Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
***
«درسا»
توی اتاقم دراز کشیده بودم و داشتم به سامیار فکر میکردم که صدای نوتیف گوشیم اومد. سامیار نوشته بود:
- تلگرام رو چک کن!
سریع آنلاین شدم و وارد صفحهی چت شدم.
- یه چیزی برات ضبط کردم، امیدوارم دوستش داشته باشی.
یه ویس بود. هندزفری رو گذاشتم و پخش کردم. صدای پیانو... آروم، لطیف، مثل صدای برگهایی که توی باد میرقصن. هر نُتش انگار یه حرف بود، یه حس بود، یه لحظه از اون روزی که با هم بودیم. آخرش، صدای خودش اومد؛ آروم، بغضدار، ولی محکم:
- این قطعه رو با فکر تو زدم... هر نُتش یه لحظهست که با تو تصورش کردم درسا.
نفسهام سنگین شد. قلبم یهجور خاصی میزد. گوشی رو بغل کردم، انگار داشتم یه حس تازه رو توی دل خودم نگه میداشتم. یه لحظه خواستم جواب بدم، ولی نمیدونستم چی بگم. فقط یه ایموجی قلب فرستادم. بعد نوشتم:
- قشنگترین چیزی بود که شنیدم. مرسی ازت.
رفتم سمت پنجره و به آسمون نگاه کردم. یه ستارهی پرنور اون بالا چشمک میزد. آروم زیر لب گفتم:
- شاید این شروع یه چیز واقعی باشه.
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست. دلم آروم بود، ولی یهجور خاصی هیجانزده. توی دل شب، با صدای پیانو، انگار یه فصل تازه از زندگیم شروع شده بود.
***
«دانیال»
امشب هوا سنگینتر از شبهای قبل بود. انگار باد هم خسته بود از چرخیدن بین دیوارهای پادگان. بچهها یکییکی خوابیده بودن. بعضیها هم با گوشی قاچاقی زیر پتو حرف میزدن. منم گوشیم رو از لای لباسهام درآوردم، یه نگاه به اطراف انداختم و سریع شمارهی سوگند رو گرفتم.
بعد از چند بوق، صدای آرومش اومد:
- الو؟ دانیال؟
- سلام عزیزم، آروم حرف بزن. الان نگهبان رد میشه.
صدای نفسش توی گوشم پیچید.
- سلام جان من، دلم برات یه ذره شده. امروز همهش بهت فکر میکردم.
لبخند زدم، ولی ته دلم یه درد خاص بود.
- منم همینطور. اینجا همهچی سخته، ولی وقتی صداتو میشنوم، انگار یه لحظه همهچی آروم میشه.
- قربون تو برم الهی... امروز مامانم داشت دربارهی عقد حرف میزد. گفت باید کمکم آماده شیم.
- واقعاً؟
- آره، گفت وقتی خدمتت تموم شد، دیگه معطل نکنیم.
یه لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:
- سوگند... من هر شب قبل خواب، به اون لحظه فکر میکنم. لحظهای که توی محضر، دستتو میگیرم.
صدای خندهی آرومش اومد؛ همون خندهای که همیشه دلم رو گرم میکرد.
- منم هر شب به اون لحظه فکر میکنم. به لباس سفید، به لبخند تو، به اینکه دیگه هیچ فاصلهای بینمون نیست.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- فقط یه چیزو قول بده.
- چی؟
- تا اون روز، هرچی شد، کنارم بمونی. حتی اگه دیر شد، حتی اگه سخت شد.
- قول میدم دانیال. من مال توام، با همهی دلتنگیهام.
صدای قدمهای نگهبان نزدیک شد. سریع گوشی رو قطع کردم و گذاشتم زیر بالش. ولی لبخندم هنوز روی لبم بود. توی دل شب، توی پادگان، با اون دیوارهای سرد، یه صدای گرم بود که هنوز توی گوشم میپیچید: «من مال توام».
پیام دادم به سوگند و گفتم چرا قطع کردم. اسلحه رو برداشتم و نوبت پست دادنم بود. نشسته بودم کنار دیوار سیمانی، همون جایی که همیشه میرم تا یه لحظه از این فضای خفه فاصله بگیرم.
امیر همخدمتیام اومد کنارم نشست. یه پسر لاغر با چشمهای خسته، اهل کرمانشاه. همیشه ساکت بود، ولی اون شب یهجور دیگه بود. گفت:
- دانیال تا حالا شده حس کنی داری از خودت دور میشی؟
نگاهش کردم. یه لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:
- هر روز اینجا همین حس رو دارم. انگار یه نسخهی دیگه از خودم داره زندگی میکنه؛ یکی که فقط دستور میگیره، فقط تحمل میکنه.
آهی کشید و گفت:
- بابام مریضه، سرطان داره. مامانم چیزی نمیگه، ولی من از صدای تلفن میفهمم. هر بار که زنگ میزنم، یه چیزی توی صداش شکستهست.
دلم لرزید. نگاهش کردم و گفتم:
- چرا نگفتی؟
- چی عوض میشه؟ مرخصی نمیدن. فقط میخوام یه بار دیگه ببینمش، همین.
ساکت شدیم. صدای باد میاومد، صدای خشخش برگهایی که از پشت دیوار رد میشدن. گفتم:
- منم یه نفر رو دارم که هر شب بهش فکر میکنم. قراره وقتی خدمت تموم شد عقد کنیم. ولی هر روز که میگذره، میترسم یه چیزی خراب شه، یه فاصله بیفته، یه اتفاق بیفته که دیگه نشه برگشت.
لبخند تلخی زد و آروم گفت:
- سربازی فقط یه دوره نیست، یه امتحانه. امتحانِ صبر، امتحانِ دل، امتحانِ اینکه چقدر میتونی خودتو حفظ کنی وقتی همهچی داره ازت دور میشه.
سرمو تکیه دادم به دیوار.
- ولی یه چیزی هست که نمیذاره از پا بیفتم. اون صدا، اون پیام، اون قولی که دادم.
- هی... چی بگم؟ بریم یه دودی بگیریم؟
خندیدم و گفتم:
- خیلی وقته لب نزدم امیر، نمیخوام هم لب بزنم دیگه!
بلند شد و دستاش رو کرد توی جیبش و گفت:
- پس من میرم داداش. شبت بخیر.
***
«درسا»
در کلاس رو باز کردم. هوا یهجور خاصی بود، نزدیک غروب، نور نارنجی خورشید از پنجرهها افتاده بود روی زمین. ولی خبری از سامیار نبود. نگران شدم. گوشیام رو چک کردم، پیامی نبود. رفتم سمت در، خواستم برم از منشی بپرسم که چی شده، چرا نیومده. در رو باز کردم و همون لحظه دیدمش. سامیار، با یه دستهگل بزرگ، درست روبهروی من ایستاده بود. لبخندش آروم بود، ولی چشمهاش پر از اضطراب. بچهها که کنارمون بودن، همه ساکت شدن. من خشکم زده بودم. فقط نگاهش کردم. یه قدم اومد جلو و گفت:
- درسا... من خیلی وقت بود که این حسو داشتم. هر نت، هر کلاس، هر لحظهای که کنارت بودم، یه چیزی توی دلم شکل گرفت.
یه مکث کرد و ادامه داد:
- میخوام بدونی که این فقط یه علاقهی گذرا نیست.
دستهگل رو آورد جلو.
- میخوام ازت بخوام... که اجازه بدی این حس، این مسیر، ادامه پیدا کنه؛ با هم.
همه ساکت بودن. نگاههاشون روی من بود. قلبم تند میزد، دستهام لرزید. یه لحظه به چشمهاش نگاه کردم؛ اون صداقت، اون آرامش. لبخند زدم و آروم گفتم:
- باشه!
و همون لحظه، صدای دست زدن بچهها بلند شد. یه موج شادی توی آموزشگاه پیچید. من خجالت کشیدم، ولی ته دلم یه چیزی روشن شد. یه چیزی مثل امید، مثل شروع. کلاس برگزار شد، با یه حالوهوای تازه. نتها شیرینتر بودن، صداها لطیفتر. بعد از کلاس، با سامیار رفتیم کافه. همون کافهی دنجی که دفعهی قبل رفته بودیم. نشسته بودیم کنار پنجره، نور چراغها افتاده بود روی میز. یه پیانوی قدیمی گوشهی سالن بود، با رنگ قهوهای تیره و کلیدهایی که بعضیهاش یهکم زرد شده بودن. نشسته بودیم، داشتیم دربارهی آینده حرف میزدیم که سامیار گفت از بچگی آرزو داشته یه قطعه بسازه که فقط برای یه نفر باشه. بعد، بیهوا بلند شد، رفت سمت پیانو. من خشکم زده بودم. همهی کافه ساکت شد. نشست پشت پیانو، انگشتهاش رو گذاشت روی کلیدها و شروع کرد به نواختن. ملودی آروم بود، پر از حس، مثل صدای بارون روی شیشهی اتاق. بعد، با صدای آروم خودش شروع به خوندن کرد:
«تو مثل نوری توی شبای تار منی... مثل یه راهی وسط بنبستای منی... هرچی که داشتم، هرچی که خواستم... توی نگاهت پیدا شد، بیصدا، بیمنّت... بمون، نذار این لحظه بره... بمون، بذار این عشق بره جلو... با تو، دلم آرومه... با تو، همهچی ممکنه»
صداش توی فضا پیچیده بود، مثل یه دعا، مثل یه اعتراف. من اشکام بیصدا میریختن؛ نه از غم، از اون حس عمیقی که نمیشد با کلمه گفت. وقتی قطعه تموم شد، همهی کافه ساکت بود. بعد همه شروع کردن به دست زدن. سامیار برگشت و اومد کنارم نشست. آروم گفت:
- این آهنگو فقط برای تو ساختم، درسا. اسمش هست «با تو، همهچی ممکنه».
نگاهش کردم و بهش لبخند زدم و آروم دستم رو به دستش که یخ زده بودن نزدیک کردم.
***
«سامیار»
صدای باد میپیچید لای موهام. شب شده بود و نشسته بودیم روی پشتبوم خونهی آرش، همون جایی که همیشه میاومدیم وقتی دلمون سنگین بود. بازم مثل همیشه، سیگار دستم بود و سکوت بینمون سنگین بود تا اینکه آرش گفت:
- با درسا جدی شدی؟
یهکم مکث کردم.
- نمیدونم.
- یعنی چی نمیدونم؟ اون دستهگل، اون آهنگ توی کافه... .
- آره، ولی... نمیدونم واقعاً عاشقشم یا فقط دارم فرار میکنم.
نگاهم کرد و گفت:
- هنوز پناه توی سرته، نه؟
سیگار رو خاموش کردم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- پناه یه چیز دیگه بود. یه عشق کامل، یه آدمی که همهچی رو بلد بود. بلد بود چطور حرف بزنه، چطور با یه نگاه همهچی رو بفهمه.
- ولی رفت.
- آره، رفت.
- و تو هنوز داری با سایهش زندگی میکنی.
ساکت شدم و یکم بعد ادامه دادم:
- درسا مثل پناه نیست. سادهست، بیتجربهست، ولی یه چیزی داره که آرومم میکنه آرش.
صداش رو بالا برد.
- اون چیز، عشق نیست سامیار. اون چیز، پناه نیست. اون چیز، یه پناهگاهه فقط.
- شاید. شاید دارم از خاطرهی پناه فرار میکنم و درسا شده مقصد این فرار.
- اگه واقعاً میخوای با درسا باشی، باید اول با پناه خداحافظی کنی. نه با حرف، با دل.
نگاه کردم به آسمون. ستارهها بودن، ولی تار بودن. مثل دل من. سیگار بعدی رو روشن کردم. قطرهی اشک روی گونهم رو پاک کردم و گفتم:
- هنوز نمیتونم.
- پس با درسا بازی نکن.
- نمیخوام بازی کنم.
عصبی شد و گفت:
- ولی داری باهاش بازی میکنی... کارت کارما داره سامیار!
- حالم خوب نیست داداش!
- هنوز داری کابوس اون شب رو میبینی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
– کابوس نه... ولی یه صحنهست که هر شب توی ذهنم پخش میشه. مثل یه فیلم لعنتی که دکمهی توقف نداره.
نفسم رو به بیرون فوت کردم و گفتم:
- اون شب بارون میاومد. نه شدید، ولی اونجوری که بوی خاک بلند میشه. پناه گفت میخوام بیام خونت، گفت میخواد یه قطعهی تازه رو بشنوه. منم خوشحال بودم، فکر میکردم شاید بالأخره اون فاصلهی لعنتی بینمون کم بشه. اومد؛ با یه دورس مشکی، یه رژ قرمز و یه نگاه سرد. نشست، سیگارشو روشن کرد، بدون اینکه چیزی بگه. من پشت پیانو نشستم، شروع کردم به زدن. آهنگ «خستم» بهنام بانی:
«خستم، همه درا به روم بستن... تموم عاشقا رفتن ازت خبر بیارن...»
وسط قطعه، بلند شد و به سمت پنجره رفت و گفت:
- سامیار، تو زیادی احساساتیای. زیادی عاشقی.
خشکم زد. استرس همهی جونم رو گرفت.
- یعنی چی؟
برگشت و نگاهم کرد.
- من از اول عاشقت نبودم. فقط میخواستم ببینم یه آدم مثل تو چقدر میتونه برای یه حس ساختگی جون بده.
صداش آروم بود، ولی مثل تیغ برنده. گفتم:
- پناه، این یه شوخیه؟
لبخند زد و گفت:
- نه؛ این پایاننامهست. ما چفت هم نیستیم.
بعد کیفشو برداشت، در رو باز کرد و رفت. من موندم با یه لیوان مشروب و یه اتاقی که بوی سیگارش هنوز مونده بود. با کلی خاطره که همشون دروغ بودن.
آرش ساکت بود. من ادامه دادم:
- اون شب، یه چیزی توی من مرد. نه فقط عشق، نه فقط اعتماد. یه بخشی از خودم که بلد بود باور کنه، که میتونست عاشق بشه.
- و حالا درسا... .
- درسا فرق داره.
- فرق داره یا فقط...؟
- نمیدونم. فقط میدونم که هنوز دارم با سایهی پناه زندگی میکنم.
***
«درسا»
سوگند پیشم برداشتهبود و صدای خندهمون کل خونه رو برداشتهبود. مامان چند بار از توی آشپزخونه گفت:
- شما دوتا امشب دیوونه شدین!و ما فقط بیشتر خندیدیم.
سوگند روی تخت ولو شدهبود، بالش رو بغل کردهبود و هی تکرار میکرد:
- یعنی جلوی همه؟ با دستهگل؟ وای درسا تو توی فیلم زندگی میکنی!
منم کنار میز نشستهبودم، لپهام هنوز داغ بودن.
- باورم نمیشه. اون لحظه که در رو باز کردم و دیدمش... انگار همهی صداها قطع شدن. فقط اون بود، با اون نگاهش، با اون گلها.
- و بعدش چی؟ چی گفت؟
- گفت که میخواد این مسیر رو با من ادامه بده. گفت این حس واقعی شده.
سوگند یه بالش به سمتم پرت کرد و با جیغ گفت:
- عاشق شدی دختر!
با لبخند گفتم:
- نمیدونم. فقط یه چیزی توی دلم روشن شده. یه چیزی که قبلاً نبود.
سوگند یکم جدی شد.
- سامیار واقعاً دوست داشتنیه. ولی حواست باشه، آدمهای هنری، گاهی پیچیدهتر از چیزین که نشون میدن. بعدشم سامیار، داداش کسیه که دانیال رو با چاقو زده.
- میدونم. ولی فعلاً فقط میخوام این حس رو زندگی کنم. بدون ترس، بدون شک.
بعد، سوگند بلند شد، سمت اسپیکر رفت و یه آهنگ آروم پلی کرد.
- امشب باید برقصیم. امشب شب توئه، درسا!
***
«علی»
کلاس که تموم شد، بچهها یکییکی وسایلشون رو جمع کردن و رفتن. منم پشت میز نشستهبودم، داشتم جزوهها رو مرتب میکردم که دیدم هانیه هنوز مونده. نگاهش جدی بود، همیشگیش نبود.
- علی یه لحظه بیا.
بلند شدم، سمتش رفتم. کنار پنجره ایستادیم. بیرون برگهای زرد و نارنجی توی باد میرقصیدن. هانیه یه نگاه به دستم انداخت؛ همون دستی که هنوز بانداژ روش بود. اخم کرد و گفت:
- یعنی چی؟ چرا دستت این شکلیه؟ چرا هیچی نگفتی؟
لبخند زدم. فضا رو سبک کنم، گفتم:
- یه چیز کوچیکه. دیشب توی تمرین، یه لحظه پام لیز خورد دستم آسیب دید.
- کوچیکه؟! علی، باید بیشتر مراقب باشی. اگه آسیب جدی ببینی چی؟ اگه مسابقت رو از دست بدی چی؟
- نترس چیز خاصی نیست. مربی هم دید، گفت مشکلی نیست.
چشمهاش کمی بغضی شد و گفت:
- ولی تو نگفتی! من باید از روی بانداژ بفهمم؟ اینجوری خوبه؟
ساکت شدم. نمیدونستم چی بگم. اونم ساکت شد، ولی نگاهش پر از دلخوری بود. بعد یه لحظه آروم دستم رو گرفت. با اون انگشتای ظریفش، بانداژ رو لمس کرد. خم شد و یه بوسهی آروم روی دستم زد. با این کارش دلم ریخت.
- قربون دستت برم من. علی من رو نگاه چکارش کرده... ولی خواهش میکنم بیشتر از خودت مراقبت کن. من طاقت ندارم ببینم درد میکشی.
لبخند زدم و گفتم:
- وقتی تو نگرانمی درد از یادم میره.
یه لحظه نگاهم کرد. اون نگاه، هم دلخور بود، هم عاشق. بعد آروم گفت:
- آقای سام، تو فقط قهرمان کشور نیستی... قهرمان دل منی. این رو یادت نره!
یه چیزی توی دلم تکون خورد. خواستم دستش رو بگیرم، ولی هنوز دست خودم درد میکرد. فقط گفتم:
- ببخشید، نمیخواستم نگران شی.
- یعنی چی؟ من باید بفهمم، باید بدونم. مگه من برات کیم؟ یه شاگرد؟ یه دوست؟ یا...
ساکت شد. اون «یا» رو نگفت، ولی من شنیدمش. توی سکوتش، هزارتا حرف بود. گفتم:
- تو اون کسی هستی که وقتی دستم درد میگیره، فقط با یه نگاهش آروم میشم.
یه لبخند کوچیک گوشهی لبش نشست، ولی هنوز اخم توی چشمش بود.
- دیشب چی شد؟ دقیق بگو.
روی صندلی نشستم؛ اونم کنارم نشست.
- تیم ملی توی اصفهان اردو زده و دیشب تمرین خیلی سنگین بود. مربی فشار آوردهبود. یه حرکت چرخشی، پام لیز خورد، با کف دست زمین خوردم. همون لحظه فهمیدم یه چیزی شده، ولی نخواستم تمرین رو قطع کنم. شب دیدم ورم کرده، منم بستمش.
سرش رو تکون داد و آروم، ولی با دلخوری گفت:
- علی، وقتی آسیب میبینی، انگار یه تیکه از منم درد میگیره دورت بگردم.
دستم رو گرفت و ادامه داد:
- قول بده مراقب خودت باشی. نه فقط برای مدال، برای دل من.
نگاهش کردم. شال زرشکیش توی نور کلاس برق میزد. گفتم:
- قول میدم، به قلب خودم، که تویی!
نگاهمون هم قفل شده بود. بعد آروم گفت:
- اگه یهبار دیگه چیزی بشه و تو بهم نگی، خودم میزنمت!
خندیدیم و از کلاس بیرون زدیم. نگاههای منشی خیلی جالب بود؛ دیگه میدونست باهم دوستیم. ازش خداحافظی کردیم و از آموزشگاه بیرون اومدیم. آخرهای پاییز بود و یکم هوا بارونی شده بود. نمنم بارون، خیابون خیس، برگهای زرد و نارنجی چسبیده به کف سنگفرش. هانیه شالش رو کشید جلوتر. منم دستهام رو کردم توی جیبم. یه لحظه نگاهم کرد و گفت:
- سردته؟
- نه، فقط یکم خستهم.
- نظرت در مورد یه هاتچاکلت چیه؟
- عالیه.
یه لبخند زد؛ از اون لبخندهایی که دل آدم رو میلرزونه. رفتیم سمت یه کافهی کوچیک که همیشه بوی شکلاتش تا بیرون میاومد. دو تا هاتچاکلت گرفتیم؛ لیوانهای مقوایی با درِ سفید، بخار ازشون بلند میشد. اومدیم بیرون. بارون هنوز نمنم بود. هانیه گفت:
- یکم راه بریم؟ بارون قشنگه.
دستش رو گرفتم و با لبخند گفتم:
- با تو همهچیز قشنگه. بریم.
راه افتادیم. خیابون خلوت بود. صدای قدمهامون با خشخش برگها قاطی میشد. هانیه یه قلپ از هاتچاکلت خورد و گفت:
- وای چقدر خوبه... انگار همهی خستگیمو شست.
- منم همین حس رو دارم. ولی فکر کنم بیشتر از شکلات، حضور تو این حس رو میده.
یهلحظه ساکت شد. فقط صدای بارون بود و بوی بخار شکلات. بعد گفت:
- علی دیشب که آسیب دیدی چرا بهم نگفتی؟ چرا گذاشتی خودم بفهمم؟
- نمیخواستم نگران شی. میدونم چقدر حساس میشی.
- خب آره، حساس میشم. چون برام مهمی.
نگاهش کردم. شال زرشکیش خیس شده بود، ولی هنوز قشنگ بود.
- سرما نخوری دختر خوب. چرا کلاهت رو نیاوردی؟
با دست نوک دماغش که قرمز شده بود رو یکم مالید و گفت:
- یادم رفت.
- عیب نداره... امتحانهای مدرسهی شما از کی شروع میشه؟
- از هفتهی اول دی... شما چی؟
- ما هم همینطور... امسال خیلی مهمه برام هانیه!
ایستاد و گفت:
- کنکور برات خیلی مهمه، نه؟
- خیلی مهمه، ولی... .
نگاهم کرد و گفت:
- ولی چی؟
خندیدم و گفتم:
- مگه فکر خوشگلخانم میذاره من به چیز دیگهای فکر کنم!
ذوق کرد.
- با فکر من قهرمان شدی، رتبهی یک کنکور هم میشی.
- باید توی امتحانها یکم فاصله بگیریم.
نگاهش غمگین شد و آروم گفت:
- فکر میکنی اینطوری درسته؟
- آره. البته شاید.
دیگه چیزی نگفت و بقیهی مسیر رو توی سکوت ادامه دادیم. از هانیه خداحافظی کردم که گفت:
- مراقب خودت باش.
لبخند زدم و به سمت خونه راه افتادم. بارون هنوز نمنم بود. خیابون خلوت، برگها خیس، هوا یهجوری بود که آدم دلش میخواست فقط بخوابه. رسیدم دم در و کلید رو انداختم، در رو باز کردم. مامان از توی آشپزخونه صدا زد:
- علیجان اومدی؟
- آره مامان، سلام.
- زود لباسهات رو عوض کن که سرما نخوری.
به سمت حموم رفتم و یه دوش گرفتم. دستم هنوز درد میکرد، ولی اون بوسهی هانیه هنوز روی بانداژ بود. یهجوری گرم بود، یهجوری آروم. وقتی اومدم بیرون، صدای مامان اومد:
- چای برات بریزم؟
- آره ممنون. یه چیز شیرین هم کنارش باشه، اگه داری.
روی تخت دراز کشیدم و سقف رو نگاه کردم. ذهنم پر از اون لحظههایی بود که با هانیه زیر بارون راه رفتیم، اون جملههایی که گفت، اون نگاهی که کرد.
***
«15 دیماه»
شب امتحان فلسفه بود. پشت میز نشسته بودم، کتاب باز، چراغ مطالعه روشن. صدای بارون آروم به پنجره میکوبید. دلم میخواست بخوابم، ولی داشتم میخوندم. ذهنم پر از مفاهیم ابنسینا و ملاصدرا بود، ولی ته ذهنم، یه گوشهی کوچیک همیشه برای هانیه روشن بود. گوشیم ویبره زد. هانیه پیام داده بود:
- من میرم بخوابم، فردا امتحان دارم... توام زودتر بخواب، فردا موفق باشی. شببخیر عزیزم.
لبخند زدم و جواب دادم:
- شببخیر کوچولو!
ساعت نزدیک دو بود که گوشیم دوباره ویبره رفت. سعید بود. تعجب کردم. این وقت شب؟ جواب دادم:
- جانم سعید؟
- سلام داشعلی، هانیه چی کار کرده؟
از حرفش جا خوردم و با نگرانی گفتم:
- چی شده؟
- استوریای که گذاشته رو میگم. عکس خودش... بیحجاب. ندیدی؟
- مگه اصلاً استوری گذاشته؟
اینستاگرام رو نگاه کردم، ولی استوریای نبود از هانیه.
- سعید استوریای برام نیست!
- فکر کنم تو رو هاید کرده. من با یه پیج فیک دنبالش میکنم. اسکرین گرفتم، برات میفرستم.
چند ثانیه بعد عکس اومد. با دیدنش دهنم خشک شد. هانیه با یه لباس باز، توی یه باغ که داشت لبخند میزد. نه روسری، نه حتی پوشش معمولی. قلبم شروع به تندزدن کرد و دستهام یخ کرده بود. دلم ریخت. هم به خاطر عکس، هم به خاطر اینکه من رو هاید کرده بود. چرا؟ چرا من نباید ببینم؟ چرا باید از سعید بشنوم؟ فردا صبح نفهمیدم امتحان رو چجوری دادم. بیتوجه به بچهها، رفتم سراغ هانیه. دم مدرسه منتظر نشستم تا بیرون اومد. داشت با دوستاش بگوبخند میکرد و میرفت. رفتم جلو و صداش زدم:
- هانیه، یهلحظه بیا.
با همون لبخند همیشگی اومد، ولی من دیگه اون لبخند رو نمیدیدم.
- تو اینجا چکار میکنی علی؟ خوبی؟!
آب دهنم رو قورت دادم.
- دیشب استوری گذاشتی؟
با دستاش بازی کرد و گفت:
- چطور؟
صدام رو کمی بالا بردم.
- چرا من رو هاید کردی؟
- چی؟! لابد دستم خورده!
- دستت خورده؟ واقعاً؟ یا نمیخواستی من ببینم؟
یکم نگاهم کرد و با لحن عصبی گفت:
- علی، این چه طرز حرف زدنه؟
دستی به صورتم کشیدم.
- اون عکس چی بود؟ چرا اون شکلی هانیه؟
کمی سکوت کرد و خیلی سرد گفت:
- ببین، من هرچی دلم بخواد میذارم. تو حق نداری من رو محدود کنی علی.
با حرفی که زد ساکت شدم. انگار آب سردی روی دلم ریخته بود. به خاطر فاصلهای که بینمون افتاد یه چیزی توی وجودم شکست. گفتم:
- ولی من نگرانتم. نه از روی کنترل، از روی عشقه هانیه.
پوزخندی زد و گفت:
- عشق واقعاً اگه عشق باشه، باید آزادی بده نه محدودیت.
روی لبهی جدول نشستم و زیر لب گفتم:
- اون عکس... اون عکس!
هانیه کنارم نشست و گفت:
- علی گفتم که، دستم خورد. نمیخواستم اذیت شی.
با بغض نگاهش کردم.
- ولی اذیت شدم؛ خیلی. من باید از سعید بشنوم هانیه؟
یهلحظه مکث کرد، بعد گفت:
- خب حالا فهمیدی. چی میخوای؟ دعوا؟ کنترل؟ بازجویی؟
چرا اینجوری حرف میزد؟ این هانیهی من نبود!
- نه، فقط یه توضیح. یه دلیل. یه حس که بگه هنوز برات مهمم.
با دست به پیشونیش زد و گفت:
- علی هنوزم برام مهمی. ولی این یعنی نمیتونم هرچی دلم خواست بپوشم؟ بذارم؟ بگم؟
عصبیتر شدم و گفتم:
- میتونی هانیه ولی اون عکس، اون لحظه، انگار یه چیزی بینمون شکست.
- اگه با یه عکس میشکنه، پس هیچی نبوده.
نگاهش کردم و با کلافگی گفتم:
- این حرفها چیه؟ تو میدونی من چقدر درگیرتم؟ چقدر برام مهمی؟
- میدونم علی، میدونم. ولی این دلیل نمیشه من رو محدود کنی. منم یه آدمم، با انتخابهای خودم.
- ولی چرا من رو حذف کردی؟ چرا نخواستی ببینم؟
صداش رو بالا برد و گفت:
- آره علی، من هایدت کردم چون میترسم از نگاهت. چون نمیدونم تو من رو چه شکلی میخوای؟ با اون تصویری که ساختی، یا اونی که دیشب دیدی؟!
ساکت شدم. یه چیزی توی دلم فرو ریخته بود. دستش رو گرفتم و آروم گفتم:
- من فقط میخوام بدونم هنوزم من رو میخوای؟
یهلحظه نگاهم کرد. نگاهی که دیگه اون برق همیشگی رو نداشت.
- نمیدونم علی. الان نمیدونم.
دستش رو از توی دستم بیرون کشید و رفت. اولین قطرهی اشکم چکید و من موندم با یه دل خسته، یه ذهن آشفته و کلی امتحان... ولی انگار هیچچیز دیگه مهم نبود. فقط اون جملهی آخرش توی سرم میچرخید. بلند شدم. دستهام رو کردم توی جیبم و توی خیابون راه افتادم. قدم میزدم، بیهدف. صدای ماشینها، خشخش برگها، بوی دود و خاک خیس. ذهنم پر بود از حرفای هانیه. انقدر توی فکر بودم که نفهمیدم کی دم خونه رسیدم. کلید انداختم، در رو باز کردم، کفشهام رو درآوردم و روی تخت نشستم. گوشیم ویبره رفت. محمد بود.
- سلام علی، کجایی؟
- خونهم.
- صدات خوب نیست. چی شده داداشم؟
صدام رو صاف کردم و آروم گفتم:
- هیچی، یکم درگیرم.
- دهدقیقه دیگه دم در باش... میام پیشت!
یکم مکث کردم و بعد گفتم:
- باشه، منتظرم.
لباسم رو عوض کردم. یکم آب به صورتم زدم. توی آینه خودم رو نگاه کردم. چشمهام خسته بود ولی تهش هنوز یه چیزی بود... شاید امید، شاید درد. رفتم پایین و سوار ماشین شدم که محمد گفت:
- ریختی بهم علیآقا! تو فکرش نباش.
توی خیابونهای خلوت اصفهان راه افتادیم. باد سرد به صورتم میخورد ولی اون لحظه فقط یه چیز توی ذهنم بود: هانیه.
محمد: چته علی؟ چشمهات خستهست، دلت خستهتر.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- یهجوریم. انگار یه چیزی توی دلم سنگ شده، پایین نمیره.
توی خیابونهای خلوت پیچید. ضبط رو روشن کرد و یه آهنگ آروم پخش شد؛ از اونهایی که آدم رو توی خاطره میبره. ماشین تاب میخورد مثل دل من. محمد گفت:
- هانیه، نه؟
ساکت موندم. فقط بیرون رو نگاه کردم. بعد آروم گفتم:
- نمیدونم چی شد محمد. یه عکس، یه استوری، یه جمله... همهچی بههم ریخت.
- ولی تو که عاشقشی. از اون عشقهای واقعی.
- آره ولی انگار اون دیگه نمیدونه چی میخواد. گفت «نمیدونم علی»... اون «نمیدونم» من رو له کرد.
محمد یکم سکوت کرد و گفت:
- شاید یکم فاصله بگیری. نه برای قهر، برای فکر. هانیه واقعاً سمتت میاد یا نه؟ الان سمتش نرو!
یهدفعه بغض کردم ولی نذاشتم بالا بیاد. فقط گفتم:
- محمد، من نمیخوام خاطره بشه. میخوام باشه کنارم باهام باشه.
- درست میشه داداشم. یکم فاصله بگیر ببینیم چی میشه.
برگشتم خونه و اون روز بعد از بحث با هانیه همهچی بههم ریخت. پای کتاب نشستم ولی کلمات فرار میکردن. هرچی میخوندم ته ذهنم فقط حول جملات هانیه میگذشت. اون «نمیدونمش». فردا شب امتحان ریاضی داشتم. نشستم خوندم ولی وسطش رفتم اینستاگرام. چک کردم ببینم هانیه چی گذاشته. هیچی نبود. نه استوری نه پست. ولی من هی چک میکردم. آخرین بازدیدهاش رو نگاه میکردم و افکار زیادی توی سرم میچرخید. امتحان رو زیاد خوب ندادم. شب دوم جامعهشناسی. باز نشستم باز خوندم ولی نمیشد. اینستاگرام رو باز کردم و رفتم سراغش. دیدم یه استوری گذاشته؛ یه شعر، یه عکس از آسمون. ولی دیگه هاید نبودم. هم خوشحال بودم هم ناراحت. تمرکزم پرید. امتحان دوم هم خراب شد. شب سوم دیگه خودم میدونستم دارم میبازم. نه فقط امتحانها رو بلکه خودم رو. یهجوری بودم که حتی محمد نتونست آرومم کنه. فقط میگفت:
- علی اینجوری ادامه بدی خودت رو گم میکنی.
و رسید به شب چهارم. آخرین امتحان. نشسته بودم کتاب باز ولی چشمهام خیره به گوشی. حالم اصلاً خوب نبود و حسابی دلم برای هانیه تنگ شده بود. یهدفعه گوشیم ویبره رفت. دیدم اسمش افتاده رو صفحه. خشکم زد و قلبم به شدت تند میزد. جواب دادم:
- سلام.
- سلام... میتونیم حرف بزنیم؟
صداش آروم بود ولی یهجوری لرزون. گفتم:
- آره.
- این چند روز خیلی فکر کردم. اون شب اون بحث اون عکس... همهش یه اشتباه بود. نه اینکه از خودم خجالت بکشم ولی از اینکه تو رو ناراحت کردم چرا.
ساکت موندم. اونم ادامه داد:
- من نمیخواستم تو رو از خودم دور کنم. فقط یهلحظه یه حس یه تصمیم اشتباه. الان میفهمم که تو برام مهمی. خیلی مهم.
- چی بگم... .
دلم میخواست هم سرش داد بزنم هم آروم حرف بزنم. هم خوشحال بودم هم عصبی. خودم رو آروم کردم و گفتم:
- منم اشتباه کردم. شاید زیادی حساس شدم. ولی فقط چون برام مهمی. نمیخوام از دستت بدم.
یهلحظه سکوت شد. بعد گفت:
- میخوای فردا بعد از امتحان هم رو ببینیم؟ یهجای آروم صفه؟
لبخند زدم. یه لبخند واقعی بعد از چهارروز. گفتم:
- باشه!
خداحافظی کرد و اون شب، برای اولین بار بعد از چند روز، گوشی رو گذاشتم کنار و با خیال راحت امتحان رو خوندم. صبح امتحان آخر بود. برخلاف روزای قبل، اینبار ذهنم آروم بود. شب قبل، تماس هانیه مثل یه مرهم بود. نشستم سر جلسه، سؤالها رو خوندم، لبخند زدم. انگار همهچی سر جاش بود. نوشتم، فکر کردم، تحلیل کردم. وقتی برگه رو تحویل دادم، حس کردم یه فصل تموم شد. یه فصل پر از آشفتگی، و حالا وقت شروع یه فصل تازه بود. سریع برگشتم خونه و لباسهام رو عوض کردم، یه عطر ملایم زدم، موهام رو مرتب کردم. اسنپ گرفتم و خودم رو رسوندم پارک صفه. از دور هانیه رو دیدم. نزدیک شدم و صداش زدم:
- خانوم قشنگ، آمادهای برای یه کوهنوردی عاشقانه؟
خندید و گفت:
- با پسر کوچولوم همیشه آمادهام.
راه افتادیم سمت صفه. همون مسیر، همون نیمکتها، ولی حالوهوا فرق داشت. رسیدیم به همون نقطهای که قبلاً رفتهبودیم. وایستادیم، شهر زیر پامون بود، ولی نگاه من فقط روی اون بود. هانیه گفت:
- علی، امروز خیلی خوشحالم. حس میکنم دوباره برگشتیم به اون لحظهی قشنگ.
- منم خوشحالم ولی دلم میخواد سؤالی رو که بیجواب گذاشتی، جوابش رو بگی.
دستم رو گرفت و روبهروم ایستاد و با لبخند گفت:
- ببخشید آقای استاد... .
اومدم حرف بزنم که دستش رو گذاشت روی دهنم و ادامه داد:
- من تو رو خیلی دوست دارم.
یه لحظه خشکم زد. دستش هنوز روی دهنم بود، ولی قلبم داشت با تمام قدرت میکوبید. آروم دستش رو از روی صورتم کنار زدم، نگاهش کردم. چشمهام پر اشک بود، ولی لبخندم واقعیتر از همیشه.
- هانیه... اینو که گفتی، انگار دنیا وایستاد. فقط من موندم و تو.
لبخند زد، اون لبخند خاصش که همیشه دلم رو میلرزونه و گفت:
- چون تو برای من، خودِ دنیایی.
یه قدم جلوتر اومد، فاصلهمون کمتر شد. صدای باد میپیچید بین درختا، ولی ما ساکت بودیم. فقط نگاه، فقط نفس، فقط دلهایی که حالا باهم میکوبیدن. دستهاش رو محکمتر گرفتم و گفتم:
- میدونی چند بار این جمله رو توی ذهنم تصور کردم از اون روز تا حالا؟ چند بار آرزو کردم از زبونت بشنوم؟
سرم رو گرفتم پایین و ادامه دادم:
- نبودنت خیلی سخت بود هانیه!
- حالا شنیدی؟ و بدون از ته دلم بود.
یه لحظه سکوت شد. بعد گفتم:
- پس بذار منم یه چیزی بگم، یه چیزی که هر روز توی دلم تکرار میشه.
- بگو علی من.
- تو تنها کسی هستی که وقتی نیستی، انگار یه تیکه از من نیست. وقتی هستی، همهچی کامل میشه.
لبخند زد، اشک توی چشمش جمع شد و گفت:
- پس بذار این لحظه رو نگه داریم. بذار اینجا، بالای این کوه، یه قول بدیم به هم.
- چه قولی؟
- قول بدیم که هرچی شد، هر دعوایی، هر فاصلهای، تهش برگردیم همینجا. همین نقطه. همین نگاه.
دستهاش رو آوردم بالا و بوسیدمشون و گفتم:
- قول میدم. با تمام وجودم!
خندید و گفت:
- کی میری تهران؟
راه افتادیم به سمت پایین و گفتم:
- اواسط بهمن میرم دیگه و آخرین اردو که تموم شد، آخر بهمن میریم کرهجنوبی!
جیغ کشید و با خوشحالی گفت:
- چه حسی داری برای مسابقات خارج از کشور؟
چندتا پلک زدم و گفتم:
- خیلی برام خاصه... دوست دارم زودتر بگذرن روزا و روز مسابقه برسه.
- میدونم قراره قهرمان بشی... همونطور که قهرمان زندگی من شدی!
دستهامون که توی هم بود، یخ کردهبودن. دستم رو گرفت و برد توی جیبش و گفت:
- نمیتونستم بگم دستم رو نگیر، از طرفی هم گناه داشتی!
خندیدم و ... .
کارنامه رو گرفتم. نمرهها اونجوری نبود که انتظار داشتم. توی چندتا درس افت کردهبودم. دلیلش معلوم بود؛ ذهنم درگیر بود، دلخوری با هانیه، استرس، بیخوابی. همین که رسیدم خونه، مامان گفت:
- علی، کارنامهتو گرفتی؟
- سلام مامان، آره... گرفتم.
بابا از توی اتاق اومد بیرون و گفت:
- بده ببینم.
استرس گرفتم و کارنامه رو دادم دستش. یه نگاه انداخت، اخماش رفت تو هم. سکوت کرد. فقط نگاه کرد. بعد گفت:
- این چیه علی؟ این نمرهها مال توئه؟ تویی که همیشه جزو شاگردای برتر بودی؟
ساکت موندم. مامان گفت:
- یکم فشار روش بوده، این روزا تمریناشم سنگین شده.
بابا گفت:
- تمرین؟ گوشی؟ هرچی هست، نباید باعث بشه درس بیاهمیت بشه. علی، امسال سال کنکوره. سال سرنوشتته. نمیتونی با دلمشغولی بری جلو. همش این گوشی دستته معلوم نیست داری چکار میکنی!
روی مبل نشستم، سرم پایین بود. گفتم:
- میدونم بابا، فقط یهکم درگیر بودم.
صداش رو برد بالا و با عصبانیت گفت:
- درگیر چی؟ اگه چیزی هست، باید حلش کنی. نمیتونی بذاری رو دوشت و بری سمت آینده. آینده که اینطوری ساخته نمیشه.
مامان گفت:
- علی همیشه خودش رو جمع میکنه، نگران نباش.
بابا نفس عمیق کشید، نشست کنارم و گفت:
- پسرم من میدونم تو چقدر توانایی داری. ولی این توانایی باید با تمرکز همراه باشه. کنکور شوخی نیست. یه اشتباه، یه غفلت، میتونه مسیرتو عوض کنه.
نگاهش کردم. اون نگاه پدرانه، هم دلسوز بود، هم جدی. گفتم:
- قول میدم بابا. از امروز جمعش میکنم. دیگه نمیذارم چیزی ذهنمو بگیره.
لبخند زد و آروم گفت:
- اینو از پسرم انتظار دارم. همون پسری که همیشه برای هدفش جنگیده!
عذرخواهی کردم و رفت توی اتاق و در رو بست. پشت میز نشستم، همون جایی که همیشه درس میخوندم، ولی اینبار فرق داشت. اینبار یه چیزی توی دلم سنگین بود. کارنامه جلو چشمم بود، حرفای بابا توی گوشم میپیچید. نفس عمیق کشیدم. یه لحظه نگاهم افتاد به عکس کوچیکی که کنار کتابام بود، عکسی که روش نوشتهبودم «تو میتونی». دلم لرزید. گفتم:
- علی، وقتشه. وقتشه خودتو جمع کنی. نه فقط برای بابا، نه فقط برای مامان، نه فقط برای هانیه؛ برای خودت.
بلند شدم، رفتم جلوی آینه. خودم رو نگاه کردم. چشمهام خسته بود، ولی تهش یه برق بود. یه چیزی که میگفت هنوزم میتونی. آروم گفتم:
- قول میدم... قول میدم که اینبار جدی باشم. که بجنگم. که کنکور رو بترکونم. که نشون بدم علی سام فقط عاشق نیست، یه جنگندهست.