انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

لبخند شیطانی زدم:
-تو می‌خوای سریتا رو جلوی من خلع سلاح کنی؟
-می‌خوام از ادعاهاش کم کنم عزیزم!
خنده‌ی کوتاهی کردم:
-بسیار خب من حاضرم، امشب ساعت هشت می‌رم برایانت پارک و منتظرش می‌مونم!
-بهش خبر می‌دم و یه ماشین هم برات می‌گم بیارن جلوی در بذارن فقط خیلی مواظب خودت باش!
-نگران نباش مگه تو به توانایی‌های دل آسا هنوزم شک داری؟!
-ابدا!
از جا بلند شد:
-جلوی ورودی اصلی پارک منتظرش بمون، امانتی‌هات هم می‌گم بذارن صندوق عقب ماشینت
چون می‌دونم فقط با همون‌ها راحتی!
-تو خیلی خوب من رو شناختی ویلی.
زل زد تو چشم‌هام:
-وقتی کسی رو از ته قلبت دوست داشته باشی مشخصه باید کاملا بشناسیش دیگه.
بعد از رفتن ویلیام به اتاق رفتم تا کمی استراحت کنم.
×××
از ماشین پریدم پایین، شاسی بلند برای همین‌هاش بده!
باید تمام پرستیژت رو نادیده بگیری و مثل یه کوالا که از درخت آویزون می‌شه از این ماشین آویزون بشی البته خوبیش به اینه که من عادت کردم.
نفس عمیقی کشیدم و کیفی که ویلی عقب صندوق گذاشته بود رو برداشتم و به پشتم انداختم، ریموت رو فشردم و به سمت ورودی رفتم، انگار سریتا بدجور برای دیدن من عجله داشت چون جلوی ورودی ایستاده بود و مشخص بود زود رسیده و در انتظار من بوده.
پوزخندی زدم، جلوتر رفتم که متوجه‌ام شد و سریع به سمتم اومد که قدمی به عقب برداشتم:
-هی چه خبرته!
سرجاش ایستاد و با اخم نگاهم کرد:
-هیچ معلوم هست کجایی؟!
جلوش ایستادم:
-ببخشید نمی‌دونستم باید از شما اجازه بگیرم که برم دنبال زندگی خودم!
-نگفتم از من اجازه بگیر اما تا وقتی با هم کار می‌کنیم باید از موقعیت همدیگه باخبر بشیم!
-من نیازی به این‌کار ندیدم در ضمن مگه یادت رفته این تو بودی که اول از عمارت رفتی و یادم نمیاد برای من توضیح داده باشی که کجا می‌ری و چی‌کار می‌کنی پس منم نگفتم و نمی‌گم!
-من جای خاصی نرفتم فقط رفتم تا یکم باد به سرم بخوره تو یهو از عمارت غیبت زد.
وارد پارک شدم، قدم‌هام رو کاملا آروم برمی‌داشتم تا بتونم خونسردیم رو حفظ کنم:
-رفته بودم که گند کاری تو رو پاک کنم!
جلوم ایستاد و سد راهم شد:
-وایسا ببینم منظورت چیه؟!
-منظورم واضحه، هارپر کسی که راحت لگدش کردی و ازش گذشتی، اما انگار یادت رفته اون دوست نزدیک من بود!
دو دستش رو توی موهای لَختش فرو برد و پشتش رو به سمتم کرد:
-این موضوع ربطی به من و تو نداره، یه چیز کاملا خصوصیه بین من و هارپر!
پوزخندی زدم:
-بله به من ربط نداشت اما وقتی هارپر زنگ زد و ازم خواست برم دیدنش از اون‌جا به من ربط پیدا کرد چون هارپر فهمیده چه سگ نجسی هستی و دست توی کثافت کاری داری و مهم‌تر این‌که منم باهات همکارم، پس به منم ربط پیدا کرده و من نمی‌ذارم بیش از این اون دختر معصوم رو با کارهات اذیت کنی دست از سرش بردار این یه اخطاره!
 
فریادی کشید و چونه‌ام رو بین دستش گرفت:
-به من می‌گی سگ نجس؟ می‌دونی هیچ احدی تا حالا به خودش اجازه همچین جسارتی نداده؟ حرف دهنت رو بفهم وگرنه دندونات رو توی دهنت خورد می‌کنم اینم یه اخطــــاره!
دستم رو مشت کردم و کوبیدم تو شکمش که چند قدم عقب رفت و به سختی خودش رو کنترل کرد،
چونه‌ام درد داشت ولی من محکم بودم:
-باید تقاص پس بدی خیال کردی به همین راحتی‌هاس که دل بشکنی و رد بشی بری؟!
پوزخندش اعصابم رو تحریک کرد:
-ببین کی از دل شکستن و تقاص و احساس حرف می‌زنه!
جلوتر اومد:
-تو که پرونده‌ات خیلی از منم تو این قسمت سیاه تر هست مادمازل!
کلمه مادمازل رو چنان با تمسخر به زبون آورد که احساس ذلت کردم، بازوش رو گرفتم و زل زدم تو چشم‌هاش:
-من کاری با این احساسات مسخره ندارم فقط بهت می‌گم باید از هارپر معذرت بخوای و از این‌که بازیچه دستت کردیش و اون بهت دل‌بسته طلب بخشش کنی!
-و اگه نکنم؟!
عقب رفتم:
-اون‌وقت من دست به کار می‌شم!
تکونی خورد و اخم وحشتناکی تمام صورتش رو در بر گرفت:
-خیال کردی حریفت نیستم؟ دلم واسه دختر بودنت می‌سوزه وگرنه با دوتا حرکت کیش و ماتت می‌کردم مادمازل.
-مرد بودن که به جنسیت نیست معرفت نداشته باشی از سگ کمتری!
-سعی نکن با این حرف‌هات اعصاب من رو خورد کنی، از این به بعد هم بهتره که پات رو از ماجرای من و هارپر بکشی بیرون چون دلم نمی‌خواد کسی تو زندگیم دخالتی بکنه شیرفهمه؟!
-نه نیست چون هارپر شخصا ازم خواسته که پیشش باشم پس منم بین‌تونم!
-من عادت ندارم به وجود نفر سوم تو رابطه‌هام، متوجه‌ای چی می‌گم که؟!
-باید به من بگی هدفت چی بود از نزدیک شدن به هارپر؟
چشم‌هاش رو تنگ کرد:
-تو چی می‌خوای بگی دل آسا؟
ابروهام رو بالا انداختم:
-انگار یادت رفته من کی هستم، خیال کردی نفهمیدم که از نزدیک شدن به هارپر یه قصد و هدف
شوم داشتی؟ وگرنه تو بی وجدان‌تر از اونی هستی که دختری رو دوست داشته باشی یا توی اون قلب تاریکت عشق رو پرورش بدی، خیال نکن چون احساساتم رو توی نطفه خفه کردم چیزی هم از احساسات نمی‌فهمم، نگاه تو به هارپر فقط مثل یه شکارچی می‌موند که اون رو هدف قرار داده تا به صیدش دسترسی پیدا کنه!
به وضوح جا خورده بود که ادامه دادم:
-فقط نتونستم بفهمم هدفت چی بوده که اونم خودت باید بگی وگرنه می‌رم پیش پدر و می‌گم که از
باندش بندازتت بیرون!
-من هدفی نداشتم توام بهتره کمتر برای خودت خیال‌پردازی کنی.
قدم‌هام رو تندتر کردم و بلند گفتم:
-دیر یا زود می‌فهمم اون‌وقت متوجه می‌شی که دل آسا محاله اشتباه کنه!
با رسیدن به پیست مخصوص اسکیت ایستادم، لبخند محوی روی لب‌هام نشست.
این‌جا رو دوست داشتم چون از محدود جاهایی بود که باعث می‌شد آرامش خیال پیدا کنم، انگار که این‌جا واقعا از خودبی‌خود می‌شدم و دلم می‌خواست فقط با اسکیت روی یخ‌های مصنوع پیست برقصم یا این‌که بازی کنم!
ویلیام همیشه توی این مورد بیش از بقیه کارهام تحسینم می‌کرد و بهم می‌گفت که من موقع بازی اسکیت خودمم نمی‌فهمم ولی شاهکار خلق می‌کنم، همیشه همراهم می‌اومد و بازیم رو تماشا می‌کرد اما امشب چون سریتا باهام قرار داشت مجبور شده بود نیاد!
 
منظورش از این‌که توی برایانت با سریتا قرار بذارم هم همین بود می‌خواست به سریتا نشون بده من
توی هر چیزی سررشته دارم و فقط او نیست که خاصه!
اسکیت‌هام رو از کیف مخصوص در آوردم، اسکیت‌هایی کاملا خاص به رنگ صورتی، به نحوی که همیشه از پدر برای خریدشون تشکر می‌کردم و انگار که من رو به بچگی‌هام می‌بردن!
پوشیدم‌شون و خودم رو روی یخ‌ها رها کردم، بیشتر مردم نیویورک عاشق این بازی بودن اما خب از یادگیریش بی نصیب مونده بودن و برای همین هم فقط به نگاه کردن به افرادی که روی یخ‌ها شناور
بودن اکتفا می‌کردن.
نورهای قشنگ و رنگارنگی که اطراف پیست رو روشن کرده بودن مدام تغییر رنگ می‌دادن و این باعث می‌شد من انرژی مضاعف بگیرم.
پسر و دخترهای جوونی که مشخص بود با هم دوستن تک به تک یا گاهی دو نفره با هم وارد پیست
می‌شدن و مشغول بازی!
آهنگ ملایمی از اسپیکر گروه پسرهایی که خارج از پیست بودن پخش می‌شد و من رو توی خلصه‌ای از آرامش بیشتر فرو می‌برد.
حرکاتم مثل رقص بود انگار که از روی زمین جدا شده بودم و بین ابرها می‌رقصیدم.
نیم ساعت بی‌وقفه با اسکیت روی یخ سُر خوردم و گذر زمان رو حس نکردم، چشم‌هام رو بسته بودم و می‌چرخیدم که حس کردم کسی کمرم رو بین دست‌هاش گرفت و چرخشم رو متوقف کرد و این‌بار من رو بلند کرد و خودش شروع کرد به چرخیدن!
حالا من روی دست‌هاش بودم و پاهام کاملا از زمین فاصله گرفته بود، اون آروم و ملایم چرخ می‌خورد و صدای مشتاق پسر دخترها من رو متعجب می‌کرد.
هنوز چشم‌هام بسته بود اما کنجکاو بودم ببینم کسی که به خودش اجازه داده به من نزدیک بشه و
تونسته این‌قدر خوب حفظ تعادل کنه و من رو روی دست‌هاش نگه‌داره کیه، اما فعلا دلم نمی‌خواست چشم‌هام رو باز کنم!
کمی که گذشت من رو آروم روی یخ‌ها گذاشت و این‌بار دست‌هام رو گرفت و مجبورم کرد که باهاش همراهی کنم، چشم‌هام رو باز کردم و همراهش به رقص در اومدم و او کسی نبود جز...!
سریتا!
اخم خاصی روی صورتش بود و با مهارت عجیبی من رو تکون می‌داد و خودش رو باهام هماهنگ می‌کرد، می‌شد گفت رقص تانگو رو روی یخ به نمایش در آورده بودیم اما هر دو کاملا حرفه‌ای عمل می‌کردیم!
با خودم فکر کردم ویلیام اشتباه کرد که خیال کرده بود فقط من روی یخ خوب می‌رقصم، کجاست که این رقص دو نفره رو ببینه؟!
خودم رو کشیدم کنار و ازش دور شدم، اون هم یه نگاه عمیق بهم انداخت و خودش شروع کرد به
انجام حرکات نمایشی.
شاید خواست با این‌کار به من و ویلیام بفهمونه که دنیا فقط مال ما نیست!
از پیست بیرون اومدم، می‌تونستم به جرات بگم که هنوز هم گرمای دست‌هاش رو روی کمرم حس می‌کردم!
چه احساسی داشتم رو واقعا نمی‌دونم ولی دلم می‌خواست هر چه زودتر از اون مکان دور بشم و برم
جایی که بتونم چند تا نفس عمیق بکشم بدون وجود مزاحم.
کفش‌ها رو توی کیف جا دادم و به راه افتادم، صدای تشویق دخترا که مشخص بود از دیدن حرکات سریتا به وجد اومده بودن سکوت پارک رو شکسته بود و من ناراضی بودم از این‌همه پیشرفت
سریتا!
خودم رو سریعا به ماشینم رسوندم و کفش‌ها رو روی صندلی جلو پرت کردم.
 
بهترین مکانی که الان می‌تونستم برم ویلایی بود که اون بچه رو زندونی کرده بودیم، هم می‌تونستم یه سری به اون بچه بزنم و هم کمی استراحت کنم.
راه ویلا رو در پیش گرفتم و گوشیم رو گذاشتم روی حالت پرواز!
×××
کسی جلوی ویلا نبود، دسته کلیدم رو از جیبم بیرون آوردم و در رو آروم باز کردم، دو ظرف غذایی که بین راه گرفته بودم رو روی کانتر گذاشتم و آروم کلید برق رو فشردم!
همه ویلا غرق در نور شد، پرستار بچه یه گوشه روی کاناپه غرق در خواب بود و بچه با رنگ و رویی پریده گوشه تختش مچاله شده بود و با چشم‌های معصومش من رو نگاه می‌کرد.
سری از روی تاسف تکون دادم و خودم رو به آشپزخونه رسوندم، یه لیوان شربت درست کردم و
سریع خودم رو به بچه رسوندم، شربت رو بهش دادم که ازم گرفت و منتظر نگاهم کرد:
-تا آخرش رو می‌خوری تا من تکلیف این پرستار بی مسئولیت رو روشن کنم!
از صورت بی رنگش می‌شد فهمید که چند وعده‌اس که غذا نخورده، احساس می‌کردم فشارش به شدت پایین اومده پس این شربت می‌تونست کمی حالش رو بهتر کنه.
به حرفم گوش داد و شربت رو لاجرعه سر کشید.
وقتی خیالم از بچه راحت شد خودم رو به پرستار رسوندم و لگد محکمی به پاش زدم که غلت خورد و از جا پرید.
با وحشت به چشم‌هام زل زد:
-دل آسا خانم...!
با خشم جلو رفتم و یقه لباسش رو گرفتم، تکونش دادم که اشک‌هاش سرازیر شد:
-تو رو نیاوردیم این‌جا که بگیری بخوابی، کثافت لاشخور آوردیمت که مراقب این طفل معصوم باشی اما این بچه رنگ به روش نمونده اصلا معلوم نیست چند روزه که غذا نخورده، اون‌وقت توئه بی مصرف این‌جا خوابی و عین خیالتم نیست!
هلش دادم که پرت شد اونورتر روی زمین، با التماس گفت:
-بخدا خانم خودش لج کرده و نمی‌خوره شما هنوز این بچه رو نمی‌شناسید، هر چقدر که اصرار می‌کنم کله شق بازی در میاره و لب از لب باز نمی‌کنه وگرنه بهترین غذاها رو واسش سفارش می‌دیم که بیارن اما اصلا به حرف‌های من گوش نمی‌ده دیگه چی‌کار باید می‌کردم؟!
-معلوم نیست چطور رفتاری باهاش دارید که ازتون وحشت داره، وگرنه چرا وقتی من بهش شربت دادم کلا خورد؟ هان؟!
-خانم بخدا از شما حساب می‌بره وگرنه سریتا خان هر چقدر بهش با مهربونی سعی کرد غذا بده مدام سرش رو یا این‌طرف چرخوند یا اون‌طرف!
-پاشو وسایلت رو جمع کن و از این‌جا برو، یالا.
-اما آخه مادمازل این‌وقت شب کجا برم؟ لااقل بذارید صبح بشه چشم از این‌جا می‌رم!
موبایلم رو بیرون آوردم و شماره ویلیام رو گرفتم:
-الو ویلی؟
-بله مادمازل؟
-سریعا یک راننده بفرستید ویلای خارج شهر، منتظرم!
-اطاعت.
گوشی رو روی مبل پرت کردم، پرستار هنوز گریه می‌کرد.
-پاشو دارن میان دنبالت، زودتر از این‌جا برو تا نکشتمت!
لرزون از جاش بلند شد تا وسایلش رو جمع کنه، روی مبل نشستم و با کلافگی دستم رو توی موهام فرو بردم.
پرستار تمام سالن و اتاق‌های ویلا رو جارو کشید و بعد از رسیدن راننده با خداحافظی کوتاهی از من
رفت.
از جا بلند شدم، به آشپزخونه رفتم و مشغول حاضر کردن میز غذا شدم.
پس از آماده شدن میز، بچه رو صدا زدم که اومد و آروم روبه‌روم نشست، براش غذا کشیدم و او بدون حرف مشغول خوردن شد.
 
دوغ و دلستر هم جلوش گذاشتم، خودم زیاد میل نداشتم اما برای این‌که احساس تنهایی نکنه چند
لقمه همراهیش کردم و بقیه غذام رو دادم بهش:
-این رو هم بخور خب؟!
سرش رو به معنای باشه تکون داد، از بس گرسنگی‌ش داده بودن اگر سه تا ظرف دیگه هم می‌گذاشتم جلوش بی شک می‌خورد!
از جا بلند شدم و پنجره رو باز کردم تا کمی هوای سالن عوض بشه، نگاهم به ستاره‌های تو آسمون
افتاد که برام چشمک می‌زدن.
هر چقدر خواستم که افکارم رو منحرف کنم ولی باز هم اون صحنه و اون رقص جلوی چشم‌هام نقش می‌بست و عذابم می‌داد.
از سریتا بدم می‌اومد اما اون بدون توجه به من، باهام رقصید انگار نه انگار که رقص تانگو مخصوص
عاشق‌هاس و ما هیچ کدوممون حتی همدیگه رو دوست هم نداشتیم وای به حال عشق!
با صدای چرخیدن کلید توی قفل ورودی، با اخم برگشتم سمت در و دست‌هام روی سینه درهم قفل کردم.
بچه هم که مشخص بود ترسیده نگاهش بین در و چشم‌های من در نوسان بود که سریتا وارد شد!
پوفی کشیدم و بی توجه بهش باز برگشتم و نشستم لب پنجره.
-سلام!
بچه آروم جواب داد و مشخص بود که غذاش رو تموم کرده برای همینم کنارم ایستاد:
-من می‌رم بخوابم ممنونم ازت برای امشب!
لبخند محوی به روش زدم و موهاش رو نوازش کردم:
-خیلی زود نجاتت می‌دم مطمئن باش.
سری تکون داد و گونه‌ام رو بوسید و رفت.
دستم رو جای بوسه گذاشتم که سریتا کنارم ایستاد و دستش رو روی دستم که روی پام بود گذاشت:
-نباید ول می‌کردی و می‌رفتی!
پوزخندی بهش زدم:
-آره لابد باید می‌موندم و همراهیت می‌کردم نه؟
-مگه سخت بود؟!
از جا بلند شدم:
-حالا که تو اومدی من دیگه این‌جا کاری ندارم!
بازوم رو گرفت و من رو چسبوند به دیوار، شاید فاصله بین‌مون حتی یک قدم هم نبود و از برخورد
نفس‌هاش با پوست صورتم دلم می‌خواست عق بزنم و همین دو لقمه هم که خورده بودم رو بالا
بیارم!
-از من فرار نکن وگرنه باعث می‌شی که برای گرفتنت حریص‌تر بشم مادمازل!
عقب رفت:
-امثال تو برای من زیادن خیال نکن برام تازگی داری حالا هم به سلامت!
از کنارش رد شدم و از اون ویلا دور شدم.
خودم رو به خونه هارپر رسوندم و وقتی رفتم داخل متوجه شدم که خوابه.
لباس‌های راحتیم رو تنم کردم و خودم رو روی تخت رها کردم، چشم‌هام رو بستم و زمزمه کردم:
-سریتا اون‌قدر برام بی اهمیتی که نمی‌خوام حتی فکرم رو لحظه‌ای درگیر کنی!
×××
بالاخره ماسون کوتاه اومد و در برابر پدر تسلیم شد.
چون می‌دونست که از آدمی به خطرناکی کیان شهیادی هر چیزی و هر کاری بر می‌اومد، سریتا یک هفته‌ای می‌شد که به ایران رفته بود و هیچ‌کدوم از ما ازش خبری نداشتیم.
حال هارپر روز به روز بهتر می‌شد و این خیال من رو راحت‌تر می‌کرد، بچه که آزاد شد قرارداد کاری همیشگی هم بین پدر و ماسون بسته شد و همه چیز اون‌جوری شد که پدر می‌خواست!
 
مامان ولی هر روز بیش از پیش از این کارهای پدر رنج می‌برد و از این‌که کسی هم نبود تا باهاش حرف بزنه و درد و دل کنه مجبور می‌شد تموم غصه‌هاش رو توی دلش مخفی نگه داره و دم نزنه، در عوض یک تار موی سفید بین موهای قشنگش سر می‌زد و من رو ناراحت می‌کرد.
بعد از اون شب که از ویلا زده بودم بیرون دیگه سریتا رو ندیده بودم، با نبودنش باز تموم کارهای پدر روی دوش من افتاده بود و البته ویلیام!
از این‌که او همیشه و در همه جا همراهیم می‌کرد واقعا راضی بودم چون خیلی باهوش و زرنگ بود.
عصرها به محض این‌که وقت خالی گیر می‌آوردم به همراه هارپر به استخر و جکوزی می‌رفتیم تا شاید کمی خودم رو از گرفتاری‌های زندگی نجات بدم و به ذهن نا آرومم اجازه استراحت.
اون روز با پدر توی اتاق کارش نشسته بودیم که یه آن موبایل پدر زنگ خورد!
هر چقدر سعی کردم بفهمم که این شماره ناشناس از کجا زنگ می‌زنه بی فایده بود چون کد قبل از شماره واسه آمریکا نبود!
پدر سریع تماس رو وصل کرد و با خوشرویی مشغول صحبت شد:
-به به سلام پسرم چه خبرا؟!
کد واسه‌ی ایران بود و پشت خطی هم اهورا.
-همه خوبیم تو خوبی؟
-...!
-خیلی ممنون دل آسا هم سلام می‌رسونه، ما فوق العاده دلتنگتیم!
-...!
این‌بار مکث پدر نسبتا طولانی شد، نگاهم رو به چهره‌اش دوختم که اخم‌هاش توی هم رفته بود ولی به صحبت‌های اهورا گوش می‌داد و حرفی نمی‌زد.
کمی بعد از جا بلند شد و لب‌هاش رو بین دندون‌هاش فشرد:
-باشه میایم منتظرمون بمون!
-...!
-نه مگه می‌شه من زیر حرفم بزنم؟ فقط مقدمات رو آماده کن و همه چیز مهیا باشه که ما زیاد معطل نشیم!
-...!
-بسیارخب تا بعد.
گوشی رو قطع کرد و متفکرانه به من زل زد، می‌فهمیدم که نگاهش به منه اما حواسش جای دیگه‌اس.
ترجیح دادم چیزی نپرسم تا خودش به حرف بیاد:
-اهورا بود، دعوت کرده به ایران واسه جشن تولدی که می‌خواد واسه دوست دخترش بگیره به اسم آناهیتا!
جا خوردم، دوست دختر؟!
پس بالاخره آناهیتا به خواسته دلش رسیده بود!
خب مسلما اهورا اون‌جا تنهاست، خونه هم که داره می‌تونستن راحت با هم ارتباط برقرار کنن و آناهیتا هم از تنهایی اهورا سواستفاده کرده و به اصطلاح قاپش رو دزدیده.
-می‌تونستید قبول نکنید!
پدر با اخم مشتش رو به روی میز کوبید که لرزه‌ای بر اندامم نشست:
-نه نمی‌تونستم، چون اون‌وقت مجبور بودم که یکی دیگه رو بفرستم برای نمایندگی شرکت تو ایران چون اهورا با مخالفت من ازم کینه به دل می‌گرفت و بهم پشت می‌کرد منم فعلا نمی‌تونم فردی مثل او پیدا کنم که با اعتماد باشه!
توی دلم پوزخند زدم، پس کیان شهیادی هم گاهی وقت‌ها نقطه ضعف داشت!
پشتش رو بهم کرد و ادامه داد:
-می‌خوام همه چیز درباره اون دختر بدونم دل آسا، تو اون رو دیدی؟!
خونسرد جواب دادم:
-بله دیدم، به نظر دختر بدی نمیاد و فقط تنها چیزی که ازش فهمیدم اینه که کاملا چشم به قدرت و اموال اهورا دوخته وگرنه یک سر داره و هزار سودا!
 
-پس تو این‌طور فهمیدی، یعنی می‌خوای بگی که این وسط علاقه و عشقی وجود نداره و اگرم حسی باشه از جانب پسر احمق منه مگه نه؟!
-بله همین‌طوره!
-درباره دختره تحقیق کن اگرم وقتت پره بسپارش به ویلیام، فقط سریعا همه چیز رو برام بیارید!
-حتما.
خواستم از اتاق بیرون برم که صدای زمزمه‌اش رو شنیدم:
"هیچ‌کدوم از شماها حق ازدواج یا دل بستن نداره شماها مال منید، مال من"!
×××
ویلیام با دیدنم متوجه کلافگیم شد و سریعا یک قهوه واسم آورد.
با خوردن قهوه کمی از آرامش درونیم برگشت و ویلیام با لبخند گرمی پرسید:
-بهتر شدی مگه نه؟
-تو خیلی خوب من رو شناختی!
-خب جادوی عشقه دیگه.
بی حوصله خواستم چیزی بگم که زود دست‌هاش رو آورد بالا:
-خب باشه باشه حرفی نمی‌زنم، حالا بگو چی شده؟!
-پدر گاهی مواقع واقعا حالم رو از زندگیم به هم می‌زنه ویلیام!
-بالاخره پدرته.
تو چشم‌هاش نگاه کردم و پوزخند زدم که لب‌هاش رو جمع کرد، ادامه دادم:
-درباره آناهیتا باید تحقیق کنی هر چیزی که بتونه پدر رو راضی کنه براش فراهم کن تا دست از سرم برداره.
-بکش کنار خودت رو، نیازی نیست این‌همه سختی رو به جون بخری کافیه که خودت بخوای تو این‌کار نباشی!

از جا بلند شدم و اخم کردم:
-نه آقا الان که دارم به اهدافم نزدیک می‌شم نمی‌تونم که جا بزنم، این همه رنج و سختی رو تحمل
نکردم که وسط کار بکشم کنار، اصلا!
-تو خیلی کله شقی فقط حرف حرف خودته.
-زودتر واسم اون تحقیق رو بیار.
-تا فردا آماده‌اس!
×××
پدر با عصبانیتی وصف ناپذیر فریاد می‌زد و اسمم رو صدا می‌کرد، هراسان از پله‌ها دویدم پایین و خودم رو به اتاق کارش رسوندم اما اون‌جا نبود!
زیر لب نام خدا رو زمزمه کردم و به سمت اتاق خواب مشترکش با مامان رفتم، هر چیزی که بود مربوط به کار نمی‌شد وگرنه پدر توی اتاق کارش راجع بهش صحبت می‌کرد.
وارد اتاق شدم و متوجه شدم که حدسم درست بوده و هر دوشون با مامان اون‌جا هستن!
با دیدنم پدر عصبی به سمت مامان رفت و موهاش رو از پشت توی مشتش گرفت و کشید!
بند بند وجودم لرزید اما باید محکم می‌بودم باید نشون می‌دادم نقطه ضعفی ندارم ولی چقدر سخت
بود نادیده گرفتن کسی که از وجودش بودم.
-این مادرت رو بیا برو قانع کن که بفهمه باید بریم ایران!
بعد از این جمله هلش داد و مامان میون گریه افتاد روی تخت خواب طلایی رنگ اتاقشون!
آروم به سمت تخت رفتم و از کنارش لیوان آبی ریختم و به دست پدر دادم:
-لطفا بخورید و آروم باشید، من الان مشکل رو حل می‌کنم!
پدر توی چشم‌هام نگاه کرد و بعد از اون لیوان رو گرفت و روی مبلی دورتر از ما نشست.
کنار مامان نشستم، بدنش روز به روز ضعیف تر و لاغرتر می‌شد و چروک‌های لعنتی، صورت قشنگش رو شکسته نشون می‌داد!
-مامان گریه نکن، بیا با من حرف بزن ببینم چی شده؟
 
مامان آروم شد و به سختی از روی تخت بلند شد، بغلم کرد:
-چیزی نشده فقط من نمی‌خوام که بیام ایران خب خودتون برید مثل هر دفعه!
-مامان این‌دفعه فرق می‌کنه، اهورا درخواست داده که برای حضور توی جشن تولد دوست دخترش به ایران بریم متوجه هستی؟ برای همین به حضورت نیازه وگرنه که پدر الکی تو رو مجبور به انجام کاری نمی‌کنه پس قبول کن و بیا بریم!
-اهورا چند ماهه که رفته و من رو فراموش کرده حتی یک‌بار بهم زنگ نزده، اون اصلا انگار نه انگار که مادری هم داره پس برای چی من به خاطرش کاری رو انجام بدم که دلم نمی‌خواد؟!
-می‌دونم ولی خب توام موقعیت رو درک کن دیگه، من بهت قول می‌دم به زودی همه‌ی این رنج‌ها تموم می‌شن و آرامش به زندگیت بر می‌گرده.
نگاهش رو به چشم‌هام دوخت، انگار می‌خواست از صحت گفته‌هام مطمئن بشه هر چند که خودمم هنوز مطمئن نبودم به همین زودی‌ها این مصیبت‌ها تموم بشن!
مامان ولی قانع شد و اشک‌هاش رو پاک کرد:
-باشه میام ولی فقط به خاطر تو!
لبخند محوی به روش زدم:
-مرسی، حالا هم پاشو دست و صورتت رو بشور.
پس از رفتن مامان، پدر به سمتم اومد:
-خب نتیجه نیم ساعت پچ پچ چی شد؟ تونستی این لجباز رو قانع کنی یا دست خالی اومدی پیشم؟!
آب دهنم رو قورت دادم:
-بله قانع شد!
-تا دو روز دیگه حرکت می‌کنیم بهش بگو که خودش رو حاضر کنه در ضمن ویلیامم می‌بریم.
سری تکون دادم که در همون لحظه ویلیام وارد شد و تعظیم کوتاهی کرد:
-قربان درخواستتون حاضره!
پدر رو به من پرسید:
-درخواست من؟!
در حالی‌که به سمت ویلیام می‌رفتم گفتم:
-بله، راجع به آناهیتا اطلاعات خواسته بودید، حاضرن!
چهره پدر از هم باز شد:
-شما دو نفر محشرید، چطوری این‌همه زود حاضرش کردید؟!
از اتاق خارج شد و ادامه داد:
-بیاید بریم تو اتاق کار.
پشت سرش رفتیم ولی دل من موند پیش مامانم!
پدر پشت میز کارش روی صندلی مخصوصش نشست و دست‌هاش رو درهم گره کرد:
-خب ویلیام بخون تا بفهمیم این خانم کیه و چه‌کاره‌اس!
ویلیام تک سرفه‌ای کرد و با ادب شروع کرد:
-قربان آناهیتا جباری تک دختر آقای صادق جباری از خانواده متوسط ایرانه که پدرش یک کارمند ساده بانکه و البته همسرش که می‌شه مادر آناهیتا به مدت یک‌ساله که یک سمت بدنش فلج شده در اثر یک سانحه تصادف و هزینه‌های عمل و نگه‌داریش یک مقدار زیاده که تقریبا هر چقدر صادق خان پول در میارن خرج همسرش می‌شه و این وسط باید وام‌های کلان هم بگیره تا بتونه از پس عمل‌هایی که مدام باید روی بدن همسرش انجام بشه بر بیاد و آناهیتا هم برای همین مجبوره کار کنه تا خرج خونه و البته خرج خودش رو در بیاره و البته از اون دخترهاس که لوس بزرگ شده و همیشه عقده داشتن یه ثروت سرشار رو داشته و حس کمبود پول باعث شده که به سمت پسرهای پولدار کشیده بشه و سعی کنه با عشوه و ناز به اصطلاح مخشون رو بزنه و ازشون پول تلکه کنه و با این راه شاید بتونه تیرش رو به هدف بزنه و با یک پسر پولدار هم ازدواج کنه و تا آخر عمرش راحت زندگی کنه، به چیزهایی که هیچ‌وقت نداشته و آرزوش مونده به دلش هم برسه، در همین راستا هیچ خانواده پولداری رو چشم نداره ببینه و بر این باوره که باید زجرشون بده، حالا به هر نحوی که شده و من نمی‌دونم آیا روی همین منوال‌ها به اهورا خان نزدیک شده یا این‌که این‌بار خودشم توی تله خودش افتاده و عاشق آقا شده، این‌که بیست و دو سال هم سن داره و تا چند روز دیگه می‌شه بیست و سه سالش، یکی داداش هم داشته که توی سن ده سالگی بر اثر افتادن توی چاه مرده و فقط او تنها فرزند خانواده‌اشه و پدر و مادرش هم زیاد ازش دلِ‌خوشی ندارن انگار که اذیتشون می‌کنه با رفتارهاش، می‌تونم تو یک کلمه واستون خلاصه کنم که دختر ناخلفی هست و تا الان خیلی از پسرهای پولدار رو تیغ زده و به نحو خودش یک خلافکاره توی جیب بری و دزدیدن طلاهای خانم‌ه، یا کیف پولشون اما اون‌قدر کارش رو تمیز انجام می‌ده که تا حالا هیچ‌کس او رو به عنوان یک دختر بد نشناخته و اگر وسط یک جماعت ولش کنی کسی نمی‌شناستش یعنی ردی از خودش به جا نذاشته!
 
ویلیام سکوت کرد و پشت سر هم چندین نفس عمیق کشید و بعد نگاهش رو به چهره بی تفاوت من دوخت، لبخند محوی به روش زدم و این یعنی کارت عالی بود!
پدر اما چون شیر زخمی این‌طرف و اون‌طرف می‌رفت و اون دستش رو که مشت کرده بود به کف دست دیگه‌اش می‌زد و زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد که خب فقط خودش می‌شنید اما مشخص بود که داره واسه آناهیتا نقشه می‌کشه!
کمی بعد رو به من فریاد زد:
-ببین این بود اون پسری که این‌همه بهش اعتماد داشتم و با خودم می‌گفتم اون هیچ‌وقت درگیر این مسخره بازی‌ها نمی‌شه و احساساتش رو وقتی که وارد این کار شده کشته، اما حالا دارم نتیجه بالعکس می‌گیرم و اونی که توی این بازی مات شده منم!
لب‌هام رو جمع کردم که جلوتر اومد:
-ای کاش لااقل عاشق یه آدم حسابی شده بود نه یک دختره بدکاره دزد!
ویلیام سریعا یک لیوان آب به پدر داد:
-این رو بخورید و آروم باشید، چیزی نشده که شما می‌تونید خیلی راحت این دو نفر رو از هم جدا کنید!

پدر بازوی ویلیام رو بین دو دستش گرفت:
-نقشه‌ای داری؟ بگو تا سکته نکردم!
ویلیام نگاه کوتاهی به من انداخت، هنوز نمی‌دونستم چه فکری تو سرشه اونم مشخص بود که از عکس العمل من می‌ترسه که تردید داره اما در آخر تصمیم خودش رو گرفت و رو به پدر ادامه داد:
-برای جشن تولد آناهیتا بریم، توی این سفر باید همه چیز رو تموم کنیم، سریتا الان ایرانه می‌تونید بهش زنگ بزنید و آدرس هتلی که قراره اون‌جا مستقر بشید رو بهش بدید بگید بره اون‌جا تا شما برسید، نذارید برگرده آمریکا چون این‌جا نیازی بهش نیست، وقتی که برای جشن تولد آناهیتا رفتیم
سریتا رو هم با خودمون ببریم اون‌جا به سریتا بگیم که باید یه مدت نقش معشوقه آناهیتا رو بازی کنه و اون رو به سمت خودش جذب کنه شما هم با ماشین‌های مدل بالا و پول زیادی که به سریتا می‌دید باعث می‌شید آناهیتا به طمع پول و ثروت هم که شده از اهورا دل بکنه و خودش رو عاشق و معشوق سریتا نشون بده، بعد از اون ما طی یک قرار خیلی حرفه‌ای از آناهیتا و سریتا عکس می‌گیریم و برای اهورا می‌فرستیم، اون‌وقت اهورا خیانت دیده و نسبت به آناهیتا سرد می‌شه دیگه هم بعد از این تجربه عاشق نمی‌شه شما هم راحت می‌شید!
پدر تمام مدتی که ویلیام حرف می‌زد با اشتیاق به لب‌هاش نگاه می‌کرد و بعد از اون با خوشحالی وافری خندید:
-این نقشه فوق العاده‌اس مگه نه دل آسا؟!
من اما خشکم زده بود، باز هم سریتا نقش یک عاشق پیشه رو باید بازی می‌کرد و باز هم قلب دختری رو می‌شکوند!
فقط خوبیش این بود که تو این‌کار حرفه‌ای بود و هیچی مصنوعی جلوه نمی‌کرد که کسی شک کنه!
از ویلیام برای این پیشنهاد عصبی بودم ولی چرا؟
نمی‌دونم!
شاید حس می‌کردم باز هم در حق هارپر داره ظلم می‌شه ولی اونا که کاملا جدا شده بودن پس مشکلم چی بود؟!
پدر با دستی که جلوی صورتم تکون داد باعث شد به یاد سوالش بیفتم:
-بله پدر، نقشه خوبیه!
ویلیام که متوجه شد عصبی شدم سریع رو به پدر گفت:
-البته ناگفته نمونه که توی این نقشه دل آسا نقش مهمی رو ایفا می‌کنه چون اونه که باید سریتا و آناهیتا رو توی جشن تولدش به هم دیگه معرفی کنه و سعی کنه روابط‌شون رو صمیمی کنه چون آناهیتا می‌دونه که دل آسا دختر مغروریه و اگر دست روی یک پسر بذاره و اون رو تائیدش کنه پس
حتما پسر خوبیه.
مثل گاوهای مسابقه که از دماغشون بخار بیرون می‌زد حس می‌کردم از سرم دود بلند می‌شه!
ویلیام با این حرف‌ها واقعا گور خودش رو پیش من کنده بود ولی مشخص بود که پشت پدر پناه گرفته و می‌دونه که با این نقشه خوب، پدر روی خودش یه‌طور دیگه حساب می‌کنه برای همین هم با لبخند ملایمش به من نگاه می‌کرد و من حرص می‌خوردم!
پدر دست‌هاش رو بهم کوبید:
-عالیه، مطمئنم که دل آسا از پسش بر میاد!
گلوم رو صاف کردم:
-این نقشه اون قدرها هم که فکر می‌کنید کامل و بی نقص نیست!
ویلیام اخم کرد و پدر با نگرانی پرسید:
-کجاش بده؟!
-اهورا سریتا رو می‌شناسه و می‌دونه که اون در حقش همچین کاری نمی‌کنه پس خیلی زود می‌فهمه که همه این‌ها توطئه‌ای از سمت پدره!
 
با پیروزی به چهره وا رفته پدر نگاه می‌کردم که ویلیام مثل خرمگس معرکه باز زبون باز کرد:
-مهم اینه که ما اصلا نمی‌ذاریم که اهورا بو ببره رقیبش سریتاس، چون آناهیتا و سریتا تموم قرارهاشون رو کاملا مخفیانه و بیش‌تر تو آپارتمانی که متعلق به سریتا هست می‌ذارن واسه همینم کسی نمی‌بینتشون!
رو کرد به پدر:
-و شما باید اون آپارتمان رو آماده و در اختیار سریتا بذارید!
پدر متفکرانه زمزمه کرد:
-باشه مشکلی نداره دستور می‌دم حاضرش کنن!
پوزخندی زدم و گفتم:
-بازم تند رفتید، اهورا می‌فهمه که رقیبش سریتاس چون وقتی ازشون عکس بگیرید و براش بفرستید توی اون عکس سریتا رو می‌بینه و می‌فهمه همه چیز رو!
ویلیام کنارم ایستاد:
-نمی‌فهمه مادمازل، چون توی اون عکس‌ها سریتا پشتش به دوربین هست و یکی دو تاش رو که روش سمت دوربینه یه دوستی دارم که کارش توی فتوشاپ حرف نداره برامون درستش می‌کنه و صورت یک‌نفر دیگه رو جایگزین می‌کنه که اهل ایران هم نباشه تا یهو اهورا شک نکنه.
پدر خوشحال بازوهای ویلیام رو فشرد:
-تو معرکه‌ای، پس هر چه زودتر آماده سفر بشید.
از اتاق پدر که بیرون اومدم همون‌جا دلم می‌خواست ویلیام رو بفرستم به جهنم تا برای همیشه نطقش کور بشه ولی حیف که پدر برای بدرقه‌امون اومد و رو به ویلیام گفت:
-توام باید با ما به ایران بیای و همه‌جا همراهیم کنی چون این نقشه توئه پس خودتم اداره اش می‌کنی!
ویلیام تعظیم کرد:
-چشم کیان خان.
وقتی از پیش پدر بیرون اومدیم بازوی ویلیام رو گرفتم و به سمت زیر زمین عمارت، جایی که استخر و
جکوزی بود کشوندمش!
از پله‌ها تند تند کشیدمش پایین که گفت:
-مادمازل یواش‌تر دستم کنده شد، چقدر زور داری تو!
هلش دادم که تلو تلو خورد و تا نزدیک لبه استخر رفت ولی خودش رو نگه داشت، فریاد زدم:
-حالا دیگه انقدر پررو و گستاخ شدی که با پدرم هم‌دست می‌شی و بدون هماهنگی با من نقشه می‌کشی؟ اصلا تو در حدی نیستی که زیر پای من مثل آشغال له بشی اون‌وقت می‌خوای بر علیه من
توطئه کنی؟!
ویلیام جلو اومد:
-تو یه لحظه آروم باش بذار منم حرف بزنم اگر دیدی خواستم بر علیه تو که این‌همه برام ارزش داری توطئه کنم اون‌وقت بزن تو دهنم خوبه؟ یکم آروم باش دیگه!
تند تند نفس کشیدم و به موهام چنگ زدم که ادامه داد:
-تو که خودت می‌دونی من بدون اجازه‌ات آب نمی‌خورم این نقشه هم درست توی یک لحظه تو همون اتاق کار پدرت به ذهنم رسید، چون می‌دونستم که به نفعته به کیان خان گفتم وگرنه من روی حرف تو حرف نمی‌زنم!
-بسه دیگه زبون بازی نکن، بگو بدونم چی تو اون مغزت می‌گذره؟!
-تو مگه نمی‌خوای هارپر رو از این وضع فلاکت بار خلاص کنی؟ مگه نمی‌خوای به بهترین دوستت کمک کنی و یه جورایی از سریتا متنفرش کنی؟!
-آره!
-خب این بهترین گزینه‌اس، یکم فکر کن از تو بعیده عجولانه قضاوت کنی، تو با یک تیر می‌تونی دو نشون بزنی، اول این‌که پدرت رو از دست آناهیتا نجات بدی دوم این‌که با این کار به هارپر نشون بدی که سریتا چقدر ذات پلید و کثیفی داره و در واقع براش نقش بازی کنی که انگار سریتا خودش به سمت آناهیتا متمایل شده و نذاری بفهمه که تموم این‌ها نقشه ما هست، اگر هارپر ببینه که سریتا جذب یه دختر دیگه شده نسبت بهش احساسش عوض می‌شه و عشق جاش رو به نفرت می‌د، خودتم می‌دونی که فاصله بین این دو حس به اندازه یک تار مو بیش‌تر نیست پس با این حساب اونم دیگه از این عذابی که الان داره می‌کشه راحت می‌شه و پدرتم از شر این ازدواج آسوده!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا