انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

قبل از این‌که بریم شهرام خودش رو جلو کشید و کنار گوشم زمزمه کرد:
-حیف که زودتر ندیدمت وگرنه قید شهلا رو می‌زدم و تو رو برای دوستی انتخاب می‌کردم!
پوزخندی زدم و بی تفاوت گفتم:
-پس من خدا رو شکر می‌کنم که شما اول با شهلا آشنا شدید!
با تعجبی که از حرفم توی چشم‌هاش نشسته بود تنهاش گذاشتم و با آناهیتا ازشون دور شدیم.
با ورود به اتاقی درون سالن ویلا، آناهیتا در رو بست و گفت:
-این‌جا می‌تونی راحت باشی.
مشغول بیرون آوردن پالتو و شالم بودم که آناهیتا گفت:
-شهرام چی گفت بهت؟!
تند نگاهش کردم:
-باید برای هر چیزی که واسم اتفاق می‌افته بهت توضیح بدم؟!
-باشه توضیح نده، حالا چرا عصبانی می‌شی!
روی صندلی نشست و لب‌هاش رو جمع کرد، دستی به لباس و موهام کشیدم و پرسیدم:
-اهورا کجاست؟
انگار ناراحتی چند لحظه پیش با آوردن اسم اهورا فراموشش شد، سریع لبخند زد:
-تو باغه، داشت به سهیل کمک می‌کرد!
-خوبه، بهتره من رو ببری پیشش.
با هم به باغ برگشتیم.
نسیم ملایم لرزی خفیف به تنم انداخت که آناهیتا اخم کرد:
-بهت نمیاد سرمایی باشی!
با تمسخر نگاهش کردم:
-وای نمی‌دونستم سرمایی بودنم باید به آدم بیاد!
با حرص بازوم رو گرفت و به راهمون ادامه دادیم، با دیدن اهورا محکم جلو رفتم و او با محبتی خاص در آغوشم کشید و سرش رو توی گردنم فرو برد:
-خیلی خوشگلی!
آروم دست‌هام رو دور کمرش حلقه کردم که گفت:
-باید افتخار اولین دور رقصت رو حتما به من بدی.
ازش جدا شدم و لبخند بی‌حالی زدم:
-می‌دونی که زیاد حوصله ندارم ولی باشه حالا که درخواست کردی روت رو زمین نمی‌ذارم!
-عالیه، حالا هم بشین از خودت پذیرایی کن تا بعد!
سری تکون دادم و در کنار ستایش که کنار اهورا بود نشستم و احوالپرسی مختصری کردیم.
مشغول خوردن پرتقال بودم که پسری خوشتیپ و جذاب به اهورا و سهیل نزدیک شد، با کنجکاوی
بهشون نگاه کردم که اهورا تنگ در آغوشش کشید و مشغول صحبت شدن و کمی بعد اهورا به من اشاره کرد و چیزهایی رو به پسره گفت که اونم برگشت و به من زل زد.
چشم‌هاش آبی بودن و حالت خاصی داشتن!
لبخند عمیقی به اهورا زد و ردیف دندون‌های سفیدش خودنمایی کردن و نگینی که بالای لبش
زده بود بیش از پیش توی چشم اومد!
با هم به سمتم اومدن که ستایش زودتر بلند شد و اون پسر رو تنگ در آغوشش گرفت:
-از دیدنت خوشحالم آترون!
آترون؟!
چه اسم عجیبی!
-منم خوشحالم که این‌جا می‌بینمت گلم!
بعد از این‌که ستایش به سختی ازش دست کشید و ولش کرد به سمتم اومد و من بدون این‌که اصلا به خودم زحمت بلند شدن، رو بدم بهش زل زدم:
-غرور زیاد از حد، برای صاحبش باعث ضرره دل آسا خانوم!
از جا بلند شدم و تکونی به موهای خوشرنگم دادم:
 
-در نظر شما شاید این امتناع من از بلند شدن غرور جلوه کنه اما من در برابر کسانی که نمی‌شناسم‌شون دلیلی نمی‌بینم صمیمانه‌تر از این برخورد کنم!
-خب می‌تونیم آشنا بشیم، من برای همین اومدم سمتتون!
-خب من علم غیب ندارم که حوادث رو زودتر از اتفاق افتادن‌شون حدس بزنم!
-خوشگلی بی اندازه‌ات، این‌جوری مغرورت کرده؟!
-بهتون که گفتم این‌که شما رفتارهای من رو غرور تلقی کنید تنها به خودتون ربط داره و بس.
کنارم ایستاد:
-ازت خوشم اومده، اما دوست ندارم این‌همه بی پروا باشی!
-من مجبور نیستم خودم رو با خواسته‌های اطرافیان تطبیق بدم جناب.
سکوت کرد و زل زد توی چشم‌هام که ستایش گفت:
-آترون ایشون تک دختر کیان خان هستن!
چشم‌های آترون برق زد:
-می‌دونم، واسه همین هم تا به حال گستاخی‌هاش رو تحمل کردم تنها به حرمت جناب کیان خان و
اهورا!
برگشتم سمتش و سینه به سینه‌اش ایستادم، چه خوب که هم قد بودیم البته به لطف کفش پاشنه ده سانتی من!
-ببخشید متوجه نشدم، مثلا اگر حرمت پدر و داداشم نبود می‌خواستید چی‌کار کنید؟!
بازوم رو گرفت:
-آترون رو هنوز نمی‌شناسی عزیزم!
-خب خودت رو بهم نشون بده، مایلم بدونم کی هستی!
با اعتماد به نفس نگاهش می‌کردم که ستایش ابروهاش رو بالا انداخت:
-آترون این دختر عادتشه تند رفتار کنه بیا بریم با بقیه آشنات کنم.
آترون پوزخندی زد و زمزمه کرد:
-می‌بینی؟ هیچ‌کس دلش نمی‌خواد اطرافت باشه!
-اتفاقا از عمد این‌جوری رفتار می‌کنم تا همه رو از اطرافم دفع کنم!
نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و به همراه ستایش رفتن.
روی صندلی نشستم و بی‌خیال مشغول ادامه‌ی خوردنم شدم که همه مهموناشون رسیدن و در باغ
بسته شد، چندین بادیگارد قوی هیکل جلوی ورودی و اطراف باغ ایستاده بودن و به اصطلاح مواظب بودن کسی دست از پا خطا نکنه انگار که حالا مجلس بزرگان تاریخه!
شهرام و شهلا به روی صحنه کنار ارکستر رفتن و موزیک ها قطع شدن، نگاهم رو اطراف باغ چرخوندم و موشکافانه به چهره‌ها نگاه کردم و روی آترون کمی مکث کردم!
این شخص کی بود؟!
اگر درگیری لفظی بین‌مون پیش نیومده بود داشت می‌اومد تا خودش رو معرفی کنه ولی خب حادثه که
خبر نمی‌کنه!
خنده‌ی ریزی کردم و نگاهم رو ازش گرفتم و به شهلا خیره شدم که صحبت کردن رو شروع کرده بود:
-دوستان این‌جا دعوتیم تا آغاز دوستی من و شهرام جونم رو با هم جشن بگیریم و شادی کنیم!
پوفی کشیدم و به این رفتارهای بچگانه لعنت فرستادم که اهورا بهم اشاره کرد نزدیکش بشم.
بلند شدم و خودم رو بهش رسوندم:
-چیزی شده؟
-با آترون بحث کردی؟!
-خیلی خبرچین اطرافت جمع کردی‌ها، توی نیویورک از این رفتارها نداشتی اهورا!
-جواب من رو بده.
-مجبور نیستم جوابت رو بدم!
-آترون پسر رئیس شرکت مقابله که پدر باهاشون قرارداد بسته!
-اوه پس چرا تا به حال ندیدمش؟
-چون خارج بودی بعدم که اومدی او رفته بود مسافرت!
 
آخرین ویرایش:
-خب حالا چی شده مگه؟ منم دختر سرمایه گذار آمریکایی‌ام غیر از اینه؟!
-نه نیست اما دوست ندارم این رفتارهای تو و غرورت، روی روابط کاریمون با شرکتشون تاثیر بذاره و زحمات من به هدر بره امیدوارم منظورم رو بفهمی!
-نگران نباش پدر قرار نیست برای رفتارهای اشتباه من، تو رو مواخذه کنه مطمئنا با خودم تلافی می‌کنه!
سکوت کردیم، کمی که گذشت آناهیتا اومد و رو به اهورا گفت:
-بریم برقصیم؟!
اهورا نگاهی به نیم‌رخ من انداخت:
-اولین دور رقص رو، با دل آسا دارم بعدش تو!
صدای نفس عمیق و خشمگینی که آناهیتا کشید رو به خوبی شنیدم و واقعا او خیال می‌کرد از من عزیزتره برای اهورا؟!
وای از دخترهایی که هنوز نیومده، می‌خوان همه زندگی پسر رو به نام خودشون بزنن و خودشون رو
مالکش بدونن!
با هم به پیست رفتیم، شهرام و شهلا فیس تو فیس می رقصیدن و با هم لاو می‌ترکوندن غافل از این‌که هیچ‌کدوم علاقه‌ای به هم نداشتن و تنها برای فرار از تنهایی یا سرگرمی یا برطرف کردن بعضی از نیازهای جنسی با هم رابطه برقرار کرده بودن و این یعنی ته بیچارگی!
اهورا کمرم رو گرفت و زمزمه کرد:
-فراتر از حس خواهر و برادری دوستت دارم دل آسا!
لرزه‌ای هولناک بدنم رو تسخیر کرد...!
نکنه اهورا متوجه بعضی چیزها شده بود؟!
خدای من... نه!
سرش رو کنار گردنم آورد:
-اما می‌دونم که تو خواهر کوچولوی خودمی.

نفس حبس شده‌ام رو محکم فوت کردم بیرون و ترسی که دلم رو چنگ زده بود رخت بربست و رفت!
رقص آروم و پر آرامشی بود که پس از اتمام، اهورا گونه‌ام رو بوسید و من جام رو به آناهیتا دادم که داشت خودش رو تیکه تیکه می‌کرد تا با اهورا برقصه!
از بین جمعیت کنار کشیدم و جای نسبتا خلوتی نشستم و پیست رو زیر نظر گرفتم!
از سینی گارسونی که رد می‌شد دو تا جام مشروب برداشتم و اولی رو با ولع سر کشیدم که دستی روی شونه‌ام نشست:
-بشینم؟!
کلافه از حضور دوباره‌اش زمزمه کردم:
-بفرمایید!
کنارم نشست و به صورتم خیره شد که اصلا به طرفش برنگشتم و هم چنان به رقص اهورا و آناهیتا خیره بودم.
-نمی‌تونم ازت چشم بردارم دل آسا!
جواب ندادم که ادامه داد:
-تو برخورد اول اصلا خوب نبودیم اما بیا ادامه ندیم!
-...!
-دل آسا جواب بده!
-...!
-باشه معذرت می‌خوام خوبه؟ حالا راضی شدی؟! نمی‌خواستم باهات بحث کنم، تو خودت جبهه
گرفتی در مقابل من!
نگاهم رو بهش دوختم:
-درسته آترون، من جبهه گرفتم و الان هم اصلا پشیمون نیستم پس لطفا تنهام بذار.
-اما نمی‌شه، چون من می‌خوام که با هم باشیم!
 
آخرین ویرایش:
تند برگشتم سمتش که دست‌هاش رو بلند کرد:
-نه نه اشتباه نکن، منظورم اینه که با هم مدتی دوست باشیم فقط یه دوستی معمولی و ساده!
می‌خواستم سریعا بگم نه، اما یه آن حرف‌های آناهیتا توی سرم پیچید:
"یکم برای خودت خوش باش، دوست پسر داشته باش امتحانش که ضرری نداره، تو خوشگلی و همه می خوان تو رو داشته باشن!"
دست‌هام رو توی هم گره کردم که سرش رو نزدیک‌تر آورد:
-می‌دونم که به اندازه کافی جذابیت دارم که بخوای انتخابت باشم، پس چرا یکمی با هم خوش نگذرونیم؟ من حس خاصی نسبت بهت پیدا کردم توی همین دیدار اول، بذار کمی هم خوشی مال من باشه!
-من تمایلی ندارم به داشتن هیچ گونه رابطه‌ای با جنس مخالف!
-از بودن با من پشیمون نمی‌شی دل آسا، بذار کمی آرامش خیال داشته باشم.
-من دارم بر می‌گردم نیویورک، بیخودی وابسته من نشو!
-می‌دونم که به این زودی‌ها اهورا نمی‌ذاره تو برگردی پس نخواه که من رو از سرت باز کنی!
-تو در حد من نیستی!
با ناراحتی به چشم‌های وحشیم زل زد:
-چی می‌خوای که ندارم؟!
پوفی کشیدم، واقعا چی می‌خواستم؟!
خب من حق انتخاب نداشتم، به قول پدر من یک زن بودم و با رفتارهای مردونه!
پدر معتقد بود من نباید هیچ‌وقت به ازدواج فکر کنم پس منم نباید خودم رو درگیر رابطه‌ای می‌کردم تا مانعی مثل کیان شهیادی در میون بود!
-متاسفم آترون من نمی‌تونم که رابطه‌ای داشته باشم چون من درسته یک زن هستم اما احساساتم رو کشتم و تو با من نمی‌تونی به جایی برسی.
از جا بلند شدم تا از کنارش برم که جلوم ایستاد:
-من تو رو همین‌جوری که هستی می‌خوام یکم باهام باش بعدش ترکم کن!
-دست از سرم بردار خب؟!
اخم‌هاش درهم تر شد و از جلوی راهم کنار رفت:
-به دستت میارم باید برای یه مدت کوتاه هم که شده مال من باشی!
پوزخندی زدم و ازش دور شدم، دعا کردم هرچه زودتر این مهمونی لعنتی تموم بشه تا برگردم به اتاقم و سکوت لذت بخشش!
جلوی استخر بزرگ گوشه باغ روی صندلی نشستم و پاهام رو دراز کردم، نفس عمیقی کشیدم،
چقدر مسخره بود که اهورا حتی لحظه‌ای به نبودن منم فکر نکرده بود و حتی نبودنم رو احساس نکرده بود.
-با یه پیک که حالت رو سر جاش بیاره موافقی؟!
نگاهی به چهره‌ی خونسردش انداختم، صندلی کنارم رو انتخاب کرد و جام‌ها رو روی میز کوچولوی
وسط دو صندلی قرار داد.
نگاهش رو مثل من به آسمون دوخت:
-تعجب می‌کنم چرا این‌همه با اهورا از هم دورید!
مکثش باعث شد چشم‌هام رو ببندم، چقدر افکارمون به هم نزدیک بود!
-اون اصلا یادش نیست توام حضور داری دل آسا!
-برام مهم نیست!
-اما اون باید نسبت به تو احساس مسئولیت کنه، تو هم خونِشی، خواهرشی این همه بی تفاوتی دلیلش چی می‌تونه باشه؟!
-خوشم نمیاد کسی توی مسائل خصوصی زندگیم سرک بکشه آترون.
-می‌دونی که من سمجم، پس هرگز سعی نکن من رو از سرت باز کنی چون موفق نمی‌شی!
-خیلی چیزها توی زندگی خصوصی هر آدمی هست که دلش نمی‌خواد کسی اون رو بدونه مثل راز، منم الان دقیقا همین حس رو دارم!
 
آخرین ویرایش:
خندید و ساکت شد.
جام رو برداشتم و جرعه‌ای نوشیدم که گفت:
-بیا با من بریم مسافرت!
تک ابروم رو بالا انداختم:
-با تو؟!
لب‌هاش رو جمع کرد:
-می‌دونی همین الان که داری با من صحبت می‌کنی چندتا دختر آرزو دارن جای تو باشن؟ نمونه‌اش همین ستایش، خودش رو یه مدت کشت تا با من باشه اما خب من هرکسی رو در حد خودم نمی‌بینم!
-خب چی باعث شده فکر کنی من در حدتم؟!
تکونی خورد و خندید:
-یه مدلینگ و خواننده معروف مگه می‌شه در حد من نباشه؟ حتی تو چیزی فراتر از حد منی!
تک ابروم رو بالا انداختم:
-این اطلاعات از کجا بهت رسیده؟!
-اهورا.
-دوست ندارم اهورا اسرارم رو فاش کنه باید بهش گوشزد کنم!
-خب من فرق می‌کنم دیگه.
-چرا من متوجه فرقت با بقیه نمی‌شم پس؟!
زل زد تو چشم‌های بی تفاوتم و اخم کرد:
-چون با خودخواهی‌هات باعث می‌شی فرق من به چشمت نیاد!
سکوت کردم که ادامه داد:
-با من باش، یکمم به خودت استراحت بده دل آسا.
-نمی‌تونم، من خودم تنها نیستم پدر به من نیاز داره و باید برگردم.
-از کجا می‌دونی؟ اگر به قول خودت پدرت بهت نیاز داشت که قبول نمی‌کرد درخواست اهورا رو مبنی بر اومدنت به ایران!
اخم غلیظی که روی پیشونیم رو چین انداخت او رو به ادامه حرف‌های تلخش مصمم‌تر کرد:
-شنیدم یکی جای تو و اهورا رو برای پدرت پر کرده، سریتا معرکه‌اس توی انجام کارهایی که تو قبلا انجام می‌دادی اون به خوبی بلده مهره رو کی و چطوری حرکت بده!
با حرصی که اصلا دلم نمی‌خواست مشخص بشه دسته‌ی صندلی رو می‌فشردم و مچم درد عمیقی رو احساس می‌کرد ولی تنها راه خالی شدنم توی اون لحظه بود!
-حالا چی می‌گی؟ با من همراه می‌شی یا هنوزم معتقدی پدرت بهت نیاز داره؟!
نفس عمیقی کشیدم:
-شاید به همین دلایلی که در مورد سریتا شمردی می‌خوام که برگردم، نمی‌خوام عرصه رو برای اون
باز کنم تا راحت‌تر به اهدافش برسه.
-خب بهتره که، توام مجبور نیستی همه‌ی زندگیت رو به کار کردن بگذرونی این‌جوری با ایران و جاذبه‌های گردشگریش هم آشنا می‌شی مگه بده؟
-تو آدم رو تحریک می‌کنی آترون!
-مطمئن باش هر چیزی که می‌گم حقیقته.
جوابی ندادم که دستم رو گرفت، نگاهم رو بهش دوختم:
-پس موافقی دیگه؟!
لبخند محوم اون رو به این باور رسوند که تونسته درونم نفوذ کنه اما کاملا اشتباه می‌کرد چون اون نتونسته بود من رو تحریک کنه بلکه خودم نیاز داشتم به این استراحت، این‌که از اون پادگان نظامی پدر تموم بشم و کمی راحت زندگی کنم باعث می‌شد پیشنهاد آترون رو قبول کنم و توی این راه به یه راه بلد نیاز داشتم پس چه بادیگاردی بهتر از آترون که یک ایرانی اصیل بود؟!
توی دلم قهقهه زدم و دستم رو از دست آترون به نرمی بیرون کشیدم و اجازه دادم با جشنی که توی
دلش با خودش گرفته بود خوش باشه!
 
××
-اهورا من نیاز دارم به چند مدتی استراحت.
اهورا خندید:
-دختر تو که از وقتی به ایران اومدی همش مرخصی هستی و استراحت می‌کنی دیگه این حرفت چه معنی داره؟!
لب‌هام رو جمع کردم:
-منظورم اینه که می‌خوام برم ایران گردی!
چشم‌های اهورا برق زد:
-اوه پس آترون موفق شد تو رو راضی کنه کمی هم به خودت استراحت بدی.
-اون نتونست خودم خواستم!
دست‌هاش رو بالا آورد:
-خب خب باشه عصبی نشو!
لب‌هام رو کش دادم و با تمسخر گفتم:
-کاملا ریلکسم!
-خب حالا از چه روزی مرخصی می‌خوای عزیزم؟
-از فردا!
پشت میزش نشست و لبخند گرمی بهم زد:
-از فردا می‌تونی تا هر موقع که خواستی بری مرخصی و خوش بگذرونی!
از جا بلند شدم:
-مرسی.
-چه عجب تو یک‌بار هم از ما تشکر کردی!
توی چشم‌هاش خیره شدم و لب‌هام رو گاز گرفتم که خندید:
-باشه فهمیدم که بیش از حدم صحبت کردم و کم کم دارم آمپر دل آسا رو به جوش میارم می‌تونی بری عزیزم!
از اتاقش بیرون اومدم و رو به آناهیتا که منتظر بود ببینه از شر من چند مدتی توی شرکت راحت می‌شه یا نه گفتم:
-یه نفس راحت بکش من چند وقتی رو نیستم!
در حالی‌که سعی می‌کرد خوشحالیش رو پنهون که گفت:
-واه یعنی چی؟ تو با من چی‌کار داری وقتی هم که این‌جایی؟!
پوزخندی زدم و توی دلم گفتم:
-آخه از قدیم گفتن هیچ عروسی از خواهر شوهر خوشش نمیاد!
از شرکت بیرون زدم و سوار ماشینی شدم که اهورا در اختیارم گذاشته بود، به مرکز خریدی که با آناهیتا می‌رفتیم اکثر اوقات و دیگه راهش رو از حفظ بودم رفتم و هر چیزی رو که دیدم خریدم چون توی این مسافرت نیاز داشتم به لباس‌های مختلف و زیاد!
چندین اسپری هم خریدم و روسری و شال.
چمدون هم که یدونه بیشتر نداشتم برای همین دوتا دیگه هم خریدم تا راحت لوازمم جا بشه.
بعد از این‌که خریدهام تموم شد به رستورانی که توی طبقه بالای مرکز بود رفتم و به خدمه‌اش دستور دادم که خریدهام رو توی ماشین بذاره و با دادن سوییچ و انعام چشم‌گیری فرستادمش رفت.
منوی جلوم رو باز کردم و از روی تصاویری که کنار هر اسم توی منو کشیده شده بود می‌فهمیدم که شکل هر غذا چطوریه!
از بین همشون جوجه کباب مخصوصش چشمم رو گرفت و حس کردم دوست دارم مزه‌اش رو بچشم
برای همین اشاره‌ای به گارسون کردم و وقتی اومد عکس رو بهش نشون دادم:
-یک پرس با دوغ و دلستر بیارید واسم ماست موسیر هم باشه.
-چشم الساعه.
با رفتن گارسون خدمه برگشت و سوییچ رو بهم داد، لبخند محوی بهش زدم و او با تعظیم کوتاهی رفت.
 
گوشیم رو بیرون آوردم، صفحه مخصوص دوربینی که توی عمارت کار گذاشته بودم رو باز کردم!
پوزخندی زدم، پدر به خیالش خیال می‌کرد که من رو دک کرده و با سریتاخانش راحت امور رو اداره می‌کنن ولی نمی‌دونست که سال‌ها توی آستینش مار که نه افعی چند سری رو پرورش داده که حالا کم‌کم می‌خواد بپیچه دورش و گردنش رو بگیره و تق...!
خفه‌اش کنه تا بره اون دنیا و یک ملت از دستش راحت بشن!
دوربین کاملا عمارت رو نشون می‌داد چون جاهایی مخفی کرده بودم که به عقل جن هم خطور نمی‌کرد!
پدر طبق معمول توی اتاق کارش بود و از طریق شنودی که اون‌جا کار گذاشته بودم به راحتی مکالمه‌هاشونم می‌شنیدم و توی دلم به سادگی و حماقت‌های پدر می‌خندیدم!
سریتا خان وارد شد و با پدر مشغول گفتگو شدن:
"-جناب شهیادی همین الان محموله مواد مخدر وارد شدن، دستور چیه؟!
پدر خندان و راضی نگاهی به سریتا انداخت:
-خوبه ازت راضی‌ام مثل همیشه، بگو ببرن بزرگترین و دور افتاده ترین انبار تا همشون رو طی یک معامله بفروشیم بره و از شر اینم راحت بشیم!
-باید به کی بفروشیم یک میلیارد مواد رو؟!
پدر ابروهاش رو بالا انداخت:
-اوه هنوز زوده که بخوای به مشتری‌های پرو پا قرص من دسترسی پیدا کنی من هنوز کامل به تو اعتماد نکردم سریتا پس کنجکاوی ممنوع!
-چشم، پس فعلا با اجازه!"
فشار عصبی که به سریتا وارد شد باعث شد کمی از حرصم خالی بشه و زمزمه کردم:
-خیال کردی به همین راحتی بهت اسرار زندگیش رو می‌گه؟ سال‌هاست که کسی به کیان شهیادی نتونسته دسترسی پیدا کنه یا از راز هاش سر در بیاره جز دل آسا اونوقت تو نیومده می‌خوای کجا بری؟!
گوشی رو خاموش کردم و به دو گارسونی که سفارشاتم رو روی میز می‌چیدن گفتم:
-سرویس‌تون کجاست؟
اشاره‌ای به توالت کردن و من برای شستن دست‌هام از جا بلند شدم.
×××
جین صورتی ملایمی پام کردم، شنل کوتاه و خنکی هم تنم کردم و شال صورتیم رو هم آزادانه روی موهای خوش رنگم انداختم که همه رو محکم بالای سرم جمع کرده بودم تا گرمم نشه و با نگاهی
اجمالی به اتاقم توی ذهنم مرور کردم که چیزی رو فراموش نکرده باشم برای بردن!
اهورا تقه‌ای به در زد:
-آترون رسیده، پایین منتظرته.
در رو باز کردم:
-به بادیگاردهات بگو بیان چمدون‌ها رو ببرن منم تا چند لحظه دیگه میام!
دقایقی بعد چمدون‌هام رو بردن، جلوی آینه ایستادم و سرویس نقره‌ای که به تازگی خریده بودم به خودم آویزون کردم و نگاهم رو به ناخن‌های تازه مانیکور شده‌ام دوختم.
زمزمه کردم:
-دل آسا حق توئه که کمی هم دخترونه زندگی کنی نه مردونه!
نفس عمیقی کشیدم و آپارتمان رو ترک کردم.
اهورا و آترون مشغول صحبت بودن که با دیدن من آترون عمیق بهم زل زد و لبخند با محبتی بهم زد که سری تکون دادم و رو به اهورا گفتم:
-پدر رو مطلع می‌کنی یا نه؟
-نمی‌دونم دل آسا، خودت چطوری می‌خوای؟!
-آره مطلعش کن می‌دونی که اگر بفهمه نگفتی خیلی بد عصبانی می‌شه!
 
-حق با توئه.
آترون جلو اومد و درِ ماشین خوشگلی که جلوی روم پارک شده بود رو باز کرد:
-بفرمایید دل آسا خانوم!
چشمکی بهش زدم و با بوسه‌ی کوتاهی روی گونه‌ی اهورا سوار شدم و آترون با خوشحالی در رو بست و رو به اهورا گفت:
-مواظبشم نگران نباش!
اهورا سر تکون داد و آترون سوار شد، تک بوقی زد و حرکت کرد و من با خودم زمزمه کردم:
"آغاز مسافرت با یک غریبه‌ای که فقط چند دفعه‌ای رو باهاش برخورد داشتم"!
اهورا می‌خواست یک بادیگارد همراهم بفرسته برای انجام کارهام و نیازهایی که ممکن بود بهش داشته باشم اما آترون گفت که این‌جوری احساس راحتی نداره و خودش تموم کارهای من رو انجام می‌ده و جای نگرانی نیست خودمم دوست نداشتم فکر کنه لوسم که همه جا باید یک نفر اسکورتم کنه!
-چرا ساکتی عزیزم؟
نگاهش کردم:
-اسم این ماشین چیه؟
خندید:
-چیه؟ چشمت رو گرفته؟!
اخم کردم:
-از این بهترش رو توی آمریکا دارم چی فکر کردی؟فقط کنجکاو شدم!
-می‌دونم عزیزم داشتم شوخی می‌کردم باهات، اسمش "مازراتی" هست!
-حتما باید خیلی گرون باشه نه؟!
-ناقابله!
نگاهم رو به اجزای داخلی ماشین دوختم و مشغول دیدنشون شدم که گفت:
-توی این مسافرت تنها نیستیم!
لب‌هام رو جمع کردم که ادامه داد:
-خیلی دلم می‌خواست که تنهایی سفر کنیم ولی خب با خودم گفتم شاید تو راحت نباشی، نخواستم معذب بشی.
-از چه لحاظ این فکر رو کردی؟ من توی نیویورک بزرگ شدم راحت‌تر از من رو نمی‌تونی جایی پیدا کنی!
خندید:
-آره می‌دونم، ولی خب با خودم گفتم نکنه حوصله‌ات سر بره یا به هر دلیلی بهت خوش نگذره برای همینم دوست‌هام رو چند تایی دعوت کردم تا با دوست‌هاشون یا نامزدهاشون بیان همراهی‌مون
کنن البته بهت اطمینان می‌دم که باهاشون بهت خیلی خوش بگذره چون بچه های باحال و پایه‌ای
هستن وگرنه انتخاب من نمی‌شدن!
سرم رو تکون دادم:
-واسه من فرقی نمی‌کنه، چه یدونه باشیم چه صدتا.
-خوشحالم این رو می‌شنوم، مدام نگران بودم مبادا از این قضیه ناراحت بشی!
-می‌بینی که نشدم اصولا کم ناراحت می‌شم چون زیاد آدم‌ها و رفتارهاشون برام مهم نیستن.
با ناراحتی نگاهم کرد:
-آخه این‌همه بی احساسی از کجا اومده دل آسا؟!
جوابش رو ندادم و سرم رو به سمت شیشه متمایل کردم و نشون دادم که نسبت به سوالش قصد جواب دادن ندارم.
اونم پیگیر نشد و این من رو خوشحال کرد.
تا آخر جاده‌ای که از تهران خارج می‌شدیم خبری نشد و من فکر کردم لابد از اومدن پشیمون شدن دوست‌هاش، اما وقتی دیدم کنار سه تا ماشین دیگه توقف کرد و در حال باز کردن کمربندش بهم گفت"ایناهاش... زودتر از ما رسیدن انگار!" و بعد پیاده شد فهمیدم که برای اومدن مصمم هستن.
نمی‌دونستم باید چی‌کار کنم، اگر در وهله اول حس کنن فردی خودخواه و لوس و از خودراضی هستم باعث می‌شد باهام گرم نگیرن و در نتیجه باعث ناراحتی آترون بشم اما اگر صمیمیت توی چشم‌هام رو می‌خوندن می‌فهمیدن که من اصلا خودخواه نیستم پس باید پیاده می‌شدم!
انگار آترون منتظرم بود چون مدام بر می‌گشت، بهم نگاه می‌کرد و باز مشغول صحبت می‌شد.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، باد ملایمی که می‌وزید باعث شد شالم بیفته و من رو عصبی کنه!
پوفی کشیدم و در حالی‌که با طمانینه شالم رو مجدد سرم می‌کردم جلو رفتم و کنار آترون ایستادم:
-سلام... روز بخیر.
شش تا دختر بودن و شش تا پسر!
چقدر زیاد می‌شدیم تا حالا اصلا مسافرت این‌جوری نرفته بودم!
همگی با خوش‌رویی جواب سلامم رو دادن و آترون معرفی کرد:
-اینم همون پرنسس خوشگلی که ازش گفته بودم، دل آسا یه دختر غربی البته با چهره‌ای شرقی و ناز، کل عمرش رو آمریکا زندگی کرده و حالا برای کمی استراحت به ایران اومده و به خواهش من توی این سفر ما رو همراهی می‌کنه!
از نطق بلند بالای آترون توی دلم خندیدم و بعد از اون با لبخند محوی دستم رو جلو بردم:
-خوشبختم!
دخترا اول جلو اومدن و هر کدوم ضمن فشردن دستم خودشونم معرفی کردن:
"برفین ، بنفشه ، ثمینا ، ژوان ، دلارام ، زرین."
چهره‌ی هر شش نفرشون پر از مهربونی بود و اثری از غرور و تکبر نبود در حالی‌که مشخص بود از خانواده‌هایی مرفه و خیلی پولدار تهرانن و این من رو راضی و خوشحال می‌کرد چون از این قبیل آدم‌ها بدجور بدم می‌اومد.
به گرمی با همشون روبوسی کردم چون اونا اقدام کردن و نخواستم که مخالفت کنم.
 
بعد از اون پسرا هر کدوم به ترتیبی که متعلق به دخترا بودن جلو اومدن و باهام دست دادن و معرفی کردن:
"تاویار ، بابک ، بختیار ، رامی ، فاتح ، کاویان."
از آشنایی باهاشون اظهار خوشبختی کردم و اونام با خوش‌رویی بهم خوش آمد گفتن و تاویار رو به آترون گفت:
-اگر بخوایم همین‌جوری این‌جا بمونیم تا پس فردا هم نمی‌تونیم به اهواز برسیم ها!
بنفشه نیشگونی از بازوی تاویار بیرون آورد:
-باز سفرمون شروع شد و این آقا شروع کرد به نق نق و عجله کردن، این‌دفعه می‌کشمت!
همه خندیدن و منم لبخند کمرنگی زدم که آترون نگاهی به ساعت مچیش انداخت:
-بسیارخب حرکت کنیم.
همه به سمت ماشین‌هاشون رفتن و منم دنبال آترون رفتم و او با احترام خاصی در رو برام باز کرد و
من سوار شدم.
بعد از این‌که حرکت کردیم گفتم:
-توی هر ماشین چهار نفر نشستن؟!
-آره راحتن، دو تا عقب دو تا جلو، این‌جوری هر کدومم خسته بشن جاشون رو با هم عوض می‌کنن
منظورم توی رانندگیه!
-همیشه با هم می‌رید مسافرت؟
-آره، من به غیر از مسافرت‌های کاری، بقیه رو همیشه با این اکیپ می‌رم چون خیلی باحالن تنهایی رو زیاد دوست ندارم!
چشم‌هام رو بستم:
-برعکس من.
-هیچ آدمی تنها بودن رو دوست نداره دل آسا، توام چون همیشه تنها بودی فقط بهش خو گرفتی و وابسته شدی یا شاید هم عادت کردی وگرنه کیه که از تنهایی فراری نباشه؟!

-شاید حق با تو باشه!
-می‌دونم که اولین‌باره حتی این‌جوری مسافرت می‌ری، می‌فهمم که تنها بودی و همیشه در حال
اطاعت از پدر و داداشت و دنیای کار، اما دوست دارم توی این سفر راحت باشی و سعی کنی بهت خوش بگذره، واقعا می‌گم شادی تو خوشحالی منه!
نفس عمیقی کشیدم:
-چرا؟!
-چی چرا؟!
-برای چی این‌همه خوشحالی یه فرد غریبه واست مهم شده اونم توی چند برخورد؟!
-نمی‌دونم اما دوست دارم کمی از پیله‌ی تنهاییت بکشونمت بیرون!
-امیدوارم که موفق بشی.
-پس خودتم می‌خوای.
-چی رو؟
-این‌که از تنهاییت بیای بیرون دیگه!
خنده‌ی کوتاهی کردم:
-نمی‌دونم، در هر حال این رو باید بدونی که تو آدم سمج و پیله‌ای هستی و ول کن آدم نیستی!
بلند زد زیر خنده و گفت:
-خوبه که توی این چند دیدار یکی از شخصیت‌های من رو که زیاد هم قراره باهاش روبه‌رو بشی رو شناختی، تبریک می‌گم!
تبسمی کردم که دستم رو گرفت و بوسه‌ی ریزی بهش زد، بهش نگاه نکردم چون نمی‌تونستم چشم‌های پر از محبتش رو ببینم، چون نمی‌خواستم احساسات دخترونه‌ام سر باز کنن!
سعی کردم کمی اطلاعات کسب کنم تا بهتر دوست‌هاش رو بشناسم برای همین پرسیدم:
-یکم از دوست‌هات بگو؟!
-هر چیزی که می‌خوای بدونی رو بپرس تا بگم!
 
-نمی‌دونم، هر چیزی رو حس می‌کنی لازمه من بدونم بگو.
-خب در مرحله اول که باید بگم اینا که دیدی هیچ کدومشون با هم هنوز زن و شوهر رسمی نیستن و نامزدن بیش از یکی دو ساله و منتظرن درس‌هاشون تموم بشه این‌دفعه خواستگاری و ازدواج رسمی طی بشه البته خانواده‌هاشون کاملا در جریانن و خواستگاری انجام شده فقط شرعی و محضری نشده در حد یه نشون البته می‌دونم که زیاد از این‌جور چیزها سر در نمیاری ولی همین‌قدر بدون که صیغه محرمیت بینشون خونده شده و مشکلی نیست!
-خب؟
-فقط ثمینا و بختیار زن و شوهر رسمی هستن و نزدیک به پنج ساله که عروسی کردن و یه بچه
چهارساله هم دارن که همراهشونه!
با تعجب نگاهش کردم:
-چی؟ پس چرا من ندیدمش؟!
خندید:
-خب لابد تو ماشین خواب بوده بیرونش نیاوردن، آخه می‌دونی بختیار بیش از اندازه به خواب علاقه
داره اگر ولش کنی تموم ساعات عمرش رو می‌خوابه برای همین بچه‌اش هم به خودش رفته.
خنده‌ی کوتاهی کردم که با لذت بهم زل زد:
-فدای خنده‌هات!
و بعد ادامه داد:
-انقدر نازه این کوچولو که فکر کنم تو عاشقش بشی چون می‌دونم کمتر توی عمرت با بچه کوچولو سر و کار داشتی!
-نمی‌دونم.
-اسمش "راتین" هست که البته مامانِ ثمینا انتخاب کننده این اسم بوده!
-معنی خاصی داره؟!
-نه، اسم یکی از سرداران اردشیر دوم زمان پادشاه ساسانی بوده اما خب مامان ثمینا به این اسم علاقه داشته و چون همین تک فرزند رو داره خواسته که این اسم رو برای اولین نوه‌اش بذارن!
آترون با شیطنت چشمکی زد و ادامه داد:
-اما من دوست دارم اسم بچه‌ام رو خودم انتخاب کنم یا همسرم انتخاب کنه!
مشتی به بازوش کوبیدم:
-لوس.
صدای قهقهه‌اش فضای ماشین رو در بر گرفت، نگاهم رو به سمت شیشه گرفتم و چشم‌هام رو بستم
تا کمی استراحت کنم!
انگار آترون فهمید خسته‌ام چون آهنگ ملایمی گذاشت و سکوت اختیار کرد، حرکت نرم ماشین
باعث شد خیلی زود خواب پلک‌هام رو روی هم بندازه و توی عالم بیهوشی فرو ببره.
×××
دستی به آرومی شونه‌هام رو تکون می‌داد، آروم چشم‌هام رو باز کردم.
بعد از خواب عمیق و لذت بخشی که داشتم، اصلا احساس خستگی نمی‌کردم برای همینم زود از جا بلند شدم ولی با دردی که توی کمرم پیچید تند دستم رو به کمرم گرفتم:
-وای خدا ستون فقراتم!
صدای خنده‌هایی به گوشم رسید که سریع برگشتم و نگاهم به چهره‌های آروم و خندون بنفشه و برفین افتاد که به من می‌خندیدن!
به سختی خودم رو کشیدم و از ماشین پیاده شدم که متوجه شدم کنار جاده توقف کردن و هیچ‌کس نیست جز برفین و بنفشه!
دستی به موهام کشیدم که خداروشکر یه ذره هم تکون نخورده بودن، بعد از اون منتظر به اون دو
نفر نگاه کردم تا توضیح بدن که برفین خنده‌اش رو فرو خورد و بازوم رو گرفت:
-من صدات کردم عزیزم، آترون گفت بذاریم خواب باشی ولی ما نخواستیم توی جمعمون نباشی برای همینم اگر ازت پرسید بگو خودت بیدار شدی خب؟!
لبخند گرمی به روشون زدم:
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا