Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
***
«درسا»
سرم شدیداً درد میکرد و نگران داداشم بودم، ولی حتی نمیتونستم راه برم که برم ببینمش.
در باز شد و مامانِ سوگند اومد تو و ایستاد کنار تخت و گفت:
- خالهجان، ناراحت نباش. مامانت یکم ترسیده و الان آرامبخش بهش تزریق کردن، خوابیده.
با صدای گرفته، آروم لب زدم:
- خا...له... داداشم؟ دانیال؟
- همسرم تماس گرفت، گفت از اتاق عمل آوردنش بیرون ولی هنوز بیهوشه.
بازم اشکام شروع به باریدن کرد و حالم خیلی بد بود.
- خوب میشه خاله؟ یعنی؟
- نگران نباش، دورت بگردم. زخمش زیاد عمیق نیست. بهزودی هم به هوش میاد. تو باید به فکر سلامتی خودت باشی، عزیز دلم.
***
«چهار روز بعد»
تو خونه آرومآروم راه میرفتم و سوگند هم همش پیشم بود. مامانشم هی بهمون سر میزد.
پدر سوگند این چند وقت مردونگی رو در حق خانوادهی ما تموم کرد. هم خودش بیشتر کارهای ما رو انجام میداد، هم با ماشینش مامان رو میبرد بیمارستان پیش دانیال. قرار بود امروز ظهر دانیال رو مرخص کنن.
ساعت ۹ و ۳۰ دقیقه صبح بود و من داشتم موهام رو شونه میکردم که در اتاق رو مامان زد و وارد شد.
- درسا، بیا این اینترنت من رو وصل کن. میخوام زنگ بزنم به دایی پرویزت!
- چکارش داری؟
- نگران دانیال بود. گفت در جریان کارا قرارش بدیم.
تماس تصویری رو با دایی برقرار کردم ولی جواب نداد. گوشی رو دادم به مامان و گفتم:
- مامان، اونجا الان ساعت تقریباً نزدیک ۴ صبحه. دایی هم حتماً خوابه. اینترنت گوشی رو خاموش نکن، خودش تماس میگیره.
مامان گوشیش رو برداشت، از اتاق رفت بیرون. دایی پرویز من یه تاجر فرشه که توی شهر ریو دو ژانیرو برزیل زندگی میکنه. با یه خانوم پولدار برزیلی ازدواج کرده و الان خیلی وقته از ایران رفته. حاصل ازدواجشون یه پسر تقریباً ۲۱ سالهست که اسمش رایانهست. این دایی ما خیلی کم به ما سر میزنه، ولی رفتوآمدش به اصفهان و تبریز به خاطر فرشهای دستبافشون زیاده. بعد از رفتنش منم به شونه کردن موهام ادامه دادم که صدای پیامک گوشیم اومد.
سامیار: سلام عزیزم، حالت بهتره؟
- من عزیز تو نیستم.
- باشه عزیزم. نگفتی بهتری یا نه؟
- مرسی، بد نیستم.
- داداشت بهتره؟
- از اون داداش الدنگت بپرس.
- پلیس دنبالشه هنوز. بعدشم اون دیگه برادر من نیست. اینو هم بدون که ساسان از مادر با من یکی نیست.
از حرفش یکم تعجب کردم، ولی به روی خودم نیاوردم.
- هرچی میخواد باشه. حالم ازش بهم میخوره.
- بیام امروز دنبالت، بریم برای جلسهی فیزیوتراپیت؟
- نه، امروز دانیال قراره مرخص بشه. جایی نمیرم.
- باشه، هر جور راحتی.
گوشی رو گذاشتم کنار و به سختی بلند شدم که برم حموم و یه دوشی بگیرم.
***
«علی»
- الو امین، سلام. چطوری؟
- سلام علیجون، خوبی؟ جونم!
- فداتم گل. میگم فردا اول مهرهها.
خندید و گفت:
- وای؛ به خدا حواسم به مدرسه اصلاً نبود.
- آره داداش، منم سهچهارتا دوستدختر داشته باشم، حواسم به مدرسه نیست.
خندید.
- چه کنیم دیگه!
- آقا، فردا با مدیر صحبت کنیم، کلاسا رو جابهجا نکنه.
- من چند روز پیش با رضا رفتم مدرسه، کار داشتیم. بعد لیست کلاسا رو دیدم، ما هممون تو یه کلاسیم.
- عالیه!
بابام صدام زد. یکم صبر کردم و به امین گفتم:
- امین، فردا میبینمت. بابام داره صدام میزنه.
- رواله داشی، فعلاً.
- فعلاً.
رفتم داخل هال و نشستم روی مبل.
بابا: علی، استادت زنگ زد، گفت هرچی زنگ میزنم به علی جواب نمیده. یه تماس باهاش بگیر.
- یادم میرفت زنگش بزنم. الان میخوام برم باشگاه.
- من میخوام برم بیرون. حاضر شو، میرسونمت.
رفتم وسایل باشگاه رو جمع کردم که با استاد و بچهها بریم اردو تیم اصفهان. امشب قرار بود آخرین مسابقهی دروناردویی برگزار بشه و من باید با همون کسی مسابقه میدادم که تو فینال منو ضربهفنی کرده بود.
بابا منو پیاده کرد جلوی باشگاه خودمون. اومدم برم تو که هانیه زنگ زد.
- سلام عزیزم.
- سلام جاندل، خوبی؟
- رل نیستیما... چرا جاندل؟
- چون دوست دارم بگم. به تو چه؟
خندید و ادامه داد:
- کجایی؟
- باشگاه. امشب باید مسابقه بدم!
یهو صداش رو کمی مهربونتر و نازکتر کرد و گفت:
- علی.
ضربان قلبم رفت بالا و حس خوبی بهم دست داده بود با «علی» گفتنش.
- جان علی.
- جانت سلامت. یه خواهش ازت دارم که دوست دارم قبول کنی.
- شما هرچی بگی قبوله.
- هرچی؟
- هرچی.
- قول بده مراقب خودت باشی.
روی لبام یه لبخند غیرارادی نشست. یه لحظه سکوت کردم که باعث شد هانیه بگه:
- علی... الو؟
- الو، الو... .
- چی شدی؟
- هیچی عزیزم، فقط حس میکنم که... .
- حس میکنی که؟
یکم مکث کردم و با لبخند گفتم:
- هیچی. چشم، مراقب خودم هستم و قول میدم که هم سالم، هم برنده، آخر شب بهت پیام بدم.
- نه نه، زنگ نزن. بابامینا الاناست که برسن خونه. متوجه میشن یهو و بعد رو مخ من میرن. اتفاق اون روز توی کافه که یادته. خستم میکنن گاهی اوقات.
یکم سکوت کردم و بعد گفتم:
- اوکی، پس پیام میدم.
- باشه، فعلاً.
***
«دو ساعت بعد؛ خانهی ووشو اصفهان، ده دقیقه قبل از شروع مسابقات»
داشتم گرم میکردم که گویندهی سالن گفت:
- توجه توجه... بهغیر از بازیکنان تیم، همراهانشون سالن رو ترک کنن و میتونن مسابقات رو از تلویزیون داخل نمازخونه تماشا کنن.
اینو که گفت، یه همهمهای داخل سالن پیچید. مربی اومد پیش من، امیر و پدرام و گفت:
- بچهها، اصلاً نگران نباشید. همدیگه رو کوچ کنید و اصلاً نترسید. اینو یادتون باشه، تا همین جاشم که اومدید، خیلی کار بزرگیه. اگر بردید که عالیه و میریم برای مسابقات انتخابی تیم ملی. اگرم باختید، دمتون گرم. برمیگردیم به تمرین و آماده میشیم برای سال آینده.
استادا از سالن رفتن بیرون و ما سه نفر شروع کردیم به گرم کردن و آماده شدن. اولین نفر اسم پدرام رو خوندن که بره برای مسابقه. امیر نشست روی صندلی کوچ و منم سرپا وایستادم. پدرام خیلی استرس داشت. یکمی آب بهش دادم و شروع کردم شونههاشو ماساژ دادن.
- پدرام، اصلاً نترسیا... یا میبازی یا میزنَدت. غیر از این دو حالت، حالت دیگهای نیست. این دیگه ترس نداره.
یکم پوکر نگاهم کرد و گفت:
- بابا، من میترسم... یارو رو نگاه کن! قهرمان کشوره.
دهنم رو نزدیک گوشش بردم و گفتم:
- هرکی میخواد باشه، باید بزنیش بیای بیرون. فهمیدی یا نه؟
داور اونارو فرا خوند روی سکو و با سوتش مسابقه شروع شد. توی همون راند اول، حریفش انقدر ازش امتیاز گرفت که بازی همون راند اول کلاً تموم شد. ما موندیم و پدرامی که هنوزم داشت میترسید. فشار نشست روی مغزم. حریف پدرام از همون باشگاهی بود که حریف من بود. سریع رفتم و دوباره شروع کردم به گرم کردن. منتظر بودم فقط اسم من خونده بشه تا انتقام مسابقهی فینال چند وقت پیش رو ازش بگیرم. گویندهی سالن گفت:
- وزن منفی ۶۵ کیلوگرم جوانان، آقای علی سام با هوگوی قرمز و آقای *** با هوگوی مشکی، کنار سکو آمادهی بازی بعد باشند.
سریع لباس قرمزمو پوشیدم و دستکشهای جدیدی که گرفته بودم رو با کمک امیر دستم کردم. تو دلم خدا خدا میکردم بتونم ببرمش. هم حس انتقام داشتم، هم میخواستم هانیه رو خوشحال کنم. رفتم کنار سکو ایستادم و سرم رو انداختم پایین. فقط به پیروزی فکر میکردم. بازی قبل از ما تموم شد. به کمک امیر کمی آب خوردم و محکم پریدم روی سکو. آروم تو دلم گفتم:
- یا علی.
داور تجهیزاتمون رو چک کرد و با اجازهی سرداور، مسابقه شروع شد. کمی دورش چرخیدم و سعی داشتم تک امتیاز ازش بگیرم، ولی اون زرنگتر از این حرفا بود و همین کار رو میخواست با من بکنه. کمی به هم حمله کردیم ولی ضربات خاصی نبود. بیشتر دورش چرخیدم و کمکم بردمش گوشهی سکو. همین که اومد بازی رو به وسط بیاره، هولش دادم و از سکو انداختمش پایین. یه بار دیگه این کار رو میکردم، راند اول رو میبردم. برای همین، اون دیگه سعی کرد سمت گوشه نره. ترسی که توی جونش افتاده بود رو میشد از چشمهاش فهمید. این به من انرژی بیشتری میداد. بازی همچنان بسته داشت دنبال میشد که داور بازی رو نگه داشت و گفت:
- اینطوری بازی کردن فایده نداره. حمله کنید، وگرنه اخطار میدم بهتون.
داور که دوباره سوت زد، چند تا ضربهی پا بهش زدم که گاردش اومد پایین. منم از تک موقعیت خودم استفاده کردم و با سرعت مشتم رو به صورتش رسوندم و سریع عقبنشینی کردم. داور سوت زد و راند اول تموم شد. اومدم کنار سکو و دیدم از پنج تا داور، سهتاشون قرمز دادن، یکی ممتنع و یکی هم مشکی. یعنی من راند اول رو بردم.
نشستم رو صندلی، یه نگاهی انداختم به امیر و گفتم:
- آب بده امیر.
چشمام رو بستم و به هرچی که امیر میگفت، اصلاً توجهی نمیکردم. با سوت داور برگشتم روی سکو و مبارزه برای راند دوم شروع شد. چشم تو چشم، سکوت وحشتناک سالن، و نگاه دقیق سرمربی و اعضای کادر فنی تیم استان باعث میشد استرس هر بازیکنی به فکرش غلبه کنه. ولی من اینجا نبودم که ببازم. توی افکار خودم بودم که درگیریمون شدت گرفت. توی این رد و بدل شدنای مشت و پا، زانوی حریفم خورد توی فکم و افتادم روی زمین. گنجشکا دور سرم داشتن جیکجیک میکردن و دماغم کمی خونریزی کرد. داور بازی رو نگه داشت چون ضربه خطا بود و امتیازی نداشت. پزشک یکم اسپری بیحسی روی دماغم اسپری کرد. کمی آب خوردم و با کمک داور بلند شدم. باز با اشارهی داور، بازی شروع شد. ولی یه لحظه، سرمربی تیم بلند شد و فریاد زد:
- نیازی به بازی نیست. با این بازیتون، من باید دنبال یه بازیکن دیگه توی این وزن باشم!
این رو که گفت، حریفم لثهی داخل دهنش رو درآورد و گفت:
- استاد، لطفاً اجازه بدید ادامه بدیم. مطمئن باشید من ناامیدتون نمیکنم.
منم که دستهام رو روی سینم جمع کردهبودم، یه پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
سرمربی: فقط یه فرصت دیگه به جفتتون میدم، وگرنه تقاضای مسابقه برای وزن ۶۵کیلو میکنم.
دوتا ضربه به کلاهم زدم و دوباره آماده شدم تا داور سوت رو بزنه. همین که سوت رو زد، دست دادم و سریع دوخمش رو گرفتم و محکم از سکو پرتش کردم پایین. سریع برگشتم تا دوباره همین کار رو کنم، ولی خبری از سوت داور و حریفم نبود. برگشتم و نگاه کردم، دیدم یه لحظه حریفم با صدای خیلی دردناکی از درد به خودش پیچید. با استرس همه نزدیکش شدیم و دیدیم که وقتی انداختمش، دستش مونده زیر و احتمالاً شکسته. هم براش ناراحت بودم، هم خوشحال! به خاطر اینکه انتقام مسابقهی فینال رو گرفته بودم. برگشتم روی سکو و با اعلام سرداور، حریفم ضربهفنی شدهبود و دست من بهعنوان فرد برنده بالا بردهشد. سریع اومدم پایین که امیر بغلم کرد و گفت:
- دعا کن بتونم منم برنده بشم.
خندیدم و گفتم:
- مطمئن باش برندهای، پسر.
یه ضربهی آروم به شکمش زدم و داشتم میرفتم لباس عوض کنم که سرمربی صدام زد:
- آقای سام.
برگشتم و سمتش رفتم. گفت:
- کارت خوب بود عزیزم، فقط باید این رو بدونی، درگیری بدون فکر عاقبتی داره. مثل اون ضربهای که خوردی... باید بیشتر از اینها مراقب باشی، اوکی؟
- شیفو. *
- آفرین... حالا میتونی بری استراحت کنی و برای مسابقات انتخابی تیم ملی آماده بشی.
رفتم نشستم رو سکوها، لباسهام رو عوض کردم و منتظر شدم تا بازی امیر شروع بشه. مسابقهها یکی بعد از دیگری انجام شدن و منتخب هر وزن مشخص شد. ساعت ۱۱ شب بود که همهی بازیها تموم شد و سرمربی همه رو صدا زد. همگی دورش جمع شدیم.
- تبریک میگم به اونهایی که فرصت این رو پیدا کردن تا لباس اصفهان رو بپوشن و برای خودشون، خانوادهشون و تیم افتخار کسب کنن. و به اونهایی هم که امشب شکست خوردن، تبریک میگم... شما نباید ناامید بشین و به راهتون ادامه بدین. سال دیگه میخوام همهتون رو اینجا ببینم. بچههای منتخب هم چند روز استراحت کنین، تا از طریق باشگاهتون اعلام کنیم اردو از کی شروع میشه. همهتون رو به اوستاکریم میسپرم... شببخیر.
من و امیر تونستهبودیم منتخب اوزان ۶۵و۷۰ کیلوگرم جوانان بشیم. هرچند امیر به خاطر مصدومیتی که براش پیش اومد، جاش رو به حریفش داد. پدرام هم که خیلی ناراحت بود، به خاطر پیروزی ما سعی کرد ناراحتیش رو بروز نده. با استاد از خانهی ووشو بیرون زدیم. من همهشون رو یه آبطالبی مهمون کردم. * کلمهای چینی برای احترام گذاشتن به استاد در رشته ووشو.
***
«یک ماه بعد»
از حموم بیرون اومدم و بدون سشوار کردن موهام، روی مبل نشستم. تلویزیون رو روشن کردم و داشتم کانالها رو بالا_پایین میکردم که بابام رو شونهم زد و گفت:
- چطوری قهرمان؟ زیادی خسته به نظر میای.
- حاجیجون، میخوای خسته نباشم؟ باشگاه، مؤسسهی زبان، تدریس خصوصی، مدرسه!
- عیب نداره باباجان، مرد نباید زیر کار صداش دربیاد.
مامان که توی آشپزخونه بود، طبق معمول حرفهای بابا رو تأیید کرد و بعدش گفت:
- علی، کلاس خصوصیت چطور داره پیش میره؟
- آها. راستی مامان، بهشون بگو من دیگه نمیتونم.
در یخچال رو بست و با تعجب نگاهم کرد.
- یعنی چی نمیتونی؟ چرا آخه؟
- یعنی چی نداره دورت بگردم؛ کلی کار سرم ریخته! به خودشون گفتم، به شما هم میگم. بگو بیان مؤسسه، اونجا معرفیشون میکنم که هزینهشون هم کمتر بشه.
مامانم یه سری به نشونهی تأسف نشون داد و رفت سراغ کارش. پشت گوشم رو خاروندم و یه چشمکی به آجیم زدم.
- چطوری کوشولو؟
- من کوشولو نیستم، هشتسالم شده.
- مامانخانم، تحویل بگیر کوشولوتون هشتسالش شده.
مامان: بسه، کم حرف بزن... بیاین شام بخورید اگه دوست دارین.
بلند شدم و زدم زیر آواز. با صدای بلند میخوندم:
- حاجیجون، حاجیجون، بلندشو که خانمیت امشب اعصاب نداره!
بعد از شام، رفتم توی اتاق و داشتم کارهای مدرسه رو انجام میدادم که هانیه پیام داد:
- سلام جیگول من.
یه لبخند ناخودآگاه روی لبهام نشست.
- به من با این قدوهیکل جیگول میگی؟ چرا؟!
- اولاً جواب سلام بلد نیستی؟... دوماً دوست دارم بگم!
- سلام، دورت بگردم، ببخشین... خوبی؟
- اوهوم. علی میگم این پسرِ مهدی، همکلاسیم... .
یکم استرس گرفتم و گفتم:
- چکار کرده؟
- بهم پیام داده.
- شمارهت رو از کجا آورده؟
- حتماً از بچههای کلاس گرفته خب... نمیدونم.
عصبی شدم و نوشتم:
- میتونی تلفنی حرف بزنی؟
- در حد چند دقیقهی کوتاه.
سریع بهش زنگ زدم و با صدایی که خشم داشت گفتم:
- هانیه، بلاکش کن. هر کاری لازم هست بکن، فقط دیگه بهت پیام نده.
- علی، من اصلاً جوابشم ندادم. خیالت راحت باشه عزیزم، از چی میترسی؟
پوفی کردم و ادامه دادم:
- لعنت به آدم اضافی و مزاحم.
- قربون اون صدات بشم که داره میلرزه... من هیچوقت به تو خیانت نمیکنم، نترس. باشه جیگول من؟
- باشه عزیزم؛ فعلاً بلاکش کن، بعداً خودم توی مؤسسه باهاش برخورد میکنم.
- علی، دیوونهبازی درنیار. من نمیخوام تو خودت رو توی این مورد دخالت بدی؛ هرچی نباشه تو اونجا مدرسی.
- ولی هانیه... .
نذاشت حرفم رو کامل کنم و کمی تن صداش رو بالا برد و گفت:
- به خدا کاری کنی، دفعهی بعدی چیزی بهت نمیگم.
- باشه عشقم.
- آفرین. منم الان برم، امتحان دارم. با اجازهت.
یکمی خندیدم که یهو لوس و عصبی شد.
- کوفت، زهرمار نخند! برای چی پنجشنبه میخوای امتحان بگیری؟ باید نمرهی کامل رو به من بدی، فهمیدی؟
- یعنی تو الان داری میری امتحان من رو بخونی؟
- نه، خدایی دروغ نگم دارم میرم امتحان زبان مدرسه رو بخونم.
- خب برو... مراقب خودتم باش.
- چشم، شببخیر جیگول من.
گوشی رو گذاشتم کنار، یه آهنگ پلی کردم و کف اتاق دراز کشیدم. داشتم از پنجره ماه رو تماشا میکردم و چیزی جز هانیه تو فکرم نبود. کارم شدهبود هرروز و هرشب فکر کردن به کسی که حالا دیگه عاشقش شدهبودم. نمیدونم، شاید کارم درست بود، شاید هم نه. چشمهام رو بستم و آروم خوابیدم.
***
«پنجشنبه صبح؛ مؤسسهی زبانهای خارجه»
برگههای امتحانی رو پخش کردم. وقتی به هانیه رسیدم، یه چشمکی بهش زدم و برگه رو بهش دادم. روی صندلی نشستم و گفتم:
- بچهها میتونین شروع کنین.
داشتم هانیه رو نگاه میکردم و براش ذوق میکردم که دیدم یکی از بچهها کنار میز ایستاد و گفت:
- تیچر، من نمیتونم جواب بدم اصلاً، ببخشین.
برگه رو ازش گرفتم و با تعجب گفتم:
- چرا عزیزم؟ مشکل چیه؟
یکمی چشمهاش رو مالوند و گفت:
- تیچر من دیشب بیمارستان بودم و حال خوبی ندارم، الانم اگر بذارین برم خونه.
- چی بگم! باشه. برو با مدیریت هماهنگ کن و نگران امتحانتهم نباش.
خوشحال شد و ادامه داد:
- حتماً میخونم و دفعهی بعدی امتحان رو عالی میدم.
- بسه، لوس نشو دیگه، برو.
از کلاس رفت بیرون. منم بلند شدم، یه چرخی بین بچهها زدم. از کنار هانیه که رد میشدم، بوی عطرش باعث میشد دلم تنگ بغل کردنهاش بشه... البته بعل کردنهاش توی خیالاتم، چون توی این چند وقت حتی دست من رو هم نگرفتهبود. همینجوری توی افکار خودم بودم که خودکار یکی از دخترهای کلاس افتاد. خواستم خم بشم بهش بدم که صدای سرفهی هانیه اومد. همونطور که نیمخیز بودم، برگشتم نگاهش کردم، دیدم با چشمهاش الانه كه من رو بخوره! بلند شدم و گفتم:
- خانم حواست به خودکارت باشه الکی نیفته.
بندهخدا کلی تعجب کرد ولی خب چیزی نگفت و خودش خودکارش رو برداشت. تقریباً امتحان رو به پایان بود و منم که حسابی غرق در نگاه هانیه شدهبودم، متوجه زمان نبودم. ولی چون آلارم گوشی رو تنظیم کرده بودم، گوشی بهم هشدار داد. سریع به خودم اومدم و با صدای تقریباً بلندی گفتم:
- بچهها زمانتون تموم شد، برگههاتون رو بیارین تحویل بدین.
یکییکی تحویل دادن و منم با جمع کردن آخرین برگه که از هانیه بود، همهشون رو داخل کیفم گذاشتم. بچهها همه از کلاس بيرون رفتن و هانیه خواست بره که آروم صداش زدم و گفتم:
- خانمخوشگله، نمیخوای یه خستهنباشین به ما بگی؟
چپچپ نگاهم کرد و گفت:
- آره ارواح عمهت، چقدرم خسته شدی؟!... آخه این چه سؤالهایی بود طرح کردی؟
خندیدم و روی قیافهی اخموش زوم كردم و گفتم:
- امتحان چه آسون چه سخت، من مجبورم نمرهی بالا رو بهت بدم، وگرنه موی داشته توی سرم نمیذاری.
- آفرین، همین که فهمیده هستی رو میپسندم. الانم اگه دلت میخواد مدیر جفتمون رو اخراج کنه، بگو تا بمونم.
- نه عزیزم، شما برو، منم الان میام.
از کلاس زدم بیرون و خواستم با هانیه پیاده برگردم که گوشیم زنگ خورد.
- سلام داشممد، چطوری؟
- سلام گل... کجایی؟ بیام دنبالت؟
- مؤسسهم، میخوام هانیه رو برسونم.
- حاجی، کار فوریه. میام دنبالت.
- چیزی شده؟
- بهت میگم... همونجا بمون، اومدم.
- الو ممد؟
بوق... بوق... بوق.
- ای بابا، این چرا قطع کرد؟
رفتم دم در که دیدم هانیه منتظرم، دست به سینه وایستاده.
- چه عجب، آقا دل کندن و اومدن!
- ببخشین عزیزم، معطل شدی.
- عیب نداره، بریم.
این رو گفت و راه افتاد که صداش زدم. بهسمتم برگشت.
- جانم؟
- عشقم، محمد یه کاری براش پیش اومده. زنگ زد گفت نرو جایی، میاد دنبالم.
- اتفاقی افتاده؟
- نمیدونم، چیزی به من نگفت.
یه پوفی کرد و گفت:
- باشه، پس من میرم.
رفتم نزدیکترش و آروم کنار گوشش گفتم:
- ناراحت نباش دیگه دورت بگردم. بعد از ظهر جبران میکنم.
یکمی خودش رو کشید عقب و گفت:
- زشته، حداقل برای تو زشته... الانم اشکال نداره من خودم میرم.
- مرسی که درک میکنی. خیلی مراقب خودت باش. رسیدی خونه خبر بده.
- باشه توام.
سریع از پیشم رفت. قشنگ معلوم بود ناراحت شده، ولی خب چارهای نبود. بهنظرم محمد کارش مهمتر بود. توی ایستگاه اتوبوس نشستهبودم که بیاد. بعد از دهدقیقه کنارم رسید و دوتا بوق زد. رفتم سوار شدم، دست دادیم که گفت:
- حاجی جنگی باید بریم.
- سلام، چی شده؟ نصف عمرم کردی!
- هیچی، باید بریم کارخونه. کلی کار ریخته رو سرم، حال نداشتم تنهایی انجام بدم.
چشمهام چهارتا شد و محکم تو شکمش زدم و گفتم:
- خیلی بیمزهای، روانی! من به خاطر تو هانیه رو فرستادم رفت.
خندید و گفت:
- باور کن، بهت میگفتم قضیه رو، گوش نمیکردی.
چپچپ نگاهش کردم و گفتم:
- بنداز بریم، سر راه هانیه رو برسونیم خونه... خو خره، حداقل میگفتی، نگهش میداشتم.
حرکت کرد و گفت:
- رمانتیکبازیها چیه، بچه؟ بذار دوقدم راه بره پاهاش باز بشه.
زنگ زدم به هانیه، ولی هرچی بوق خورد، جواب نداد.
- محمد، نمیدونم چرا جواب نمیده!
- نگران نباش، از همون مسیری که منتهی میشه به خونهشون دارم میرم. حتماً همینجاهاست.
یه دلشوره افتاده بود توی دلم که حالم رو شدیداً بد کرده بود. داشتیم میرفتیم که دیدم محمد یهو زد رو ترمز و گفت:
- علی اونجارو!
دیدم هانیه توی کوچه با یه پسری درگیر شده. دیگه نفهمیدم چی شد. کیفم رو پرت کردم صندلی عقب و ضربالعجلی خودم رو رسوندم بهشون. کسی که مزاحمش شده بود، مهدی بود؛ همون همکلاسی سابقش توی مؤسسه. هانیه که منو دید، سریع اومد جلو و گفت:
- علیجان، من کاری نکن، خودم درستش میکنم.
مهدی: بپا کنار ببینم، میخواد چه غلطی مثلاً بکنه، بچه خوشگل!
هانیه رو کمی هل دادم کنار و محکم زدم زیر گوشش که افتاد رو زمین. هانیه داشت گریه میکرد و میگفت:
- علی، دارم قسمت میدم، کاریش نداشته باش!
دیگه گوشام نمیشنید. رفتم بلندش کردم. انقدر همو کتک زدیم که خون از دماغ و دهن مهدی سرازیر شده بود. محمد هم هانیه رو گرفته بود که جلو نیاد. یقش رو گرفتم و داد زدم:
- به قرآن، یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه دور و بر هانیه ببینمت، میکشمت!
با همون حال داغونش، آروم و کمجون گفت:
- هان... نی... ه ما... مال منه.
با مشت زدم توی دهنش. فریاد زدم:
- ببند دهنت رو، عوضی! خفهشو، خفهشو!
کلی آدم جمع شده بود و هیچکس جرأت نمیکرد جلو بیاد. هانیه که انقدر گریه کرده بود، بیحال نشسته بود رو لبهی جدول. محمد اومد جلو و آروم توی گوشم گفت:
- علی، کافیه دیگه. الان یکی زنگ میزنه پلیس. هانیه هم حالش خوب نیست. گردش کن بریم.
من که هنوز مهدی رو ول نکرده بودم، محکم لباسش رو از یقه پاره کردم، با پا محکم گذاشتم توی دلش و گفتم:
- امروز رو یادت نره!
افتاده بود روی آسفالت و داشت سرفه میکرد. منم چون شرایط رو مساعد ندیدم، سریع دست هانیه رو گرفتم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. هانیه داشت هقهق میکرد و هیچی نمیگفت. دستم داشت یکم خون میاومد و اعصابم بهشدت خورد بود.
- محمد، دم یه سوپری وایستا، یه آبی چیزی بگیرم.
کنار یه سوپرمارکتی وایستاد. آب رو خرید و داد به هانیه. هانیه همین که یه ذره خورد، تازه تونست کمی حرف بزنه.
- علی.
- هانیه، هیچی نگو. بخور آب رو.
- علی، لطفاً.
- صدام رو بردم بالا و گفتم:
- هیچی نگو.
در رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم. آفتاب داشت میخورد توی سرم. دلم میخواست فقط داد بزنم. از یه پسر آروم تبدیل شده بودم به کسی که سرِ دختر دعوا میکنه. عاشقی... پوف. تکیه داده بودم به ماشین که محمد یه انرژیزا داد بهم و گفت:
- داشی، هانیه خیلی ترسیده. بهجای آروم کردنش داری داد میزنی.
- حال خودم رو نمیبینی، محمد.
دستم رو گرفت و گفت:
- برو آرومش کن داداش گلم... برو.
رفتم و نشستم صندلی عقب پیش هانیه. روش از اونور به سمت پنجره بود و منو نگاه نمیکرد. قطرهقطره اشکاش از روی اون گونههای کوچولوش میچکیدن روی دستاش. یکمی نزدیکترش شدم و با پشت دستم اشکش رو پاک کردم. گفت:
- هنوز دستت داره میلرزه.
یکمی خندیدم و گفتم:
- من برا تو بدتر از این رو هم تحمل میکنم. فقط عصبی از این شدم که گفتی کاریش نداشته باشم.
برگشت و نگام کرد. کمی اشکاش رو پاک کرد و گفت:
- علی، من برا خودت گفتم. اون عوضی الان... الان لج میکنه، ممکنه یه جایی یه آسیبی بهت برسونه.
بازم اشکاش رو پاک کردم و گفتم:
- نگران نباش؛ هیچ اتفاقی قرار نیست بیافته.
دستم رو گرفت و گفت:
- داره خون میاد؛ بریم پانسمانش کنیم.
دستم رو برای اولین بار بود که میگرفت. دستایی که بهشدت یخ کرده بودن. یکمی دستش رو فشار دادم و گفتم:
- مهم نیست، پانسمانم نمیخواد... پانسمان من تویی، هانیه. خب؟
نگاهش رو به نگاه خستم گره زد و گفت:
- خیلی دوست دارم، خب؟
لبخند زدم.
- من بیشتر. از این به بعد خیلی بیشتر مراقب خودت باش، خیلی.
- چشم، هرچی شما بگی.
- میرسونیمت خونه.
رفتم صندلی جلو نشستم و بعدش رفتیم و هانیه رو رسوندیم خونشون.
***
«درسا»
- سوگند.
یه نگاهی کرد و سرش رو تکون داد و آروم زیر لب گفت:
- چی میگی؟
خودکارم رو فشار دادم روی برگه و با عصبانیت گفتم:
- برسون دیگه، داری چکار میکنی؟
اومد حرف بزنه که معلم اومد بالا سرمون و گفت:
- درسا و سوگند! میشه بگید دقیقاً دارید چکار میکنید؟
خودم رو جمعوجور کردم و شونههام رو انداختم بالا.
- هیچی خانوم، خودکار میخواستم از سوگند.
خودکارم رو گرفت و گفت:
- مگه خودکار خودت چه مشکلی داره؟
رسماً خراب کرده بودم. چهرهی مظلومی به خودم گرفتم و لبخند زدم. معلم با خودکارش یه علامت بالای برگم گذاشت و رفت. یه نگاه به سوگند کردم و بلند شدم، برگه رو تحویل دادم و وسایلم رو جمع کردم.
- خانوم، من میتونم برم؟
- برگت رو که تحویل دادی، پس میتونی بری.
سریع از کلاس زدم بیرون و توجهی به نگاههای سوگند نکردم. داشتم میرفتم که سوگند هم خودش رو بهم رسوند و دستم رو گرفت.
- درسا، مگه دیوونه شدی؟ چرا اینطوری میکنی؟
دستم رو کشیدم بیرون و گفتم:
- سوگند، تو قرار بود کمک بدی، بعد... .
حرفم رو قطع کرد و گفت:
- من چرا نباید به تو کمک کنم؟ به خدا خودمم مونده بودم توش. خیلی سخت طرح کرده بود!
- حالا هفتهی دیگه معلوم میشه چند شدی.
- میبینیم. من فلسفه رو زیاد بلد نیستم. این معلم هم که درست درس نمیده.
پوکر نگاهش کردم و از مدرسه زدیم بیرون. چند قدمی که رفتیم جلو، دیدم سامیار تکیه داده به ماشینش و داره ما رو نگاه میکنه.
سوگند: درسا... این اینجا چکار میکنه؟
دستش رو گرفتم و برگشتیم تا از یه مسیر دیگه بریم.
- من چمیدونم.
- تو نمیدونی؟
- نه سوگند، نمیدونم.
داشتیم میرفتیم که سامیار از پشت خودش رو به ما رسوند و نفسزنان و دستوپا شکسته گفت:
- درسا خانوم... لطفاً چند دقیقه.
صدام رو یکم بردم بالا و گفتم:
- آقا، شما از جون من چی میخوای؟
نگاهم کرد و آروم گفت:
- جونت رو نمیخوام، قلبت رو چرا!
از حرفش جا خوردم و دوباره به راهم ادامه دادم. کیفم رو گرفت و با چهرهی ملتمسانه گفت:
- فقط چند دقیقه بذارید باهاتون صحبت کنم.
دیگه نمیتونستم بهش نه بگم. سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- الان سر ظهره و هوا هم تقریباً گرمه، پشت تلفن بهم بگو!
به ماشینش اشاره کرد و گفت:
- میرسونمتون و توی راه با هم حرف میزنیم.
یه نگاهی به سوگند کردم و با هم رفتیم کنار ماشین. سامیار در شاگرد رو برای من باز کرد، ولی بهش توجهی نکردم. با سوگند صندلی عقب نشستیم. سامیار یه لبخند زد و حرکت کرد. عطر داخل ماشینش خیلی خوب بود. اومدم بپرسم چه عطریه، ولی منصرف شدم. یکم که از مسیر طی شد، گفتم:
- خب، نمیخوای صحبت کنی؟
صدای موزیک رو یکم کم کرد و گفت:
- صحبت میکنم.
سوگند زد به پام و آروم گفت:
- میخواد با تو حرف بزنه، نه من.
- من تنها تو ماشین با این نمیمونم، سوگند.
- نترس، این مثل داداشش نیست.
نفسم رو بیرون فوت کردم و منتظر شدم برسیم. نزدیک محله که شدیم، سوگند گفت:
- من همینجا پیاده میشم.
دستش رو گرفتم و آروم گفتم:
- نرو دیوونه، بمون!
دستم رو یکم فشار داد و با خنده گفت:
- نترس، خواهرشوهر.
بعدشم از ماشین پیاده شد و کنار پنجره به سامیار گفت:
- آقا سامیار، خیلی مراقب درسا باش... من رفتم، خداحافظ.
سامیار برگشت به سمت عقب و گفت:
- نمیخوای بیای جلو بشینی، درسا خانوم؟
خودم رو جمعوجور کردم.
- نه، همینجا خوبه. یه وقت یکی از همسایهها میبینه!
یه «باشه» گفت و راه افتاد. یکم بعد شروع کرد به صحبت کردن:
- چند وقتی هست که هرجور به شما نزدیک میشم، شما از من دور میشی... یعنی واقعاً من باید به خاطر اشتباهات داداشم تاوان پس بدم؟
اومدم جوابش رو بدم که از توی آینه دیدم چشماش قرمز شده. سکوت کردم و اون ادامه داد:
- درسا خانوم، من... من عمیقاً به شما دلبسته شدم.
با این حرفش، بغضش شکست و اولین قطرهی اشکش اومد. عاشق شده بود یعنی؟ به روی خودم نیاوردم و گذاشتم حرفش رو کامل کنه.
- اگه یه فرصت کوچیک بهم بدی، این علاقم رو بهت ثابت میکنم. ولی دلم میخواد حداقل یه فرصت بهم بدی.
از توی آینه بهم نگاه کرد. اون چشمای سبزش، دور و ورشون کامل قرمز شده بود. سامیار، پسری که از نظر مالی و ظاهری خیلی از دخترا میخواستن باهاش باشن. من چرا نباید قبول میکردم؟ ولی درسم؟ خانوادم؟ دانیال چی؟ توی افکار خودم بودم که سامیار صدام زد:
- درسا خانوم؟
- بله.
ماشین رو پارک کرد کنار خیابون و برگشت سمت عقب و گفت:
- بهم فرصت میدی؟
سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم:
- فقط یه فرصت.
خیلی خوشحال شد و موزیک رو یکم زیاد کرد و گفت:
- پس منتظر باش.
راه افتادیم سمت خونه. نزدیکیهای خونه، من از ماشین پیاده شدم و ازش خداحافظی کردم. تو راه نزدیک خونه، فقط داشتم به چشماش فکر میکردم؛ چشمایی که موقع ابراز علاقه، خیس شده بودن. یه حس غیرقابل توصیفی داشتم. هم خوب بود، هم ترسناک. توی افکار خودم بودم که رسیدم دم خونه. در رو باز کردم، وارد خونه شدم.