انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان نرگس رعنآ | Melika کاربر انجمن آوای رمان

Melika

مدیر تالار پرورش قلم
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
تاریخ ثبت‌نام
8/8/24
نوشته‌ها
199
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام خدا
نام اثر: نرگس رعنآ
نویسنده: Melica
ژانر: عاشقانه، معمایی
ناظر: @نهـنـگ
خلاصه: گاهی دل، میان دو جهان متفاوت می‌افتد؛
جایی‌که نه عطر قهوه با سجاده نماز جور است،
نه ذکر بعد از نماز با موسیقی کلاسیک فرانسوی.
او از جنس سکوت بود و باور، و دیگری جنس سوال و تجربه. در ازدحام شلوغی‌های یک زندگی معمولی در یک زندگی اروپایی، نگاهی میان آن‌‌دو ردوبدل شد و دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نماند.
این قصه، نه درباره وصال است، نه جدایی.
داستانِ کشمکش دو دل است،
که از دو فرهنگ، دو تربیت، و دو جهان آمده‌اند،
اما در یک نقطه مشترک شکست خوردند:
«جایی نزدیک عشق»
و خیلی دور از فهم دیگران.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1775920529526.webp

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن

رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.

قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #3
نه کسی قول داده بود بماند،
نه کسی گفته بود این راه امن است.
دل‌ها آمدند، گم شدند، شکستند.
و باز هم، هیچ‌کس نپرسید:
«نرگس رعنا، تو چطور دوام آوردی؟»
او میانِ خاطره‌ها قد کشید،
در دلِ سکوت‌ها حرف زد،
و وقتی همه رفتند،
هنوز ایستاده بود.
نه منتظر، نه خسته، فقط مانده،
مثال گلی که یاد گرفته بود در بی‌مهری شکوفه بدهد.
این قصه، تنها قصه‌ی او نیست.
قصه‌ی همه‌ی کسانی‌ست که یاد گرفتند
بی‌صدا بجنگند؛
و با لبخند شکست بخورند.

تقدیم به عاشقی که با هر صحبت معشوق‌‌اش دلشکسته می‌شود و هیچکس از او نمی‌پرسد: نرگس رعنآ، تو چطور دوام آوردی؟
باشد که عمرت به عمر نرگس مباد و زندگی‌ات به زیبایی نرگس.

۱۴۰۴/۱۲/۲۰
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
در دل کوچه‌های تنگ و کهنه‌ی محله‌ای که زمان گویی در آن ایستاده بود، مسجد جلوه می‌کرد. مسجدی که کاشی‌های فیروزه‌ای‌اش در آفتاب غروب می‌درخشید و گلدسته‌های طلایی‌اش چون شاخه‌هایی از نور، آسمان را می‌شکافت. او، در لباس سیاه و چهره‌ای آکنده از غم، مقابل در ورودی ایستاده بود. کوله‌باری سنگین از فقدان پدر بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.
صدای قرآن، همچون نسیمی آرام، در فضای سنگین دلتنگی پیچید و به دیوارهای مسجد جان داد. او که دیروز همچون کوهی استوار در برابر مشکلات ایستاده بود، امروز در بند خاطرات گرفتار شده بود که با هر نفس، آتشش می‌زدند.
گام‌های نرم و آشنا، سکوت را شکست. او آمده بود. عشق کهنه‌ای با چشمانی پر از اندوه و لبخندی به ظرافت برگ پاییزی. بی‌هیچ کلامی، مقابلش ایستاد سرش را پایین انداخت.
- تسلیت می‌گم.
نگاهی که از زیر ابروان کمانش می‌گذشت، آتش تازه‌ای در دل خاکستر او برپا کرد. این آغاز داستانی بود که هیچ‌کس انتظارش را نداشت؛ سرآغازی بر زخم‌هایی که زمان به تنهایی التیام‌شان نخواهد داد.
چند لحظه‌ای در آن سکوت سنگین مبهوت ماند. نگاهش هنوز به چشمان او دوخته شده بود. می‌خواست کلمات را از جان بیرون بکشد، اما زبانش بند آمده بود. نفسش سنگین و پر از بغض و دلش میان گذشته و حال گرفتار بود، تاب نیاورد.
- توقع نداشتم بیای.
- نمی‌خواستم بیام؛ دیدم پدرت گردنم خیلی حق داره.
ذهنش را به هم می‌ریخت. جوری حرف می‌زد که انگار برای او نیامده بود. با ناتوانی سری تکان داد. با دست لرزانش کلافه دستی به صورت کشید و سپس بخش زنانه‌ی مسجد اشاره کرد. با لحنی نرم اما گرفته گفت:
- ممنون که اومدی. گرمه الناز، اینجا اذیت میشی. برو تو پذیرایی شی.
سرش را آرام به چپ و راست تکان داد و با نگاه خسته‌ای که روی کفش‌های مردانه‌ی او دوخته شده بود، گفت:
- واسه به‌هم ریختن اعصاب خانواده‌ات نیومدم اونم توی این وضع امیر. حال‌شون خرابه، فقط اومدم برای عرض تسلیت و برم. تاج گل هم فرستادم دم خونه‌تون.
در همان لحظه، مادر امیر با فکر این‌که رفیق گرمابه‌اش آمده با قدم‌هایی سست از مسجد خارج شد. در وسط حیاط لحظه‌ای مات ماند و چشم‌های اشک‌آلود و پر از دردش را به الناز دوخت. با صدایی سرد و محکم گفت:
-‌ آخرین‌بار بهت گفتم دیگه نمی‌خوام نزدیک بچه‌ام ببینمت! اینجا چیکار می‌کنی؟
الناز با نفس‌هایی که به سختی می‌آمد و صدایی لرزان گفت:
- من فقط اومده بودم تسلیت بگم... نمی‌خوام مزاحمت ایجاد کنم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
مادر امیر، یک قدم به جلو رفت. صدایش لرزان اما پر از تندی بود.
- تو به چه‌ حقی اومدی اینجا؟ کی بهت اجازه داد پاتوی مجلس ختم شوهرم من بذاری؟!
الناز لب‌هایش را محکم به هم فشرد؛ اما چشم‌هایش از بغض و خشم می‌درخشیدند. سعی کرد خودش را کنترل کند؛ اما صدایش بالا رفت:
-‌ من فقط برای گفتن تسلیت اومدم! آقا رضا گردن من حق پدری داشتن.
-‌ تسلیت؟ اگه یه ذره احترام قائل بودی، اصلاً اینجا نمی‌اومدی. رضا رو پدر خودت خطاب نکن دخترجون، همین الان راهتو بکش و برو!
امیر که تازه به خودش آمده بود، سعی کرد بینشان بایستد.
- بسه مامان! همه رو جمع کردی دور خودت، آبرومون رو بردی.
به حرف‌ پسرش توجهی نکرد. مستقیم به سمت الناز رفت و انگشت اشاره‌اش را جلوی صورت او گرفت.
- برو دخترجون. اینجا، تو خانواده‌ی ما، جایی برای تو نیست. نه الان، نه هیچ وقت دیگه.
بغض گلوی الناز را چنگ زد. دانه‌های اشک از چشم‌هایش سرازیر شد؛ اما سرش را بالا گرفت و بی‌هیچ حرفی با گام‌های سریع از مسجد بیرون زد.
امیر نگاهی به مادرش انداخت و با سرخوردگی گفت:
- نمی‌دونم چرا فکر می‌کنی هرجور بخوای می‌تونی صحبت کنی، ولی اینو بدون. من دیگه ذره‌‌ای طاقت این رفتارهات رو ندارم. دیگه زندگیم رو بخاطر دوست داشتن و نداشتن‌ تو از بین نمی‌برم.
و بدون آن‌که منتظر جواب بماند، زیر نگاه‌های سنگین اطرافیان از مسجد بیرون دوید.
زیر آفتاب داغ ظهر، چشمش دنبال قامت لرزان الناز بود. صدایش زد:
- الناز! عزیزم صبر کن... الناز!
بی‌توجه به صدا زدن‌هایش اشک می‌ریخت و با قدم‌های بلند، می‌خواست از تمام آن‌چه که گذشته فرار کند. به سرعت به دنبالش رفت. در دلش چیزی میان خشم و نگرانی گره خورده بود. باید به او می‌رسید، باید حرف می‌زد. این‌طور نمیشد. حالا که بعد از مدت‌ها آمده بود؛ نمیشد تمامش کرد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
خودش را به ماشین رسانده بود. با دست‌های لرزانش ریموت را از کیفش بیرون کشید. صدای لرزان امیر از پشت سرش آمد.
- صبر کن. فقط یه لحظه… الناز، وایستا!
دختر ایستاد. پشت به او، با شانه‌هایی که از گریه می‌لرزیدند.
امیر چند قدم جلو آمد، آرام‌تر گفت:
- من نمی‌خواستم این‌طوری بشه. به خدا نمی‌خواستم.
برگشت، چشم‌های سرخش به چشمان مرد دوخته شد. صدایش خش‌دار و پر از بغض بود.
- می‌دونم تو نمی‌خوای؛ اما نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت جلوش واینمیستی. چرا همیشه ساکتی، وقتی... وقتی اون باهام مثل یه غریبه... مثل یه دشمن حرف می‌زنه تو فقط ساکت نگاهش می‌کنی.
لب‌هایش را روی هم فشرد و آرام لب زد:
-‌ اون مادرمه، من نمی‌تونم حرفی بهش بزنم.
الناز با عصبانیت فریاد کشید:
-‌ من کی‌ام؟! یه نفر که فقط وقتی تنها میشی یادش می‌افتی؟ یه اشتباه که باید قایمش کنی تا کسی نبینه؟
با صدایش، افراد حاضر در خیابان به آن‌ها زل زدند.
نفس عمیقی کشید، قدمی دیگر جلو آمد.
- نه، تو اشتباه نیستی. هیچ‌وقت نبودی. فقط... فقط همه‌چی خیلی درهمه... من نمی‌تونم بین تو و اون، فقط یکی‌تون رو انتخاب کنم.
پوزخند زد. اشکی برروی گونه‌اش لغزید.
- تو فقط ترسویی. ترسویی که جرأت نداره پای چیزی که می‌خواد وایسته. من خسته‌م. نمی‌خوام دیگه خودم رو به‌کسی ثابت کنم. بکش کنار!
دستش را جلو برد و در ماشین را باز کرد. امیر یک‌لحظه دستش را بالا آورد. می‌خواست جلویش را بگیرد؛ اما نتوانست. فقط با صدایی گرفته‌ گفت:
-‌‌ اگه بری؛ شاید دیگه هیچ‌وقت نتونم درستش کنم. این‌دفعه جفت‌مون وایسیم، با هم همه‌چیز رو درست کنیم.
-‌ خیلی پات وایستادم و چیزی درست نشد. دستت رو بکش کنار.
امیر، ناامید، آرام قدمی به عقب برداشت و دقایقی بعد، در همان‌جایی که ایستاده بود با چشم‌هایش لندکروز مشکی‌رنگ او را که به سرعت به‌راه افتاده بود، دنبال کرد.
لحظه‌ای همان‌طور ایستاد. نگاهش روی رد لاستیک‌ها خشک ماند. لب‌هایش کمی باز بودند. می‌خواست چیزی بگوید؛ اما کلمات زیر زبانش جان دادند. صدای گاز ماشین در خیابان خلوت پیچید.
چند ثانیه بعد، آرام برگشت. نه با اطمینان و نه با غرور. بیشتر شبیه کسی که همه‌چیز را باخته؛ اما هنوز دلش نمی‌خواهد تسلیم شود.
قدم‌هایش کشیده و سنگین بود. نه از خستگی؛ بلکه از بارِ حرف‌هایی که نگفته بود.
در سکوت بعدازظهر چندروز بعد، با یک سبد گل سفید و ارکیده‌های بنفش مقابل مطب الناز ایستاد.
رنگ گل‌ها را با وسواس انتخاب کرده بود. نه خیلی عاشقانه که سبک‌سر به‌نظر برسد، نه خیلی رسمی که سرد و بی‌حس باشد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
کاغذ کوچکی لای شاخه‌های گل بود. با دست‌خط خودش، ساده و لرزان نوشته بود: «دوستت دارم.»
نگاهش را از گل‌ها گرفت و به درِ چوبی مطب زل زد. انگار همه‌ی اضطراب‌های دنیا، پشت آن در جمع شده بودند. نفسی عمیقی کشید.
کُند اما محکم درِ ضدسرقت مطب را هل داد و وارد شد.
همان‌لحظه، در اتاق باز شد و الناز درحالی که بیمار را بدرقه می‌کرد در چهارچوب در ایستاد.
روپوش سفیدرنگش، صورت آرایش کرده و جذابش مانند همیشه بود؛ اما نگاهش دیگر آن نگاه همیشگی نبود.
امیر ماتش برد. بی‌توجه به افراد حاضر در مطب، چند قدم جلوتر رفت. صدایش آرام بود، شبیه به کسی که سال‌ها با خودش حرف زده باشد.
- فقط چنددقیقه... .
و در ذهنش مرور می‌کرد.« نه برای توضیح و نه برای بخشش. فقط برای این‌که صدایم را به‌جای درونم، تو بشنوی.»
لحظه‌ای سکوت کرد. گویی با خودش می‌جنگید. نه برای این‌که فرصت بدهد یا نه. برای این‌که نگذارد چیزی در دلش بلرزد.
سرانجام با نرمی گفت:
- بیا تو.
صدایش مانند همیشه محکم بود. در را نیمه‌ باز گذاشت. دعوت نکرد، طرد هم نکرد. فقط اجازه‌ی ورود را صادر کرد.
وارد شد. سبد گل را با مکث برروی میز گذاشت.
گل‌ها هنوز تازه بودند. حس می‌کرد هر کدام‌شان جور خاصی بوی عذرخواهی‌ می‌دادند.
- نمی‌دونستم با چه رویی برگردم. اشتباه کردم، باید پای عشقم وایمیستادم.
صدای امیر آرام بود. شبیه به کسی که کلمه‌ها را از گلوی زخمی بیرون می‌کشد.
الناز پشت به او رو به پنجره ایستاده و نور زعفران‌رنگ خورشید عصرگاهی برصورت سفیدش افتاده بود.
دست‌هایش را در سینه‌اش جمع کرد. خودش را گرفته بود که نلرزد.
جلوتر نرفت؛ همان‌جا پشتش ایستاد.
- تو تنها کسی بودی که منو همون‌جوری که بودم، دوست داشتی. ولی من... نترسیدم از رفتن، از موندن ترسیدم. که مبادا یه‌روزی...
الناز با عصبانیت، میان حرفش پرید:
- من نیومدم که این چندسال رو یادآوری کنم که الان جلوی من وایستادی. من فقط اومدم که حرمت نون و نمک‌ و نگه داشته باشم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
صدای قدم‌های الناز، آرام و سنگین، روی موزاییک‌‌های اتاق می‌پیچید‌. حالا مقابلش ایستاده بود. شانه‌های افتاده و صورت رنگ‌پریده امیر نشان‌دهنده‌ی همه‌چیز بود. الناز نگاهش محکم‌تر از همیشه بود، ادامه داد:
-‌ نه واسه تو، واسه خودم. من اومدم که نذارم این ارتباط، آخرش شبیه یه دعوا و یه مشت داد و بیداد بی‌ارزش تموم بشه. من اومدم که ثابت کنم هنوز توی درون من چیزیه که بهش می‌گن معرفت که تو نداریش.
امیر قدمی جلو رفت. می‌خواست چیزی بگوید؛ اما کلمات به گلویش چسبیده بودند. فقط نگاهش می‌کرد. با همان چشمانی که زمانی دلش به آن‌ها قرص بود و حال پشیمانی در آن‌ها دیده می‌شد.
آرام با صدایی گرفته‌ گفت:
- حق داری. من خیلی وقته نفهمیدم چی داری میگی.
فکر می‌کردم همیشه هستی؛ فکر می‌کردم هر چی بگم، باز برمی‌گردی. ولی نمی‌دونم چرا ان‌قدر کور بودم.
همان‌طور که پشت میزش می‌نشست سری از سر تمسخر تکان داد.
- کور بودی یا خودتو زدی به ندیدن؟ تو دیدی،
همه‌چی رو دیدی. فقط هیچ‌وقت جرئت نکردی وایستی. تو فقط رفتی. راحت منو کنار زدی و رفتی.
مرد با شرمندگی، سرش را پایین انداخت. کف‌ دست‌هایش را به هم فشار داد تا لرزش‌شان مشخص نشود.
- ولی من هنوز همون آدمم، الناز. همونی که با یه لبخندت بند دلش پاره می‌شد.
الناز سری تکان داد.
- اگه تو هنوز همونی، چرا من دیگه اون آدم سابق نیستم؟ چرا من دیگه اون زن عاشق سابق نیستم؟ تیر خلاص رو خودت زدی.
قدمی به عقب رفت. نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را بست.
- من این حرفا رو نادیده می‌گیرم. تو برگشتی که تو غمم شریک باشی؛ من برگشتم که بمونم‌ و باشم‌. پس اگر از این در می‌رم بیرون، به معنای جا زدنم نیست.
الناز زمزمه‌وار گفت:
- همه‌چی همون وقتی تموم شد که دیگه نگاهت امن نبود. این بار دیگه منتظر نمون؛ چون من برنمی‌گردم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
بخش دوم: فریب
بهار سال ۱۳۶۴-مرودشت فارس


بیل را کنار انداخت و با آهی سنگین کنار آتش نشست. گرمای آتش به صورت خسته‌اش می‌خورد، اما درونش سرد بود.
-‌ دیگه بسه. بسه هر چی کندیم، هر چی زور زدیم، هیچی نبود. اگه قرار بود این گنج لعنتی پیدا شه، تا حالا شده بود.
علی بی‌کلام سری تکان داد. استکان چای را به‌دستش داد و با نگاهی نافذ گفت:
-‌ زود داری وا میدی رضا. یه‌کم دیگه طاقت بیار، فکر کن پیدا شه، فقط یه لحظه فکر کن. اون‌وقت دیگه چی کم داریم؟ گلستون می‌شه زندگی‌مون.
چشم‌های علی از امید برق زد. رویاهایی که در سر داشت، بزرگ بودند. خیلی بزرگ.
ادامه داد:
-‌ به بچه‌ات فکر کن مرد، اون بی‌گناهه. اگه این گنج‌ رو پیدا کنیم، می‌تونی براش یه‌زندگی‌ای بسازی که شاه برای بچه‌اش نساخت. دیگه لازم نیست بری جلوی این و اون خم شی و لباس‌های کهنه‌ی بچه‌های مردم رو با هزارتا خواهش و تمنا بگیری که تنِ بچه‌ت کنی.
رضا به زمین خیره شد. چشم‌هایش پر از اشک شده بود. سکوت کرد و بعد با سری پایین‌افتاده آهسته گفت:
-‌ از روشون خجالت می‌کشم. زنم رو با ناز از خونه‌ی باباش آوردم که شب بهش نون خشک و شیر بدم و بگم بخواب. هنوز بعد این‌همه سال، لباسای قدیمی جهیزیه‌شو می‌پوشه. دارم دق می‌کنم علی؛ اما به روم نمیارم، نمی‌خوام جلوش بیشتر از این بشکنم.
علی محکم و گرم روی شانه‌اش دست گذاشت.
-‌ درست میشه. من اون روزو می‌بینم رضا؛ روزی که تو بهترین محله‌ی شهر زندگی می‌کنی. با بزرگون سروکله می‌زنی... .
رضا که اشک از چشم‌هایش سرازیر شده بود، با صدایی گرفته، حرفش را برید:
-‌ فقط نبین علی... عمل کن! فقط حرفشو نزن، بجنگ براش! پاشو، پاشو بریم، یه‌کم دیگه بِکنیم. شاید فقط کارش یه بیل دیگه باشه.
ایستاد؛ اما پاهایش لرزیدند. چندگام بیشتر نرفته بود که گیج ایستاد و بعد همان‌جا نشست. سرش را به تخته‌سنگی تکیه داد. صدایش آرام و خسته بود:
-‌ نمی‌دونم چرا انگار زمین زیر پام نمی‌مونه. نمی‌تونم وایسم.
آرام و بی‌صدا چشم‌هایش را بست. صورتش میان نور آتش، آرامش پیدا کرده بود.
علی لحظه‌ای ایستاد و به او نگاه کرد. لبخندی کمرنگ روی لب‌هایش نشست؛ چیزی میان پیروزی و تلخی.
بیل را برداشت، بی‌صدا به‌سمت گودال رفت. به‌زودی چند متر پایین‌تر، قرار بود چیزی را لمس کند که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه عوض می‌کرد.
 
بیل هر بار که در خاک فرو می‌رفت، سنگینی‌اش کمتر میشد. خاک نرم‌تر شده بود. گویی نفس زمین گرم‌تر شده باشد. علی دیگر صدای رضا را نمی‌شنید؛ یا شاید نمی‌خواست بشنود.
ضربه‌ای دیگر زد و بعد صدای خفیفی از برخورد فلز به فلز در فضا پیچید. قلبش ایستاد. بیل را کنار انداخت و با دست شروع به کنار زدن خاک کرد. خاکی گرم و نم‌دار، بوی قدیمیِ فلز، بوی رطوبت پنهان‌شده در دل سال‌ها.
دستش به چیزی خورد.
چوب پوسیده‌ی صندوق بود. لب‌هایش بی‌صدا تکان خوردند. چیزی شبیه دعا یا شاید فقط نفس بریده‌ای از شوق. چند مشت خاک دیگر کنار زد، دست انداخت و در صندوق را گشود.
در صدای تقی داد و با زحمت باز شد. نور ضعیف آتش از پشت‌سرش روی زر و زیورهای کهنه‌ افتاد. سکه‌ها، گردنبندها، جام‌های طلا که حتی خاک هم نتوانسته بود درخشش‌شان را کم کند.
نفسش را حبس کرد. لحظه‌ای ایستاد. سرش را بالا آورد و به آسمانِ پرستاره نگاه کرد. سپس به سمت رضا برگشت. هنوز همان‌جا بود، به تخته‌سنگ تکیه داده و چشم‌هایش بسته، بی‌حرکت بودند.
نزدیک رفت، خم شد و گونه‌اش را نوازش داد.
-‌‌ ببخش رفیق... تو خسته بودی. حق داشتی؛ اما این‌جا جای خسته‌ها نیست. جای بازنده‌ها هم نیست.
بلند شد. لحظه‌ای مکث کرد. دوباره نگاهش کرد.
-‌ من باید نجات پیدا می‌کردم. یکی‌مون باید نجات پیدا می‌کرد.
به سمت صندوق رفت. با دست‌های خاکی، چند قطعه‌ی سبک‌وزن‌تر را برداشت. سکه‌ها را در جیبش ریخت، گردنبندها را دور کمرش پیچید. چیزی برای رضا باقی نگذاشت.
صندوق را دوباره با خاک پوشاند، دیگر به آن نیازی نداشت.
آسمان، آرام و بی‌رحم بود. سکوتی سرد و ممتد و صدای قدم‌هایش را که از گودال دور میشد. خاک زیر پاهایش خش‌خش می‌کرد. سوار ماشین شد و جاده را برای رسیدن به مقصد، شروع به طی کردن، کرد.
روز تازه‌ای در راه بود؛ اما شاید رضا دیگر آن را نمی‌دید.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا