انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان لبخند هرماس| مرهم کاربر انجمن آوای رمان

marham

کاربر آوا
کاربر آوا
تاریخ ثبت‌نام
3/27/26
نوشته‌ها
3
  • موضوع نویسنده
  • #1
نام رمان: لبخند هرماس
ژانر: عاشقانه، جنایی
نام نویسنده: ستایش محمدی
خلاصه: دنیا سیه و تار می‌شود زمانی که دو روز مانده به شب آرزوهایم رخت عزا بر تن می‌کنم، برسر سفره‌ی عقدم زنی دیگر را می‌بینم و جان از تنم جدا می‌شود. قلبم همچون هیزمی در آتش کین می‌سوزد و برای خاموشیش به سراغ مردی می‌روم که نه تنها من بلکه همه از او واهمه دارند. پادشاهی که امپراطوری مخوفش در دل تاریکی پنهان است، دست به دامانش می‌شوم و دست رد به سینه‌ی سوزانم نمی‌زند، شریک جرمش می‌شوم و دُمل چرکین گناه نیشدر می‌خورد.
***
هرماس: شیطان
 
آخرین ویرایش:
1000320191_7iu.webp

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.

قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:
با او در هفت آسمان میان ستارگان راه می‌روم و با هر قدم لبریز از عشق می‌شوم اما ناگهان ستاره‌ها سقوط می‌کنند و من نیز همراه آن‌ها برروی زمین می‌افتم و هزاران تکه می‌شوم، استخوان‌هایم در هم می‌شکند. آخرین شعله‌ی شیدایی خموش می‌شود و من می‌مانم و مار افعی کین که هر لحظه بیشتر مانند یک پیچک روحم را در برمی‌گیرد.
***
صورتم همانند گلی که ساعت‌ها زیر آفتاب سوزان مانده است پژمرده و بی‌رمق است. سفره‌ عقد مستطیلی که روی زمین چیده شده است هیچ شور و شوقی درونم ایجاد نمی‌کند. گل‌های سفید و صورتی به خنچه‌های نقره‌فامی که به شکل ماه است جلوه می‌دهند. مردمک‌هایم مات قرآنیست که مقابلم بر روی رحل مرواریدیش قرار دارد‌ و من تاب و توانی ندارم تا دست به دامن خدا بشوم برای عاقبت بخیر شدن این زندگی مشترک دروغین.‌ زمردهای نگاهم مات و مبهوت انعکاس تصویر بی‌جانم در آینه‌ی بیضی نگین‌کاریست‌. سقلمه‌ای به بازوی نحیفم می‌خورد و مادرم خم می‌شود و کنار گوشم پچ می‌زند:
ـ باز کن اون سگرمه‌هاتو مامان‌جان، مراسم عزا که نیست عروسیته ناسلامتی، یه لبخندی یه روی خوشی به این مردم نشون بده. بخدا میرن فردا پشت سرمون حرف درمیارن. میگن دختره رو به زور شوهرش دادن.
چشم‌هایم بالا می‌آیند و به سمتش سوق پیدا می‌کنند، ریسه‌های نورانی که میان شاخ و برگ درختان سرو متصل‌اند و فضای مربعی باغ را روشن می‌کند چشمانم را می‌آزارند. ستاره‌های چشمک زن در تاریکی آسمان می‌رقصند.
مادرم در آن کت و دامن صورتی با آن موهای طلایی شینیون شده‌اش می‌درخشد. با دیدن سبزینه‌ی نمناک نگاهم چشمان سیاه‌ش از پس آن سایه‌ی قهوه‌ای رنگ می‌لرزد. به گونه‌ی گندمی رنگش می‌کوبد و نگران می‌گوید:
ـ خاک عالم به سرم! چت شده نبات؟ چرا گریه می‌کنی؟
نگاه پس می‌گیرم و سر پایین می‌اندازم و مات چمن‌های سرخورده‌ی زیر پاهایم می‌شوم و با نوک کفش‌های پاشنه‌ دارم سرسبزیشان را به خاک می‌کشم، چشم‌های بادامیش گرد می‌شود و به وضوح پریدن رنگ صورتش را حس می‌کنم و وحشت زده می‌گوید:
ـ زبونم لال ن‍...نکنه پشیمون شدی از ازد...نکنه پشیمون شدی از ازدواج؟ هان نبات؟ پشیمون شدی؟
چقدر این باغ سرسبز و بادی که بدن لرزانم را در آغـ.ـوش کشیده است و گل‌‌هایی سفید و صورتی که میزهای مهمان‌ها را لبریز از خود کرده است خفقان‌آور است، دمی عمیق می‌گیرم سری به چپ و راست تکان می‌دهم و زیرلب می‌گویم:
ـ ن‍...نه چ...نه چه پشیمونی وقتی من خودم انتخابش کردم برای چی باید آخه اصلاً پشیمون بشم، یه حرفایی می‌زنیا مامان.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا