انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان قیام ماه | غزاله.الف کاربر انجمن آوای رمان

جیـــلان

اموال ارغوان💅🏼
کادر مدیریت
مدیر فنی آوا
طراح آوا
سیسی آوا
تاریخ ثبت‌نام
11/14/24
نوشته‌ها
315
  • موضوع نویسنده
  • #1
نام کتاب: «قیام ماه»
«اِلارا در یونانی به معنی الهه زیبایی و نامِ یکی از قمر‌های مشتری‌ست. ماه در اینجا نمادی از قیامِ زنی‌ست که چون ماه زیباست!
قیامِ ماه؛ رستاخیزِ اِلا!»


ژانر: تاریخی، عاشقانه
ناظر: @Ati me

خلاصه
:
در اعماق شهری پر از خون و دود، آواز پرنسسی جوان سکوت شب را می‌شکند.
لارا، دختر ولیعهد کشته شده؛ در تاریک‌ترین مخفیگاه‌ شهر پنهان می‌‌شود.
غرور، آتش درون و اراده‌ای که نمی‌میرد، او را زنده نگه داشته و هر نفسش بانگ ظهور زنی‌ست که جهان را با حضور خود تکان خواهد داد.
بی‌آنکه بداند، قلبش در مسیری قدم می‌گذارد که عشق را به خطرناک‌ترین سلاح سرنوشتش بدل خواهد کرد!

مقدمه:
مه خاموش بر مدیترانه می‌لغزد،
زنجیرهای سکوت در هوا موج می‌زنند.
نغمه‌ای در سایه‌ها شناور است،
نغمه‌ای که هم عشق است، هم آتش، هم راز.
ماه بر دیوارهای سنگی لبخند می‌زند،
و هر نگاه، قصه‌ای از سرکشی و شور را نجوا می‌کند.
دست‌ها، هرچند در بند، درونشان پر از نور است،
و قلب‌ها با هر تپش، قیام یک زن را زمزمه می‌کنند.
اینجا، در تاریک‌ترین شب‌ها،
روزی فرا می‌رسد که خاموشی فروخواهد ریخت،
زنی، لطیف اما بی‌باک، با شعله‌ای که نمی‌میرد،
جهان را از نو خواهد ساخت…

پی‌نوشت:
اتفاقات و شخصیت‌های این داستان هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد! نام‌ها، مکان‌ها و زمان ساخته تخیلند و هرگونه شباهت به واقعیت، کاملا تصادفی است.
 

نویسنده‌ی عزیز
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.

قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
«فصل اول؛ آواز در تاریکی»
«بهار هزار و چهارصد و هفتاد و پنج میلادی؛ قصرِ نکسوس، یونان»
در پله‌های سنگی زیرزمین قصر، صدای قدم‌های خسته خدمتکاران می‌پیچید. آتش مشعل‌ها در طول راهرو می‌لرزند و نورشان بر دیوارهای تر شده منعکس می‌شد.
سروصدای زنان و زمزمه‌‌ی آرام سربازان، سکوت شب را می‌ربود. خنده‌های سرمستانه‌ی خدمه از دروازه‌ی چوبی و بزرگ حمام، شبیه به آوازی دور و محو توجه‌ی مردانِ هوس باز را به پرده‌های حریر و معلق که پشت یکدیگر در هوا می‌رقصیدند، جلب می‌کرد. در انتهایی ترین ساعات شب، وقتی که همه‌ی اعضای حاضر در نکسوس مست خواب‌اند، ناگهان نغمه‌ای نرم و لطیف، فضای راهروی زیرزمین را پر می‌کند:
«او، پسلا ووندا کای آیونیا گالازیا ثالاسا
او، پروئینو آئرآکی پو فوسا یی ماس
ای کارذیس ماس ساندزددِمِنه مازی سو، یِره گی
کانِنو زیسف او فلوگا نه بوریه نا اسپاسی تی ثیلیسی سو
کی ای آگاپی ماس فورا سِنا، اوسکوس او ایلوس، پاندتا کای آپیرا لامبی»
همخوانی پر از عشق زنان؛ دل همه را به لرزه انداخته است. میهالا خدمتکار وفادار پرنسس کوچک نکسوس؛ همانطور که دنباله‌ی دامن حریرش را از روی زمین خیس بالا می‌کشد، مجدد زمزمه می‌‌کند:
«ای کوه‌های سربلند و دریای آبی جاودان،
ای نسیم صبحگاهی که بر خاک ما می‌وزد،
دل‌های ما با تو پیوسته است، ای سرزمین مقدس،
هیچ شمشیر و شعله‌ای نتواند اراده‌ات را بشکند،
و عشق ما به تو، مانند خورشید، همیشه و بی‌کران می‌تابد!»
در دل حمام؛ پشتِ دروازه‌های بسته‌ی زیرزمین، اِلارا میان بخار غلیظ و انعکاس نور شمع‌های معطر نشسته‌ بود.
حلقه‌های رقصان آب روی ستون‌های بلند فضا حلقه زده و نور شمع‌ها در خیسی سنگ‌های کف، مانند هزار ستاره کوچک می‌درخشیدند.
زمین حمام لغزنده بود، پر از کف صابون‌های مرغوبی که رایحه‌ی عطر بابونه‌اش مدهوشت می‌کند. گوشه‌ای، حوضچه‌های کوچک آب گرم و قفسه‌ی پر از روغن‌های نارگیل و رزسرخ در بالای آن قرار داشت. انعکاس نور شمع در حوضچه، تصویرهای موج‌دار زیبایی را روی دیوار می‌انداخت.
جاری شدن روغن روی کتفش موجب لبخندی پر از سرخوشی و سبک‌بالی بر صورت گلگون الارا شد. خدمتکاران آرام بدن او را می‌شستند و دستانشان محتاط و دقیق روی تن مرمرینش حرکت می‌کرد. پوست سفید و شفافش در کنار قامتی بلند و کشیده، از او یک مجسمه‌ی کاملاً شرقی با جذابیتی خیره‌کننده ساخته بود.
چشمان درشت و پر مهر میهالا هنگام نگاه کردن به پرنسس کوچک قصرش؛ به لبخند پر مهری مزین می‌شد. دخترکی بیست و چندساله که صورت گندمی و دلنشینش برق می‌زد. لباسی ساده، با پارچه‌ای سبک و کرم‌رنگ که از سر شانه‌ی آن شنلی بلند تا زانویش توسط یک سگک طلا وصل بود به تن کرده بود.
الارا با بیشتر شدن حرکت دست ماساژور حرفه‌ای‌اش خمار شده و میل به خوابیدن در اتاق بزرگ و تخت گرم و نرمش داشت.
همه‌چیز آرام بود تا اینکه ناگهان صدای یک انفجار مهیب و لرزش دروازه قصر، سکوت و شادی حمام را درهم شکست.
آب و بخار با صدای ترکیدن توپ مخلوط شد و خدمتکاران و الارا لحظه‌ای در جای خود خشک شدند.
قامت سربازان ‌جای نور مشعل بر دیوار‌های راهرو سایه انداخته و شعله‌‌های آتش خمیده و لرزان شد.
در همین لحظه، در ضخیم زیر زمین با لگدی پر قدرت باز و یکی از محافظان ورودی پله‌ها میان چهار چوب بزرگ و بلندش ایستاد.
لباسش ترکیبی از زره فلزی سبک، کمربند چرمی پهن و خنجرهای تزئینی بود. کلاه خود بر سر داشته، روی بازوهایش نشان‌ سرباز‌های رسمی یونان حک شده بود.
چکمه‌های چرمی و بلندش هر قدم را با صدای پرش آب همراه می‌کرد. شمشیرش را به زمین کوبیده، بی مکث، با صدایی بلند و وحشت‌آور فریاد کشید:
- شورشی‌ها! شورشی‌ها حمله کردند! فرار کنید!
خدمه با حیرت یک قدم عقب رفتند، روغن‌های درونِ قفسه با لرزش زلزله مانند سقف بر زمین ریخته و همراهش تن الارا شتاب زده از سکو تخت مانندش جدا شد. چشم‌هایش از ترس و شگفتی گشاد شده، لرزی حاصل از سرما و وحشت بر جانش نشست.
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
میهالا مبهوت به تصویر مات برهم خوردن خدمتکاران می‌نگرید.
بانگ خطر بر گوشش ضربه زده و با یادآوری فریادی ترسناک سرش تیر کشید. عربده‌های بلند فرمانده‌ی نکسوس صدای ترق‌‌ ساییده شدن آرواره‌هایش برهم را در آورد.
« - بهم بگو! بگو اولین کار در زمان خطر چیست میهال؟
پشت شمشیر بزرگ و رعب آور کنستانتین بر سر شانه‌های عریان میهال جلو و عقب می‌شد.
لبانش لرزیدند:
- ن... ن... نجات یافتن، به هر شکلی که ممکن است!
آهن تیز شمشیر همراه تشر کنستانتین بشدت عقب کشیده و بر زمین کوبیده شد:
- نه! بلند بگو! نجات جان پرنسس، به هر روشی که به تو آموخته شده است. تکرار کن دوشیزه جوان! بلند تکرار کن!
میهالا با رعشه‌ای که به جانش نشسته بود، فریاد کشید:
- اولین گام در زمان خطر تنها باید نجات جان پرنسس به هر روشی که به من آموخته شده است، باشد! تنها نجات جان پرنسس!»
میهال نمی‌‌دانست چه اتفاقاتی ممکن است بعد از این رخ دهد، تنها چیزی که به ذهنش رسید، بیرون بردن الا از قصر بود.
جنون‌وار به پرنسس نزدیک شد، دستش را گرفته و سمت طاق کوچک و مخفی درون دیوار هدایت کرد.
گذرگاهی باریک و تاریک، با سنگ‌های خنک و دیوارهای سبز خزه گرفته، تنها مسیر مخفی قصر بود. مسیری که ولیعهد، برای فرار در شرایط بحرانی در دل زمین حفر کرده بود.
نفس الارا بعد از مدتی کوتاه به شماره افتاده و در نزدیکی طاقچه با ضرب ایستاد. تازه به خود آمده و توانست واکنشی نشان دهد.
سرش را ناباورانه چپ و راست تکان داده و فریاد کشید:
- نه! صبر کن میهال! پدر و مادرم، پرنس! خانواده‌ام! صبر کن ببینم!
دستش را با زور از میان انگشتان ظریف خدمتکارش بیرون کشید و با همان تن نیمه برهنه میان راهروی سردی که حال تمام مشعل‌هایش برزمین افتاده بودند و دوده‌ی آتشش داشت دیوار‌ها را سیاه می‌کرد، دوید.
سینه‌اش از ترس آتش گرفته بود و سرش می‌چرخید.‌‌ در آن تاریکی، هرچه جلوتر می‌رفت، کوبش قدم‌های خدمه و فریاد سربازان از طبقه بالا واضح‌تر می‌شد.
میهال از چندی دورتر فریادش در گلو خفه ماند:
- صبر کنید! صبر کنید! شورشی‌ها به کسی رحم نمی‌کنند؛ پرنسس! صبر کنید!
اِلا دستش را به زانوهایش گرفته، با تمام قوا قدم بر می‌داشت. موهای خیسش به شانه‌های عریانش چسبیده بود و قطرات آب تلفیق شده با روغن روی کمرش سر می‌خوردند.
کف دستش را با عجز بر دیوار چسباند. احساس می‌کرد اگر ثانیه‌ای بایستد، برزمین خواهد افتاد.
صدای انفجار دیگری از دروازه قصر پیچید و لرزش زمین حس خطر را در دلش دوچندان کرد. معده‌اش بر هم پیچ می‌خورد و کوبش پوتین شورشی‌ها راه هوا در سینه‌اش را بند آورده بود.
زنان داخل حمام از در منتهی به حیاط خلوت، با جیغ‌های سرسام آور خارج می‌شدند و او آخرین پله را امیدوارانه با جهشی بلند، اما سست به بالا پرید. از دیوار مخفی زیرپله که گذر می‌کند، بی‌رمق خشکش می‌زند.
قصر، آن پیکر باشکوه، به تلی از خاک و خون بدل شده بود.
چلچراغ‌های واژگون، چون ستاره‌هایی مُرده، بر زمین افتاده و دود غلیظ آتش از شکاف طاق‌ها بالا می‌رفت.
مقابل راه پله‌‌ی سلطنتی؛ جسدهای سوخته افتاده بودند. بعضی بی‌حرکت، بعضی هنوز در تقلای آخر، برای نجات یافتن ناله می‌کردند.
رد سرخی، راهروها را خط‌کشی کرده؛ تصویر دیوارهایی که زمانی آیینه‌ی عظمت بودند، حالا لکه‌دار و ترک‌خورده، با تابلوهایی که از آن با صدایی بلند می‌افتادند، مقابل چشمانش تار شدند.
نفسش را گم کرد. استشمام بوها از توانش خارج شده و استخوان‌هایش از شدت شوک به درد نشسته بودند.خواست جلو برود و مادرش را صدا کند که کنستانتین یکی از درجه داران پیر و زخمی نکسوس با نفس‌های بند آمده راه پرنسس درحال تقلایش را بست.
تن لرزانی که در آغوش میهال خاموش و خفه برای رهایی دست و پا می‌زد؛ وحشت زده، میهال را به عقب هل داد و با برداشتن قدمی ناباور، نیزه‌ی بلند و تیز کنستانتین مقابل قفسه‌ی سینه‌اش مانع حرکت او شد.
آن فرمانده‌ی پیر و لاجون، با صورت خون‌مالودش، همراه سرفه‌ای خشک خروشید:
- نه! اینجا جایی برای ماندن نیست، بروید پرنسس، باید فرار کنید! از راه مخفی برگردید. همه را کشتند... باید فرار کنید! بروید پرنسس!
نمی‌توانست آن جمله‌ی منجزر کننده‌ی کنستانتین را باور کند؛ «همه را کشتند!».
پس پدر و مادر و برادرش چه؟!
چطور بدون آنها از قصر خارج می‌شد؟
چشمان خیس الا به میهال دوخته شد؛ دخترک دلسوزی که دستش را مظلومانه سمت او درازه کرده و با مردمکی لغزان برای رفتن التماس می‌کرد:
- زودباش پرنسس الا؛ بجنب!
خاکستر روح الا، شبیه به کاغذی که می‌سوزد، بر زمین سنگی قصر پراکنده شد و دستانش معلق در هوا مانده بود.
بعد از مکثی پر از بغض، انگشتان ظریفش بر اثر ضعف به دست میهال برخورد؛ آنها را محکم چنگ زده و نفس حبس شده‌اش را آسوده رها کرد.
الا را که در برداشتن هر گام نیاز به تذکر داشت، با آخرین سرعت و جانی که در پاهایش داشت، سمت حمام هل داد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
قبل از هر کاری تکه لُنگ سفید و آبگیری را بر شانه‌های پرنسس انداخت. موهای خیسش بلافاصله پشت کمرش را تر کردند و سرما خیلی ریز بر تن بی‌قرارش نشست.
میهال، همانطور که از سکوی سنگی کنار طاقچه‌ی حمام بالا می‌رفت، نجوا کرد:
- از پیراهن‌های خدمتکاران یکی را بپوشید... پرنسس الا! بجنبید پرنسس! با شما هستم!
تشر آخر جمله‌اش بخاطر ساکن بودن الا بر اثر شوک‌زدگی بود.
بی درنگ خودش را بر مشعل بدون آتش کنار دیوار آویزان کرد تا از سنگینی وزنش؛ در مخفی درون طاق کنار رود.
تمام صورتش از آنهمه تحرک بی وقفه به عرق نشسته و به سرخی می‌گرایید.
طناب‌های بهم بافته شده با هر فشارش به سمت چپ کشیده شده و دروازه را بیشتر از قبل کنار می‌راند.
پرنسس یقه حریر قهوه‌ای رنگ پر شکوفه را از سرش رد کرد و با افتادن دامن پر چین روی زانوان سفیدش کمی از لرزش تنش کم شد.
میهال بازوی لخت او را محکم میان آرنجش حبس کرد. بعد از جر دادن دنباله‌ی آویزان از شانه‌اش برای حرکت آسان‌تر؛ درگیر آزاد کردن آن طناب محرک پیچیده شده به دور چرخ دنده شد. طناب که از بین حلقه‌ی حفر شده بر زمین، بیرون آمد؛ در مخفی رها و با برخوردی شدید به دیوار کوبیده شد.
هر دو، با نفس‌هایی بریده و قلب‌هایی که از هیجان تند می‌تپید، وارد زیرگذر مخفی شدند.
در هر قدم و نزدیک شدن به خروجی، خنکای دم صبح بیشتر می‌شد. تاریکی، تنها با نور اندک ماه که از میان شن ریزه‌ها به سختی عبور می‌کرد، در فضای وهم‌انگیز آن‌جا شکست می‌خورد.
صدای هو‌هوی باد گویی فریاد نامرئی‌ای بود که در گوششان زمزمه می‌شد.
تونل باریک و مارپیچ، با چهاردیواره‌ای که سال‌ها فرسوده شده بودند، خاک‌هایی که بخاطر بخار آب بوی نم داده و پیچ‌وخم‌هایِ تهوع‌آور مسیر، هر قدم را پر از اضطراب می‌کرد.
کوبش پوتین سربازان از بالای سر و ریزش چند سنگ ریزه روی موهای خیسشان الا را از حرکت بازداشت.
هر بار سایه‌ای ناگهانی بر دیوار می‌لغزید و موجب پرش هیستریک تنشان می‌شد.
الا دیگر نتوانست، در میانه راه لحظه‌ای چشمان آبی رنگ کشیده‌اش را چون بیچاره‌ها بست و هق‌هقی دردناک سر داد. وقتی صدایش در آن سیاهی اکو شد، کف دستش‌ را آنی بر دهانش کوبید.
آه پر از افسوس میهالای دلسوزش با پچ‌پچی محکم زیر گوشش چراغ خطر را در سرش روشن کرد:
- الان وقت گریه نیست پرنسس!
سرش را برای دیدن صورت غرق در تاریکی میهال بالا گرفت. او درست می‌گفت، اما الا حتی توان یک راه رفتن ساده را هم نداشت. حالش خوب نبود و نمی‌توانست هیچ چیز را حضم کند.
با صدای خفه‌اش جیغ می‌کشید:
- خانواده‌ام را کشتند، قاتل‌ها! قاتل‌های حروم‌زاده!
ناسزا می‌گفت و حتی نمی‌دانست چه از دهانش در می‌آید. همه‌جایش درد می‌کرد، ولی وقت ایستادن و ماتم نبود. او پرنسس فروانروایی نَکسوس و برادر‌زاده‌ی پادشاهی یونان بود؛ نه یک پیکر بلا‌استفاده!
عمیق نفس کشید نمی‌خواست به هیچ چیز فکر کند و بهترین راه خسته کردن جسمش بود. قدم‌‌هایش را بی هیچ صبری سرعت بخشیده و بعد چند دقیقه‌ی طاقت‌فرسا به انتهای زیر گذر که دریچه‌ای کوچک برای رد شدن داشت رسیدند. با عبور از آن راهروی پر از خزه‌های قرمز، صدای جریان آب واضح و تصویر رودخانه‌‌ی پهناور منتهی به دریای اژه در دید تارش جان گرفت.
«اژه» بخشی از دریای مدیترانه در جنوب شرقی یونان و جزایر سیکلاد است.
نَکسوس در صدر این جزایر به عنوانِ مقر فرمانروایی جورجیس، ولیعد یونان، برادر پادشاهی آتن انتخاب شده بود.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
آب با شدت از دل کوه‌های بلند جاری بود. در افق، جنگلی انبوه و ساحلی انتهای آن، تصویر بندر نکسوس را قاب می‌کرد. مه صبحگاهی روی درختان و سطح آب می‌نشست و فضا را با وهم عجیبی پر می‌کرد.
در سحرگاهی که آن دو، هنوز ازوقایع بعد عبور از رودخانه و گریز پنهانی‌شان بی‌خبر بودند.
الارا که حال میان ذهن مغشوشش جایی برای فکر به نجات جان خودش باز شده بود؛ کف پاهای بدون پوشش را روی رودخانه گذاشته و آرام نجوا کرد:
- آب برای رد شدن کمی سرد است میهال، هرچند که بعد از عبور از آن، هیچ جای این شهر برای ماندنمان امن نیست. آن اجنبی‌های حرام لقمه هنوز در اطراف قصر می‌چرخند! پس سربازهای پایتخت دقیقا در کدام خراب شده‌ای هستند؟ چرا هیچکدامشان برای نجات جان ما به قصر نیامدند؟
آنسوی حکومت جورجیس؛ فرمانروای آتن، پادشاه بزرگ یونان در برج بلند سیاه‌چال نکسوس؛ دقیقا بالاترین ناحیه‌ی شهر، جایی که تمام آن جزیره‌ی پهناور برایش قابل دید بود، ایستاده و به پرتاب توپ‌های آتش معلق در هوا می‌نگرید.
در طبقه‌ی پایین‌تر، پیک خبر رسان، شتاب زده پا به زمین کوبیده و در گوش مافوقش تند‌تند چیزی می‌گفت. رنگ از رخ میخائیل، فرمانده‌ی وفادار شاه، می‌پرد. با عجله پله‌های برج را بالا آمده؛ صاف ایستاده و مشت دست راستش را طبق قوانین کنار سینه‌اش کوفته و می‌گوید:
- پیامی فوری از میخائیل، برای اعلیحضرت، دمتریوس کبیر، پادشاه آتن دارم.
دمتریوس بر لبه‌ی سنگی پشت‌بام سیاه‌چال ایستاده بود و شور دریا ردای تیره‌اش را به آرامی می‌جنباند. زره سبک زیر شنل، بی‌صدا با هر حرکتش می‌سایید و تاج ساده‌ی آهنین، سنگینی قدرت را بی‌رحمانه بر شقیقه‌هایش فشار می‌داد.
نگاه سردش از فراز دیوارهای شهر می‌گذشت؛ بی‌آن‌که چیزی از درون هر یک از آن خانه‌ها را واقعاً ببیند!
مخائیل در انتظار فرمان او، پر عجله نزدیک‌تر شد و صدای سرد دِمِتریوس عرقی سرد مهمان تیغه‌ی کمرش کرد.
- بگو میخائیل!
فرمانده سر پایین انداخت و خش‌دار گفت:
- جورجیس، ملکه سِلنه و فرزندانشان، همگی به قتل رسیدند اعلیحضرت!
باد ناگهان سردتر شد. انگار شهر نفسش را حبس کرد. دمتریوس آهسته چرخید. چهره‌اش هنوز آرام بود، اما چیزی هنگام ادای آن کلمه در نگاهش ترک برداشت:
- سلنه؟
آن اسم از دهانش با عجز فرو افتاد.
پر خشم غرید:
-مگر نگفتم ملکه را بدون هیچ آسیبی، از قصر بیرون بیاورید؟
فرمانده شانه‌هایش را جمع کرد و بلافاصله پاسخ داد:
- شورش از کنترل خارج شد، ما...
فریاد، ناگهانی و خشمگینش، تاریکی را درید. صدایش بر دیوارهای سنگی سیاه‌چال و شهر پیچید؛ فریادی که بیشتر از خشم، وحشت داشت. هیستریک مشت‌هایش را فشرد. انگشتر سلطنتی در پوست دستش فرو رفت و نگاهش دیگر این‌جا نبود؛ به جایی دور کوچ کرد، جایی که نمی‌خواست بپذیرد آنچه شنیده، حقیقت است.
سایه‌ی قامت ورزیده‌اش بر موج‌های دریا افتاد؛ سایه‌ی مردی که تاج داشت، اما قلبش کند و یکی درمیان می‌کوبید.
دمتریوس سلِنه را تنها به‌عنوان همسر برادرش نمی‌شناخت. او عشقِ پنهانی بود که سال‌ها در سکوت، زیر لایه‌های قدرت و سیاست دفن شد. حالا، با شنیدن نامش در کنار مرگ، چیزی با شدتی بالا درونش شکست.
هیچ صدایی از او در نیامد. خلائی سنگین، جای حضور زنی را گرفت که هرگز نباید از دست می‌رفت.
او خوب می‌دانست که این مرگ، تنها پایان یک عشق نیست، آغاز زنجیره‌ای از خطر است.
اگر می‌خواست هنوز قدرت، جان، یا آنچه از خویشتن باقی مانده را حفظ کند، باید پیش از آن‌که دیر شود، بی‌صدا و مخفیانه، به آتن بازگردد.
دمتریوس هرگز گمان نمی‌برد شورشی که آگاهانه شروعش کرده، روزی بنیان حکومت خودش را بی‌رحمانه درهم بکوبد.
چرا که «ماه هنوز به کمال نرسیده،
اما زمان آن نزدیک است که از دل تاریکی برخیزد، نامش را پس بگیرد، و با نور خود، جهان را به قیام وا دارد.»
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
در جنگل با هر قدم درد از پای یخ زده‌شان حرکت کرده و به پوست استخوان می‌رسید. با کراهت روی انگشتان پا حرکت می‌کردند تا سابش شن ریزه‌ها بر کف آن کمتر شود.
یک لحظه، صدای خنده‌ی کودکانه‌ای در حمام مخفی مقابل چشمان الا رنگ گرفت. کودکی با لباس بلند صورتی رنگ، موهای بلوند گیس کرده و ریسه‌ی گلی که روی سرش کج شده بود، به ضیافت زنان می‌نگرید.
آن خنده اکنون، در میان خاکستر جنازه‌های سوخته دفن شده بودند.
اشک از گوشه چشمانش راه پیدا و صورت بی رنگش را پر کرد. نوک انگشتانش می‌سوخت و احتمالا زخم شده‌اند.
با لبانی که لرزشش کنترل نمی‌شد، میهال را صدا می‌زند:
- به کجا می‌رویم؟ مگر جایی هم در این شهر برای رفتن مانده است؟
میهالا با پوستی ترک خورده از سرما نگاهی گذرا به اطراف جزیره انداخت.
پشت شاخه‌‌های درهم تنیده، بدنه‌ی چوبی کشتی‌های قدیمی چون ارواحی خفته بر ساحل نشسته بودند و تکه‌های خورد شده‌ پاروهایشان در میان راه پراکنده بود.
سمتی دیگر دودی غلیظ در میان صدای جیغ و همهمه مردم در آسمان مه گرفته گم می‌شد‌ و روزنه‌های امید را یکی‌پس از دیگری در دلش می‌کشت.
پرنسس درست می‌گفت، آنها باید به کجا می‌رفتند؟
از گذشتِ هر لحظه هراس داشت.
نمی‌دانست در شهر کوچکی که توسط شورشی‌ها غارت شده و در آن فریاد جان‌سوز ویرانی با ناله‌ی آجرهای فرو ریخته آمیخته شده بود،
زنده می‌ماندند؟
قدم‌هایشان در خاک نرم و نمناک جنگل، فرو می‌رفت.
گل و لای به انگشتان ظریف و پاهای برهنه‌ی الا چسبیده؛ بوی رطوبت برگ‌ پوسیده‌ی درختان، شامه‌اش را پر می‌کند.
چشمانش دیگر نه نگاه می‌کردند، نه فریاد می‌زدند؛ و نه سوالی می‌پرسیدند.
مسیر نامعلومی که از انتهایش خبری نداشت را به دنبال میهال می‌رفت و تنها می‌دانست جایی، چیزی درونش از بار ناامیدی سر خم کرده است.
زانوهای میهال برای چندمین بار خالی کرده و نفس‌هایش به شمارش افتاده بودند. انگار با آن امر، یک‌‌هو پتکی بر سرش کوبیده شده باشد؛
کف دست را به نشانه ایستادن مقابل الا می‌گیرد و یکی از آن‌ها را بند زانوهای ناتوانش می‌کند تا از افتادن روی بوته‌های خار کنار دستشان جلوگیری شود:
- صبر کن! زیر زمین نوا! نوا فرزند خدمتکار شخصی ملکه سلنه است. او می‌تواند به ما در فرار کمک کند! پدر او یک ناخدای مورد اطمینان است.
اندکی بعد خط سبز و تنگه‌ی جنگل قطع شد و جای خود را به فضای باز و بی‌پناه شهر می‌دهد.
الا و میهال با نگرانی نگاهشان را بر هم می‌دوزند.
جلز و ولز توپ‌های آتش، لرزش کنترل‌نشده‌ی عضلات صورت پرنسس را بیشتر می‌کند.
گویی وحشت، رگ‌هایش را مانند طناب‌هایی سفت و بی‌رحم به بند کشیده باشد.
می‌ترسید، از قدم برداشتن در میان خانه‌هایی که تنها اسکلت‌های سیاه و زخمی‌شان بر زمین نشسته بودند.
فکر اینکه او خانواده‌اش را از دست داده؛ وطنش دارد در آتش می‌سوزد و او تنها مانند یک سرباز بزدل‌ فراری، می‌گریزد، رهایش نمی‌کرد.
با غرش سربازان انگشتانشان به سرعت در یکدیگر قفل شده و پشت خرابه‌‌ای پناه گرفتند.
قفسه سینه‌ منقلب و نفس در گلو، طوری که هر دم و بازدم دردناک و سطحی بیرون بیاید، گیر کرده بود.
زخم کف پای الا بخاطر کشیده شدن بر زمین سنگی وسیع شده و داشت از سوزشش جان می‌داد.
انگشت اشاره‌ی میهال، برای جلوگیری از فریاد او روی بینی استخوانی‌اش قرار گرفته و «هیس» گویان و پاورچین، با کمری که تا زانو خم کرده بودند، خود را از لابه‌لای خانه‌ها و خرابه‌های بازار جزیره، رد می‌کردند.
- آخر راهه، سکوت کن الا، آخرشه! سکوت کن!
در آن حال تهوع آور، در آن مسیر تاریک، میهال با دیدن در چوبی خزه گرفته‌ی آنا که در انتهای ساحل، کنار صخره‌های بلند نکسوس بنا شده بود، از شادی خدا را صدا زد:
- آیاکس!¹ خدای من از تو سپاس گذارم! خدای بزرگ من ممنون!
باورش نمی‌شد که هنوز نمرده‌اند. هر چند ثانیه یکبار لبخند زده و اشک شوقش را با کف دستش پاک می‌کند.
آرام می‌گوید:
- اینجا مالِ نواست، اینجا شانس نجات ماست الا می‌بینی؟ نباید صبر کرد، برو کنار پرنسس!
و سپس از فاصله دور می‌دود. لگدی پر قدرت برای شکستن در زده، خود را درون آن خانه‌ی قدیمی می‌اندازند.
خانه‌ای که در آن پرنده پر نمی‌زند. تنها سکوتی مطلق همراه کاسه‌ی شکسته سفالی‌ای که کنار پایه چوبی میز افتاده، دیده می‌شد.
با جلو رفتن، تازه نوا، دختر کوچک سرخدمتکار آنا، که زانوانش را در سینه جمع و درون دودگیر سنگی گوشه خانه کز کرده را دیدند.
صورتش از عرق سرد اضطراب، به خیسی نشسته و دوده‌های آتشدان تمامش را سیاه کرده است.
میهال با عجله جلو می‌رود؛ او را از میان لبه‌های ناهموار خاکستری رنگ آتشدان بیرون می‌کشد و جویای حالش می‌شود:
- نوا! خوب هستی؟ پدرت کجاست؟!
دختر کوچک با چشمان اشکی، ردای ارغوانی رنگش را به دور خود پیچیده و از زور بغض به هق‌هق می‌افتد:
- هیچ کس اینجا نیست. شورشی‌ها پدرم را زخمی کردند و درون دریا انداختد! نکند مرده است میهال؟!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا