Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
سرم را پایین میاندازم تا نمِ اشک را در چشمانم نبیند. نگاه به انگشترِ عقیق درونِ دستش میدوزم.
«او» هم امروز همان حلقهی عقیقِ مشکیِ کراشش را به دست انداخته بود و من چقدر با حالِ نابسامانی که داشتم، برای سلیقهی خوبش ضعف رفته بودم.
در کل به او همه چیز میآمد.
فقط نمیدانم چرا من هیچ وقت به او نیامدم، یا که چرا رفتارها و سلیقههایمان هیچ گاه به هم نیامد.
- مگه دارم با دیوار حرف میزنم؟!
از جا پریده و حواسم به سمتِ صورتِ اخمویش معطوف میشود.
موهای یکدست سفید و چشمانِ کم فروغش در ذوقم زده و چقدر دوستشان ندارم.
در آن لحظه دلم پدربزرگِ شاداب و خوش تیپم را میخواهد، همانی که در عالم کودکی خیالم تخت بود همیشه همینقدر زیبا و جوان میماند.
آبِ دهانم را فرو میخورم و دم میگیرم تا تسلطی برای بیانِ حرفهایی که در سرم می چرخد را پیدا کنم، اما تمرکز هیچ فایده ای ندارد.
من فقط دیگر نمیخواهم احساسِ پشیمانی را تجربه کنم، همین یکبار برایِ تمامِ زندگیام بس است.
خوددگیری را رها کرده و بی هیچ فکری دهان باز میکنم:
- نوح چی؟ پسرِ حاج فتاح از پسر نوح که مقامش بالاتر نیست! هست؟ اگر پسر نوح سوارِ کشتی پدرش نشد، بچهی حاج فتاح هم میتونه یه لکهی ننگ باشه. هیچ پدری مسئولِ تربیتِ اشتباهِ فرزندش نیست. نه اشتباه نکنید آقاجون، تربیت به دست حاج فتاح اتفاق نمیافته، توی دورهی ما رفیقات تربیتت میکنن، آدمای آشغالِ دورت تربیتت میکنن. نسلِ الان رو ذهنِ سرکششون تربیت میکنه. یه عده شرافتمند بزرگ میشن و زندگی میکنن، یه عدهام زنجیرِ اون تربیت و ادب رو میدرن! اینجاست که ورق برمیگرده. وقتی پسر حاج باقری داره دهه دوم زندگیش رو تموم میکنه و واردِ سومی میشه؛ دیگه نمیتونه مسئول عوضی شدنِ پسرِ نامحترمش باشه چون از توانش خارجه. تربیت مالِ بچهی پنج تا ده ساله، نه یک تنِ لشِ بیست و نه ساله. بحث من اصلا حاج باقری و نحوهی بچه بزرگ کردنش نیست. من یک ماهه دارم نال میزنم میگم نمیخوام و نمیتونم با این حجم از باز بودن روابطِ اون به ظاهر آدم کنار بیام! من تو عمرم با این همه قمپز در کردنم مهمونی و افتر پارتی و کوفت نرفتم با اینکه شرایطش رو داشتم. هفت پشت من رو بیاری زهرماری از نزدیک ندیده، اما این آقا لطف کرد من رو برد پای بساطِ یه مشت... من لباسِ روشن و جیغ میپوشم میگید پریزاد تو چشمه، پریزاد دنبالِ جلب توجه و خودنماییه. اما هیچ موقع نخواستم اونقدر آزاد باشم که استغفرالله...
کم از زنعمو و دایی و عمه نشنیدم! ولی بازم بحثم اینجا حرف بقیه نیست؛ ایشون منو برده یجا که با چادر بری، انگار لخ...
با نیشگونِ ننه خفه میشوم.
«لالبشی» آرامش را میشنوم و به خود میآیم.
اینکه چه گفتهام را با خود مرور کرده و ل*ب میگزم.
زیاد حرف زدهام. حرفهایی که هر شب به دوستهای خیالیام گفته و جرعتِ بازگو کردنشان برای کسی را نداشتم.
و حال تمامِ دیوارهای نامرئی خودم را مقابل این دو نفر شکسته بودم.
شرم زدهام و میترسم با حاج بابا چشم در چشم شوم. سرم کم مانده از تنم جدا شود و در یقهام بیافتد آنقدر که به پایین خیره شدهام.
زیر چشمی حاجبابا را میبینم که به آرامی از جای بر میخیزد. عصای قهوهای رنگش بخاطرِ لرزش بیش از حدِ دستانش هی تکان میخورد، اما تعادلش را به سختی حفظ کرده و وقتی روی کاناپهی مقابلِ تیوی ساکن میشود، با صدایی تحلیل رفته میگوید:
- قدیما رسم بود. مرد هرکاری که میکرد، زن باید سرشو میانداخت پایین لام تا کام حرف نمیزد. رسم نمیشه گفت؛ زنای قدیم بساز بودن. حرف، حرفِ مردِ خونه بود. اگر مرد میگفت شبه، واسه زن شب بود! اگه اون زندگی رو نمیخواست یا از حرفی سرپیچی میکرد، بعدش بارِ یک زنِ مطلقه بودنش رو حتی پدر و مادرش هم به دوش نمیکشیدند! پس اگر مرد میگفت الان شبه... حتی روز هم برای اون زن همیشه باید شب میبود! منم بزرگ شدهی این نسلم! بحثت نسل و تربیتِ جوونای الان بود دیگه؟ منم همون آدمیام که به صحرا گفت باید بمونی و بسازی...!
جا میخورم.
مطمئنم حرفش شوخیای بیش نیست که اگر نباشد، حتما کسی اورا تسخیر کرده.
پریشان وسطِ کلامش میپرم:
- الانم میخواید به من بگیدش؟
خدا را در دل صدا زده و مجدد خود را دلداری میدهم که حاجبابا آدمِ زورگویی نیست و چنین چیزی را از من نمیخواهد.
نفسم زمانی بالا میآید که میگوید:
- نه... عاقبت صحرا چیشد که بخوام اون اشتباه رو واسه تو تکرار کنم؟ صحرا زندگیش رو میخواست و به درست شدنِ اوضاع امید داشت، ولی تو نه تنها امید نداری بلکه سرناسازگاریتم شدیدا گل کرده. اینارو هم گفتم که یادت باشه دفعه بعد اندازه قد و قوارهات حرف بزنی.
خیالم راحت میشود که حرفهایش تنها برای تنبیه من است.
دوباره شیر میشوم؛ زبانم باز شده و مینالم:
- گل نکرده حاج بابا... مگه سر ناسازگاری الکی گل میکنه؟ من که هزار بار بهتون توضیح دادم چرا نمیخوام دیگه این نامزدی رو ادامه بدم.
عصایش را به زمین میکوبد:
- آره گل میکنه، وقتی بهت میگیم این ازدواج درست نیست و بعدش پشیمون میشی از کردهات، یعنی سر ناسازگاریت گل کرده! هزار بار هم توضیح بدی کافی نیست؛ چون هزار بار بهت گفتم نکن! گفتم نکن پریزاد، اشتباه، اشتباهه! درصدی نیست که بگم یکم اشتباهه، یک ذره اشتباهه! چون دلیل داری واسه اشتباهت پس عیبی نداره، برو انجامش بده!
کم مانده دچار حمله عصبی شوم. بیبی لیوانِ آب و قرصی به خوردش میدهد و من احساس میکنم بیشتر از آقاجون به آن قرص احتیاج دارم.
خسته، با پیراهنی که از عرق خیس شده، میگویم:
- شما که صبح خیلی شیک اشتباهم رو تو صورتم کوبیدید. این تیکه انداختنا چیه؟ دسره؟
انگار آن لیوانِ آب حالش را جا آورده که پر قدرتتر از قبل تخریبم میکند:
- اینا پیش غذاست. هنو مونده تا اشتباهت بخوره تو صورتت! دیشب مهر انگیز اینجا بود، میدونی چیمیگفت؟ حرف از خاستگاری واسه شاه پسرش میزد. دوروز دیگه وقتی حرفش فقط حرف نبود، اون موقع بهت سلام میکنم!
قلبم در یک ثانیه میایستد.
من میدانستم که دنیا دارمکافات است. میدانستم زمین گرد است و میداند که چطور بچرخد!
اما تا به امروز تجربهاش نکرده بودم.
آن روز را واضح به یاد میآورم؛ وقتی که «او» خبر خاستگاری پسر حاج فتاح را شنید، چطور سراسیمه به خانه حاج بابا آمد تا از خودم بشنود که راست است؟ مردم شهر دروغ نمی گویند؟
تا بپرسد از کی تا به حال من او را وصلهی خود نمیبینم.
کاش من هم میتوانستم حال به خانهاشان بروم و بپرسم، مادرت دارد چه غلطی میکند؟ به چه حقی میخواهد برایت زن بگیرد؟!
کنترلی روی اشکهایم ندارم. اصلا مگر گریه یک آدم بازنده زشت است؟
قطعا نیست. من باختهام و حال به این ذلت اعتراف میکنم.
هقهقم که بلند میشود، ننه آه می کشد و کنارم روی زمین مینشیند.
سرم را در آغوش گرفته و زیر گوشم پچپچ میکند و دلداریام میدهد.
اما حرفهایش را نمیفهمم. گویی صدای مهربانش جادوی همیشگی را ندارد. نمیتواند مرا بخنداند یا آرامم کند.
حاج بابا اما عصایش را به نشانهی اعتراض روی زمین کوبیده و عصبانیست:
- هی دختر اصلا در شان تو هست این رفتارا؟ سرترو بالا بگیر ببینم! دخترِ من هیچ وقت شبیه یک بازنده رفتار نمیکنه! دخترِ من تا ابد و یک روز سرش جلوی کلِ آدمای این دنیا بلنده!
اما خالی نشدهام؛ شاید اگر چند ساعتِ دیگر همینطور از تهِ دل گریه کنم، تنها کمی حالم بهتر شود.
پ.ن: (قربون روی ماهت حاج آقا)
دوست دارم به حاج بابا بگویم که من شکر خوردهام.
آن مهرانگیز شیطان برام دعا گرفته تا طرف پسرش نروم.
همهاش زیر سر آن افعیست، کلِ روز در اینستا ریلزهای طالع بینی را مینگرد و از خبرهای بدی که ممکن است به من و پسرش مربوط باشد ذوق میکند.
اما لال میشوم تا که زبانِ تندم، چرت و پرت های درونِ مغزم را بازگو نکند.
آقاجون عروسِ بزرگش را خیلی دوست دارد، مهرانگیز هم آقا جون را.
در این خانواده، تنها مشکلش با من است. چشم ندارد ببیند پسرش مرا بیشتر از او دوست دارد.
حاج بابا که میبیند نمیخواهم آبغوره گرفتن را تمام کنم، تشر میزند:
- پاشو خودت رو جمع و جور کن. درحالِ حاضر هم برو توی اتاقت، نیاز دارم چند مین نبینمت.
بیبی با دلخوری میگوید:
- عه! آقا رضا!
- عه نگو بیبی، ناراحت نشدم. الانم میرم بخوابم.
و دلخور از آغوشِ بیبی دل کنده و به اتاقم پناه میبرم.
دلخورم، اما از خود و تصمیماتِ افتضاحی که گرفته و باعثِ شکستنِ دل عزیزانم شده بودم.
نیاز به تنهایی و خلوت کردن با خودم را دارم.
نمیدانم چقدر میگذرد، ولی آنقدر گریه کرده و فکرهای متفاوت در سرم چرخ میخورد که گیج شده و خوابم میبرد.
***
صدای اذانِ صبح در سرم میپیچد.
با اینکه چندیست از خواب بیدار شدهام، اما همچنان گیج و خستهام و چشمانم درد میکنند.
صدای هم خوردن چای نبات از بیرونِ اتاق میآید. گلدستههای مسجدِ محل از بینِ درز پرده نمایان است و در آن گرگ و میش صبح غمی بزرگ را مهمان دلم میکند.
چشمانِ پف کردهام را به هم میمالم تا دیدم واضحتر شود.
در این میان، پچپچهای بیبی و آقاجون را که میشنوم، سراسیمه و کنجکاو درِ اتاق را به آرامی باز کرده و پشتِ دیوارِ راهرو پناه میگیرم.
قطعا آن دو در نبودم راحتتر میتوانستند آنچه در دلشان هست را بیان کنند.
توقعِ دارم مرا به رگبار فحش ببندند، اما بحثشان آنقدر عمیق است که از خود و افکارم شرمنده میشوم.
صدای بیبی اندوه و افسوسِ بسیاری دارد، درست شبیه به تقدیرِ مزخرف من:
- این دل داره تو سینهام ذرهذره کباب میشه رضا. آخه چطور میتونم حالِ بدِ بچهام رو ببینم و کاری نکنم؟ خود تو چطور میتونی طاقت بیاری و دم نزنی؟
صدای هم خوردنِ نبات متوقف میشود. دم گرفتنِ آه مانند حاج بابا را میشنوم. انگار دارد فشارهای وارد شده به مغزش را با هوای محیط پاکسازی میکند:
- پریزاد بهتر از من و تو به اتفاقاتِ افتاده واقفه. بیشتر از من و توهم فشارِ عصبی بهش وارد شده و میشه. اگر ما هم بشیم درد روی درداش، دیگه چی ازش میمونه؟ اون بچه نه پدر داره، نه مادری که درمونِ زخماش باشه. توهم بهش سخت نگیر زهرا... وقتی انقدر عاجز میبینمش یک جون ازم جونهام کم میشه.
میتوانم واکنش بیبی را تصور کنم. با گوشهی روسریاش دارد نمِ اشکهایش را پاک میکند.
- حالا خوابه یا بیدار؟ یه سر بزن ببین حالش خوبه. با ناراحتی خوابید.
بیبی با بغضِ درونِ صدایش میگوید:
- یکم پیش رفتم، هنوز خوابه، نمیدونم تا کی بیدار بوده.
میخواهم درِ اتاق را به هم بکوبم تا حضورم را اعلام کنم، اما صدای آقاجون متوقفم میکند:
- بهم گفته بود حرامه...
بیبی سردرگم میپرسد:
- چی؟
-وقتی حاجفتاح ازم پریزاد رو خاستگاری کرد، اومد پیشم، همونجایی که صبح پری داشت گریه میکرد نشست و بهم گفت نکن حاج بابا حرامه...
جلوتر میروم و دستان سردم را به دیوار میچسبانم.
میدانم آن کسی که حاج بابا میگوید، کیست و بخاطرش لرزی هولناک به تنم میافتد و پاهایم را سر میکند.
بیبی کنجکاو سوال میپرسد، اما انگار آن سوالش از اعماقِ دل من است:
- چی حرومه؟
- معشوقِ کسی رو به دیگری دادن...
من نمیدانم که چرا هیچ گاه به این فکر نکرده بودم که بدونِ او اصلا میتوانم زندگی کنم؟
من به هیچ چیز جز خود و خواستههایم فکر نکرده بودم.
درد میکند. سرم، پاهایم؛ دستانم، قلبم! پلکهایم حتی درد میکنند، آنقدر زیاد که توانایی باز نگه داشتنِ چشمانم را ندارم.
کنار دیوار سر خورده و به خود میپیچم.
دستانم را روی صورتم میکشم، اما آنقدر بد میلرزند که نمیتوانم اشکهایم را پس بزنم.
بیبی هم همین حال را دارد. او هم مانند من گریهاش بند نمیآید.
- حالا میدونی چرا میگم دلم داره کباب میشه؟ دردِ من فقط پریزاد نیست! دردم بچمه، دردم اون نگاهِ به خون نشستهاشه وقتی که از پریزاد و نامزدش حرف میزنیم پیشش.
حسِ انجامِ یک گناه بزرگ؛ آمدهاست و گلویم را میفشارد.
از جا برمیخیزم.
دیدنِ این ورژن ضعیف و دلنازک بیبی را دوست ندارم. دارد با حرفهایش حاج بابا را هم ناراحتتر از اینی که هست میکند.
نمایشی در اتاقم را باز کرده و محکم میبندم.
در روشویی، مشتی آبِ سرد به چشمانِ متورمم پاشیده و واردِ پذیرایی میشوم.
بیبی خودش را در آشپزخانه پنهان کرده و حاج بابا دارد نمایشی به خواندن کتابِ درون دستش میپردازد.
گویی که یک صبح عادیست و هیچ مشکلی قبل از آن وجود نداشته است.
آنها مدیریت بحران را خوب بلدند؛ من را هم خودشان اینگونه بزرگ کرده بودند.
مثلا میخواهم تظاهر به خوب بودن کنم و صدایم را پسِ سرم میاندازم، اما آنقدر از فرط گریه خروسی شدهاست که آبرویم را میبرد:
- زرا جونم فدای اون لپای سفیدت بشم من، برام یه لیوان چای بیار سرما خوردم، گلوم به فنا رفته.
جملهی آخرم را برای جمع کردن گندی که زدهام تهِ درخواستم میافزایم:
- این پنجرهی اتاقم رو نبستی بیبی دیشب قندیل بستم.
آقاجون با پوزخندی تمسخر آمیز، عینکش را کمی بالا میدهد:
- آره، چشاتم شبیه بادکنک شده، از عوارض قندیل بستنه. استراق سمع هم که میکنی، اونم بخاطر پنجرست حتما!
لبخندِ روی لبانم میماسد. کاش انقدر تیز بین نبود و دیدههایش را به رویم نمیآورد. و کاش تلخی کردنهایش آنقدر زیر پوستی نبودند حداقل.
- تورو خدا منو ببند به فلک تا دلت خنک بشه حاج بابا.
ابرویش بالا میرود:
- زودم بهش برمیخوره. تو که میدونی من از زرنگ بازی بدم میاد. اگر حالت بده، لازم نیست تظاهر به خوب بودن کنی تا من یا مادرجونت ناراحت نشیم. اونجوری ما بیشتر بهمون سخت میگذره که نتونستیم مرهم زخمات باشیم.
دستِ چروکیدهاش رو پیش کشیده و عمیق میبوسم. صدایم شبیه یک آدمِ غمگینِ خوشحال است:
- آقاجونم...
- جونِ دلم.
لپم را روی دستش گذاشته و میگویم:
- تا ته دنیا تصدقت بشم...
با آن یکی دستش چانهام را گرفته و رویم را برمیگرداند:
- عمههات زنگ زدن ظهر میان اینجا، حتما مهر انگیز رو هم پشتِ سرِ خودشون راه میندازن میارن. دوست داری بمونی خونه یا بری پیش یکی از این دوست و رفیقات؟
درست است که با این خبر استرسی هولناک به جانم مینشیند، اما چیزی که او دوست دارد باشم، پاسخی که دوست دارد بشنود را به زبان میآورم:
- فرار کردن در شانِ دختر حاج رضا نیست.
چشمانش ثانیهای میدرخشد و سپس برای ضد حملهای دیگر آماده میشود:
- هرچی از دیروز به مهدیار زنگ میزنم جوابم رو نمیده! از کجا باید پیداش کرد این مردک رو؟ نمیخوام اول با باباش صحبت کنم وقتی نمیدونم تصمیمش چیه و چه شکری داره میخوره.
آبِ دهانم را قورت میدهم. یک هفته بود که من هم نمیدانستم کجاست و چه میکند، حتی زنگ هم به او نزده بودم.
نه دروغ میگویم، نه راستش را:
- منم نمیدونم آقاجون...
بیبی فرشتهی نجاتم شده و با خروجش از آشپزخانه سینی صبحانه را مقابلم میگذارد:
- صبحت بخیر مادرجان. بیا برات هشت تخم درست کردم سینهات رو نرم کنه.
حاج بابا عقب کشیده و بحث را میبندد. من هم خودم را جمع و جور میکنم و لیوانِ هشت تخم را به اجبار هم میزنم.
با اکراه برای آسودگی خاطر بیبی با یک نفس محتویاتش را سر میکشم.
آه، لعنتی! از چیزهای لجز خوشم نمیآمد.
نیاز به کمی سکوت و آرامش دارم.
از جا برخواسته و با گفتن:
- میرم حیاط...
ثانیهای معطل نکرده و از خانه بیرون میزنم.
مسیرِ کارگاهی که ته باغ است، موزائیک شده و شاخههای درختانش در هم تنیدهاند. آن چهار دیواری دلباز و بزرگ در ویآیپیترین بخش خانه قرار دارد. اتاقکی که آقاجون آن را برای نوهی عزیز دردانهاش تبدیل به کارگاهی اختصاصی کرده.
کلید را از جا کلیدی فلزیام که یک جعبهی کوچکِ در دار است، خارج میکنم.
قفلِ اتاقک را باز کرده؛ داخل میشوم و رایحهی چوبِ اسپروس تراش خورده را با لذتی فروان بو میکشم.
اینجا برایم منبعی از آرامش و الهام است. جایی که با عطرِ دل انگیزش مدهوش میشوم و غمهایم را به فراموشی میسپارم.
چون چوبی که وقتی تراشش میدهی، کاستیها و اضافاتش را باد میبرد.
روی صندلی چوبیام مینشینم و سرم را روی میزِ کارم میگذارم. در زاویهی دیدم پورههای چوب و ابزار آلات بینظم و شلخته در اطرافِ کارگاه و میز افتادهاند. اصلا همین درهم برهم بودن اوضاع است که حس خوبی را برایم رقم میزند. نگاهم به ویالون نصفهنیمه ای که در انتهای میز رهایش کرده بودم، میافتد. مدلِ انتخابی مشتری؛ شبیه به خودش، یک ویالون خاص و استثنایی بود.
آهنگریان را از آموزشگاهی که در آنجا تدریس میکردم، میشناختم. ویالونهایی که برای تدریس در کلکسیونِ آموزشگاه گذاشته بودم را دیده و پرسیده بود از کجا میتواند شبیهشان را بخرد؟!
وقتی که فهمید اینها را خودم ساختهام، با شعف بسیاری مرا تشویق کرده و خواست یک ویالونِ خاص به سلیقهی خودم برایش طراحی کنم قیمتِ پیشنهادیاش، چیزی ورای تصوراتم بود.
بعد از شنیدن موفقیتها و سفارشاتی که به لطف او داشتم؛
همه مرا برای پیشرفتهایم تحسین میکردند. چشمانِ حاج بابا برق میزد، بیبی مرا میبوسید و جلوی همه، به ویژه مهر انگیز پزِ موفقیتهایم را میداد.
اما او؛
لبخند نزد، چشمانش مانند زمانی که برایش شیرین زبانی میکردم، برق نمیزد. تنها تبریکی بیجان میگفت تا دلم نشکند؛ و میشکست.
من تحسینِ او را میخواستم، من همراهی او را میخواستم. کسی باشد که بیاید و احوالم را اینگونه بپرسد:
- از کار و بار چخبر؟
چرا که حرفهام جزئی از من بود.
ویالونِ نصفه و نیمه که قبل از آن شیءای با ارزش بوده و میز را برایِ گذاشتنش روی آن کم میدیدم، حال کج شده و چیزی به افتادنش روی زمینِ پر از گرد و خاک نمانده بود.
مدتی بعد از ساخت اولین سفارش آقای آهنگریان، برایم درخواست ساخت یک ویالون کمیاب را در اینستاگرام فرستاد. قیمتِ پیشنهادیاش به اندازهی ارزش اصلش نبود، اما پیشنهادِ وسوسه انگیزی بنظر میرسید.
در آن روز مهدیار به خاستگاریام آمده بود؛ و من میخواستم عقلانی به پیشنهادش فکر کنم. اولین سوالی که از او پرسیدم این بود، «نظرت راجبِ کارم چیست؟»
گفته بود «تو بابِ پز دادن داری دختر!».
تصورش زیباست؛
من برای او همسری میشدم که میتوانست به او افتخار کند.
این همان تصوری بود که از آیندهام با شریکِ زندگیم داشتم و میخواستم آن را زندگی کنم.
نداشتن محدودیت، همراهیاش در کارهایم، تایید شدن از طرف او.
بعد از آن جلسهی خاستگاری و تصمیمِ عجولانهام،
سفارش دوم آهنگریان را قبول کردم، اما
نتوانستم کاملش کنم.
هرچند که مهدیار طبقِ ادعاهایش مرا تشویق میکرد، ولی تنها میخواست مرا از سرش بازکند.
آنجا متوجه شدم که او پیگیر یا هرچیزی که فکر میکردم نیست. ذاتِ بیخیالی داشته و برایش فرقی نمیکند همسرش چه کاره باشد، کجا برود، و با چه کسانی معاشرت کند. تنها اگر جایی برایش منفعتی میداشتی، با تعریفاتش تو را به اوج میبرد.
در طول سه-چهار ماهی که با او بودم؛ هیچ گاه احساسِ خوبی نداشتم، نه از گیر ندادنهایش، نه از بیخیالیهایش.
همهی چیزهایش برعکسِ «او» بود!
اویی که حداقل احساساتم را نمیکشت. کنارش لبخندِ از ته دل، خوشبختی و عشق را تجربه کرده بودم. عشقی که انگیزهای برای تاختن در حرفهام را به من میداد.
من فهمیدم که «او» مانند مهدیار نیست.
مهدیارِ خودخواهی که با رفتارهای احمقانه و نامردانهاش توانایی زندگی کردن را از من سلب کرده بود.
بخاطر اخلاقیات و حرکاتِ خودسرانهاش به خود ضرر مالی زدم، اما این شکست تنها مالی نبود. من به خود ضرر جانی و روحی هم زده بودم.
هیولاهای وحشت و پشیمانی اولین بار زمانی مرا از پای در آوردند که مجبورا همان ویالون اصل را گرانتر خریدم؛
رویش امضای خودم را هک کردم تا پیشِ بهترین مشتریم بد قول نشوم،
اما هیچ به جانم نچسبید و تمامِ حسهای خوبم را از دماغم در آورد.
آه لعنتی چرا «او» را با کسی که ارزشش را نداشت قیاس میکردم؟ او یک «مرد واقعی» بود، یک انسانِ بالغ و کامل؛
نه یک خوشگذرانِ احمق!
چشمانم نمدار شدهاند، خستهام و حالش را ندارم که برخیزم. در خیالاتم بارها کارگاه را تمیز کردهام، اما نهایت کاری که انجام میدهم پاک کردنِ اشکهایم است.
در ساعاتی که آنجا هستم روی میز و دستگاهها را دستمال میکشم تا گردی رویشان نماند.
شاید کسی بخواهد بعد از این شدت دلمردگیام را از وضعیت کارگاهم بسنجد.
ظهر که میشود، صدای باز شدن در و همهمهی بچهها و دعوایشان برای نشستن روی تابِ ته حیاط فضا را پر میکند.
این هیاهو بوی روشنایی و زندگی میدهد، اما مشامم همچنان لبریز از دلهره و اندوه است.
زمزمهی احوال پرسی بیبی با مهمانها محو به گوشم میرسد.
چشمانم کمی گود رفته و قرمز شدهاند؛ ولی در آیینهی سنتی پشتِ در ظاهرم را مرتب میکنم و تا از من نپرسیدهاند، به حیاط میروم.
تنها کودکان در آنجااند و ماجدی که دارد کفشهایش را با وسواس جفت کرده و درون جا کفشی میگذارد.
مرا که میبیند، سر پایین انداخته و دست به سینه میزند:
- سلام دختر دایی؛ احوالتون؟
- سلام عزیز دلم، به خوبی شما!
ماجد را دوست دارم و حضورش دلم را گرم میکند. عضو ساکت و بی حاشیهی خانواده است؛ مهربان و جنتلمن! در همه حال آراسته و زیبا لباس میپوشد. اگر عمه و پدرش او را بابتش به دو نیم تقسیم نکنند، مطمئنم که استایلیست خوبی خواهد شد.
چرا که پدرش گاهی زیادی سختگیر و دو قورت و نیم است.
در آیینهی جالباسی نگاهی میاندازد و لاخهای پریشان روی پیشانیش را مرتب میکند:
- همیشه به خوبی باشه اِنشاالله.
به رویش لبخند میپاشم.
دمپاییهایم را جفت میکنم و تازه میبینم که جورابهای دیروزی هنوز پایم است. گویی این روزها حواس و بالاخانهام را اجاره دادهام. هرچند شبیه به یک مستاجر بدبخت بودم تا مالکِ چیزی!
در آنی ریموتِ پارکینگ حیاط بالا میرود؛ درهای ماشین باز و بسته شدهاند و پشت بندش نمیدانم کیست که دارد سمتِ پلهها میآید. دستپاچهام و حوصلهی شوهر عمههای حرافم را هیچ ندارم. خود را به آن راه میزنم تا هرکه هست هم در ابتدا با من چشم در چشم نشوند.
میخواهم از کنارِ ماجد فرار کنم، ولی احوال پرسی جدی و پر از هول و ولایش ماتم میکند:
- سلام علیک؛ مشتاق دیدار بودیم جناب سروان... نیستیدها، نمیبینیمتون!
قرار نبود هربار، در هرجا که ردی از «او» باشد، من سلاخی شده و بعد از یک مرگِ پر از شکنجه زنده شوم.