Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
-همه چیز روبه راهه مادمازل؟!
لبهام رو جمع کردم:
-بله!
اهورا بازوم رو گرفت:
-کجا میری؟ بیا بریم تو سالن میخوام اولین رقص دونفرهام رو با تو داشته باشم!
به دروغ گفتم:
-ببخش سرم درد میکنه احتیاج دارم به هوای تازه، بهتره بری که آناهیتا منتظرته!
اهورا اصرار نکرد و از کنارم دور شد در همون حال بلند گفت:
-پس لااقل زود بیا که به مراسم کیک بُری و شام برسی!
جوابش رو ندادم، ویلیام نفس عمیقی کشید:
-سخت نگیر دختر، ما از این سختترهاش رو با هم گذروندیم!
شونههام رو بالا انداختم:
-از اینکه با احساسات یک انسان بازی بشه بدم میاد!
پوزخند زد:
-اون انسان خودش اجازه میده کسی با احساساتش بازی کنه!
توی چشمهاش زل زدم که خم شد و گونهام رو بوسید:
-یادم رفت بهت بگم امشب هم مثل همیشه جذابی!
به رفتنش نگاه کردم و کمی بعد من هم به سالن برگشتم.
مراسم کیک بُری و رقص دونفرهها گذشت اما من تمام مدت یک گوشه نشسته بودم و نظارهگر بودم!
خبری از سریتا نبود و منم دلم نمیخواست که ببینمش!
شام چلوکباب بود به همراه سالاد و نوشابه و دوغ!
همه مهمانان پذیرایی شدن و منم یکمی خوردم.
بعد از شام باز هم رقصیدنها شروع شد که کسی صدام کرد:
-دل آسا؟!
از جام بلند شدم و به سمت صدا رفتم، با دیدن آترون که هارپر بی حال روی دستهاش افتاده بود و
کلمات نامفهومی رو زمزمه میکرد با ترس گفتم:
-چی شده آترون؟!
دستپاچه گفت:
-هیچی، زیادی خورده میتونم امشب رو پیش خودم ببرمش؟ تو که گرفتاری و نمیرسی لااقل خودم حواسم بهش باشه!
-باشه باشه ببرش، فقط به تو سپردمشها!
-خیالت راحت عزیزم، من رفتم.
با رفتنشون باز هم برگشتم و همون جای قبلی نشستم، با خودم زمزمه کردم:
-بیچاره هارپر، چه شب سختی رو گذرونده، لابد تمام مدت نگاهش به سریتا و حرکاتش بوده!
از سالن بیرون رفتم که ویلیام بازوم رو گرفت و متوقفم کرد، نگاه خستهام رو بهش دوختم:
-چیه؟ باز چی شده؟!
توی اعماق نگاهم دنبال یه چیزی میگشت انگار، مکثش داشت طولانی میشد که بی حوصله بازوم
رو کشیدم:
-دِ جون بکن دیگه!
-هنوز بالا هستن.
-کی؟
-سریتا و آناهیتا!
به وضوح پریدن ابروی چپم رو حس کردم ولی دستهام رو تکون دادم و سعی کردم خونسرد باشم:
-خب باشن، نقشه همینه!
-چرا پس ابروت پرید؟!
اخم عمیقی کردم و فریاد زدم:
-به تو چه؟!
-میدونم هر موقع ابروی چپت یا راستت فرقی نداره، بپره یعنی فوق العاده عصبی هستی دل آسا!
راه افتادم سمت بیرون و ویلیامم دنبالم میاومد!
ادامه داد:
-تو چته دل آسا؟ از این نقشه ناراضی هستی؟ یا از بازیگران این نقشه؟!
ایستادم، سریع چرخیدم طرفش و یقهاش رو گرفتم:
-منظورت چیه؟ تو چی میخوای بگی؟!
دستهام رو گرفت:
-آروم باش مادمازل، من فقط دارم باهات حرف میزنم!
-گفتم منظورت چیه؟!
-من فکر کردم از این که سریتا توی این نقشهاس ناراحت و عصبانی هستی!
هلش دادم عقب، داد زدم:
-تو یه احمقی، خودتم خوب میدونی که مردها برای من پشیزی ارزش ندارن، پس بیخودی خیالبافی نکن وگرنه با همین دستهای خودم خفهات میکنم!
-چرا میخوای کتمان کنی؟!
پوف محکمی کشیدم و دستهام رو بین موهام فرو بردم:
-برو راحتم بذار ویلی، گفتم که تو یه احمقی.
-سریتا برای تو مهمه، از من پنهونش نکن که نمیتونی!
جوابش رو ندادم که پوزخند زد:
-شما ایرانیها یه ضرب المثل دارید که میگه سکوت علامت رضایته.
باز هم جوابش رو ندادم که کمی بعد صدای قدمهاش رو شنیدم و نفس عمیقی کشیدم.
نگاهم رو بلند کردم و چشم به پنجرههای طبقه دوم دوختم و زمزمه کردم:
-یعنی الان دارن چیکار میکنن؟!
×××
تیشرت مشکیم رو به همراه جین سفیدم تن کردم، موهام رو با تافت مدل دادم و صندلهام رو هم پوشیدم، آرایش ملایمی به چهره دادم و ادکلن سردی رو هم به اطراف بدنم زدم.
نگاهی به چشمهام کردم که امشب با لنز سبز جذابتر شده بود!
لبخندی به خودم زدم که صدای هارپر باعث شد از اتاق خارج بشم:
-دیرمون میشه عزیزم.
پدر و مامان با دیدن من و هارپر نگاهی بین هم رد و بدل کردن و مامان با خوشرویی خندید:
-چقدر خوب بود اگر دوتا دختر داشتیم، مگه نه کیان؟!
پدر اما بی احساس به سمت خروجی رفت:
-حالا که نداریم!
مامان باز هم آه غمگینی از سینه بیرون داد و رو به ما گفت:
-بیاین بریم.
با هم بیرون رفتیم و توسط راننده پدر به سمت ویلای آترون اینا حرکت کردیم.
دو شب از شب مهمونی گذشته بود و من دیگه از هیچکس خبری نداشتم!
نه از اهورا، نه از سریتا و نه حتی از ویلیام!
درگیر نقشه بودن، ولی من خودم رو کاملا کنار کشیده بودم چون نمیخواستم با شرکت توی کارهاشون عذاب وجدان بگیرم!
تموم این دو روز رو با هارپر گذرونده بودم و نبودنهام رو واسش جبران کرده بودم تا دیشب که
خانواده آترون زنگ زدن و برای شام امشب، دعوتمون کردن که البته هارپر بسیار استقبال کرد!
لبخند محوی روی لبهام نشست که هارپر دست سردش رو روی دستم گذاشت:
-انگاری فشارم افتاده!
به چشمهاش زل زدم، مشخص بود از رویارویی با خانواده آترون استرس داره وگرنه این افت فشار
یهویی از چی میتونست غیر از این باشه؟!
نفس عمیقی کشیدم و در جوابش گفتم:
-یدونه شکلات بذار دهنت خوب میشی هارپر.
با رسیدن به ویلای آترون اینا سریعا پیاده و به داخل رفتیم.
مامان آترون زنی بسیار خوش مشرب، با خصوصیات اخلاقی خیلی خوب، مهربون و خونگرم برای استقبال از ما جلوی در ایستاده بود و در کنارش، بهزادخان مثل یک کوه حمایتگرانه دستش رو حلقه کرده بود دور شونههای همسرش!
مامان رو سخت در آغوش کشید و خوش آمدی غلیظ بهش گفت.
بعد از اون هارپر رو مثل شئ گران بهایی میون بازوهاش فشرد و لبخندهای گرمش من رو به این باور رسوند که حتما آترون حرفی راجع به هارپر بهش زده!
به زبان انگلیسی به هارپر خوش آمد گفت و گرمی کلامش باعث شد هارپر آرومتر بشه و استرسش بریزه!
بعد از اونا نوبت پدر بود، بعد از اینکه همه داخل رفتن جلو رفتم که مامان آترون چشمکی بهم زد و
کنار گوشم زمزمه کرد:
-خوش اومدی پرنسس غربی!
لبخند عمیقی روی لبهام نشست، بهزاد خان دستم رو به گرمی فشرد و خوش آمد گفت.
با ورودمون به سالن با تعارفات زیاد از حد کامناز خانم همسر بهزاد خان روی مبلهای سالن نشستیم
و خدمه مشغول پذیرایی شدن.
مامان از اینکه با یک ایرانی هم کلام شده بود خیلی خرسند و راضی بود منم از ته دل خوشحال بودم که بعد از مدتها خندههای مادرم رو به چشم میبینم.
کمی بعد با ورود آترون از طبقه بالا به همراه یک دختر ظریف و حدودا هفده ساله برای بار دوم از جا
بلند شدیم و مشغول احوالپرسی! اون دختر توسط آترون معرفی شد.
خواهر دوم آترون که کامیشا نام داشت و طبق حدس من هفده ساله بود.
وقتی مجدد نشستیم کامیشا خودش رو کنار هارپر جا داد و رو بهش به انگلیسی شروع به صحبت کرد.
نگاهم رو به آترون دوختم، چشمهاش رو به چشمهام دوخت و با لبخند عمیقی زیر لب خوش
آمدی مجدد بهم گفت!
نامحسوس اشاره کردم به هارپر و خانوادهاش که یعنی حرفی در مورد هارپر زدی که بدجنسانه خندید و با ایما و اشاره گفت که بعدا برات میگم!
پدر و بهزاد خان دقایقی بعد برای بازی شطرنج آماده شدن، هارپر به همراه کامیشا به اتاقش رفته
بودن و حالا چرا؟
نمیدونم!
منم توی تنهایی خودم راحت نشسته بودم که آترون خودش رو کنارم جا داد:
-چی میگی هی اشاره میکنی؟!
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و زمزمه کردم:
-در مورد هارپر حرفی به خانوادهات زدی؟!
خندید:
-برای تو چه فرقی میکنه؟ تو که ما رو لایق رفاقتم ندونستی.
-طفره نرو!
-یه چیزایی گفتم!
-به خودش چی؟!
-میترسم!
اخمهام درهم رفت:
-از چی؟!
-میترسم یکبار دیگه باز جواب رد بشنوم دل آسا!
نگاهم رو به نگاه ناراحتش سپردم، آترون به معنای واقعی مرد بود و پر از معرفت و لایق عشقی پاک!
-نگران نباش، هارپر تو موقعیتی نیست که من هستم، اون میتونه اگر بخوادت به راحتی جواب مثبت بهت بده!
-تو مطمئنی؟!
-آره، توام مطمئن باش اگرم که شک داری یکم دیگه بذار بگذره به جفتتون زمان بده تا با خودتون کنار بیاید بعدش بیا جلو.
-ولی اون همه زندگیش آمریکاست!
-هارپر اگر بخوادت اینکه آمریکاست از کره زمینم برات دل میکنه چون من میشناسمش توی تصمیماتش مصممه، در ضمن فرهنگ غرب مثل اینجا نیست، هارپر توی نیویورک هم مستقل و تنها زندگی میکنه!
-امیدوارم که اینبار تیرم به سنگ نخوره.
بعد از خوردن شام لذیذی که توسط خدمه و البته کامناز خانم تدارک دیده شده بود همه مجدد توی
سالن جمع شدن اما اینبار هارپر و آترون برای قدم زدن به باغ ویلا رفتن.
کامیشا کنارم نشست و رو بهم گفت:
-دل آسا جون من عکسهات رو زیاد روی مجلههای مد میبینم، واقعا از اینکه تو، امشب مهمان ما هستی به خودم افتخار میکنم و البته هنوز توی شوکم!
-ممنونم عزیزم، برای منم سعادتی بود بودن در کنار یک جمع ایرانی!
لبخند زیبایی زد که دو طرف گونههاش چال افتاد، واقعا آترون و کامیشا زیباییشون رو از کامناز خانم به ارث برده بودن.
اون یکی خواهرشون که حتی از آترون هم بزرگتر بود به همراه همسرش خارج از ایران زندگی میکردن و برای همین توی مهمونی حضور نداشتن.
تا ساعت یازده و نیم شب توی ویلا و بین جمع صمیمی و گرم خانواده آترون بودیم و بعد از اون با تشکرهای فراوان مامان از کامناز خانم برای پذیرایی و مهمونی اونشب به هتل برگشتیم، اونشب هارپر حال دیگهای داشت و انگار کم کم دلش داشت به کشور ایران و زندگی توی این خاک وابسته میشد!
×××
پدر روی مبل نشسته بود و من روی دستهی مبل بالای سرش!
سریتا با کلافگی مشهودی طول و عرض اتاق رو میپیمود و ویلیام هنوز نرسیده بود!
هارپر به همراه آترون بیرون بودن و از بابت او خیالم راحت بود که اینجا نیست تا با دیدن سریتا باز هم آتیش زیر خاکستر دلش شعله ور بشه و گر بگیره!
پام رو تکونی دادم و بیخیال دستی توی موهام فرو بردم که صدای در باعث شد پدر با شتاب از روی مبل بلند بشه و نگاهش با نگاه سریتا در هم گره بخوره.
سریتا بی صبرانه به سمت در رفت و پس از چند لحظه به همراه ویلیام داخل شدن و جلوی پدر
ایستادن!
ویلی تعظیم کرد و پاکت عکسها رو روی میز جلوی پدر انداخت:
-بفرمایید، اینم امانتی شما.
چشمهای پدر میخندید، روی مبل نشست و فریاد زد:
-واقعا تموم شد؟!
ویلیام چشمکی به من زد:
-خب خودتون نگاه کنید دیگه!
پدر عکسها رو یکی یکی با لذت نگاه میکرد، عکسهایی از صحنههای مختلف عشق بازی آناهیتا با دوست پسر خیالی و الکیش که تماما فتوشاپ بود و سریتا تو هیچ کدوم از عکسها مشخص نبود!
پس از اتمام عکسها، نگاه سردم توی چشمهای سریتا گره خورد، باز هم یک بازی با احساسات
دیگه و باز هم برندهاش سریتا بود!
پوزخند تلخی زدم که با غم نگاهش رو ازم گرفت و به بالکن رفت.
پدر رو به من گفت:
-بهتره آناهیتا رو کلا از دسترس اهورا دور کنیم، امشب کارش رو بساز!
لرزش خفیفی توی تنم پیچید، از جا بلند شدم که به جای من ویلیام پرسید:
-دستور چیه آقا؟!
-هروئین!
تا تهش رو گرفتم.
ویلیام ابرو برام بالا انداخت و من سریع گفتم:
-بله چشم، امشب کار رو تموم میکنیم!
ویلیام تعظیمی کرد و هر دو از هتل خارج شدیم!
ویلیام متوجه شد که حال خوشی ندارم، بی حرف ماشین رو روشن کرد و من سرم رو به شیشهی سرد تکیه دادم!
دقیقا شش روز از جشن تولد آناهیتا گذشته بود و امروز روز جداییش با اهورا رسیده بود!
به همین راحتی.
گناه اهورا این بود که عاشق شده بود و شاید به فکر ازدواج افتاده بود، اما نمیدونست که پسر کیان شهیادی بودن یعنی خداحافظی با زندگی عادی و غرق شدن توی باتلاق خلافهای پدر!
دیگه نمیتونست مثل پسرهای عادی عاشق بشه ازدواج کنه و دل بسپاره به دختری مثل آناهیتا، اگر هم روزی قرار بود ازدواج کنه تنها برای آوردن وارث بود که به قول پدر نسل شهیادیها پابرجا بمونه اون هم تنها با کسی که پدر میگفت و انتخاب میکرد!
مثل منی که دخترش بودم.
ازدواج برای ما ممنوعه بود مثل سیبی که برای آدم و حوا ممنوع بود!
میشد این ممنوعیت رو بشکنی اما نتیجهاش خداحافظی با زندگیت بود و راهی جهنم شدن!
نگاهم به کافه تریای خلوت و دنجی افتاد که روبهروش متوقف شده بودیم.
ویلیام آروم بازوهام رو گرفت و از ماشین پیادهام کرد.
هر دو داخل کافه شدیم.
ویلیام من رو پشت میز نشوند و خودش به سمت گارسون رفت، نگاهم رو به دستهام دوختم.
با این دستها تا به حال چقدر کار خلاف انجام داده بودم؟!
چقدر گناه کرده بودم و چقدر غرق باتلاقی شده بودم که پدر برام درستش کرده بود؟!
وضع من از اهورا خیلی بهتر بود.
لااقل من دیگه قبول کرده بودم برای همیشه باید با احساساتم خداحافظی کنم اما اهورا نه!
ویلیام مقابلم نشست و با کلافگی گفت:
- انگلیسی بلد نبودن، با هزار بدبختی بهشون فهموندم!
لبخند کمرنگی زدم که دستهام رو توی دستهای مردونهاش گرفت:
-بهش فکر نکن، من کنارتم با هم همه چیز رو درست میکنیم!
-از خودم بدم میاد ویلی، از پدر که من و اهورا رو از زندگی عادیمون فاصله داد هم بدم میاد!
-اما پدرت باعث شده تو بشی دل آسا که توی نیویورک تا اسمش میاد به به و چه چه گفتنها شروع میشه، شاخ آمریکا شدن تاوانش هم سنگینه!
-سنگین؟ تو بگو وحشتناک... پدر من رو از جنس خودم جدا کرده، از زنانگیم فاصله گرفتم، اهورا از دلش فاصله گرفته وقتی اون عکسها رو ببینه چه حالی میشه به نظرت؟ دیگه اصلا دنیا واسش رنگی داره؟!
-مجبوریم، اهورا قانون شکنی کرده، پدرت از اول بهش گفت که احساسات ممنوع، عاشقی و این
حرفها هم ممنوع!
-پس چرا خودش عاشق مامان شد؟!
ویلیام توی چشمهام خیره شد، انگار جوابی نداشت برای سوالی که یک عمر بود بی جواب مونده بود برای خود منم!
پوزخندی زدم:
-یادم نبود کیان شهیادی همه چیزهای خوب رو فقط واسه خودش میخواد!
-تو که مخالف عشق و عاشقی و احساس و این چیز ها بودی پس بیخیال!
-دلم برای اهورا میسوزه، الان خیال میکنه از جانب آناهیتا خیانت دیده.
-مگه ندیده؟ واقعا تو خیال میکنی تمام این اتفاقاتی که افتاد نقشه بوده؟ دل آسا به خودت بیا!
کمی مکث کرد و ادامه داد:
-اگر آناهیتا دختر عاقلی بود و دنبال عیش و نوش و پول پرستی نبود هرگز گول سریتا رو نمیخورد و باهاش عشق بازی نمیکرد، تو خیال میکنی اگر آناهیتا مقاومت میکرد و جلوی خواستههای سریتا میایستاد ما میتونستیم وادارش کنیم به اصطلاح خیانت کنه؟ نه هرگز، پس بدون و مطمئن باش لیاقت آناهیتا همین بود که الان داره سرش میاد!
حق با ویلی بود اما...پس اهورا و احساسش چی؟!
-این وسط فقط مهرهی سوخته اهوراس!
شیرقهوه داغ که جلوم قرار گرفت ویلیام دستم رو آروم ول کرد:
-بخور حالت رو خوب میکنه!
بعد از خوردن شیرقهوهای که واقعا حالم رو بهتر کرد از کافه بیرون اومدیم، رو به ویلی گفتم:
-تو چطوری کافههای تهران رو یاد گرفتی؟!
خندید:
-خب رانندههای پدرت که ایرانیان چندتاییشون، با کمک اونا!
-فکر میکنی نیاز بوده که یاد بگیری؟!
در ماشین رو برام باز کرد:
-دیدی که امروز لازم شد.
خندیدم، گونهاش رو بوسیدم و سوار شدم:
-تو چقدر خوبی.
ویلیام غرق در آرامش، چشمکی بهم زد و در کنارم جای گرفت.
با رسیدن به هتل از ماشین پیاده شدم، ویلیام نگاهش رو به خیابون دوخت:
-شب ساعت چند میای پایین؟!
با ناراحتی گفتم:
-آخه لازمه حتما که آناهیتا رو...!
برگشت و زل زد تو چشمهام:
-همه چیز درست میشه، ما فعلا مجبوریم به انجام اینکار!
سری تکون دادم و گفتم:
-هر چقدر که دیرتر بهتر، ساعت دوازده شب.
-عالیه، همینجا منتظرتم.
بوقی زد و رفت.
با رسیدن به سوییت، مامان در رو به روم باز کرد و با لذت در آغوشم کشید:
-دل آسای من!
دستهام رو دور شونههاش حلقه کردم:
-کسی نیست داخل؟!
-نه دخترم، هارپر هنوز برنگشته.
توی دلم زمزمه کردم:
-تازه داره با آترون بهش خوش میگذره چرا برگرده؟!
با مامان اومدیم داخل، روی کاناپه افتادم که مامان پرسید:
-هیچی خوردی؟!
-فقط شیرقهوه!
با تاسف سری تکون داد و به سمت تلفن هتل رفت.
-تو آخرش من رو دق میدی!
لبخند ملایمی زدم و چشمهام رو بستم.
کمی بعد مامان با نوازشهاش بهم چند لقمه از زرشک پلو با مرغی رو که سفارش داده بود، داد و
خودشم همراهیم کرد، دوغ خوشمزه و سرد همراه غذا رو هم خوردیم و رو به مامان گفتم:
-خیلی ممنون مامان، الان دیگه میخوام بخوابم، شب که شد بیدارم کن باشه؟!
-بخواب عزیز مامان، چشم بیدارت میکنم.
با خیال آسوده کوسن رو زیر سرم گذاشتم و چشمهام رو بستم.
×××
هوا کاملا تاریک شده بود.
صدای اذان دل انگیزی، از بلندگوهای حوالی هتل به گوش میرسید.
مامان فنجون نسکافه رو جلوم گذاشت:
-هنوز زوده بیدار شدی که!
چشمهام رو مالیدم:
-دیگه خسته شدم انقدر خواب بودم.
خندید.
نسکافهام رو با لذت خوردم و از جا بلند شدم:
-من میرم یه دوش بگیرم مامان!
بعد از گرفتن یه دوش نیم ساعته از حموم بیرون اومدم.
توی اتاق مشغول خشک کردن موهام بودم که صدای زنگ در باعث شد کارم رو سریعتر تموم کنم، آرایش ملایمی به چهرهام دادم و موهام رو بالا بستم.
صدای حرف زدن مامان با شخص مقابل از بیرون میاومد، کارم که تموم شد صندلهای راحتی مخصوص هتل رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
با دیدن مامان که تنها تو سالن نشسته بود پرسیدم:
-با کی حرف میزدی؟ کی بود در زد؟! -هارپر، الانم رفته یه دوش بگیره مشخص بود خستهاس!
سری تکون دادم و روی مبل نشستم، مامان به سمت آشپزخونه رفت:
-براش قهوه درست کنم بخوره حالش سر جاش بیاد، تو میخوری؟!
-نه ممنون مامان.
هارپر نیم ساعت بعد سرحال جلوم نشسته بود.
زل زدم بهش:
-خوش گذشت بهت؟!
-عالی، حتی بیشتر از عالی!
-خوشحالم که تو لااقل اینجا سرگرمی، دوست نداشتم حوصلهات سر بره.
-با وجود آترون هیچ موقع حوصلهام سر نمیره دل آسا!
-زنگ نزدی به نیویورک؟!
-چرا اتفاقا از خونه آترون تماس گرفتم، آتان هم ازدواج کرد!
با خوشحالی خندیدم:
-مبارکه، به سلامتی.
مامان کنار هارپر نشست و فنجون قهوه رو گرفت سمتش:
-بیا عزیزم، مشخصه خستهای این رو بخور حالت رو بهتر میکنه.
هارپر با قدردانی فنجون رو از مامان گرفت و رو به من گفت:
-دختره فقط بیست سالشه به نظر من سنش مناسب آتان نیست!
-خب هر کسی یه نظر و سلیقهای داره دیگه!
-نمیدونم، شایدم چون خوشگل بوده آتان دست گذاشته روش!
-مگه دیدیش؟!
-ایمیل آترون رو دادم بهش اونم عکس رو برام فرستاد!
-آفرین چه سرعت عمل بالایی دارید تو و آترون.
هارپر خندید و رو به مامان گفت:
-فردا با هم بریم خرید؟ من نیاز دارم یه سری چیزها رو بخرم!
مامان با خوشرویی جواب مثبت داد که هارپر باز رو کرد سمت من:
-کی بر میگردیم دل آسا؟!
-بستگی به خواست پدر داره، فعلا که اینجا کارمون نیمه تمومه هنوز خیال برگشت نداریم.
مامان از جا بلند شد و به سمت سرویس رفت، با رفتنش هارپر کمی خودش رو کشید جلو:
-تو آترون رو دوست داری؟!
با تعجب نگاهش کردم:
-واه، چرا همچین فکری کردی؟!
با ناراحتی گفت:
-آخه هر وقت آترون به تو نگاه میکنه چشمهاش پر از یک حسرت بزرگ میشه، انگار که شخص عزیزی رو از دست داده باشه برای همین فکر کردم شاید شما دو نفر...!
حرفش رو قطع کردم:
-اصلا همچین چیزی بین ما نیست هارپر، بهتره از فکرش بیای بیرون من جز یه حس عادی و معمولی به آترون، حس دیگهای ندارم!
با خوشحالی از جا بلند شد و گونه ام رو بوسید:
-خیلی ممنون، حالا میخوام به افتخار امشب برات برقصم!
دقایقی بعد صدای شاد موزیک خارجی سکوت سوییت رو میشکست، هارپر ماهرانه میرقصید و
من غرق لذت نگاهش میکردم.
مامان که از سرویس بیرون اومد اول با تعجب بهمون خیره شد و بعد از اون با خوشحالی همراه هارپر شد و رقص دو نفره خیلی قشنگی رو رقم زدن.
یکساعت بعد هر سه برای شام به رستوران هتل رفتیم و در کنار هم غذای دلچسبی رو خوردیم که
با وجود نگاههای مهربون مامان خیلی بیشتر هم بهم مزه داد و توی دلم زمزمه کردم:
-چقدر خوبه داشتن آدمی که تو رو با تموم بد اخلاقیات و نامهربونی کردنات هنوز هم دوستت داره و با محبت بهت زل میزنه!
بعد از صرف شام مامان اعلام خستگی کرد و رفت بالا، من و هارپر ولی حدود یکساعت بی وقفه قدم زدیم و هر دو توی افکار مختلف خودمون غرق بودیم.
ساعت که روی یازده شب ضربه زد رو به هارپر گفتم:
-من باید حاضر بشم بریم بالا!
با هم به سوییت برگشتیم، هارپر روی مبل نشست:
-کجا میری؟ تا صبح برنمیگردی؟!
-معلوم نیست کارم چقدر طول بکشه، چرا؟!
-همینجوری، آخه با تو بودن خیلی لذت بخشه!
خندیدم:
-خودت رو لوس نکن.
ابروهاش رو بالا انداخت:
-کاملا جدی گفتم!
خندهی کوتاهی کردم، به اتاق رفتم و تیپ سورمهای زدم سعی کردم مانتویی که تنم میکنم کوتاه و کاملا جذب باشه تا جلوی دست و پام رو نگیره.
موهام رو با تافت حالت دادم و همه رو کامل بردم بالا و بستم، ادکلن همیشگیم رو زدم و کلاه محکمی رو روی سرم کشیدم که بیشتر حالت پسرونه بهم داده بود، کفش اسپرت مشکیم رو هم پام کردم و حالا حاضر بودم.
از اتاق که بیرون اومدم صدای اساماس موبایلم باعث شد کمی مکث کنم و بعد از اون اساماس رو باز کردم، ویلی بود که نوشته بود:
"رسیدم جلوی هتل، هر موقع حاضری بیا"!
گوشی رو توی جیب شلوارم گذاشتم و رو به هارپر که توی فکر بود گفتم:
-یا خودش میاد یا نامهاش!
هارپر برگشت و با تعجب زل زد بهم:
-کی؟!
خندیدم:
-بیخیال، من دارم میرم توام برو استراحت کن!
سری تکون داد، از سوییت و در آخر از هتل خارج شدم و با دیدن ماشین بنز مشکی به سمتش رفتم که ویلیام شیشه رو کشید پایین:
-خوشم میاد خوش قولی و وقت شناس!
نگاهم رو به ساعت دیجیتالی ماشین دوختم...درست دوازده شب رو نشون میداد!
ویلیام حرکت کرد، نگاهی به کوله پشتی روی صندلی عقب انداختم و اخمهام درهم رفت:
-چقدره؟!
-به اندازهای که تا آخر عمرش گوشه زندون بمونه و آب خنک بخوره.
با انزجار گفتم:
-مطمئن باشم ویلیام؟ در حدی نباشه که اعدامش کنن!
-من تا حالا بدون اجازه تو کاری انجام دادم؟ زیر حرفم زدم؟ دروغ گفتم؟!
پوفی کشیدم:
-باشه، سعی میکنم باز هم باورت کنم.
جلوی آپارتمان آناهیتا ایستادیم، رو به ویلی گفتم:
-نگهبان چی؟!
خندید:
-بیهوشه خیالت راحت!
نفسم رو محکم فوت کردم بیرون، پیاده شدیم و هر دو با احتیاط داخل مجتمع شدیم.
آسانسور خالی انتظارمون رو میکشید.
با هم تا طبقه پنجم رفتیم که ویلیام گفت:
-دو نفر رو فرستادم که در آپارتمانش رو زودتر باز کنن، ممکنه مجبور شده باشن قفلش رو بشکنن، البته میتونن با سنجاق و این چیزها در رو باز کنن ولی اگر قفلش خیلی محکم و با امنیت بالا بوده باشه مجبورن که یا در رو بشکونن یا قفل رو!
-با اینکار که آناهیتا رو از خواب بیدار میکنن!
-پس انتظار داری از پنجره بریم داخل؟!
آسانسور ایستاد، هر دو پیاده شدیم.
نگاهم به دو نفری که ویلی داشت باهاشون صحبت میکرد افتاد، زیادی غول تشن بودن!
ویلی نگاهم کرد:
-بیا، قفل رو بدون سروصدا باز کردن.
جلو رفتم، رو به ویلی گفتم:
-خب برو کوله رو بذار و بیا دیگه!
ویلی اخم کرد:
-نکنه من رو احمق فرض کردی؟ باید بریم کوله رو خالی کنیم رو میزی جایی، بعدشم این کوله رو آتیش بزنیم اثر انگشتم روشه!
-باشه پس بجنب.
ویلی اون دو نفر رو فرستاد پایین و هر دو داخل آپارتمان شدیم.
در اتاق خواب آناهیتا بسته بود و از این بابت خیالم راحت بود که اگر تو وضعیت مناسبی نبوده باشه دیگه چشم ویلی لااقل بهش نیفته!
ویلیام مشغول انجام کارش شد و من مواظب اطراف بودم.
با صدای چرخش کلید توی قفل در، عرق سردی روی بدنم نشست!
با فکر اینکه یهو اهورا اومده باشه رو به ویلیام کردم:
-حالا چیکار کنیم؟!
-هیس، فعلا بدو بیا تا قایم بشیم!
هر دو جای امنی قرار گرفتیم اما هروئینها روی میز بود!
ویلی اسلحهاش رو از پشت کمرش بیرون آورد و رو به من گفت:
-هر اتفاقی برای من یا طرف مقابل افتاد اصلا هول نمیشی، جیغ هم نمیکشی، باید کارش رو تموم کنم!
با استرس سرم رو تکون دادم، ویلی آروم جلو رفت.
پسر جوونی که مشخص بود مسته و حال خوشی نداره وارد سالن شد و نگاه گیجش اطراف رو از نظر
گذروند!
با لحن نامفهومی، نسبتا بلند صحبت میکرد:
-آنی کجایی؟ بیا به دادم برس که امشب عجیب مستم!
خندههاش آدم رو میترسوند، با لحنی نسبتا کشدار ادامه داد:
-بیا که بهت احتیاج دارم مثل چند شب پیش!
اخمهام درهم رفت، پس آناهیتا توی لجن غرق بود زندان رفتن تنها راه نجاتش بود.
ویلی دیگه معطل نکرد و پرید جلوی پسره، انقدر این حرکت رو سریع انجام داد که اصلا پسره نفهمید چطور شد که بیهوش افتاد روی زمین!
ویلی آروم صدام زد:
-بیا بیرون، امنه!
از مخفیگاهم بیرون اومدم و با اخم غلیظی رو به ویلی گفتم:
-زودتر کارت رو انجام بده بریم دیگه، خسته شدم از بس اینجا موندم.
ویلیام پوفی کشید و مشغول انجام ادامه کارش شد، منم اطراف رو دید میزدم.
بعد از گذشت چند لحظه دیگه، ویلیام بالاخره گفت:
-تموم شد، بریم.
با هم از آپارتمان بیرون زدیم و در آخر از مجتمع، سوار ماشین شدیم و ویلیام حرکت کرد.
چندین متر اون طرفتر ایستاد و موبایلش رو گرفت سمتم:
-زنگ بزن به پلیس و آمار بده، بگو که تو کار پخش مواد مخدره و این اواخر رفتارهای عجیبی ازش دیدی و اضافه کن که پسرهای زیادی هم به خونهاش رفت و آمد میکنن باید سعی کنی تا میتونی مکالمهات رو کوتاه کنی و صدات رو هم تا حدودی تغییر بدی، من زبان فارسی رو بلد نیستم وگرنه خودم انجامش میدادم!
-خودم حلش میکنم!
از ماشین پیاده شدم و شماره رو گرفتم و همه حرفهای ویلیام رو به اضافه آدرس خونه و شماره موبایل آناهیتا بهشون گفتم و تلفن رو قطع کردم.
دستهام رو توی موهام فرو بردم و زمزمه کردم:
-حقت نبود اینجوری نابود بشی آناهیتا!
ویلیام شیشه سمتم رو پایین کشید:
-بیا بشین، الان نیرو انتظامی میرسه نباید ببیننت!
بی حرف نشستم، ده دقیقه گذشت که چندتا ماشین پلیس با آژیرهای بی صداشون که فقط چراغهاشون خیابون رو روشن کرده بود رسیدن و سریع داخل مجتمع شدن.
ویلیام ماشین رو آروم روشن کرد و وقتی دوتا پلیس زن، آناهیتا رو دستبند به دست از مجتمع بیرون کشوندن و سوار ماشین پلیس کردنش او هم حرکت کرد و به سرعت از اونجا فاصله گرفتیم.
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم:
-دیگه داره زیاده روی میکنه، عادت کرده آدمهای سر راهش رو که خلل ایجاد میکنن بی رحمانه نابود کنه!
ویلیام پوزخند زد:
-اینکه آناهیتا رو زنده گذاشت همش به خاطر من بود که بهش به خاطر تو التماس کردم، وگرنه تا الان باید مجلس ختم آناهیتا هم برگزار شده باشه، فعلا میره تو زندان کمی راحت زندگی میکنه!