انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان پارادوکس سرخ «جلد اول» | سید علی جعفری کاربر انجمن آوای رمان

***
«درسا»
صدای معلم مثل صدای باد توی تونل بود. کلماتش رد می‌شدن، ولی هیچ‌کدوم نمی‌نشستن. من ته کلاس، کنار پنجره نشسته‌بودم. کتاب ادبیاتم باز بود، ولی نه برای نوشتن تمرین. با خودکار آبی، آروم، بی‌صدا، شروع کردم به نوشتن اسمش. یه‌بار، دوبار، سه‌بار. هر بار با یه فونت متفاوت، یه حالت تازه. کنارش یه نت کوچیک کشیدم، بعد یه قلب نصفه، بعد یه جمله‌ی بی‌صدا: «اگه بدونی چقدر توی ذهنمی...» صدای معلم بلند شد:
- درسا؟
سرم رو بلند کردم، دستم هنوز روی دفتر بود.
- بله؟
- می‌خوای به ما هم بگی داری چی می‌نویسی؟
بچه‌ها برگشتن، چند نفر خندیدن. من فقط لبخند زدم و آروم گفتم:
- هیچی، فقط یه یادداشت شخصی.
معلم اخم کرد و گفت:
- کلاس جای خیال‌پردازی نیست. تمرکز کن.
ولی من، من توی اون لحظه، توی اون صندلی، توی اون دفتر، فقط یه چیز داشتم: سامیار. نگاهم رفت سمت پنجره. نور زمستون افتاده‌بود روی برگ‌های یخ‌زده‌ی داخل حیاط. یه نسیم آروم، یه حس لطیف، یه دل‌لرزه‌ی بی‌صدا. و من، وسط درس ادبیات، داشتم عاشق می‌شدم. نه با شعر، نه با استعاره. با یه اسم ساده، با یه نگاه، با یه قطعه‌ی پیانو که هنوز توی گوشم بود. زنگ که خورد، بچه‌ها با سروصدا از کلاس بیرون ریختن. من هنوز نشسته‌بودم، کتابم باز بود و اسم سامیار با خودکار آبی وسط صفحه برق می‌زد. یه لحظه نگاهش کردم، بعد سریع ورق زدم که کسی نبینه. سوگند از در کلاس پرید تو، نشست روی میز و گفت:
- درسا! زنده‌ای؟ یا هنوز توی عالم سامیار سیر می‌کنی؟
همون لحظه مهتاب و نازنین هم اومدن. مهتاب گفت:
- بچه‌ها، امتحان‌های نوبت اول افتاده هفته‌ی بعد!
نازنین اضافه کرد:
- و ریاضی هم دوشنبه‌ست. من هنوز فصل دوم رو نخوندم!
سوگند نشست کنارم، دستش رو گذاشت روی شونه‌م و گفت:
- تو چی؟ آماده‌ای؟ یا فقط داری اسم سامیار رو تمرین می‌کنی؟
خندیدم و گفتم:
- ادبیات رو بلدم، ریاضی یه‌کم مونده.
مهتاب: من از حالا استرس گرفتم. مخصوصاً تاریخ، اون همه اسم و سال...
سوگند: تاریخو بی‌خیال، من فقط نگران عربی‌ام. اون همه قواعد لعنتی! چرا اومدیم انسانی جدی؟
نازنین: درسا، تو همیشه نمره‌هات خوبه. یه خلاصه‌نویسی برامون می‌نویسی؟
- آره، ولی بذار امشب یه‌کم تمرکز کنم. قول می‌دم فردا بیارم.
سوگند چشمک زد و گفت:
- تمرکز؟ یعنی فکر کردن به سامیار؟
خندیدم بهش و گفتم:
- زیادی صحبت می‌کنی زن‌داداش خانوم! می‌خوای برات خواهرشوهر بازی دربیارم؟
بچه‌ها زدن زیر خنده. از مدرسه برگشتم و بعد از ناهار، خودم رو مشغول خوندن کردم. انقدر خوندم که متوجه زمان نشدم. دفتر ریاضی باز بود، خودکارم روی صفحه مونده‌بود، ولی ذهنم چند کیلومتر دورتر بود. فرمول‌ها مثل خطوط بی‌روح بودن، هیچ‌کدوم نمی‌نشستن دیگه توی ذهنم. صدای پیانو توی ذهنم تکرار می‌شد، اون نگاهش توی کافه، اون جمله‌ی آرامش‌بخشش. یه‌دفعه، بی‌هوا، گوشی رو برداشتم. شماره‌ش رو نگاه کردم. انگشت‌هام روی صفحه لرزیدن. لبخند زدم. خودم رو توی آینه نگاه کردم. درسا، تو واقعاً می‌خوای زنگ بزنی؟ یه‌کم مکث کردم. بعد، دکمه‌ی تماس رو زدم. سامیار مثل اینکه منتظر بود، تماس رو سریع وصل کرد.
 
- الو؟
- سامیار؟
- سلام درسا؟ خوبی؟
- سلام، آره... فقط یه سؤال داشتم.
- جانم عزیزم، بپرس.
- میشه فردا عصر... بریم شهربازی؟
خندید و آروم گفت:
- شهربازی؟ سرد نیست هوا یکم برای شهربازی؟
- آره می‌دونم. یه‌جور فرار از درس، فرار از فکر، فرار از همه‌چی. بریم اگه میشه؟
چند ثانیه سکوت. بعد صدای خنده‌ی آرومش توی گوشم پیچید.
- باشه جانم... فردا بعد از کلاسمون می‌ریم.
قلبم تند زد و لبخند روی لب‌هام نشست. از هم خداحافظی کردیم و چشم‌هام رو بستم و به فردا فکر کردم. توی رویای خودم بودم که صدای در اومد. مامان با یه لیوان شیر گرم اومد تو.
- هنوز بیداری؟
- آره، یه‌کم درس مونده.
- ولی بیشتر از درس، انگار داری فکر می‌کنی.
کنارم نشست، لیوان رو گذاشت روی میز و گفت:
- چند وقته یه‌جوری شدی. آروم‌تر، خوشحال‌تر، چشم‌هات برق می‌زنه.
نگاهش کردم و گفتم:
- خبری نیست، مامان.
- درسا... من مادرم. لازم نیست چیزی بگی، من می‌فهمم.
ساکت موندم. مامان ادامه داد:
- فقط یه چیز می‌خوام بگم.
- چی؟
- نذار دلت رو بشکنن دخترم.
کمی استرس گرفتم و دست‌هام عرق کردن.
- یعنی چی؟
- یعنی هرچقدر هم حس قشنگی باشه، باید حواست به خودت باشه.
- من... فقط خوشحالم.
- خوشحال باش. ولی با چشم باز. با دلِ محتاط.
دستش رو گذاشت روی دستم و ادامه داد:
- بعضی آدم‌ها بلد نیستن با دل آدم راه بیان. امیدوارم. فقط یادت باشه، دل تو ارزش داره. نذار کسی بی‌هوا ازش رد بشه.
وقتی رفت، کنار پنجره نشستم. به آسمون نگاه کردم. همون لحظه، با همه‌ی دل‌لرزه‌هام، آرزو کردم که سامیار همون کسی باشه که دل منو بلد باشه.
***
«شهربازی»
نورهای رنگی دور چرخ‌وفلک می‌چرخیدن، صدای خنده‌ی بچه‌ها با باد قاطی شده‌بود، و من کنار سامیار قدم می‌زدم، با دلی که انگار داشت پرواز می‌کرد. هوا سرد شده‌بود و من کلاه پشمیم رو تا نزدیک پیشونیم آورده‌بودم. سامیار یه کاپوچینو برام گرفت و خودش فقط یه قهوه‌ی سرد گرفت. وقتی کاپوچینو رو داد دستم، گفت:
- گونه‌هات خوشگل‌تر شدن!
دست زدم به گونه‌هام و گفتم:
- چطور مگه؟
خندید.
- انگار رژگونه زدی، ولی متوجه شدم به خاطر سرماست.
 
دلم لرزید. نه از حرف، از نگاهش. اون‌جوری نگاهم می‌کرد که انگار هیچ‌کس دیگه‌ای توی شهربازی نبود. فقط من بودم، فقط اون بود، فقط این لحظه. سوار چرخ‌وفلک شدیم. وقتی بالا رفتیم، شهر زیر پامون کوچیک شد. سامیار دستم رو گرفت. آروم، بی‌هوا، بی‌اجازه. ولی من نخواستم پس بزنم. دستش گرم بود، مطمئن بود، عاشق بود.
- می‌دونی چرا شهربازی رو دوست دارم درسا؟
نگاه کردم بهش و پرسیدم:
- چرا؟
- چون آدم می‌تونه بچه بشه، بی‌دغدغه، بی‌نقاب.
لبخند زدم.
- و تو الان بچه‌ای؟
- نه.
- پس چی؟
نگاهش رو بهم داد و گفت:
- یه مردی که دلش می‌خواد با یه دختر خاص، یه شب خاص رو زندگی کنه.
زل زدم توی چشم‌هاش اون لحظه، همه‌چی واقعی بود. نه بازی، نه نقش و نه تردیدی. فقط علاقه بود، فقط حضور بود، فقط ما بودیم. وقتی چرخ‌وفلک ایستاد، هنوز دستم توی دستش بود. پایین که اومدیم، گفت:
- امشب، قشنگ‌ترین شب امساله.
- فکر نمی‌کردم انقدر به شهربازی علاقه داشته باشی!
نوک دماغش رو از سرما مالوند و گفت:
- نه قضیه این نیست.
- پس چیه؟
- چون تو با منی!
دلم تکون خورد و با چشم‌هایی که حالا کمی خیس شده‌بودن، نگاهش کردم. چیزی نگفتم که سامیار گفت:
- بریم سمت غرفه‌ی تیراندازی؟
- بریم.
رفتیم و سامیار دستی توی موهاش کشید و با همون ضربه‌ی اول لیوان‌ها رو شکوند. مجری بازی از این کار حسابی تعجب کرده‌بود. نگاه کرد به سامیار و گفت:
- آقا ایول... عالی بود. جایزه رو چی انتخاب می‌کنی؟
سامیار یه نگاهی به من کرد و رو به مجری گفت:
- اون خرس کوچولوی قرمز که تو دلش قلب هست رو بهم بده!
عروسک رو گرفت و دادش بهم و گفت:
- این رو از من قبول می‌کنی خانوم زیبا؟
خندیدم و عروسک رو ازش گرفتم. این پسر چقدر دوست‌داشتنی بود و من نمی‌دونستم. سامیار گفت:
- من می‌رم یه‌لحظه با مسئول غرفه‌ی موسیقی حرف بزنم، رفیقمه. زود میام.
من نشستم روی نیمکت کنار غرفه، خرس کوچیکم رو بغل کرده‌بودم و هنوز توی حال‌وهوای چرخ‌وفلک بودم. صدای موزیک، نورهای رنگی، بوی پاپ‌کورن، همه‌چی قشنگ بود. همه‌چی مثل یه رؤیا بود. داشتم با گوشیم ور می‌رفتم که یه لحظه چشمم افتاد به پشت غرفه‌ها. یه فضای نیمه‌تاریک، بین دو دیوار رنگی. سامیار اونجا بود. تنها، پشت یه ستون نور، با یه حرکت آروم، یه چیزی از جیبش درآورد. اولش نفهمیدم. ولی وقتی فندک رو روشن کرد، فهمیدم سیگار دستشه. دستش آروم بود، نگاهش پایین، چندتا پک کوتاه زد، بعد سریع خاموشش کرد. انگار نمی‌خواست کسی ببینه. انگار خودش هم نمی‌خواست ببینه. من خشکم زد. نه از ترس، نه از دل‌زدگی. از اون لحظه‌ی بی‌هوا که یه تصویر تازه از کسی که دوستش دارم، می‌پره توی ذهنم. برگشت. لبخند زد، همون لبخند همیشگی و گفت:
- خسته شدی؟
- نه، فقط داشتم فکر می‌کردم.
- به چی فدات بشم؟
- به اینکه چقدر این شب قشنگه.
هیچ‌چیز نگفتم. اونم نگفت. ولی اون تصویر، اون لحظه، اون دود کوتاه، یه گوشه‌ی ذهنم نشست. نه برای قضاوت. بلکه برای شناخت؛ برای اینکه بدونم، آدمی که دارم عاشقش می‌شم، یه‌جور دیگه‌ای هم هست. یه‌جور شاید زخمی، شاید خسته، شاید پنهان. و من، با همه‌ی دل‌لرزه‌هام، هنوز می‌خواستم کنارش باشم. از شهربازی زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. ماشین آروم جلو می‌رفت. چراغ‌های خیابون مثل نقطه‌های نور توی شیشه می‌رقصیدن. سامیار دستش روی فرمون بود، نگاهش به جاده، ولی من حس می‌کردم یه چیزی توی سکوتش سنگینه. منم ساکت بودم، ولی اون تصویر پشت غرفه، اون سیگار، اون دود کوتاه، هنوز توی ذهنم بود. صدای موزیک و برفی که تازه شروع به باریدن کرده‌بود، فضا رو بیشتر سنگین می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم:
 
- سامیار؟
نگاهم کرد و گفت:
- جانم؟
- امشب... اون لحظه‌ای که رفتی پشت غرفه‌ها... سیگار کشیدی؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
- آره.
- تو سیگاری‌ای؟
نگاهش رو ازم گرفت و گفت:
- نه.
- پس چرا؟
- چون بعضی زخم‌ها، بعضی شب‌ها، یه چیزی می‌خوان که فقط خودشون می‌فهمن اون چیز چیه.
صداش یه‌جوری شد. نه خسته یا تلخ. یه‌جوری که انگار داشت از یه جای دور حرف می‌زد. از یه جایی که من هنوز نمی‌شناختم.
- من و ساسان، برادرم، از بچگی فرق داشتیم.
- ساسان؟
- آره. اون پسرِ زنِ اول بابام بود. وقتی مامانش طلاق گرفت، بابام رفت و با مامان من ازدواج کرد. ساسان هیچ‌وقت اینو نبخشید. نه بابام رو و نه من و مامانم رو.
ساکت شدم. سامیار ادامه داد:
- همیشه فکر می‌کرد ما دلیل بدبختی‌شیم. یه‌جوری بزرگ شد که انگار باید انتقام بگیره. و یه روز، انتقامشو گرفت.
مکث کرد و شیشه رو کمی داد پایین.
- یه دختر رو آورد توی زندگیم. یه آدمی که اولش شبیه نجات بود، بعدش شد زهر. اون دختر باعث شد من سیگار رو بشناسم. شب‌هایی رو بشناسم که نمی‌دونستم صبح می‌شن یا نه.
صداش آروم‌تر شد.
- اون دختر رفت. مثل یه باد سرد. ولی سیگار موند. نه از سر عادت، از سر یادگاری. یادگاری از یه زخمی که هنوز جاش می‌سوزه.
نگاهش کردم و گفتم:
- هنوز اون زخم هست؟
- نه مثل قبل. ولی بعضی شب‌ها، بعضی صداهای پیانو، دوباره بیدارش می‌کنن.
دلم یه‌جوری شد. نه از سیگار، از اون چیزی که پشتش بود. از اون شب‌هایی که ازشون حرف می‌زد. دستم رو گذاشتم روی دستش، که روی دنده بود و گفتم:
- من نمی‌خوام قضاوتت کنم. فقط... .
- فقط چی؟
- فقط بدون که من اینجام. برای حالِ تو، نه گذشته‌ت.
لبخند زد و باز نگاهم کرد.
- تو فرق داری، درسا. وقتی با تو حرف می‌زنم، اون صداهای قدیمی ساکت می‌شن!
لبخندی بهش زدم و نگاهم رو بردم سمت پنجره. برف آروم می‌بارید و دلم قدم زدن توی خیابون رو می‌خواست ولی ذهنم یه‌جای دیگه بود. اون دختر، اسمش رو هم نگفت. چهره‌ش رو نداشتم. ولی یه‌جوری توی ذهنم نشست. نه از روی حسادت، از روی کنجکاوی، از روی دل‌لرزه. چه‌جوری تونسته بود سامیار رو تا این حد زخمی کنه؟ چه‌جوری تونسته بود رد بندازه روی صداش، روی نگاهش، روی نفس‌هاش؟ سامیار ادامه داد:
- ولی الان، همه‌چی فرق کرده.
- چرا فرق کرده؟
- چون تو اینجایی. و تو، اون زخم رو بازتر نمی‌کنی. تو فقط آرومش می‌کنی.
لبخند زدم. یه لبخند آروم، بی‌صدا، ولی پر از حس. دستش رو آوردم توی بغلم. ولی یه گوشه‌ی ذهنم، هنوز اون دختر نشسته‌بود. و من، با همه‌ی عشقم، باید بلد باشم با سامیار و تنهایی‌های اون شب‌هاش راه بیام. نه با سؤال و قضاوت. با صبر، با حضور، با عشق. ماشین پیچید توی کوچه‌ی خونه‌مون. سامیار گفت:
- به چیزی فکر نکن، مراقب خودتم باش دختر مهربون من.
- تو بیشتر مراقب باش و آماده باش که به‌زودی اون سیگار رو قراره بذاری کنار!
خندید و گفت:
- شب‌بخیر درسای من.
- شب‌بخیر، سامیار.
- زود برو خونه، هوا سرده، سرما می‌خوری!
پیاده شدم و سریع وارد خونه شدم.
 
***
«محمد»
سرعت ماشین رو بیشتر کردم که حداقل پنج دقیقه بیشتر بتونم ببینمش. تلفن رو درآوردم و شماره‌ی بهار رو گرفتم. بعد از دوتا بوق جواب داد:
- سلام.
- سلام. بهار دو دقیقه دیگه همون‌جای همیشگی باش.
- محمد نیا توروخدا!
- منتظرت می‌مونم بهار.
گوشی رو قطع کردم و بعد از چند دقیقه رسیدم کنار درخت گردویی که کنار امام‌زاده بود. امام‌زاده‌ای که همیشه اونجا برای رسیدنمون بهم دعا می‌کردیم. توی ماشین نشسته‌بودم که در ماشین باز شد و بهار نشست توی ماشین. نگاهش کردم. چشم‌های قرمز و صورت پف‌کرده. با دیدنش، بدنم یخ کرد، آروم گفتم:
- بهار من هیچ‌وقت این شکلی نبود!
سرش رو انداخت پایین و گفت:
- من دیگه قرار نیست بهارتو باشم محمد!
- هنوز دیر نشده. بیا فرار کنیم. همین امشب. یه شهر دور، یه زندگی ساده، فقط من و تو.
نگاهم کرد. با اون نگاهِ خسته‌ای که انگار هزار سال بارِ دنیا رو کشیده‌بود.
- محمد.
- جان محمد!
- اگه فرار کنیم، فقط خودمونو نجات دادیم. ولی اون خون چی؟ اون نفرت چی؟ اون زخمی که بین دو خانواده مونده چی؟ همین الان معلوم نیست جوونی از خانواده‌ی ما کشته بشه یا نه!
عصبی شدم و فریاد زدم:
- به من و تو چه از اون خون؟ من فقط تو رو می‌خوام. فقط تویی که برام مهمی.
- ولی من دختر اون خانواده‌ام. من نمی‌تونم چشم ببندم به همه‌چی. نمی‌تونم فقط خودمو ببینم. اگه من برم، شاید یه نسل بعدی دیگه مجبور نباشه مثل من قربانی بشه.
ساکت موندم. بغض کرده‌بودم. گفتم:
- یعنی تو حاضری خودتو فدا کنی، فقط برای اینکه یه رسم لعنتی تموم بشه؟
- نه برای رسم. برای صلح. برای اینکه یه روز، یه دختر دیگه، بتونه عاشق بشه و بمونه. نه اینکه مثل من، با لباس سفید، بره توی یه خونه‌ی بی‌عشق.
اشکاش ریخت. ولی لبخند زد. اون لبخند تلخ، اون لبخند آخر. نگاهم کرد، با اون چشم‌های قشنگش و گفت:
- محمد من هنوزم دوستت دارم. با تمام وجود. ولی این رابطه، باید یه‌جایی تموم بشه. نه چون خواستم، چون مجبور شدم.
دستاش رو محکم گرفتم و گفتم:
- پس بذار یه چیزو بدونی؛ هر جا رفتی، هر اسمی گرفتی، هر لباسی پوشیدی... تو برای من، همیشه بهاری. همون دختری که از همین آقا، تو رو از خدا خواستم.
سرش رو پایین انداخت و گفت:
- ولی حالا باید بگذرم. از خودم، از تو، از همه‌چی. فقط برای یه امید کوچیک.
داشتم دیوونه می‌شدم. مگه می‌شد آخه؟ خون‌بس چه کوفتی بود خدایا؟ دستی توی صورتم کشیدم و نگاهش کردم. سرش رو آورد بالا و زل زد توی چشم‌هام.
- میشه یه چیزی رو ازت بشنوم؟ برای آخرین بار؟
لبخند زدم و آروم گفتم:
- تو همیشه چشم قشنگ منی.
یه لحظه مکث کرد. لباش یه‌کم لرزید، ولی لبخند نزد. فقط گفت:
- کاش یه دنیا بود که توش فقط من و تو بودیم. بدون رسم، بدون خون، بدون اجبار. فقط تو و من.
از ماشین پیاده شدم و رفتم اون‌ور ماشین و در سمت شاگرد رو باز کردم و گفتم:
- اون دنیا رو ساختم بهار. توی ذهنم، توی خواب‌هام، توی هر لحظه‌ای که نفس کشیدم. ولی تو نیستی توش... بدون تو، اون دنیا فقط یه خیال لعنتیه.
اشکاش شدت بیشتری گرفت. مثل بارونی که شبونه می‌باره. گفت:
- من می‌ترسم. نه از اون مرد، نه از ازدواج. از اینکه یه روز بیدار شم و یادم نیاد چه‌جوری دوستت داشتم. اون همه خاطره قشنگی که داشتیم.
نگاهی به دستبند دور دستم که بهار خریده‌بود کردم و گفتم:
- من هر روز یادم می‌مونه. هر روز، هر شب، هر لحظه. حتی اگه صد سال بگذره، حتی اگه بچه‌دار بشی، حتی اگه اسمم‌رو فراموش کنی... من هنوزم همون پسری‌ام که زیر این درخت گردو، عاشقت شد.
از ماشین پیاده شد و یه قدم جلو اومد. دستش‌رو بالا آورد، ولی مكث كرد. انگار دلش می‌خواست صورتم‎رو لمس کنه، ولی رسم لعنتی، دستش‌رو گرفته بود. گفت:
- اگه فردا دیدی لبخند می‌زنم، بدون دارم می‌میرم. اگه دیدی ‌دستش‌رو گرفتم، بدون دارم خودم‌رو می‌کُشم. اگه دیدی چشمام برق داره، بدون اشکام‌رو قورت دادم.
 
آخرین ویرایش:
دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. واقعاً حالم بد بود. با هق‌هق گفتم:
- نرو... خواهش می‌کنم نرو. بذار یه‌بارهم خودت رو انتخاب کنی، نه طایفه‌ت رو.
لبخند زد و گفت:
- این‌جوری گریه نکن محمد. مگه یادت رفته این چشم‌ها دنیای من هستن؟ من خودم رو انتخاب کردم محمد. خودِ واقعی‌مو. همون دختری که عاشق شد، ولی حالا باید عشقش رو قربانی کنه، تا یه نسل بعدی بتونه عاشق بمونه.
بعد برگشت. آروم، بی‌صدا، مثل کسی که داره از خودش جدا می‌شه. و من همون‌جا موندم. دو قدم که رفت وایستاد و گفت:
- برو محمد؛ برو!
دیگه نتونستم چیزی بگم. زبونم بند اومده‌بود. راه افتادم به سمت امام‌زاده؛ از خدا عصبی بودم، از همه ناراحت بودم. از خودم حالم بهم می‌خورد. نشستم توی ایوون و فریاد زدم:
- خدایا... این رسم لعنتی رو کی نوشته؟ کی گفته صلح باید با قربانی کردن عشق بیاد؟ چرا باید بهار، اون دختر آروم، اون دختری که عاشقم بود، حالا با لباس سفید بره توی یه خونه‌ای که بوی خون می‌ده؟
دست‌هامو مشت کردم. خاک رو فشار دادم. دلم می‌خواست فریاد بزنم، ولی فقط صدای گریه‌م توی امام‌زاده پیچید. یه لحظه، صدای باد اومد. شاخه‌های درخت‌ها تکون خوردن. انگار خدا هم داشت گریه می‌کرد. زمزمه کردم:
- بهار... فردا که گفتن زنِ فلانی شدی، بدون یه نفر این‌جا، زیر این درخت، داره می‌میره. بی‌صدا، بی‌تاب، بی‌تو.
بلند شدم و رفتم داخل امام‌زاده، تکیه دادم به دیوار و یه لحظه چشم‌هامو بستم. توی ذهنم، بهار با لباس سفید، ولی با چشم‌های غمگین، از دور می‌اومد. لبخند نمی‌زد. فقط نگاه می‌کرد. از سرد بودن هوا نفهمیدم کِی خوابم برد. فقط یادمه سرم رو تکیه داده‌بودم به دیوار داخل امام‌زاده، اشکام خشک شده‌بودن روی صورتم، و صدای باد لای شاخه‌های درخت گردو می‌پیچید. سرما تا مغز استخونم رفته‌بود. ولی دلم سردتر بود. از دور یه صدای آروم اومد:
- پسرم... بیدار شو، سرما می‌خوری.
چشم‌هامو باز کردم. یه پیرمرد با عبای مشکی و عمامه‌ی سبز، چراغ‌قوه به دست، بالای سرم ایستاده‌بود. سید متولی امام‌زاده بود. همیشه آروم و بی‌صدا، ولی انگار همه‌چی رو می‌دید. گفت:
- بیا تو خونه‌ی من. هوا سرده، دل تو هم که انگار یخ زده.
رفتم دنبالش. توی اتاق کوچیکی کنار صحن، یه چراغ نفتی روشن بود و یه قابلمه‌ی کوچیک روی شعله. نشستم کنار آتیشی که توی خونه بود. دست‌هام رو جلوش گرفتم. سید یه لقمه نون و پنیر داد و گفت:
- بخور، شاید یکم آرومت کنه.
لقمه رو گرفتم، ولی بغض داشتم. سید نشست روبه‌روم. یه‌کم نگام کرد. بعد گفت:
- من ماجرای شما رو می‌دونم آقا محمد. از همون روزی که بهارخانم با چشم خیس اومد زیارت، فهمیدم یه چیزی تو دلش شکسته.
ساکت موندم. فقط آتیش رو نگاه می‌کردم. شعله‌ها می‌رقصیدن، ولی انگار داشتن گریه می‌کردن. سید ادامه داد:
- رسم خون‌بَس رسم سنگینیه. ولی گاهی، همین رسم‌ها، با یه دلِ عاشق، با یه فریاد، با یه قلم، می‌تونن تموم بشن. شاید نه امروز، ولی یه روز.
نگاهش کردم و گفتم:
- ولی اون روز برای من دیگه دیر شده. فردا بهار زنِ کسی می‌شه که حتی اسمشم نمی‌خوام بدونم.
سید لبخند زد و گفت:
- عشق، همیشه توی دل آدم می‌مونه. حتی اگه طرفش دور بشه. حتی اگه اسمش عوض بشه. حتی اگه رسم، عشق رو لِه کنه.
یه لحظه سکوت شد. فقط صدای قل‌قل قابلمه و نفس‌های سنگین من می‌اومد. سید ادامه داد:
- امشب این‌جا بخواب. فردا هرچی شد، تو باید زنده بمونی. چون فقط زنده‌ها می‌تونن قصه‌ها رو تموم کنن.
اون شب، امام‌زاده فقط یه پناه‌گاه نبود. شد جایی که یه پیرمرد، با یه لقمه نون، یه آتیش کوچیک، و چند جمله‌ی ساده، دلِ یه عاشقِ زخمی رو آروم کرد. و من، همون‌جا، کنار آتیش، با چشم‌های خسته، خوابم برد.
 
آخرین ویرایش:
صدای زنگ گوشی مثل پتک خورد وسط خوابم. چشم‌هامو باز کردم. نور خاکستری صبح از پنجره‌ی کوچک اتاق امام‌زاده می‌تابید. آتیش خاموش شده‌بود، فقط توی خاکستر یکم گرما مونده‌بود. گوشی رو برداشتم، اسم علی روی صفحه افتاده‌بود. نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم.
- سلام علی.
- سلام رفیق کجایی؟ دیشب زنگ زدم جواب ندادی نگران شدم.
چند لحظه سکوت کردم. صدام گرفته‌بود، انگار هنوز توی گلوم بغض مونده‌بود.
- اومدم بیرون اصفهان هوا بخورم. لازم داشتم تنها باشم.
- شهرستانی؟ صدات فرق کرده.
- آره یکم دورم. ولی نگران نباش زود برمی‌گردم.
علی مکثی کرد و گفت:
- چیزی شده؟ حالت خوب نیست محمد!
- خوبم. فقط یه‌کم خسته‌م. یه‌سری چیزا هست که باید با خودم حلشون کنم.
- اگه خواستی حرف بزنی من مثل همیشه هستم.
لبخند تلخی زدم. نمی‌تونستم بگم. نمی‌تونستم بگم که امروز، عشق من قراره زنِ کسی بشه. نمی‌تونستم بگم که دارم از درون می‌پکم.
- ممنون داداشم. فقط دعا کن برام. همین.
- همیشه، هر جا باشی، هر کاری کنی، من پشتتم.
تماس قطع شد. گوشی رو گذاشتم کنار و به خاکستر آتیش نگاه کردم. بدنم یکم درد می‌کرد. بلند شدم و یه نگاه به اطراف انداختم ولی سید نبود. رفتم بیرون، هوا خیلی سرد بود و همه‌جا یخ زده‌بود. سوار ماشین شدم. هوا هنوز خاکستری بود، مثل دل من. سید کنار درِ امام‌زاده ایستاده‌بود، با همون لبخند آرومش. با نگاه مهربونش گفت:
- خدا پشت‌و‌پناهت پسرم.
فقط سر تکون دادم. نمی‌تونستم حرف بزنم. استارت زدم، ماشین لرزید و کمی بعد روشن شد. جاده‌ی خاکی رو آروم رفتم پایین. هر پیچ، هر سنگ، هر درخت، انگار یه خاطره بود. یه خاطره از بهار، از خنده‌هاش، از رویاهایی که حالا دارن توی لباس سفید دفن می‌شن. نمی‌دونم چطور رانندگی کردم. فقط می‌دونم هر لحظه، انگار یه تکه از وجودم پشت سر جا می‌موند. به شهر رسیدم. خیابون‌ها شلوغ و آسمون گرفته بود. توی ذهنم، تصویر بهار با لباس سفید می‌چرخید. چشم‌هاش غمگین، لب‌هاش بی‌صدا، و من... من فقط یه تماشاگر بودم. تماشاگرِ مراسمی که قرار بود عشقم رو ازم بگیره. پارک کردم و نفس عمیقی کشیدم. دستم رو روی فرمون گذاشتم. چشم‌هامو بستم و زمزمه کردم:
- بهار... اگه صدای من رو می‌شنوی، بدون هنوزم دوستت دارم. حتی اگه امروز، همه‌چی تموم بشه عشقم!
جلوی در تالار توی ماشین نشستم؛ منتظر بودم تا عروسی شروع بشه. نگاهم افتاد به گردنبندی که به آینه‌ی ماشین آویزون بود. گردنبندی که بهار گرفته‌بود و روش نوشته‌بود: «حالا که جان ما شده‌ای آروم‌تر برو». باز اشکام شروع کردن به باریدن. این چه سرنوشت تلخی بود. سیگار رو از داشبورد برداشتم. دست‌هام می‌لرزید، ولی روشنش کردم. اولین پُک رو که زدم، انگار یکم از اون بغض لعنتی توی گلوم سوخت. دودش توی فضای ماشین پیچید، مثل خاطراتی که نمی‌خوان برن. ولی چطور آروم برم وقتی دارم تیکه‌تیکه می‌شم؟
صدای بوق ماشین عروس به گوشم خورد. در ماشین باز شد و بهار با لباس سفید، با موهای جمع‌شده، با اون لبخند نصفه‌نیمه پیاده شد. چقدر خوشگل شده‌بود. همه دست می‌زدن. همه خوشحال بودن. ولی من... من فقط نگاه می‌کردم. نه با چشم، با دل. و دلی که همون لحظه ترک خورد. بهار یه لحظه نگاهم کرد؛ فقط یه لحظه. چشم‌هاش لرزید. لبخند زد. ولی اون لبخند، تلخ بود. از اون تلخ‌هایی که فقط عاشقِ زخمی می‌فهمه. پُک دوم رو زدم. دود رفت توی چشمم و با اشک‌هام قاطی شد. نفسم سنگین شد. انگار یه چیزی توی قفسه‌ی سینه‌م شکست؛ دردش رو می‌فهمیدم. زمزمه کردم:
- بهار... تو خندیدی ولی من مُردم.
همه به سمت تالار رفتن. موسیقی شروع شد و من هنوز توی ماشین بودم. با یه سیگار نیم‌سوخته، با یه گردنبند آویزون، با یه عشقِ دفن‌شده و کلی خاطره.
 
***
«بهار»
در ماشین باز شد. صدای دف مثل چکش خورد توی سرم. همه منتظر بودن. باید پیاده می‌شدم. لباس سفید تنم بود ولی حس می‌کردم کفن پوشیدم. نفس کشیدم. لباس تنگ بود نه از دوخت بلکه از اجبار. از اینکه باید خوشگل باشم برای کسی که حتی اسمش رو نمی‌خوام بدونم. پام رو گذاشتم بیرون. نور افتاد روی صورتم. همه دست زدن و می‌خندیدن. ولی من فقط دنبال یه چیز بودم: فرار کنم و برم پیش محمد. چشم چرخوندم و دیدمش. توی ماشین خودش با سیگاری که توی دستش بود. نگاهش کردم. چشم‌هاش خسته بود. ولی من حتی نمی‌تونستم گریه کنم. اشکام خشک شده بودن. فقط لبخند زدم نه از عشق از اجبار. از اینکه هیچ‌کس نپرسید تو می‌خوای اصلاً؟ قدم زدم به سمت تالار. هر قدم یه تجاوز. هر لبخند یه مرگ. هر صدای دف یه فریاد توی سرم. دلم می‌خواست فریاد بزنم:
- نه! نمی‌خوام! نذارید!
ولی صدام نمی‌اومد. فقط لبخند بود فقط سکوت؛ فقط یه دختر با لباس سفید که داشت خودش رو دفن می‌کرد. رفتیم داخل و سفره عقد که مثل قتل‌گاه بود. روی صندلی عقد نشسته بودم روبه‌روی سفره‌ای که با گل و آینه تزئین شده بود ولی برای من مثل میز تشریح بود. همه دورم بودن: مادر خاله زن‌عمو حتی دخترعمه‌ای که همیشه حسودی می‌کرد. همه لبخند می‌زدن همه منتظر بودن همه می‌خواستن بله رو بشنون. ولی من فقط دنبال یه راه فرار بودم: یه پنجره یه در یه شکاف توی زمین. صدای دف توی سرم می‌پیچید مثل صدای استخون‌هایی که دارن می‌شکنن. صدای عاقد مثل صدای کسی بود که داره حکم اعدام می‌خونه. اسمم رو گفت اسم اون مرد رو گفت. بعد پرسید:
- دوشیزه محترم آیا وکیلم؟
صداش محو شد. من فقط صدای محمد رو شنیدم. اون روزی که جلوم زانو زده بود و برای اینکه بخندم گفت:
- عروس خانوم آیا بنده وکیلم؟
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. اشک‌هام آروم و بی‌صدا ریختن. همه فکر کردن از خوشحالیه. ولی من داشتم می‌مردم. دلم می‌خواست بلندشم فرار کنم و داد بزنم:
- من عاشق یکی دیگه‌م! من نمی‌خوام!
ولی فقط لبخند زدم. لبخندی که مثل زخم بود. بعد آروم با صدایی که حتی خودم باورم نمی‌شد گفتم:
- بله!
اون لحظه صدای دف بلند شد. همه دست زدن همه خندیدن. ولی من همون‌جا روی صندلی عقد برای همیشه مردم. این روز رو چقدر با محمد تصویرسازی کرده بودیم اما... .
***
«محمد»
پشت در تالار داشتم می‌لرزیدم. نفس کشیدن سخت بود. انگار هوا سنگین شده بود انگار همه‌چی داشت خفه‌م می‌کرد. سیگار رو پرت کردم دستگیره‌ی در رو گرفتم و فشار دادم. در باز شد و من با قدم‌های تند رفتم تو. چشم‌هام پر اشک بود ولی صدام پر فریاد. چند قدم مونده بود تا برسم به سفره‌ی عقد که یه دست محکم از کنار بازوم رو گرفت. برگشتم. خاله‌ی بهار بود. چشم‌هاش پر اشک ولی صداش محکم. آروم گفت:
- محمد نذار امروز هم خونریزی بشه.
خشکم زد. اون زن اون خاله‌ی ساکت حالا مثل دیوار جلوم ایستاده بود. ادامه داد:
- منم یه روز مثل تو بودم. عاشق و زخمی. ولی فریاد زدن فقط درد رو بلندتر می‌کنه. نذار بهار تو رو با فریاد توی ذهنش نگه داره. بذار با عشق حتی اگه بی‌صدا بره.
نفس‌هام سنگین شد. بغضم ترکید اشکام ریختن. لباسم رو گرفت و کشوند منو به سمت بیرون. از تالار زدیم بیرون و گفت:
- اگه الان بریزی بهم اینجارو فقط یه خون دیگه ریخته میشه محمد.
در تالار باز بود و من تو سکوت داشتم به بهار نگاه می‌کردم. اونم از دور نگاهم کرد چشم‌هاش لرزید. لب‌هاش تکون خوردن ولی صداش نرسید. و من همون‌جا ایستادم. با یه دلِ پاره‌پاره با یه عشقِ دفن‌شده با یه فریادی که توی گلو خفه شد. خطبه ادامه پیدا کرد. بهار با صدای لرزون گفت:
- بله.
همه شروع کردن به دست زدن. خاله بهم نگاه کرد با اشک گفت:
- محمد برو خاله برو نذار اتفاق بدی بیفته. نذار بهار...
حرفش رو خورد و وارد تالار شد. حالم انقدر بد بود که نمی‌تونستم حرف بزنم.
 
***
«علی»
برف می‌بارید آروم و بی‌وقفه. حیاط پدربزرگ سفید شده بود. بخاری گوشه‌ی اتاق با صدای خفیف گرما می‌داد. نشسته بودم کنار پنجره یه لیوان چای توی دستم و صدای رادیوی پدربزرگ تو کل خونه پیچیده بود. زنگ خونه زده شد محمد بود. وقتی وارد حیاط شد پالتوش خیس بود موهاش پر از برف و چشم‌هاش خسته. اومد کنار در ورودی و نگاهم کرد و آروم گفت:
- سلام.
- سلام رفیق. بیا تو سردته.
اومد تو و نشست کنار بخاری. دست‌هاش رو گرفت سمت شعله. ساکت بود. منم چیزی نگفتم. چای ریختم براش و دادم دستش و گفتم:
- نمی‌خوای صحبت کنی؟
سرش رو آورد بالا و گفت:
- باباجون کجاست؟
- رفته دوش بگیره.
نگاهش کردم. یه چیزی توی صورتش بود نه غم نه خشم. یه جور خالی بودن.
- خوبی؟
- آره. فقط یکم خسته‌م.
- از چی؟
- از همه‌چی.
محمد به پنجره نگاه کرد. یه دونه برف نشست روی شیشه. آروم گفت:
- بعضی چیزا رو نمی‌شه گفت. فقط باید باهاشون زندگی کرد.
من چیزی نگفتم. فقط چایمو خوردم. می‌دونستم حرف نمیزنه برای همین گیر ندادم. ولی خیلی داغون شده بود.
***
رفتم دنبال دفترچه‌ی باباجون. اتاقش ته راهرو بود در نیمه‌باز نور زرد لامپ افتاده بود روی قالی. صدای محمد رو شنیدم ایستادم. نفس‌هام کند شد. یه چیزی توی صداش بود که نمی‌فهمیدم ولی حسش می‌کردم. محمد نشسته بود روبه‌روی باباجون. پالتوش هنوز تنش بود دست‌هاش توی هم و سرش پایین بود. باباجون دست گذاشته بود روی شونه‌ی محمد. خودم رو عقب نگه داشتم که متوجه حضور من نشن.
محمد: باباجون من نتونستم کاری کنم. فقط نگاه کردم.
- می‌دونی بابا رسم‌ها گاهی مثل دیوارن. ولی تو پشت اون دیوار هنوز همون محمدی. هنوز داری نفس می‌کشی!
- اسمش بهار بود. ولی حالا فقط زمستونه.
باباجون دست محمد رو گرفت. محکم ولی آروم. انگار داشت از توی دستش درد رو بیرون می‌کشید. گفت:
- منم یه روز عاشق بودم. ولی رسم همیشه قوی‌تره. تو فقط نذار این درد تو رو از خودت جدا کنه. نذار قلبت یخ بزنه محمد جان.
اینا چی داشتن می‌گفتن؟ یه نگاهی انداختم به محمد اشکاش افتادن روی قالی. و من پشت در خشکم زده بود. اسمش بهار بود؟ از کی داشتن حرف می‌زدن؟ کدوم رسم؟ توی همین فکر بودم که محمد بلند شد. منم سریع خودم رو رسوندم به هال و نشستم روی مبل. محمد که رسید توی هال نگاهم کرد. نفسم توی سینم حبس شده بود.
محمد: چکار می‌کردی؟
- من؟ هیچی. داشتم با هانیه صحبت می‌کردم.
اومد نشست کنارم و گفت:
- بهتر شده رفتارش؟
- آره داش اوکیه.
- خوبه.
هم استرس داشتم هم منتظر بودم محمد حرفی بزنه ولی می‌دونستم به روی خودش نمیاره. ولی اون محمد قبل نبود شکسته و بی‌حوصله. محمد یکم جابه‌جا شد دستاش رو گذاشت روی زانوهاش. منم سعی کردم عادی رفتار کنم ولی ذهنم هنوز توی اون جمله‌ها گیر کرده بود. محمد گفت:
- کی میری تهران؟
- پس فردا!
- با اتوبوس؟
- آره دیگه چاره‌ی دیگه‌ای ندارم!
سرش رو تکون داد و آروم گفت:
- امتحانم رو که دادم توی دانشگاه باهم میریم داداش.
- تو حالش رو داری مگه؟
- خوبم علی خوبم خب؟!
بلند شد و رفت کنار پنجره. خیلی عصبی بود. یه لحظه سکوت افتاد. صدای قطره‌های آب که از لبه‌ی سقف می‌چکید توی خونه طنین انداز شده بود. فضا انقدر سنگین بود که اصلاً نمی‌شد با محمد حرف زد چه برسه به شوخی. رفت داخل اتاق و در رو بست. منم لامپ رو خاموش کردم و دراز کشیدم روی مبل. زنگ زدم به هانیه ولی جواب نداد. گوشی رو گذاشتم روی سینه‌م. سقف رو نگاه می‌کردم. صدای قطره‌ها هنوز می‌اومد. ذهنم خیلی درگیر بود چشم‌هام داشت گرم می‌شد که گوشی لرزید. هانیه بود. نفس‌م رفت بالا. یه لحظه مکث کردم و بعد جواب دادم.
 
- سلام.
صدای اون‌ور خط آروم بود ولی یه‌جور خسته و بی‌رمق.
هانیه: ببخش که دیر شد خواب مونده بودم.
- اشکال نداره عزیزم. فقط نگران شدم.
- می‌دونستم نگران شدی برای همین تا بیدار شدم بهت زنگ زدم.
یه‌کم مکث کرد و بعد گفت:
- علی... تو هنوز ناراحتی از اون بحث؟
- نه.
- یعنی... نمی‌دونم.
- فقط یه‌جوریم. انگار یه چیزی بینمون مونده ولی نمی‌دونم چیه. بعدشم استرسم برای مسابقات هم کم‌کم داره بالا میره.
- من که اومدم جلو درستش کردم. تو هم گفتی همه‌چی خوبه.
- آره گفتم. ولی نمی‌دونم چرا هنوز یه‌جوریم. شاید چون دارم میرم تهران شاید چون... نمی‌دونم.
- علی... من اینجام. حواسم بهت هست. تو فقط تمرکز کن روی مسابقه‌ت باشه؟
- باشه.
- فردا می‌خوام برم یه‌جا با یکی از بچه‌های کلاس. فقط برای پروژه‌ی کلاسیمونه نگران نشو.
- فقط بهم بگو کی برگشتی. اگه شد می‌خوام قبل رفتن ببینمت!
- حتماً.
- بخواب دیگه قلب‌من شب بخیر.
- شب شماهم بخیر علی‌آقای قلبم.
تماس قطع شد. گوشی رو گذاشتم کنار و به سقف نگاه کردم. چشمام کم‌کم سنگین شد و خوابم برد.
***
«فردا بعدازظهر»
دنبال یه چیز کوچیک بودم یه کادو برای هانیه. یه چیزی که نه گرون باشه نه معمولی. یه چیزی که وقتی بازش می‌کنه بفهمه هنوز برام خاصه. می‌خواستم قبل رفتن به تهران یه چیزی از من پیشش باشه. رفتم توی یه کادو فروشی تقریباً شلوغ. عطر چوب و کاغذ کادو پیچیده بود توی هوا. داشتم یه گردنبند ساده نگاه می‌کردم که صدایی شنیدم:
- اینو ببین خیلی قشنگه نه؟
برگشتم دیدم هانیه بود. با یه دختر دیگه. داشتن با فروشنده حرف می‌زدن می‌خندیدن و نگاه می‌کردن به اجناس. خشکم زد. نه از دیدنش از اینکه نگفته بود می‌خواد بیاد خرید. مگه نرفته بود کتابخونه؟ رفتم عقب. آروم و بی‌صدا از در بیرون زدم بدون اینکه دیده بشم. چرا هانیه اینطوری می‌کنه؟ کلاه کاپشنم رو روی سرم انداختم و منتظر وایستادم تا بیان بیرون. وقتی اومدن رفتم داخل فروشگاه و گردنبند رو خریدم و خواستم برم که دیدم گوشی هانیه روی میز فروشنده جا مونده بود. فروشنده یه نگاهی به گوشی کرد و گفت:
- آخ هانیه حواس‌پرت.
خودم رو به اون راه زدم و گفتم:
- با من بودی داداش؟
- نه قربان؛ این رفیق حواس‌پرت ما گوشیش رو باز جا گذاشت!
حرفاش مثل چاقوی داغ رفت توی قلب سردم. چی داشتم می‌شنیدم. هانیه در ورودی رو باز کرد و داشت می‌اومد سمت ما که من از یه مسیر دیگه رفتم و پشت یکی از غرفه‌ها قایم شدم. هانیه اومد و گوشیش رو گرفت و کلی باهم شوخی کردن. دلم می‌خواست برم جلو ولی نه. حتماً فامیلشونه. اما اون گفت رفیقم. داشتم دیوونه می‌شدم. زدم بیرون و قدم‌هام رو سریع‌تر کردم. حالم خیلی بد بود. همه اون حرفا و صحنه‌ها داشت از جلو چشمام رد می‌شد. گردنبند رو از جیبم درآوردم و نگاهش کردم و گفتم:
- یعنی همه اینا یه خوابه؟
گوشیم زنگ خورد. هانیه بود. می‌خواستم جواب ندم ولی نمی‌شد. تماس رو وصل کردم و با صدای گرفته‌ای گفتم:
- سلام.
هانیه با کلی ذوق و شوق گفت:
- سلام آقاعلیِ من.
جوری که متوجه نشه پوزخندی زدم.
- کجایی؟
- خوبی علی جان؟ من این سوال رو می‌خواستم ازت بپرسم!
- بگو کجایی من میام پیشت.
 
عقب
بالا