Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
- ارث باباشو خوردی خب.
نفس در سینه حبس میکنم تا به آن جملهی خوشمزهاش که عجیب حالم را خوب کرده قهقهه نزنم.
با شادی لبریز از صدایم میگویم:
- حالا که تو پیشمی، اصن دلگیر نمیشم، توهم نشو.
صدای ننه باعث فاصله گرفتن سرهایمان از هم میشود.
توجه به او که روسری گلبهیاش صورتش را ملوسک کرده، میدهم:
- آقا طاها انشاالله تا کی اینجا هستی؟ اگر ممکنه برنامه بچینیم باهم بریم خارج از شهر و حال و هوایی عوض کنیم. موافقید؟
رو ترش میکنم. از پیک نیک و طبیعت زیاد خوشم نمیآید. جمع شدن در خانه را به کوه و دشت پر دردسر ترجیح میدهم.
دایی مهربان میگوید:
- وقت برای بیرون رفتن زیاده، من هم فردا و پس فردا رفع زحمت میکنم.
همه معترض میشوند.
سر جایم نیم خیز شده، متعجب و وحشت زده میپرسم:
- یعنی چی؟ به همین زودی قراره برگردی؟ توکه تازه اومدی!
بابا هم به حرف میآید:
- نرسیده کجا میخوای بری طاها جان؟ بعد از سالی اومدی، هنوز عرق پات خشک نشده حرف رفتن میرنی؟ درضمن زحمت چیه؟ شما کی زحمت بودی که الان دفعه دوم باشه؟ اینجا خونهی پریزاده و داییش صاحبخونهست.
پشت چشم نازک کردن شهربانو فاقد اهمیت است.
طاها دست سرد شدهام را میفشارد و نگاهش به باباست:
- راستش منظور من از رفتن، این نبود.
از حرفهایش خیلی دلگیر بودم و توقع رفتنش به این زودی را نداشتم. آشفته میان کلامش میپرم:
- پس چی بود؟
فشار انگشتانش محکمتر شده، لبانش را تر میکند:
- من قراره تهران بمونم...
برای جا به کسی سپردم. تا مکان مناسب گیر بیاد مهمون شمام... انشاالله بعدش اسباب رحمت رو کم میکنیم، خوبه؟
روی سوالش منم. کمی شوکه و هنوز هضم نکردهام که چه گفته. لب میجنبانم:
- تهران؟
شیطنت بار پلک بر هم میفشارد:
- آره، تهران.
لبخند مسرور بیبی را روی صورت شهزاد هم میبینم که میگوید:
- مبارکه، به سلامتی و خوشی بمونید تا روی پری ماهم همیشه اینجوری بخنده.
باورم نمی شد. پر صدا فریاد میکشم و خودم را میان آغوشش میاندازم:
- وای باورم نمیشه! راست میگی داییم؟ الهی قربونت برم من! کی بریم خونهتو بچینیم ها؟ کی بریم؟
سرم را میبوسد و با اشاره به جمع مرا پس میزند:
- بقیه وسایل رو سپردم بچه ها برام بفرستن.
انگشت به کنار لبم میزنم:
- پس بگو اون همه بارو بندیل چرا باخودش آورده آقا. واقعی میمونی دیگه؟
- واقعی!
آقاجون بلند جوری که همه متوجه شوند میگوید:
- پس واجب شد یه سور و سات راه بندازیم به بهونهی این خبر خوب.
عمه شهربانو یک تای ابروی کمانیاش را بالا میاندازد، چون دختر های همهکارهی خانه دست به کمر نظر میدهد:
- بابا ساهره خانومم قراره فردا بره، میگم برای بار آخر بگیم خانوادگی بیان دورهم باشیم؟ این چند روز عادت کردیم به حضورشون.
میدانم این آتیشها همه از گور مهرانگیز بلند میشود و حال عمه را زبان خودش کرده.
بابا حرفی ندارد، ننه هم میداند من یا دایی معذبیم، اما قبل از اعلام مخالفتش وقتی که میبیند آقاجون تایید میدهد، چیزی نمیگوید.
- آره خیلی هم عالی! اینطوری محمود رو دوباره قبل رفتن میبینم. البته با اجازهی اقا طاها!
دایی با صورتی کمی گیج سریع پاسخ میدهد:
- این چه حرفیه، اختیار دارید!
هوفی از سر ناچاری میکشم. این دیگر از کجا آمد! چرا خانوادهی آن دختر گورشان را از تهران گم نمیکردند؟!
***
سرم را لبهی بالای پشتی تکیه میدهم. حوالی غروب است که همه پراکنده شدهاند.
طاها برای کاری از خانه خارج میشود. شهزاد کنار من بالش گذاشته و چرت میزند. آقاجون مجدد در لاک خود فرو رفته و فکر چیزهایی که بوی خوبی ندارند را میکند.
کاش بتوانم سر از کارش در بیاورم.
ننه با دقت روغنهای سیاه دانهاش را روی زانو میمالد و شهربانو طلبکار صفحهی یاسینش را ورق میزند.
آرام عمه را تکان میدهم:
- شهزاد پاشو، دم مغرب خوب نیست بخوابی. چقدر خستهای تو!
پوزخند شهربانو پلکهایم را برهم چفت میکند. چه مرگش است را خدا میداند.
شهزاد گویی قصد ندارد از خواب زمستانی اش برخیزد. دستم را پس میزند و خمار میتوپد:
- اَه، ولم کن.
غلت زده، با خرناسی کوتاه ادامهی خوابش را از سر میگیرد.
ایش گویان از ننه میپرسم:
- بهتر نشد دردت زهرا بانو؟ با این وضعیت دیگه مهمونیتون چی بود؟ طاها همچین آدمی نیست، از کسی توقع نداره بخدا مامان، لازم نبود اینکارا!
تشر شهربانو اجازه پاسخ را از مامان میگیرد.
- دایی، عمه! ننه! خوبه بخدا احتراما هم از بین رفته. بچهی دو ساله رو صدا نمیزنی که اسمشونو میگی.
مامان هوف میکشد:
- عادت کرده مادر، ماهم دوست داریم صدا زدنشو، برکت خونست دخترم.
ترجیح میدهم در بحث شرکت نکنم.
عمه متاسف کتابش را میبندد:
- بی ادبی کنار! لازم نیست خودش رو انقدر شیرین کنه جلوی مرد سی و اندی ساله. باشه داییش! هی گفتید ولش کن، عادی کردین کارای اشتباهشونو. بگید شهزادم دخترشو از توی دست و پای نامحرم جمع کنه، خجالت داره واقعا.
موهای تنم با شنیدن حرفش سیخ میشوند. به چه حقی هرچه از دهانش در میآید را میگوید؟
چطور میتواند این سمهای مهلک را در ذهنش پرورش دهد؟
نیم خیز میشوم و ننه با آخی کوتاه دستم را میکشد:
- خدا مرگم، شهربانو؟ این حرفا چیه میزنی قربونت برم؟ عیبه!
جیغم را تنها بخاطر فشار دست مامان روی مچم، سرکوب میکنم و از لای دندانهایم کلمات بیرون میجهند:
- این حرفتون دیگه رسما توهینه عمه خانوم! یعنی چی بچشو از توی دستو پای نامحرم جمع کنه؟ پناه کلا هفت سالشه! به غیر از اون طاها رو چی فرض کردین؟ پ**ل؟ مریض ج**ی؟
ننه به صورتش میکوبد. عمه هین میکشد و تای مقنهاش را عصبی مرتب میکند.
اصلا از گفتههایم پشیمان نیستم.
نمیتوانستم دیگر مراعات کسی که ارزشی برای شعور من و اطرافیانم قائل نیست، بکنم.
- این چه طرز حرف زدنته؟ همین کارارو میکنی همش پشتت حرفه! بچه بچه راه انداختی! حتما اون دوستتم رو حساب بچه بودنش آوردی اینجا با نامحرم تو یه خونه؟ تو خجالتم حالیته؟ اگر از گوشیش نمیدیدم که خبردارم نبود اومده اینجا با دوتا دختر مجرد! حتما دوستتم بچست و هفت سالشه؟
هیستریک میخندم و پلکم میپرد.
این میان شهزاد گیج سرجایش نشسته، خوابآلود، با باز کردن یکی از چشمانش میپرسد:
- چخبرتونه؟
چیزی درونم تشر میزند سرجایم بنشینم و زبان به دهان بگیرم، اما جایش لبم را به دندان گرفته، با صدایی مرتعش میگویم:
- باورم نمیشه! شما انقدر خاله زنکی که گوشی پسر بدبختتم چک میکنی؟ فرض میکنیم اومده اینجا و پنهون کاریش اشتباه بوده. اوکی! مگه قرار بوده چیکارش کنم؟ ماجد اینجا واس خاطر طاها موند. خیالتون راحت باشه، وقت نشد اغفالش کنیم! نخوردیم پسرتونو! ارزونی خودتون.
میخواهد بلبشوی بزرگتری به پا کند که مامان از جا برمیخیزد:
- مرگ من شهر بانو... تو بزرگتری... کوتاه بیا تورو به قرآنی که میخونی.
دهانم را با مسخرگی تمام برای ننه کج میکنم:
- نه بابا، واقعا مامان؟ مگه ایشون چیزی از قرآنیام که میخونه میفهمه؟ کل روز درگیر افکار مریضشه.
- خدامرگم بده، پری؟!
عجز بیبی مرا به خودم میآورد.
نحوهی استفاده از آن روی سگم هنگام عصبانیت از کنترلم خارج میشد.
آنچنان که بعدش از پشیمانی تا چند روز خود را در اتاقی جایی حبس مینمودم.
عمه با انگشت اشارهاش تهدیدم میکند:
- برو به جون مامان دعا کن چیزی بهت نمیگم بیحیای بی تربیت. ادب نشدی تو! فکر کردی من نمیفهمم اون رفیق هفت خطت میخواد خودشو به ریش پسرم ببنده؟ اسواماس میفرسته براش؟ خجالتم نمیکشه! همتون از دنبال همدیگهاید، دربهدر پسرای مردم بیچاره.
مبهوت در صورتش براق میشوم، اگر بیبی مقابلش نبود کنترل تلویزیون را وسط فرق سرش میکوبیدم.
به توهینهایی که مخاطبش خودم بودم اهمیتی نمیدادم، اما او داشت راجب طاها و خندان صحبت میکرد.
- درست حرف بزن عمه، این وصلهها به رفیق من نمیچسبه و نخواهد چسبید. همه چیزا اوخ و عیبه، اونوقت هر تهمتی به ریشمون ببندین درسته؟ خوبه بخدا! چه دین و ایمون درستی دارید!
شهزاد با صورتی گر گرفته دستم را میکشد. از پذیرایی دور میشویم، مرا درون اتاقم میاندازد و به جدال من و عمه در این میان توجه ندارد:
- کجا میبریش آبجی؟ ها؟ بزار ببینم چی میگه این دخترهی سرتاپا ایراد! این از دین و ایمون چی میفهمه که واسه من حرف میزنه؟ عجب والا، عجب! حالا دیگه من دروغ میگم؟ تو برو کلاهتو با رفیق بیحیات بنداز هوا!
بلند میگویم تا صدایم را بشنود:
- دهن دره بودن شما بی حیایی نیست؟ اونوقت...
در اتاق به چهارچوبش کوفته میشود و شهزاد با بسته شدنش غشغش میخندد:
- وای میگه اِسومِس! وای مردم از خنده! الهی درد نگیرید که نمیزارید آدم نیم ساعت کپه مرگشو بزاره!
جر و بحث عمه و ننه هنوز ادامه دارد که آقاجون به در اتاقش میکوبد:
- چه خبرتونه خونه رو گذاشتید رو سرتون؟ از سن و سالت خجالت بکش شهربانو، تو هم قد اون بچهای؟
چشم چپ میکنم، میخواهم بروم که هیلکل شهزاد مانعم میشود. پسش میزنم:
- واسا برم ببینم چی میگه آقا جون؟ معلومه که من هم قد اون کوتولهی زشت نیستم!
بازویم را نیشگون میگیرد:
- تو کپه کپه شکر خوردی! بشین ببینم دق دادین مامان بابامو.
حق به جانب و با شانههایی افتاده نگاهش میکنم:
- تقصیر من شد الان؟ چه جالب! اصن تو شنیدی چی میگفت؟ میگفت پناهو از تو دست و پای طاها جمع کنید نا محرمه! مگه دایی من، استغفرالله! زنیکهی...
نچ میکند:
- بابا تو چرا با این دهن به دهن میزاری؟ بزار بگه جونش دربیاد، بعدشم بزرگترته!
لگدی به تشک وسط اتاق میکوبم و با عصیان میگویم:
- ر**م تو بزرگتریش! عقل مهمه، عقل! که الحمدلله نداره! نمیفهمه آقاجونم حالش خوب نیست، هی دَق به شور میکنه! سری پیش جوابشو ندادم گفتم بزرگتره! غلط میکنه که بزرگتره، به درک که بزرگتره. به من میگه هزار عیبه، خودش چه تحفهایه؟!
حالا خوب است کوتوله نیست و ریخت قابل تحملی دارد، و الا رقبت دیدنش هم نداشتم.
انگار عمه همانجا ایستاده بود و میشنید چه میگویم که آنطور فسفر میسوزاندم.
دست به پیشانیام میکشم و نجوا میکنم:
- خدایا نجاتم بده از دست این قوم الظالمین! منکه میدونم این آتیشا از گور کی بلند میشه...
صدای شهربانو که دارد خانه را ترک میکند، آنقدر بلند است تا به پشت درهای بسته برسد:
- اصلا از اون جونور جلوی من دفاع نکنید حاجبابا! اصلا! من یک کلمه گفتم با ادب حرف بزن، نوهی چشم سفیدتون هرچی دلش خواست به بزرگترش گفت، گستاخی و وقاحتم حدی داره! این توجههای زیادیتون برای عقدهای نشدنش اشتباهه، حواستون نیست که از اونور بوم افتاده... دلش بخواد به پسر مردم خط میده، نخواد ول میکنه، این نشد بعدی، بعدی نشد قبلی!
مامان هیس میکشد:
- اِ! ساکت شو بهت میگم...
گویا پوزخند میزند:
- چرا مادر من؟! بزار بشنوه، لازمه یکم ادب بشه!
و در خانه، پشت بندش حیاط را محکم به هم میکوبد.
دست روی سینه میگذارم تا ضربان وحشتناک قلبم را با فشار، کمی کنترل کنم.
من که بودم برای او؟ چطور میتواند راجب هم خونش چنین بگوید؟ از یک سگ ولگرد که حرف نمیزند.
همچنان شوک زدهام. در ذهن بارها و بارها گیسهای آن وراج را کشیده و موهایش را از ریشه کندهام.
آرام؟ حال سعی میکنم کمی بهتر باشم.
هم زمان با بلند شدن اذان مغرب از مسجد، اندکی سکوت و آرامش نسبی به ناگه روی خانه مینشیند.
عمه قلنجهای کمرش را میشکند، زیر لب میگوید:
- زنگ بزنم ببینم پناه کجا موند... میگم عموش اومد دنبالش پری؟
دغدغههایش را خریدارم!
سرم را در جواب بالا و پایین میکنم.
گوشه تخت کز کرده، از جیب شلوار پارچهای نارنجیام تلفنم را مییابم.
روی نام گربه که کلیک میکنم، اندکی بعد با کشیدن نفسی عمیق مینویسم:
- چه خبر؟
امیدوارم خبرهایش، برایم موجب سرافکندگی نباشد!
تردید وجودم را گرفته و وجدان درد ناشی از داشتن این حس، بزرگ است.
از اینکه نمیتوانم برخلاف آنچه مقابل عمه بر زبان آوردهام، باز هم سوالی از خندان نکنم و کاملا به او اطمینان داشته باشم.
شهزاد گوشی را کنار گوشش نگه داشته، پلک برهم میفشارد و آرام تسلیام میدهد:
- ای بابا، چته؟ توکه عادت داری به پرچانگیهای آبجی شهربانو. این بشر به خودشم شک داره!
چه جالب!
عادت، لباس تازهای که تن حقیقت میکردند.
موهای پریشانم را چنگ میکشم، لبانم از حرص خشک شده است:
- نخیر؛ عادت ندارم به داییم انگ سست عنصر بودن بچسبونن. اونقدر که نتونه جلوی یه بچه خودشو کنترل کنه! اینچیزا بیانشون تنها و تنها از یک مریض ذهنی برمیاد، نه یک آدمی که فقط پرچانهاست.
رنگ پریده، برای بستن بحث میخندد:
- نگو اینارو! زشته قربونت برم، حرف تو دهن کسی ننداز...
چشم غره میروم که پی تماس وصل شدهاش را میگیرد:
- سلام، خوبی محدثه جان؟ پناه اونجاست؟
صورتم را در بالش فرو میبرم، اما تلاشهایم برای رهایی از احساس پوچی و عجز بیفایده است.
این حس زمانی تشدید میشود که ننه شهزاد و بابا را به صرف چای صدا میزند و نام من این میان جایی ندارد.
چه غریبانه!
نمیتوانم تحمل کنم، برمیخیزم و زودتر به پذیرایی میروم.
صورت کدر مامان اعصابم را بهم میریزد، بدتر از آن پارچهایست که محکم دور سرش بسته.
با اخمی ریز، قوری را خم، مایع خوشرنگ چایش در یکی یکی لیوانها میریزد.
حاجبابا تیوی را دو شماره کم کرده، منتظر واکنشی از سوی ننه است. میپرسد:
- چیزی میخوای عزیزکم؟
به خودش متوسل میشوم، او خوب میداند طاقت دلخوریشان را ندارم. دستش درد نکند به کنارش اشاره میزند:
- بیا اینجا بشین بابا.
اما مامان شمشیرش را از رو بسته که میتوپد:
- کجا بیاد رضا؟ هروقت یاد گرفت به بزرگترش احترام بزاره و التماسای مادرشو جدی بگیره بیاد جلوی من انگار که چیزی نشده بتمرگه.
بغض میکنم و مبهوت نامش را بر زبان میآورم:
- مامان؟!
شهزاد که در سکوت تماشایمان میکرده، دخالت میکند:
- اینجوری میکنی کشتیهاش بیشتر غرق میشن.
الحق که درست میگفت، کشتیهایم خسته و کوفته در اعماق دریا گوشهای کز کرده و نا نداشتند.
مامان پشت چشم نازک میکند:
- غرق بشه که یک ساعت دیره!
تذکر حاجبابا هم نرمش نمیکند:
- از شما بعیده خانوم!
ننه دست به سرش میگیرد:
- نیست حاجی! وقتی تن و بدن منو اینجور میلرزونن هیچ چیز از من بعید نیست! باس یاد بگیره که نباید اینطور حال منو خراب کنه! بشینه یاد بگیره که زبونشو کنترل کنه جلو بزرگترش! فکر کردی چرا مهرانگیز سایشو با تیر میزنه؟ یبار محض رضای خدا زبون نمیریخت! یبار احترام زن پنجاه ساله رو نگه میداشت، حالا وضعش این نبود. من اشتباه تربیتش کردم... اشتباه پشت اشتباه... دیگه از پس دادن جواب به بزرگتر خجالت نمیکشی، حرفی نیست، ولی احترام منو که داشته باش! تو مراعات کن، من از سگ کمترم خودم جواب اونی که حرمت خونهی منو شکسته ندم!
با خود غر میزند:
- از دست شما نمازامو یادم رفت! شهزاد اون چادر منو از آشپز خونه بیار.
کاسه چشمانم پر شده است.
من قبلا هم با شهربانو از این بحثها داشتهام.
سر پابند بستن و شلوار قد نود پوشیدنم، سر کاشت مژه و ناخن، سر یکبار نقرهای کردن موهایم.
حرفش این بود، «دختر بیست ساله را چه به این غلطها!».
و من غلط را دخالت او در تربیت، ظاهر و نوع پوششم میدانستم.
نه تنها عمه، بلکه زن عمو و چند تن از اهالی متعصب فامیل، دست در دست هم داده بودند تا مرا مناسب صدرای همه چی تمام ندانند، ولی مامان هیچگاه اینطور ته دلم را خالی نکرده است.
قبلتر اگر بود، زانوی غم بغل گرفته و خودم را برای آرام شدنش به آب و آتش میکشیدم. حال تنها در سکوت به دستهایم خیره میشوم. به ناخنهایی که ترمیمش نکرده بودم، مژههایی که خیلی وقت است ریخته شده، منی که در آن ثانیه خیلی پژمرده و افسردهام.
نباید اینچنین کدر میشد، دنیایم.
کنار آقاجون مینشینم و آرام زمزمه میکنم:
- ببخشید، باشه؟ به مامانم بگو که نمیخواستم ناراحتش کنم...
دیگر حتی از تکرار کلمهی ببخشید هم نفرت دارم.
بابا مرا در آغوش میکشد و خیرهی چادر رنگی مامان است:
- دختر من هیچ وقت اشتباه نمیکنه، اینکه بخاطر سن و سال یکی بخوای در برابر بیاحترامیش سکوت کنی اشتباهه.
شهزاد پرده را کنار زده به درون حیاط سرک میکشد:
- صدای در شد...
پشت بندش با لبخند پنجره را باز میکند و داد میزند:
- سلام عزیز دلم، خوبی؟ خسته نباشی! بیا که مامان چای ریخته، الان از دهن میفته.
بابا کنجکاو میپرسد:
- کیه مگه؟
- صدراست...
و من بیشتر در آغوش بابا فرو میروم، او هم دستم را چون برگ گلی لطیف نوازش میکند.
ننه بعد از رکعت سومش سلام میدهد، ذکر گویان به آشپزخانه اشاره میزند.
شهزاد که منظورش را فهمیده تایید میکند:
- چشم براش نهار داغ میکنم.
به مردمکهای براق بابا خیره میشوم، نام صدرا را که میآمد، شفافتر از همیشه میشد.
طولی نمیکشد که بوی گل در خانه میپیچد، این امضای حضور اوست.
صورتش خسته است، لباس نظامی بر تن دارد و پهنی شانههایش میتواند دمار از روزگار در آورد.
با لبخندی محو سلام داده و روبه شهزاد میگوید:
- خوبی عمه خانوم؟!
شهزاد برخلاف معذب بودنِ او در آغوشش میگیرد و چقدر دلم هوای جای عمه بودن را میکند.
که بتوانم همین طور با خیال راحت، میان تن این مرد با بوی گلش خفه شوم.
خاکبر سر بودم؟ باشد! عیبی ندارد.
لبخند بعدیاش برای ننه و آقاجون است؛ وسیعتر از آن قبلی!
از بابا کمی فاصله میگیرم.
سر ننه را میبوسد، حاج بابا را در آغوش میکشد و سهم من؟
تنها پاسخ سلام خفه و کوتاهیست که گفتهام، بی هیچ لبخندی!
سوالهایم در دلم میمیرند.
از جمله مهم ترینشان که کل روز را درگیرش بودم تا شب شود، او بیاید و بپرسم، خوبی؟ درد نداری؟ هرچند تکراری و بیمورد باشد.
که بگویم اگر تو مشکلی نداری، اما من درد دارم و جای دردهایم بر جانم کبود شدهاند.
لیوانی از سینی بر میدارد. ننه میآید تا چای از دهن افتاده را آب جوش بریزد و گرمش کند. میپرسد:
- چیزی خوردی مادر؟ شهزاد رفت غذا بیاره، یکم کباب کنار گذاشتم برات، با گوجه مغز پخت، پوستشم سوزوندم!
صدرا نگاهی مهربان هدیهاش میکند:
- چیزی خورده باشم هم، به این بوی خوش مگه میشه دست رد زد زهرا بانو؟
صدای زنگ مجدد بلند میشود. فراموش میکنم در آن چند دقیقه چقدر منزوی رفتار کردهام.
از لاک در آمده و هیجانزده نجوا میکنم:
- طاهاست!
درست حدس زدهام. دایی مهربانم اندکی بعد با پلاستیک رنگ، چسب چوب و سیمهای مخصوص ویالون وارد پذیرایی میشود.
دیشب به او گفته بودم که گوشه سازم شکسته، سیمهایم قدیمی شدهاند و باید تعمیرش کنم.
قدردان خودم را به دم در میرسانم، استفهامی میپرسم:
- وای داییم، نگو اینارو واسه من خریدی؟! ای خدا! مگه میشه من نمیرم واسهات؟!
معترض میشود:
- خدانکنه... بله خانوم، همهشونو واسه دخترم خریدم!
با عشق صورتش را میبوسم:
- قربونت برم من آخه! چطور جبران کنم محبتهاتو پشمالوم؟!
گونهام را بین انگشتانش میگیرد:
- حقه باز... با اون تعارفای الکیت. مهم نیست، جاش اگه امشب برام ساز بزنی پولشو ازت نمیگیرم.
زیر لب نق میزنم:
- فرصت طلب بیشعور!
که فقط خودش میشنود و به بازویم ضربه میکوبد:
- آدم باش.
بابا قدردان تشکر میکند:
- خوش اومدی پسرم، چرا زحمت کشیدی؟!
آقاجون همیشه از کسانی که به من محبت میکردند، چون پدر یا مادری مبادای ادب تشکر میکرد و قند در دلم آب میشد. که او خود را همیشه مالک من میداند و هرکس جز خودش برایم قدمی بردارد زحمت کشیدهاست.
جان من است و حس مالکیتش عجیب شیرین!
طاها طنز گونه پاسخ میدهد:
- پریزاد دختر منم هست حاجی!
اخم بامزهی آقاجون همه را میخنداند، جز او! که ساکت نشسته و با نگاه به گلهای قالی، انگشت به دور لیوانش میکشد.
گمان میکنم نگاه عاری از حسش امشب زیاد سهم من نخواهد شد.
درگیری طاها و بابا بالا گرفته،
حال حتی بیبی هم دلخوریاش را فراموش کرده و ما را به خوردن چای دعوت میکند:
- پریزاد، برو این کلوچههایی که فریز کردمو بیار... بزارید هنر دست هدی رو بخوریم، ببینید که چقدر شبیه کیکای بازاریه!
به آشپزخانه میروم.
پلاستیک کلوچههای خوشرنگ عمه را پاره کرده درون بشقاب میچینمشان.
از سرحال آمدن مامان خوشحالم.
او همیشه اینطور است. زود به دل میگیرد و زودهم فراموش میکند، فقط نمیدانم چرا من این اخلاقش را به ارث نبردهام و نمیتوانم هیچ یک از کسانی که یکبار از چشمم افتادهاند را برای بار بعدی دوست بدارم. حتی اگر برای موضوعی کوچک از آنان دلخور شوم.
صدرا هم در این خانواده شبیه من بود، زود نمیبخشید.
دستم روی پلاستیک خشک میشود، چشمان بلوطی رنگ تیرهاش مقابلم رنگ میگیرند.
صدرا زود نمیبخشد؟
و از من دلخور است!
ماتم زده میخروشم:
- مونده تا دهنت سرویس بشه پریزاد.
بشقاب کلوچه را کنار سینی چای میگذارم که
همه دور تا دور آن گرد نشستهاند، جز صدرایی که با یک ببخشید کوتاه در آشپزخانه برای صرف نهارِ از وقت گذشتهاش میرود.
رفتنش را دنبال میکنم. چیزی در تنم فرومیریزد و سوتی کر کننده مغزم را در بر میگیرد، تلنگری مثل کوبیدن یک سیلی بر گوشم.
که میگفت، تو خودت این مرد را رد کردی!
غلط که شاخ و دم ندارد، غلط کرده بودم.
آقاجون مرا سمت خودش میکشد.
بلند تا همه بشنوند میگوید:
- بیا اینجا دختر خودم!
اینبار دیگر من هم قهقهام هوا رفته.
چای خوردهایم، ته تمام کلوچهها را در آوردهایم و طاها اصرار به ساز زدن میکند.
ول کن نیست و در تنگا قرار میگیرم.
از کجا بداند من دست و پایم در آن موقعیت زیادی سست است؟
آقاجون که بهانههای مرا ناز پنداشته، کمی دستوری میگوید:
- پاشو برو این سازتو بیار ببینم! نکنه فراموشت شده؟
- اِ آقاجون فراموشی چیه؟! من فقط میگم اینهمه راه تا اتاق برم ساز بیارم؟ باشه بعدا دیگه، تا آخر شب کلی وقته...
ننه با چشم غرهای پدر و مادر دار زیر گوشم پچ میزند:
- پاشو عفریطه، پاشو تا با دمپایی سیاه سفیدت نکردم! رو حرف بزرگترت حرف نیار هی.
لبانم بی اختیار و مظلومانه جمع میشوند:
- دلت میاد زهرا خانومی؟
جوری که انگار بگوید «چه غلطا!» نگاهم میکند:
- خودتو لوس نکن! خجالتم نمیکشه، همش دور از جونم خر فرضم میکنه، چشاتم چپ نکن، همونجوری عادت میکنی! من هنو ازت ناراحتم، به روت نمیارم دلیل به بخشیدنت نیست.
شهزاد کیف ویالونم را با لبخندی پیروز مندانه در آغوشم میاندازد:
- بفرما اینم از این... بینم دیگه بهونت چیه؟!
دایی درخواستش را بلند بیان میکند:
- «شکل تو»، میزنیش برامون؟!
به زبانم نیامد مخالفت کنم و بگویم سخت است و ضربات دستش از پس انگشتان لرزانم بر نمیآید.
همه تنم میلرزید و خود میدانستم علتش بوی شدید گلیست که در خانه پخش شده.
خوشحالی طاها برایم اررشمندتر از هرچیزیست، پس آرشه را از کیف بیرون میکشم.
برمیخیزم، اینگونه تسلطم بیشتر است. با شروع ضربات انگشتانم روی بدنهی چوبی، صدرا از آشپرخانه خارج میشود.
قبل از اینکه ماهیچههایم تحلیل روند، آرشه را روی سیمها میکشم.
صدای موزیکِ شادی خانه را پر میکند.
لبخند رضایت بخش آقاجون از همهی تشویقهای دنیا برایم بالاتر است.
این لبخند مرا به یاد روزهایی میاندازد که با جثه کوچک و به قول دایی کوتولهام، ظهرها خواب را به تمامی محل حرام میکردم.
صدای گوش خراش برخورد آرشه با سیمهای ویالون وقتی که تلاشهایم نتیجه نمیدادند، عذاب آور بود.
اما آقاجون صبورانه کنارم مینشست، لبخند میزد و تشویقم میکرد:
- تو قراره بهترین ویولنیست تهران بشی!
- فقط تهران؟!
- فعلا تا تهرانو برو، منکه خارج مارج نمیفرستمت.
با شیطنت میپرسیدم:
- خونه شوهر چی؟!
او که برداشت دیگری از این سوالم میکرد، گوشم را با نگاهی ستاره باران میکشید.
کاش هنوز هم سر رفتن به خانهی شوهر با او بحث میکردم، نه برگشتن از آن!
آخرین ضربه را هم به بدنه چوبی ویالون میزنم.
سوت شهزاد، چشمک ریز طاها و نگاه خیرهی صدرای تکیه زده بر دیوار راهرو گیجم کرده است.
نشستن را ترجیح میدهم تا همانطور ایستاده از تیزی نگاه صدرا آب نشدهام.
- پس هنوزم یهچیزایی یادته!
در پاسخ بابا لبانم تنها کج میشوند، شبیه یک کشتی که در میانه را غرق شده.
طاها عمیق میپرسد:
- آموزش ویالون برات لذت بخشتره یا فعالیت توی حرفههای دیگه مثل اجرای زنده؟!
سوالش برای من و حتی بقیه کمی غیر منتظره بود.
نگاهم سمت «او» منعطف میشود. اویی که دوست داشتم هنگام پاسخ دادن همینطور پر حسرت در چشمانش خیره بمانم:
- هردو، اما تجربهی اجرای زنده یه خواب دور شده برام.... یه تایمی دوست داشتم بیام پیشت برای اینکار، اما...
نشد بگویم صدرا نخواست، صدرا دوست نداشت، صدرا همیشه از ویالون زدنم بدش میآمد!