Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
عنوان رمان: وِرجِمه
ژانر: #فانتزی
نویسنده: سارابهار
ناظر @~مَهوا~
خلاصه:
پیشگویی میگوید تاریکیِ کهن دوباره برمیخیزد؛ اما هیچکس نمیداند این تاریکی از کجا میآید. شکافی در زمان ایجاد میشود و در این چینخوردگیِ زمان؛ وِرجِمه آغازگر عصری میشود که جهان برایش آماده نیست... .
مقدمه:
پیش از آن که نور شکل بگیرد، پیش از آنکه تاریکی معنایی پیدا کند، جهان فقط یک تپش بود، تپشی کور، بینام، بیمرز. از دل آن تپش، جوهری پدید آمد که هیچ قانونی را نمیپذیرفت و هیچ حدی را باور نداشت:
« وِرجِمه». او هیچگاه رام نشد؛ چون شاید گاهی آنچه جهان «دشمن» مینامد، تنها بازتابیست از آن بخشی از خود که همیشه سعی کرده پنهان کند.
برای لحظهای چشمهایم را بستم و نفس عمیق کشیدم. میخواستم به خودم اعتماد به نفس کافی بدهم. شاید هم به قول جـو، باید موقع تلقین کردن و اعتماد به نفس دادن به خود، جلوی آینه بایستم که اینطور تأثیرش بیشتر است و آینه میتواند آمادهام کند؛ اما خب این فقط ایدهی جو بود نه من. درست است که
آینه همیشه حقیقت را میگوید؛ ولی نه همهی حقیقت را. حقیقت تمامش روی پیست اتفاق میافتد. وقتی میدوم و دنیا از کنارم محو میشود.
سوتِ شروع مسابقه هنوز کامل در هوا حل نشده بود که موهای بلندم تصمیم گرفتند خودشان را وسط صورتم پرت کنند. عالی است! دقیقاً همان چیزی که یک دونده در لحظهی شروع مسابقه نیاز دارد: حملهی موها! با پشت دست به عقب راندمشان. نور چراغهای ورزشگاه چشمنواز بود. زمین زیر پایم میلرزید؛ یا شاید این من بودم که زیادی تند میدویدم. از کنار تابلو رد شدم و یک لحظه تصویر چشمهایم رویش افتاد. دقیقاً همانطور که مربیام آقای بلک همیشه میگوید: «لیا، وقتی آمادهای بدوی، نگاهت سرد میشه.» همیشه قبل از مسابقه همینطوریام… انگار یک چیزی درون من قفل میشود. بازتابِ دو لکهی یخی که همیشه میگویند: «ترسناکن!» ولی واقعیت این است که فقط دنبال کسی اند که از من جلو بزند، تا بعد بفهمد چه اشتباهی کرده است! دورِ دوم که رسیدم، احساس کردم پوست روشن و ظریفم از شدت باد میسوزد.
نفسهایم تیزتر شد، قلبم محکمتر کوبید و یک لحظه به خودم زیر لب گفتم:
- اگه الآن از قیافهم عکس بگیرن، احتمالاً فکر میکنن یه یخفروشِ خیسعِرقم که دارم نقش یه دونده رو بازی میکنم!
اما خب من همین بودم. رُزالیا وایلد. دختری با اشتیاقِ همیشه بُردن با چشمهایی که قبل از من حمله میکنند و بدنی که فقط یک چیز را میفهمد: «بـدو!»
***
بعد از مسابقه، فقط یک آرزو داشتم: یک وان گرم، ساکت، و بدون صدای مربی که فریاد بزند: «لیا، فرم دویدنت... سرعتت و...».
نه، نه. کافی بود. درب خانه را که بستم، کفشهایم را پرت کردم سمتی که امیدوار بودم سطل لباسهای چرک باشد… اگر هم نبود، فردا پیدا میکنم، یا نمیکنم!
وارد حمام شدم. وان را پر کردم. بخار مثل یک آغوش مهربان بالا رفت و من هم با صدای:
- آخیش!
که مخصوص آدمهای خستهی خیلی ورزشکار بود، رفتم درون وان پر از آب. سرم را به لبه وان تکیه دادم و چشمهایم را با آرامش بستم.
***
تمام وجودم در آتشی نامرئی میسوخت. سوزش را در تمام بدنم احساس میکردم؛ ولی به چشمم هیچ ماده اشتغالزایی نمیدیدم. نمیدانستم کجا هستم. پشت میلههای یک اتاقک سنگی در بندِ آتش بودم. فریاد میکشیدم و آن سه نفری که در آنطرف میلهها دور میزی که واقعاً آنجا بینشان نبود؛ ولی از کتابهایی که معلق جلویشان بود حدس میزدم دور میزی نامرئی نشسته بودند و حتم داشتم کر ترین مخلوقات عالم بودند؛ چون هیچکدام فریادم را نمیشنیدند. موهایم تماماً سوختند و آتش نامرئی به پوست سرم رسید. از وحشت دوباره و دوباره فریاد کشیدم. در همین حین که مرگ را نزدیکترین یاور خود میپنداشتم، صدایی شنیدم. صدای جاری بودن، جاری بودن آب. یک آن متوجه شدم تا زانو در آب فرو رفتهام. و باز هم آبی که با چشم دیده نمیشد؛ اما واقعی بود. با تمام وحشت و درد و سوزشی که جسم و روحم را در برگرفته بود درون آب نامرئی شیرجه زدم و نفسی عمیق کشیدم. برخورد آب با بدنم صدایی همچون انداختن تکهای ذغال در لیوانی آب یخ، ایجاد کرد. حالا که از آتش نامرئی نجات یافته بودم، میتوانستم به این فکر کنم که من آنجا چه غلطی میکردم و چه بر سرم آمده بود؟ با وحشت اطرافم را بررسی کردم. هوا بوی خاک سرد و دود میداد. چشم چرخاندم به اطراف. یک تالار سنگی بود، سقفی که از ترکهایش نور خونآلود چکه میکرد. نه واقعی… چیزی بین نور و مایع؛ اما اینبار قفس فقط آهن نبود… جنسش انگار از استخوان بود. استخوانهایی که هر از چند ثانیه میلرزیدند. و من اصلاً نمیخواستم بدانم چرا. در همین حین که از آبی که دیده نمیشد آرامش میگرفتم، صدای سه نفری که آنطرف میلهها صحبت میکردند را شنیدم. نه، اگر کر هستند و صدایم را نمیشنوند، حداقل لال نیستند!
سه نفری که دور آن میزی که وجود خارجی نداشت نشسته بودند، قیافه هرسه شان عمیقاً به فسیل میخورد. گویا از قرن نامعلومی آمده بودند! قیافههایشان آنقدر زار بود که نه شبیه دانایان مهربانِ افسانهها، بلکه آنان بیشتر شبیه سه مرحلهی مختلفِ بدبیاریِ انسانی بودند!
ابتدا زن سالخوردهای که صورتش چروک نداشت، نه به خاطر زیبایی، به خاطر اینکه اصلاً پوستِ کامل روی صورتش نبود. خطوطش همچون سایههایی بود که دائم جا بهجا میشدند و صدایش مانند این بود که کسی جریان باد را در یک غار ضبط کرده باشد.
- ورجمه بیدار شده و گرسنهس!
سپس صدای نفر بعدی بلند شد، مردی استخوانی که انگشتهایش مانند قلم بودند. هر بار که حرف میزد روی میز نامرئی یا بهتر است بگویم در هوای معلق بینشان خط میافتاد انگار با ناخن نوشته باشد.
او به من نگاه کرد، نه به چشمانم، بلکه به سایه پشت سرم و خطاب به آنان گفت:
- اون نشانه داره. اونها همیشه نشانه دارن؛ اما این یکی… دیر رسیده. خیلی دیر.
اینبار نوبت سومی بود که به حرف بیایید. زن جوانی که موهای سیاهش روی زمین ریخته بود، همچون ریشههای یک درخت مرده. چشمهایش بیحرکت بود، کاملاً سرد، مانند سنگ. گویا که هیچگاه پلک نمیزد. او زیر لب با لحنی ادبی نطق کرد:
- هرگاه ورجمه برخیزد، ناجی نیز باید پیدا شود.
پیش از آنکه بفهمم منظورشان چیست، چیزی زیر قفس تکان خورد. چشمانم را از وحشت مجدد بستم. آه به هیچ وجه. من قرار نبود پایین را نگاه کنم؛ ولی ناچاراً چشمانم را گشودم و نگاه کردم. حیوان نبود. سایه هم نبود. انگار یک مشت انگشت انسانی بود که از زمین بیرون زده باشد و آهسته میکِشید بالا. آب دهانم را به زور فرو بردم و سعی کردم به چیزی که در آن سلول وهمناک احاطهام کرده بود فکر نکنم؛ چون میدانستم حتی اگر خطرناک نباشد که صد البته خطرناک است، باز من از وحشت ذهن خودم سکتههایی جدید التأسیس میزنم و به عمر گرانبهایم پایان داده میشود. با اکراه چشم چرخاندم سمت بیرون از میلههای استخوانیِ لرزان. از آن سه نفر که چرندیاتی مانند پیشگوهای فیلمهای تاریخی باهم رد و بدل میکردند، اولی گفت:
- اگر ناجی نیاد…
سومی سرش را آرام به طرف من چرخاند. چشمهایش شبیه دو خط خودکار خشک بود.
- بله اگر نیاد این یکی...
اشاره کرد به منِ قفسیِ بیچاره! و گفت:
- اولینِ بلعیدهشون خواهد بود.
عالی. خیلی هم عالی. چرا من توی خوابهایم نمیتوانم کوه یخی بخورم؟ یا پرواز کنم؟ نه… حتماً باید توی قفس باشم و تهدید به بلعیده شدن شوم!
آنان به چرند گفتن ادامه دادند. صداها شروع کردند به لرزیدن، دور شدن، پیچیدن… ذهنم تماماً درگیر حرف و اشاره شان به من بود و دلم میخواست فریاد بزنم:
«چرا اولین من؟ حداقل دومی، سومی… یه مقدار تنوع بدید لامصبا!» ولی صدایم در نمیآمد. میز نامرئی ناگهان لرزید. من لعنتی چطور میتوانستم لرزش میزی که آنجا نبود را احساس کنم؟ دود سیاهی از زیرش بالا زد. یک صدای متفاوت، غیر از آن سه، در آن تالار سنگیِ عجیب پیچید. صدایی که انگار مستقیماً از تهِ زمین بالا میآمد: «ورجمه از خواب برخاسته… و نامِ او…» تالار تکان خورد. نورها خاموش شدند.
میدانستم وقتش نبود؛ ولی کنجکاو شده بودم. میخواستم بیشتر بشنوم و بدانم جریان چیست که احساس کردم درون آب نامرئی فرو میروم. گویا که چیزی مرا به پایین میکشید. هرچقدر با دست و پایم بیشتر تقلا میکردم، بیشتر فرو میرفتم. بلافاصله ناچاراً به این نتیجه رسیدم که وقتش است به مرگ دست بدهم که چشمانم را گشودم و خود را در وان حمام اتاقم، درحال دست و پا زدن و غرق شدن یافتم! از شدت وحشت تمام وجودم میلرزید. آب دهانم را به سختی فرو بردم و با یک تکان شدید همچون بحرانزدهها میخواستم از وان خارج شوم که دوباره از شدت تقلای زیادم، آب وان پاشید به صورتم. درحالیکه با چشمانی از شدت وحشت از حدقه بیرونزده و دهانی باز به اطرافم نگاه میکردم با صدایی که آنقدر گرفته بود که گویا صدای من نبود، جیغ کشیدم:
-واقعـاً؟
آب از صورتم چکید و لبهایم را با حرص روی هم فشار دادم و باز به خودم نهیب زدم:
- اوج خرشانسی! دوباره رُزالیای خوابالوی احمق!
شبیه یک اختاپوس عصبی، سریعاً از وان بیرون پریدم، حوله را پیچیدم دورم و باز غر زدم:
- خب، هنوز زندهای. دیگه قفس استخوانی زیر پات و دورت نیست. عالیه. مرسی لیا جون، خیلی حرفهای خواب میبینی!
موهایم کمی چسبیده بود به صورتم و شبیه چیزی بین «موش آب کشیدهی زشت» و «سمور طوفانزدهی بدبخت» شده بودم. بخار حمام هنوز در هوا بود؛ ولی نه، این یکی گویا بخار نبود. یک دود رقیق، خیلی آهسته از گوشهی سقف پایین میآمد. خاکستری، ظریف و لرزان. رفتم جلوتر و دستم را دراز کردم. دود عقب رفت. آرام زیر لب گفتم:
- اینجا چه خبره؟
دود عقبتر رفت و… یک زمزمه خیلی آهسته در فضای کوچک حمام پیچید. نه واضح، نه بلند. فقط یک کلمه: «وِرجِمه». اوه خدای من! این کلمه را در خوابم شنیده بودم. توهم، وای رزالیای متوهم، خاک برسرت شد! سریع چشمانم را باز و بسته کردم، دیگر دودی نبود. نفسم را با حرص و کلافگی بیرون دادم و خودم را جمع کردم. عالی شد، خیلی خوب. انگار کابوسهایم دیگر دارند اشتراک ماهانه میگیرند! نفس عمیق و پر از حرصی کشیدم و از حمام خارج شدم. با اولین قدمی که در اتاقم گذاشتم، چشمم افتاد به نوری که از تابش خورشید اتاقم را روشن کرده بود. آن لحظه دلم میخواست از دست خود هایهای گریه کنم!
نگاه پر حسرتی به تخت خواب نرم و راحتم انداختم و آهی کشیدم. منِ لعنتی تمام شب در حمام بودم و همانجا خوابیده بودم! آه لعنت به تو رزالیا! پس گردنیای نثار خود کردم و غر زدم:
- کاش توی همون وان خفه میشدی و یه دنیا از شرت راحت میشد.
درب کمد را باز کردم و تیشرت و شلوار ورزشیِ طوسیام را بیرون کشیدم و سریعاً پوشیدمشان. سپس به سمت آینه قدی اتاقم قدم برداشتم و از دیدن قیافه زارم بیشتر از قبل از دست خود حرص خوردم. همیشه عادت مسخرهای داشتم که در وان خوابم میبرد. باز هم بخارِ گرمِ نفسهای بلند و عمیقم روی سطح یخزدهی آینه، همچون مه نشسته بود. با کف دست پاکش کردم و تصویر خودم وسط قاب برگشت. موهایم مانند همیشه از پشت بندِ عرقگیر پیدا بود. حتی یادم رفته بود پیش از وارد شدن به وان، عرقگیر را در بیاورم. با حرص از سرم جدایش کردم و به موهایم خیره شدم. همان بلوند دودی که زیر نور سردِ صبحگاهی، شبیه نخهای نقرهای میشدند. بچه که بودم فکر میکردم این رنگ یعنی قرار نیست هیچگاه در هیچ جمعی گم شوم؛ ولی حالا فقط یادآوری میکنند که «پنهان شدن» هیچگاه گزینهی درستی برای من نیست، من باید دیده شوم، من باید قهرمان شوم، قهرمان جام جهانی! باز هم نفس عمیقی کشیدم. قد بلندم باعث میشد مجبور باشم دوباره برای بستن بند کفشهایم خم شوم. هیکلی که ورزش برایم ساخته بود، حالا بیشتر شبیه زرهی بود که هر روز مجبور میشدم سختترش کنم. درحالیکه موهای بلندم را با سشوار خشک میکردم باز سری به نشانه تأسف برای خود و عادت مسخره و احمقانهام تکان دادم. حقم است آخرش در وان خفه شوم و بمیرم و روزنامهها روز بعدش تیترش کنند: «رُزالیا وایلد دونده معروف، در یک قاشق آب غرق شد!» نفسم را برای هزارمین بار کلافه بیرون میدهم و دست از درگیری با خودم بر میدارم. سشوار را روی میز آرایش میگذارم و به سمت پنجره اتاقم میروم. خیره به روشنایی خورشید. احساسی سرتاسر پر از آرامش به وجودم سرازیر میشود. عاشق نور شدید خورشید هستم؛ اما نمیتوانم بگویم که این نور، چشم نواز است؛ چون خیرهگی مداوم به آن، باعث تضعیف چشم میشود؛ ولی از نورش لذت میبرم. خورشید قدرتی شگرف و عجیب در خود دارد، قدرتی که هیچکس جرأت نمیکند نزدیکش شود. صدای زنگ موبایلم مرا از خورشید زیبایم دور میکند. موبایلم را از روی پاتختی بر میدارم و تماس را وصل میکنم. صدای معترض جورجی در گوشم میپیچد:
- هی لیا، میدونی ساعت چنده؟
پیش از آنکه دهن باز کنم، کلافه به آرامی مشتی به صورت خود میکوبم و سپس مینالم:
- جـو! نگو که دیر شده؟
صدای نفس پر از حرصش از آن سمت خط میآید و میگوید:
- اگه تا نیم ساعت دیگه اینجا نباشی، از دیر هم دیرتر میشه.
میدانستم جورجی جدی است پس سریعاً موبایلم را روی تخت پرت کردم و دست از سرزنش خود برداشتم. سریع آماده شدم و پیش از آنکه از اتاقم خارج شوم چشمم افتاد به اعداد گوشه دیوار که یادم رفته بود امروز را تیک بزنم. با لبخند جلو رفتم و ماژیک را از کشوی میز مطالعهام بیرون کشیدم و یک تیک دیگر زدم. این روزشمار را دقیقاً سی روز مانده تا شروع مسابقات جام جهانی، ایجاد کردم. با ذوق به تعداد تیکها خیره میشوم. 16 تا. و یعنی فقط دو هفته تا شروع جام جهانی فاصله دارم. جام جهانیای که سالهای نوجوانی عمرم را برای رسیدن به آن گذاشتم تا به قهرمانی برسم. میدانستم که میتوانم و تا توانستن فقط 14 روز فاصله داشتم. با ذوقی که تمام وجودم را در بر گرفته از خانه بیرون میروم و سوار ماشینم میشوم تا سریعتر خود را به محل قرارم با جورجی برسانم. در خیابان اصلی که میپیچم میخواهم به جو زنگ بزنم گه متوجه نبودن موبایلم میشوم. آه از نهادم بلند میشود. موبایلم را در خانه جا گذاشتهام. لعنتی بدون موبایل که نمیشود جایی بروم. کلافه نفسم را بیرون میدهم و دور میزنم. باید دوباره برگردم به خانه. پیش از رسیدن به خانه سردردی شدید تمام سرم را احاطه میکند که صورتم مچاله میشود. با حالی بد از ماشین پیاده میشوم و سریعاً کلیدهایم را از کیفم بیرون میکشم تا درب خانه را باز کنم که متوجه خیس بودن درب میشوم. گویا کسی با دست خیس روی آن را لمس کرده باشد. درد سرم آرام شده، شانه بالا میاندازم و بیتوجه به اینکه به معنی واقعی کلمه اصلاً همسایهای ندارم، خیسی درب خانه را گردن همسایهها میاندازم و وارد خانه میشوم. به محض ورود به خانهام، دیدم که شخصی پشت به من ایستاده. شخصی سیاهپوش و قوی هیکل. لعنتی! دزد آمده. آن هم در روز روشن! قدمی جلوتر رفتم و با لحنی که نمیتوانستم لرزشش را پنهان کنم پرسیدم:
- هی! تو کی هستی؟
بدون آنکه صورتش را به سمتم برگرداند گفت:
- کسی که باید باهات صحبت کنه.
صدایی زبر و سنگین داشت. پر از چیزی که نمیدانستم اسمش را چی بگذارم. صدایش یک طوری بود که گویا نه آدم بود، نه کاملاً چیز دیگهای بلکه چیزی که میخواست روحم را بترساند قبل از اینکه به بدنم برسد. جرأت صحبت کردن نداشتم. نکند آمده بود مرا گروگان بگیرد؟ آخر از حرفش فقط همین پیدا بود!
شخص جلو آمد. حالا واضحتر بود. قد بلند، هیکلی کشیده و تاریک. یک ماسک سیاه و کدر روی صورتش داشت.
هیچ جزئیاتی از صورتش نمیشد دید، جز دو لکهی سرخ درخشنده، همچون چشمهایی که از ته یک چاه آب شور و داغ بیرون میآیند. هر قدمش روی زمین، همچون کوبیدن چکش روی استخوانهای تازه و قدیمی صدا میداد. آنقدر از حضور شخص ناشناس وحشت کرده بودم که زنگ زدن به پلیس هیچ که حتی نمیتوانستم تخیلات ذهن دیوانهام را متوقف کنم.
مقابلم ایستاد و در حالیکه لبهایش زیر ماسک پنهان بودند غرید:
- باید باهام بیایی قبل اینکه دیر بشه.
با وحشت و اضطراب به سختی بریدهبریده لب زدم:
- چ...چرا؟ چرا باید... باید بیام؟
در یک قدمیام ایستاد و گفت:
- چون تو بخشی از چیزی بزرگتر از زندگی فعلیت هستی... وِرجِمه بیدار شده.
و بعد… نفسش به صورتم خورد. سرد بود. مانند چیزی که نه زنده است، نه مرده! نمیدانم از کجا، ولی شوخطبعیام یکآن گل کرد و پرسیدم:
- منظورت از بزرگتر و یا ورجمه چیه؟ یعنی یه باند خفن یا یه مهمونی جادویی؟ چون اگر قصدت کشیدن من به یکی از این دو جا باشه، باید بهت بگم که لباس مناسب ندارم! نه الآن بلکه هیچوقت برای هیچجایی جز تمرین و ورزش، لباس مناسب ندارم!
آرام جلوتر آمد. دلم میخواست ماسکش را بردارم؛ ولی نه جرأتش را داشتم و نه او اجازه اینکار را به من داد، چون درحالیکه سریعاً از کنارم میگذشت گفت:
- من باید برم قبل اینکه کسی متوجه بشه.
فقط یک ثانیه مکث کرد و زیر گوشم لب زد:
- پس بهتره یه لباس مناسب برای امشب آماده کنی؛ چون قراره توی میدون اصلی شهر، کنار آبنما هم رو ملاقات کنیم.
و رفت. بدون آنکه توضیح دیگری بدهد از کنارم گذشت و رفت. لعنتی! او دیگر چه خری بود؟ اصلاً بدون اجازه من و بدون باز کردن یا شکستن قفل چطور وارد خانهام شده بود؟ هدفش از این حرفهای آخرش چه بود؟ یعنی او مرا به یک قرار عاشقانه دعوت کرد؟
***
آنقدر ذهنم درگیر حرفهای ناشناس بود که تمام روز نتوانستهام به چیز دیگری فکر کنم. تمام روز به او فکر کردم. به حرفهایش، آمدن و رفتن یکدفعهایاش، به لحن بیانش و آن کلمهی عجیب «وِرجِمه».
زنگ موبایلم به صدا در میآید و این بار به جای سایلنت، یکراست خاموشش کردم. ذهنم درگیر بود و نمیتوانستم خودم را از تارهای ذهنم رها کنم. خوب میدانستم که امروز با جو قرار مهمی داشتم و همینطور هم سر تمرین حاضر نشدهام و مربی حتماً فردا حسابم را میرسد. ناهار را قرار بود با مادرم و شوهر دلبندش فردریک صرف میکردم؛ ولی بیخیالِ همه آنها، من آنجا هستم، در میدان اصلی شهر، دقیقاً کنار آبنمایی که ناشناس مرا به آنجا دعوت کرده بود، ایستادهام.