Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
هارپر آروم در آغوشم کشید و موهام رو نوازش کرد:
-سریتا اذیتت میکنه که از چشمهای خوشگلت داره اشک میاد؟!
بریده بریده موضوع رو واسش تعریف کردم که از خودش دورم کرد و توی چشمهام زل زد:
-با فرار و جواب ندادن به تماس و پیامهاش هیچی قرار نیست عوض بشه دل آسا جون، خودتم خوب میدونی که تا وقتی به حرفهای کسی گوش نکنی نمیتونی قضاوتش کنی و حکم صادر کنی، بهتر بود امشب میرفتی و حرفهای دلت رو بهش میزدی، اینکه این شک و دودلیها رو توی دلت نگهداری عذابت میده!
-نمیخوام ببینمش هارپر، میخوام که تو زندگیم نباشه اصلا.
-چرا؟!
نگاهم رو به چشمهای هارپر دوختم:
-چون تو رو عذاب داده، چون بهم نارو زده، چون بهترین دوستم رو رنجونده، چون چندماه گولم زده و خودش رو یه فرد دیگه جا زده، چون اگر منم همدست کیان شهیادی بودم حالا باید زیر یه خروار خاک خوابیده باشم اونم توسط همین سریتا خان قلابی!
مکث کردم و بعد با اطمینان گفتم:
-بهش اعتماد ندارم هارپر.
از جاش بلند شد و اخم کرد:
-اما زندگی من ربطی به تو نداره دل آسا، دوست ندارم به خاطر من و گذشتهام خودت و آیندهات رو تباه کنی، شاید تقدیر منم این بوده که یکبار شکست عشقی بخورم حالا اگر سریتا هم نبود یه نفر
دیگه چه فرقی میکرد؟ اصلا دلم نمیخواد که اینجور فکرها باعث بشه تو از خواستههای دلت فاصله بگیری و کاری رو انجام بدی که قلبا راضی به انجام دادنش نیستی بعدشم من با وجود آترون خیلی وقته که دیگه گذشتهام رو توی همون نیویورک خاک کردم و با ورود به ایران زندگی جدیدی رو شروع کردم، این خوشبختی و آرامشم رو هم مدیون توام که من رو با آترون، این مرد ایده آل و مهربون آشنا کردی، پس بهتره یکبار واسه همیشه این افکار مسموم رو از ذهنت دور و پاک کنی و همیشه فقط کاری رو انجام بدی که قلب و منطقت تائیدش میکنن!
به سمت در رفت که سریع از جام بلند شدم و اشکهام رو پاک کردم:
-نمیخوام اگر یهو اتفاقی با هم روبهرو شدید دیدنش اذیتت کنه، میدونم که گذشته همیشه تو ذهن آدم حک شده و با تداعی خاطرات مثل خاکستر زیر آتیش شعله ور میشه نمیخوام من باعث این دیدارهای غیر عمد بشم هارپر، این افکار من رو آزار میده!
-بهتره که از این حرفها دست برداری، من دیگه کوچکترین علاقهای به سریتا ندارم حتی ازش هم متنفر نیستم فقط نسبت بهش بی تفاوتم چون دیگه برام مهم نیست الان همه زندگی من شده آترون و نمیخوام با این قبیل فکرها در حقش خیانت بکنم پس بهتره داستانهایی که توی گذشته اتفاق افتاده بین من و سریتا همین جا و توی همین اتاق بین من و تو خاک بشه، من اصلا به گذشته فکر نمیکنم و اگر یک روز هم سریتا رو ببینم مثل آدمی باهاش برخورد میکنم که انگار اولین باره میبینمش چون دیگه عشقی توی قلب من نیست جز عشق آترون شوهرم!
حرفی نزدم که برگشت سمتم و با پوزخند نگاهم کرد:
-در مورد اینکه گفتی سریتا بهت نارو زده و گول خوردی و اگر توام همدست کیان شهیادی بودی توام تحویل پلیسها میداد هم که الان شُدید یک، یک مساوی انگار یادت رفته که خودت هم همین قصد رو داشتی و قرار بوده که با ویلی سریتا رو هم تحویل پلیس نیویورک بدی، بعدشم توام نقشه داشتی و از سریتا پنهون کردی، گاهی وقتها رازهایی توی زندگی آدمها هست که حتی نمیتونن به نزدیکترین اشخاص زندگیشون هم بگن وای به حال اینکه بخوان به یه غریبه بگن!
حرفهاش مثل پتک توی سرم فرود میاومدن، حق با هارپر بود و من کاملا شرمنده از رفتار و حرفهام سر به زیر انداخته بودم که بازوم رو گرفت:
-همیشه قبل از انجام حرکتی، در مورد افکارت تحقیق کن یا خوب فکر کن، با طرفت حرف بزن شاید همه چیز اونجوری نباشه که توی ذهنت تداعی میشه شاید حقیقت با ذهنیتت فرسنگها فاصله داشته باشن دل آسا.
با یک دنیا قدردانی بهش نگاه کردم:
-تو چشم من رو به روی خیلی از چیزها باز کردی، ممنونم ازت که انقدر خوبی هارپر!
در آغوشش فرو رفتم، شونهی ظریفش رو بوسیدم که گفت:
-به قلبت گوش کن عزیزم، شاید تقدیر اینجور خواسته ما کی باشیم که بخوایم جلوی سرنوشت قد علم کنیم؟!
-اوه اوه دوتا رفیق قدیمی ببین چطوری خلوت کردن، من و درساخانم غریبهایم پس؟!
سریع از هم فاصله گرفتیم و به آترون که تند تند این جملات رو میگفت و جلوی ورودی اتاق ایستاده بود خیره شدیم، هارپر خندهی قشنگی کرد و جلو رفت:
-عشق من تو اصلا نباید به رابطهی من و دل آسا حسادت کنی چون حسادت بهت نمیاد!
خندیدم و آترون در حالیکه با عشق به هارپر خیره بود زمزمه کرد:
-من فقط به خودم حسادت میکنم که مالک توام.
از پلهها پایین رفتیم، مامان با دیدنمون به سالن پذیرایی اشاره کرد:
-بیاین دیگه غذا یخ کرد از دهن افتاد!
به سالن پذیرایی رفتیم و سر میز نشستیم، حس میکردم یه کوه رو از روی شونههام برداشتن تا این حد احساس سبکی میکردم با شنیدن حرفهای هارپر.
شام خوراک مرغ و قارچ بود که یه غذای رژیمی محسوب میشد و خیلی هم خوشمزه بود.
از زهراخانم و ستایش خانم واسه این غذای لذیذ تشکر کردم و تلافی ناهار که نخورده بودم رو هم بیرون آوردم و حسابی شکمم رو سیر کردم، آترون که خیلی آروم غذا میخورد با خنده رو به من گفت:
-از قحطی برگشتی دختر؟!
با دهن پر جواب دادم:
-ناهار نخورده بودم بدجور گرسنهام بود!
اخم کرد:
-بیا، بعد میگم به فکر خودت نیستی میگی هستم آخه تا این موقع شب آدم گرسنه میمونه؟!
هارپر باز هم برام غذا کشید:
-لااقل الان بخور جبران ظهر بشه.
مامان نگاهم کرد:
-نترس رژیمی هست چاق نمیشی با خیال راحت بخور!
خندیدیم، بعد از شام آترون قلیونش رو آورد و با خنده گفت:
-دارم میرم راهش بندازم هرکس پایهاس بره رو پشت بوم!
هارپر با تعجب نگاهش کرد:
-سرد نیست اون بالا؟!
آترون شونههاش رو بالا انداخت:
-قلیون گرمه خنثی میشه!
هارپر خندید و به من نگاه کرد:
-بریم؟
چشمکی بهش زدم:
-چرا که نه؟
زیراندازی از مامان گرفتیم و هارپر زودتر رفت بالا تا پهنش کنه و آترون هم داشت ذغال رو میچرخوند که قرمز بشه مامان هم که خسته بود و صبح هم کلاس داشت بنابراین شب بخیر گفت و رفت که استراحت کنه، به اتاقم رفتم و پس از برداشتن گوشیم دوتا سویی شرت هم برای خودم و هارپر برداشتم و برای آترون هم یه پتو مسافرتی که گرمش کنه و رفتم پشت بوم!
باد نسبتا سردی میوزید، هارپر با دیدن سویی شرت تو دستم پرید سمتم، خندیدم و بهش دادم تا بپوشه خودمم تنم کردم که آترون اومد بالا و با دیدن من و هارپر زد زیر خنده:
-یخ نکنید دخترا!
هارپر با حرص جوابش رو داد:
-ما که مثل شما مردها نیستیم که قوی باشیم و بدنمون مثل کوه باشه، ما ظریفیم!
روی زیرانداز نشستیم، پتو رو به هارپر دادم:
-بنداز رو شونههاش، خدایی نکرده سرما بخوره باز خر بیار باقالی بار کن.
هارپر پتو رو گرفت و با تعجب گفت:
-چی؟ خر بیاریم؟!
با صدای بلند زدم زیر خنده که آترون هم خندید، هارپر با حرص پاش رو کوبید زمین:
-نخندید!
گاهی وقتها واقعا فراموش میکردم که هارپر و ویلی اصالتا آمریکایی هستن و با خیلی از اصطلاحات ایرانی نا آشنا!
هارپر پکهای غلیظی به قلیون میزد ولی اصلا به سرفه نمیافتاد، آترون دود رو حلقه وار بیرون میفرستاد و من غرق میشدم توی سفیدی بخار مانند دود که پخش میشد توی سیاهی شب!
نگاهم به گوشیم افتاد و باز هم تماسهای بی پاسخی از مهراب و باز هم پیام!
"نمیخوابم تا وقتی جوابم بدی، مطمئن باش رو حرفم میمونم، خدای من یکی و حرفمم یکیه دل آسا" !
هارپر نگاهم میکرد، به سختی بهش خیره شدم که لبخند ملایمی بهم زد و قلیون رو گرفت سمتم:
-بیا، بکش!
طعم بلوبری توی تموم تنم پیچید، دودها هر لحظه غلیظتر میشدن و هارپر به چشمهام زل زده بود!
آترون پتو رو به دور خودش پیچوند و رو به هارپر گفت:
-وضعیت کلاس و آموزشت چطور پیش میره خانمم؟!
هارپر بالاخره چشم از من گرفت و با محبت جواب داد:
-استاد واقعا مرد خوب و بی نظیریه، مثل یه پدر دلسوز.
آترون لبخندی به روش زد: -عالیه، همینکه باهاش احساس راحتی میکنی خیلی کمک میکنه تا زودتر یه هنرمند زبردست بشی!
-واقعا از ویلیام باید واسه این حُسن انتخابش تشکر کرد که آدم شناس بوده!
-آره، سعی کن هرچه زودتر یاد بگیری چون من بی صبرانه منتظرم تصویرم رو طراحی کنی، اولین طراحیت باید من باشم!
هارپر بلند خندید و غرق شد تو چشمهای آترون.
حق با هارپر بود، سریتا دیگه توی زندگی او کاملا بی معنی و غریبه بود، دوتا عشق که با هم تو یه قلب جا نمیشن، تا وقتی که هارپر سریتا رو از قلبش بیرون ننداخته بود هرگز نمیتونست اینجور خالصانه و با محبت زل بزنه به آترون پس حالا که اینجوری نگاهش میکرد قطعا عاشقانه میپرستیدش و جز آترون هیچکس براش اهمیت نداشت!
گوشی رو بین دستهام گرفتم و تایپ کردم:
-فردا عصر توی باشگاه اسب سواری میبینمت، ساعت چهار!
با ارسال کردنش گوشی رو قفل کردم و نفس عمیقی کشیدم.
×××
ویلیام بهم خیره شد:
-دیشب تا ساعت چند مونده بودی شرکت؟!
-تا ساعت هفت، چطور مگه؟
-صبح به آترون زنگ زدم احوالپرسی، خیلی شاکی بود که چرا اجازه دادم تا اونموقع شب بمونی تو شرکت!
لبهام رو کج کردم:
-اونا هم دیگه بیش از حد دارن شلوغش میکنن، حالا مگه چی شده؟ خب همه کار میکنن!
-اونا فقط نگرانتن دل آسا، به نظر من هم حق دارن تو باید مواظب خودت باشی مامانت فقط به خاطر حضور تو توی این دنیا نفس میکشه، خودت میدونی چقدر براش عزیزی، هنوز مادر نشدی تا حسش رو بفهمی، اون از آترون خواسته که با من حرف بزنه تا نذارم زیاد بمونی توی شرکت و کار کنی، پس نذار پیش درساخانم شرمنده بشم میدونم دوست داری کار کنی و یه زن مستقل باشی ولی بیش از تایم کاری دیگه اضافیه باید یه ساعاتی رو هم برای تفریحت اختصاص بدی!
پوفی کشیدم:
-باشه دیگه تکرار نمیشه، بهتره به آترون و مامان هم بفهمونی که من خوبم و نیازی به نگرانی نیست!
-ممنون.
تا پایان ساعت کاری مشغول بودیم، ویلی که رفت ازم قول گرفت منم برم که قبول کردم و نیم ساعت بعد از رفتن او منم به ویلا برگشتم.
مامان با دیدنم با رویی گشاده بهم خوش آمد گفت و خندید، واقعا هیچ چیز توی این دنیا ارزش نداره که مامانم به خاطرش نگران بشه و ناراحت!
دیگه نباید بیش از تایم کاری میموندم، همینکه با اینکارم خنده به لبهای مامانم میاد کفایت میکنه!
گونهاش رو با عشق خالصی که بهش داشتم بوسیدم و رفتم به اتاقم، پس از تعویض لباس برگشتم پایین و پیش مامان نشستم، زهرا خانم مشغول صحبت با مامان بود و منم بهشون گوش میدادم که مامان بشقاب پر از برشهای میوه که پوست کنده بود رو گرفت سمتم و من بی حرف ازش گرفتم، نباید نگرانش میکردم!
مهرههای موز رو داخل دهنم گذاشتم و از طعمش لذت بردم، همیشه موز رو از بقیه میوهها بیشتر دوست داشتم و چه خوب که مامان هم کاملا با سلیقهام آشنایی داشت.
تا موقع ناهار کنارشون نشسته بودم، بعد از صرف ناهار کمی توی گوشی چرخیدم و ساعت که روی دو و نیم ظهر ضربه زد رفتم توی اتاق و دوش گرفتم.
تیپ مشکی زدم و آرایش ملایم به همراه یه ادکلن سرد!
بوی خوبی داشت.
سوییچ و موبایلمم برداشتم، مامان با دیدنم به سمتم اومد:
-کجا میری عزیزم؟!
لبخندی به روش زدم:
-میرم باشگاه سوارکاری مامان، چندوقته درست و حسابی سوارکاری نکردم.
-خیلی هم عالی، برو عزیزم!
تا رسیدن به باشگاه به آهنگهای فریدون آسرایی گوش دادم و لذت بردم.
وقتی وارد محوطه شدم ساعتم روی چهارو سی دقیقه ضربه زد و این یعنی نیم ساعت تاخیر!
سریع لباسهای مخصوص رو پوشیدم و کارگر اصطبل اسب رو آماده آورد، شیههاش باعث شد سرش رو توی آغوشم بگیرم و نوازشش کنم:
-دلم برات تنگ شده بود.
-فکر کردم امروزم مثل دیشب باید دست خالی برگردم!
به پشت سرم نگاه کردم، پوشیده تو لباس سوارکاری سوار بر اسبش بود و بهم خیره، ته ریش جذبهاش رو بیشتر کرده بود!
با دیدن نگاه خیرهام از اسب پایین اومد و بهم نزدیک شد، زل زد به چشمهام:
-دیشب...!
دستم رو بالا آوردم و حرفش رو قطع کردم:
-متاسفم!
سوار بر اسب شدم و ادامه دادم:
-نشد که بیام، بهتره الان وقت رو بیخودی هدر ندیم و هم سوارکاری کنیم هم حرف بزنیم.
بی حرف سوار اسبش شد و در کنار هم به راه افتادیم.
-دیروز تا دیروقت توی شرکت بودم و بعدم که اومدن مهمونها باعث شد نتونم بیام.
نگاهم کرد:
-وقتی رفتی ویلا متوجه اومدن مهمونهاتون شدی و بعد به من اساماس دادی؟!
سرم رو به معنای مثبت تکون دادم که پوزخندی زد و ساکت شد!
معنای بعضی حرکاتش رو واقعا درک نمیکردم و این عصبیم میکرد!
اسبم رو بیرون درختها کشیدم و پریدم پایین.
نگاهم کرد و او هم اسب رو کنار من به درخت بست و روبهروم ایستاد، زل زد به چشمهام و لب زد:
-نمیخوای جواب بدی نده اما هیچوقت، هیچوقت بهم دروغ نگو دل آسا!
با تعجب نگاهش کردم:
-چه دروغی گفتم مگه؟!
دستش رو بالا آورد و چونهام رو توی دستش گرفت!
لرزهای خفیف بدنم رو در برگرفت و فلش بک مغزم به گذشته برگشت و اون روز توی اتاق هتل و بوسهای که روی لبهام گذاشت و اولین پسری بود که جرات کرد لبهای دل آسا رو ببوسه!
-دیشب وقتی اون پیام رو ارسال کردی پشت سرت بودم، داشتم میاومدم دنبالت که توی خیابون ماشینت رو دیدم و البته خودت رو، دنبالت داشتم میاومدم که اون پیام واسم ارسال شد، تو تا موقعی که بری ویلا هنوز خبر نداشتی که مهمون دارید و خودت بودی که از ملاقات با من یهویی پشیمون شده بودی، اما به دروغ بهم گفتی مهمون دارید، چرا دل آسا؟!
احساس میکردم از شدت خجالت دلم میخواد آب بشم و توی زمین فرو برم، انگار میدونست قراره بعد از شنیدن این حرفها سرم رو بندازم پایین که از همون اول چونهام رو توی دستش گرفته بود و مانع گرفتن چشمهام از چشمهای خاکستریش میشد!
-دل آسا...!
یه چیزی توی چشمهاش بود که قلبم رو میفشرد، انگار یه جاذبه عجیب داشت و با قلبم ارتباط برقرار میکرد!
-نمیخوای واقعیت رو بهم بگی؟!
به خودم اومدم، دستم رو روی دستش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم، پشتم رو بهش کردم:
-همیشه واقعیتها گفتنی نیستن!
-اما من میخوام که بدونم.
پوزخندی زدم:
-منم میخواستم بدونم خیلی چیزها رو زودتر، اما تو پنهونش کردی!
شونههام رو گرفت و من رو به سمت خودش چرخوند:
-منظورت چیه؟ چی میخوای بهم بفهمونی دل آسا؟!
-اینکه تو نفوذی بودی و من باید ماهها بعد بفهمم، اینکه منم جزو اون خلافکارها حساب کردی و گولم زدی، اینکه میخواستی منم مثل کیان شهیادی و دار و دستهاش تحویل پلیس بدی و اعدامم کنن، اینکه نمیتونم دیگه بهت اعتماد کنم چون تو یه آدمی با دو هویت متفاوت، من هنوز دارم با سریتا زندگی میکنم و نتونستم مهراب رو توی زندگی و واقعیت بپذیرم، تا وقتی هم این تردیدها توی دلم موج میزنه هرگز نمیتونم قبول کنم مهراب موسوی و حرفها و حرکات جدیدش رو!
دستهاش شل شد و از روی شونههام پایین افتاد، نگاهش سنگین شده بود و حسابی تو فکر بود!
ازم فاصله گرفت و کنار اسبش پشت بهم ایستاد:
-واقعا تو فکر کردی اون موقع که من نفوذی بودم به قول خودت، اجازه داشتم به تویی که دختر رئیس باند بودی و نمیدونستم که طرف کیان شهیادی نیستی بگم؟ تویی که فقط خودت بودی و خودت، نتونستی به من واقعیت رو بگی چون شناختی ازم نداشتی دل آسا، باور نمیکنم این حرفها رو تویی بزنی که انقدر باهوش و زرنگی، واقعا انتظارات بیجایی از من داشتی و بیخودی من رو مقصر میدونی، هنوز خیلی چیزها هست که تو ازشون بیخبری، رازی که اگر هونیاک خان خودش صلاح بدونه بهت میگه اونوقت میفهمی که من چرا نفوذ کردم توی باند پدر قلابیت!
با یه حرکت پرید روی اسبش و با جدیت گفت: -اگر میخوای که همدیگه رو نبینیم حرفی نیست، من کاملا خودم رو میکشم کنار ولی این حرفها و این تقاضاها رو از هر نفوذی بکنی به عقلت شک میکنه چون من حتی حق نداشتم راجع به این ماموریت با اعضای خانوادهام حرف بزنم وای به حال تویی که دختر رئیس همون باند بودی!
افسار اسبش رو کشید و سر اسب به سمت اصطبل کج شد، انگار به زبونم قفل وصل کرده بودن که نمیتونستم بهش بگم که متوجه شدم افکارم احمقانه بوده حالا بمون و نرو، نتونستم و او با نگاهی که انگار میخواست یه چیزی رو بهم بگه بهم زل زد و کمی بعد با گفتن جمله " خیلی زود سرنوشت باز هم ما رو سر راه هم قرار میده خانم دل آسا ساجدی..." !
رفت و کاملا از دیدم ناپدید شد.
روی اسب نشستم، نشستن که نه انگار وا رفتم، معنی این جملهاش چی بود که سرنوشت باز هم ما رو سر راه هم قرار میده؟!
هونیاک ساجدی چی میدونست که من نمیدونستم و مهراب هم از اون موضوع خبر داشت؟!
چقدر معما و سوال ذهنم رو درگیر کرده بود.
به آرومی اسب رو به حرکت در آوردم، احساس میکردم بوی عطرش توی فضا هنوز هم معلق هست و نفس عمیقی کشیدم تا بتونم این بو رو به مشامم بکشم!
تا ساعت هفت شب سوارکاری کردم، انقدر که دیگه اسب جونی واسش نمونده بود و همچنین خودم.
پس از تعویض لباس و تحویل دادن اسب، به سمت ماشینم رفتم، با دیدن برگهای روی شیشه ماشینم پا تند کردم و برگه رو توی دستم گرفتم.
"خیلی زود متوجه خیلی چیزها میشی خانوم ساجدی، اون موقع از رفتار و حرفهای امروزت و زود قضاوت کردنت پشیمون میشی، مطمئن باش اون روز زیاد دور نیست"!
برگه رو با خشم مچاله کردم و پرت کردم وسط زمین پارکینگ، سوار ماشین شدم و کمی بعد صدای جیغ لاستیکهای ماشینم بلند شد.
دیگه شورش رو در آورده بود، اصلا او کی بود که بخواد به دل آسا بگه چی خوبه و چی بد؟
چرا اینهمه بهش رو داده بودم که حالا بتونه اینجوری باهام حرف بزنه؟
منکه متوجه شده بودم تقاضای زیادی ازش داشتم و هارپر هم بهم گوشزد کرده بود دیگه اینهمه که نباید سرزنش میشدم!
عصبی مشتم رو روی فرمون کوبیدم و راهی ویلا شدم، به شدت خسته بودم و نیاز داشتم به ساعتها استراحت.
×××
یک هفته از اون روز گذشت.
دیگه نه خبری از سریتا شد و نه خبری از هونیاک!
از اون شب که توی برج میلاد ملاقاتش کرده بودم و قرار بر این شد که برای ملاقات با مامان بهم زنگ بزنه دیگه خبری ازش نداشتم و هنوز تماسی از جانب هونیاک دریافت نکرده بودم.
اون روز صبح یه جلسه خیلی مهم داشتم و مشغول سخنرانی بودم که ویلی خیلی آروم زمزمه کرد:
-شاید باور نکنی اما هونیاک ساجدی داره بهت زنگ میزنه!
خودکاری که توی دستم بود با این جمله و رعشهای که توی تنم پیچید افتاد روی زمین و صداش بدجور توی سکوت سالن پیچید!
ویلی سریعا خم شد خودکار رو برداشت و رو به جمع گفت:
-متاسفانه خانم ساجدی تلفن خیلی مهمی دارن، من به جای ایشون جلسه رو ادامه میدم.
تلو تلو خوران با یک ببخشید کوتاه که نمیدونم شنیدن یا نه از اتاق جلسه خارج شدم و خودم رو به اتاقم رسوندم.
گوشیم روی میز دائما خاموش و روشن میشد، با عجله دستم رو جلو بردم و قبل از قطع، تماس رو متصل کردم.
-الو؟ دل آسا؟!
-بله؟ سلام.
-سلام دخترم، خوبی؟ چقدر دیر جواب دادی، دودفعه زنگ زدم و قطع شد این دفعه سوم بود!
-ای بدنیستم، متاسفانه توی یک جلسه خیلی مهم بودم و نمیشد که گوشی رو حتی با خودم ببرم، ویلیام بهم خبر داد خب حالا چیکارم دارید؟!
-برای قراری که میخواستیم بذاریم اون شب توی برج در موردش صحبت کردیم واسه اون زنگ زدم!
-فکر نمیکنید باید خیلی زودتر از اینها زنگ میزدید؟!
کمی سکوت و بعد گفت:
-متاسفم ولی نیاز داشتم تا کمی با خودم کنار بیام، امیدوارم ناراحت نشده باشی!
-بیخیال، شما هم یه جورایی حق دارید.
-چیزی شده دخترم؟ حس میکنم سرحال نیستی!
چرا باید این رو بهم میگفتن؟ مامان هم تا الان بیش از صدبار این جمله رو توی این یک هفته بهم گفته بود؟ من سرحال بودم مثل همیشه پس چرا خیال میکردن من چیزیم هست؟!
-من خوبم، ممنون.
-باشه پس هر جا که تو میگی من حاضرم بیام تا با درسا ملاقات داشته باشیم.
-اما من اصلا در مورد شما و دیدارمون حرفی به مامان نزدم، نمیدونم حتی آمادگی روبهرو شدن با شما رو داره یا نه!
صدای خندهی آرومش به گوشم رسید:
-من درسا رو میشناسم، اون خیلی خوب میتونه خودش رو با شرایطش وفق بده تو نگران اون نباش فقط بگو صلاح میدونی که امروز برای ناهار برم ویلا و باهاش صحبت کنم؟!
-من مشکلی ندارم، امروز کارمم تو شرکت زیاده و نمیتونم زود برم خونه میتونید راحت توی خلوت مشکلات و گذشته رو مرور و بین خودتون حل کنید!
-خیلی ممنونم که انقدر درک بالایی داری دخترم، پس من تا دو سه ساعت دیگه میرم ویلا، فقط یه لطفی کن و آدرسش رو برام بفرست.
-باشه، موفق باشید.
گوشی رو قطع کردم و توی فکر فرو رفتم!
یعنی مامان چه عکس العملی نشون میداد با دیدن هونیاک ساجدی؟!
ویلی کلافه وارد اتاق شد و بازوم رو گرفت:
-تا دیوونه نشدم بیا بریم کافی شاپ یه چیزی بخوریم.
بی حرف به دنبالش راه افتادم، توی ماشین آدرس رو کامل براش پیامک کردم و ویلی رو بهم گفت:
-چیه؟ تو فکری!
-هونیاک امروز ظهر واسه ناهار میره ویلا، میخواد با مامان روبهرو بشه اونم تنها و بدون حضور من!
-بهتره هر چه زودتر سنگهاشون رو با هم وا بکنن دل آسا، اونا هردو گذشتهی خیلی سختی داشتن هردو اذیت شدن، اونا تو این چندسال هیچکدومشون زندگی نکردن، فقط خون دل خوردن، باید با هم کنار بیان!
چقدر خوب بود که ویلی بود، آهی کشیدم که پرسید:
-هنوزم بعد از اون روز خبری از سریتا نشده؟!
سرم رو به علامت منفی تکون دادم که گفت:
-میدونی سریتا هم مثل توئه، اگر حس کنه جایی اضافیه نمیمونه، تو با این تقاضاهات رسما اون رو از خودت دور کردی، باعث شدی خیال کنه تمایلی به دیدار باهاش نداری که داری بهانه تراشی میکنی، اون خیال میکنه تو با این حرفها خواستی الکی بین جفتتون فاصله بندازی، نمیخوام سرزنشت کنم دل آسا اما به قول هارپر باید به قلب و عقلت رجوع کنی، تا با کفشهای کسی راه نرفتی نباید قضاوتش کنی امیدوارم بفهمی که چی میگم!
با رسیدن به کافی شاپ ویلی سکوت کرد و با هم وارد شدیم.
بدون حرف دوتا هات چاکلت داغ سفارش داد و من چقدر محتاج گرمای این نوشیدنی دلچسب بودم.
-حق با توئه، اونقدرها هم که فکر میکنم نتونستم از گذشته و زندگیم توی نیویورک فاصله بگیرم، انگار هنوز اون خصلتهای زشت تو وجودم مونده!
-تو یه عمر اینجوری زندگی کردی عزیزم، طبیعیه که به همین راحتیها نتونی با زندگی جدیدت خو بگیری، تمام سعی خودت رو بکن که آدما رو از خودت نرنجونی چون باعث میشه خودت تنهاتر بشی!
بعد از خوردن نوشیدنی به شرکت برگشتیم، ویلی یکساعتی موند و رفت ولی من دلم نمیخواست برم خونه واسه همینم به هارپر زنگ زدم:
-سلام، کجایی هارپر؟!
-سلام، من پیش استادم دارم آموزش میبینم چطور مگه؟!
پوفی کشیدم:
-هیچی، ببخش مزاحمت شدم یادم نبود کلاس داری.
-نه مهم نیست اگر بهم نیاز داری میام!
-نه عزیزدلم، من شرکتم تو به کارت برس.
-باشه پس فعلا.
گوشی رو روی میز کوبیدم که منشی وارد اتاقم شد:
-خانم ساجدی یه آقایی اومدن میخوان با شما ملاقات کنن.
اخم کردم:
-آترون نیست؟!
-نه نمیشناسمشون.
-بسیارخب راهنماییش کنید داخل.
سری تکون داد که گفتم:
-خودتم برو، من تا شب اینجام بیخودی معطل نشو!
-چشم، مرسی.
با ورود سریتا با حیرت و چشمهایی گرد شده از جا بلند شدم و به خودش و تیپ فوق العادهاش زل زدم.
بی تفاوت جلو اومد و دستش رو دراز کرد سمتم:
-میبینم که اصلا انتظار دیدنم رو نداشتی خانم ساجدی!
پس از کمی مکث دستش رو فشردم:
-آدرس شرکت رو از کجا پیدا کردی؟!
خندهی بلندی سر داد:
-تو واقعا خیال کردی پیدا کردن آدرس یه شرکت چقدر میتونه برای منی که نفوذی بودم سخت باشه؟!
لبهام رو جمع کردم که نگاهی به اتاق انداخت و روی مبل نشست:
-نه میبینم که خوب جا افتادی، خوبه پیشرفتت قابل تحسینه!
بعد از اون خیره شد توی چشمهام:
-بالاخره دیگه اینجا ایرانه و توام که نمیتونی صدات رو به گوش مردم برسونی متاسفانه مجبوری تن بدی به شرکت و شرکت داری!
روبهروش نشستم و بدون عکس العمل خاصی نگاهش کردم:
-اگر اومدی که باز دعوا کنیم من وقتش رو ندارم الان!
-نه اتفاقا برعکس، گفتم شاید تو باز یه فکر و حرفهایی رو دلت سنگینی میکنه که به من بگی واسه همین اومدم که یهو عقده نشه!
سرم رو به زیر انداختم:
-متاسفم واسه رفتار اون روزم، قصد نداشتم انقدر بی منطق برخورد کنم.
حرفی نزد، سرم رو که بالا بردم خودش رو جلو کشید:
-یادته اون روز که هارپر و آتان تو استودیو کاری براشون پیش اومد و مجبور شدن برن به اجبار موندم که بهت برای آماده کردن آهنگت کمکت کنم بهت چی گفتم؟!
صبر نکرد من چیزی بگم و از جا بلند شد:
-گفتم برعکس زبون تند و تیزت صدای فوق العادهای داری هنوزم روی این جمله تاکید دارم، توی صدات یه آرامش خاصیه که آدم رو تسلیم خودش میکنه!
برگشت سمتم و آروم کنارم نشست، نمیدونم چرا احساس کردم نفسم بالا نمیاد!
چونهام رو توی دستش گرفت:
-بهت گفته بودم که تو اولین دختری بودی که بوسیدمش مطمئن باش اون بوسه از یادم نرفته و نمیره!
رعشهای توی تنم پیچید، انگشتش رو نوازش گونه روی پوستم کشید و نفسش رو فوت کرد بیرون:
-نمیدونم چرا با اینکه بهم بی حرمتی کردی و توهین، بازم خودم اومدم سمتت ولی میدونم که پاهام به اختیار خودم نبودن.
باز هم بی حرف نگاهش کردم که دستش رو آروم پایین آورد:
-تو چی؟ قبل من کسی بوسیدتت؟!
پوزخندی بهش زدم:
-تو در مورد من چی فکر میکنی؟ چون تو آمریکا رشد کردم لابد هرزهام نه؟!
دستش رو روی لبهام گذاشت:
-هیس، دیگه این حرف رو به خودت نزن، من فقط یه سوال کردم ازت، چون توی فرهنگ آمریکا اینکه دختر پسر همدیگه رو ببوسن یه امر عادی و معمولیه توام پرورش یافته اونجایی من قصد توهین به تو رو نداشتم!
چقدر خوب حرف میزد، چقدر با اون سریتای تو آمریکا متفاوت بود.
-نه، تو اولین نفر بودی!
لبخند قشنگی روی لبهاش نقش بست و از جا بلند شد:
-خب پس واسه این گستاخی که کردم میخوام که دعوتت کنم بریم با هم سینما، یه فیلم باحال و جذاب!
لبخندی زدم و او محو لبهام شد، از جا بلند شدم و نگاهش با من بالا کشیده شد:
-بسیار خب، منم امروز بیکارم و نمیتونمم برم ویلا ترجیح میدم تنها نباشم!
کیف دستیم رو برداشتم که در رو برام باز کرد:
-بفرمایید مادمازل.
×××
داخل ماشینش که نشستیم نگاهی به فضای داخلیش انداختم و با نیشخندی که زدم نگاهم کرد:
-چیه؟!
-اصلا از فضای داخلی این ماشینت خوشم نیومد.
لبش رو کج کرد:
-ببخشید یادم باشه دفعه بعد از جنابعالی بپرسم بعد ماشین بخرم!
خندهی مسخرهای کردم:
-آفرین یادت نره پس.
پوفی کشید و حرکت کرد!
فیلم سینمایی تگزاس فوق العاده بود و به اندازهای خندیدم که مهراب با تعجب و حیرت زده، اول تا آخر داشت به من نگاه میکرد به جای فیلم!
بعد از اتمام فیلم از سینما که بیرون اومدیم گیج نگاهم کرد:
-باورم نمیشه که خودت باشی، تویی که شاید تو عمرت به تعداد انگشتان دست خندیده باشی!
بی تفاوت سوار ماشین شدم و در جوابش گفتم:
-اون دل آسایی که توی نیویورک باهاش آشنا شدی رو کاملا به فراموشی بسپار، من یه آدم جدیدم با یک شخصیت جدید!
لبخندی با رضایت زد:
-خوبه خوشحالم این رو میشنوم چون اصلا از اون دل آسا خوشم نمیاومد!
مشتی به بازوش کوبیدم:
-پررو!
صدای خندهی سرحالش توی ماشین پیچید و من لبخندی زدم، چقدر عجیب بود!
من و سریتا توی ایران تو یک استان تو یک شهر و توی یک ماشین در کنار هم!
بخندیم، فیلم ببینیم، حرف بزنیم!
حتی وقتی برای اولین بار دیدمش هرگز تصورش رو هم نمیکردم روزی به اینجا برسیم، واقعا که دنیا عجیب بود و غیرقابل پیش بینی.
-خب شام رو کجا بخوریم؟!
ابروهام رو بالا انداختم و از افکارم بیرون اومدم:
-من خیلی هوس جیگر کردم!
چشمکی زد و ماشین رو روشن کرد:
-پس پیش به سوی جگرکی.
توی راه آهنگ " هولم نکن، از سینا شعبانخانی" رو گذاشت و من زمزمه کردم:
-تو اون دل دیوونهات جای منه منم عاشقت میشم جای همه، اگه حالمو میدونی درکم کن بیا شر غمو دیگه کمتر کن...!
×××
-آقا لطفا چهارتا سیخ جگر بیارید با یه نوشابه بزرگ.
خندیدم:
-وای من نمیتونم اینهمه رو بخورمها، خیلی خیلی بتونم یه سیخ با یه لیوان نوشابه!
-حالا وقتی مزهاش رو چشیدی میبینی که حتی این چهار سیخ هم کفایت نمیکنه و میگی مهراب بازم میخوام!
نگاه عمیقی به چهرهاش انداختم:
-اصلا نمیتونم اسم جدیدت رو روی زبونم بیارم، انگار یه جورایی با سریتا راحتتر بودم!
-خب اینم یه چند دفعه روی زبونت بیاری عادت میکنی، حالا بگو!
خندیدم:
-نه نمیتونم.
اخم کرد:
-میگم بگو، بگو؟
-مهراب!
-آفرین، باز بگو؟!
-مهراب، مهراب، مهراب!
خندید:
-دیدی سخت نیست؟!
با قرار گرفتن سینی جگرها رو میز نگاهش رو از چشمهام گرفت و از گارسون تشکر کرد.
بوی جگرها حسابی مشامم رو نوازش میداد که یکیش رو برداشت و به سمتم گرفت:
-بیا بخور ببین چقدر خوشمزهاس.
سیخ رو گرفتم و نگاهی به اطرافم انداختم:
-تو همیشه میای اینجا؟!
سری تکون داد:
-معمولا واسه خوردن جیگر آره، اینجا صاحبش رو میشناسم میدونم جیگر گوسفند اصل به خوردم میده به بقیه جاها اعتماد ندارم!
-لابد مامانت حساسه و میگه مبادا غذای بیرون بخوری و از این حرفها.
-نه اتفاقا مامانم پایه اینجور جاهاس، هرجایی که ببرمش میگه آدم باید لذت دنیا رو ببره فوقش مریض میشی میری دکتر، نباید بذاری حسرت چیزی رو دلت بمونه!
توی فکر فرو رفتم و گفتم:
-واو، چه استدلال جالبی.
-بله ما اینیم دیگه!
چقدر جالب بود، ما داشتیم با هم جیگر میخوردیم و روبهروی هم نشسته بودیم.
من و او!
ما!
-به چی فکر میکنی؟!
سیخ دوم رو داد دستم، گیج جواب دادم:
-به اینکه یکی از محالترینهای دنیا اتفاق افتاده، من و تو روبهروی هم تو صلح نشسته باشیم!
-آره منم خیلی تعجب میکنم گاهی، چطوری تونستم با تو کنار بیام.
سیخ رو گرفتم سمتش و چشم غره رفتم که بلند زد زیر خنده:
-باشه بابا، وحشی!
سیخ دومم تموم شد و حالا فقط ظرفهای خالی جیگر و نوشابه روی میز گذاشته شده بود، با تعجب
نگاهی به سیخ خالی تو دستم انداختم:
-دوتا سیخ خوردم؟!
مهراب چشمکی زد و خندید.
سوار ماشین که شدیم پرسید:
-هونیاک قرار بوده که با درساخانم قرار ملاقات بذارن مگه نه؟!
با تعجب پرسیدم:
-تو از کجا میدونی؟!
شونههاش رو بالا انداخت:
-خب هونیاک خان گفت!
-آره منم واسه همین تو شرکت موندم، نخواستم بعد از اینهمه سال که روبهروی هم قرار گرفتن مزاحمشون بشم!
-آفرین، خوشم میاد میفهمی کجا به حضورت نیازه و کجا نه!
پوزخندی زدم:
-واقعا تو خیال میکنی من بچهام که این چیزای به این کوچیکی حالیم نباشه؟!
خندید:
-نه خدانکنه، شما بزرگ مایی.
با حرص پوفی کشیدم و سرم رو به سمت شیشه برگردوندم که او هم دیگه ساکت شد و ساعت که روی یازده شب ضربه زد جلوی شرکت ایستاد و من قصد پیاده شدن کردم که بازوم رو گرفت:
-ممنون که همراهیم کردی، خوش گذشت.
لبخند زدم:
-مرسی، همچنین!
پیاده شدم و او با زدن تک بوقی از جلوی چشمهام دور و دورتر شد!
به پارکینگ رفتم و پس از سوار ماشین شدن قصد رفتن به ویلا کردم.
×××
صبح اصلا حال نداشتم برم شرکت واسه همین هم یه پیامک به ویلی فرستادم و گفتم که نمیرم!
وارد پذیرایی که شدم مامان متفکرانه به ظرف عسل خیره شده بود و اصلا حواسش به اطرافش نبود.
آروم پشت میز نشستم که نگاه از ظرف برگرفت و بهم زل زد، کمی کره و مربا برداشتم و لیوان شیرمم زودتر خوردم!
-چرا دیروز دوباره دیر از شرکت برگشتی؟!
بیخیال شونههام رو بالا انداختم:
-شرکت نبودم، با یکی از دوستام رفته بودیم سینما!
سری تکون داد و از جا بلند شد که گفتم:
-اگر کاری نداری امروز، کلاسات رو کنسل کن بریم خرید و یکمم بگردیم!
-باشه پس تا تو صبحونهات رو میخوری منم به هارپر خبر میدم که حاضر بشه!
-مرسی.
پس از رفتنش یک دل سیر صبحونه خوردم، بعد از اون از جا بلند شدم و پس از حاضر شدن از اتاقم بیرون اومدم و رو به مامان گفتم:
-تو ماشین بر میداری یا من؟
-نه من بر میدارم.
هارپر به محض اینکه مامان بوق زد از ویلاشون خارج شد و عقب نشست، دستم رو به گرمی فشرد و با مامان احوالپرسی کرد.
-چه عجب دل آسا خانوم یه روز از خیر شرکت رفتنش گذشته و با ما میخواد بره بیرون!
با ناراحتی نگاهش کردم:
-تو دیگه گلایه نکن ازم، منکه دیگه به حرفتون گوش دادم و فقط توی تایم کاری میمونم توی شرکت!
هارپر شونههاش رو بالا انداخت:
-خب ما خیر و صلاحت رو میخوایم، دوست نداریم اذیت بشی!
روبهروی مرکز خرید ایستادیم، مامان ماشین رو بین دو ماشین دیگه جا داد و غرید:
-اگر بخوای منتظر جای پارک بمونی تا ظهر علافی!
با هم وارد شدیم، هر کدوم هر چیزی رو که چشممون میگرفت رو میخریدیم، بعد از گذشت یکساعت از مرکز بیرون اومدیم و پس از گذاشتن خریدها داخل ماشین به سمت دربند حرکت کردیم.
هوای دربند عالی بود و البته نسبتا سرد!
سویی شرتم رو تن کردم که مامان گفت:
-اگر سرما بخوریم تقصیر توئه دل آسا، آخه الان موقع دربند اومدنه؟!