Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
-اوه پس انگار این شخص برای دل آسای ما خیلی مهمه! شونههام رو با بی تفاوتی ذاتیم بالا انداختم:
-همینکه شنیدی، من منتظر خبرت میمونم!
از جا بلند شدم و جلوش ایستادم، پام رو کمی بالا آوردم و به چکمهها اشاره کردم که متوجه منظورم شد و با کمی تامل چکمهها رو برداشت و زانو زد جلوم و مشغول پوشوندنشون به پام شد.
پوزخندی زدم که بعد از انجام کارش جلوم ایستاد و خم شد روی صورتم و گونهام رو بوسید:
-هر چی تو بخوای، بیارش تا ببینمش!
لبخند پیروزی روی لبم نشست اما تند کنارش زدم!
-خوبه، مشخصه روی ذهنت اثر میذارم!
خندید:
-خیلی زیاد عزیزم.
سپس ادامه داد:
-خب حالا بشین تا کمی با هم در مورد کارمون صحبت کنیم.
نشستم که گفت:
-خب اگر سوالی داری ازم بپرس؟!
-یکم در مورد مد و طراحی مد واسم توضیح بده!
-خب میشه گفت توی دنیای مد ما سه دسته اصلی داریم که برات معرفیشون میکنم، بخش اول" دوخت سفارشی یا تولید انحصاری که در این بخش طراحی و دوخت لباس به شکلی دوخته میشه که خود شخص سفارش میده و سفارش دوخت گرفته میشه و اصولا از پارچههای گرون قیمت و با کیفیت بالا استفاده میشه، باید خیلی با حواس جمع و دقت به جزئیات، دوخته بشه که خیلی وقتگیره، هزینه موادی که صرف دوخت پارچه میشه و زمان لازم برای دوخت توی اولویت قرار داره."
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-بخش دوم "پوشاک آماده یا تولید ماشینی هست که این بخش چیزی مابین بخش یک و سه هست
و میشه گفت از هر دو بخش توی یک بخش استفاده شده، این لباسها برای مشتریهای مخصوصی دوخته نشده اما دقت زیادی در برش و انتخاب پارچه صورت گرفته و به منظور تضمین انحصار یعنی بخش اول این لباسها در مقادیر محدود شدند، در نتیجه گرون قیمت هستند، این تولید در طی هر فصل و هر دوره در خانههای مد به نمایش گذاشته میشه که هفته مد نامیده شد، انواع لباسهایی که در هفته مد عرضه میشه شامل پوشاک بهار، تابستان، پاییز و زمستان و
همچنین لباسهای راحتی و لباس شنا و لباس عروس هستند."
سکوت کرد و با کمی مکث پرسید:
-خب توی این دو بخش سوالی نداشتی؟
با لبخند محوی جواب دادم:
-اینطور که از گفتههات متوجه شدم تو و اکیپت توی بخش دوم فعالیت دارید یعنی هفته مد، درسته؟
خندید:
-کاملا درسته.
سرم رو تکون دادم:
-متوجه شدم و بخش آخر؟
-بخش سوم و آخرین بخش" عمده فروشی یا تولید انبوه هست که در حال حاضر صنعت مد بیش از
هر چیزی متکی بر فروش بازار انبوه هست و تولید انبوه طالب بیشتری داره چون نیاز طیف گسترده ای از مشتریان رو بر آورده میکنه، مشاهیر دنیای مد برای هر فصل مد روندهایی رو تعیین میکنن
که بر اساس اون لباسهای ماشینی تولید میشن، اونا اغلب تمام طول یک فصل رو صبر میکنن تا
مطمئن بشن که آیا سبک مطرح میتونه بازار رو به دست بگیره یا نه، سپس برای تولید اون ابتکار
عمل رو به دست میگیرن و به منظور صرفه جویی در زمان و هزینه از پارچههای ارزونتر و تکنیکهای سادهتر برای تولید استفاده میکنن که به راحتی میتونه توسط یک دستگاه انجام بگیره و در نتیجه محصول نهایی خیلی ارزونتر فروخته میشه."
تکونی به خودم دادم:
-اوه، پس باید خیلی سخت باشه حرفهای بودن توی این صنعت!
-درسته چون اینکار هم جدای از درآمد خوب و بالایی که داره سختیهای فراوونی هم داره که
تنها با عشق و علاقه داشتن به این حرفهاس که میتونی از پسش بربیای، اگر تنها به خاطر پول
خوبی که نصیبت میشه بخوای واردش بشی اصلا به نتیجه نمیرسی به اواسط راه نرسیده جا میزنی و خسته میشی!
-کاملا، خب بیشتر کدوم کشورها توی بخش تولید انبوه فعالیت میکنن؟
-اندونزی، مالزی، فیلیپین، چین، بنگلادش، کره جنوبی، اسپانیا، آلمان و برزیل و هند کشورهایی
هستن که توی این بخش فعالیت ویژه دارن و جای پای خودشون رو محکم کردن!
مجدد ادامه داد:
-اکثر خانه های مد آمریکایی توی همین نیویورک که محل اقامت ماست وجود داره اما تعداد قابل
توجهی هم توی لس آنجلس هست که شامل درصد بالایی از پوشاک برتر، شیک و لوکس هستن که
در واقع داخل آمریکا تولید میشن، همچنین در نقاط دیگه از آمریکا مثل میامی، شیکاگو، دالاس و
به ویژه سانفرانسیسکو صنایع رو به رشدی وجود داره.
-جالبه واقعا اطلاعات زیادی کسب کردم و خوشم اومد بیش از پیش از این حرفه!
-خوشحالم که این رو میشنوم چون دوست دارم کلی با تو فعالیت کنم و دلم نمیخواد زود از این حرفه خسته بشی البته بهت نمیاد آدم تنوع طلبی باشی!
از جام بلند شدم و بدون جواب پوزخندی براش زدم که خندید و پرسید:
-داری میری؟
-آره دیگه خسته شدم از بس تو این محیط بودم باید کمی به خودم برسم، روز خوش مایکل!
-باشه اما خیلی زود باید برای رفتن به روی صحنه حاضر بشی، در ضمن به اون دوستت که میخوای بیاریش تو دنیای مد هم بگو فردا عصر به من سر بزنه حتما!
-باشه میگم بهش، خداحافظ.
-خداحافظ.
با برگشتن به عمارت بعد از چند روزی که به طور کل از مامان دوری میکردم متاسفانه باهاش روبرو شدم و عقدههاش سر باز کرد:
-هیچ میفهمی داری با زندگیت چیکار میکنی دل آسا؟ نگاه به پدر و برادرت نکن اونا مرد هستن و باید کار کنن باید معروف باشن اما تو...!
باعصبانیت حرفش رو قطع کردم و جلوش ایستادم:
-مامان لطفا بس کنید، گوش من از این حرفها پره و دیگه نمیخوام این افکار عهد قجری شما روبشنوم، شما فکر کن منم یک مَردم فقط ژن وجودم زنه، دوست دارم کار کنم دوست دارم خودم رو در دام این
محدودیتهای دست و پا گیری که شما ازش دم میزنید نندازم لطفا ازتون خواهش میکنم بفهمید
که من بزرگ شدم و اونی که برای آیندهام تصمیم میگیره خودمم نه شما یا هر کس دیگهای، دلم
نمیخواد بهتون بی احترامی کنم پس از سر راه من خودتون رو بکشید کنار و سعی نکنید مانعم باشید
چون من یاد گرفتم برای رسیدن به هدفم تمام موانع سر راهم رو بردارم!
مامان با حیرت نگاهم میکرد اما من باید از این پیلهای که مامان میخواست دورم بکشه خودم رو
خلاص میکردم.
-چشمم روشن، اینم از دختر تربیت کردنم همهی این آتیشها از گور کیان بلند میشه که از همون
اول به تو میدون داده و حالا مهار کردنت غیر ممکن شده!
نفس عمیقی کشیدم که با خشم ادامه داد:
-من اگر یه حرفی رو میزنم صلاحت رو میخوام کاش این رو بفهمی قبل از اینکه دیر بشه دل آسا!
-صلاح من چیه مامان؟ این که بشینم تو این عمارت و از شدت بیکاری و علافی بپوسم؟ آره؟ یا اینکه خیاطی کنم و آرایشگری؟ نه مامان من اصلا خودم رو کوچیک نمیکنم برای این کارهای به درد نخور!
با تاسف سر تکون داد:
-واقعا بویی از زن بودن نبردی دل آسا!
با حرص ازش رو برگردوندم و به سمت پلهها دویدم تا خودم رو هر چه زودتر به جایگاه پر از آرامشم
برسونم!
ایکاش مامان هم کمی مثل پدر فکر میکرد و مدام با من جنگ اعصاب راه نمیانداخت که اینجوری
عصبی بشم و از نقاب بی تفاوتیم دور!
روی تختم افتادم و از امیلی در خواست شیرقهوه کردم شاید کمی اعصاب متشنجم رو آروم کنه.
×××
-دل آسا شنیدم با مامانت بحث کردی!
پوزخندی زدم:
-مامان خبرکش نبود که خداروشکر این صفتم بهش اضافه شد!
پدر به سختی جلوی خندهاش رو گرفت و کمی خم شد به جلو:
-نه خبرکشی نکرده فقط بهم گفت همهی اینها
تقصیر منه که تو افسار پاره کردی و برای حرفهاش اصلا ارزشی قائل نمیشی!
با گستاخی به چشمهاش خیره شدم:
-خب مگه غیر از اینه؟ من همونی شدم که یک عمر شما ازم خواستی پدر و البته اینم اضافه کنم که خیلی از این وضعیت راضیام و دلم نمیخواد میشدم اونی که مامان میخواد!
پدر لبهاش رو گزید:
-انگار بزرگ شدی دل آسا، خوب بلدی چه حرفی رو نگهداری و توی موقع خودش بزنی!
سرم رو به زیر انداختم:
-متاسفم اگر باعث ناراحتی شما شدم اما تحمل رفتارهای مامان خیلی سخته پدر!
-مشکلی نداره به حرفهاش توجهی نکن اما هرگز بهش بی احترامی هم نکن، میدونی که بالاخره یک عمر زحمت بزرگ کردن تو و اهورا روی دوش او بوده!
-بله متوجه منظورتون هستم و سعی خودم رو میکنم تا دیگه تکرار نشه!
-آفرین خوشم اومد.
-خب با اجازهتون من دیگه برم به کارهام برسم.
-برو.
از اتاق کار پدر خارج شدم و نگاهم به چشمهای اهورا افتاد که مامان مشغول پچ پچ کردن کنار گوشش بود و او خیره به من نگاه میکرد، پوفی کشیدم و به سمت خروجی رفتم.
نه انگار مامان قصد کوتاه اومدن نداشت و از هر کسی برای رسیدن به خواستهاش استفاده میکرد.
به سمت ویلیام رفتم و با باز کردن در ماشین سوار شدم و آدرس آرایشگاه رو دادم، باید با سوفیا
آرایشگر مخصوصم راجع به رفتنش پیش مایکل صحبت میکردم!
بارسیدن به آرایشگاه سوفیا پیاده شدم و رو به ویلیام گفتم:
-تو برو بعدا بهت خبر میدم تا بیای!
بعد از اون وارد آرایشگاه شدم، سوفیا تا چشمش به من افتاد جلو اومد و با حیرت تعظیم کرد:
-شما اینجا چیکار میکنید مادمازل؟ اگر امر میکردید من خودم مثل همیشه میاومدم!
لبخند محوی به روش زدم:
-برای دادن یک خبر مسرت بخش اومدم که فکر میکنم با شنیدنش بدجوری خوشحال بشی!
-عالیه، بفرمایین توی اتاق من.
سپس مشغول سفارشاتی به دستیارش شد و بعد از اون با لبخند عمیقی همراهیم کرد و بین راه به
خدمهاش سفارش قهوه داد بدون شکر!
روی کاناپه لم دادم که جلوم نشست و سینی حاوی قهوهها رو گذاشت روی میز:
-وای هنوزم باورم نمیشه که اومدید اینجا، واقعا شرمنده کردید من رو!
-دست از این تعارفات بردار سوفیا، زودتر بذار حرفم رو بزنم!
-چشم من منتظرم تا بشنوم.
تمام اتفاقات افتاده که مربوط به خودش میشد رو توضیح دادم، اصلا باورش نمیشد و با دهانی باز نگاهم میکرد:
-حالا مایکل منتظره تا بری دیدنش!
-وای خدای من، میتونم به جرئت بگم شما من رو به یکی از بزرگترین آرزوهای قلبیم رسوندین، نمیدونم چهجوری از لطف شما تشکر کنم و جبران کنم عزیزم!
-نیازی به تشکر نیست و جبرانم نمیخواد فقط همین امروز تا شب که فرصت داری حتما یک سری
به مایکل بزن تا بهونه به دستش نیفته!
-چشم حتما میرم.
-بسیارخب پس من دیگه میرم، روز خوش.
تا بیرون بدرقهام کرد که زنگ زدم و منتظر اومدن ویلیام شدم و با رسیدن ماشین سوار شدم، سوفیا
با خوشحالی برام دست تکون داد و من از این کار خوب یه احساس متفاوتی رو توی وجودم احساس
میکردم و نشونهای بود از اینکه انسانیتم رو از یاد نبردم!
×××
جلوی آینه ایستادم و مایکل پشت سرم قرار گرفت:
-میدونم که موفق میشی، من به تو ایمان دارم دل آسا!
سرم رو تکونی دادم:
-بعد از اونهمه تمرین، بعد از اونهمه امتحان هنوز میگی مطمئنم که موفق میشی؟خب معلومه که موفق میشم!
خندید:
-واقعا این اعتماد به نفست من رو شیفتهات کرده دختر!
حرفی نزدم، از اینکه کسی بخواد حریم و خط قرمزهایی که برای خودم کشیده بودم رو رد کنه و در
حد صمیمیت جلو بیاد اصلا خوشم نمیاومد برای همینم هیچ وقت ضربه نخوردم و کسی ازم نقطه
ضعفی نتونسته بگیره!
-برای رفتن روی صحنه آماده بشید!
برای آخرینبار نگاهی به آینه انداختم، آرایش خاصی که روی صورتم قرار گرفته بود بی تفاوتی و سرد بودن نگاهم رو بیشتر به نمایش میگذاشت و این لازم بود برای مدل بودن!
صدای مایکل باعث شد نگاهم رو از آینه بگیرم:
-اولین نفر و آخرین نفر تو میری روی صحنه، فقط وقتی آخرین نفر روی صحنه رفتی مواظب باش چون از پشت سرت بقیه میان جلو، سعی کن پاهات رو روی زمین محکم برداری و هول نشی، حتما پاهات رو به حالت ضربدری بردار تا بیشتر خیره کننده باشی، تمریناتی که طی این مدت انجام دادی رو مدام با خودت و توی ذهنت تکرار کن تا مرتکب اشتباهی نشی که اونوقت باید خسارت و ضرر هنگفتی رو بدم دل آسا!
با کلافگی اخم کردم:
-بچه نیستم که مدام توی سرم تکرار میکنی، من خودم میدونم که چیکار باید بکنم و چیکار نکنم!
مایکل نگاه خیرهای بهم انداخت و گفت:
-میدونی تو تنها کسی هستی که جرئت کرده با من اینجوری صحبت کنه، حیف که دیوونه چشمهاتم وگرنه...!
سپس پشتش رو به من کرد و به سمت دیگر مانکنها رفت که نیشخندی زدم و به سمت سوفیا
رفتم:
-خوشحالی از اینکه توام جزو این مدلینگ ها به روی صحنه میری؟
با ذوق خندید:
-خیلی خوشحالم، اصلا باورم نمیشه قراره تا چند لحظهی دیگه برم روی صحنه و چشمها خیره باشن روی من!
مکثی کرد و ادامه داد:
-و این موفقیت و حال خوب رو مدیون خوش قلبی و مهربونی توهستم دل آسا!
لبخند محوی زدم که مایکل اشاره کرد به صف بایستیم.
با اینکه اولین نفر باید روی سِن میرفتم، اما اصلا تشویش نداشتم و با چند نفس عمیق توی جایگاه مخصوص به خودم ایستادم، دختری که پشت سرم ایستاده بود رو به نفر بعدیش زمزمه کرد:
-این دختره دل آسا نیست؟ دختر یکی از افراد معروف نیویورک؟! دختر پشتیش با حرص خاصی جواب داد:
-خودشه، مگه نمیبینی مایکل چقدر هواش رو داره؟ انقدر از بودنش اینجا راضیه که اگر همه ما
هم نباشیم این دختره باشه براش کفایت میکنه!
-دختر کیان شهیادی هست که ایرانیه و مقیم آمریکا؟!
-آره، چه خوب میشناسیشون!
-کیه که توی نیویورک کیان خان رو نشناسه؟ پدر من یکی از طرفداران پروپاقرص آقای شهیادیه!
-جالبه!
-خیلی در مورد این دختر شنیده بودم واقعا میبینم که دلبره و خیلی زود میشه ستاره هالیوود!
-خانمها لطفا ساکت!
باصدای مایکل دو دختر سکوت کردن و من لبهام رو جمع کردم تا خندهام رو توی گلو خفه کنم.
خوشحال میشدم که پدر تا اینحد تونسته توی این قاره جا باز کنه و معروف بشه و به پشتوانهی او، من و اهورا هم خاص بشیم و همه اینجوری با حسرت راجع بهمون حرف بزنن.
مایکل کنارم ایستاد:
-با شروع موسیقی برو داخل!
سری تکون دادم و با صدای دلنواز موسیقی اولین قدمم رو برداشتم و باز قدمهای بعدی!
باد ملایمی که میوزید موهای سرکشم رو به هر سو میبرد و دامن حریر لباس خوشگلی که تنم بود
رو تکون میداد و باعث میشد پاهای سفیدم با اون کفش قرمز که بندهاش تا کمی بالای ساق پام رسیده بود نمایان بشه و من غرق بشم توی لذتی شیرین!
صدای چیلیک چیلیک دوربینهای فیلمبرداری و عکاسی بهم میفهموند که از فردا میشم تیتر روزنامهها و مجلههای مد!
همزمان با حرکتم نور هم که روی من بود به حرکت در میاومد و غرق غرور میشدم، پدر و اهورا توی
ردیف اول در حال نظاره کردنم بودن و من این حس رو مدیون پدر بودم!
رسیده بودم به جلوی صحنه، ایستادم و خودم رو با تکونی ملایم به نمایش گذاشتم، لباس بیش از
بیش دلبری کرد و صدای تشویق سکوت فضا رو شکست، باید بر میگشتم، آروم روم رو بر گردوندم
و اینبار با قدمهایی تندتر به سوی پشت صحنه رفتم و با داخل شدنم نفس عمیقی کشیدم.
نفر بعدی وارد صحنه شد!
مایکل بازوی لختم رو توی دست گرفت:
-محشر بود، امشب کلی سود میکنم دل آسا!
پس از اتمام نفرات با هم وارد صحنه شدیم و صدای تشویقهای مشتاق سکوت سالن رو کاملا شکست و مایکل در حالیکه از خوشحالی سر از پا نمیشناخت وارد شد و کنار من ایستاد.
تعظیم کوتاهی کرد و با ساکت شدن صدای مردم گفت:
-اینم از افتخار امشب نیویورک، دل آسا تکپر دنیای مد!
دستم رو که بالا برد چشمان پدر برق رضایت گرفت و اهورا با حالتی خاص شروع به همراهی با تشویق کنان کرد و من بدون هیچ لبخندی کمی خم شدم و لباس حریرم باز هم با دستان قدرتمند نسیم تکون محسوسی خورد و دلبری کرد!
برگشتیم داخل، مایکل دستهام رو توی دست گرفت:
-امشب دلبری خودت از این لباس بیشتر خواهان داشته مادمازل، چیکار کنم با این همه مشتاق؟!
پوزخندی زدم:
-نیازی به هیچ کدومشون ندارم مایکل، خستهام و دلم میخواد با پدر و اهورا برگردم عمارت، توام بهتره بری به مشتریها جواب بدی جای اینکه این جا باایستی و با من وقت بگذرونی!
-یعنی حتی حاضر نیستی با مشتریهای لباست کمی گفتگو کنی؟!
-نه گفتم که خستهام!
بدون اونکه صبر کنم و بهش مهلت اظهار نظر دیگهای بدم از پشت صحنه خارج شدم و اهورا رو دیدم که منتظرمه، بین راه چندین نفر نزدیکم شدن تا سر صحبت رو باز کنن ولی من تند خودم رو به اهورا رسوندم و باهم به سمت ماشین پدر رفتیم.
با نشستن داخل ماشین، پدر پیپش رو از روی لبهاش برداشت و با چشمهایی که بر اثر دود
پیپ خمـار شده بود بهم زل زد:
-امشب برای هزارمین بار بهت افتخار کردم دل آسا، همیشه سرد بمون و قلبت رو یخی نگه دار تا بتونی موفق باشی و نقطه ضعف به دست کسی ندی!
اهورا با اعتراض گفت:
-اما پدر دل آسا هم دختره مثل تموم دختران دنیا، نمیتونه همیشه با شما بمونه باید خیلی زود به
فکر تشکیل خانواده باشه!
پدر نیم نگاهی به اهورا انداخت و با کمی خشم پاسخ داد:
-باز تو طرفدار مامانت شدی پسر؟ چند بار بهت گفتم خام حرفهای خاله زنک مامانت نشو؟!
اهورا از اینکه دستش پیش پدر رو شده بود کلافه بود اما باز هم کوتاه نیومد:
-درسته که مامان با من صحبت کرده اما باور کنید این نظر خودمم هست، شما هم اگر کمی فکر کنید میبینید که خواه ناخواه باید از دل آسا بگذرید، حالا دیر یا زودش رو نمیدونم اما آخرش که چی؟!
پدر نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و با گفتن:
-هر وقت دل آسا خواست از من بگذره راحتش میذارم اما فعلا میخواد با من بمونه!
ماشین رو روشن کرد و به اهورا فهموند خواستار ادامهی بحث نیست.
×××
یکماه متوالی گذشت و حرفهی من شده بود خوانندگی و مد!
به طرز فجیعی توی نیویورک معروف شده بودم و کمتر مجلهای بود که اسم و عکس من روی جلدش
نباشه حتی پدر با اعتماد به نفس میگفت خیلی زود میتونم جای مایکل رو بگیرم اما من به همین مدلینگ بودن راضی بودم و نمیتونستم مسئولیت سنگینتری رو قبول کنم!
اکثر مواقع شاهد نزدیک شدن مردم بهم بودم اما با دو بادیگاردی که پدر برام گذاشته بود بهشون اجازه نزدیک شدن نمیدادن و ویلیام هم مواظبم بود!
اینکار اوایل هر چقدر برام هیجان آور بود و دلم میخواست مدام به روی صحنه برم اما با گذشت
یکماه و رفتنهای مداومم به روی صحنه، برام یکنواخت و خسته کننده شده بود، دلم تنوع میخواست ولی هر دفعه که بحثش رو جلو میکشیدم مایکل خیلی سخت با رفتنم و استعفام مخالف میکرد چون معتقد بود توی این یکماه حضور من خیلی براش سود داشته و تونسته نظر مشتریهای زیادی رو به مد جلب کنه ولی من نظر کسی برام مهم نبود و دلم میخواست دنیای مد رو ترک کنم، برای همین هم یک روز به پدر گفتم:
-خسته شدم از این یکنواختی، وقتشه که دیگه با دنیای مد و مدلینگ بودن خداحافظی کنم!
پدر خندید:
-میدونستم که در موردت اشتباه نکردم، تو دختری هستی که فوق العاده اهل تنوعه و از اینکه همیشه تو یک نقطه باشه بیزاره، من مشکلی ندارم عزیزم هر موقع احساس کردی که از چیزی ناراضی هستی ازش بگذر!
با این حرف پدر توی تصمیمم قاطعتر شدم و آخرین باری که روی صحنه حاضر شدم بعد از اتمام جشن روی مبلی نشستم و منتظر شدم تا مایکل تنها بشه که بتونم راجع به تصمیمم باهاش مشورت کنم.
پس از گذشت یک ساعتی که کاملا کلافه شده بودم بالاخره با دو جام نوشیدنی بهم نزدیک شد و روبروم نشست:
-ببخش مامازل که معطل شدی.
-کم کم داشتم خواب میرفتم!
بی توجه به پوزخند تمسخرآمیزم جام رو گرفت سمتم:
-بزنیم به سلامتی دل آسا که دنیای مُد من رو با حرکات دلبرانهاش ترکونده!
خم شدم سمتش و جام رو گرفتم که جامش رو کوبید به جامم:
-به سلامتیت.
مایکل یک نفس محتویات داخل جام رو سرکشید اما من نتونستم و تنها چند قلپ خوردم که نگاهم کرد:
-چیه؟ از ویسکی خوشت نمیاد؟
بی تفاوت به عقب تکیه دادم و بدون جواب دادن به سوالش رفتم به موضوع اصلی چون دیگه تحمل
فضا برام تهوع آور شده بود:
-من میخوام این حرفه رو ترک کنم!
-دل آسا لطفا این حرفهای تکراری و خسته کننده رو بریز دور، ما در این مورد بارها حرف زدیم و میدونی که گفتم ازت دست نمیکشم!
-اما من اینبار مصمم هستم و تو هم نمیتونی مجبورم کنی!
با تعجب زل زد بهم که ادامه دادم:
-این آخرین صحنهای بود که روش حاضرشدم بهتره من رو برای همیشه فراموش کنی مایکل!
مایکل با عصبانیت از جاش بلند شد:
-اما من بهت اجازه نمیدم حالا که به اوج رسوندمت از من بگذری و بخوای برای خودت باشی، تو به
وسیله من به اینجا رسیدی مادمازل خیال نکن اجازه میدم هر کاری دلت خواست انجام بدی!
از جا بلند شدم و خونسرد جام رو کوبیدم روی میز جلوم که صدای شکستنش و ریختن نوشیدنیها سکوت فضا رو شکست!
مایکل با حیرت به شیشههای ریخته شده روی زمین نگاه کرد که گفتم:
-مواظب حرف زدنت باش، تو من رو میخوای برای منافع خودت چون با بودنم باعث رونق کارت شدم میترسی بارفتن من کارت کساد بشه اما من رو نمیتونی مجبور کنی انگار فراموش کردی که من کی هستم جناب مایکل خان!
مایکل جلو اومد و مچ دستم رو توی دستش گرفت و فشرد:
-خیال کردی من حریف تو نمیشم؟ تا حالا هرچیزی رو ازم خواستی بی برو برگرد برات انجامش دادم و با تمام خواستههات کنار اومدم، چون نخواستم که از دستت بدم اما خیال نکن به همین راحتی اینبار هم کنار میام!
اخمهام درهم شد:
-به نفعته دستم رو ول کنی وگرنه به ضررت تموم میشه!
قهقهه مسـتانهاش نشون میداد که مـست شده و زیاد متوجه اطرافش نمیشه اما هنوز هم زورش زیاد بود:
-ولت نمیکنم، باهات زیاد کار دارم، من و تو، تنها اینجا، میتونیم باهم خوش بگذرونیم!
به چشمهای قرمز شدهاش زل زدم و پوزخندی زدم:
-برای آخرینبار بهت هشدار میدم که دستم رو ول کنی مایکل!
-منم برای آخرینبار بهت میگم که تو مجبوری به کار کردن برای من تا آخر عمرت مادمازل!
با اون دستم تو یک آن دستش رو پیچوندم، با مچاله شدنش و دادی که کشید با پیروزی ازش فاصله گرفتم:
-تو هرگز حریف من نمیشی، پس وقتی میگم با من در نیفت بگو چشم!
خشمگین دستش رو مالش میداد که با این حرفم حمله کرد به سمتم و مشتش توی شکمم فرود
اومد که از درد اشک داخل چشمهام حلقه بست ولی تند لگدی به پهلوش زدم و با افتادنش به سمت
در خروجی دویدم و او به دنبالم!
با خارج شدن از محوطه قدمهام رو تندتر برداشتم که چون لگد به پهلوش خورده بود نمیتونست
زیاد تند راه بیاد و این به نفع من میشد.
با بیرون رفتن از اون مکان نحـس ویلیام رو منتظر خودم دیدم که با دیدنم با حیرت دوید سمتم:
-چی شده مادمازل؟!
-فقط ماشین رو روشن کن تا بریم همین حالا!
با این حرف سریع نشست توی ماشین و من هم عقب دراز کشیدم، صدای جیغ لاستیکها مصادف
شد با بیرون اومدن مایکل ولی نتونست به من برسه و لبخند پیروزمندانه جاش رو روی لبهام خوش کرد.
ویلیام با پدر تماس گرفت و دل درد بودن من رو اطلاع داد و خواست که دکتر رو خبر کنن.
با رسیدن به عمارت چندین نفر به کمکم اومدن و به داخل بردنم، پدر با عجله به سمتم اومد ولی بدون حرف!
روی کاناپه دراز کشیدم و دقایقی بعد دکتر بالای سرم حاضر شد، پس از معاینه گفت که ضربهای که خوردم زیاد محکم نبوده و ضمنا اینکه دختر مقاومی هستم، اما قبل از معاینه ازم پرسید که چه اتفاقی افتاده و من تماما براش شرح دادم که پدر با شنیدن این موضوع سریع و با عصبانیتی غیرقابل تصور سالن رو ترک کرد و من موندم و دکتر!
داروهایی که نوشته بود رو به ویلیام داد تا تهیه کنه و بعد از اون رو بهم گفت:
-مطمئنم که جناب شهیادی مایکل رو زنده نمیذاره، بهتره خودت جلوش رو بگیری!
و بعد خداحافظی کرد و رفت، تازه متوجه شدم پدر برای چی اونقدر با عجله رفت بدون شک به دنبال مایکل رفته بود.
نفس عمیقی کشیدم تا کمی آرامش از دست رفتهام رو برگردونم که مامان وارد اتاق شد و با خشم نگاهم کرد:
-حالا راضی شدی؟ اگر از همون اول به حرف من گوش داده بودی الان اینجوری الم شنگه راه نمیافتاد، من چه گرفتاری شدم که این وسط هیچکدوم از اعضای این خانواده برای حرفم تره هم خرد نمیکنن!
روم رو برگردوندم و گذاشتم تا هر چقدر دلش میخواد بد وبیراه بگه الاقل خودش رو خالی میکرد، بعدش دست از سرم بر می داشت!
-میفهمی دارم با تو صحبت میکنم دل آسا؟ آخه یه آدم تا چه حد میتونه بیخیال باشه؟!
-مامان من اصلا حوصله این بحث تکراری و بی پایان رو ندارم لطفا تنهام بذار.
-همهی این پروییها تقصیر پدرته که از همون اول لی لی به لالای تو گذاشته که حالا تا این حد وقیح شدی، انگار نه انگار اونی که تو رو زاییده من بودم و این وسط یک اختیاراتی دارم!
پس از گفتن این حرف بیرون رفت و با تموم وجودش در اتاقم رو بهم کوبید.
چقدر همه چیز درهم شده بود و من این رو نمیخواستم چون نمیتونستم با این مسائل کنار بیام!
سرگیجه داشتم و دلم میخواست هر چه زودتر داروهام رو بخورم و بخوابم ولی دلشورهای به جونم
افتاده بود که راحتم نمیذاشت.
مبادا پدر و اهورا بلایی سر مایکل بیارن؟!
اونوقت چیکار باید کرد؟
ویلیام وارد اتاقم شد و پشت سرش هم یکی از خدمهها که بهم کمک کردن داروهام رو بخورم، پس
از رفتن خدمه رو به ویلیام گفتم:
-پدر برنگشت؟
-نگران مایکلی؟
-اون برای من ذرهای ارزش نداره، نمیخوام باعث قتل یک انسان باشم!
-فعلا که ازشون خبری نیست امیدوارم کیان خان بتونه جلوی خشمش رو بگیره در غیر اینصورت
عذاب وجدان یک لحظه هم راحتت نمیذاره مادمازل.
با عصبانیت نگاهش کردم:
-برو بیرون تنهام بذار!
تعظیم کوتاهی کرد و بیرون رفت که با حرص سرم رو کوبیدم توی بالش و دردی عمیق پیچید توی مغزم!
-مادمازل چیزی میل دارید براتون بیارم؟
نگاهم رو به امیلی دوختم:
-نه، پدر برنگشته؟
-برگشته اما نمیخواد کسی رو ببینه خصوصا شما رو!
با تعجب گفتم:
-چی؟
-خودشون گفتن که میخوان استراحت کنن فقط اهوراخان همراهشون بود و الان توی اتاق خودشونن!
-سریع صداش کن بیاد پیش من.
-چشم الساعه!
با استرسی که الان به مرحله آخر رسیده بود منتظر اومدن اهورا شدم، آروم روی تخت نشستم که وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست:
-بله؟
آثار خستگی از چهرهاش به خوبی مشخص بود، تند گفتم:
-با مایکل چیکار کردید؟!
-فعلا در حد کتک خوردن بود الانم زندونیه، چطورمگه؟
-تو رو خدا اهورا ولش کنید تا بره همین کتک براش کافیه نذار پدر بکشتش من این رو نمیخوام، متوجهی؟
-خواسته تو الان مطرح نیست عزیزم الان فقط مهم اینه که خشم پدر سرکوب کنه و تنها راهشم کشته شدن مایکل هست، توام بهتره که استراحت کنی و کاری به این کارها نداشته باشی!
نمیتونستم بیش از این مخالفت کنم هر چی نباشه پدر همیشه توی هر کاری و هر تصمیمی خودش
حرف آخر رو میزد اما اصلا هم دلم نمیخواست که مایکل کشته بشه، دوست نداشتم به عنوان
شریک جرم چند قاتل محسوب بشم باید خودم دست به کار میشدم!
-باشه خودتون میدونید در هر حال من بخشیدمش اگر دلتون میخواد به عنوان قاتل یک آدم حساب بشید خب بکشیدش!
-خربزه خورده باید پای لرزشم بشینه، شب بخیر.
بعد از اینکه این حرف رو زد از اتاقم بیرون رفت و در رو بهم کوبید، با دلهره از جا بلند شدم و شمارهی ویلیام رو گرفتم:
-الو...!
-کجایی ویلی؟ به کمکت نیاز دارم باید همین الان ببینمت!
-من توی ماشینمم بیرون عمارت، تازه داشتم میرفتم تا ساعتی رو بدون استرس استراحت کنم
اینم که سرکار علیه انگار نمیخوان همچین اجازهای رو بهم بدن!
-الان وقت این حرفها نیست من میدونم که تو خبر داری مایکل رو کجا زندونی کردن ازت میخوام که من رو ببری اونجا!
-اما من این اجازه رو ندارم مادمازل، اصلا نمیخوام بعد از مایکل سرِ من بره بالای چوبه دار!
-چی؟ منظورت چیه؟ مگه قراره مایکل رو چطوری بُکشن؟!
-بله مادمازل منظورم کاملا واضحه قراره تا فردا شب حلوای مایکل خان رو باهم بخوریم و مرگش رو
جشن بگیریم چون پدرتون و داداشتون دار آماده کردن که سر مایکل بره بالاش!
لرز خفیفی نشست توی بدنم و تند گفتم:
-توی ماشین بمون دارم میام پایین!
گوشی رو قطع کردم و بیرون دویدم، نباید همچین اجازهای رو بهشون میدادم باید به هر نحوی که شده جلوی این کارشون رو میگرفتم.
با نشستنم داخل ماشین ویلیام بدون پرسیدن سوالی به راه افتاد، خوب بود که دیگه با روحیات من
آشنا شده بود و می دونست الان اصلا فرصت مناسبی برای پرسیدن سوال نیست و فقط باید بره!
-داری میری محل زندانی شدن مایکل دیگه؟!
-میرم ولی اصلا پای من رو وسط نکش دل آسا، خودت که پدرت رو میشناسی من حوصله دردسر
رو ندارم فقط چون برام خیلی عزیزی دارم این کار رو برات میکنم!
-باشه تو اون رو بسپار به خودم میدونم چیکارش کنم.
سرعتش رو بالا برد و من مدام فکر کردم تا ببینم چه کاری باید با مایکل بکنم.
پیاده شدیم و من سعی کردم مثل همیشه محکم برم جلو تا بتونم موفق باشم توی این کار هم!
ویلیام کنارم ایستاد:
-فکر همهجا رو کردی دل آسا؟!
-آره نمیتونم اجازه بدم یه انسان به این سادگیها بمیره ویلی، وجدانم هنوز اون قدرها هم بیتفاوت و کثیف نشده من باید درستش کنم!
قدمهام رو محکم برداشتم و به جلو رفتم، دو نگهبان مقابل در سد راهم شدن و یکیشون پرسید:
-کجا تشریف میبری؟ سرت رو انداختی پایین و برای خودت داری میری؟!
چون اطراف تاریک بود مسلما من رو نشناخته بودن، به ویلی اشاره کردم تا برام چراغ قوه بیاره که با آوردنش نور رو مستقیم توی صورتم گرفتم:
-حرف زیادی بزنی همینجا گردنت رو میزنم نگهبان بی ادب!
هر دو با تعجب نگاهم کردن و همون نگهبان اولی با ترس گفت:
-مادمازل شما اینوقت شب باید توی عمارت و در حال استراحت باشید نه اینجا!
-اگر با من همکاری کنید قول میدم دو تا از مهمترین آرزوهاتون رو که با پول بشه حل کرد براتون حلش کنم ولی اگر بخواید با من سر ناسازگاری بذارید و خیال خبرکشی داشته باشید قول میدم تا سه روز دیگه نعشتون رو توی درههای اطراف پیدا کنن یا شاید اصلا پیدا نکنن، حالا انتخاب با خودتونه!
لرزششون رو به خوبی حس میکردم، گاهی لازم بود برای رسیدن به اهدافت خشن رفتار کنی.
-خب من رو معطل نکنید، کدوم رو انتخاب میکنید؟
-ما...ما...چیکار باید...بکنیم؟
از لکنتش میشد به بینهایت بودن ترس درون وجودش پی برد و این من رو خوشحال و راضی میکرد:
-کار خاصی لازم نیست انجام بدید، فقط باید کر بشید و کور، هر کاری رو که من اینجا انجام دادم
نباید کسی بفهمه جز خودتون، من، ویلی و خدا!
-چشم.
-خب حالا در رو باز کنید تا با هم بریم داخل.
دو نگهبان که مشغول باز کردن در شدن رو به ویلی گفتم:
-اسلحه!
با حیرت نگاهم کرد:
-چی تو سرته دل آسا؟
-به وقتش میفهمی!
دستش رو به پشت شلوارش برد و اسلحه رو گرفت سمتم، لبخند عمیقی نشست روی لبم چون به لطف پدر تیراندازی رو هم به بهترین نحو بلد بودم!
-حالا میتونی بری البته بشین تو ماشین و مواظب اطراف باش هر چیز مشکوکی که دیدی خیلی
سریع با موبایلم تماس بگیر!
-چشم فقط مواظب باش مایکل آدم خطرناکیه اگر نیاز به کمک داشتی...!
حرفش رو قطع کردم و وارد زندان شدم:
-من نیازی به کمک تو و هیچکس دیگه ندارم ویلی!
بین راه ایستادم و برگشتم سمتش:
صدا خفه کن رو بستی به اسلحهات؟
-بله جای نگرانی نیست.
-خوبه!
دو نگهبان پشت سرم میاومدن که نگاهم افتاد به مایکل که وسط اتاق بسته شده بود به صندلی، نور
کمی که از لامپ بالای سرش روی جسم نسبتا بی جونش میافتاد باعث شد بفهمم که چقدر کتک
خورده و زخمهای روی صورتش نسبتا عمیقه.
رو به نگهبان کردم:
-یه دکتر خبر کن، کسی که دهنش قرص و محکم باشه و فوری خودش رو برسونه وای به حالت اگر
کسی بویی ببره حالا برو!
تعظیمی کرد و رفت، جلو رفتم و روبروش ایستادم، سرش رو بالا آورد و با ناباوری زمزمه کرد:
-تو...!
قهقهه مستانهام سکوت فضا رو شکست:
-چیه؟ فکر کردی منم مثل تو نامرد و عوضیام و بیوجدان؟
قدم زدم و ادامه دادم:
-من اومدم بهت کمک کنم اونم نه به خاطر تو فقط به این دلیل که نمیخوام انسانی به خاطر من کشته بشه، حتما خبر داری که قراره نوچههای پدرم تو رو به درک واصل کنن پس به نفعته که به حرفهای من خوب گوش کنی و باهام همکاری کنی وگرنه...!
ماشه اسلحه رو کشیدم و به پارچ آبی که روی میز کنار سالن گذاشته بود شلیک کردم که پخش زمین شد و به هزار تکه تبدیل شد:
-مغزت مثل این پارچ میشه!
-باور نمیکنم تو قصد کمک به من رو داشته باشی، میدونم که اینم جزء نقشهتونه من خودم اینکارهام سرکار خانم پس تنهام بذار همین الان!
سر اسلحه رو روی کمرش گذاشتم و خم شدم کنار گوشش:
-ببین برای من اصلا مهم نیست که تو چطور فکر میکنی، گفتم که من به خاطر وجود کثیف و نحس
تو اینجا نیستم میخوام کمکت کنم تا فرار کنی اما به این شرط که گورت رو گم کنی و هیچوقت دیگه توی نیویورک پیدات نشه!
-چرا؟
-چی چرا؟
-چرا میخوای به من کمک کنی؟!
-گفتم که دلایلش رو.
-باشه قبول!
-دکتر اومد، دکتر اومد.
تند اسلحه رو پشت لباسم پنهون کردم و نگاهم رو به چهرهی نه چندان آشنای دکتر تازه وارد شده دوختم:
-زودتر مداواش کن، من زیاد فرصت ندارم!