- تاریخ ثبتنام
- 11/14/24
- نوشتهها
- 315
- موضوع نویسنده
- #111
- ارث باباشو خوردی خب.
نفس در سینه حبس میکنم تا به آن جملهی خوشمزهاش که عجیب حالم را خوب کرده قهقهه نزنم.
با شادی لبریز از صدایم میگویم:
- حالا که تو پیشمی، اصن دلگیر نمیشم، توهم نشو.
صدای ننه باعث فاصله گرفتن سرهایمان از هم میشود.
توجه به او که روسری گلبهیاش صورتش را ملوسک کرده، میدهم:
- آقا طاها انشاالله تا کی اینجا هستی؟ اگر ممکنه برنامه بچینیم باهم بریم خارج از شهر و حال و هوایی عوض کنیم. موافقید؟
رو ترش میکنم. از پیک نیک و طبیعت زیاد خوشم نمیآید. جمع شدن در خانه را به کوه و دشت پر دردسر ترجیح میدهم.
دایی مهربان میگوید:
- وقت برای بیرون رفتن زیاده، من هم فردا و پس فردا رفع زحمت میکنم.
همه معترض میشوند.
سر جایم نیم خیز شده، متعجب و وحشت زده میپرسم:
- یعنی چی؟ به همین زودی قراره برگردی؟ توکه تازه اومدی!
بابا هم به حرف میآید:
- نرسیده کجا میخوای بری طاها جان؟ بعد از سالی اومدی، هنوز عرق پات خشک نشده حرف رفتن میرنی؟ درضمن زحمت چیه؟ شما کی زحمت بودی که الان دفعه دوم باشه؟ اینجا خونهی پریزاده و داییش صاحبخونهست.
پشت چشم نازک کردن شهربانو فاقد اهمیت است.
طاها دست سرد شدهام را میفشارد و نگاهش به باباست:
- راستش منظور من از رفتن، این نبود.
از حرفهایش خیلی دلگیر بودم و توقع رفتنش به این زودی را نداشتم. آشفته میان کلامش میپرم:
- پس چی بود؟
فشار انگشتانش محکمتر شده، لبانش را تر میکند:
- من قراره تهران بمونم...
برای جا به کسی سپردم. تا مکان مناسب گیر بیاد مهمون شمام... انشاالله بعدش اسباب رحمت رو کم میکنیم، خوبه؟
روی سوالش منم. کمی شوکه و هنوز هضم نکردهام که چه گفته. لب میجنبانم:
- تهران؟
شیطنت بار پلک بر هم میفشارد:
- آره، تهران.
لبخند مسرور بیبی را روی صورت شهزاد هم میبینم که میگوید:
- مبارکه، به سلامتی و خوشی بمونید تا روی پری ماهم همیشه اینجوری بخنده.
باورم نمی شد. پر صدا فریاد میکشم و خودم را میان آغوشش میاندازم:
- وای باورم نمیشه! راست میگی داییم؟ الهی قربونت برم من! کی بریم خونهتو بچینیم ها؟ کی بریم؟
سرم را میبوسد و با اشاره به جمع مرا پس میزند:
- بقیه وسایل رو سپردم بچه ها برام بفرستن.
انگشت به کنار لبم میزنم:
- پس بگو اون همه بارو بندیل چرا باخودش آورده آقا. واقعی میمونی دیگه؟
- واقعی!
آقاجون بلند جوری که همه متوجه شوند میگوید:
- پس واجب شد یه سور و سات راه بندازیم به بهونهی این خبر خوب.
عمه شهربانو یک تای ابروی کمانیاش را بالا میاندازد، چون دختر های همهکارهی خانه دست به کمر نظر میدهد:
- بابا ساهره خانومم قراره فردا بره، میگم برای بار آخر بگیم خانوادگی بیان دورهم باشیم؟ این چند روز عادت کردیم به حضورشون.
میدانم این آتیشها همه از گور مهرانگیز بلند میشود و حال عمه را زبان خودش کرده.
بابا حرفی ندارد، ننه هم میداند من یا دایی معذبیم، اما قبل از اعلام مخالفتش وقتی که میبیند آقاجون تایید میدهد، چیزی نمیگوید.
- آره خیلی هم عالی! اینطوری محمود رو دوباره قبل رفتن میبینم. البته با اجازهی اقا طاها!
دایی با صورتی کمی گیج سریع پاسخ میدهد:
- این چه حرفیه، اختیار دارید!
هوفی از سر ناچاری میکشم. این دیگر از کجا آمد! چرا خانوادهی آن دختر گورشان را از تهران گم نمیکردند؟!
***
سرم را لبهی بالای پشتی تکیه میدهم. حوالی غروب است که همه پراکنده شدهاند.
طاها برای کاری از خانه خارج میشود. شهزاد کنار من بالش گذاشته و چرت میزند. آقاجون مجدد در لاک خود فرو رفته و فکر چیزهایی که بوی خوبی ندارند را میکند.
کاش بتوانم سر از کارش در بیاورم.
ننه با دقت روغنهای سیاه دانهاش را روی زانو میمالد و شهربانو طلبکار صفحهی یاسینش را ورق میزند.
آرام عمه را تکان میدهم:
- شهزاد پاشو، دم مغرب خوب نیست بخوابی. چقدر خستهای تو!
پوزخند شهربانو پلکهایم را برهم چفت میکند. چه مرگش است را خدا میداند.
شهزاد گویی قصد ندارد از خواب زمستانی اش برخیزد. دستم را پس میزند و خمار میتوپد:
- اَه، ولم کن.
غلت زده، با خرناسی کوتاه ادامهی خوابش را از سر میگیرد.
ایش گویان از ننه میپرسم:
- بهتر نشد دردت زهرا بانو؟ با این وضعیت دیگه مهمونیتون چی بود؟ طاها همچین آدمی نیست، از کسی توقع نداره بخدا مامان، لازم نبود اینکارا!
تشر شهربانو اجازه پاسخ را از مامان میگیرد.
- دایی، عمه! ننه! خوبه بخدا احتراما هم از بین رفته. بچهی دو ساله رو صدا نمیزنی که اسمشونو میگی.
مامان هوف میکشد:
- عادت کرده مادر، ماهم دوست داریم صدا زدنشو، برکت خونست دخترم.
ترجیح میدهم در بحث شرکت نکنم.
عمه متاسف کتابش را میبندد:
- بی ادبی کنار! لازم نیست خودش رو انقدر شیرین کنه جلوی مرد سی و اندی ساله. باشه داییش! هی گفتید ولش کن، عادی کردین کارای اشتباهشونو. بگید شهزادم دخترشو از توی دست و پای نامحرم جمع کنه، خجالت داره واقعا.
نفس در سینه حبس میکنم تا به آن جملهی خوشمزهاش که عجیب حالم را خوب کرده قهقهه نزنم.
با شادی لبریز از صدایم میگویم:
- حالا که تو پیشمی، اصن دلگیر نمیشم، توهم نشو.
صدای ننه باعث فاصله گرفتن سرهایمان از هم میشود.
توجه به او که روسری گلبهیاش صورتش را ملوسک کرده، میدهم:
- آقا طاها انشاالله تا کی اینجا هستی؟ اگر ممکنه برنامه بچینیم باهم بریم خارج از شهر و حال و هوایی عوض کنیم. موافقید؟
رو ترش میکنم. از پیک نیک و طبیعت زیاد خوشم نمیآید. جمع شدن در خانه را به کوه و دشت پر دردسر ترجیح میدهم.
دایی مهربان میگوید:
- وقت برای بیرون رفتن زیاده، من هم فردا و پس فردا رفع زحمت میکنم.
همه معترض میشوند.
سر جایم نیم خیز شده، متعجب و وحشت زده میپرسم:
- یعنی چی؟ به همین زودی قراره برگردی؟ توکه تازه اومدی!
بابا هم به حرف میآید:
- نرسیده کجا میخوای بری طاها جان؟ بعد از سالی اومدی، هنوز عرق پات خشک نشده حرف رفتن میرنی؟ درضمن زحمت چیه؟ شما کی زحمت بودی که الان دفعه دوم باشه؟ اینجا خونهی پریزاده و داییش صاحبخونهست.
پشت چشم نازک کردن شهربانو فاقد اهمیت است.
طاها دست سرد شدهام را میفشارد و نگاهش به باباست:
- راستش منظور من از رفتن، این نبود.
از حرفهایش خیلی دلگیر بودم و توقع رفتنش به این زودی را نداشتم. آشفته میان کلامش میپرم:
- پس چی بود؟
فشار انگشتانش محکمتر شده، لبانش را تر میکند:
- من قراره تهران بمونم...
برای جا به کسی سپردم. تا مکان مناسب گیر بیاد مهمون شمام... انشاالله بعدش اسباب رحمت رو کم میکنیم، خوبه؟
روی سوالش منم. کمی شوکه و هنوز هضم نکردهام که چه گفته. لب میجنبانم:
- تهران؟
شیطنت بار پلک بر هم میفشارد:
- آره، تهران.
لبخند مسرور بیبی را روی صورت شهزاد هم میبینم که میگوید:
- مبارکه، به سلامتی و خوشی بمونید تا روی پری ماهم همیشه اینجوری بخنده.
باورم نمی شد. پر صدا فریاد میکشم و خودم را میان آغوشش میاندازم:
- وای باورم نمیشه! راست میگی داییم؟ الهی قربونت برم من! کی بریم خونهتو بچینیم ها؟ کی بریم؟
سرم را میبوسد و با اشاره به جمع مرا پس میزند:
- بقیه وسایل رو سپردم بچه ها برام بفرستن.
انگشت به کنار لبم میزنم:
- پس بگو اون همه بارو بندیل چرا باخودش آورده آقا. واقعی میمونی دیگه؟
- واقعی!
آقاجون بلند جوری که همه متوجه شوند میگوید:
- پس واجب شد یه سور و سات راه بندازیم به بهونهی این خبر خوب.
عمه شهربانو یک تای ابروی کمانیاش را بالا میاندازد، چون دختر های همهکارهی خانه دست به کمر نظر میدهد:
- بابا ساهره خانومم قراره فردا بره، میگم برای بار آخر بگیم خانوادگی بیان دورهم باشیم؟ این چند روز عادت کردیم به حضورشون.
میدانم این آتیشها همه از گور مهرانگیز بلند میشود و حال عمه را زبان خودش کرده.
بابا حرفی ندارد، ننه هم میداند من یا دایی معذبیم، اما قبل از اعلام مخالفتش وقتی که میبیند آقاجون تایید میدهد، چیزی نمیگوید.
- آره خیلی هم عالی! اینطوری محمود رو دوباره قبل رفتن میبینم. البته با اجازهی اقا طاها!
دایی با صورتی کمی گیج سریع پاسخ میدهد:
- این چه حرفیه، اختیار دارید!
هوفی از سر ناچاری میکشم. این دیگر از کجا آمد! چرا خانوادهی آن دختر گورشان را از تهران گم نمیکردند؟!
***
سرم را لبهی بالای پشتی تکیه میدهم. حوالی غروب است که همه پراکنده شدهاند.
طاها برای کاری از خانه خارج میشود. شهزاد کنار من بالش گذاشته و چرت میزند. آقاجون مجدد در لاک خود فرو رفته و فکر چیزهایی که بوی خوبی ندارند را میکند.
کاش بتوانم سر از کارش در بیاورم.
ننه با دقت روغنهای سیاه دانهاش را روی زانو میمالد و شهربانو طلبکار صفحهی یاسینش را ورق میزند.
آرام عمه را تکان میدهم:
- شهزاد پاشو، دم مغرب خوب نیست بخوابی. چقدر خستهای تو!
پوزخند شهربانو پلکهایم را برهم چفت میکند. چه مرگش است را خدا میداند.
شهزاد گویی قصد ندارد از خواب زمستانی اش برخیزد. دستم را پس میزند و خمار میتوپد:
- اَه، ولم کن.
غلت زده، با خرناسی کوتاه ادامهی خوابش را از سر میگیرد.
ایش گویان از ننه میپرسم:
- بهتر نشد دردت زهرا بانو؟ با این وضعیت دیگه مهمونیتون چی بود؟ طاها همچین آدمی نیست، از کسی توقع نداره بخدا مامان، لازم نبود اینکارا!
تشر شهربانو اجازه پاسخ را از مامان میگیرد.
- دایی، عمه! ننه! خوبه بخدا احتراما هم از بین رفته. بچهی دو ساله رو صدا نمیزنی که اسمشونو میگی.
مامان هوف میکشد:
- عادت کرده مادر، ماهم دوست داریم صدا زدنشو، برکت خونست دخترم.
ترجیح میدهم در بحث شرکت نکنم.
عمه متاسف کتابش را میبندد:
- بی ادبی کنار! لازم نیست خودش رو انقدر شیرین کنه جلوی مرد سی و اندی ساله. باشه داییش! هی گفتید ولش کن، عادی کردین کارای اشتباهشونو. بگید شهزادم دخترشو از توی دست و پای نامحرم جمع کنه، خجالت داره واقعا.