- تاریخ ثبتنام
- 9/29/25
- نوشتهها
- 116
- موضوع نویسنده
- #111
آدرس رو ازش گرفتم و یکم بعد رسیدم بهش. توی یه پارک نشسته بود و دستاش رو کرده بود توی جیب کاپشنش. منو که دید بلند شد و اومد سمتم و گفت:
- سلام.
- سلام. دیر شد ببخش.
- کجا بودی؟ خیلی زود اومدی آخه.
- این اطراف بودم کار داشتم.
یهلحظه مکث کرد. بعد گفت:
- خوبی علی؟
نشستم روی نیمکت و پرسیدم:
- تو کجا بودی؟
- کتابخونه. برای پروژهمون.
نگاهش کردم. چشمهاش آروم بودن ولی یه چیزی توی صداش لرز داشت. قشنگ دروغ میگفت.
- کتابخونه؟
- آره. چطور مگه؟
- هیچی. همینطوری پرسیدم.
دستم رو گرفت و یه نگاهی به ساعتی که برام خریده بود انداخت و گفت:
- از خودت جداش نمیکنی نه؟
نگاهم رو دوختم به درخت روبهروم و گفتم:
- یادگاری عشق رو مگه میشه جداش کرد؟
کیفش رو برداشت و یه نایلون مشکی از توش درآورد و گرفت به سمتم. گفتم:
- این چیه؟
- بازش کن خودت متوجه میشی.
دستم لرزید. نایلون رو گرفتم سنگین نبود ولی یهجوری توی دستم سنگینی میکرد. بازش کردم. یه جعبهی مقوایی بود ساده ولی با یه روبان قرمز دورش. درش رو باز کردم. یه دفترچه بود. جلد چوبی قهوهایرنگ. نگاهم رفت سمت هانیه. لبخند میزد ولی اون لبخند یهجوری بود که انگار خودش هم نمیدونه باید خوشحال باشه یا نگران.
- هر صفحهش یه جملهست. برای تو. برای وقتی که نیستم ولی دلت میخواد بدونی هنوز هستم. خودم نوشتمش علی.
چشمهاش برق میزد. دفتر رو ورق زدم. صفحهی اول نوشته بود:
«دوستش دارد دلم از کلّ دنیا بیشتر... از جهان از کهکشان از آسمانها بیشتر... دوستش دارد دلم او فرق دارد با همه... گر همه ده بار خوبند او ز صدها بیشتر»
چقدر قشنگ بود این شعر چقدر دلنشین. لبخند زدم و رفتم صفحه دوم.
«اگه یه شب خوابت نبرد بدون که منم بیدارم با فکر تو.»
صفحهی سوم:
«اگه یه لحظه شک کردی برگرد به این دفتر. چون من هنوز همونم.»
بستمش. نفسم سنگین شده بود. نه از خوشحالی از تناقض. از اون دروغ از اون شوخی با فروشنده و حالا این دفترچهی پر از عشق. افکارم رو کنار زدم و نگاهش کردم.
- هانیه.
- جونم؟
- فقط یه چیز ازت میخوام.
- چی عزیزدلم؟
اولین قطره اشکم چکید و از سرما روی صورتم خشک شد. هانیه با دقت داشت بهم نگاه میکرد.
- نری یه وقتا با رفتنت علی تموم میشه!
ساکت شد و با پشت دستش اشکام رو پاک کرد و گفت:
- نمیرم علی. قول میدم.
هوا داشت تاریک میشد. پارک خلوت بود صدای برگها زیر پا و هانیه که روبهروی من نشسته بود با اون شال خاکستریش. دستهاش توی جیب کاپشن نگاهش آروم لبخندش مثل همیشه بود. من با دستهایی که نمیدونستم لرزشش از سرماست یا دلتردید گردنبند رو از جیبم درآوردم. یه جعبهی کوچیک با روبان نقرهای.
- اینو برات گرفتم.
چشمهاش برق زد. لبخندش پررنگتر شد همونجوری که همیشه وقتی سوپرایز میشد لب پایینش رو گاز میگرفت.
- وای علی... جدی؟ چی هست؟
- بازش کن خودت ببین.
جعبه رو گرفت. آروم با دقت درش رو باز کرد. یه گردنبند نقرهای بود با یه آویز کوچیک به شکل برگ. چند لحظه فقط نگاه کرد و بعد گفت:
- خیلی قشنگه علی! شبیه برگای پاییزه.
- آره. چون تو همیشه گفتی پاییز رو خیلی دوست داری.
- سلام.
- سلام. دیر شد ببخش.
- کجا بودی؟ خیلی زود اومدی آخه.
- این اطراف بودم کار داشتم.
یهلحظه مکث کرد. بعد گفت:
- خوبی علی؟
نشستم روی نیمکت و پرسیدم:
- تو کجا بودی؟
- کتابخونه. برای پروژهمون.
نگاهش کردم. چشمهاش آروم بودن ولی یه چیزی توی صداش لرز داشت. قشنگ دروغ میگفت.
- کتابخونه؟
- آره. چطور مگه؟
- هیچی. همینطوری پرسیدم.
دستم رو گرفت و یه نگاهی به ساعتی که برام خریده بود انداخت و گفت:
- از خودت جداش نمیکنی نه؟
نگاهم رو دوختم به درخت روبهروم و گفتم:
- یادگاری عشق رو مگه میشه جداش کرد؟
کیفش رو برداشت و یه نایلون مشکی از توش درآورد و گرفت به سمتم. گفتم:
- این چیه؟
- بازش کن خودت متوجه میشی.
دستم لرزید. نایلون رو گرفتم سنگین نبود ولی یهجوری توی دستم سنگینی میکرد. بازش کردم. یه جعبهی مقوایی بود ساده ولی با یه روبان قرمز دورش. درش رو باز کردم. یه دفترچه بود. جلد چوبی قهوهایرنگ. نگاهم رفت سمت هانیه. لبخند میزد ولی اون لبخند یهجوری بود که انگار خودش هم نمیدونه باید خوشحال باشه یا نگران.
- هر صفحهش یه جملهست. برای تو. برای وقتی که نیستم ولی دلت میخواد بدونی هنوز هستم. خودم نوشتمش علی.
چشمهاش برق میزد. دفتر رو ورق زدم. صفحهی اول نوشته بود:
«دوستش دارد دلم از کلّ دنیا بیشتر... از جهان از کهکشان از آسمانها بیشتر... دوستش دارد دلم او فرق دارد با همه... گر همه ده بار خوبند او ز صدها بیشتر»
چقدر قشنگ بود این شعر چقدر دلنشین. لبخند زدم و رفتم صفحه دوم.
«اگه یه شب خوابت نبرد بدون که منم بیدارم با فکر تو.»
صفحهی سوم:
«اگه یه لحظه شک کردی برگرد به این دفتر. چون من هنوز همونم.»
بستمش. نفسم سنگین شده بود. نه از خوشحالی از تناقض. از اون دروغ از اون شوخی با فروشنده و حالا این دفترچهی پر از عشق. افکارم رو کنار زدم و نگاهش کردم.
- هانیه.
- جونم؟
- فقط یه چیز ازت میخوام.
- چی عزیزدلم؟
اولین قطره اشکم چکید و از سرما روی صورتم خشک شد. هانیه با دقت داشت بهم نگاه میکرد.
- نری یه وقتا با رفتنت علی تموم میشه!
ساکت شد و با پشت دستش اشکام رو پاک کرد و گفت:
- نمیرم علی. قول میدم.
هوا داشت تاریک میشد. پارک خلوت بود صدای برگها زیر پا و هانیه که روبهروی من نشسته بود با اون شال خاکستریش. دستهاش توی جیب کاپشن نگاهش آروم لبخندش مثل همیشه بود. من با دستهایی که نمیدونستم لرزشش از سرماست یا دلتردید گردنبند رو از جیبم درآوردم. یه جعبهی کوچیک با روبان نقرهای.
- اینو برات گرفتم.
چشمهاش برق زد. لبخندش پررنگتر شد همونجوری که همیشه وقتی سوپرایز میشد لب پایینش رو گاز میگرفت.
- وای علی... جدی؟ چی هست؟
- بازش کن خودت ببین.
جعبه رو گرفت. آروم با دقت درش رو باز کرد. یه گردنبند نقرهای بود با یه آویز کوچیک به شکل برگ. چند لحظه فقط نگاه کرد و بعد گفت:
- خیلی قشنگه علی! شبیه برگای پاییزه.
- آره. چون تو همیشه گفتی پاییز رو خیلی دوست داری.