Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
چارلز آنقدر نزدیک ایستاده بود که انگار فاصله، فقط یک سوءتفاهم کوچک میانشان بود.
ماریا به او نگاه کرد؛ به نفسهایی که دیگر منظم نبودند، به این واقعیت تازه که برای اولین بار، او نبود که غافلگیر شده بود؛ بلکه انتخاب بعدی، حالا در دستان خودش بود.
چارلز سکوت کرد و همین، جسارتش را بیشتر کرد.
ماریا انگشتانش را آرام روی یقهی پیراهن او نگه داشت؛ نه محکم، نه مردد.
چارلز نگاهش را از چشمهایش برنداشت. در آن نگاه، انتظار بود و چیزی شبیه احترام به مرزی که ماریا هر لحظه میتوانست تعیینش کند.
ماریا نزدیکتر شد، آنقدر که نفسش به صورت او برسد و بعد، بیآنکه عجله کند، فاصله را خودش از میان برداشت.
بوسهای که آرام شروع شد، از جنس اطمینان بود.
دست چارلز لحظهای روی بازوی او ماند؛ انگار هنوز هم از شدت خواستن، خودش را مهار میکرد.
کمی از هم فاصله گرفتند؛ آنقدر کم که هنوز میشد نفسهای لرزان یکدیگر را حس کنند.
دندههای شکستهی چارلز از درد تیر میکشید، اما بروز نداد. بهسختی لبخند زد.
ـ خب...
صدایش پایینتر از قبل بود.
ـ این یکی رو قطعاً برنامهریزی نکرده بودم.
ماریا، با گونههایی گرم و چشمانی که برق تازهای داشت، گفت: گفتم که... فقط تو نیستی که میتونی غافلگیر کنی.
چارلز گفت: ظاهراً باید خیلی چیزها رو دربارهت دوباره یاد بگیرم.
ماریا دستش را از یقهی او پایین نیاورد.
ـ شاید مشکل اینه که زیادی مطمئنی منو فهمیدی.
ـ یا شاید مشکل اینه که هر بار فکر میکنم فهمیدمت... شگفتزدهام میکنی.
ماریا لبخند زد؛ کمی مغرور، کمی خجالتی.
برای چند ثانیه، چارلز فقط نگاهش کرد. نگاهی عمیق که آدم را وادار میکند همزمان هم قویتر شود، هم آسیبپذیرتر...
بعد، خیلی آرام گفت: این، خیلی بیشتر از چیزی بود که امشب آرزو میکردم.
ماریا خندید؛ از آن خندههای کوتاه و آرامی که بیشتر در چشمها دیده میشود.
نسیم شب دوباره از میان شمعها گذشت و شعلهها را لرزاند.
مرزی که میانشان جابهجا شده بود، تعادلی قدیمی بود که تا آن لحظه، بیشتر در دست چارلز بود. حالا، برای اولین بار، ماریا فهمیده بود اگر بخواهد، میتواند با یک نگاه، یک لمس یا یک قدم کوچک، تمام اینها را به هم بزند.
چارلز آرام، با صدایی کمی گرفته، گفت: رسماً از برنامهی شام منحرف شدیم.
ماریا لبخندی زد که کنترلشده بود، اما برق چشمهایش لو میداد قلبش هنوز کمی بینظم میزند.
ـ تقصیر خودته.
چارلز خندید؛ از آن خندههایی که به دل مینشیند.
ـ معلوم کردی چهقدر روی من تأثیر داری.
ـ پس قبول داری که تأثیر دارم؟
چارلز گفت: دارم؟ نه. از وقتی دیدمت داشتی.
ـ نمیترسی؟
چارلز لبخند کوتاهی زد.
ـ میترسم؛ از اینکه یه روز بخوای بری. از اینکه چیزی، کسی، موقعیتی... تو رو از من جدا کنه.
ماریا با چشمانی اشکآلود گفت: چارلز، ما رو مرگ هم نمیتونه از هم جدا کنه، تو عشق ابدی منی.
چارلز لبخند زد و ماریا را محکم در آغوش گرفت.
ماریا با لبخند کمجانی گفت: فکر کنم... باید برم.
چارلز چیزی نگفت. فقط نگاهش روی صورت او ماند؛ همین مکث کوتاه، بیشتر از هر اصراری نشان میداد که دلش با این جمله کنار نیامده.
ـ باید بری؟
لحنش نرم بود.
ـ آره.
ماریا نگاهی کوتاه به تاریکی باغ انداخت. حالا که لحظهی رفتن واقعاً رسیده بود، همهچیز عجیبتر از چیزی بود که انتظار داشت. تا چند دقیقه پیش، نشستن روبهروی هم ساده به نظر میرسید؛ اما حالا ایستادن در آن فاصلهی کوتاه، با دانستن تمام چیزهایی که گفته و نگفته میانشان مانده بود، رفتن را برایش سختتر کرده بود.
چارلز با حرکتی ساده و مؤدبانه گفت: من همراهیت میکنم.
ماریا خواست بگوید لازم نیست. از آن جوابهای محترمانه و احمقانهای که آدم فقط برای کم کردن شدت خواستهی واقعیاش میدهد. اما خودش هم میدانست هیچکدامشان واقعاً نمیخواستند شب تمام شود. فقط گفت: باشه.
هر دو از بالکن بیرون رفتند. ماریا کمی جلوتر راه میرفت و چارلز نیمقدم پشت سرش بود.
جلوی درِ اتاق که رسیدند، ماریا دستش را روی دستگیره گذاشت، اما بازش نکرد. چند ثانیه فقط همانطور ایستاد. بعد به سمت چارلز برگشت و گفت: خب... اینجا همون بخشیه که باید یه چیزی بگیم که خیلی عادی به نظر برسه، درسته؟
چارلز دستهایش را در جیب گذاشت.
ـ میتونیم بگیم 'شب خوبی بود'، ولی فکر کنم هر دومون بدونیم این جمله زیادی کوچیکه.
ماریا نگاهش را پایین انداخت و دوباره بالا آورد.
ـ خیلی کوچیکه.
ـ نمیخوام امشب فقط تبدیل بشه به یکی از اون شبهایی که آدم بعدها بهش فکر میکنه و مطمئن نیست چقدر واقعاً به خواستهی قلبیش رسیده.
ماریا نفس آرامی کشید.
ـ درسته.
چارلز یک قدم نزدیکتر آمد.
ـ فردا... نه،
جملهاش را اصلاح کرد.
ـ از فردا به بعد، نمیخوام طوری رفتار کنیم که انگار امشب فقط یک اشتباه بوده. نمیخوام فراموشش کنیم. میخوام فراموشنشدنی باشه.
چشمهای ماریا روی صورتش ثابت ماند. دستش را از روی دستگیره برداشت.
ـ تو خیلی راحت قولهای بزرگ میدی.
چارلز لبخند محوی زد.
ماریا نگاهش کرد؛ طولانیتر از حد معمول. بعد، با صدایی پایین گفت: من میترسم.
- منم، بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
ماریا حس کرد اگر یک ثانیهی دیگر در چشمهایش نگاه کند، تسلیم خواهد شد؛ و این، به شکل عجیبی، ترسناک بود.
برای به تأخیر انداختن خواستهی قلبیاش، لبخند کمرنگی زد و گفت: خب... حالا اگه بیشتر از این دم در بمونیم، یا تو یک قول خطرناکتر میدی، یا من یک تصمیم خطرناکتر میگیرم.
چارلز سرش را کمی پایین آورد و خندید.
ماریا با نگاه بازیگوشتری اضافه کرد: هشدار بود.
ـ فهمیدم. پس فعلاً به هشدارت احترام میذارم.
ماریا آرام سر تکان داد. دستگیره را پایین داد و در را کمی باز کرد؛ اما قبل از اینکه برود، برگشت و گفت: چارلز؟
ـ بله؟
بعد، با صداقتی که خودش هم انتظارش را نداشت، گفت: امشب رو فراموش نمیکنم.
چهرهی چارلز نرم شد؛ شبیه مردی که جملهای را شنیده که قرار است مدتها با خودش نگه دارد.
آهسته گفت: خوبه، چون من هم نمیذارم فراموش بشه.
چارلز هنوز همانجا ایستاده بود. نگاهش بیشتر از هر چیز دیگری، دل ماریا را میلرزاند.
چارلز با حرکتی ناگهانی در را محکم بست و قفل کرد.
ماریا هیجانزده برگشت و نگاهش کرد.
چارلز نزدیکتر شد. ماریا قدمی عقب رفت و پشتش به در خورد.
چارلز موهای ماریا را بین انگشتانش گرفت. نفس شیرینش به صورت ماریا خورد. صدایش آرام بود.
ـ الا، نرو...
ماریا در حال غرق شدن در اقیانوس چشمهای آبی چارلز بود؛ دیگر نمیتوانست احساسی را که در دلش شعله میکشید، انکار کند. فضای اتاق، با نور کم شمعها، حالوهوایی وهمآلود ایجاد کرده بود.
چارلز نفس عمیقی کشید و با صدایی که کمی خشدار بود، گفت: میدونم، میدونم شاید هنوز زوده، زیادی زود... اما نمیتونم بذارم امشب همینطوری تموم بشه.
چشمهایش در نور کم، برق عجیبی داشت.
ـ نه اونجوری که باید تموم بشه. میدونی... من حتی نمیخوام یه شب بدون اینکه نفست رو کنارم حس کنم بخوابم. الا... ازت میخوام بمونی.
ماریا به او نگاه کرد. هیچچیز دیگر اهمیتی نداشت. فقط این خواسته بود و این سؤال ناگفته در چشمهای چارلز: آیا من هم برایت اینقدر مهمم که این مرز را رد کنی؟
نفس آرامی کشید و سرش را کمی پایین آورد. با صدایی که لرزشی محسوس داشت، اما در ته آن مقاومت آخرش در هم شکسته بود، گفت: تو خیلی خوب بلدی چطور یه دخترو با اون چشمای جادوییت و جذابیتت تسلیم خودت کنی.
چارلز لبخند جذابی زد. میفهمید که این جمله، اعترافی است که با لرزش خیلی ظریفی ادا شده.
ماریا نفس عمیقی کشید و بعد، با صدایی که در آن جسارتی نهفته بود، گفت: باشه، میمونم. چطور میتونم از فرمان پادشاهم سرپیچی کنم؟
خندهی کوتاه و شیرینشان در سکوت اتاق طنین انداخت.
چارلز با انگشتان لرزانش گونهی ماریا را نوازش کرد؛ بعد او را به سمت تخت هدایت کرد. کنار تخت که ایستادند، نور ملایم اتاق روی صورتشان میتابید.
ماریا، با گامی کوچک اما پرمعنا، پیشانیاش را به سینهی چارلز تکیه داد؛ حرکتی که بیش از هر کلمهای، معنای تسلیم از روی اعتماد را داشت.
چارلز دستش را بهآرامی دور او حلقه کرد. ماریا چشمهایش را بست. لبخند کمرنگی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر شبیه نفسی راحت بود.
چند لحظه بعد، سرش را کمی بالا آورد؛ نفس عمیقی کشید و بعد، با همان صدایی که حالا دیگر از تردید خالی شده بود، زمزمه کرد: از اینکه اینقدر راحت میفهمی من چی میخوام... یه کم میترسم.
چارلز پیشانیاش را به پیشانی ماریا تکیه داد. آن تماس، لرزهای عاشقانه در قلبشان انداخت.
ـ لازم نیست بترسی، الا. من فقط میخوام وقتی کنارمی... احساس امنیت کنی؛ نه چیز دیگه.
در نگاه ماریا، اعتمادی عاشقانه بود. بازوهایش را دور گردن چارلز انداخت و با وقاری دلنشین، تسلیم عشق زندگیاش شد.
وقتی کنار هم دراز کشیدند، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای نفسهای آرامشان بود.
ماریا چشمهایش را بست. وقتی دوباره باز کرد، آنها دیگر فقط دو نفر نبودند که جسمشان را به یکدیگر تسلیم کرده بودند؛ بلکه دو روح بودند که در هم تنیده شده بودند.
چارلز او را آرامتر از همیشه در آغوش گرفت. حسِ بودن در امنترین آغوش دنیا، بهخودیخود، تنها راه درست و زیباترین پایان ممکن برای این شب عاشقانه بود.
هر دو میدانستند که این، آغاز فصل جدیدی بود؛ فصلی که پر از 'ما' بود.
ماریا سرش را روی سینهی چارلز گذاشت. ضربان قلب او را میشنید؛ ضربانی که انگار با ضربان قلب خودش، هارمونی آرامی پیدا کرده بود.
دست چارلز روی کمر ماریا بود و بهآرامی نوازشش میکرد. این نوازش، نه لمسی گذرا، بلکه امضایی عاشقانه بر روح ماریا بود... مثل فانوسی دریایی در تاریکی شب که به او اطمینان میداد در این اقیانوس بیپایان عشق، هرگز گم نخواهد شد.
ماریا لبخندی زد که از ته دل بود. چارلز او را بیشتر در آغوش گرفت و ماریا، در آن آغوش امن، میدانست که خانهاش را پیدا کرده است؛ خانهای که دیوارهایش از جنس اعتماد بود و سقفش از جنس عشقی بیقیدوشرط... خانهای که اسمش 'چارلز' بود.
این، زیباترین آغاز بود؛ آغازی که در آن، ماریا دیگر نمیترسید. آنچه میانشان گذشت، در حافظهی هر دو ماند؛ مثل رازی که فقط قلبها میدانند چطور نگهش دارند.
ـ چارلز؟
صدایش آرام بود.
ـ جانم؟
صدای چارلز گرم و دلنشین بود.
ـ من...
ماریا مکث کرد؛ انگار دنبال واژهای بود که بتواند تمام احساساتش را در خود جای دهد.
ـ عاشقتم...
چارلز لبخند نرمی زد. پیشانیاش را بوسید، موهایش را نوازش کرد و زیر لب زمزمه کرد: بخواب، الای من.
ماریا در آغوش مردی که عاشقش بود، به آرامترین شکل ممکن به خواب رفت.
آغوش چارلز پناهگاهی از جنس عشق بود. ماریا تا سپیدهدم، در میان بازوان او، مثل مرواریدی گرانبها خوابید.
چند ساعت بعد، خورشید آهسته از پشت پرده بالا آمد و بر چهرهی چارلز که تازه چشمهایش را گشوده بود، تابید. چارلز چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ بعد چانهاش را کمی پایین آورد و خیلی آهسته زمزمه کرد: صبح بخیر، ملکهی من.
ماریا با شنیدن صدایش، چشمهایش را باز کرد. نگاهش به چشمان چارلز افتاد و لبخند زد.
ـ صبح بخیر.
چند ثانیه بعد، دستش را روی گونهی چارلز گذاشت و با صدایی خوابآلود گفت: باید بلند شیم، چارلز.
ـ میدونم، ولی اول...
چارلز دستهایش را بهنرمی دور کمر ماریا حلقه کرد و او را بهسوی خود کشید.
ـ اول چی؟
ماریا سرش را کمی بالا آورد تا نگاهش را ببیند. چارلز چشمهایش را به چشمهای ماریا دوخت.
ـ اول باید بهت بگم که دوستت دارم.
صدایش آرام، اما پرشور بود.
ـ دوستت دارم، الا.
دوباره تکرار کرد؛ این بار با طنینی عمیقتر که گویی از اعماق جانش برمیخاست.
ـ خیلی زیاد.
پیشانیاش را به پیشانی ماریا چسباند.
ماریا با صدایی لرزان پاسخ داد: منم دوستت دارم، چارلز. بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
چارلز از تخت بلند شد و دستش را بهسمت او دراز کرد.
ـ بیا.
ماریا دستش را گرفت و با کمک او، بهآرامی از تخت پایین آمد.
چارلز لبخند زد.
ـ روز زیبایی در انتظارمونه...
ماریا با تمام وجود با او موافق بود. میدانست هر روز، حتی اگر با چالشهایی هم همراه باشد، در کنار چارلز زیبایی خاص خودش را خواهد داشت.
چند لحظه بعد، کمی از آغوشش فاصله گرفت، اما هنوز گرمای تن چارلز را روی پوستش حس میکرد؛ انگار جدا شدن از او، جدا شدن از بخشی از امنترین نقطهی دنیا بود.
نگاهش را پایین انداخت و با صدایی آهسته گفت: باید قبل از اینکه کسی بیدار شه، برگردم به اتاقم...
چشمهای چارلز با مهربانی به چشمهایش خیره شد. آرامشی که در نگاهش موج میزد، لبخندی ملایم بر لبانش نشاند. آرام جواب داد: چرا؟ ما متعلق به همیم. الا، تو دیگه زن منی و بهزودی قراره با هم ازدواج کنیم. نگران چی هستی، عزیزم؟
ـ میدونم، اما به نظرم بهتره تا اون موقع کسی ندونه ما با هم...
چارلز لحظهای به او نگاه کرد؛ بعد گفت: باشه، هرجور تو راحتی.
ماریا نفس عمیقی کشید و لبخند ملایمی زد.
کنار هم تا جلوی در رفتند. چارلز خیلی آهسته قفل را باز کرد، سپس در را بهآرامی گشود و نگاهی به راهرو انداخت. وقتی مطمئن شد کسی آنجا نیست، برگشت و آرام گفت: امنه، کسی نیست. میتونی بری.
ماریا برای لحظهای طولانی نگاهش کرد؛ سپس با قدمهایی تند بهسمت اتاقش رفت. نگاهی دیگر به چارلز انداخت و در اتاقش را آرام بست.
چارلز تا بسته شدن در، نگاهش را از آن برنداشت.
ماریا در اتاقش هنوز بوی چارلز را حس میکرد. عطرش روی پوستش مانده بود؛ نه فقط روی پوستش، که در عمق ذرات وجودش ریشه دوانده بود. آن رایحهی خنک، با هر نفس به او یادآوری میکرد که دیشب برای همیشه به او نزدیکتر شده است.
به حمام رفت و بعد لباسهایش را عوض کرد، اما حس لمس دستهای چارلز از روی تنش محو نمیشد. انگار جای انگشتانش روی پوستش حک شده بود؛ طرحی از عشق که با هیچ آب و صابونی پاک نمیشد.
چند ساعت بعد، ضربهای آرام به در خورد. ماریا در را باز کرد.
همان دختر ندیمه، با موهایی طلایی و چشمانی معصوم، جلوی در ایستاده بود. تعظیمی کوتاه کرد و گفت: بانوی من، اعليحضرت در سالن غذاخوری برای صرف صبحانه منتظرتون هستند.
مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه داد: و... از امروز من رو بهعنوان خدمتکار شخصیتون انتخاب کردند.
ماریا لحظهای به چشمان دختر نگاه کرد. آن نگاه برایش آشنا بود. بعد راه را برایش باز کرد و با گرمی گفت: بیا تو.
دختر وارد شد. دستهایش را مقابل خودش قلاب کرده بود و کمی مضطرب به نظر میرسید.
ماریا کنار پنجره ایستاد و بیمقدمه پرسید: اسمت چیه؟
ـ آنا، بانوی من.
ماریا لبخند زد.
ـ آنا... میشه الا صدام کنی؟
آنا با تعجب به ماریا نگاه میکرد. خواست چیزی بگوید، اما ماریا ادامه داد: و اینکه... من خدمتکار نمیخوام. خودم تا همین چند وقت پیش کارگر مزرعه بودم؛ یه زمانی هم خدمتکار بودم، آنا. میدونم چطور باید با کسی رفتار کنم که مجبوره بهم بگه 'بانوی من'.
سکوت آنا پر از ناباوری بود. ماریا نزدیکتر رفت.
ـ اما میتونیم دوست بشیم. اگه خودت بخوای.
آنا سرش را پایین انداخت. ماریا صدایش را نرمتر کرد: بین خودمون میمونه. باشه؟
آنا سرش را بلند کرد. نگاهش به ماریا تغییر کرده بود. لبخند زد.
ـ باشه، بانوی مـ... الا.
ماریا خندید.
ـ بهتر شد.
دقایقی بعد، ماریا با همراهی آنا وارد سالن غذاخوری شد. همان لحظه که وارد شد، نگاه چارلز را روی خودش حس کرد و کنارش نشست.
چارلز دستش را روی میز گذاشت؛ نزدیک دست ماریا. انگشتانشان از هم فاصله داشتند، اما گرمای عشق میانشان ردوبدل میشد.
چارلز آرام پرسید: حالت خوبه؟
ـ عالیام. تو چطور؟
ـ بهتر از همیشه.
ماریا لبخند کوتاهی زد. همزمان با بالا رفتن ضربان قلبش، گرمایی وجودش را فرا گرفت.
خدمتکاران صبحانه را سرو کردند.
چارلز مرتب نگاهش میکرد.
ماریا لبخند میزد؛ لبخندی که سعی میکرد کنترلش کند، اما نمیتوانست.
نگاه چارلز آنقدر عاشقانه بود که ماریا نمیتوانست در برابرش مقاومت کند. گرمای عشقش، حتی در حضور دیگران، او را در بر میگرفت.
بعدازظهر، باغ در سکوت فرو رفته بود. خورشید از لابهلای شاخهها میتابید.
چارلز دستش را گرفت. انگشتانشان در هم گره خورد. دست در دست هم، آرام قدم میزدند؛ سکوتشان پر از کلمات ناگفته بود.
ماریا حس کرد تمام جهان در چارلز خلاصه میشود؛ در همین فشار خفیف انگشتانش که میگفت: در کنارت هستم... تمام روز، تمام شب، تمام زندگیام.
چارلز لبخند زد؛ نگاهش به ماریا بود.
ماریا سرش را روی شانهاش گذاشت و دوباره بویش را حس کرد؛ همان رایحهی آشنایی که از شب قبل در خاطرش مانده بود. هنوز هم حس خانه را داشت؛ امن، گرم و از آنِ خودش.
ماریا آهسته گفت: دوستت دارم.
چارلز نگاهش را به عمق چشمانش دوخت.
ـ من بیشتر دوستت دارم.
سکوت میانشان پر بود از حرفهایی که لازم نبود گفته شوند؛ حرفهایی از جنس اعتماد، از جنس تعهد، از جنس 'تا آخرش باهاتم'.
زیر پوست روزمرگیشان، عشقی جریان داشت که حالا دیگر جزئی از وجودشان شده بود؛ مثل نفس کشیدن، مثل تپیدن قلب...
دو روز گذشت. نور خورشید از پنجرههای بلند به داخل اتاق میتابید.
حکیم قصر برای معاینه آمد. با رضایت سرش را تکان داد و همانطور که به زخمهای چارلز نگاه میکرد، گفت: زخمهاتون در حال بهبودیان... فقط باید بیشتر استراحت کنید.
اما چارلز از آن دسته آدمهایی نبود که این حرف را جدی بگیرد. او دیگر در تخت نمیماند. با گذشت هر ساعت، بیش از قبل حس میکرد که باید چیزی را در این قصر، در این سرزمین، تغییر دهد... افکار پوسیده، ظلم و سالها دیکتاتوری که میراث پدرش بود.
دستور تشکیل جلسهی دربار را داد.
وقتی جلسهی رسمی تشکیل شد و همهی اعضای دربار، آنابل، ویکتوریا، کاترین، مشاوران و شوالیهها دور میز نشستند، چارلز در کنار ماریا با قدمهایی محکم به سمت تالار دربار رفت.
با ورودش، همه از جای خود بلند شدند.
چارلز صندلی کنار خودش را عقب کشید و ماریا کنارش نشست.
فضای سالن سنگین بود. نگاهها به چارلز دوخته شده بود؛ بعضی محتاط، بعضی نگران و بعضی هم پر از تردید...
وقتی مطمئن شد همه ساکت شدهاند، چارلز با صدایی محکم گفت: من دیگه قرار نیست با ترسپراکنی حکومت کنم.
کلماتش مثل ضربهی چکش روی دیوارهای قصر نشست. نگاهها سنگینتر شدند.
او که تا چندی پیش بیرحمانه بر سرزمین کالدونیا حکومت میکرد، اکنون سخنانی بر زبان میآورد که تا عمق وجود حاضران را میلرزاند.
چارلز ادامه داد؛ اینبار آرامتر، اما قاطعتر: دیگه قرار نیست گذشتهام، آیندهی ما رو تعیین کنه. دیگه مسیر پدرم رو ادامه نخواهم داد. از این به بعد، با مردممون عادلانه و با احترام برخورد خواهیم کرد.
سکوت سالن حالا بهتی سرد بود. خیلیها فهمیدند که این حرفها، اعلان جنگ با گذشته بود.
نگاه چارلز آرام روی جمع چرخید و بعد، روی ماریا ماند.
ـ خیلیهاتون احتمالاً سؤالاتی دارید. از تغییر رفتارم متعجبید... حق دارید؛ دلیلش اینجاست.
دست ماریا را محکم گرفت و ادامه داد: الا باعث شد من خودمو پیدا کنم.
چند نفر به هم نگاه کردند. بعضی چهرهها درهم رفت و بعضیها از تعجب خشکشان زد.
چارلز بدون مکث ادامه داد: این زن... مهمترین انتخاب زندگی منه.
زمزمهها شروع شد، اما چارلز دستش را بالا آورد. همه دوباره سکوت کردند.
چارلز چشمانش را بست و برای چند ثانیه سکوت کرد. وقتی دوباره آنها را باز کرد، چشمانش پر از سالها پشیمانی بود.
ـ من و پدرم...
صدایش لرزید.
ـ ما باعث شدیم مردممون سالها... ازمون بترسند.
اعتراف چارلز، شوکی عمیق به اعضای دربار وارد کرد. پادشاهی که حکومتش بر تار و پود دیکتاتوری پدرش بنا شده بود، اکنون به اشتباهاتش اعتراف میکرد و از مسیری جدید سخن میگفت.
ماریا نفس لرزانی کشید. چارلز در حال تبدیل شدن به مرد و پادشاهی بود که همیشه آرزویش را داشت.
چارلز ادامه داد: از حالا به بعد میخوام پادشاهی مردمی باشم. قانون اساسی کالدونیا رو هم از نو خواهیم نوشت. حالا، اگر کسی از شما با این روش جدید مخالفه یا اعتراضی داره، میتونه از مقامش استعفا بده؛ چون اگه ببینم یا بشنوم کسی از اعضای دولت، دربار یا شوالیهها کوچکترین توهین یا برخوردی با مردممون کنه... فوراً بازداشت میشه و همراه با خانوادهاش تبعید خواهد شد.
جلسه که تمام شد، اعضای دربار هنوز در شوک بودند.
چند نفر آهسته با هم حرف میزدند، چند نفر فقط به زمین خیره مانده بودند و بعضیها هنوز باورشان نمیشد چنین سخنانی را از دهان پادشاه شنیده باشند.
چارلز گامی دیگر برداشت.
از جای خود بلند شد و نگاه همه را دنبال خودش کشید. سپس، بیآنکه ذرهای تردید در حرکاتش باشد، کنار ماریا ایستاد.
انگشتری از جیبش بیرون آورد؛ انگشتری زیبا با سنگی صورتیرنگ در میانش که در نور سالن، آرام میدرخشید.
نفس ماریا بند آمد.
ـ چارلز...
چارلز آرام گفت: این انگشتر، مال مادرم بود.
سپس، جلوی چشمان حیرتزدهی ماریا و حاضران، روی یک زانو نشست و با صدایی که عشق در آن موج میزد، گفت: الا، تو... تنها کسی هستی که منو از خودم نجات دادی. با من ازدواج میکنی؟
اشک در چشمان ماریا حلقه زد؛ نه از تعجب، بلکه از تمام آن چیزهایی که در این چند روز دیده بود، از تمام زخمی که از دل چارلز بیرون کشیده شده بود.
ماریا سرش را تکان داد و گفت: بله، چارلز. با تمام وجودم، بله.
صدایش لرزید، اما جوابش واضح و بیتردید بود.
چارلز خندهی شیرینی کرد. چشمانش خیس شده بود. انگشتر را با دقت در انگشت حلقهی ماریا کرد.
بعد، او را بهسوی خودش کشید و با بوسهای عاشقانه، نقطهای بر تمام تردیدها و سؤالهای باقیمانده گذاشت.
تقریباً همه، با شگفتی و شاید تحسین، از جای خود برخاستند و دست زدند.
اما در میان جمع، نگاههای سرد و بیروح ویکتوریا و کاترین، نشان از مخالفت و حسادتی عمیق داشت.
آنها میدانستند که این، پایان قدرت آنهاست.
وقتی همه در حال خروج از سالن بودند، چند نفر از اعضای دربار با چهرههایی جدی به چارلز نزدیک شدند. یکی از آنها کمی جلوتر آمد و با احترام گفت: اعليحضرت... اگر ممکنه، چند لحظه بهصورت خصوصی با شما صحبت کنیم.
چارلز نگاه کوتاهی به آنها انداخت. با اشارهی او، دیگران یکییکی سالن را ترک کردند. درهای بزرگ سالن بسته شد؛ اما ماریا، پشت آن در چوبی، ماند.
صدای یکی از اعضای دربار از پشت در به گوش رسید: اعلیحضرت، با احترام... ما هیچچیز از ایشون نمیدونیم. کیه؟ از کجا اومده؟ از چه خانوادهایه؟ حضور این زن، بدون اصل و نسب مشخص، میتونه تهدیدی برای امنیت پادشاهی باشه.
واژهها برای ماریا مثل تیغههایی نازک بودند که در قلبش فرو میرفتند. سرش را پایین انداخت.
یکی دیگر گفت: مردم چه خواهند گفت؟ ملکهشون از کجا آمده؟ اگر اصالت نداشته باشه، مشروعیت تاجوتخت زیر سؤال میره.
ماریا نفسش را بهسختی بیرون داد. همانجا، پشت در، انگار زمین زیر پاهایش خالی شد. دستش را روی سینهاش گذاشت. قلبش تند میزد؛ از زخمی که تازه باز شده بود.
چارلز میتوانست با یک جمله همه را ساکت کند.
اما مکث کرد.
همین برای ماریا کافی بود.
اشک از چشمانش جاری شد.
صدایش، لرزان و آهسته، بالا آمد: هنوز هم... باید فکر کنی؟
ماریا دیگر منتظر نماند. نخواست بشنود چارلز چه میگوید. عقب رفت، چند قدم با شتاب برداشت و بعد به سمت اتاقش دوید.
آنطرف در، سکوتی سنگین حکمفرما شده بود.
چارلز نفس عمیقی کشید.
ـ سؤال دیگهای ندارید؟
نفس دیگری کشید و با قاطعیت تمام گفت: برای من مهم نیست از کجا اومده یا چه گذشتهای داشته. اون، آیندهی منه و همینطور آیندهی شما و این پادشاهی.
نگاهش در جمع چرخید. سرش را به نشانهی تأسف تکان داد.
همهشان با مغزهایی پوسیده، هنوز در دنیای کهنهی دیکتاتوری گیر کرده بودند و از تغییر میترسیدند؛ از آزادی، پیشرفت و آیندهای درخشان برای این سرزمین وحشت داشتند.
ـ چه خوشتون بیاد، چه نیاد... اون ملکهی آیندهی کالدونیا خواهد شد.
چارلز از جایش بلند شد.
ـ اگر کلمهای از این حرفها به گوش الا برسه... چارلز قدیمی رو جلوتون خواهید دید.
این جمله مثل چکش روی ذهنشان فرود آمد.
ـ جلسه تمومه.
با قدمهایی تند و محکم به سمت در رفت. همان لحظه که در را باز کرد، بوی ملایم عطر ماریا، مثل موجی ناگهانی، به بینیاش خورد.
چارلز همانجا فهمید ماریا حرفهایشان را شنیده؛ اما نه تا آخر...
ـ لعنتی...
با عجله به سمت اتاق ماریا دوید. با نفسهایی که بهخاطر دویدن به شماره افتاده بود، جلوی در ایستاد.
در اتاق ماریا نیمهباز بود.
دستش لرزید، اما در را باز کرد.
اتاق در سکوت فرو رفته بود. تنها صدا، صدای لرزان نفسهای ماریا بود که کنار پنجره، پشت به در ایستاده بود. انگار تمام سنگینی نگاه آن درباریها و حرفهایشان، حالا روی شانههای ظریفش تلنبار شده بود.
چارلز وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. صدای بسته شدن در، ماریا را تکان داد، اما برنگشت.
ـ الا...
صدای چارلز آرامتر از همیشه بود. چند قدم جلو رفت، اما ماریا بدون اینکه برگردد، دستش را بالا آورد تا مانع نزدیک شدن بیشتر او شود.
چارلز در جایش میخکوب شد.
ـ نیا... چارلز، فقط... برو.
چارلز گلویش را صاف کرد. کلمات بهسختی از دهانش بیرون میآمدند.
ـ تو... تو شنیدی، نه؟
ماریا بالاخره برگشت. چشمانش از اشک خیس بود.
ـ شنیدم... حرفهای اونا ناراحتم کرد، اما این سکوت طولانی تو بود که قلبمو شکست. چقدر طولانی باید فکر میکردی که جوابشونو بدی...
ـ الا، قسم میخورم جوابشونو دادم، فقط برای یک لحظه... گیج شدم، چون اونها...
ماریا حرفش را قطع کرد. صدای لرزانش حالا قدرت عجیبی داشت: اونها مهم نیستن! اونها همیشه هستن. مشکل اینجاست که تو هنوز مرددی. من فقط میخواستم کنار مردی باشم که فکر میکردم تغییر کرده. من از هیچکس نمیترسم، چارلز. نه از اونها، نه از تبعید، نه حتی از مرگ. اما... تردید تو منو ترسوند.
چارلز قدمی به جلو برداشت؛ نزدیکتر شد، آنقدر نزدیک که گرمای تن هم را حس میکردند.
ـ اون مکث... بهخاطر تردید من نبود، الا. اون مکث، بهخاطر خشم خودم بود. داشتم فکر میکردم چطور تکتکشون رو بهخاطر حتی جرأت فکر کردن به اون جملات تحقیرآمیز، از قصر بیرون بندازم. داشتم لیست تبعیدیها رو توی ذهنم مینوشتم.
ماریا متعجب به چارلز نگاه میکرد. اشکهایش هنوز روی گونهاش میغلتیدند.
ـ واقعاً؟
چارلز دستش را بالا آورد و بهآرامی اشکها را از گونهی ماریا پاک کرد.
ـ میخوای همین الان برگردم و بهشون بگم که تو ملکهای خواهی شد که قراره کل سیستم پوسیدهی این پادشاهی رو از ریشه بکنی و از نو بسازی؟ اونها از اینکه تو کی هستی نمیترسن... از این میترسن که میدونن بعد از من، قدرت مطلق کالدونیا در دستان تو خواهد بود.
چارلز پیشانیاش را به پیشانی ماریا چسباند.
ـ حتی اگه کل دربار، حتی اگه کل این شهر علیه ما بشه... تو تنها چیزی هستی که از این پادشاهی لعنتی میخوام. تو تنها چیزی هستی که برام مهمه... دوستت دارم، الا.
ماریا با همان چشمان خیس، به عمق چشمان چارلز خیره شد. دستش را بالا آورد و گونهی چارلز را لمس کرد.
ـ منم... منم دوستت دارم.
چارلز دست ظریف او را گرفت؛ همان دستی که انگشتر مادرش در آن میدرخشید.
ـ منو ببخش... روز خواستگاریمون رو خراب کردم. قول میدم جبران کنم.
هر دو لبخند زدند؛ لبخندی که هنوز طعم غم داشت.
بعد، یکدیگر را در آغوش کشیدند.
روز بعد...
چارلز، برای اولین بار، ماریا را برای اسبسواری بیرون قصر برد.
خورشید صبحگاهی بر فراز تپههای کالدونیا میدرخشید. نسیمی خنک از میان درختان بلوط میگذشت.
حیاط قصر، با درختان بلند و سایههای نرمشان، آرامش خاصی داشت. ماریا کنار درختان ایستاده بود و چارلز با لبخندی روبهرویش ایستاده بود؛ نگاهش در افق، بیخبر از نقشههای پنهان. اما در دلش حس میکرد که امروز اتفاقی متفاوت در انتظارش است.
ماریا با کنجکاوی پرسید: چارلز... بالاخره میخوای بگی منتظر چی هستیم؟
چارلز لبخند زد و با نگاهی پر از راز و رمز گفت: صبر داشته باش، الا... برات سورپرایز دارم.
ماریا چشمهایش را ریز کرد.
ـ از وقتی شناختمت، فهمیدم هر وقت این لبخند رو میزنی، قراره اتفاق خیلی خوبی بیفته...
چند لحظه بعد، صدای سُم اسبی روی سنگفرش آمد.
دو نفر از کارکنان اصطبل سلطنتی، اسبی سفید با یالهای ابریشمی که در باد میرقصید و روبانی صورتی دور گردنش بسته شده بود، آوردند.
ماریا برگشت. نگاهش روی اسب قفل شد و دهانش از تعجب باز ماند.
ـ این... برای منه؟
ـ مال توئه. دیدمش و یاد تو افتادم. به پاکی روحت، سفید و مثل خودت زیبا و خاص...
ماریا با خندهای که از ته دل بود، به سمت اسب رفت و دستش را روی گردنش کشید، اما بعد با تردید به چارلز نگاه کرد.
ـ خیلی زیباست، اما من... من اسبسواری بلد نیستم.
چارلز چند قدم به او نزدیک شد و دستش را کنار صورت او گذاشت.
ـ پس وقتشه که یاد بگیری.
ـ کی قراره یادم بده؟
ـ فکر کنم پادشاه کالدونیا وقت آزاد کافی داشته باشه.
ماریا خندید و از شادی این لحظه، به طرفش رفت و او را محکم در آغوش کشید.
ـ عاشقتم.
چارلز، درحالیکه بازوانش را دور کمر ماریا محکمتر میکرد و بوسهای روی موهایش میکاشت، گفت: من هم، همهچیزم رو فدای این لبخندت میکنم.
هوا دلپذیر بود، آسمان آبی و بدون ابر... همهچیز رنگ آرامش داشت.
دقایقی بعد، سوار بر اسبها، در مسیر جنگلی شمال قصر آرام پیش میرفتند.
چارلز گاهی نکتهای دربارهی اسبسواری میگفت و ماریا با تمرکز گوش میداد؛ هر بار هم که اشتباهی میکرد، چارلز لبخند میزد و دوباره توضیح میداد.
ماریا کمی مضطرب بود و هر چند دقیقه یکبار به عقب نگاه میکرد.
ـ دارم درست انجامش میدم؟
چارلز لبخند زد.
ـ عالی.
ـ دروغ نگو.
ـ باشه، خوب.
ـ اینم دروغه.
ـ خیلی خب، برای روز اول بد نیست. این خودش موفقیته.
ماریا بالش کوچکی از برگهای خشک به سمتش پرت کرد.
صدای خندهی هر دو میان درختها پیچید.
چند لحظه بعد، ناگهان اسب ماریا، بیدلیل و با وحشتی غیرطبیعی، شیههای کشید و رم کرد.
ماریا که انتظارش را نداشت، تعادلش را از دست داد و با شدت به زمین خورد. درد تیزی در بازویش حس کرد.
چارلز در یک چشمبههمزدن از اسب خودش پایین پرید و با سرعت خودش را به او رساند؛ سرعتی که از ترسِ از دست دادن او ناشی میشد.
چند ثانیه، تمام جهان اطرافش محو شد.
وقتی ماریا چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که در نور کمسوی درختان دید، وحشت و نگرانی عمیق در چشمان چارلز بود.
ـ الا! الا، حالت خوبه؟!
چارلز با صدایی لرزان پرسید و ماریا را به آغوش کشید.
ماریا با نالهای از درد، سعی کرد نفس بکشد.
ـ خوبم... فقط... بازوم یه کم درد گرفت.
چارلز نگاهش را به اطراف چرخاند. فهمید این حادثه 'تصادفی' نبوده...
در دوردست، پشت پنجرهای که بر حیاط قصر نظارت داشت، کاترین با لبخندی سرد صحنه را تماشا میکرد.
دستش را روی لبهی پنجره فشرد و زیر لب زمزمه کرد: این فقط یه یادآوری کوچیک بود، عزیزم... اینجا امن نیست. هیچکجای این قصر برای کسی مثل تو امن نیست.
چارلز با دقت بازوی او را بررسی کرد. شکستگی نبود، اما آسیب دیده بود. با این حال، چیزی ذهنش را رها نمیکرد.
آرام سرش را بالا آورد و اطراف را با نگاهی تیز و شکارچیوار بررسی کرد؛ زمین را، ردپاهای نیمهمحو را، بوتههای خمشدهی کنار مسیر را...
بعد، ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.
چند مار، بهسرعت به سمت بوتهها میخزیدند.
چارلز چشم از آنها برنداشت. همان لحظه، میان شاخههای درختان جنگل، سایهای دید؛ سایهای که به شاخههای خشک برخورد کرد و سکوت جنگل را برای لحظهای شکست.
سایهای انسانی و گریزان که نمیخواست دیده شود، در تاریکی سبز جنگل ناپدید شد.
نگاه کاترین هنوز روی چارلز ثابت مانده بود. او همچنان ماریا را در آغوش گرفته بود و از همانجا، برای اولین بار، چیزی شبیه نگرانی در چهرهی کاترین دوید.
چرا؟
چون ناگهان فهمید چه چیزی را دستکم گرفته است.
او فقط با یک دختر کارگر طرف نبود؛ با مردی طرف بود که برای محافظت از معشوقش، حاضر بود با تمام قصر بجنگد.
این، دقیقاً همان چیزی بود که میترساندش.
چارلز با صدایی که از شدت تلاش برای کنترل خشمش میلرزید، زمزمه کرد: یکی این کارو کرده...
ماریا سرش را بالا آورد. درد در چهرهاش نمایان بود.
ـ چی؟
اما چارلز جواب نداد. نگاهش روی ماریا ثابت ماند.
پشت سر ماریا، آسمان آبی کالدونیا آرامآرام رنگ باخت و زیر سایهی ابری تیره فرو رفت؛ انگار خود آسمان هم فهمیده بود که این فقط یک حادثه نبوده.
چارلز با احتیاط ماریا را از روی زمین بلند کرد.
رنگ از صورتش پریده بود؛ نه فقط بهخاطر بازوی آسیبدیدهی ماریا، بلکه بهخاطر خاطرهای که بیرحمانه از اعماق ذهنش بیرون کشیده شده بود.
همان حس قدیمی... همان ترس خفهکننده؛ ترس از اینکه یک بار دیگر، کسی را که دوست دارد از او بگیرند.
ماریا با وجود درد، متوجه تغییر چهرهی او شد. آرام گفت: چارلز... من خوبم.
اما چارلز انگار نشنید. نگاهش هنوز به مارهایی بود که میان بوتهها ناپدید شدند.
مسیرها همیشه قبل از عبور پادشاه بررسی میشدند. هیچکدام از اینها اتفاقی نبود.
صدایش محکمتر شد: برمیگردیم قصر.
ماریا با درد نفس کشید.
ـ ولی...
ـ همین الان.
لحنش آرام بود، اما از جنس خشم...
دقایقی بعد، چارلز سوار بر اسبش وارد دروازههای قصر شد؛ ماریا را جلوی خودش نشانده بود و با دست دیگر، افسار اسب ماریا را پشت سرشان میکشید.
تنها کاترین نبود که از پنجره حادثه را دیده بود؛ خدمتکاران و نگهبانان در حیاط قصر جمع شده بودند.
آنابل با نگرانی به سمتشان دوید.
ـ خدای من! چی شده؟
چارلز حتی مکث نکرد. نگاهش را به او دوخت و گفت: یه تله بود، آنابل... شاید هم یه سوءقصد... حکیم قصر رو خبر کنید.
چند دقیقه بعد، در اتاق ماریا، حکیم با دقت مشغول بستن بازوی او بود.
خوشبختانه شکستگی نبود؛ فقط ضربدیدگی شدید. اما دردش کم نبود.
ماریا روی صندلی نشسته بود و گاهی از درد، بیاختیار پلکهایش را روی هم میفشرد.
در تمام این مدت، چارلز کنار پنجره ایستاده بود.
ساکت.
بیش از حد ساکت...
سکوتی که فریاد ترس و خشمش را بلندتر از هر کلمهای به گوش میرساند.
چارلز فقط نگران نبود...
او داشت فکر میکرد چه کسی جرئت چنین کاری را داشته؟
حکیم پس از آخرین توصیههایش اتاق را ترک کرد و درِ سنگین چوبی پشت سرش آرام بسته شد.
با رفتن او، سکوتی سنگین در اتاق نشست؛ سکوتی که فقط با صدای وزش آرام باد پشت پنجرهها شکسته میشد.
انگشتان ماریا روی پیراهنش آرام میلغزیدند. آهسته گفت: چارلز...
چارلز که کنار پنجره ایستاده بود، هنوز غرق در افکارش بود؛ انگار همچنان در حال جنگیدن با ترسی بود که دیگران نمیتوانستند ببینند.
سرش را آرام به سمت او برگرداند. نور غروب روی صورتش افتاده بود.
ـ هوم؟
ماریا با نگاهی خسته و صدایی که هنوز تهش درد داشت، گفت: داری منو میترسونی.
چارلز برای چند ثانیه چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
بعد آرام از کنار پنجره فاصله گرفت. چند قدم جلو آمد. هر قدمش سنگینتر از حد معمول به نظر میرسید.
کنار صندلی او زانو زد. دست سالم ماریا را میان دستان بزرگش گرفت و گفت: منو ببخش.
ـ برای چی؟
چارلز نگاهش را برای لحظهای پایین انداخت؛ همانقدر کوتاه که معلوم بود دارد خودش را کنترل میکند.
ـ برای اینکه نزدیک بود اتفاقی برات بیفته.
ماریا با تعجب لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر برای آرام کردن او بود تا خودش...
ـ فقط از اسب افتادم، دنیا که به آخر نرسیده.
اما چارلز، برخلاف انتظار ماریا، نخندید. با لحنی که بوی فقدان میداد، گفت:
ـ برای من... نزدیک بود.
ماریا برای لحظهای ساکت شد.
در آن نگاه، چیزی فراتر از نگرانی برای یک حادثهی ساده دید.
او نمیدانست که این لرزش دستهای چارلز، مربوط به امروز نیست؛ بلکه این زخمهای قدیمی چارلز بودند که دوباره سر باز کرده بودند؛ زخم سالها تنهایی، زخم شبی که اولین عشقش را از دست داد... تمام ترسهایی که هرگز با صدای بلند نگفته بود.
برای مردی که یک پادشاه بود، ترس از دست دادن دوبارهی کسی که دوستش داشت، ترسناکتر از هر جنگی بود.
ماریا دستش را آرام روی قلب او گذاشت. ضربان قلبش را زیر کف دستش حس کرد.
ـ من اینجام، چارلز.
چارلز چشمهایش را بست؛ مثل کسی که میخواهد آن جمله را در اعماق وجودش نگه دارد.
قطرهی اشکی از گوشهی چشمش روی گونهاش غلتید. بعد آهسته گفت: اگه از دستت بدم...
ماریا فوراً سرش را تکان داد.
ـ نمیدی.
چارلز چشمهایش را باز کرد.
ماریا دستش را محکمتر روی سینهی او فشار داد و ادامه داد: قول میدم، عشقم... تا آخرین نفسم کنارتم.
ـ منم.
برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
ناگهان سه ضربهی محکم به در خورد.
چارلز اخم کرد و با لحنی سرد دستور داد: بیا داخل.
در باز شد و یک شوالیه وارد اتاق شد. چهرهاش بهشدت خشک و جدی بود؛ از آن نوع جدیتی که خبر از یک فاجعه میداد.
او با احترام سر خم کرد.
ـ اعلیحضرت...
ـ چی شده؟
شوالیه لحظهای مکث کرد. انگار نمیدانست خبر را چگونه بگوید. بالاخره با صدایی گرفته گفت: یکی از اصطبلبانها...
ـ چی؟
ـ مرده.
ماریا احساس کرد خون در رگهایش یخ زد.
شوالیه ادامه داد: ظاهراً لحظاتی قبل از مرگش، سعی کرده چیزی بگه... انگار میخواسته هشدار بده.
ـ چی گفته؟
ـ فقط یک حرف...
چارلز یک قدم جلو رفت. چشمهایش روی شوالیه قفل شده بود.
شوالیه آهسته گفت: ک...
ـ ک؟
چارلز دیگر فقط مشکوک نبود.
حالا یقین داشت کسی در قصرش داشت علیه او و زنی که دوستش داشت، نقشهای شوم میکشید.
یک قدم به عقب برگشت و نگاهش را به ماریا دوخت؛ نگاهی که حالا ترکیبی از عشق مطلق، خشم ویرانگر و ترسی عمیق بود.
در ذهنش با خودش پیمانی بست: حتی اگه تمام دنیا هم مقابلم بایستن... اول تو رو انتخاب میکنم.