انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان پارادوکس سرخ «جلد اول» | سید علی جعفری کاربر انجمن آوای رمان


جمعه‌شب بود. صفه شلوغ، و پرنور بود. ماشین‌ها صف کشیده بودن، موزیک بلند، بوق، دود، و یه عالمه آدم که اومده بودن با ماشیناشون عشق کنن. من و سعید رسیدیم. ۴۰۵م برق می‌زد. ماشین رو پارک کردم و سعید پیاده شد، رفت سمت یه گروه دختر و پسر، شروع کرد به پز دادن.
- سلام بچه ها. میبینم که دارید از دیدن این ماشین لذت میبرید. موتورشو خودمون تقویت کردیم، شتابش عالیه.
از ماشین پیاده شدم و تکیه دادم بهش. سیگار رو روشن کردم و رفتم توی فکر. یه لحظه، چشمم افتاد به یه ۲۰۷ مشکی. صندلی جلوش هانیه نشسته بود و ماشین رو به من بود. فاصله زیاد نبود. خشکم زد. اون پسره کنارش بود. داشتن می‌خندیدن. هانیه یه لحظه برگشت، منو دید. چشم‌هامون قفل شد. هانیه سریع یه چیزی گفت به پسره. اونم ماشین رو روشن کرد و با سرعت خارج شدن. سیگار رو پرت کردم و داد زدم:
- سعید سوار شو.
در ماشین رو محکم بستم. سعید برگشت و با تعجب پرسید:
- چی‌شده؟
- سوار شو بهت میگم!
ماشین رو روشن کردم و گاز دادم. لاستیک‌ها جیغ کشیدن.
- هانیه توی همون ۲۰۷ هستش.
سعید دستش رو گذاشت روی داشبورد و گفت:
- خیلی خب محمد آروم‌تر! داری دیوونه‌بازی درمیاری!
- اون دختر داره با یه پسر دیگه می‌ره. منو هم دید.
پیچید سمت اتوبان و منم پشتش. سرعت بالا. نور ماشین‌ها توی چشم‌هام. دست‌هام محکم روی فرمون. پام روی گاز. من فقط نگاه می‌کردم. به اون ماشین، به اون دختر، به اون لحظه‌ای که چشم‌هامون قفل شد. ماشین‌ها از کنارمون رد می‌شدن. صدای بوق، صدای جیغ لاستیک، صدای نفس‌های سنگین من.
- محمد قسم می‌دم آروم‌تر برو! داریم می‌ریم از جاده بیرون!
معکوس دادم و داد زدم:
- سعید خفه شو. علی نیست، ما که هستیم.
یه پیچ تند. ماشین‌مون لیز خورد. ولی کنترلش کردم. دوباره افتادیم.
***
«سعید»
- محمد وایسا لعنتی! داری می‌کُشی‌مون!
ماشین با سرعت می‌رفت. محمد فرمون رو محکم گرفته بود، چشم‌هاش پر خون، نفس‌هاش سنگین. اون لحظه، محمد دیگه محمد نبود؛ یه بغضِ متحرک بود، یه دردِ فشرده‌شده، یه فریادِ بی‌صدا. جاده شلوغ بود ولی محمد یکی بعد از یکی همه رو رد میکرد و اون ۲۰۷ لعنتی، دورتر شده بود. سرعتمون که بیشتر شد، یه لحظه صدای پکیدن چیزی اومد و ماشین لرزید. لاستیک عقب، ترکید. فرمون از کنترل خارج شد. ماشین چرخید و من بلند داد زدم. ماشین بعد از چرخ زدنش شروع کرد به کله کردن و... همه‌چی تار شد. صدای شیشه، صدای آهن های تا شده ماشین و صدای فریادِ محمد و بعد، سکوت.
چشم‌هامو باز کردم. همه‌چی وارونه بود. بوی بنزین، بوی خون و بوی خاک. محمد یه نگاهی بهم کرد با صورت پر از خونش لب زد:
- من بهار رو از دست دادم، نذار علی، هانیه رو از دست بده.
گوش‌هام داشت سوت میکشید و متوجه چیزی نبودم. محمد دستش رو برد سمت گردنبندی که افتاده بود روی صورتش. نگاهش کرد و با لبخند چشم‌هاشو بست. چندثانیه که گذشت دیگه چیزی نفهمیدم.
***
«هانیه»
حمید ماشین رو نگه داشت و سریع پیاده شدم. با دیدن صحنه ای که جلوی چشم هام بود، دستم رو روی دهنم گذاشتم، جیغ کشیدم و نشستم. حمید اومد کنارم و فریاد زد:
- هانیه چرا نمیگی اینا کی بودن؟ یعنی چی که ازشون میترسی؟
از ترس اشکام بند نمی اومد. حمید یکم آب بهم داد و گفت:
- بلند شو بریم؛ پاشو دیگه صلاح نیست اینجا بمونیم.
دستم رو گرفت و نشوندم توی ماشین و حرکت کردیم. توی آینه بغل، ماشینی بود که چپ شده بود. وای خدا من چکار کردم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
***
«علی»
سالن مسابقاتِ سئول
نور سفید، صدای بلندگوها و کلی خبرنگار که آماده پوشش خبری مسابقات آسیایی بودن. هوای سالن یکم سرد بود، ولی بدنم داغ. نفس‌هام عمیق، ذهنم متمرکز، ولی یه چیزی ته دلم سنگینی می‌کرد. یه «یاعلی» توی دلم گفتم و لباسم رو صاف کردم. دستکشام رو بهم زدم و کنار سکو ایستادم.
داور وسط، به زبون چینی گفت:
- شِن‌شو جُن‌بِی! کای‌شی! «مبارز آماده! شروع!»
قدم گذاشتم روی سکو. حریفم نماینده‌ی هندوستان بود. قد بلند، بدن آماده و چشم‌های سفیدی که توی صورت سبزه‌اش برق میزدن. صدای تماشاچی‌ها بلند شد. پرچم‌ها، فلاش دوربین‌ها، ولی من فقط صدای نفس‌هامو می‌شنیدم. با سوت داور بازی شروع شد. ضربه‌ی اول از اون بود. جاخالی دادم. ضربه‌ی دوم، از من؛ دقیق، سریع، ولی نه با تمام قدرت. یه لحظه، تصویر محمد اومد توی ذهنم. نه با جزئیات، فقط یه حسِ غریب، یه دل‌نگرانی بی‌دلیل. خودمو جمع کردم. ضربه‌ی سوم، یه لگد از طرف اون. به پهلوم خورد. درد داشت، ولی باعث شد به خودم بیام. چندتا ضربه بینمون رد و بدل شد و دوبار متوالی به پایین سکو هلش دادم. داور نزدیک شد و گفت:
- تینگ! «توقف!»
نفسم سنگین بود. ولی چشم‌هام، فقط دنبال تمرکز می‌گشتن. راند اول به نفع من تموم شد. آب رو که خوردم آماده شدم برای راند دوم. داور وسط گفت:
- دی‌ار هویی‌هه، جُن‌بِی! «راند دوم، آماده باشید!»
نفسم عمیق بود. بدنم گرم و ذهنم صاف. راند اول رو برده بودم، ولی حالا باید نشون می‌دادم که اون برد، اتفاقی نبود. حریف با چشم‌هایی که حالا کمی مردد بودن، دوباره ایستاد روبه‌روم. با اعلام داور مبارزه شروع شد. قدم اول رو برداشتم. نه با عجله بلکه با دقت. ضربه‌ی اول از اون بود، یه مشت مستقیم. جاخالی دادم، و با یه چرخش، پامو به پهلوش زدم. تماشاچی‌ها صداشون بلند شد. امتیاز اول راند دوم، مال من شد. حریف عقب کشید. ولی من جلو رفتم. ترکیب ضربه‌ها، مشت، لگد، حرکت سریع پاها. دوباره من. دوباره تمرکز. دوباره سکوت ذهن. یه لحظه، صدای محمد توی ذهنم پیچید. نه واضح، فقط یه زمزمه‌ی دور:
- علی باید ببری!
نفسم لرزید. ولی بدنم، محکم‌تر شد. ضربه‌ی آخر، یه لگد چرخشی، دقیق و تمیز، به سینه‌ی حریف زدم که باعث شد نفسش وایسته. داور رفت سمتش و شروع کرد به شمردن ولی دیگه توان ادامه دادن نداشت. پام به خاطر ضربه ای که زدم یکم درد گرفت. رفتم پیش سرمربی و کلاهم رو درآوردم که گفت:
- غیرت داری پسر، غیرت داری!
خندیدم و برگشتم روی سکو و کنار داور ایستادم و سرداور میکروفون رو برداشت و گفت:
- شِنگ‌ژِه: یی‌لانگ! «برنده: ایران!»
دستمو بالا بردن و صدای تشویق بلند شد. با اینکه خوشحال بودم ولی دلشوره خاصی داشتم. برگشتم به سالن تمرین و سریع گوشیم رو از سرپرست گرفتم. زنگ زدم به هانیه، ولی جواب نداد. چندتا پیام فرستادم: «هانیه، حالت خوبه؟ چرا جواب نمیدی؟» اما هیچی نیومد. دلم بدجوری گرفت. بعدش شماره محمد رو گرفتم، زنگ زدم که اونم خاموش بود گوشیش. قلبم داشت توی قفسه سینه می‌کوبید، استرس همه وجودم رو گرفته بود. نمی‌فهمیدم چرا هیچ خبری ازشون نیست. انگار یه سنگ بزرگ افتاده بود روی دلم. صدای قدم‌های مربی نزدیک شد. گوشی هنوز توی دستم بود، ولی انگشت‌هام بی‌حرکت. آروم گوشی رو ازم گرفت، نگاهم کرد و گفت:
- علی، تمرکز کن پسر. بازی بعدیت با نماینده‌ی چین تایپه‌ست. حریف خیلی قدرتمندیه، باید آماده باشی.
سرمو پایین انداختم. انگار صدای مربی از دور می‌اومد. ذهنم هنوز توی پیام‌های بی‌جواب هانیه و گوشی خاموش محمد گیر کرده بود. یه نفس عمیق کشیدم، ولی آروم نشدم. مربی دستش رو گذاشت روی شونه‌م:
- الان وقت فکر کردن به چیزای دیگه نیست. تو اینجایی که بجنگی، نه اینکه بترسی.
سرمو بلند کردم. چشم‌هامو بستم و سعی کردم همه‌چی رو از ذهنم بندازم بیرون. ولی اون دلشوره لعنتی، ول‌کن نبود. صدای بلندگو پیچید توی سالن:
Chinese Taipei's Liu Jun-ho will face Iran's Ali Sam. Ladies and gentlemen, this is your and this exciting fight. - «لیو جون هو نماینده چین تایپه با نماینده ایران، علی سام رو در روی هم قرار میگیرن. آقایون و خانوم ها این شما و این مبارزه هیجان انگیز.»
بدنم آماده بود، ولی ذهنم نه. رفتم سمت سکو. صدای تماشاچی‌ها، نور سفید، پرچم‌ها، همه مثل قبل بودن. ولی من، یه چیزی کم داشتم. یه تکه از تمرکزم، یه تکه از آرامشم، یه تکه از خودم. قدم گذاشتم روی سکو. حریف جدیدم روبه‌روم ایستاده بود. صورت آروم و بدن روفرمی داشت. چشم‌هامو بستم، یه «یاعلی» دیگه توی دلم گفتم. حالا وقتش بود. وقت جنگیدن. وقت فراموش کردن همه‌چی، جز مبارزه. راند اول شروع شد. حریفم آروم و خونسرد، مثل یه کوه یخ بود. ضربه‌ی اول از اون بود، یه مشت مستقیم به صورتم. برای جاخالی دادن دیر بود. تعادلم به‌هم خورد. مربی داد زد:
- علی! تمرکز کن!
ولی تمرکز؟ اون لحظه فقط پیام های بی‌جواب توی ذهنم بودن. ضربه‌ی دوم، یه لگد به پهلوم بود. درد داشت و کمی گیجم کرد. چندتا ضربه‌ی دیگه و داور گفت:
- تینگ! «توقف!»
راند اول، به نفع اون تموم شد. رفتم کنار و آب خوردم، ولی مزه‌ش تلخ بود. مربی گفت:
- علی، این تو نیستی. برگرد! چکار داری میکنی؟
سرمو تکون دادم، ولی ذهنم هنوز توی گوشی بود. راند دوم شروع شد. این‌بار خواستم بجنگم، ولی بدنم سنگین بود. ضربه‌هام کند، دفاعم ضعیف. حریف مثل یه ماشین، ضربه پشت ضربه. مشت، لگد، چرخش و یه ضربه‌ی نهایی که منو به زمین انداخت. داور شروع به شمردن کرد. گیج بودم ولی من بلند شدم و ایستادم؛ اما دیگه دیر بود. امتیازا رفته بودن. حالم بد بود و اصلاً نمی‌تونستم به سرمربی نگاه کنم. دست اون بالا رفت و تشویقش می‌کردن. من فقط ایستاده بودم و با بهت نگاه می‌کردم. بازی رو خیلی بد واگذار کردم. از سکو رفتم پایین و سرمربی دستم رو گرفت و گفت:
- علی، هنوز تموم نشده. ولی باید بفهمی چیشده. برو الان و به هیچی فکر نکن، فدای سرت پسر.
سرمو پایین انداختم و وارد سالن تمرین شدم. وسایلم رو برداشتم و وارد رختکن شدم. سریع در کمد رو باز کردم و گوشی رو برداشتم اما خبری از هیچ کسی نبود. دوباره به محمد و بعدش به هانیه زنگ زدم اما کسی جوابی نمی‌داد. نشستم و چشم‌هام رو بستم. این همه تمرین کردم که الان اینجا، جلوی این همه دوربین ناک‌اوت بشم؟ اولین قطره اشکم اومد. دلم می‌خواست داد بزنم اما الان وقتش نبود. گوشی رو برداشتم. چند لحظه فقط به صفحه‌اش نگاه کردم. بعد شماره‌ی بابا رو گرفتم. چند بوق خورد. صداش گرمش اومد و کمی دلم رو آروم کرد.
- سلام پسرم، قهرمان من!
لبخند تلخی زدم. صدام آروم بود:
- سلام بابا... خوبی؟
- خوبم بابا، تو خوبی؟ مسابقه چطور بود؟ صدات یه‌کم گرفته‌ست انگار!
مکث کردم. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- باختم بابا. حذف شدم.
چند ثانیه سکوت. بعد با صدای محکم و دلگرم کننده‌ای گفت:
- فدای سرت پسرم. تو برای ما همیشه قهرمانی. مهم اینه که رفتی، جنگیدی، تلاش کردی.
- ولی همه‌چی تموم شد. همه‌ی این ماه‌ها تمرین، همه‌ی امیدها.
- نه، هیچ‌چی تموم نشده. این فقط یه مسابقه بود. زندگی هنوز ادامه داره. تو هنوز علی‌ای، همون پسری که با غیرت می‌جنگه.
چشم‌هام پر اشک شد. ولی صدامو کنترل کردم.
- بابا... از محمد خبر داری؟ گوشیش خاموشه، هیچ‌کس جواب نمی‌ده.
مکث کرد. صداش کمی لرزید، ولی سریع خودش رو جمع کرد.
- شاید سرش شلوغه. نگران نباش، حتماً بعداً تماس می‌گیره. تو فعلاً استراحت کن، برگرد ایران، همه‌چی درست می‌شه.
یه چیزی توی صداش بود. یه لرزش، یه تردید. ولی چیزی نگفت. فقط آروم گفت:
- مامان هم خیلی دلش برات تنگ شده. همه منتظر برگشتتن.
- منم دلم براتون تنگ شده... خیلی.
تماس قطع شد. گوشی رو گذاشتم کنار. اشک‌هام آروم ریختن. از باخت، از اون حسِ مبهمی که توی صدای بابا بود. انگار یه چیزی رو پنهان می‌کردن. یه چیزی که نمی‌خواستن من بدونم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
هواپیما آروم از باند بلند شد. صدای موتورها، مثل زمزمه‌ای یکنواخت، توی گوشم می‌پیچید. نشسته بودم کنار پنجره، با چشم‌هایی که به ابرها خیره بودن، ولی ذهنم هزار جای دیگه بود. یه چیزی درست نبود. یه چیزی ته دلم می‌لرزید. مثل وقتی که قبل از مسابقه، حس می‌کنی یه ضربه‌ی بد در راهه.
چشم‌هامو بستم. تصویر محمد اومد جلوی چشمم. اون خنده‌ی همیشگی، اون شوخی‌های بی‌مزه‌ش. چرا جواب نمی‌داد؟ چرا گوشیش خاموش بود؟ مگه می‌شد محمد، اون محمدِ همیشه حاضر، حالا این‌قدر غیبش بزنه؟ یه نفس عمیق کشیدم. شاید فقط یه اتفاق ساده‌ست. شاید فقط سرش شلوغه. ولی چرا دل‌م این‌قدر سنگینه؟
هواپیما آروم توی آسمون پیش می‌رفت. مهماندارها مشغول بودن. مسافرها خواب یا بی‌حوصله. ولی من، توی یه جنگ درونی بودم. بین امید و اضطراب. یه صندلی اون‌طرف‌تر، صدای جابجا شدن کسی اومد. برگشتم. سرمربی تیم ملی بود. با همون نگاه جدی، ولی مهربون. اومد کنارم نشست. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
- علی، خوب نیست آدم این‌قدر توی خودش فرو بره. مخصوصاً کسی که یه روزی قراره دوباره بدرخشه.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- دیگه چی مونده که بدرخشم؟ حذف شدم. اونم به بدترین شکلش.
سرمربی نفس عمیقی کشید و دستم رو گرفت و گفت:
- حذف شدی، ولی تموم نشدی. فرقش رو می‌فهمی؟ خیلیا حذف می‌شن، ولی فقط بعضیا دوباره برمی‌گردن. تو از دسته دوم باش پسر.
- نمی‌دونم... انگار یه چیزی توی وجودم خاموش شده.
- شاید اون چیز، یه دلیل می‌خواد برای روشن شدن. یه هدف جدید. یه انگیزه‌ی تازه.
چند لحظه سکوت شد. بعد آروم گفت:
- الان وقت گریه و ناراحتیه ولی سال بعد، تیم ملی دوباره تشکیل می‌شه و من، علی سام رو اون‌جا می‌خوام. با ذهنی قوی‌تر، با قلبی محکم‌تر. تو باید برگردی.
چشم‌هام پر اشک شد. ولی صدام آروم بود.
- اگه بتونم برگردم.
- تو می‌تونی. چون تو اون پسری هستی که با یه دلشوره هم می‌ره وسط سکو. اون غیرت، اون تمرکز، اون درد. همه‌ش مال توئه. فقط باید دوباره پیداش کنی.
دستش رو گذاشت روی شونه‌م و گفت:
- یه روزی تو باعث افتخار یه ملت میشی اما قبلش یاد بگیر، افتخار خودت باشی. الانم افتخار کن به خودت.
بلند شد و برگشت به صندلی خودش. ولی اون چند جمله، مثل یه نور کوچیک، توی تاریکی ذهنم روشن شد. شاید هنوز یه چیزی مونده باشه برای جنگیدن. شاید هنوز یه راهی باشه برای برگشتن.
ساعتی بعد هواپیما آروم فرود اومد. صدای چرخ‌ها روی باند، مثل کشیده شدن یه خاطره‌ی تلخ روی ذهنم بود. بلند شدم، کیفم رو برداشتم و با قدم‌هایی سنگین از راهرو رد شدم. پرواز طولانی بود، ولی انگار نه فقط بدنم، که روحم هم خسته بود. در خروجی هواپیما باز شد. نسیم سردی از بیرون پیچید توی صورتم. غروب بود. آسمون خاکستری و نم بارونی که روی زمین بود. وارد سالن شدم. نورهای زرد، صدای چرخ‌های چمدون‌ها، آدم‌هایی که دنبال عزیزاشون می‌گشتن. منم چشم‌چشم می‌کردم. دنبال یه چهره‌ی آشنا. بابا، مامان... ولی کسی نبود. قدم زدم. آروم. با هر قدم، دلشوره بیشتر می‌شد. شاید دیر رسیدن. شاید بیرون منتظرن. ولی یه چیزی درست نبود. یه چیزی توی فضا سنگین بود. مثل یه سکوتی که فریاد می‌زد.
چمدونم رو کشیدم به سمت خروجی. چند نفر از بچه‌های تیم هنوز بودن. باهم دیگه خداحافظی کردیم و بعد ایستادم کنار ستون، گوشی رو درآوردم و خواستم به بابا زنگ بزنم. انگشتم روی اسمش بود که یه صدا از دور اومد:
- علی!
برگشتم. آراد بود. پسر خاله‌م. کنارش شوهر خاله‌م ایستاده بود. هر دو با لباس‌های مشکی. یه چیزی توی اون تصویر، توی اون سکوت، توی اون لباس‌ها بود. نفسم برید و چمدون از دستم رها شد. چند قدم اونا اومدن و چند قدم هم من رفتم. نزدیک که شدیم بدون هیچ حرف دیگه‌ای پرسیدم:
- چی شده؟ چرا لباس مشکی پوشیدین؟ مامان و بابا کجان؟
شوهرخاله‌م نفس عمیقی کشید و با صدای آرومی شروع به حرف زدن کرد؛ انگار هر کلمه رو با زحمت از گلوی خودش می‌کشید بیرون:
- علی... یه تصادف شده.
قلبم ایستاد. لب‌هام خشک شدن.
- کی؟ کی تصادف کرده؟
آراد نفسش لرزید. چشم‌هاش خیس شدن و گفت:
- محمد... محمد توی اون ماشین بود. سعیدم بود... ولی... .
ولی چی؟ بگو آراد... بگو لعنتی!
دستاش رو روی چشم‌هاش گذاشت و گفت:
- محمد... رفت. همون لحظه‌ی تصادف رفت.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
دنیا ایستاد. صداها محو شدن. نورها تار شدن. نشستم روی زمینی که خیس بود. دست آراد رو گرفتم و فریاد کشیدم:
- نه... نه... نه امکان نداره... محمد؟ نه نمی‌شه. آراد بگو که داری شوخی می‌کنی! بگو!
آراد نشست و بغلم کرد، زد زیر گریه. هلش دادم عقب و به سختی لبام رو تکون دادم:
- سعید چیشده؟ سعید خوبه؟
- سعید... سعید توی کماست.
بارون شدت بیشتری گرفت و قطره‌های روی صورتم معلوم نبود اشک بودن یا بارون. کف دوتا دستم رو روی زمین کوبیدم و بلند فریاد زدم:
- خدایا، محمد رو چرا گرفتی ازم؟!
کم‌کم گریه‌هام تبدیل به هق‌هق شد. شوهرخاله‌م گفت:
- خانوادت نتونستن بیان. حال مامانت اصلاً خوب نیست. بابات گفت ما بیایم دنبالت.
آراد زیر شونه‌م رو گرفت و گفت:
- پاشو علی، سرما می‌خوری. باید بریم اصفهان!
به سختی خودم رو تکون دادم و سوار ماشین شدم. ماشین توی جاده‌ی اصفهان می‌رفت. بارون هنوز آروم می‌بارید. شیشه‌ها بخار گرفته بودن و صدای برف‌پاک‌کن، مثل ضربه‌های آهسته‌ی غم، تکرار می‌شد. آراد کنارم نشسته بود و حرفی نمی‌زد. شوهرخاله‌م رانندگی می‌کرد، با نگاهی که فقط به جاده بود، ولی معلوم بود ذهنش جای دیگه‌ست. من، فقط به بیرون خیره بودم. به درخت‌های خیس، به چراغ‌های تار. به جاده‌ای که با محمد همین رو داشتیم به سمت تهران می‌رفتیم. به محله‌مون رسیدیم. همه‌چی آشنا بود، ولی یه چیزی فرق داشت. یه سکوتی توی کوچه بود که قبلاً نبود. ماشین ایستاد. آراد پیاده شد و در سمت من رو باز کرد. من هنوز تکون نخورده بودم.
- داداش علی... رسیدیم.
پا گذاشتم روی آسفالت خیس. قدم‌هام سنگین بود. انگار زمین هم نمی‌خواست من جلو برم. رسیدیم جلوی در خونه پدربزرگم و نگاهم افتاد به اعلامیه‌ای که بارون یکمش رو کنده بود. عکس محمد. همون لبخند همیشگی. همون چشمای زنده و روشن. ولی حالا، زیرش نوشته بود: «با نهایت تأسف، درگذشت جوان ناکام، محمد سام» قلبم کندتر زد. انگار یه مشت محکم خورده بودم وسط سینه‌م. جلو رفتم. دستم رو گذاشتم روی اعلامیه. انگشت‌هام لرزید. قطره‌های بارون از روی کاغذ می‌لغزیدن و اشک‌های من، بی‌صدا می‌ریختن. زل زدم به عکس و گفتم:
- رفتی محمد؟ رفتی دایی؟
آراد پشت سرم ایستاده بود. چیزی نمی‌گفت. فقط نفسش سنگین بود. شوهرخاله‌م رفت سمت در و آیفون رو زد. در رو باز کرد و وارد حیاط شدیم. مامان از پشت شیشه نگاه می‌کرد. چشم‌هاش قرمز بودن. بابا کنار در ایستاده بود، با صورتی که انگار ده سال پیرتر شده بود. رفتم سمتشون. مامان بغلم کرد. ولی صداش در نمی‌اومد. فقط اشک بود. فقط لرزش دست‌هاش که تن من رو می‌لرزوند. بابا اومد جلو و بغلم کرد و گفت:
- تسلیت می‌گم پسرم.
سرمو پایین انداختم. نمی‌تونستم حرف بزنم. نگاهم رو چرخوندم و عکس محمد بود روی طاقچه و دوتا شمع که کنارش روشن بودن. دوباره اشک به چشم‌هام برگشت. بی‌حرکت کنار عکس محمد ایستاده بودم. انگار اگه چشم ازش بردارم، واقعیت بیشتر خودش رو نشون می‌ده. بابا نزدیکم شد و آروم گفت:
- برو پیش پدربزرگت. از وقتی خبر رو شنیده، یه گوشه نشسته، هیچی نمی‌گه.
نفسم رو به بیرون فوت کردم و وارد راهرو تاریک شدم. بوی قدیمی چوب و خاک، مثل خاطره‌ای کهنه توی هوا پیچیده بود. در اتاق پدربزرگ نیمه‌باز بود. آروم هلش دادم. پدربزرگ نشسته بود کنار پنجره، روی صندلی چوبی قدیمی. پشتش خمیده‌تر از همیشه. چشم‌هاش خیره به بیرون، به تاریکی شب. یه پتو روی پاش بود، و یه تسبیح توی دستش که بی‌حرکت مونده بود.
- سلام آقاجون.
سرش رو آروم چرخوند و نگاهم کرد. چشم‌هاش خسته بودن، ولی یه چیزی توی نگاهش بود. یه چیزی که فقط کسی که داغ دیده می‌فهمه. لبخندی زد و با صدای گرفته‌ای گفت:
- اومدی باباجان؟
رفتم جلو و نشستم کنارش. دستش رو گرفتم. سرد بود. نگاهش کردم و با بغض گفتم:
- محمد رفت آقاجون؟
نفسش لرزید و سرش رو انداخت پایین. سکوت شد. فقط صدای بارون بود که آروم به شیشه می‌خورد. پدربزرگ گفت:
- محمد مثل خودت بود. خیلی امید داشت. یه عاشق واقعی که هیچ وقت به مراد دلش نرسید. ولی خدا گاهی زود آدمای عاشق رو صداشون می‌کنه.
اشک‌هام دوباره ریختن. سرم رو گذاشتم روی زانوش. مثل وقتی بچه بودم. آروم دستی روی موهام کشید و گفت:
- امشب همین‌جا پیش من بمون باباجان. تنها نباشی.
سرم رو تکون دادم. پتو رو کشیدم روی پاهای پدربزرگ و کنار صندلی، روی زمین دراز کشیدم. گوشی رو درآوردم. صفحه‌اش تاریک بود. روشنش کردم. رفتم سراغ هانیه. شماره‌ش رو گرفتم. «در شبکه موجود نیست.» دوباره گرفتم. همون پیام. دوباره. دوباره. اما خبری نبود. چرا جواب نمی‌دی؟ چرا نیستی؟ چرا الان که همه‌چی بهم ریخته تو نیستی؟ دلشوره داشت مثل خوره کل وجودم رو می‌خورد. با گوشی توی دست، خیره به سقف، با اشک‌هایی که بی‌صدا می‌ریختن، شب رو شروع کردم. شبی بی‌انتها که محمد نبود. شبی که هانیه نبود. شبی که فقط پدربزرگ بود، و یه اتاق قدیمی، و یه درد مشترک. یه دردی که حس می‌کردم قراره بیشتر هم بشه.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت امام‌زاده‌ای که محمد رو اونجا خاک کرده بودن. توی راه درخت‌های خشک و آسمونی که انگار خودش هم دل‌گرفته بود. کسی حرف نمی‌زد. فقط صدای ماشین بود و گاهی صدای مامان که زیر لب قرآن می‌خوند.رسیدیم. یه چیزی توی هوا بود. یه غم، یه سکوت، یه نبودنی که نفس کشیدن رو برام سخت‌تر کرده بود. از ماشین پیاده شدم و مستقیم رفتم سمت آرامستان. حتی صبر نکردم کسی همراهم بیاد. فقط رفتم. با قدم‌هایی که سنگین بودن، ولی مصمم.
به قطعه‌ای که محمد اون‌جا خوابیده بود رسیدم. سنگ قبرش ساده و سفید بود. روش نوشته بود. با دیدن قبرش، بغض به گلوم چنگ زد. نشستم کنارش. دستم رو گذاشتم روی سنگ. سرد بود، درست مثل نبودنش. نگاه کردم به اسمش و گفتم:
- محمد... من رسیدم. ببخش که دیر رسیدم. ببخش که اون لحظه‌ی آخر نبودم. ببخش که حتی خداحافظی نکردم. ببخش که نتونستم ببرم و خوشحالت کنم داداش.
اشک‌هام بی‌صدا و بی‌رمق ریختن. از بارون شب قبل خاکِ اطراف سنگ خیس بود. انگار آسمون هم گریه کرده بود. دستی روی سنگ کشیدم.
- حتی نذاشتن ببینمت. گفتن شرایطش خوب نبود. ولی من چی؟ منی که هر روز باهات بودم، منی که بهترین رفیق و همراهم تو بودی... چرا؟ چرا نذاشتن ببینمت محمد؟
اشکام شدت بیشتری گرفت. صدای باد بلند شد. یه برگ روی سنگ افتاد. آروم برداشتمش و سنگ رو بوسیدم. چند دقیقه بعد، آراد اومد و کنارم نشست. چیزی نگفت. فقط یه فاتحه خوند و بعد گفت:
- مراسم داره شروع می‌شه. همه منتظرن.
یه نگاهی به آراد کردم و گفتم:
- محمد، مثلثمون، اون همه خاطره قشنگ آراد! اما الان دیگه نیست.
بطری آب رو بهم داد و گفت:
- خدا رحمتش کنه.
- این روزهای آخر حالش دیگه مثل قبل خوب نبود. عشق زهر خودش رو ریخته بود.
آراد کمی تعجب کرد و خواست حرف بزنه که بابام صدامون زد. بلند شدم. آخرین نگاه رو به سنگ انداختم. انگار یه تکه از وجودم اون‌جا جا مونده بود. رفتیم به سمت صندلی‌هایی که یکم اون‌ورتر چیده شده بودن. صدای قرآن از بلندگو پخش می‌شد. قاب عکس محمد روی میز بود، با همون لبخند همیشگی. کنارش گل‌های سفید، خرما. کمی بعد صدای قرآن قطع شد و صدای سُرنا بلند شد. با صدای این ساز، همه زن‌ها شروع به کل کشیدن کردن و زن عمو شروع کرد به چنگ انداختن روی صورتش و صدای جیغ و فریاد بود که فضای اونجا رو پر کرده بود.
مو به تنم سیخ شده بود و اشکام از حال بد بند نمی‌اومدن. من کنار قاب عکس محمد ایستاده بودم. همون لبخند همیشگی، همون چشم‌های زنده. ولی حالا، صدای ساز داشت جای خنده‌ش رو می‌گرفت. اشک‌هام بی‌صدا ریختن. مامان گریه می‌کرد. بابا کنار عمو ایستاده بود و نمی‌ذاشت زیاد تکون بخوره. آراد کنارم ایستاده بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. بعد از چند دقیقه، ماشین ۴۰۵ نقره‌ای رنگی که پر شده بود از گل‌های رنگی، وارد مراسم شد. دیدن ماشین، مثل خنجری توی قلبم بود. شبیه ماشین محمد بود ولی محمدی که دیگه نبود. مردم گریه می‌کردن. بعضی‌ها فاتحه می‌خوندن. بعضی‌ها فقط نگاه می‌کردن. ولی من، فقط به عکس محمد زل زده بودم. زیر لب گفتم:
- محمد، دیدی؟ دیدی چه‌طور برات گل زدن؟ دیدی چه‌طور برات ساز زدن؟ ولی کاش همه اینا توی عروسیت بود پسر.
پاهام سست شد و نشستم روی خاک و صدای گریه و فریاد مثل سوهانی روی مغزم بود. با کمک آراد یکم آب خوردم و شروع کردم به خوندن فاتحه. عکس رو بغل کردم و نگاهم افتاد به مامان که دور از بقیه خانوم‌ها نشسته بود و چادرش رو کشیده بود روی صورتش و آروم گریه می‌کرد. همه‌چی داشت آروم می‌شد. مراسم رو به پایان بود. صدای قرآن کم‌کم قطع شد. مامان گوشی‌ش رو از کیفش درآورد و کنار گوشش گرفت. دو دقیقه بعد صدای «یا حضرت عباسه» مامان، توجه رو به خودش جلب کرد. سریع رفتم کنارش، دستاش سرد بود و بلند گفت:
- باید بریم.
با دستپاچگی گفتم:
- کجا؟ چی شده؟
با گریه گفت:
- زندایی بود، پاهای سعید خون‌ریزی کرده و نیاز به خون داره، باید بریم بیمارستان.
خاله خودش رو رسوند و دست‌های مامان رو گرفت. آراد ماجرا رو بهش گفت و اونم اشکاش شدت بیشتری گرفتن. بابا اومد و نشست کنار مامان و گفت:
- خوبی عزیزم؟ رنگت خیلی پریده؟
مامان گفت:
- حال برادرزادم خوب نیست، سعید... .
شوهرخاله‌م گفت:
- نگران نباشید سریع می‌رسونیم خودمون رو.
با کمک آراد دست‌های مامان رو گرفتیم و به سمت ماشین رفتیم. توی دلم پر از خستگی بود و هنوز به هیچ‌کدومشون رسیدگی نکرده بودم. انگار غم محمد هنوز تموم نشده بود که غم بعدی داشت می‌اومد. سوار ماشین شدیم. مامان دستش رو گذاشته بود روی پیشونیش، زیر لب دعا می‌خوند. آراد فقط به بیرون نگاه می‌کرد. من به سقف ماشین زل زده بودم و توی ذهنم فقط یه جمله می‌چرخید:
- نکنه سعید هم بره... .
یکم بعد رسیدیم و با عجله وارد بیمارستان شدیم. صدای کفش‌هامون توی راهروی بیمارستان می‌پیچید. مامان با رنگ پریده کنارم بود، با چشم‌هایی که از گریه خشک شده بودن. خاله و شوهرخاله‌م جلوتر می‌رفتن و آراد پشت سرمون، ساکت‌تر از همیشه بود. رسیدیم به بخش مراقبت‌های ویژه. درِ اتاق سعید بسته بود. یه شیشه‌ی مات وسطش بود که فقط سایه‌ها رو نشون می‌داد. یه پرستار از اتاق بیرون اومد. مامان دوید سمتش و نفس‌زنان گفت:
- حالش چطوره؟ گفتن خون‌ریزی داشته.
پرستار آروم گفت:
- خون‌ریزی کنترل شده، ولی هنوز توی کماست. ضربان قلبش پایدار شده، ولی مغزش هنوز واکنش نداده. دکتر گفته باید صبر کنیم.
مامان دستش رو گذاشت روی دیوار. انگار اگه تکیه نمی‌داد، می‌افتاد. من رفتم سمت در. زل زدم به شیشه‌ی مات. فقط یه تخت دیده می‌شد و یه دستگاه تنفس مصنوعی که با ریتمی کند، بالا و پایین می‌رفت. به سعید نگاه کردم، سعیدی که با کلی دستگاه احاطه شده بود.
- سعید... داداش... من این‌جام. علی‌ام. صدای منو می‌شنوی؟
هیچ جوابی نبود. فقط صدای دستگاه‌ها. فقط سکوت. آراد اومد کنارم و گفت:
- دکتر گفت ممکنه چند روز طول بکشه. یا بیشتر، یا... .
برگشتم سمتش و با ترس گفتم:
- یا چی؟
- یا هیچ‌وقت.
یقه‌ش رو گرفتم و گفتم:
- نه. سعید برمی‌گرده. باید برگرده. نمی‌تونم یکی دیگه رو از دست بدم. نمی‌تونم.
مامان نشست روی نیمکت کنار دیوار. خاله کنارش نشست و دستش رو گرفت. شوهرخاله‌م رفت سمت پرستار، شروع کرد به پرسیدن جزئیات. من اما، فقط به در زل زده بودم. به اون شیشه‌ی مات. به اون تخت. توی حال خودم بودم که دایی اومد و نشست کنار خاله و گفت:
- دیدید چه بلایی به سرمون اومد؟
مامان نفسش رو جمع کرد و گفت:
- زنت کجاست رضا؟
- انقدر بهش فشار اومد که بردیم یه سرم بهش وصل کردیم.
رفتم پیششون و گفتم:
- می‌تونم برم پیشش دایی؟
بلند شد و بغلم کرد و گفت:
- من اصلاً حواسم به تو نبود دایی‌جون. کی برگشتی؟
سرم رو انداختم پایین که ادامه داد:
- نمی‌ذارن کسی وارد بشه.
رفتم سمت در. دستم رو گذاشتم روی شیشه و آروم گفتم:
- سعید... نذار بری. نذار من تنها بمونم این‌طرف پسر
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak

چند روز گذشته. نمی‌دونم دقیقاً چند روز؛ چون دیگه روز و شب برام فرقی نداره. فقط می‌دونم این چند روز، یا کنار تخت سعید بودم، یا سر خاک محمد. بیمارستان بوی تکرار می‌ده. صدای دستگاه‌ها، صدای کفش پرستارها، صدای نفس‌هایی که معلوم نیست مال کیه. آرامستان هم ساکته. اون سنگ سفید، اون قاب عکس، اون خاک تازه... هر بار که می‌رم، انگار یه تکه از خودم رو جا می‌ذارم. سعید هنوز توی کماست. گاهی انگشتش تکون می‌خوره، گاهی پلک‌هاش لرزش دارن، ولی هنوز بیدار نشده. من هر روز باهاش حرف می‌زنم. از محمد می‌گم، از مسابقه، از خاطره‌ها. شاید یه جایی توی ذهنش، صدای منو بشنوه. این چند روز خیلی به هانیه زنگ زدم ولی خبری ازش نبود. امروز هم زنگ زدم؛ مثل همیشه، مثل یه عادت، مثل یه امید بی‌دلیل. ولی باز هم همون پیام: «در شبکه موجود نیست.»
بلند شدم. لباس پوشیدم. یه شلوار مشکی، یه پیراهن ساده مشکی و همون کفش‌هایی که همیشه باهاش می‌رفتم آموزشگاه. آموزشگاه، جایی که یه زمانی برام مثل خونه دوم بود. جایی که با بچه‌ها می‌خندیدم، درس می‌دادم و هانیه... هانیه هم اون‌جا بود. شاگردم بود. ولی بیشتر از یه شاگرد. بیشتر از یه اسم توی لیست حضور و غیاب. یکم بعد رسیدم جلوی در آموزشگاه. از ماشین پیاده شدم و نگاهی به تابلوی سفید با فونت انگلیسی کردم. در رو باز کردم و وارد شدم. مستقیم رفتم سمت اتاق مدیریت. مدیر آموزشگاه، تا منو دید، بلند شد. اومد جلو و آروم سلام کرد و گفت:
- آقای سام تسلیت می‌گم. خیلی دلمون گرفت وقتی شنیدیم. ولی گفتیم مزاحمتون نشیم. می‌دونستیم شرایطتون خوب نیست.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- ممنون. راستش اومدم یه چیزی بگم. دیگه نمی‌تونم با آموزشگاهتون کار کنم. نه از روی ناراحتی، فقط دیگه نمی‌تونم.
یه لحظه سکوت شد و نشست پشت میز و بعد گفت:
- هر طور راحت هستید. ما همیشه قدردان زحمات شما بودیم.
رفتم سمت میز. فرم تسویه رو امضا کردم و کارت استادیم رو گذاشتم روی میز. یه لحظه مکث کردم و بعد گفتم:
- یه سوال دارم. هانیه حقی که شاگردم بود. خبری ازش دارید؟
یه نگاه کوتاه بهم انداخت و با شکی که داخل چشم‌هاش موج می‌زد گفت:
- هانیه؟ نه... خیلی وقته دیگه نمیاد اینجا. حتی تماس هم نگرفت.
یه چیزی توی دلم فرو ریخت. انگار یه در بسته شد. یه نشونه‌ی گم‌شده، یه رد محو. خداحافظی کردم و با دلی پر از آشوب از اتاق رفتم بیرون و وقتی به طبقه اول رسیدم یاد هانیه افتادم. یاد اون روزایی که اینجا گذروندیم. ضربان قلبم شدت گرفت و با حسرت به صندلی‌ای که همیشه روش می‌نشست نگاه کردم. بغضی توی گلوم اومد و حرارت بخاری‌های داخل آموزشگاه نفس کشیدن رو برام سخت‌تر کرد. می‌دونستم که رفته اما کجا؟ چرا آخه؟ چرا بی‌خبر؟ از آموزشگاه بیرون زدم. هوا به شدت سرد بود و خیابون‌ها از سرما یخ زده بودن.

«سه روز بعد»
- مامان میشه رهام کنی؟ چیزیم نیست گفتم!
یکم نگاهم کرد و گفت:
- بهتر نیست یکم به خودت بیای؟
صدام رو بالا بردم و گفتم:
- نه نه نه. فقط تنهام بذارید.
سرش رو تکون داد و در رو بست و رفت. دست‌هام رو بردم توی موهام و فشار دادم. گوشی زنگ خورد، با استرس به سمتش پریدم، ولی هانیه نبود. تپش قلبم آروم گرفت. گوشی رو برداشتم و تماس رو وصل کردم.
- سلام استاد.
- سلام علی جان. من تازه متوجه از فوت شدن محمد شدم، تسلیت می‌گم عزیزم.
با گفتن اسم محمد، حالم بدتر شد. صدام رو صاف کردم و گفتم:
- ممنونم استاد، سلامت باشید.
- نمی‌خوام اجبارت کنم ولی کم‌کم باشگاه رو شروع کن پسر، هیچی تموم نشده.
پلک زدم و آروم گفتم:
- سعیم رو می‌کنم.
خداحافظی کرد و تماس رو قطع کردیم. رفتم جلو آیینه و به خودم نگاه کردم. دیگه خبری از اون چهره‌ی خندون و زنده نبود. زیر چشم‌هام گود افتاده بود و موهام بیش از حد بلند شده بودن. استرس نبودن هانیه و توی کما بودن سعید و از همه بدتر نبودن محمد دیوونم کرده بود. مدرسه! حتی مدرسه هم رها کرده بودم؛ منی که دنبال هدف‌های بزرگی توی کنکور بودم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak

«سوگند»
قدم‌هام توی شن‌های نرم ساحل فرو می‌رفت. نسیم خنکی صورتم رو نوازش می‌کرد و صدای موج‌ها مثل لالایی توی گوشم می‌پیچید. دانیال کنارم راه می‌رفت؛ پاچه‌های شلوارش رو بالا زده بود و با هر موجی که به پاش می‌خورد، لبخند می‌زد.
- سوگند ببین! انگار دریا هم دلش برام تنگ شده.
لبخند زدم و گفتم:
- تو همیشه باید یه چیزی رو به شوخی بگیری، نه؟
خم شد و یه مشت آب به سمتم پاشید. جیغ زدم و عقب پریدم.
- دانیال چکار می‌کنی؟! لباسم رو خیس کردی!
خندید. اون خنده‌ی همیشگی، همون که دلم براش پر می‌کشید. عاشقانه بهش زل زدم و گفتم:
- وقتی می‌خندی قشنگ‌تر می‌شی. نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم و نگم که دوست دارم.
دستم رو گرفت. گرم و واقعی بود. دستش رو کشیدم به سمت خودم و گفتم:
- خیلی جلو نرو دانیال. مراقب باش، دریا شوخی نداره.
برگشت سمتم.
- نترس. من که غرق نمی‌شم. تازه، اگه هم بشم، تو نجاتم می‌دی، نه؟
خواستم جواب بدم که یه‌دفعه موجی بلند اومد. دانیال تعادلش رو از دست داد. جیغ زدم:
- دانیال؟!
بلندتر جوابم رو داد:
- سوگند! کمکم کن! کمکم کن!
دست‌هاش توی هوا می‌چرخیدن. موج بعدی اومد و اون رو کشید.
- دانیال! نه! نرو! دانیال!
دویدم سمت آب، ولی پا‌هام سنگین شده بودن. صدام درنمی‌اومد. فقط می‌دیدمش که داره دور می‌شه.
- سوگند! کمکم کن!
فریاد زدم... با جیغ از خواب پریدم. نفس‌نفس می‌زدم. قلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد. عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود. مامان با نگرانی وارد اتاق شد و پرسید:
- سوگند؟ چی شده عزیزم؟
دست و پا شکسته جوابش رو دادم:
- دانیال... توی خواب... دریا... .
اومد سمتم، بغلم کرد و با صدای مادرانه‌ای گفت:
- تموم شد مامان. فقط یه خواب بود. نفس بکش.
سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم. اشکام قطره قطره روی لباس مامان می‌چکید.
- خیلی واقعی بود... صداش... دستش... .
- پاشو عزیزم. بعد از ظهره. بریم سر خاکش. شاید آروم‌تر شی!

نشسته بودم کنار سنگ قبرش. دستم روی اسمش بود. «شهید دانیال رادمنش».
- دانیال... من اومدم. مثل همیشه. ولی این‌بار با یه خواب؛ یه خواب که هنوز صدات توش مونده.
مامان کمی عقب‌تر ایستاده بود. من مونده بودم با یه دنیا دلتنگی. اشکام شدت بیشتری گرفتن.
- چرا اون‌قدر واقعی بود؟ چرا هنوز بوی دریا توی مشاممه؟ چرا هنوز صدات توی گوشمه؟
دستم رو گذاشتم روی خاک؛ سرد ولی زنده و پر از خاطره بود. چشم‌هام رو بستم و آروم گفتم:
- هنوزم منتظرتم. هنوزم دوستت دارم. حتی اگه فقط توی خواب بیای، بازم می‌مونم. بازم می‌خندم. قول بده همیشه بیای به خوابم.
مامان اومد جلو و فاتحه خوند و گفت:
- خورشید داره غروب می‌کنه دخترم. بهتره که بریم.
با چشم‌های تار بهش نگاه کردم و گفتم:
- ولی من دلم تنگ می‌شه مامان!
با حرفم قطره اشکش، آروم از روی گونش سر خورد و چکید. دستم رو گرفت و گفت:
- می‌دونم دورت بگردم ولی باز هم می‌ایم.
بلند شدم و از دانیال خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادیم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
***
«علی»
نشسته بودم کنار تخت سعید. همون صندلی پلاستیکی سفید، همون نور سرد سقف و همون صدای بوق‌های منظم دستگاه. چند روزه اینجام. هر روز، هر شب. باهاش حرف می‌زنم، خاطره تعریف می‌کنم، حتی گاهی براش شعر می‌خونم. ولی هیچ‌چیز. فقط سکوت. فقط نفس مصنوعی. امروز اما یه چیزی فرق داشت. یه چیزی توی هوا بود. یه لرزش، یه بی‌قراری؛ حس و حال خاصی بود. داشتم از روزی می‌گفتم که با محمد و سعید رفتیم کوه. اون لحظه‌ای که محمد از بالای صخره داد زد: «علی، بزن بریم!» داشتم لبخند می‌زدم، ولی یهو انگشت سعید تکون خورد. خیلی کم. خیلی آروم. ولی واقعی. نفسم برید و خشکم زد. چند ثانیه فقط به دستش زل زدم. بعد بلند شدم و دویدم بیرون و بلند صدا زدم:
- پرستار! پرستار! دکتر! دایی! بیاید! سعید تکون خورد! انگشتش تکون خورد!
پرستار با سرعت اومد. دایی هم پشت سرش. وارد اتاق شدیم. پرستار رفت سمت مانیتور و دایی رفت سمت تخت. من کنار در ایستاده بودم، قلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد.
پرستار گفت:
- ضربان بالا رفته، چشم‌هاش و پلک‌هاش دارن می‌لرزن.
دایی دست سعید رو گرفت و گفت:
- سعید... پسرم... صدای منو می‌شنوی؟
و یه لحظه، فقط یه لحظه، پلک‌های سعید آروم باز شدن. چشم‌هاش تار بودن، گیج، ولی باز بودن. من رفتم جلو و گفتم:
- سعید داداش منم علی.
سعید یکم لب‌هاش رو تکون داد. صداش ضعیف بود. ولی شنیدم که گفت:
- علی... .
اشک‌هام بی‌صدا و بی‌وقفه ریختن. ولی از ته دل بودن. پرستار گفت باید سریع دکتر بیاد. دایی نشست کنار تخت. اما من فقط به چشم‌های سعید زل زده بودم. همون چشم‌هایی که یه زمانی باهاش می‌خندیدیم، حالا دوباره زنده بودن. نگاهش کردم و با اشک گفتم:
- خوش برگشتی داداش. خوش برگشتی.
از وقتی سعید به‌هوش اومده بود یکی دو ساعتی گذشته بود. هنوز رنگ‌پریده، ولی حرف می‌زد. دکتر گفت:
- شرایطش پایدار شده، ولی باید مراقب باشیم.
من کنار تختش نشسته بودم. دست‌هام توی هم گره خورده بودن، چشم‌هام خیره به پایه تخت بود، ولی ذهنم هزار جا بود.
سعید یه‌کم جابه‌جا شد و با صدای خسته‌ای گفت:
- علی.
نگاهش کردم و گفتم:
- جونم داداش؟
- محمد چی شد؟ اونم اینجاست؟
یکم نگاهش کردم و نگاهم رو ازش دزدیدم. هوای داخل اتاق نمی‌ذاشت درست نفس بکشم.
دستم رو گرفت و بلندتر گفت:
- محمد کجاست علی؟
دستم رو روی چشم‌هام گذاشتم و گفتم:
- محمد همون شب تصادف از بین ما رفت.
- وای. وای! لعنت به اون دختر... .
به سمتش برگشتم و با تعجب پرسیدم:
- راجع به چی داری حرف می‌زنی؟
یکم سکوت کرد و بعد ادامه داد:
- از هانیه خبر داری؟
سرم رو تکون دادم.
- نه؛ هرچی زنگ می‌زنم در دسترس نیست. توی آموزشگاهم دیگه نیست.
- باید یه چیزی رو بگم. یه چیزی که شاید نخوای بشنوی!
ضربان قلبم بالا رفت و سکوت کردم. نفس عمیقی کشید و بعد گفت:
- اون شب، شب تصادف، با محمد رفته بودیم صفه. فقط واسه یه دوردور ساده. یه لحظه چشممون افتاد به یه ۲۰۷ مشکی. هانیه توش بود. با یه پسر. داشتن می‌خندیدن. محمد خشکش زد. منم همین‌طور. باورمون نمی‌شد.
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:
- سعید می‌فهمی داری چی می‌گی؟
دستی به سرش زد و چشم‌هاش رو فشار داد.
- درد می‌کنه سرم. علی بذار حرفم رو بزن. به خدا اصلاً حالم خوب نیست.
یه لحظه مکث کرد. نفسش سنگین شد و بعد ادامه داد:
- محمد گفت سوار شو. گفت باید بفهمیم این پسر کیه. منم سوار شدم. اون لحظه، محمد دیگه خودش نبود. فقط یه بغض بود، یه دردِ فشرده‌شده. هانیه مارو دیده بود و از اونجا زدن بیرون؛ ماهم افتادیم دنبالشون. من خشکم زده بود. محمد گفت: «باید بفهمیم این دختر داره با کی می‌چرخه. حق نداره با علی بازی کنه.» هرچی می‌گفتم محمد گوش نمی‌داد و فقط فرمون رو محکم گرفته بود. چشم‌هاش پر خون بود. افتادیم دنبالشون. پیچیدن سمت اتوبان. سرعت بالا رفت. نور ماشین‌ها توی چشم‌هامون می‌زد. ترس کل وجودم رو گرفته بود ولی محمد داد می‌زد: «علی نیست، ما که هستیم.» یکم بعد یه صدای بلند، یه لرزش؛ صدای یه ترکیدن بود. لاستیک عقب ترکید. فرمون از کنترل خارج شد. ماشین چرخید، چرخید، و بعد همه‌چی تار شد. صدای شیشه، صدای آهن‌های تا شده، صدای فریادِ محمد، و بعد، سکوت. چشم‌هام رو باز کردم. همه‌چی وارونه بود. بوی بنزین، بوی خون. محمد کنارم بود با صورت پر از خون لب زد: «من بهار رو از دست دادم... نذار علی، هانیه رو از دست بده.»
از تعجب و حال بد زانو‌هام سست شده بود. با دست‌های سرد و صورت بهت‌زده دست سعید رو گرفتم و گفتم:
- بگو داری دروغ می‌گی! بگو هانیه خیانت نکرده.
دستش رو تکون دادم که پرستار اومد تو و بلند گفت:
- آقا داری چکار می‌کنی؟ بیمار نیاز به استراحت داره!
دستم رو بردم توی موهام.
- وای باورم نمی‌شه. خدایا بسه. یعنی چی؟
سعید چندتا سرفه کرد و با صدای آرومی گفت:
- نذار خون محمد پایمال بشه علی، هانیه بود که باعث کشته شدن محمد شد.
از اتاق زدم بیرون. راهرو دراز بود. نور سفید سقف چشمم رو می‌زد. ولی اشک‌هام از درون می‌سوختن. ۲۰۷ مشکی، هانیه، محمد؛ همه‌چی داشت از نو می‌ریخت.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
از بیمارستان که زدم بیرون، مستقیم رفتم سمت خونه‌ی هانیه. نمی‌دونم چرا، فقط یه چیزی توی دلم می‌گفت باید ببینمش. باید از خودش بشنوم. شاید یه توضیح، شاید یه انکار، شاید یه قطره امید. هوا سرد بود؛ اون‌قدر سرد که نفس‌هام بخار می‌شد. ولی من همون‌جا ایستادم. روبه‌روی در خونه‌شون. پشت یه ماشین پنهان شدم و منتظرش شدم. چند ساعت گذشت. انگار زمان یخ زده بود. فقط صدای باد، صدای ماشین‌هایی که رد می‌شدن، و صدای قلب من که تند می‌زد. هر بار که در باز می‌شد من با ترس نگاه می‌کردم ولی خبری نبود. بالاخره در باز شد و هانیه اومد بیرون. مانتو کرم، شال طوسی و کوله روی دوشش. آروم راه افتاد. منم پشت سرش. فاصله رو حفظ کردم چون نمی‌خواستم بفهمه. تاکسی گرفت و راه افتاد. منم بلافاصله همین کار رو کردم.
رسید به سیتی‌سنتر و رفت داخل. منم رفتم. طبقه‌ی دوم، یه کافه‌ی نیمه‌تاریک. نورهای زرد، صدای قهوه‌ساز، و یه پیانو گوشه‌ی سالن. هانیه رفت نشست سر یه میز کنار پیانویی که یه پسر پشتش نشسته بود. من یه گوشه ایستادم. دست‌هام توی جیب، چشم‌هام قفل روی اون میز.چند دقیقه بعد، همون پسری که پشت پیانو بود، بلند شد و رفت سمت میز هانیه و نشست روبه‌روش. هانیه با لبخند براش دست زد و بعد شروع کردن به حرف زدن. من خشکم زد. انگار یه چیزی توی قفسه‌ی سینه‌م ترکید. نه فقط به خاطر اون پسر. به خاطر اون لبخند، اون دست زدن، اون آرامش لعنتی که بینشون موج می‌زد.
من این‌همه درد کشیدم، محمد مُرد، سعید توی کما رفت، شب‌ها با کابوس بیدار می‌شم؛ ولی اون... اون نشسته بود، می‌خندید، و انگار هیچ‌چیز اتفاق نیفتاده. دستم رفت سمت سینه‌م. قلبم داشت می‌کوبید و یکم درد گرفت. چشم‌هام تار شده بود. می‌خواستم برم جلو و داد بزنم، بپرسم چرا؟ چرا این‌طوری؟ چرا منو این‌جوری جا گذاشتی؟ ولی فقط ایستادم. مثل یه مجسمه، مثل یه سایه. اون لحظه، من دیگه علی نبودم، فقط یه تماشاگر بودم؛ تماشاگرِ سقوطِ خودم. صدای آدم‌های دورم، رفت و آمدها، دیگه متوجه چیزی نبودم و فقط دوست دارم گفتن‌های هانیه توی ذهنم بود، اگه اون لحظه‌ها واقعیت نبودن، پس واقعیت چیه؟ چند دقیقه بعد از کافه زدن بیرون و وارد پارکینگ شدن. با پاهای خسته دنبالشون راه افتادم. سوار همون ۲۰۷ مشکی شدن. پسره در رو باز کرد، هانیه سوار شد. سریع خودم رو به بیرون رسوندم و یه تاکسی گرفتم. راننده تا منو دید پرسید:
- خوبی داداش؟
دستم روی قلبم بود و آروم گفتم:
- خوبم آقا فقط اون ۲۰۷ مشکی رو گمش نکن!
یکم ترسید و گفت:
- قضیه ناموسیه؟
با بغض نگاهش کردم و سرم رو تکون دادم. یکم بعد رسیدن جلوی خونه‌ی هانیه. پسره خداحافظی کرد و رفت. سریع از ماشین پیاده شدم خودم رو به هانیه رسوندم و صداش زدم:
- هانیه!
ایستاد و برگشت و نگاهش توی نگاهم قفل شد. چشم‌هاش یه لحظه لرزیدن ولی سریع خواست بره. رفتم جلو و کیفش رو گرفتم. دست‌هام می‌لرزیدن. با صدای گرفته‌ای گفتم:
- چرا؟ مگه من چی کم داشتم؟ حقم خیانت بود؟
یکم مکث کرد و بعد گفت:
- باید زودتر بهت می‌گفتم.
- زودتر بهم می‌گفتی که دیگه منو نمی‌خوای؟
- علی... من واقعاً دوستت داشتم. ولی وقتی که حمید، پسرعمم از استرالیا برگشت همه‌چی عوض شد.
نفس کشیدن سخت بود، سخت‌تر هم شد. چشم‌هام خیس شدن.
- یعنی چی هانیه؟ یعنی همه‌چی یه بازی بود؟ یعنی من فقط یه ایستگاه بودم تا اون برگرده؟
یکم نگاهم کرد و گفت:
- آروم باش. چرا قلبت رو گرفتی؟ تو قهرمان مگه نبودی؟
باورم نمی‌شد این حرفا رو هانیه داره با حالت تمسخر بهم می‌زنه. ادامه داد:
- نه تو بازیچه نبودی چون قرار نبود برم ولی الان قراره با اون و عمم بریم استرالیا. تو هم برو دنبال زندگیت علی. گریه نکن، قوی باش. مرد که گریه نمی‌کنه.
با حرفش تیر خلاص رو بهم زد. تکیه دادم به دیوار و نگاهش کردم. دنیا رو سرم آوار شده بود. نگاهم کرد و سرش رو تکون داد و برگشت. تمام زورم رو جمع کردم و گفتم:
- آخر دورم زدی، تویی که تیکه کلامت دورت بگردم بود.
ایستاد ولی برنگشت. یکم بعد در رو باز کرد و وارد خونه شد. من فقط بهت‌زده ایستاده بودم و جملاتش توی سرم مثل مته می‌رفت و می‌اومد. راه افتادم توی خیابون. هوا خیلی سرد بود اما اشکام صورتم رو گرم کرده بودن. قدم‌هام سنگین بودن و قلبم درد می‌کرد. یهو همه‌چی تار شد و چشم‌هام سیاهی رفت. درد قلبم شدید شد و بعد، افتادم وسط خیابون.
چشم‌هام رو آروم باز کردم. نور لامپ‌های سقف خورد به چشمم. کمی گیج بودم و نمی‌دونستم کجام. فقط صدای چک‌چک سرم داخل اتاق پیچیده بود و یه مرد غریبه که کنار تخت ایستاده بود. نگاهم کرد و گفت:
- خوبی؟
صداش آروم ولی نگران بود.
- یهو وسط خیابون افتادی. دیدم حالت خوب نیست، آوردمت بیمارستان.
نگاهش کردم. فقط تونستم یه لبخند نصفه بزنم. یه نگاهی به دستم انداختم؛ سرم وصل بود؛ یه لوله‌ی نازک، یه قطره‌چکان، یه مایع شفاف که معلوم نبود قراره چی رو خوب کنه.
در باز شد و یه دکتر وارد شد. گفت:
- باید نوار قلب بگیریم ازتون جناب.
دستگاه رو آورد و سیم‌ها رو وصل کرد. فقط نگاهش کردم، قطره اشکی از کنار چشمم روی بالش چکید و گفتم:
- درد قلبم رو شما خوب می‌کنی، درد دلم رو کی خوب کنه؟
دکتر یه لحظه مکث کرد و بعد لبخند زد و گفت:
- یه روزی یاد می‌گیری خودت، درد دلت رو خوب کنی.
بعد مشغول کارش شد. من فقط سقف رو نگاه می‌کردم. چند دقیقه بعد، یه دکتر دیگه وارد شد. پرونده دستش بود. نوار قلب رو نگاه کرد و گفت:
- آقای سام متاسفانه شما آریتمی قلبی داری. خفیفه، ولی باید جدی بگیریش. استرس، فشار عصبی، بی‌خوابی همه‌ش می‌تونه برات خطرناک باشه.
سرم رو تکون دادم و با لبخند تلخی گفتم:
- خطرناک‌تر از اون چیزی که توی خیابون بهم گذشت که نیست.
دکتر چیزی نگفت و رفت. مرد غریبه هم خداحافظی کرد و رفت. من موندم توی تخت، توی سکوت؛ با یه قلبی که نه فقط ریتمش بهم ریخته بود، بلکه تکه‌تکه شده بود. سرم که تموم شد، پرستار اون رو از دستم درآورد و از بیمارستان زدم بیرون.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
***
«سوگند»
از سر خاک دانیال که برگشتم، آسمون کم‌کم داشت تار می‌شد. باد سردی می‌وزید و چادرم رو به بازی گرفته بود. گوشیم زنگ خورد. از کیفم درآوردم و دیدم درساست. تماس رو وصل کردم و گفتم:
- سلام.
- سلام سوگند، رسیدی خونه؟
- نه، تازه از دارالرحمه اومدم بیرون. یکم پیاده می‌رم، بعد سوار تاکسی می‌شم.
صدای درسا نگران بود.
- هوا داره تار می‌شه. زودتر برو خونه، باشه؟
لبخند زدم و گفتم:
- باشه.
داشتم از کنار خیابون رد می‌شدم که صدای ترمز شدید یه ماشین پیچید توی گوشم. برگشتم. یه ون مشکی با سرعت پیچید جلو پام و ایستاد. قلبم توی سینه‌م کوبید. گوشی رو آوردم پایین و خواستم بدوم، ولی درِ ون با شدت باز شد. یه مرد با کلاه و ماسک پرید بیرون. قبل از اینکه جیغ بزنم، دستش رو با یه دستمال خیس روی دهنم گذاشت. بوی تند و تلخی توی مشامم پیچید. دست و پامو تکون دادم، ولی صدام درنمی‌اومد. دنیا دور سرم چرخید. همه‌چیز تار شد. صداها محو شدن. آخرین چیزی که دیدم، چراغ‌های خیابون بودن که توی چشم‌هام محو شدن.
***
«درسا»
صدای افتادن گوشی روی زمین... صدای ترمز... صدای در ماشین... بعدش سکوت. فریاد زدم:
- سوگند؟! سوگند؟!
گوشی رو از گوشم برداشتم و دوباره شماره‌ش رو گرفتم ولی خاموش بود. دوباره زنگ زدم؛ باز هم خاموش بود. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. حس خیلی بدی داشتم. دویدم سمت پذیرایی و مامان رو صدا زدم:
- مامان!
مامان با دستای خیس از آشپزخونه اومد بیرون و دستپاچه پرسید:
- چی شده درسا؟ چرا رنگت پریده؟!
نفس‌نفس‌زنان گفتم:
- داشتم با سوگند حرف می‌زدم... .
- خب ادامه بده دختر!
- فک... فکر کنم تصادف کرده.
مامانم خشکش زد. فقط گفت:
- یا فاطمه زهرا. از کجا می‌گی؟
- صدای ترمز ماشین اومد و بعدش گوشی افتاد و خاموش شد.
مامان نشست روی مبل و سرش رو گرفت توی دست‌هاش و از عمق وجودش فریاد زد:
- خدایا خودت بخیر کن این دفعه رو دیگه!
هوا کاملاً تاریک شده بود. سکوت خونه سنگین بود، فقط صدای نفس‌های بریده‌ی من و مامان می‌اومد. همون لحظه تلفن خونه زنگ خورد. مامان با دستای لرزون گوشی رو برداشت. صدای مامان سوگند بود.
- سلام لادن سوگند اونجاست؟ از وقتی رفته سر خاک دانیال برنگشته، گفتم شاید پیش شما باشه. دل‌نگرانشم.
مامانم با سختی نفس کشید و گفت:
- سلام نه ملیحه جان اینجا نیست. هرچی زنگ می‌زنیم گوشیش خاموشه. داشت با درسا حرف می‌زد، یهو گوشی قطع شد.
صدای گریه‌ی مامان سوگند از پشت خط پیچید توی گوشم. مامانم گوشی رو گذاشت و با نگاه پر از ترس به من خیره شد. من فقط اشک می‌ریختم. چند دقیقه بعد، بابا و مامان سوگند رسیدن. صورت هر دوشون رنگ نداشت. خاله ملیحه با صدای لرزون گفت:
- درسا تو آخرین کسی بودی که باهاش حرف زدی. بگو چی شد؟
با ترس و بغض همه‌چیز رو تعریف کردم. از صدای ترمز، افتادن گوشی و سکوت. آقا هاشم دستش رو مشت کرد و گفت:
- باید دنبالش بگردیم. من می‌رم.
مامان: آقا هاشم بذارید ماهم همراهتون بیایم.
چهار نفری راه افتادیم. اول بیمارستان‌های شهر رو گشتیم. هر بار که وارد اورژانس می‌شدیم، قلبم می‌لرزید. اسم سوگند رو می‌پرسیدیم، ولی هیچ‌جا خبری نبود. هیچ‌کس با اون مشخصات نیومده بود. بعدش رفتیم پزشکی قانونی. هوای سرد شب، نفس‌هامون رو سنگین‌تر می‌کرد. من دست مامانم رو محکم گرفته بودم. مامان سوگند فقط اشک می‌ریخت. بابای سوگند با صدای گرفته پرسید:
- از دختر جوونی به اسم سوگند رحیمی چیزی ثبت نشده؟
مسئول اون‌جا سیستمش رو چک کرد و سرش رو تکون داد و گفت:
- نه، همچین اسمی نداریم.
نفس راحتی کشیدیم، ولی دل‌هامون هنوز پر از ترس بود. من فقط به خودم می‌گفتم:
- سوگند کجایی؟ چرا جواب نمی‌دی؟
شب ادامه داشت، تاریکی ادامه داشت، و ما هنوز هیچ خبری از سوگند نداشتیم. نگاه کردم به خاله ملیحه و گفتم:
- خداروشکر تصادف نکرده ولی فکر کنم بهترین کار اینه که بریم پیش پلیس.
به سمت کلانتری راه افتادیم. هوا سرد بود و ساعت نزدیک یازده شب. دل همه‌مون آشوب بود. وارد شدیم، یه مأمور پشت میز نشسته بود. بابای سوگند جلو رفت، صداش می‌لرزید ولی محکم گفت:
- آقا دخترم گم شده، اسمش سوگنده رحیمیه، شونزده هفده ساله، قد متوسط، چادری، از عصر رفته سر دارالرحمه و دیگه برنگشته. هرچی زنگ زدیم گوشیش خاموشه. دوستش می‌گه وقتی داشتن تلفنی حرف می‌زدن یهو صدای ترمز ماشین اومد و گوشی خاموش شد.
مأموره سرش رو بلند کرد، یه نگاه بی‌حال انداخت و گفت:
- سابقه فرار نداشته؟
- نه آقا نه.
- عکسی ازش دارید بهمون بدید.
آقا هاشم برگشت به سمت ما و با اون چهره گرفته‌اش گفت:
- عکس عکس!
گوشیم رو بردم جلو و عکسی که از سوگند داشتم رو بهشون نشون دادم. عکس رو از من گرفت و گفت:
- خب مشخصاتش رو نوشتیم، می‌تونید برید خونه، اگه خبری شد بهتون اطلاع می‌دیم.
آقا هاشم یه‌دفعه منفجر شد. صورتش سرخ شد و دستش رو روی میز کوبید و فریاد زد:
- ساعت یازده شبه، دختر من نیست، بعد شما می‌گید برو خونه؟ مگه جون بچه‌ی من شوخیه؟!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak

موضوعات مشابه

عقب
بالا