انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

کمی بعد پارس مشکی رنگ ثمینا جلوی پام متوقف شد، توی مسافرت به اهواز برام گفته بود که ماشینش چیه واسه همینم متوجه شدم که خودشه و زود جلو نشستم.
-سلام خوشکل خانم!
لبخند محوی به روش زدم:
-خیلی ممنون، سلام.
-چه خبرا؟ داداشت نیست؟
-نه رفته خارج از شهر.
-به حضور تو نیازی نبوده؟ ما دلمون نمی‌خواد تو رو از کار و زندگی بندازیم عزیزم.
-نه من عمدا خودم رو کشیدم کنار، نیاز دارم که دور باشم کمی از دنیای کار!
-می‌دونم خیلی سخته و با چیزهایی که آترون تعریف کرده مشخصه خیلی موفقی توی زندگیت و
نصف کارهای پدرت روی دوش توئه!
-بله دیگه هر کسی یه زندگی داره.
ثمینا تند رانندگی می‌کرد و من خوشم می‌اومد، دست‌هام رو جلوی دریچه کولرش گرفتم و پرسیدم:
-پس راتین؟!
-اون رو گذاشتم پیش مادر شوهرم دل آسا، وای وای اگر می‌آوردمش که کسی نمی‌تونست کار کنه باید همه جمع می‌شدیم و از آقا نگه‌داری می‌کردیم تا مبادا بزنه چیزی رو بشکنه یا خراب کنه!
-آره راست می‌گی خیلی شیطونه.
تا رسیدن به ویلا دیگه حرفی پیش نیومد، خدمتکارها جلوی ورودی ایستاده بودن و با دیدن ما به سمت ماشین اومدن و لوازممون رو برداشتن و به داخل رفتن.
به همراه ثمینا داخل سالن بزرگ ویلا شدیم، پرسیدم:
-این ویلا واسه فاتح هست؟
-نه عزیزم واسه مادرشه!
-پس مشخصه مادرش پولداره.
-مادرش پولدار نبوده از خوش اقبالیش و اموالی که از پدرش به ارث رسیده پولدار شده و فاتح هم بی
نصیب نمونده!
-فقط همین رو داره؟
-نه چندین کارخونه و عمارت‌های متعدد توی شیراز هم هست که اون‌ها رو دادن اجاره تا بیخودی خالی نمونه!
-پس دلارام جای خوبی افتاده.
-آره والله، اونا زیاد پولدار نیستن بیش‌تر اصالت و خصوصیات اخلاقی دلارامه که فاتح رو جذب خودش کرده چون دلارام واقعا یه دختر مهربون و نجیبه.
-و هیچی هم بهتر از همین‌ها نیست!
-آره دیگه.
مانتوهامون رو بیرون آوردیم و توی اتاقی گذاشتیم، بقیه توی سالن مجاور بودن و ما هم پس از این‌که لوازممون رو جا به جا کردیم بهشون پیوستیم.
همه با خوشرویی تحویل‌مون گرفتن و فاتح که مشخص بود دستپاچه‌اس گفت:
-باید تا شب همه چیز آماده باشه، خواهش می‌کنم همه تلاشتون رو بکنید که دلارام خوشحال بشه!
بنفشه بازوی فاتح رو گرفت:
-تو بیخودی این‌همه هولی و استرس داری، ما خودمون به همه چیز می‌رسیم تو برو!
-باشه خیلی ممنون.
ژوان پرسید:
-دلارام رو کجا بردی؟!
-یه برنامه خوب واسش ریختم که تا شب سرگرم باشه، مطمئن باشید این‌جاها پیداش نمی‌شه تازه
اگرم بره می‌ره ویلای پدرم این‌جا نمیاد.
-پس حله برو.
 
بعد از رفتن فاتح فقط ما دخترا مونده بودیم چون مردها سرکار بودن و نمی‌تونستن بیان.
خدمتکارها منتظر دستورات ما بودن، بنفشه رو به من گفت:
-تو توی آمریکا بزرگ شدی پس دیزاین‌های خوبی هم باید تو ذهنت باشه بهمون بگو تا سالن رو طبق اون تزئین کنیم.
لبخندی زدم:
-حق با توئه، پس شروع می‌کنیم.
با این حرفم سوت آغاز کار زده شد، بی وقفه تلاش می‌کردیم و البته من بیش‌تر دستور می‌دادم و اونا با خدمتکارها انجام می‌دادن.
سالن به زیبایی تزئین می‌شد و دکوراسیون سالن تغییر می‌کرد، چون مبلمان و کاناپه‌ها جا به جا می‌شدن و من طبق چیزهایی که دیده بودم دستور می‌دادم چی رو کجا بذارن و چی رو کجا آویزون کنن!
فاتح فکر همه چیز رو کرده بود.
انواع آویزها، بادبادک‌ها، فشفشه‌ها، برف شادی و ترقه‌ها!
تا عصر کار سالن طول کشید، پس از اتمام کار همه با لذت به سالن غرق در نور و تزئینات نگاه می‌کردن و یکایک از لطف من تشکر می‌کردن.
ساعت چهار عصر بود که دور میز نشستیم و از غذاهای خوشمزه‌ای که خدمتکارها تدارک دیده
بودن خوردیم و انرژی تحلیل رفته‌مون برگشت.
بعد از اون نوبت شستن، خشک کردن و تزئین میوه‌ها بود که اون هم بیش‌تر من ایده می‌دادم و
دخترا به همراه خدمتکارها انجام می‌دادن.
روی میزها پر شده بود از میوه‌های رنگارنگ، در کنارش دیس‌های شیرینی هم قرار داشت و بشقاب
و ظرف‌های مخصوص، چاقو و چنگال.
برای شام هم قرار بود فاتح همه رو به رستوران ببره برای همین هم نگرانی بابت شام وجود نداشت.
رو به زرین پرسیدم:

-مگه مشروب سرو نمی‌شه؟!
زرین با ناراحتی گفت:
-نه چون خانواده فاتح با این‌کار شدیدا مخالفن واسه همینم توی مهمونی‌های فاتح همیشه جای
خالی مشروبات الکلی حس می‌شه!
-درسته این‌جوری همه چیز طبیعی هست اما شراب رونق دیگه‌ای به مجلس می‌داد!
-نمی‌ذارن دیگه.
سری تکون دادم و با خودم فکر کردم که هنوز هم در جاهایی از این کره خاکی کسانی هستن که پایبند اصول اخلاقی زمان قدیم باشن و بعضی چیزها رو رعایت کنن و این به نظر من خیلی خوب بود چون سنت ها و اصالت قدیم نباید از یاد برده می‌شد!
ساعت شش عصر همه چیز حاضر بود.
دوتا فشفشه بزرگ جلوی ورودی گذاشته شده بود تا موقع ورود دلارام باز بشن و از بالای سرشون هم گل‌های طبیعی رو سرشون بریزه و این‌ها همه از خواسته‌های من بود!
همه دوش گرفتیم و هر کس یه گوشه مشغول حاضر شدن شد.
توی این ویلا به خاطر داشتن اتاق‌های متعدد، سرویس‌های متعددی هم داشت و برای دوش گرفتن مجبور نبودیم منتظر همدیگه بمونیم و این خیلی خوب بود چون کمتر از دو ساعت دیگه مهمون ها می‌رسیدن و هنوز ما حاضر نشده بودیم.
موهام رو با سشوار خشک کردم، به حالت پر در آوردم و آزادانه رهاشون کردم دلم نمی‌خواست ببندم و جمع‌شون کنم.
لباسی که در نظر گرفته بودم آبی تیره بود و مدل کوتاه!
سر آستین‌هاش به حالت کلوش سه تا روی هم کار شده بود و تا آرنج بیش‌تر نبود.
دور گردنش هم به حالت گردنبند نگین کار شده بود، حالت باز نداشت و این برای من خوب بود
چون هنوز با فرهنگ این‌جا آشنا نبودم و نمی‌دونستم چی رو باید کجا بپوشن!
بعد از پوشیدن لباس، کفش‌های مجلسی مشکیم رو هم پوشیدم و ادکلن همیشگیم رو هم به خودم زدم به همراه آرایش خیلی ملایمی تا صورتم حالت طبیعیش رو حفظ کنه و اغراق آمیز نباشه.
روی پاهام خالکوبی بود و اژدهایی که دور ساق پام تا نزدیک زانو پیچیده و کشیده شده بود به خوبی خودنمایی می‌کرد!
 
روبه‌روی آینه ایستادم، نگاهم مثل همیشه سرد و بی روح بود ولی از ظاهرم به شدت راضی بودم و این
بهم اعتماد به نفس بیش‌تری می‌داد.
ثمینا وارد اتاق شد و با دیدنم دستش رو جلوی دهنش گرفت:
-وای تو چقدر نازی آخه.
به سمتش رفتم:
-ممنون اما لطفا از من تعریف و تمجید نکن از این کار زیاد خوشم نمیاد!
ثمینا اخم کرد:
-نه خیر تو باید بدونی که منحصر به فردی!
-باشه ولی دوست ندارم با این تعاریف باعث جلب توجه بشم و راحتم نذارن متوجه منظورم که می‌شی؟
خندید:
-تو چقدر خودداری دختر، می‌ترسی خاطر خواه پیدا کنی؟ این رو که از همین الان هم پیدا کردی، داشتم با خودم فکر می‌کردم تو رو برای داداش بختیار خواستگاری کنم تا با هم بشیم جاری، چطوره؟!
خندیدم:
-نه موافق نیستم چون من نمی‌خوام که ازدواج کنم!
-مگه می‌شه آخه؟ دختری مثل تو لایق بهترین‌هاست!
-مرسی ثمینا جون، حالا چی‌کارم داشتی اومدی این‌جا؟!
-وای می‌بینی تو رو خدا انقدر محوت شدم که از یاد بردم بهت بگم مهمون‌ها کم کم دارن میان باید بریم تو سالن.
-من استرس گرفتم چون تو ایران نبودم!
-واه، آترون که گفت توی پارتی همراه آناهیتا رفته بودی و عادی هم بودی پس دیگه چته؟!
-خب آره ولی...!
-دیگه ولی و اما نداره راحت باش، بیا بریم.
دستم رو کشید و من با پوفی که کشیدم سعی کردم بازم عادی جلوه کنم.
با ورود به سالن متوجه حضور مهمانان زیادی شدم که اطراف سالن رو پر کرده بودن و محو تزئینات
سالن شده بودن!
خب مشخص بود، سالن به طرز اروپایی و مدل خاصی تزئین شده بود پس باید هم براشون سوال می‌شد که چه کسی این‌همه ایده عالی به خرج داده برای این جشن!
ثمینا با غرور بازوم رو فشرد:
-همه می‌خوان بدونن سالنی که به این زیبایی می‌درخشه، دیزاینرش کیه!
لبخند محوی زدم.
کم‌کم مهمونی به اوج خودش می‌رسید، پسرا هم اومدن و هرکس مشغول صحبت با همسر خودش
شد و آترون اومد سمت من:
-سلام، حالت چطوره دل آسا؟
-سلام، خوبم مرسی، خسته نباشی!
-اوه این رو من باید به تو می‌گفتم پرنسس، همه‌جا خیلی زیبا شده تو تونستی با اندک لوازمی که در اختیارت گذاشتن بهترین‌ها رو آماده کنی، واقعا بهت تبریک می‌گم چون توی هر چیزی حرف اول رو می‌زنی و تجربه داری!
-خب بهتره بگیم همه‌ی این‌ها از عنایات پدره، بالاخره مشهور بودن و ثروتمند بودن اون هم توی
نیویورک خالی از لطف نیست!
-حق با توئه.
-چرا فاتح و دلارام نمیان؟
 
-نزدیکه برسن، فاتح تا دیر وقت سرکارش بود برای همین طول کشیده!
-خب دلارام که خودش ماشین داره چرا منتظر فاتح مونده؟
-وای دل آسا از تو بعیده این سوالات، خب معلومه باید هر دو با هم بیان تا فاتح موقع سوپرایز شدن
دلارام پیشش باشه و خوشحالی‌شون رو با هم تقسیم کنن!
پوفی کشیدم:
--خب آره درسته من چون خودم رو از بند احساسات آزاد کردم، اینه که این‌جور مسائل توذهنم نمی‌مونن!
سکوتی که به طور ناگهانی بین‌مون رخ داد باعث شد نگاهم رو خیره کنم توی چشم‌های مغموم آترون!
خیلی خوب متوجه بودم که از حرف‌های من رنج می‌بره وگرنه این ناراحت شدن یهویی از کجا اومده
بود؟!
با رسیدن فاتح و دلارام خداروشکر منم از نگاه کردن به چشم‌های مغموم آترون راحت شدم و خودم رو به نزدیکی در ورودی رسوندم تا شاهد خوشحالی دلارام باشم.
اقوام دلارام مدام در گوش یک دیگر پچ پچ می‌کردن و من متوجه نگاه‌های حسرت آلود بعضی از دخترهای موجود در سالن نسبت به دلارام می‌شدم!
با ورودشون گل‌ها روی سرشون ریخته شد و فاتح و دلارام با بُهت به سالن غرق در تزئینات نگاه کرد و بعد از اون نمی‌دونم چطوری متوجه شدن ایده از سمت من بوده چون بلافاصله نگاهشون رو به من دوختن و چشم‌هاشون غرق در تحسین شد!
میون هلهله‌های جمع که نمی‌دونم چی می‌گفتن که صداشون این‌جوری می‌شد، فاتح دلارام رو بوسید و کنار گوشش یه چیزهایی رو زمزمه کرد که دلارام بلند خندید و صورت فاتح رو بوسید.
بعد از نورافشانی همه روی صندلی‌ها قرار گرفتن و فاتح و دلارامم روی مبلی که اطرافش پر از بادکنک‌های رنگی بود نشستن.
خدمه‌ها مشغول پذیرایی شدن و من به یک لیوان شربت اکتفا کردم و بعد از اون یه گوشه نشستم.
ثمینا زود یه آهنگ شاد گذاشت و مشغول رقص شد که خیلی زود دخترا و پسرا بهش ملحق شدن و من با لبخند محوی بهشون نگاه می‌کردم.
آترون با بشقابی مملو از میوه‌های خرد شده کنارم نشست و تکه‌ای سیب جلوی دهنم گرفت:
-چرا هیچی نمی‌خوری؟!
تکه سیب رو خوردم و اطراف دهنم رو تمیز کردم:
-میل ندارم.
-ولی باید از دست من بخوری، دهنت رو باز کن!
میوه‌هایی که به سمتم گرفت رو خوردم که ژوان بهمون نزدیک شد و رو به من گفت:
-بیا باید واسمون برقصی!
بدون اعتراض همراهش به پیست رفتم و با پلی شدن آهنگ بعدی شروع به رقص کردیم.
رقص عادی کردم چون دلم نمی‌خواست بیش از این جلب توجه کنم، تا همین‌جا هم آترون و دیگران برای تزئین سالن متحیر شده بودند دیگه نمی‌خواستم باز هم مثل آترون شخص دیگه‌ای رو به خودم وابسته کنم!
بعد از این‌که رقص های تک نفره تموم شد وقت تانگو رسید، اولین زوج دلارام و فاتح بودن که به
پیست رفتن و بعد از اون جوون‌های دیگه اطرافشون حلقه زدن.
گوشه‌ای خارج از دید بقیه نشستم، به خودم گفتم ممکنه آترون باز هم نتونه جلوی احساساتش رو
بگیره و ازم تقاضای رقص کنه برای همین اگر توی معرض دید نباشم خیلی بهتره!
نگاهم خیره به پیست بود که متوجه آترون شدم، از دخترا سراغم رو می‌گرفت و من از این‌که زودتر پیشگیری کرده بودم به خودم بالیدم!
پس از گذشت ساعاتی، کیک بزرگی که فاتح و ثمینا انتخاب و سفارش داده بودن رسید و خدمه‌ها
پس از بریدنش توسط فاتح و دلارام، بین حضار پخش کردن.
بعد از کیک بلافاصله کادوها باز شدن، بعد از اون هم همگی حاضر شدیم و برای شام به رستوران خیلی بزرگ و مجللی رفتیم.
 
برای همه سفارش چلوکباب کوبیده داده بودن و وقتی آوردن واقعا از طعمش لذت بردم.
آخر شب از همه تشکر کردم و خواستم همراه ثمینا برگردم آپارتمان اما آترون مانع شد و خواست خودش من رو برسونه.
توی دلم زمزمه کردم:
-انگار نمی‌شه از دستش فرار کرد و راحت شد!
با هم سوار شدیم، آترون حرکت کرد و از همون لحظه صحبت کردن رو شروع کرد:
-کجا رفته بودی موقع رقص نتونستم پیدات کنم؟!
-رفته بودم تو باغ، کارم داشتی؟!
-اما تو باغ رو نگاه کردم کسی نبود!
لب‌هام رو جمع کردم که پوزخندی زد:
-از من فرار کردی مگه نه؟ هر چقدر سعی می‌کنم بهت نزدیک بشم بیش‌تر ازم فاصله می‌گیری دل
آسا، مگه چه بدی در حقت کردم؟!
بی حوصله گفتم:
-تو کاری نکردی، من احساسی ندارم!
-داری، داری نگو ندارم، نمی‌خوای بهشون اجازه بروز بدی می‌دونم!
اخم‌هام رو درهم کشیدم، او کی بود که به خودش اجازه می‌داد سر من داد بکشه؟!
دستش رو روی پام گذاشت:
-ببخشید معذرت می‌خوام، من حق ندارم مجبورت کنم دوستم داشته باشی دل آسا!
حرفی نزدم و او هم سکوت کرد، کمی بعد رسیدیم، لوازمم رو توی آپارتمان گذاشت و روبه‌روم ایستاد:
-امشبم مثل همیشه محشر بودی، حیف که فقط باید از دور تماشات کنم!
حرفی نزدم که گفت:
-هر موقع کارم داشتی فقط کافیه زنگ بزنی باشه؟!
-ممنون.
-بازم معذرت می‌خوام دل آسا، بذار به حساب علاقه‌ام!
-مهم نیست.
-فعلا خداحافظ.
سری تکون دادم و او رفت.
×××
نزدیک به پنج ماه تمام رو توی ایران بودم، بعد از اون دیگه نمی‌تونستم بیش از این از آمریکا دور بمونم برای همین هم به اهورا خبر دادم که واسم بلیط رزرو کنه و با مخالفتش روبه‌رو شدم اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم.
سریتا خیلی خوب از پس کارهای پدر بر اومده بود و تونسته بود اعتمادش رو رفته رفته جلب کنه، کم‌کم داشت به جاهایی دست می‌یافت که تا حالا من هم نتونسته بودم بهشون برسم!
باید بر می‌گشتم و بهش نشون می‌دادم که نمی‌تونه مهره‌های من رو از بازی بیرون بندازه!
اهورا زود به پدر خبر برگشتم رو داده بود و او گفته بود که اجازه بده برگردم و این مکالمات رو از طریق شنودم که کار گذاشته بودم شنیدم و خدا روشکر کردم که عقلم رسید دوربین و شنود بذارم تا ازشون خبر داشته باشم!
بالاخره بلیط برگشتم، از طریق آشناهایی که اهورا داشت خیلی زود گرفته شد، اهورا به درخواست
خودم مهمونی خصوصی و خودمونی توی آپارتمان ترتیب داد که مهمانانش اکیپ آترون بودن و آناهیتا و دوتا از دوست‌هاش!
کت و شلوار مشکی سفیدی تنم کردم و آرایش ملایمی به همراه یک عطر خاص، موهامم که ساده
رهاشون کردم.
با اومدن‌شون متوجه ناراحتی توی نگاه‌هاشون شدم، خب مشخصه توی این دنیا به هر چیزی وابسته بشی به ضررت تموم می‌شه اونا هم بالاخره توی این مدت به من عادت کرده بودن.
 
همشون رو در آغوش گرفتم و خوش آمد گفتم، آخرین نفر آترون بود که بدتر از بقیه نگاه او
بود!
-خوش اومدی آترون.
-ای کاش این مجلس به منظور دیگه‌ای برپا شده بود!
لب‌هام رو جمع کردم که شاخه گل توی دستش رو گرفت سمتم:
-قول بده زود بیای و بهمون سر بزنی!
-نهایت سعیم رو می‌کنم.
با هم داخل شدیم، آناهیتا و دوستاشم که از قبل رسیده بودن و تکمیل بودیم.
خدمه با شربت و شیرینی و کیک، پذیرایی رو شروع کردن.
ژوان با دلخوری مشهودی گفت:
-واقعا فکر نمی‌کردم این‌همه زود بهت وابسته بشم دل آسا!
لبخند محوی زدم:
-باور کنید که حس منم همینه اما باید برم.
ثمینا راتین رو توی بغلم گذاشت:
-حالا نمی‌شه یکم دیگه بمونی؟ ما هیچی این فسقلی خیلی بهت عادت کرده مدام می‌گه برم پیش
خاله دل آسا!
خندیدم و گونه‌های تپل راتین رو بوسیدم که ذوق کرد و دست‌هاش رو دور گردنم حلقه کرد:
-خاله جون... خاله جون!
یه حس شیرین توی دلم غوطه ور شد، نگاهم رو که یه لحظه چرخوندم متوجه نگاه‌های عجیب اهورا
شدم، داشتم نقشه‌هام رو خراب می‌کردم، داشتم با این کارهام احساسات پنهان شده رو باز بروز می‌دادم و اهورا شک کرده بود، مطمئنم که اگر زود خودم رو جمع و جور نمی‌کردم مسلما با پدر در میون می‌گذاشت!
آروم گرفتم و بچه رو هم توی بغل آترون گذاشتم:
-عزیزم می‌دونم منم راتین رو خیلی دوست دارم ولی خب...!
انگار متوجه شدن معذبم که کسی دیگه حرفی نزد، بختیار رو به اهورا که توی فکر بود گفت:
-خب پهلوون قلیون داری یکم سرحال بشیم؟!
خداروشکر کردم که این حرف بختیار، باعث شد اهورا از فکر بیرون بیاد و رو به بختیار با خنده گفت:
-عوض یکی پنج تا قلیون دارم با هر طعمی که بخوای!
پسرا تند با این حرف اهورا از جا بلند شدن و در حالی‌که به سمت بالکن می‌رفتن هر کدوم یه حرفی
زدن:
-وای من عاشق دو سیبم!
-نه بابا دو سیب سنگینه، فقط نعناع!
-نعناع خالی نه، نعناع پرتقال رو موافقم!
اهورا میون خنده دست‌هاش رو بالا برد:
-همه‌ی اینایی رو که گفتید دارم برید چاق کنید بکشید حالش رو ببرید!
آناهیتا با لب‌های آویزون رو بهم گفت:
-ما آدم نبودیم؟ خب ما هم قلیون می‌کشیدیم ها!
از جا بلند شدم:
-غصه نخور الان می‌گم بهترش رو واسمون بیارن!
به خدمتکار دستور دادم مشروبات رو بیاره، آناهیتا و دوست‌هاش با دیدن بطری‌ها سر شوق اومدن و آناهیتا خودش سرو کردن رو به عهده گرفت.
ثمینا به خاطر راتین نخورد، بقیه خوردن و منم یکی دو پیک همراهی‌شون کردم که برفین بلند شد و فلشش رو از جیب جین خوشگلش بیرون آورد و گرفت سمتم:
-می‌خوام واستون عربی برقصم پاشو این رو وصل کن!
با جیغ دخترا، به سمت ضبط رفتم که ثمینا شال کمرش رو براش بست و من صدای ضبط رو بالا بردم، حرکات قشنگ برفین با اون هیکل بی نقصش همه رو به وجد آورده بود.
کمی که گذشت دوست آناهیتا هم بهش اضافه شد و با هم می رقصیدن، کمی هم که الکل اثر کرده بود و خلاصه توی جو بودن!
 
براشون دست می‌زدیم که آهنگ تموم شد و بعدش یه آهنگ معمولی اومد و همه ریختن وسط.
از بس هلهله کرده بودن راتین ترسیده و گریه کنان به پام چسبیده بود، خم شدم بغلش کردم و کنار
گوشش زمزمه کردم:
-عزیزم نترس اونا دارن می‌رقصن نیازی نیست که وحشت زده بشی!
کمی بعد ساکت شد، بالاخره مردا هم اومدن داخل و بختیار از همون بدو ورود شروع کرد به رقصیدن.
انقدر حرکاتش بامزه بود که به سختی می‌تونستم جلوی خنده‌هام رو بگیرم!
بعد از اون رقص‌های دونفره شروع شد و این‌بار نتونستم از دست آترون فرار کنم و ازم درخواست کرد منم قبول کردم.
بنفشه پیشنهاد یه آهنگ نسبتا تند رو داد که دردسرساز نام داشت و خواننده‌اش هم ایوان بند بود که اولش رقصیدن واسم سخت بود چون عادت داشتم با آهنگ‌های غربی برقصم ولی کم کم عادی شد!
رقصیدیم و دخترا هم خودشون رو کشتن از بس جیغ کشیدن.
بعد از اون آناهیتا و اهورا رقصیدن، بنفشه و بابک هم رقصیدن ولی بقیه نه.
آخرشب اهورا زنگ زد و برای همه پیتزا سفارش داد.
اون شب واقعا یک شب به یاد موندنی و خوب بود که خاطره شد.
ساعت یک بامداد بود که همه باز هم بغلم کردن و با هم وداع کردیم.
با رفتن‌شون منم به تخت خوابم رفتم و با خودم زمزمه کردم:
-این مسافرت اگرچه اجباری بود اما لااقل باعث شد مدتی رو شاد زندگی کنم و خود واقعیم باشم!
×××

خسته و کلافه جلوی عمارت ایستادم، ویلیام با لبخند گرمش مشتاقانه جلوم خم شد:
-وای ببین کی اومده!
ایستاد و چشمک زد:
-مادمازل دل آسا شهیادی.
-حوصله‌ات رو ندارم ویلی، یالا بذار برم داخل!
از جلوی راهم کنار رفت و دستور داد چمدون‌هام رو ببرن بالا، جلوتر راه افتادم که گفت:
-جناب شهیادی بزرگ بی صبرانه منتظر ورودت هست.
چشم‌هام رو ریز کردم:
-اتفاقی که نیفتاده؟!
-نه نگران نباش، بالاخره پنج ماه ازش دور بودی می‌خواد تنها دخترش رو ببینه!
-زیادی حرف می‌زنی.
خندید، وارد سالن شدیم که امیلی بهم خوش آمد گفت و راهنماییم کرد انگار که خودم بلد نیستم!
پدر و در کنارش مامان و در کنارشون سریتا منتظر ورودم روی کاناپه‌ها لم داده بودن، با ورودم اولین نفر که با گریه خودش رو توی آغوشم انداخت، مامان بود!
مادر بیچاره‌ام!
آه عمیقم رو توی سینه خفه کردم و تنها به یک بوس کوتاه روی موهای تازه رنگ شده‌اش اکتفا کردم که با بغض غلیظی من رو به خودش فشرد:
-عزیزدلم، یکی یدونه‌ام چرا این‌همه وقت تنهام گذاشتی؟!
پدر با عصبانیت مامان رو کشید عقب:
-نرفته بوده که بمیره رفته عشق و حال و لذت از زندگی، این‌همه ساله نتونستم تو رو از بند این احساسات احمقانه‌ات رها کنم!
چیزی توی دلم شکست، پدر اصلا بویی از احساس پدرانه برده بود؟!
مامان نگاه عمیقی بهم انداخت و زود سالن رو ترک کرد، طبق معمول رفت تا توی تنهایی‌هاش بسوزه و بسازه!
 
پدر دستش رو به سمتم گرفت:
-ورودت گلباران!
خم شدم، خب مشخص بود باید دستش رو می‌بوسیدم چون این برای پدر یعنی این‌که من
دست پرورده‌اتم و هرچی دارم از توئه اما من هرچی که داشتم اول از خدا بود و بعدشم از زرنگ بودن خودم!
بوسه‌ی سردی به دستش زدم که دستش رو روی شونه‌ام گذاشت:
-امروز رو کامل استراحت کن، از فردا باید بری دنبال کارهای عقب مونده‌ات!
-بله.
از سالن که بیرون رفت دستم رو مشت کردم و زمزمه کردم:
-لعنتی!
-خوش اومدی مادمازل!
اخم‌هام بیش از پیش درهم شد، نگاهی به چهره‌ی خونسردش انداختم و تازه متوجه حضورش شده
بودم:
-مرسی.
جلوم ایستاد و دستم رو گرفت، انگشت‌هام رو که همچنان توی گوشت دستم فرو می‌رفتن از هم باز
کرد و زمزمه کرد:
-همیشه توی عصبانیت آدما زندگیشون رو خراب می‌کنن و انتخاب‌های اشتباه می‌کنن، این رو یادت باشه!
اخم‌هام از هم باز شد، سریتا نگاه عمیقی به چشم‌هام انداخت و خم شد دستم رو بوسید:
-تنهات می‌ذارم، از فردا باید خیلی کارها رو بکنی البته بهتره بگم با هم!
با رفتنش برگشتم و از پشت به قامت مردونه و شرقیش زل زدم، چقدر محکم بود، انگار نه انگار یک
جانی و هم دست پدره جوری معصوم بود که خیال می‌کردی یه پشه هم ازش بر نمیاد که بکشه راست می‌گفتن نباید به ظاهر آدم‌ها اعتماد کرد!
تا ظهر استراحت کردم، بعد از خوردن ناهار به درخواست مامان نشستم باهاش فیلم دیدم، می‌دونستم با این بهونه می‌خواد من رو بیش‌تر ببینه و این فرصت رو بهش دادم، نباید دلش رو مثل پدر می‌شکوندم بالاخره مادره و مقامش پیش خدا خیلی والاس!
بعد از فیلم برای دیدن هارپر حاضر شدم و بهش زنگ زدم، قرار شد توی "تالار کارنگی " همدیگه
رو ببینیم.
به ویلیام دستور دادم من رو ببره و نمی‌دونستم رابطه‌شون با سریتا به کجا رسیده فقط خداکنه که سریتا حقیقت رو بهش گفته باشه وگرنه این دختر نابود می‌شد!
پس از گذشت دقایقی رسیدیم، رو به ویلیام گفتم:
-یادم نمیاد گفته باشم عجله دارم که با آخرین سرعت رانندگی کردی و چند بار نزدیک بود زیر
ماشینم کنی!
ویلی بی‌خیال خندید:
-می‌دونم که عشق سرعتی و نمی‌ترسی عزیزم، ناسلامتی چند سال هست که برات کار می‌کنم
مگه نه؟!
جوابش ندادم و پیاده شدم که پرسید:
-برم یا منتظر بمونم؟
-نه برو خودم بر می‌گردم، یا اگر نیاز شد بهت خبر می‌دم بیای دنبالم!
-چشم مادمازل.
با تک بوقی ازم دور شد و من به مکانی که قرار گذاشته بودیم اون‌جا منتظر همدیگه بمونیم رفتم و
ایستادم تا هارپر برسه.
این تالار یکی از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین تالارهای نیویورک هست که اجرای کنسرت رو به همراه داره و
توی خیابون هفتم با شماره ی "552 "توی منهتن نیویورک واقع شده.
از لحاظ زیبایی، تاریخچه و بازتاب صدا جزء بهترین‌های آمریکاست!
 
-دل آسا؟
با دیدن هارپر با تعجب بغلش کردم و زمزمه کردم:
-چقدر لاغر شدی هارپر!
لبخند غمگینی زد و توی آغوشم نفس‌های کشدار و بلندی کشید.
از خودم کمی دورش کردم:
-چه اتفاقی برات افتاده؟!
دستم رو گرفت:
-بیا یکم قدم بزنیم.
موهام رو که باد مدام توی صورتم پخش می‌کرد عقب زدم و در کنارش به راه افتادم.
-از ایران تعریف کن!
-خیلی سفر خوبی بود برام، این رو واقعا تنها به تو که بهترین دوستمی گفتم وگرنه کسی دیگه نمی‌دونه!
-پس بهت خوش گذشته!
-آره راضی بودم، خصوصا این‌که جدا از تهران، اهواز یکی دیگه از استان‌های ایران رو هم از نزدیک دیدم و همه‌ی جاذبه‌های گردشگریش رو تقریبا رفتیم.
-خوش به حالت، حالا دیدی ایران هم مثل این‌جا خوبه و کم کم دوستش داری!
-من مشکلی با ایران ندارم هارپر، اون‌جا یه کشور خیلی خوبه درسته که نسبت به این‌جا دارای فرهنگ خاص‌تر و محدودیت‌های خیلی بیش‌تری هست اما خب این‌ها همه برای امنیت خود
شخص گذاشته شده و اجباری در کار نیست، اما مشکل من رو که خودت خوب می‌دونی، من از آدم‌های این کشور ضربه خوردم!
-می‌دونم اما خب همه رو هم که نباید با یه چوب زد.
-حق با توئه، امیدوارم کم کم بتونم باهاشون کنار بیام.
-مطمئنم توی این مدت که تو ایران بودی تنها نبودی مگه نه؟!
-نه اصلا، وقتم با اکیپ خوبی پر می‌شد که یکی‌شونم بهم ابراز عشق کرد ولی من خیلی زود پسش زدم و گفتم که قصد ازدواج ندارم!
توی چشم‌هام زل زد:
-زیاد به عشق و عاشقی ایرانی‌ها اعتماد نکن، می‌خوان با روح و روانت بازی کنن و بعدش رهات کنن!
متوجه شدم به هدفم رسیدم و هارپر می‌خواد از دردهاش برام بگه، برای همین هم اخم کردم:
-یه جوری حرف می‌زنی، چیزی شده؟!
-نه، فقط رابطه‌ام با سریتا کم کم داره رو به تباهی می‌ره انگار که اصلا هیچ وقت وجود نداشته!
-آخه چرا؟ شماها که خیلی وابسته بودید به هم دیگه، چی شده که به این نتیجه رسیدی؟!
-خب بالاخره آدم‌ها رو می‌تونی به مرور زمان بشناسی نباید زود قضاوت کرد!
-چرا درست برام نمی‌گی چه اتفاقی افتاده هارپر؟!
-چون خودمم هنوز دقیق نمی‌دونم و گیجم عزیزم، ولش کن بعدا هم می‌شه در موردش صحبت کرد
حالا بیا بریم به موسیقی گوش بدیم.
کلافه به دنبالش رفتم و آخرش هم نفهمیدم چی شده!

•••
توی باغ کوچیک عمارت، مشغول ورزش کردن بودم، نفسم به شماره افتاده بود و این آخرین دور بود که باید به گرد باغ می‌زدم.
روی تاب افتادم و فریاد زدم:
-اینم پنجاه دور!
صدای تشویق پدر من رو به خود آورد و تند از جا بلند شدم که بهم نزدیک شد و دست روی شونه‌ام
گذاشت:
-دوش بگیر و بیا صبحونه!
سرم رو تکون دادم که سریتا وارد شد و با دیدن‌مون به سمت پدر اومد، برام سری تکون داد و بعد از اون پچ پچ کنان از من دور شدن!
 
مثلا می‌خواست حرص من رو در بیاره پسره نفهم!
پوفی کشیدم و خودم رو به اتاقم رسوندم و پس از دوش کوتاهی، ساپورت مشکیم رو با کت مشکی و بوت‌هام تن کردم، عادت داشتم موقع انجام کارهای خلاف تیپ تماما مشکی بزنم!
موهام رو تماما بالای سرم جمع کردم، عطر تندم هم زدم تا با هر تکونی که می‌خورم بوش پخش بشه.
لبخند بدجنسی زدم و رژلب مشکیم رو هم به لب‌هام زدم و به سالن رفتم.
با ورودم سریتا مات و مبهوت به لب‌هام خیره شده بود که دستم رو زدم روی میز:
-یه خلافکار هیچ‌وقت به مدت طولانی مبهوت چیزی نمی‌شه چون ممکنه دشمنش فرصت حمله پیدا کنه جناب سریتا خان!
از جا پرید و با اخم نگاهش رو ازم برگرفت که پدر با لبخند عمیقی گونه‌ام رو بوسید:
-آفرین، خوب این چیزها رو یاد گرفتی و توی ذهنت ثبت کردی دختر خوشگل خودم!
زیرچشمی نگاهی به لب‌های به هم فشرده شده‌ی سریتا و دست‌های مشت شده‌اش انداختم و رو
به پدر گفتم:
-دست پرورده‌ایم!
بعد از صبحونه که البته سریتا فقط با آب خودش رو سیر کرد از بس که با غذاش بازی کرد و آب خورد، از جا بلند شدیم.
پدر ما رو دو طرف خودش قرار داد و در حالی‌که به سمت باغ می‌رفت گفت:
-ببینید توی نبود اهورا شما دو نفر فقط محرم‌های من هستید و می‌تونم کارهای مهمم رو بهتون بسپارم برای همین هم امروز باید با هم یه عملیات مهم انجام بدید!
با لجبازی گفتم:
-اما پیش از این من خودم به تنهایی کارها رو براتون اوکی می‌کردم نیازی به...!
حرفم رو قطع کرد و عصبی گفت:
-از کی تا حالا روی حرف من حرف می‌زنی و سرتق بازی در میاری دختر؟!
سرم رو پایین انداختم که گفت:
-وقتی می‌گم دوتایی‌تون با هم یعنی با هم!
حرفی نزدم که سریتا مطیعانه پرسید:
-چه کاری؟!
-باید یه بچه هشت ساله رو برام بدزدید و بیاریدش!
با حیرت نگاهم رو به چشم‌های غرق در نفرت پدر دوختم، تا به حال اصلا پدر گروگان گیری نکرده بود اونم دزدیدن یه طفل معصوم!
سریتا با حالی که مشخص بود زیاد سرحال نیست پرسید:
-کجاست؟ نقشه‌تون چیه؟!
به این راحتی قبول کرده بود؟
راست می‌گن زن‌ها هر چقدرم بی رحم باشن بازم مهربونی تو ذاتشونه!
سریع گفتم:
-یعنی چی؟ چرا باید اون رو بدزدیم؟ چی‌کار کرده مگه؟!
-چون پدرش می‌خواد چوب لای چرخ کارهای من بذاره و من از این موضوع دارم رنج می‌برم، باید یه گوشمالی درست و حسابی بهش بدم تا دور و اطراف من نپلکه!
خواستم بازم سوال کنم که با خشم نگاهم کرد:
-تو چت شده؟ تا کی می‌خوای این‌جا باایستی و من رو سوال پیچ کنی؟ قبلا که این‌جوری نبودی!
-به من حق بدید، مدت نسبتا زیادی از این‌جا و این باند دور بودم، باید بفهمم چه خبر بوده در نبودم!
-سریتا برات همه چیز رو توضیح می‌ده، الانم زودتر برید و طبق این نقشه عمل کنید!
برگه رو به دست سریتا داد و با چشم‌هایی که قرمز شده بودن گفت:
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا