیلی زود اتاق رو ترک کرد و دکتر روبه‌روم نشست.
-خوشحالم که اینجایید، اگر از نظر شما مشکلی نداشته باشه می‌خوام که با هم کاملا راحت باشیم، پس من شما رو دل آسا صدا می‌کنم شما هم فقط و فقط بگید دکتر، خوبه؟!
-عالیه.
خندید:
-چه عجب، بالاخره ما صدای شما رو شنیدیم!
شونه‌هام رو بی تفاوت بالا انداختم:
-الان متوجه شدید که کارتون قراره چقدر سخت باشه؟ منی که هنوز آداب معاشرت و احوالپرسی و این‌جور چیزها رو فراموش می‌کنم و بی تفاوت یه جا می‌شینم اصلا اجتماعی و اهل روابط خویشاوندی نیستم!
-اشکال نداره، باید بگم که من اصولا آدم سمجی هستم، مثلا اگر گیر بدم به یک بیمار دیگه تا خوب نشه ولش نمی‌کنم واسه همینم هرچقدر شما در مقابل خوب شدن مقاومت کنید منم در مقابل کم آوردن مقاومت می‌کنم!
خنده‌ی آرومی کردم که به فنجون روبه‌روم اشاره کرد:
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا