انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خاکریز شیشه‌ای | غزاله.الف کاربر انجمن آوای رمان

- ارث باباشو خوردی خب.
نفس در سینه حبس می‌کنم تا به آن جمله‌ی خوش‌مزه‌اش که عجیب حالم را خوب کرده قهقهه نزنم.
با شادی لبریز از صدایم می‌گویم:
- حالا که تو پیشمی، اصن دلگیر نمی‌شم، توهم نشو.
صدای ننه باعث فاصله گرفتن سرهایمان از هم می‌شود.
توجه به او که روسری گلبهی‌اش صورتش را ملوسک کرده، می‌دهم:
- آقا طاها انشاالله تا کی اینجا هستی؟ اگر ممکنه برنامه‌ بچینیم باهم بریم خارج از شهر و حال و هوایی عوض کنیم. موافقید؟
رو ترش می‌کنم. از پیک نیک و طبیعت زیاد خوشم نمی‌آید. جمع شدن در خانه را به کوه و دشت پر دردسر ترجیح می‌دهم.
دایی مهربان می‌گوید:
- وقت برای بیرون رفتن زیاده، من هم فردا و پس فردا رفع زحمت می‌کنم.
همه‌ معترض می‌شوند.
سر جایم نیم خیز شده، متعجب و وحشت زده می‌پرسم:
- یعنی چی؟ به همین زودی قراره برگردی؟ توکه تازه اومدی!
بابا هم به حرف می‌آید:
- نرسیده کجا می‌خوای بری طاها جان؟ بعد از سالی اومدی، هنوز عرق پات خشک نشده حرف رفتن میرنی؟ درضمن زحمت چیه؟ شما کی زحمت بودی که الان دفعه دوم باشه؟ اینجا خونه‌ی پریزاده و داییش صاحب‌خونه‌‌ست.
پشت چشم نازک کردن شهربانو فاقد اهمیت است.
طاها دست سرد شده‌ام را می‌فشارد و نگاهش به باباست:
- راستش منظور من از رفتن، این نبود.
از حرف‌هایش خیلی دلگیر بودم و توقع رفتنش به این زودی را نداشتم. آشفته میان کلامش می‌پرم:
- پس چی بود؟
فشار انگشتانش محکم‌تر شده، لبانش را تر می‌کند:
- من قراره تهران بمونم...
برای جا به کسی سپردم. تا مکان مناسب گیر بیاد مهمون شمام... ان‌شاالله بعدش اسباب رحمت رو کم می‌کنیم، خوبه؟
روی سوالش منم. کمی شوکه و هنوز هضم نکرده‌ام که چه گفته. لب می‌جنبانم:
- تهران؟
شیطنت بار پلک بر هم می‌فشارد:
- آره، تهران.
لبخند مسرور بی‌بی را روی صورت شهزاد هم می‌بینم که می‌گوید:
- مبارکه، به سلامتی و خوشی بمونید تا روی پری ماهم همیشه اینجوری بخنده.
باورم نمی شد. پر صدا فریاد می‌کشم و خودم را میان آغوشش می‌اندازم:
- وای باورم نمیشه! راست میگی داییم؟ الهی قربونت برم من! کی بریم خونه‌تو بچینیم ها؟ کی بریم؟
سرم را می‌بوسد و با اشاره به جمع مرا پس می‌زند:
- بقیه وسایل رو سپردم بچه ها برام بفرستن.
انگشت به کنار لبم می‌زنم:
- پس بگو اون همه بارو بندیل چرا باخودش آورده آقا. واقعی میمونی دیگه؟
- واقعی!
آقاجون بلند جوری که همه متوجه شوند می‌گوید:
- پس واجب شد یه سور و سات راه بندازیم به بهونه‌ی این خبر خوب.
عمه شهربانو یک تای ابروی کمانی‌اش را بالا می‌اندازد، چون دختر های همه‌کاره‌ی خانه دست به کمر نظر می‌دهد:
- بابا ساهره خانومم قراره فردا بره، میگم برای بار آخر بگیم خانوادگی بیان دورهم باشیم؟ این چند روز عادت کردیم به حضورشون.
می‌دانم این آتیش‌ها همه از گور مهرانگیز بلند می‌شود و حال عمه را زبان خودش کرده.
بابا حرفی ندارد، ننه هم می‌داند من یا دایی معذبیم، اما قبل از اعلام مخالفتش وقتی که می‌بیند آقاجون تایید می‌دهد، چیزی نمی‌گوید.
- آره خیلی هم عالی! اینطوری محمود رو دوباره قبل رفتن میبینم. البته با اجازه‌ی اقا طاها!
دایی با صورتی کمی گیج سریع پاسخ می‌دهد:
- این چه حرفیه، اختیار دارید!
هوفی از سر ناچاری می‌کشم. این دیگر از کجا آمد! چرا خانواده‌ی آن دختر گورشان را از تهران گم نمی‌کردند؟!
***
سرم را لبه‌ی بالای پشتی تکیه می‌دهم. حوالی غروب است که همه پراکنده شده‌اند.
طاها برای کاری از خانه خارج می‌شود. شهزاد کنار من بالش گذاشته و چرت می‌زند. آقاجون مجدد در لاک خود فرو رفته و فکر چیزهایی که بوی خوبی ندارند را می‌کند.
کاش بتوانم سر از کارش در بیاورم.
ننه با دقت روغن‌های سیاه دانه‌اش را روی زانو می‌مالد و شهربانو طلبکار صفحه‌ی یاسینش را ورق می‌زند.
آرام عمه را تکان می‌دهم:
- شهزاد پاشو، دم مغرب خوب نیست بخوابی. چقدر خسته‌ای تو!
پوزخند شهربانو پلک‌هایم را برهم چفت می‌کند. چه مرگش است را خدا می‌داند.
شهزاد گویی قصد ندارد از خواب زمستانی اش برخیزد. دستم را پس می‌زند و خمار می‌توپد:
- اَه، ولم کن.
غلت زده، با خرناسی کوتاه ادامه‌ی خوابش را از سر می‌گیرد.
ایش گویان از ننه می‌‌پرسم:
- بهتر نشد دردت زهرا بانو؟ با این وضعیت دیگه مهمونیتون چی بود؟ طاها همچین آدمی نیست، از کسی توقع نداره بخدا مامان، لازم نبود این‌کارا!
تشر شهربانو اجازه پاسخ را از مامان می‌گیرد.
- دایی، عمه! ننه! خوبه بخدا احتراما هم از بین رفته. بچه‌ی دو ساله رو صدا نمی‌زنی که اسمشونو میگی.
مامان هوف می‌کشد:
- عادت کرده مادر، ماهم دوست داریم صدا زدنشو، برکت خونست دخترم.
ترجیح می‌دهم در بحث شرکت نکنم.
عمه متاسف کتابش را می‌بندد:
- بی ادبی کنار! لازم نیست خودش رو انقدر شیرین کنه جلوی مرد سی و اندی ساله. باشه داییش! هی گفتید ولش کن، عادی کردین کارای اشتباهشونو. بگید شهزادم دخترشو از توی دست و پای نامحرم جمع کنه، خجالت داره واقعا.
 
موهای تنم با شنیدن حرفش سیخ می‌شوند. به چه حقی هرچه از دهانش در می‌آید را می‌گوید؟
چطور می‌تواند این سم‌های مهلک را در ذهنش پرورش دهد؟
نیم خیز می‌شوم و ننه با آخی کوتاه دستم را می‌کشد:
- خدا مرگم، شهربانو؟ این حرفا چیه میزنی قربونت برم؟ عیبه!
جیغم را تنها بخاطر فشار دست مامان روی مچم، سرکوب می‌کنم و از لای دندان‌هایم کلمات بیرون می‌جهند:
- این حرفتون دیگه رسما توهینه عمه خانوم! یعنی چی بچشو از توی دستو پای نامحرم جمع کنه؟ پناه کلا هفت سالشه! به غیر از اون طاها رو چی فرض کردین؟ پ**ل؟ مریض ج**ی؟
ننه به صورتش می‌کوبد. عمه هین می‌کشد و تای مقنه‌اش را عصبی مرتب می‌کند.
اصلا از گفته‌هایم پشیمان نیستم.
نمی‌توانستم دیگر مراعات کسی که ارزشی برای شعور من و اطرافیانم قائل نیست، بکنم.
- این چه طرز حرف زدنته؟ همین کارارو می‌کنی همش پشتت حرفه! بچه بچه راه انداختی! حتما اون دوستتم رو حساب بچه بودنش آوردی اینجا با نامحرم تو یه خونه؟ تو خجالتم حالیته؟ اگر از گوشیش نمی‌دیدم که خبردارم نبود اومده اینجا با دوتا دختر مجرد! حتما دوستتم بچست و هفت سالشه؟
هیستریک می‌خندم و پلکم می‌پرد.
این میان شهزاد گیج سرجایش نشسته، خواب‌آلود، با باز کردن یکی از چشمانش می‌پرسد:
- چخبرتونه؟
چیزی درونم تشر می‌زند سرجایم بنشینم و زبان به دهان بگیرم، اما جایش لبم را به دندان گرفته، با صدایی مرتعش می‌گویم:
- باورم نمیشه! شما انقدر خاله زنکی که گوشی پسر بدبختتم چک می‌کنی؟ فرض می‌کنیم اومده اینجا و پنهون‌ کاریش اشتباه بوده. اوکی! مگه قرار بوده چیکارش کنم؟ ماجد اینجا واس خاطر طاها موند. خیالتون راحت باشه، وقت نشد اغفالش کنیم! نخوردیم پسرتونو! ارزونی خودتون.
می‌خواهد بل‌بشوی بزرگ‌تری به پا کند که مامان از جا برمی‌خیزد:
- مرگ من شهر بانو... تو بزرگ‌تری... کوتاه بیا تورو به قر‌آنی که می‌خونی.
دهانم را با مسخرگی تمام برای ننه کج می‌کنم:
- نه بابا، واقعا مامان؟ مگه ایشون چیزی از قرآنی‌ام که می‌خونه می‌فهمه؟ کل روز درگیر افکار مریضشه.
- خدامرگم بده، پری؟!
عجز بی‌بی مرا به خودم می‌آورد.
نحوه‌ی استفاده از آن روی سگم هنگام عصبانیت از کنترلم خارج می‌شد.
آنچنان که بعدش از پشیمانی تا چند روز خود را در اتاقی جایی حبس می‌‌نمودم.
عمه با انگشت اشاره‌اش تهدیدم می‌کند:
- برو به جون مامان دعا کن چیزی بهت نمی‌گم بی‌حیای بی تربیت. ادب نشدی تو! فکر کردی من نمی‌فهمم اون رفیق هفت خطت می‌خواد خودشو به ریش پسرم ببنده؟ اس‌وام‌اس می‌فرسته براش؟ خجالتم نمی‌کشه! همتون از دنبال هم‌دیگه‌اید، دربه‌در پسرای مردم بیچاره.
مبهوت در صورتش براق می‌شوم، اگر بی‌بی مقابلش نبود کنترل تلویزیون را وسط فرق سرش می‌کوبیدم.
به توهین‌هایی که مخاطبش خودم بودم اهمیتی نمی‌دادم، اما او داشت راجب طاها و خندان صحبت می‌کرد.
- درست حرف بزن عمه، این وصله‌ها به رفیق من نمی‌چسبه و نخواهد چسبید. همه چیزا اوخ و عیبه، اونوقت هر تهمتی به ریشمون ببندین درسته؟ خوبه بخدا! چه دین و ایمون درستی دارید!
شهزاد با صورتی گر گرفته دستم را می‌کشد. از پذیرایی دور می‌شویم، مرا درون اتاقم می‌اندازد و به جدال من و عمه در این میان توجه ندارد:
- کجا می‌بریش آبجی؟ ها؟ بزار ببینم چی میگه این دختره‌ی سرتاپا ایراد! این از دین و ایمون چی میفهمه که واسه من حرف میزنه؟ عجب والا، عجب! حالا دیگه من دروغ می‌گم؟ تو برو کلاهتو با رفیق بی‌حیات بنداز هوا!
بلند می‌گویم تا صدایم را بشنود:
- دهن دره بودن شما بی حیایی نیست؟ اونوقت...
در اتاق به چهارچوبش کوفته می‌شود و شهزاد با بسته شدنش غش‌غش می‌خندد:
- وای میگه اِسومِس! وای مردم از خنده! الهی درد نگیرید که نمی‌زارید آدم نیم ساعت کپه مرگشو بزاره!
جر و بحث عمه و ننه هنوز ادامه دارد که آقاجون به در اتاقش می‌کوبد:
- چه خبرتونه خونه رو گذاشتید رو سرتون؟ از سن و سالت خجالت بکش شهربانو، تو هم قد اون بچه‌ای؟
چشم چپ می‌کنم، می‌خواهم بروم که هیلکل شهزاد مانعم می‌شود. پسش می‌زنم:
- واسا برم ببینم چی میگه آقا جون؟ معلومه که من هم قد اون کوتوله‌ی زشت نیستم!
بازویم را نیشگون می‌گیرد:
- تو کپه کپه شکر خوردی! بشین ببینم دق دادین مامان بابامو.
حق به جانب و با شانه‌هایی افتاده نگاهش می‌کنم:
- تقصیر من شد الان؟ چه جالب! اصن تو شنیدی چی می‌گفت؟ میگفت پناهو از تو دست و پای طاها جمع کنید نا محرمه! مگه دایی من، استغفرالله! زنیکه‌ی...
نچ می‌کند:
- بابا تو چرا با این دهن به دهن میزاری؟ بزار بگه جونش دربیاد، بعدشم بزرگترته!
لگدی به تشک وسط اتاق می‌کوبم و با عصیان می‌گویم:
- ر**م تو بزرگتریش! عقل مهمه، عقل! که الحمدلله نداره! نمیفهمه آقاجونم حالش خوب نیست، هی دَق به شور می‌کنه! سری پیش جوابشو ندادم گفتم بزرگتره! غلط میکنه که بزرگتره، به درک که بزرگتره‌. به من میگه هزار عیبه، خودش چه تحفه‌ایه؟!
حالا خوب است کوتوله نیست و ریخت قابل تحملی دارد، و الا رقبت دیدنش هم نداشتم.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا